X
تبلیغات
رایتل
چند تا کامنت از قبل مونده و کامنت های پست آخر رو همه رو جواب میدم.ترو خدا انقدر گله مند نشین.رو چشمم.

برام خیلی جالبه که دو نفر تو دو شهر جدا و خونواده جدا خیلی اخلاقاشون شبیه هم باشه.برای روشن شدن اذهان دوستان چند نموره از این اخلاق های ورزشکاری و غیر ورزشکاریم رو خدمتتون عرض میکنم:

1-از مسواک شبانه زدن متنفرم.ولی از اونور عاشق مسواک صبح ها هستم. نمی دونین ماه رمضوونی برا اینکه ملت از دو متریم که رد میشن غش نکنن!! چه بد بختی داشتم .هر شب مسواک  داشتیم!!و چون سحر بیدار نمیشدم و برا صبح فقط بیدار میشدم هووجوری با دهن بسته و چشم بسته به خدا سلامی میکردم و باز میخوابیدم خیلی سخت بود برام

2- از تمیز کردن خونه و حموم خیلی بدم میاد و بر همین هر وقت علی میره لباسا رو بشوره من قبلش میرم دسشویی تا یه حالی به  حموم دسشویی بدم!!!! تا مجبور شه همه جا رو آب بکشه و بشوره!!! و اونم که نقشه منو فهمیه ورود من به دسشویی رو در مواقع لباس شستنش قدغن کرده چون ما از بس خونمون بزرگه حموم و دسشوییش یکیه.جالبه من حدودا یه ماه با این خونمون قهر بودم و بعد از اینکه زندگیمون رو اینجا شروع کردیم بدو بدو  آژانس میگرفتم میرفتم خونه مامان جون واسه گلاب به روتون!!!! ولی به علت کثرت موارد بهداشتی!!!! خودم رو با طبیعت بی جان اینجا وفق دادم!!

3- عاشق اینم که برم خرید کنم اونم چی؟ فک کردین عاشق کیف و کفش و جواهراتم؟! نه قربونت! عاشق خریدن انواع آرد از ذرت و گندم و نخود چی و برنج و  آرد باقالی و خر در چمن!!!! هستم.ا اونم شاید هرم بگیره  و کیکی بپزم که به سنگ های دوران آدم های اولیه بگه زکی!!! تازه دیروز رفتم فروشگاه و چند مدل جوش شیرین و وانیل و بکینگ پودر گرفتم و وقتی اومدم خونه دیدم روز قبلش همه اینا رو گرفته بودم ولی چون جعبه هاش با هم فر ق می فو کولید!! منم فک کردم حتما چیز جدیده دیگه!!

4- یکی از عادت هایی که همیشه باعث شده علی به ریشم بخنده اینه که من  با لباس نمیتونم برم دسشویی!!ا لبته همچین لباسی هم تنم نیس الحمدلله تو خونه.ولی همون رو هم باید در بیارم بخصوص اگه شلوار باشه و همه رو مرتب مبذارم رو مبل  سر رام و میرم اون تو و بعد میرم زیر دوش و یکمی  آب بازی میکنم وبعد میام بیرون.بارها بوده که سر کار مجبور شدم برم دسشویی و شانس من همون موقع  هم ملت حمله کردن واسه وضو گرفتن و منم شیش تا لباس رو از بالای  در بدون شیشه انداختم  بیرون مثل اتاق پرو و بعد دیدم هم با تعجب بهم نیگا میکردن و ریز ریز میخندیدن!!! که بسی غلط میکردن !!

5- از سه تا حرفی که با مامانم میزنم دوتاش مربوط به بیعرضگی اینجانب در ساخت و تحویل  یه فروند نسل جدید می باشد!!  و البته که اینجا داماد جانشان مقصر نیستند و تمایل ندارند .البته چند تا قلمبه هم بابت اینکه چرا اینقدر  در این مورد زن ذلیل هست هم نثار شوهر جان می شود!! همه مامان دارن ما هم داریم.!!خدا حفظش کند!

6- نمیدونم چه اخلاق دارغوزی دارم که هر کی مشکلش رو برام مطرح میکنه فوری رابین هود و سوپر وومن میشم و میخوام گره ها رو باز کنم.یارو اومده میگه من زبان فوق لیسانسم مشکل داره بیاین با من ترجمه کار کنین!!! به دو ثانیه میفهمم این نمیدونه book  میشه کتاب یا کاخ س...ف...ی..د!!! بعد ورداشتم بهش میگم اینجوری که نمیشه عزیز من! از پایه باید ترجمه رو کار کنی و تلفظ هم پیشکشت!! با این نارسیس  مارسیس ها کارت راه میفته!! اونوقت خودم با همین زبون کنده شده خودم پیشنهاد دادم که بعد از وقت اداری بیاد تو اتاقم و دو روز در هفته من باهاش کار کنم و تازه بدبختی اینه که مجبورم از کلاس نقاشی ام بزنم چون این پیشنهاد با موافقت شدید اون طرف مواجه شد و یا مفت هم که بود تو عالم همکاری دیگه!!!تازه خانومشون اون شبایی که ما فرداش  با هم کلاس داریم شام درست نمکنن و من مجبورم جوش نرسیدن خون به مغز ایشون رو هم بخورم!!! این یکی اخلاقه که کپی بابامه به جون خودم!!الانه که اولیرا منو با چوب بزنه!!

7-اگه حتی هویج و کلم قمری!! هم پخته کنم دوس دارم تو بشقاب تزیینش کنم و همیشه یادمه که وقتایی که مامان آش درست میکرد سپهر بهم میگفت تو که برا خودت تو کاسه تزیین میکنی من هوس میکنم برا بار سوم بخورم و اونوقت دلم اوخ میشه!! الهی بمیرم.دیگه نیست تا آش با جاش ببرم براش!

8-اصلا دوست ندارم رو تختی تحت هیچ شرایطی به هم ریخته باشه! بعضی روزا تا شیش بار مجبورم مرتبش کنم بس که هر نیم ساعت هوس میکنم  اونجا  بازی کنم و غلت بزنم و مجله بخورم!!! اما امان از متکا و پتو!!  الان یه ساله که رویه یکی از پتوها که فقط مهمونا ازش استفاده میکنن رو شستم و بیچاره هووجوری افتاده لای رختخوابها و منم که  عاشق دوخت و دوز!!!!!!!

9-دیونه به معنای واقعی میشم وقتی میخوام یه کاری بکنم و علی  با صدایی شبیه شلمان میگه: نمیخواد .همین جوری خوبه!! مثلا تصور کنین یه مشت خاک و آت و آشغال و خرده شکلات و مونده های  اون ریش باباها( پشمک!) و کله مورچه همسایه و ... رو میز مونده و منم خدا زده پس سرم و میخوام رومیزا رو گردگیری کنم!! اونوقت علی میگه نمیخواد! خونمون تمیزه که!!! و من با حرص دوس دارم لوله جارو برقی رو بکنم تو لوز المعده اش و بگم خوبه مامان خودت هر روز زندگیتونو یه بار آب میکشه !پس تو به کی رفتی آخه!!

