X
تبلیغات
رایتل

 

مکالمه تلفنی من و یک همکار  محترم جنتلمن   

من : راستی دکتر امروز جلسه نمیاد .لطفا به اعضا اطلاع بدید .  

همکار : باشه .فقط من اطلاعیه نیومدن قبلیش رو هم زده بودم روی  بورد... 

من : خب  اینم بذارید بغل اون . 

همکار :  یک لطفی در حق  من میکنید ؟ برید چیز دکتر رو بکنید  بذارید روی  میزش !!!  

من: در  حال سیاه شدن این طرف خط!!!! باشه . !فرمایشی  ندارید ؟ 

همکار :  فقط صدایی مثل  خرناس  خرس  از تو گوشی  میاد !!! 

من :  خدا نگهدار   و  مثل  کوکو سیب زمینی   تالاپی  می افتم از  خنده روی  میز  

همکار :  هنوز صدای  خرناس  خرس  توی  گوشی می پیچه  .... 

 

خنده اش  شبیه خرناسه ..یهش هم گفتم چند بار .... 

منظورش  اطلاعیه  عدم حضورش  بود .   طفلک نتونست دیگه جمعش  کنه ...خیلی  ضایع شد  به خدا ... 

 

 

 

 

عزیزم خوب  وقتی طول یک خیابون خیلی طولانی رو تا حالا نرفتی با کدوم عقلت از  خیابون موازیش  میانبر میزنی  و صاف میری به خیابونی که روح عمه عزت السلطنه بابات میاد جلوی  چشمت  تا به انتهاش برسی !!! یعنی قیافه من وقتی سوار  تاکسی شدم و به راننده نگاه کردم و گفتم  اول سه راه ...دیدنی بود ....دستم رو هم عین شاگرد کامیون ها برون انداخته بودم و  با دست دیگه ام  کنار  دنده ضرب گرفته بودم رانندهه موند  این خانم  با این خستگی  از  کجا داره می آد اونوقت !!؟ 

 

بعد از کلاس  تا برسم خونه خیلی  دیر  میشه و  دیگه حال نماز  خوندن  نمیاد  (با عرض شرمندگی!!)  برای  همین میرم  تو یه مسجدی  سر راه  و اونجا نماز  میخونم و این پاهام و زانوهام از شدت تمرین ها ترق توروق صدا میکنن.!! ملت با تاسف نگام میکنن نمی دونم آبجی ورزشکاره  نه ارتوروزی!! از  اون مسجدهاست که این پیرزن خوشگل مامانی  ها هستند بیشتر  توش . یک روز یک مامان بزرگ  عصا دار  داشت  جلوتر  از  من میرفت بیرون از مسجد . به جاکفشی   رسید . یک نگاه کردم دیدم شش جفت کفش  هست فقط ..زود اولین کفشی که به قیافه این میخورد!! رو جلوش  گذاشتم ..خندید و  سرش رو تکون داد ..من روی  دو تا پا نشسته بودم زود اون یکی  رو اوردم جلوش و گفتم بفرمایید !!! باز م خندید و  سرش رو تکون داد ..نصف دیفرانسیل وسط  و تو هوا!! ببیشتر  خم شدم کفش  گوشه ای رو گذاشتم جلوش   الهی  بمیرم برای  خودم!! مامان بزرگ عصا دار  بلند خندید و از  توی  کیسه همراهش  یک جفت  دمپایی اش  رو  در اورد و  دستم رو گرفت گفت پاشو دختر  جان!! پاشو !!! یعنی  می خواستم قیر بشم برم  لای  درز  موزاییک های  کف  مسجد!! لامصب ...اون نماز خوندن داشت آخه!!!؟ 

 