10- یه جور سادیسم دارم که درمانش واقعا از دستم خارجه!! روبروی تلویزیون لم دادم  و هر دو ساعت یکبار هم کاری بهش ندارم!! اما امان ازوقتی که علی میخواد بشینه یه خورده این چرت و پرتا رو نگاه کنه! فوری میرم رو هزار و پونصد تا کانال ماه ماهی جون!! و هی بالا و پایینش میکنم و مثلا علی چشم غره میره که بزن دو میخوام اخبار ببینم و من با حرص میزنم اخبار و نمیدونم چی میشه که این انگشتام خود شون  یههههوو  میخورن به کلید های ریموت و یهو میره کانال  دیگه و مثلا جای حساس اخبار بوده و یهو تا میام درستش کنم یه دور دوباره همه شبکه ها خودشون ظاهر میشن و در همین موقع هول میکنم و ریموت رو پرت  میکنم و در میرم و بعدش یه کتک جانانه نوش میکنم تا دیگه سادیسمم عود نکنه!!!

11- اخلاق های خوب هم دارم به جان خودم!فقط نمیدونم مثلا چرا همیشه سالاد هام رو نمیشه  از زور ترشی آبلیمو خورد و یا مثلا چرا این اواخر اینقدر از ماکارونی هام روغن میچکه!! انقدر گفتین من آشپز باشی هستم که چشم خوردم رفت!!

 

پ.ن.

خوبه یکی از بچه ها گفته بود پست طولانی ننویس صفحه دیر بالا میاد!!! غصه نخور عزیزم! با این پست امروزی صفحه هم عقلش میرسه که زود بالا بیاره امروز!!

- به حول و قوه الهی میخوام  وبلاگ  رژیمیم رو اپ کنم!خدایا ما را از این غذاهایی که چشمک میزنن و دهانمان سرویس می شود تا نخوریمشان محفوظ بدار و این  الیاس بی پدر رو از یخچال خونمون شوت کن بیرون! آمین!!

 

یا معذرت از همه کسانی که این پست رو خوندن بگم که نتونستم این حرفایی رو که نوشتم بیشتر از این اینجا نگه دارم.نمیخوام با دین این چیزا خسته شین حتی روحی!!

ولی کامنت ها رو دست نزدم.شرمنده.به گروه خونی من این حرفا نمیخوره!

دلم اصلا نیومد اینهمه انرژی منفی بذارم اینجا.

شرمنده ولی پاکش کردم.

کامنت های پست قبلی رو در اولین فرصت جواب میدم.احیانا قورتشون هم نمیدم.نگران نشین.

و اما شب جمعه که میشد شب بیستم مهر تولد بابایی مان بود.خدا نبخشد اون کسی که باعث میشه آخر هفته ای ما دو هزار تومن هم تو جیبمون نمونه.قضیه اینجوری بود که رفتیم کیک و  کاغذ کادو خریدیم واسه بابایی و خرت و پرت خریدیم واسه خودمون و بعد که جیبامون رو نگاه کردیدم دیدیم کلا 2 هزار تومن تهش مونده.خدایی خیلی بده !!من همیشه از فقیر شدن !!!! به این نحو میترسم!حالا کارت سیبای من که به شپش گفته زکی!! کارت خرید پارسیانمون هم یه گوشه افتاده بود.خوشحال و خرامان گفتیم بریم با این خرجمون رو در بیاریم تو این دو روزه!!به بابا جمعه شب  زنگ زدم که من شب براتون لوبیا چشم بلبلی  که عاشقشی درست میکنم و شام میارم اونجا دور هم بخوریم!!بعد که تلفنم تموم شد به علی میگم خاک عالم!!! حالا لوبیا رو باید بریم و بخریم و همش همین چندر غاز مونده برامون.گفتم بزار سیبام رو بردارم بریم یه خود پرداز شاید دو قرون دو زاری تهش مونده باشه!! خلاصه از ترس آبرومون!! با اتوبوس !!(فک کن!!)خودمون رو به نزدیک ترین بانک رسوندیم و من موجودی گرفتم!! علی دور و بر رو نگاه میکرد یه وقت دوستی آشنایی رد نشه و آبرومون با موجودی قلمبه و  هنگفتمون نره یه وقت!!خلاصه با کمال مسرت دیدیم 5 هزار تومان از 12659874  سال پیش تو حسابم مونده!به جون خودم تا حالا با دیدن اینهمه پول!!!انقدر خوشحال نشده بودم.حالا  بشنو از شانسی که ما داریم : دستگاه تقاضای دریافت همه پول رو رد کرد چون فقط اسکناس دو هزاری بود تو دستگاه!! از خیر اون هزار تومان گذشتیم و به علی گفتم بذار با همین 4 هزار تومن سر کنیم امشبه رو.خلاصه پول رو گرفتیم و یهو یه خانمه گیر داد که یالا باید به من بی نوا کمک کنین!! مرده بودیم از خنده! بهش گفتم زدی به کاهدون خانوم جان!! ما الان واجب الوصول الزکات الفطریه !!! شدیم خودمون!!خلاصه پوله رو چپوندیم تو جیب و رفتیم یه سوپر مارکت خوشگل و من اول چک کردم دیدم  پرداخت با دستگاه هم داره.چون از قبل میدونستم کارت پارسینم چاقه و پول توش فراوون هست رفتم سر قفسه ها و دو بسته تک ماکارون ضخیم برداشتم و کلی وانیل و بکینگ پودر و جوش شیرین واسه روز مبادا که میخوام کیک درست کنم و  لوبیا و خامه و انواع کره های  صبحانه!! و شیر و نون بسته ای و خلاصه به قول خودم یه خرده خرید کردم!! بعد هم رفتم جلوی پیش خوان و کارتم رو در آوردم تا پولش رو بدیم!! یارو یه نگاهی کرد و گفت شرمنده!!چند لحظه صبر کنین تا سیمش رو وصل کنم تا دستگاه به شبکه وصل شه!! این چند لحظه حدود 15 دقیقه ای طول کشید و منم بر و بر یه یارو  و دستگاهش دارم زل میزنم!! بنده خدا روش نمی شد بگه حالا نقدی بدین!! حالا علی احساسا جنتلمنیش گل کرده و میگه آقا خودتونو اذیت نکنین !بفرمایید چقدر میشه و بی خوشحالی منتظر یه عددی تو مایه های 1200 تومن شد!!! آقاهه هم حساب کرد و گفت قابلی نداره میشه پنج هزار تومن!! تمام رویای شیرین اون 4 هزار تومنه دود شد و رفت تو هوا!! من و علی هم پقی زدیم زیر خنده و آقاهه هم چپ چپ نگامون کرد!! با احتیاط پول رو بهش دادیم و من یواش گفتم فقط آقا ترو جون هر کی دوس داری مواظب پولامون باش!! فک کن!! کارتم توش پوله و لا مصب شبکه شون شوخیش گرفته بود و وصل نمی شد!زشت هم بود اگه جنس ها رو بر میگردوندیم سر جاش!خلاصه خوشحال و خرم!!! از مغازه اومدیم بیرون و علی گفت یالا بلیط هاتو در بیار باید  با اتوبوس برگردیم خونه!! چه زیبا و دوست داشتنی شده بود موقع گفتن این حرف!!(عاقلان دانند البته!!!) با هزار و پونصد تومن کل موجودی دو نفر آدم گنده اومدیم  خونه!!حالا شب دارم فک میکنم با چی بریم خونه مامان اینا.آژانس که اصلا حرفشون نزن!! اتوبوس هم که با قابلمه به دستم عمرا خفتشو  تحمل کنم!! موند تاکسی.عین روستایی های عزیز قابلمه پر از لوبیا پلو رو تو پارچه بزرگ پیچیدم تا سرد نشه و زدیم زیر بغلمون و  از خونه بیرون اومدیم!!حالا هر و هر داریم میخندیم و منم ادا و اصول از خودم در میارم.هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم که مامان زنگ زد براشون هندونه بزرگ و بیضی نه گرد!! بگیریم و بریم اونجا.فقط همین یکی رو کم داشتیم!!علی گفت شب پیاده هم نمیتونیم برگردیم اونوقت!!!منم گفتم کاری نداره میگیم به شرط چاقو نمیدادن و ما هم از ترسمون که سفید نباشه یه وقت نگرفتیم!!

جونم براتون بگه که شب اومدیم خداحافظی کنیم که مامان به عادت همیشه گفت زنگ زدم آژانس!! تا ده دقیقه دیگه میرسه!!مممممممععععع!!حالااینو چکار کنیم؟خلاصه با چشم گریون سوار ماشین شدیم و تمام جیبها و ته کیف ها و ته بسته چایی که مامان هر دفعه میده و خلاصه حتی صندوق عقب رو هم زیر و رو کردیم و کرایه آژانسه رو جورکردیم.باور کنین صبح تو جیب علی 300-200 تومن بود و منم که خدا خیر سرویس رو بده که میاد دنبالم!!علی  هم صبحی خوشحال بهم  زنگ زد که خدا این دوره رکود رو به سلامتی از سرمون گذروند و حالا میتونی به همه بگی شوهرم چند هزار تومان تو جیباش پول داره!!! ولی خیلی خنده دار بود اوضاعمون تو این دو روزه!! خدا نصیب تون نکنه الهی.

پ.ن.

1- آخه این درسته که یه دختر واسه کادوی تولد  بابا یی  اش برداره یه خودکار شیک تو  یه جعبه جواهر مانند رو که سال قبل به مناسبت روز معلم از طرف آموزشگاه زبان بهش  دادن رو کادو کنه و بعد یادش بیاد که اسم و فامیل اونو روی در جعبه هه تایپ کردن و اینجوری لو میره که بابتش پول نداده و کادوهه  دست دومه و بعد برداره کاغذ تایپ شده رو  بکنه و جرتیی!! مقواهه لایه رویی اش پاره بشه و بعد اون دختره یه کاغذ ضخیم ووزرد رنگ رو برداره و روش بنویسه ((بابایی  !!حضورت شادی و محبته و گرمی خونه! سایه ات مستدام و تولدت مبارک )) و یه چوری بچسبونه که پارگی مقوای  زیرش دیده نشه و بعد هم کادوی خوشگلش کنه و بده دست باباییش و بابایی اش هم کلی ذوق کنه و تو دلش قند آب کنه که عجب بچه های مهربون و دست و دلبازی پرورش داده!!!

2- و اون دختره هم تو دلش بگه الهی بمیرم برات بابایی  که اگه اسب پرورش داده بودی تا حالا کره زاییده بود و سرمایه ات بیشتر میشد  و از این جور بچه پرورش!! دادن بیشتر نفع داشت برات!!

3- نمیدونم دفعه چندمی میشه که توبه کردم از این بامبول در آوردن ها و کلک زدن ها !!آخه  لامصب چون تو خونمه درست نمیشه که نمیشه!!خدایا اسغفرک و اتوب الیه !!!( گرگه و توبه اش رو که یادتونه!!)

 

این روزا من دائم از آشپزی و هنر نمایی هام!!!قلم فرسایی میکنم.یکی هم نیست بگه چرا از رو نمی ری دختر!!حتما باید با کتک و لگد درستت کنه این علی ؟هر چند چشم بنده خدا به آدم شدنم هم آب نمیخوره!!دیروز ظهر زنگ زدم به علی که هوس چی کردی واسه افطار درست کنم؟ آقا کلی فک کرده و میگه بیا افطار بریم مرغ سوخاری بخوریم!!! میگم آدم عاقل!مگه اونجا چایی خرما و نون وپنیر سبزی مخصوص منو داره که یه کاره پاشیم بریم معده بدبخت رو با غذای اس..پای...سی... و ادویه دار  داغون کنیم!!؟ خلاصه قرار شد والا حضرت فکراشون رو بکنن و خبر رو به من بدن.شد ساعت 3 و دیدم نحیز خبری نشد.اومدم بخوابم که به سرم زد یکم اس ام اس بازی کنم شاید  گشنگی یادم بره!!!تا باکسم رو باز کردم دیدم اقای شازده والا امر فرمودن که برا افطارم باقالی پلو با مرغ ریش ریش  روش درست کن!!! پریدم تو آشپز خونه و دیدم ای جوووووون!برنج نم کرده که از قبل دارم و هنوز کرم نیفتاده توش!!! فوری سینه مرغ هم از فریزر در آوردم و حالا هی بگرد دنبال باقالی!! لامصب تموم شده و یادم رفته بود به مامان بگم برام بفرسته!(هیچ کی ندونه فک میکنه من فنلاندم و مامانم مشهد!!!)خلاصه باقالی خشک که از تهران خریده بودم رو نم کردم و مرغه رو هم با پیاز و نمک و ادویه گذاشتم بپزه تا بلکه یه خاکی بریزم به سرم!! بعدشم راحت رفتم و رو تخت!تخت خوابیدم .یهو ساعت 4.5 از خواب بیدار شدم و پریدم تو مطبخ!!آخه عادت ندارم مثل آدم تو خونه راه برم و دائم به در و دیوار میخورم.اگه کسی بیاد خونمون و بپرسه چرا نصف دیوار اپن آشپزخونه تون کنده شده!! علی بی معطلی  جواب میده که خانومم خورده به دیوار!!!بدبختی من اینه که راستش رو هم گفته.خلاصه  دیدم الحمد ولله مرغا هنوز نسوختن.برنج رو ریختم تو قابلمه و مرغا رو گنده گنده!! ریش ریش کردم  و تو روغت سرخشون کردم.بعد هم زرشک و خلال پسته رو با زعفرون آب کرده  ادویه بهش اضافه کردم و کلی خوشرنگ شد.موقع کشیدن غذا هم تو یه ظرف چهار گوش پیرکش  اول باقالی پلوها رو کشیدم وروش رو با ای مرغای خوشگل و زرشک تزیین کردم و تمام دورش رو همته دیگ سیب زمینی برشته شده چیدم.خدایی خیلی خوشگل و خوشمزه شده بود!! حالا هی بگین آخر شوهرم رو میکشم با این آشپزیم!!! مرام بعد از افطار ما هم شامل یک لیوان چای با گز مخصوص یزدی است.پشت سرش هم یه  ظرف بزرگ پشمک زعفرونی  و آخر شب هم چای خرما!! البته اینا مخصوص  همسر محترمه که عاشق شیرینی جاته.منکه بمیرم گزو پشمک خور نیستم!!خلاصه دلتون نخواد خیلی خوب شده بود.