اینو بگم دیگه کف بریزه رو مانیتور!!! دو هفته کامل هست من دارم این کلاس رو میرم..بعد  کنار  کلاس ما یک آموزشگاهی  هست که طبق آمارهایی  که داشتم یکی از  همکارهای   گشتاپو میره  اونجا کلاس زبان! من هم اصلا نمی خواستم با وضعیتی  دون شان!! دیده بشم ..نمی دونید  من چجوری از  تاکسی پیاده می شدم و نصف روسریم روی صورتم از در  باشگاه میرفتم تو و  از  لای  درزش  نگاه میکردم ببینم  این  هست جلوی  ورودی  باشگاه یا نه ..چون کلاسش همزمان با کلاس  من بود . یک روز هم کلا عقب عقب رفتم داخل باشگاه  که این اگه از روبرو اومد منو نبینه !!و  چون یک  کم گوده وقتی  وارد باشگاه میشی  با مغز رفتم رو زمین صاف !!  حالا بعد از  دو هفته فهمیدم ایشون یک شعبه ی  دیگه کلا هست کلاس ایشون که نصف شهر بین ما فاصله هست!!! یعنی خرهای  پرنده دور سرم  پرواز  میکردن و جوراب  صورتی  توری  پاشون بود بهتر  و دیدنی  تر  بود  تا قیافه اون موقع من!!! 

 

به دانشجوهه زنگ زدم میگم من فلانی  هستم ..یک کار  مهم دارم باهات ..مکث  میکنه ..نمی شناسه .بیشتر  توضیح میدم برگشته میگه  ای  وای مشاورم بودید نه؟!!  منم دیدم نگم می میرم برگشتم گفتم  پ نه!! مربی کودکستانت بودم  حتما!!!خوبی دخترم ؟ موهات هنوز فرفریه!!؟  همکارهام نصفشون از رو میز اویزون میشن و  بقیه شون  سرشون روی  میز  فقط شونه هاشون تکون میخوره ... هار  هار  هار ...خنده داشت ؟ چرا این بچه ها اینقدر  گیجن!!! 

 

آقای راننده تاکسی ای   که وقتی  من سوار شدم جلو نشستم و دو تا خانم دیگه عقب نشستن  کل راه جلوی  هیچ اقایی  نگه نداشتی و اونقدر  خالی رفتی  تا یک خانم دیگه بشینه عقب . ازاینکه اینقدر  هوای  ما رو داشتی و برای راحتی ما ،  خصوصی کردی  ماشین رو  حظ کردم .مطمئنم یک جایی خدا اساسی  ردیف میکنه کارهات رو .این چیزهای  کوچولو  قابل ستایش اند. 

 

 

  

تمنا دارم از آسمان،

اگر حتی قطره ای از خوشبختی بارید،

برای تو باشد

 

    

 

  

 این نوشته رو چند وقت قبل نوشته بودم. میدونم با این چند تا پست قبلی  این حرف ها دیگه  تکراری  میشه . ولی  برای  اونایی که ازم خصوصی  پرسیده بودند یا سوالی  داشتند  یک بار کلی میگم. این حرفا ور خیلی لم میخواست بنویسم ایجا تا یاد خودم هم بمونه .  

 