الانه  یاد مامانم افتادم.این بشر یه روز اومد خونمون و به علی گفت  شنیدم تو هم ریش آقا بزرگ دوست داری؟!! چشمای من و علی گرد شد و گفتم نه!علی ریش دوست نداره بذاره بعدم اگه بذاره جاش دیگه تو خونه نیس!! سپس با نیش باز خانوم مواجه شدم  و بعد از یکساعت فهمیدم منظورش پشمک زعفرونیه!!!! نیس بچه اون موقع ها یه بابابزرگی داشته که ریشش سفید بده و حنا هم میکرده !!خانوم از همون موقع به این خوردنی بیچاره میگه ریش آقاابزرگ!! و کوتاه هم نمیاد.میگه خوشم میاد یاد اون موقع هام میفتم.

در منقبت ایشون همین بس که پریشب رفته بودیم واسه من مقنعه کرپ بخریم.از چهاراه که رد میشدیم یه پراید بدبخت وقتی دید چراغ قرمز شد نه راه پس داشت نه پیش و همون وسط رو خط عابر نگه داشت!! ملت چپ چپ نگاش گردن و به همین هم اکتفا کردن که این مدلی نهی از منکرش کنن!! ولی میدونین مامان من جلوی  اونهمه آدم چی کار کرد!! رفت جلوی ماشینه که توش زن و بچه یارو هم بود واستاد و مثل پلیس ها دستش رو زد به کمرش و به یارو زل زد و بعد طی یک حرکت ژانگوله وار محکم کوبید رو کاپوت یارو که مگه نمیبینی مردم میخوان از خط عابر رد شدن.خب برو عقب دیگه!!!من که گفتم الان یارو میاد پایین و دق دلیش رو سر این در میاره! ای خدا! من که مردم و زنده شدم و تند تند رفتم اون ور خیابون.به علی میگم به من حق میدی یه وقتایی  محبتم رو با مشت و لگد بپرونم برات!! آخه ژنتیکیه عزیزم!!تو گوشت و خونمه!!

 

پ.ن

 

1- نماز روزه هاتون قبول حق باشه. عیدتون هم مبارک .بعد از تعطیلات بر میگردم

2-بازم خوب شد من از اون خونه اومدم بیرون و به زندگی طبیعی بازگشتم!!!ممنونم علی جان !!!

3- جون به جونم کنن فامیل ضایع کنم من!! شما حرص نخورین یه وقت!

 

روز شنبه گفتم بیام و یه حالی به اموات بدم و حلوا درست کنم!!احتمالا شما فک میکنین من حتما چند باری حلوا درست کردم که حالا از خیر زنده ها گذشتم و گیر دادم به مرده هام!!! ولی نخیر!صفر صفر بودم توش!اول رفتم یه بسته آرد گندم  خریدم .هر چی اینور اون ورش رو نگاه کردم دیدم خبری از طرز تهیه حلوا نیست.بعد رفتم سراغ مجله های آشپزیم که عشق منن!!دیدم طرز تهیه تر حلوا(شمالی) رو توش داره ولی حلوای ساده نداشت.با خودم گفتم خیلی نباید فرقی داشته باشه.خلاصه به مغز نخودیم فشار آوردم تا یادم بیاد مامان چه جوری حلوا می پخت که یادم اومد همیشه حلواهاش تو سطل نون خشکی شوت می شد!! از خیر زنگ زدن به اون گذشتم.اول شربتش رو آماده کردم و گذاشتم کنار.بعد ۲ تا سوال اساسی  تو ذهنم شکل گرفت: آردش رو باید اول بذارم رو گاز  تا تغیر رنگ بده و بعد روغن بریزم توش یا با خود روغن تفتش بدم؟ دوم اینکه آردا رو بریزم تو شربت یا شربتا رو بریزم تو آردا؟!!! خلاصه تصمیم گرفتم روغن رو آخر بریزم و شربت رو هم بریزم روی اردا.فقط چون میدونمستم سوختگی با آرد داغ خیلی وحشتناکه حواسم جمع بود که خودمو شهید نکنم!!مواد که قاطی شد با هم دیدم خیلی قشنگ و خوب از کناره های تابه جدا میشه و این یعنی بدک نیست.بعد همشو ریختم تو یه ظرف تخت و خواستم با قاشق صافش کنم که گند کارم اینجا پیدا شد!هر کار میکردم صاف نمیشد یعنی رگه رگه می شد چه جوری بگم؟ یه جوری شده بود.خلاصه  همه رو دوباره ریختم تو یه ظرف پیرکس مربعی و یه لیوان رو غن رو با آب قاطی کردم و هی قاشقه رو زدم تو روغن و صافکاری کردم بازم یکدست و خوب نشد!! دوباره همه مواد رو ریختم تو تابه و روغن اضافی قاطیش کردم و خدای من!! شل شل شد! بدو بدو همش زدم و هی قل هو الله غلیظ و از ته حلق خوندم تا شاید اموات دلشون بسوزه و حداقل به خودشون رحم کنن!! دوباره همه رو ریختم تو یه ظرف دیگه و دیدم حداقل اول رنگش بهتر بود و کمتر باز میشد!! به ضرب آب روغن و تف و قاشق صافش کردم و الکی با ته قاشق سوراخ سوراخش کردم تا مدل شه !!و بعد دیدم قیافشخیلی ضایع شد.روش نیم کیلو پودر نارگیل و پسته و بادوم و گردو ریختم و لبخند رضایت بر لبانم نقش بست!! ظاهرش که خوبه یعنی نصف کار حله!!تند تند کوه ظرف هایی که درست کرده بودم رو شستم و همه جا رومرتب کردم که یههو علی اومد تو! تا چشمش به حلوا افتاد گفت به  به اینا رو کی آورده؟تو که از این هنر ها نداری!! منم دیدم دورغ حاضر و آماده جلو چشممه گفتم دوست مامان جون آورد برامون.چون میونه تو چقدر دوست داری!!یه ظرف گنده آورد.حداقل یه کیلو حلوا شده بود به جون خودم!! اونم گفت دستش درد نکنه چه خوشگل هم تزیین کرده!! بعد یهو چشمش به قوطی آرد گندو رو اپن افتاد و گفت این آردا چیه دیگه!؟منم تابلو نکردم و گفتم مال سوپ فردا افطاره که امروز خریدم!! اون طفلی هم که از این چیزا حالیش نیس که!!خلاصه موقع افطار علی چشم از این حلواهه بر نمیاشت و منم دل تو دلم نبود!!بی شرف بوی خوبی هم میداد این حلواهه.خلاصه علی قاشق اول رو گذاشت تو دهنش و تا اومد بگه اومممممم!!به به!! دیدم قیافش یه جوری شد!! گفتم چی شد؟گفت نمیدونم این خانم سرهنگ حلواهاش حرف نداشت چرا ایندفعه می چسبه تو دهنم؟منم مظلومانه گفتم من خبر ندارم !!خلاصه گفتم یعنی نمیخوری و همشو بریزم دور!!اونم گفت نه کم کم میخورم تا تموم شه بنده خدا زحمت کشیده.بعد از نیم ساعت که به علی گفتم بعد از این میتونه منو خانم سرهنگ صدا کنه تو خونه اول یه کتک حسابی خوردم و بدبختانه هنوزم نفهمیدم چرا حلواهه اونطوری شد!!! ایندفعه دیگه روم نشد واسه مامان جون و در و همسایه ببرم.ولی یه روز که حلوا تو یخچال موند خیلی بهتر شد و همش دارم وسوسه میشم که یه بشقابواسه قوم شوهر برم  تا حالشو ببرن!!! ولی میترسم مطلقه شم و برا روح خودم مجبور شم حلوا بپزم!! 

پ.ن.

قابل توجه افرادی که چپ و راست به من کدبانو و شومپز و آشپز گفتن!!!

به یه خانوم با اراده که تا الان ۸.۵ کیلو کم کرده و هر روز غذاهای رنگی و خوشگل !!!!درست میکنه و خودش هم زیاد نمیخوره بهتره چی بگه آدم ؟!!

چرا هیشکی صمیم رو دوست نداره و انقدر کم براش کامنت میذاره؟!! طفلی از دل همه رفت انگار.

 

بلاهایی  این چند روز تعطیلی  سرم اومد که اهم موادرش به شرح زیر است:

۱-روز اولش  مهمون داشتم واسه افطار و به خیر و خوشی گذشت.بعدش تصمیم گرفتم واسه هوس دل آقای همسر  فرداش آش درست کنم .علی سال به سال هوس غذا نمیکنه و وقتی هم هوس  میکنه  پدر جد آدم در میاد: آش مورد نظر ایشون باید این خصوصیات رو داشته باشه:حبوبات زیاد-رشته کم-فقط شامل نخود و لوبیا  قرمز(اما من یواشکی عدس هم ریختم توش!) و خوشرنگ و پر ملات و پر از سبزی باشه!! یکی نیست بگه تو اول بذار شکل کلی آش من خوب بشه بعد شرط و شروط بذار واسش.یه مشت کوشولو  حبوبات از شب قبلش نم کردم چون به خیال خودم آش برا ۲ نفر بود دیگه!! عین خل ها رفتم هر قلم سبزی اش رو از یک مغازه خریدم.مگه روز تعطیل اسفناج پیدا می شد آخه!!و اومدم خونه و خوب که سبزی ها رو شستم ریختمشون تو سبزی خرد کن و حواسم پرت شد و سبزی ها قد عدس شدن!!! کم و بی برکت.همه رو چپوندم تو قابلمه آشه و به زور سیر و پیاز داغ  و چند مشت آرد!!!! کمی غلظت دادم به این آشه!!من نمیدونم مامانم اون موقع ها که دم به دقیقه سفره ابوالفضل و امام حسین و سکینه و ربابه !! مینداخت چطوری  یه پاتیل آش به سه سوت  درست میکرد که ملت انگوشتاشونم میخوردن و رنگ و عطرش بیست میشد!!! لامصب دست فرمونش تو اش خیلی خوبه!!یهو یه فکری به سرم زد.گفتم بهتره این آشه بدرد نخور رو خیرات مرده ها کنم تا حداقل به ما که چیزی نمیرسه به اونا یه چیزی بماسه!!زنگ زدم به مامان که راستی من عصری براتون اش نذری میارم!!! علی با چشمای گرد نگام کرد و گفت یعنی تو واسه اینهمه آدم حبوبات (خودم میدونم جمع بستن حبوب که خودش جمعه اشتباهه!) نم کرده بودی!تا یه دقیقه که نفهمیدم چی میگفت بعد زدم تو سرم که خاک!! من اگه بخوام اینو ببرم واسه همه که اون مواد اولیه اش کم میاد.حالا یه ساعت مونده به افطار فوری از این لوبیا رشتی های خرکی!!(آخه خیلی بلند و بزرگن!) رو ریختم  تو یه قابلمه دیگه تا پخته بشن و قاطی آش کنم.حالا هی دارم بالا سر اینا حرص میخورم که چرا پخته نمیشن و هی آشه رو هم میزنم.از نخود و لوبیاهای اولی که رسما چیزی باقی نموند از بس پخته شدن!! نیم پز که شد دلو زدم به دریا و همشونو قاطی هم کردم و ریختم تو ظرف و بدو بدو رفتیم خونه مامان اینا.قبلش از شانس خوب من!! همسایه بغلی ها نبودن و ظرف آش خوشگل و مامانی و تزیین شده اش موند رو اپن تا برگردیم!سر افطار علی یه نیگا به دو تا نخود لوبیای اتمی!! و بعضا نپخته اش میکرد و یه نگا به من که عاقلان دانند معنی اون نگاه چی بود!!!خوبه از قبل سپرده بود به من که چطوری درستش کنم!! حالا با همه این اوصاف من انگده پر رو هستم که اون سهم همسایه هه که مونده بود رو دادم به پدر شوهرم تا ببره واسه رییسش که کلی منو دوست داره و تلفنی همیشه حالمو می پرسه!!! خدا رحم کرد که آقای رییس اون روز ماشینش دست خانومش بود و میخواست بره جای دیگه و پدر شوهر گرام و از همه جا بی خبر !! دوباره آش رو برده بود خونه خودشون و لامصب آشه بعد از دو روز انگاری خود بخود جا افتاده بود و لوبیا هاش خود بخود پخته شده بود.!!! و تازه همه به  به چه چه هم کردن!!