تو کلاسی که میرم  نفس کشیدن درست   شرط اصلی تمرینات هست . قبل از  ریلکسیشن هم ده تا نفس جوندار و  عمیق می کشیم تا بدنمون اماده بشه برای جذب  خواسته مون . حالا نفس بکشیم با هم  ...یک  ..دو ...سه ...(در  دم که نفس رو می کشیم داخل شکم باد میکنه .تنفس شکمی ...و در  بازدم  شکم خالی  میشه ..) همین حالا که داری  نفس  می کشی، همین لحظه ...یک  آدم و شاید آدم های دیگری  آخرین نفس عمرشون رو کشیدند ...مردند ..تموم..به همین راحتی ....می می خواهیم قدر بدونیم این نعمت رو؟ کی قراره با همین چیزهایی که داریم بهترین رو برای خودمون درست کنیم ..با همین چیزهایی که داریم  زندگی  کنیم .صبر نکنیم همه چیز ردیف شه بعد زندگی  کردن رو شروع کنیم .. من یه مدتی  کتاب زندگینامه این شهدای جنگ  رو میخوندم..راستش قل از  خوندن این جور  کتاب ها فکر  میکردم ایناها ادم هایی هستند که  همش تو جبهه دنبال جنگ و  حماسه و این حرفان ..خونواده ندارن یا دلشون بهشون وابسته نیست  ..دلشون  سنگه ... خسته نمیشن ..غریبی نمی کنند ..بعد دیدم وسط  جنگ و  حمله و  نا امنی و  حیرونی  ملت و مملکت     اینا  ازدواج کردند ..عاشق هم شدن ..برای دیدن هم دل دل  کردن ..بوسه ها داشتند ..انتظارها و روزهای گرم و  شیرین ..خوندم و دیدم این ها از  دیدن اینکه نامزدشون دور شده ازشون و باید برگردن جبهه و  مشتاق خدمت هم بودند  دلتنگ میشدن ..یاد گرفتم که اون جماعت وسط جنگ و  خون و آتیش  بلد بودند زندگی کنند و ما وسط  صلح و رفاه یاد نداریم .. آقا تا کی بشینیم همه چیز درست شه ؟  یک روز دلار  میره بالا ..یک روز  طلا گرون میشه ..یک روز  گلوی  مستاجرها  زیر پای  اجاره خونه له میشه ..یک روز  بنزین نیست ..یک روز  مرغ  کم میشه ..آخه بگید کی بوده که همه چیز با هم خوب بوده باشه ؟  این انتظار برای  رسیدن  همه خوبیها با هم        طولانی  هست شاید حتی  کفاف عمر ما رو نده ..من هم گرفتار و درگیر  همه این مسایل هستم ولی  تو خونه ما نیم ساعت  نهایتا یک ساعت  هم تلویزیون حق نداره  وقت و اعصاب ما رو بگیره ..به خدا یک سریال یا فیلم مثل بقیه نگاه نمی کنیم...ما  ....هواره هم نداریم اگر باور  کنید ..هیچی ..همش  تبلیغات ..همش  سم ..همش  اماده کردن ذهن برای افسردگی ..نه آقا ..ما نیستیم ..ما میریم سه تایی پارک و میگردیم و بر میگردیم  خونه . من استرس می یگرم وقتی  این همه تلویزیون اخبار مسموم میده به مغزم..بچه ها باور  کنید تپش قلب میگیرم .چون ذهنم بیچاره هنوز سالمه . هنوز  پوکش نکردمبا این چیزها . مردم ما بیچاره ان به خدا .حق  هم دارند ولی  نباید  این طناب رو خودمون محکم تر بکشیم تا خفه شیم دیگه .  اونوقت میشی مثل اون آقای  آشنای ما که  یک عمر جمع کرد و حرص خورد و خرید و زحمت کشید و تنهایی کشید و کار  کرد و کار  کرد و وقتی  همه چیز روبراه شد یکهو یک شب ، دیگه نفس نکشید و  بقیه موندن و حسرت و یک حفره بزرگ به اسم زندگی نکردن در  زندگی اش ...اگر همسرت ..خونوادت ..دوستت یا همراهت  تو رو می رنجونه از اون ناراحت نشو ..اون همینه ..این تو هستی که ازش زیادی  انتظار  داشتی ... بهش نگفتی یا نفهمیده یا یاد م نگرفته یا خوب  تفهیم نشده چی میخوای  از رابطه  و چی میخواد از رابطه . میگی  چطور برای بقیه بلده خوب باشه به من که میرسه اذیتم میکنه؟ ..تو یک جوری  نشونش دادی که اشکالی  نداره این رفتار ..تو تصوری که از خودت داری رو به اون هم نشون دادی ..اینکه لایق این رفتار هستی یا نه رو نه از  حرفها و  کلمات تو ..که از  نگاه تو  به خودت فهمیده ...  گیرم طرف شعورش  نمیرسه .باور  کنید من یک اصل دارم : وظیفه ی  صمیم نیست همه ادم های  زندگیش رو به شعور ودرک خودش برسونه ..هر  کس رو همونطور که هست قبول کنیم..من حرص ها خوردم.. دادها زدم.. در رو کوبیدم به هم ..نشستم  گریه هم کردم ولی طرف آدم نشد ..خودم چی شدم ؟ دیوانه!!! آخرش ولش کردم.رهاش کردم... خودم رو  رها کردم...نذار همه کارهای  دنیا بشه وظیفه تو ..خسته هم که نیستی بگو نیاز به استراحت دارم ..با خودت مهربون باش .صبح به رییست زنگ بزن (قبل از اینکه ساعت  کاریت شروع بشه ) و بگو  یک ساعت میخوای  دیرتر بیای ..و بعد بلند شو ..صبحونه بخور ..چند دقیقه تلویزیون نگاه کن ..دست هات رو تکون بده و بالا ببر و انگشتای  دستت رو بکش .بکش به سمت بالا  و بگو آخیششش ..شکرت  خدا که امروز  سالم هستم ... اگر  هم نیستی  بگو شکرت که امروز  زنده ام ..زنده که هستی  دیگه؟ بعد اروم اروم کارهات رو بکن و 5 دقیقه مونده به  اتمام اون یک ساعت ، در  محل کارت حاضر باش ..صمیم یک وقتایی این کار رو میکنه..شاید   مثلا ماهی  یک یا دو بار .اون روز ممکنه نیم ساعتش رو فقط  کنار  همسر باشم و  دستای  هم رو بگیریم و حرف بزنم براش  ..از  روزم .از  اتفاقاتی که میخواستم بگم و فراموش کردم..حرف های ساده و معمولی ..با هم صبحانه میخوریم اون روز رو ..و صمیم تا شب  حس  خوبی  داره .