۲- با خودمون گفتیم ما که از این ماه رمضون امسال چیزی حالیمون نشد حداقل شب قدرش رو بریم پیش امام رضا واسه آدم شدن خودم دست به دعا بردارم شاید فرجی شد. خلاصه ساعت رو کوک کردیم واسه ۹ شب و بعد از افطار گفتیم بخوابیم!! نیم ساعت اولش به کشتی کج از نوع وحشیانه اش گذشت و با بعدشم با هزار کلک خودم رو خوابوندم و سعی کرده به شعر و آهنگ هایی که تو مغزم وینگ وینگ میکردن توجهی نکنم و بخوابم.یهو مادر شوهر گرام زنگ زدن که برنا مه ات امشب چیه!! گفتم فعلا که داشتم میخوابیدم که شما پریدین وسط!! میخنده و میگه ایشالا تا صبح خوابت ببره و هیچ جا نری! منم گفتم حالا خوبه میخواستم واسه شفای عروس شما دعا کنم نه همسایه تون!! غش کرده  از خنده و میگه صمیم جان! حالا ببین  کی گفتم که تو امشب خواب میمونی و به جایی نمیرسی !! منم گفتم حالا میبینیم!خلاصه در حال کری خوندن بودیم که  علی بامبی  زد تو سرم و این نوازش عاشقانه یعنی کپه اتو بذار بخواب بینیم  بابا!!! منم خداحافظی کردم و سعی کردم!!! بخوابم.نیم ساعت نگذشته بود که دیدم ونگ ونگ این موبایله بلند شد! علی با غر و عصبانیت گوشیم رو داد دستم و تو دلش هم فچ کنم گفت بگیر کوفتش کن!! منم با صدای خواب آلود سلام کردم و دیدم همکارمه!یکی از جنتلمن هایی  که خیلی مبادی آدابه و زنگ زده که واسه ما م دعا کنین!!! میخواستم بگم تو بذار من پام به حرم برسه اونم چشم!! باز اومدم بخوابم و ایندفعه موبایل ها رو قطع و تلفن ها رو کشیدم تا خبر مرگم بخوابم!! با صدای بلند گوی  همسایه سر کوچه از خواب بیدار شدم که منو به احیا و عبادت فرا می خوند!! آقا فقط بگم ساعت شده بود ۹ و نیم و من عجب جوشنی خونده بودم واسه عمه ام!! به علی غر زدم که مثلا میخواستیم بریم حرم که امام رضا هم ما روانداخت بیرون!! خلاصه حاضر شدیم و درکمال ناباوری یکساعت بعد من داخل حرم بودم.ولی خدایی خیلی برا همه دعا کردم و حال داد.سرماش هم که پدر آدم رو در میاورد.جالبه بدونین یه جا خواستیم از تو صحن بریم داخل چون دعا تموم شده بود و جای خالی پیدا می شد که این خادمه گفت مردا از اون طرف و منم هول کردم و خودم رو قاطی جمعیت زنها  انداختم تو که یهو دیدم خاک تو سرم!!پس علی کو!!| فقط اینو بدونین که شب قدر مثل گاگول ها تو سرمای کشنده!! تو حرم گم شدم و تا ۴۰ دقیقه بعدش نه میتونستم علی رو پیدا کنم و نه اونجا موبایل ها انتن میداد!! خلاصه دیدم یه آقاهه!!! زنگ زد و با عصبانیت گفت من بیرون حرم هستم .یالا بیا!! منم با چادری که به زور کش وصلش کرده بودم رو سرم عین این تازه واردها هر ده قدم از این خادم ها میپرسیدم ببخشین خروجی شهدا از کدوم طرفه!! خلاصه با سلام و صلوات خودم رو به خروجی رسوندم و یه اقاهه عصبانی دیم که از چشمش داشت خون میپاشید بیرون!! خب به من چه که هوا سرده و اون لباس نازک تنشه و منم گم شده تو شهر خودم!!! تا خود خونه باهام حرف نزد و فقط دستم رو لطف کرد و تو دستاش نگه داشت!!! منم مثل موش آب کشیده در کمال مظلومیت فقط نگاش کردم!! البته ایشون دلشون نیومد و آقاهه مهربونه شد دوباره!! این بود ماجرای فیض بردن و فیض رسوندن  ما از شب قدر!!

۳- دیروز هوس کردم آبگوشت دیزی درست کنم! از رو که نمیرم من!!!دوباره زنگ زدم به موش های آزمایشگاهی و مامان اینا رو عوت کردم واسه افطار جمعه ای خونمون.دلتون نخواد یه دیزی شده بود که از زور غلظت و خوشمزگی از قاشق پایین نمی چکید!سبزی خوردن و زولبیاهای ساخت خودم که به گربه میدادی تف میکرد تو روت رو هم گذاشتم وسط. این زولبیا درست کردن  منم معرکه بود.تموم زندگی و خودم رو ماست ونشاسته ای کردم تا دو دونه درست شد!!خلاصه این یکی افطاری  از دستم در رفت و پس از ۱۲ ساعت جوشیدن  آبگوشت روی گاز منو رو سفید کرد و خیلی خوشمزه شده بود!!جای همه خالی.البه من یه کوشولو خوردم تا دمبه هام فورا سبز نشن دوباره!!

۴-  آخ جیگرم سوخت!!صبح یه ساعت زودتر بیای سر کار تا یک کار فوری رو قبل از شروع  ساعت اداری تموم کنی و  اول وقت تحویل رییس بدی و اونوقت از کله صبح سیستم قطع باشه و تو هی نفرین کنی خودتو که کاش حد اقل بیشتر میخوابیدی  و ساعت ۶  صبح خودتو محروم نمیکردی!! شانسه دیگه!!

۵- راستی توی ا ین سریال میوه ممنوعه که من فقط دو قسمتش رو دیدم (و  کلا حال این چرت و پرت های تلویزیون رو ندارم!! )چه حرفهای بی ادبی میزنن.اول فک کردم اشتباه شنیدم ولی امروز که از همکارم شنیدم دیدم بله!! کلمات زیبای آفتابه و .... خود خودش بوده و ماشالله گلاب به روی رییس صدا و سیما چه حرفای خوشگلی از دهن این آکتوراشون در میاد. خیلی بدم اومد .

۶- کسی نمیخواد سفارش آشی آبگوشتی یا کله پاچه  بزی گوسفندی چیزی بده؟آشپزخانه  صمیم در خدمت مشتریان مشکل پسند و با سلیقه!!!!

دیروز رفتم سبزی خوردن مخصوص این شوهره رو خریدم شامل: تره از باغچه مامانش اینا!! شاهی و تمام!! ملت سبزی خوردن میخرن ده رقم ده جور اونوقت من  باید با چشم اشک آلود همین دو مدل رو بخورم و جیکم هم در نیاد .تازه موقعی که گلاب به روتون آدم میره w.c. بوی شاهی هاش آدم رو مست میکنه!!! بعد هم انقدر شماها بابت اون مهمونی قبلیم بهم گفتین کدبانو  کدبانو،منم تو روحم این کلمه نفوذ کرد و دو تا نون تافتون داغ و برشته گرفتم و بساط سالاد رو هم به پا کردم و خلاصه  مواد شامی کباب رو حاضر کردم و گذاشتم تو یخچال . البته قرار بود واسه صبا اینا شامی درست کنم که نذاشتن و موند واسه دیروز.بعد هم خوابیدم و ساعت رو گذاشتم واسه ۵ تا بیدار شم. چشمام رو که باز کردم دیدخم خاک بر سرم !!ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه است.یعنی از اذون اینجا رسما  نیم ساعتی گذشته یود.از علی هم خبری نبود.چهل بار با موبایل و شرکت شوهرت  تماس بگیری و  ده تا مسیج بزنی و ببینی نیست حق داری فک کنی آدمی که بی خبر هیچ وقت دیر نمیکنه حتما بلایی سرش اومده.اشکم داشت در میومد.ده دقیقه بعد دوباره زنگ زدم بهش و دیدم یه نفر با صدای خواب آلود میگه جانم!!حالا فک کنین من هنوز لب به چیزی نزدم و دارم میمیرم از استرس و آقا تو شرکتو  تنها و تو غربت!!خوابشون برده و تانک هم بیدارش نکرده.کی؟اونم علی که اگه مورچه وول بخوره چشمای این بشر تو خواب هم  سیخ وامیسته!! اومدم دعواش کنم دلم نیومد.مثل جت به سه سوت خودشو رسوند خونه و چون نباید  به مردا  در این جور مواقع با غذای با حال و آغوش گرم و مهربون جایزه هم داد!!! منم شامی ها رو گذاشتم واسه امروز افطار درست کنم و ایشون استامبولی های از شب قبل مونده رو با سبزی محبوبش و  سوپ داغ و تازه!!! نوش جان کردند و تا ساعاتی به منت کشی مشغولیت داشتند که افاقه هم کرد لامصب!! خلاصه اونایی که نمیدونن واسه چی غذا تو خونه ما چهار ماه دووم میاره تو یخچال بدونن که اینطوریاس!

بابایی اینا یه  تیپ فامیل دارن که شب های خاصی تو ماه رمضون هر سال افطاری میدن و تو این مراسم ها از سیخ تا سوزن همه چی رو میشه در آورد و فهمید کی چیکار کرده وخلاصه آخرین اخبار فامیل دستت میاد.پارسال که رفته بودیم ( به عبارتی بابا ما رو با کتک برد با خودشون اینا!!)  خانوم پسر خاله اش دم افطار از همه میخواست دعا کنن عروسش زودتر باردار  بشه!! اونم در حضور خود عروس بیچاره!! و  عکس نوه دختریش رو در آورد و با حسرت گفت کی میشه بچه این پسرم رو ببینم.حالا خوبه ۵-۴ سال نیست رفتن خونه خودشون اون طفلی ها.بعدشم به من و صبا گیر سه پیچ که اگه دیر بجنبین میشین مثل عروس من!! منم از این مسخره بازیا خیلی بدم میاد واسه همین امسال نمیریم اونجا.تهدیدهای بابایی هم تاثیری نخواهد داشت.بعدشم مگه مردم باور میکنن با یه ذره نون پنیر سبزی و سوپ سیر میشی و پلو و خورشت و دسر و سالاد جا نداری بخوری؟ بعدشم صفحه میذارن که ادا اصول از خودش در میاره.فقط این وسط دلم واسه یه دونه دختر عموی ناز و کوچولوم تنگ مبشه که قرار بود بابت سال اولی شدنش بهش جایزه بدم.الهی صمیم فدای اون موهای مشکی و فرفری ات بشه قربونت برم.تصور کنین یه دختر ناز با چشمای درشت و مشکی و پوست مهتابی و لپ های صورتی و فوق العاده مودب و حاضر جواب با  بلوز و دامن کوتاه  بیاد بشینه تو بغلتون و براتون از آرزوهای بزرگیش بگه!! جالبه بدونین تنها بچه ای است که علی عاشقشه.البته دو هفته پیش یه رقیب براش پیدا شد که از خوش سر و زبونی دست اینو میبنده و علی فعلا تو فاز اون یکیه که سه سالشه.خدایا به آینده ما رحم کن !!

پ.ن.

نمیشه آدم یهههههههههو یه دختر سه ساله داشته باشه که زبون آدم هم بفهمه !!!؟بدون درد و بیدار خوابی و شیر دادن و ......ها؟!!

 

از کجاش  بگم که آبروی نداشتم بیشتر از این نریزه رو زمین و دود نشه بره سیاره نپتون!!ا.؟اآقا ما هر کار میکنیم نمیشه که نمیشه.یعنی میشه ولی یه جاهایی نمیشه!چی؟ جدی بودن و درست درمون بودن من دیگه.اول براتون بگم که مامان جون اینا رفتن غرب کشور- در قرمزه!!(این آدرس رو گفتم تا دقت منو داشته باشین!!) دیدن یکی از دوستاشون که جدیدا فوت کرده بود!خدایی آدم خیلی خوبی بوده.بعد من شصت بار زنگ زدم تسلست بگم این تلفن میرفت رو منشی منم که انقدر از مسیج رو  منشی  تلفنی بدم میاد که حد نداره.خلاصه تونستم تماس بگیرم و به خانمه تسلیت بگم.اول که خوب از آب و هوای اونجا از بدبخت پرسیدم.بعد چطورین با زحمت های ما و مامان جون اینا!!!طفلکی اونم گیج بود بدتر از من برگشته میگه تا باشه از این زحمت ها!! یعنی تا باشه من هی شوهر کنم و اون هی بمیره و اینا هی بیان تسلیت بگن و زحمت اینجوری بدن!!!آخرش هم دیدم خاک بر سرم!!من اصلا واسه چیز دیگه زنگ زدم  و تازه اون موقع  بهش تسلیت گفتم.خیلی خانم مهریونیه واسه همین اصلا نمیخواستم زیاد تر از این ناراحتش کنم.بعدش هم گوشی رو دادن به مامان جون و هوار تا هم با اون چاق سلامتی کردم.آخرش هم دیگه خیلی تابلو شده بود. به مامان جون طبق عادت همیشه  میگم به آقای  فلانی هم سلام برسونین!! میگه باشه میرم سر خاکش میگم صمیم هم سلام رسوند!!!خوبه تازه مرده من اینجوری قاطی پاطی میکنم.خلاصه مدل من تو تسلیت گفتن هم لامصب آبروریزی کنی(چه فعلی!!!) هست!!