گاهی فکر  می کنم آیا ماها قبل از اینکه دنبال پیدا کردن یک کار خوب باشیم  به این فکر  می کنیم که یک کارشناس  خوب  در  اون کار شده باشیم ؟ قبل از ازدواج و  پیدا کردن یک همسر  لایق  ایا فکر  می کنیم الان خودمون لایق هستیم برای  همسر و همسفر کسی شدن ؟ میدونی  انتظارات و توقعات ماها گاهی  خیلی زیاده از زندگی ..یعنی  زیاد هم نیست در  واقع ولی  خودمون کوچیک هستیم هنوز ..من راستش  نمی ترسم از این که پیر بشم ... از  این که چروکیده بشم .خب  او هم یک جورشه دیگه ..من میترسم یک  روز  به خودم بیام ببینم قیمت این چروک های  زیر  و گوشه چشمم   یللی  تللی و  بخور  بخواب و بی خیالی بوده ..اینا شعار  نیست .بذارید از  خودم بگم . من کلی  موی سفید دارم  بین موهام ..شقیقه هام زیادتر ..مامانم باور  نمیکرد  وقتی  دید .حس مادرانه اش  نمی خواست باور کنه  میگفت از بس موهاتو رنگ کردی  اینطوری شده!! حالا من هر شش ماه یکبار هم رنگ نمیکنم!! به روم نیاورد که میدونه ..به روی  دل خودش هم نیاورد حتی ...خودم میدونستم چرا ...ولی غصه ام نمیگیره چون یک دنیا چیز یاد گرفتم ..چون نگاهم یک وقتایی که دقیق تر  میشم با صمیم سال 86 فرق میکنه..سندش هم همین وبلاگه ..ببینید  سبک من و  دغدغه هام یک وقتایی  چی بوده و الان چی هست ...  روزمره هام رو دارم ..نق و غر  هم میزنم یک وقتایی ...شوخ و شنگ هم میشم بیشتر وقت ها ..تو خودم هم میرم بعضی اوقات .. قهر و اشتی  هم دارم تو زندگیم  با خودم و بقیه ... ادعای  هیچی  هم ندارم ..باور  کنید تو عمل برای  اونایی که برام اهمیت دارند  حاضرم خیلی  هم وقت بذارم... روی  قدرشناس بودن باید کار  کرد.بابا به خدا مردم وظیفه ندارند  صندلیشون رو بدن به ما وقتی  پیر میشیم ..من بوده صندلی  خودم رو به یک خانم جوون  که حس کردم همه وجودش  خسته است دادم و گفتم میدونم خسته اید ..کمی بشینید ..تعجب  کردند بقیه ..چرا همیشه منتظریم طبق تعریف هایی که بقیه از  زندگی و رفتار  کرده اند پیش بریم ؟ تو زندگی  خونوادگی وقتی  تولد بابات نیست و براش  هدیه میخری  ذوق  میکنه ..نه شب  تولدش که میدونه چی  منتظرشه ..  .وقتی به همسرت میگی  امشب  حوصله ندارم سر راه گوجه بگیر  املت درست کنم بعد براش    ته چین مرغ با سالاد فصل و  تزیین خوشگل و خوش طرح  میذاری  چشماش  برق میزنه ....روی  بی تفاوت نبودن باید  کار  کرد ..برای دیدن جزییات زیبا باید این چشم های  خواب رفته رو باز کرد ..من هنوز  دارم تلاش  می کنم تو این چیزها بهتر بشم .یک میلیون  آدم هست که شغلش و کارش و حقوقش و  خونه زندگیش وموفقیت های  دیگش  از  من بیشتر و بهتر هست و در عین حال یک میلیارد آدم هست که به اندازه من خوشحال و راضی  نیست ز  زندگیش  ... روی  اون یک میلیونه زوم نکنم ..من چیزهایی  دارم  که هیچ کسی  نداره  عین اون رو ..وگرنه اون هم  میشد صمیم 2....صمیم 3...صمیم 4 ...

عزیز دلم یک وقتایی  یک رابطه به سرانجام نمیرسه و طرف  میذاره میره یا کاری  میکنه که بفهمی  زیادی  هستی ..دق  نده خودت رو ..نگو خاک بر این دنیا و  شانس ما که همه پل های  پشت سر  خوشبختی  ما کلا پودر شد .....نه ..یک لحظه فکر کن اصلا شاید به صلاحت نبوده توی  اون رابطه باشی ..شاید اون ادم عاشق  سینه چاک یک کوفتی  دردی مرضی   در  ذهن  و مغزش  داشته که تو هیچ وقت نمیتونستی  درستش  کنی ..شاید  قراره  ادم بهتری  سر راهت بیاد و  طوری بشه که یادت هم نمونه روزگاری  چه حماقت هایی  میکردی ...ولی  ..ولی  یادت باشه سر  کار بذاری ..سر  کارت میذارن ... خط قرمز رو رد کنی ..از رو خط قرمزهات رد میشن یک روز .... بقاپی  از  چنگت در  میاد  یک روز ... حرص نزن ..مقایسه نکن ..اون بهتر بود  انگار   نگو ..حالا مردم چی  میگن بهم و  جواب  فلانی رو چی بدم نیار ..یا انتخابش   میکنی  و کردی  یا هنوز وقت داری  فکر  کنی ...تو از  کجا میدونی  اونی که  قسمتت نشد و الان روزگارش  حوری بهشتی  هست و بالا بالاها هست  از  ته دل خوشحاله ؟ از  خنده و بغل کردن و دل دادگی  مردم حتی  تو صورتشون هم که نگاه کنی  نمی تونی گاهی بفهمی راسته یا دروغ ..چرا هی  خودت رو توبیخ میکنی ..هی  شک میکنی  به خودت ..به انتخابت ..به زندگیت ..بابا اصلا طرف تو رو انتخاب  نکرد ..دردت اومد ؟ خب  تو هم حق  داری یکی رو انتخاب  نکنی ..اصلا  طرف رو تو بودی که  گذاشتی  کنار .مثل مرد واستا بگو  این تصمیم رو گرفتم  و میرم جلو یا مثل شیرمرد و شیر زن واستا بگو  غلطی  کردم توش  موندم حالا برم جلوتر یا  صبر کنم اوضاع آروم بشه یا برگردم راه  رفته رو برگردم ؟ یک کاری  بکن  فقط ..نزن تو سر  خودت ... نزن تو سر  انتخابت ..یه نفر خصوصی  برام نوشته  میترسم تو خیابون با نامزدم که راه میرم خواستگار قبلیم ما رو ببینه بگه لیاقتت  همین یارو سبیلوی   ریقو بود انگار!!!!  بابا دختر جان وقتی  تو سرت رو بگیری بالا و  محکم بازوی  طرف  روبگیری و راه بری  و قوز نکنی و طرف رو قایم نکنی و لبخند پلاستیکی نزنی ..  مردم می فهمند این بشر یک چیزی  داشته حتما  که تو انتخابش کردی ... گیرم بی عقلی  کردی و  دو دو تا چهارتات!! درست از اب  در  نیومد و واقعا سطح  نامزدت پایین تر  از  خواستگارت بود ..خب  دوستش  داری  اصلا ؟ اره صمیم  ...خیلی زیاد دوستش  دارم ... ...خب  مگه  مرض  داری چیزی رو که بهش  ایمان داری بذاری  کنار و بچسبی به چیزی که تو خیالاتت بوده یا هست ؟ نمیدونم چرا بعضی ها اینقدر   عشق رو کوچیک و بی اهمیت میدونند . . باور  کنید دل آدم رو میزنه خیلی  ارزوها وقتی بهش  میرسی ...دوستی  داشتم که ارزوش این بود با یک  متخصص ازدواج کنه ..ازدواج هم کرد ..