پنجشنبه  که مامان جون اینا رسیدن  من از صبحش قند خونم زد رو 1000 و برا ناهارشون  مرغ سرخ کرده و زرشک پلو و سیب زمینی سرخ شده  با حال و سبزی خوردن و ... آماده کردم تا ببرم ظهر براشون.زنگ که زدم گفتن همین الان رسیدیم.منم با خوشحالی گفتم پس من دارم ناهار میارم براتون که  چشمتون روز بد نبینه!!مامان جون کلی دعوام کرد که دختر!تو چرا با دهن ماه رمضون!! اینهمه زحمت کشیدی و بعدشم ما انقدر غذای تو راهی بارمون کردن که نصفش مونده و تو یخچال هم من خورشت داشتم و دست نخورده است و اون غذاهایی رو هم که درست کردی بذار واسه افطار خودتون و خیلی هم تشکر کرد!!!منم کفری شدم و گفتم آخه عزیز من! ما که یه قابلمه پلو و مرغ و ... نمیخوریم.میخواین شام بیارم براتون؟خلاصه از من اصرار و از اونا انکار و آخرش قرار شد من یه بلایی سر این غذاها بیارم یعنی بخورمشون. منم مگه دیوانه هستم که با هزار زحمت وزن کم کنم و بعد بدمش به باد فنا؟!!زنگ زدم به مامان خودم که پاشین بیاین خونمون افطاری داریم!! اونم گفت اتفاقا منم امشب مهمون دارم و مرغ سرخ کرده و سوپ و .. داریم!!!!!!!!دوست دارین شما هم بیاین!گفتم نه مرسی و با خودم شرط کردم یه بلا ملایی سر غذاهه بیارم تا دلم خنک شه!! خلاصه  دیشب زنگ زدم به مامان که عزیزم بیا خونه ما افطاری با حال درست کردم براتون. یعنی مامان ووبابا ی خودم رو با مامان و بابای علی دعوت کردم که مهمونی مامان بابایی باشه فقط.بعد هم خیلی شک همه مرغ های دو روز مونده رو گذاشتم تو سس خیلی خوشرنگ و زیرش رو هم کم کردم و لا مصب دوباره همچین به آب و روغن افتاد که خودمم باور نمکیردم مال پنجشنبه صبح بوده.سیب زمینی هاش رو هم دوباره تو روغن سرخ کردم و تو دلم گفتم خیلی پستی  صمیم !!آدم با مامان باباش این کارو میکنه؟!!وجدانم رو خاموش کردم و برا اینکه زیاد نزنه به صحرای کربلا سوپ رو تازه تازه  درست کردم .البته  یه خورده قیمه هم مال صد سال پیش تو فریزر داشتم که اونا رو  اول تو پیاز داغ یه دور چرخوندمشون و بعد هم گذاشتم گرم شد و یه ذره کوشولو دمبه انداختم تا خوب به روغن بیفته و یه ذره گلاب هم زدم روش!!! قیمه هه هم خدایی اصلا مو لای درزش نمی رفت که مال قرن دوغه!! تازه بادمجون قلمی و سرخ شده هم گذاشتم کنارش و شد یه قیمه بادمجون مشت و حسابی!! حالا شده ساعت 5 و ربع که یهو دینگ دینگ!! زنگ زدن و مامان اینا رسیدن! پنج دقیقه بعدش  دوباره دینگ دینگ !! مامان جون اینا هم رسیدن! زولبیا و بامیه و گردو وپنیر وسبزی خوردن و فرنی کاکایویی و شیرینی خرمایی و کلوچه  محلی و میوه  و بقیه چیزا رو گذاشته بودم رو اپن  و کسی شک نکرد چه بلایی قراره سرش بیاد!! یهو یادم افتاد که وای! خاک بر سرم! هنوز برنج ها تو یخچال هستن. طی عملیات آ کروبا تیک به نحوی که کسی نفهمه زود قابلمه برنج ها رو از تو یخچال در آوردم و دوباره تو یه قابلمه جدید ته دیگ لواش گذاشتم و برنج ها رو ریختم روش و کمی هم آب کنارش تا دوباره بدبخت ها دم بکشن!!تازه به عمق فاجعه پی بردم!!خدای من!زرشک های اون زرشک پلو هه توی  این دو روز رنگ دادن به برنج ها و قشنگ تابلو بود که برنجش مال قبله!! ولی من به این راحتی ها که از میدون به در نمی رم که!مامان رو صدا کردم و گفتم من چون امروز ساعت 3 از سر کار برگشتم مجبور بودم صبح  کله سحر !!!!برنجم رو درست کنم و حاله خیلی بده که برنج این مدلی دیده میشه؟!!! مامان ساده من هم گفت نه! این چه حرفیه؟ مگه ما غریبه ایم!!؟خلاصه به خوبی و خوشی سفره رنگین!افطار رو انداختم و همه به به چه چه کنان نوش جان کردند.فقط موقع رفتن دم گوش مامان جون آروم گفتم خدایی حال کردین غذاهای پنجشنبه رو چه مدلی خوشگل کردم و خوردیم و نمردیم؟!! غش کرده بود از خنده و با چشم هاش اخم کرد وگفت خوبه من جوش تو رو میزدم که چکار میخوای بکنی با اینهمه غذا!! خیلی بلایی صمیم !! تازه قیمه ها رو که اضافه  مونده بود از بس مامان جون خوشش  اومده بود دادم برد واسه سحرشون و بقیه برنج ها  رو هم با مرغ ها دادم مامان ببره واسه سهیل که نتونست بیاد دیشب.خلاصه همه رو رد کردم رفت! تازه امشب هم صبا و شوهرش و دوباره مامان اینا دعوتن خونمون.امشب میخوام استامبولی(لوبیا پلو) با سوپ و شامی کباب درست کنم. به جون خودم امشب کلکی در کار نیست!کلی باید آشپزی کنم.

 

پ.ن.

۱-خدایا بابت اینهمه  بامبولی که سر مامانم اینا در میارم منو ببخش!! و بیامرز.آمین!

۲-راستی از اول رژیم تا الان حدود 7 کیلو کم کردم.واسه یه ماه خیلی خوبه.مگه نه!

از همه دوستای خوبم که نگرانم شدن عذر خواهی میکنم که نمیتونم جواب کامنت ها رو تک تک بدم. حالم  با دیدن کامنت  همه کسانی که دوستم دارن خیلی بهتره و به زودی میام و کلی نوشتنی دارم.اون کوهه داره  کم کم خرد میشه و تصمیم دارم دیگه  جدی نگیرمش.....خیلی سخت بود .....جالب اینه  که ظاهرا هیچ کس  از اطرافیان متوجه نشد. چقدر برام سخته حتی تصور چیزی که بهم نسبت دادن.....و خیلی از مسببش دلخورم.....هر چند تو زندگیم کسی نیست که ازش کینه داشته باشم.اون رو هم میبخشم هر چند نه تقصیر اون بود و نه من و نه ....

مطمئن باشید میام.خیلی زود.همین هفته.با پستی سرشار از ماجراهای خل بازیهای همیشگی

پ.ن.

این بخش مخاطب خاص داره که خودش میدونه کیه!از بقیه دوستان عزیزم عذر خواهی میکنم.

و اما.....

اون فرد یا افرادی که میخوان وانمود کنن منو میشناسن و در محل تدریسم منو دیدن  و دائم  تو کامنتاشون از الفاظ تهوع آور جیگر و عزیزم و خوشگه و ....استفاده میکنن بدونن که اینجا رو نه از کسی پنهان کردم و نه برام بد میشه اگه یه نفر از دنیای واقعی بخونش و بدونه نویسنده اش منم.پس لطفا برای بار اول و آخر میگم یا تشریف میبرن و گم میشن یا دهنشون رو میبندن .چون اصلا برام مهم نیستن و نمیخوام اینجا رو هم مثل دانشگاه مسخره شون به گند بکشن.مفهوم شد؟