توی  عروسیش  سکه طلا براش شده بود  اسکناس  هزار تومنی ..سفر خارج شده بود  یک دوری  زدن و برگشتن ..ولی یک سال نشد  گفت غلط کردم صمیم  ..گفت نمی تونم نفس بکشم ..همه چیز داشت  جز  عشق و ارامش..ترس  داشت از شوهره ..کوچیک می شد ..بذار بردار میکرد .. تو  ویترین جلوی بقیه  اما خانمی و شاهی  میکرد ... به مردت اعتماد به نفس بده ..بذار حس  کنه از  بودنش  خجالت نمیکشی ... بذار  حس  کنه با افتخار به حست و عشقت و شناختت  رفتی جلو ...بهش بگو بهت ثابت کنه درست بوده انتخابت ولی  نذار  همش تو استرس ثابت کردن این موضوع باشه تو زندگی به تو ...  پووووف ...نفسم در اومد بلاخره ..از  کی  میخواستم اینا رو بنویسم  ..تکراری  هستند مثل  ایمیل هایی که هنوز  دو خط  نخونده میدونی  تهش  چی  میخواد بگه .ولی  حرف من رو گوش کن ... نذار  زندگیت تموم شه و  تو بمونی و یک دنیا  وقت که تموم شد و ازش خاطره نموند برات ...نفس بکش ..یک ..دو ..سه .. خوبه .عمیق  تر ...و به قلبت  یاد اوری کن  زندگی  همین ثانیه ای بود که رفت ..بعدی  هم داره میره ... بغلش کن و بهش بگو  همیشه دوستش داری ..خیلی زیاد ..پدرو مادرت رو میگم ..همسرت رو ..دوست قدیمیت رو ... نامزدت رو ... خودت رو ...از همسر ناراحت بودم در واقع او از من ناراحت بود . ...گرفت خوابید در سکوت  ..دو راه داشتم یا من هم تلخ و ساکت بمانم یا اختیار  زمانم را به دست بگیرم  و خودم را از  دام این تلخی بیرون  بکشم .....بغلش کردم..بوسه هایی  گرم و محکم بغلش کردم ...مگر سنگ است ؟ آرام شدم..آرام شد ..فهمید هر چه اتفاق بیافتد مانع نمی شود دوستش نداشته باشم .چه ربطی دارد ؟ می توانم فردا به موضوع فکر کنم ولی  الان را خوش و ارام باشم .  ..من تا ارامش نداشته باشم خوابم نمی برد ..راه حلش خیلی ساده بود .نشانش بدهم در قلبم چه می گذرد ..به عقل مجال ندادم هی من را بکشد عقب و بگوید خودت را خیط نکن!! بی جنبه می شود !! .. به  هدف  خورد..تیر محبتم بر قلبش نشست و همه سم ها بخار شد رفت هوا... به خودم و او هوای  نفس کشیدن دادم کمی . امروز هم خوبم ..خوب خوب .. باور کن خوب بودن خرجی  ندارد ...مهربان باش ..با خودت ..با  کتابی که ورق میزنی ..با خیار خوشبویی که برای سالاد خردش می کنی ..با موبایلت ..با بچه کوچک همسایه یا واحد روبرویی .. مردم می فهمند دوستشان داری یا نقش بازی می کنی  ...به لباس سیاه یا اشک  مردم بی تفاوت نباش..همیشه روز  خنده ما برقرار  نیست به دست های غریبه ها روی شانه مان یک روز  احتیایج داریم ...مهربانی کن با خودت و با اطرافت.پسر جوان و محصل میخواست از  تاکسی پیاده شود .عقب سمت راننده نشسته بود . نفر وسط تنبلی اش  آمد  پیاده شود و پسر جوان میخواست از  در سمت خیابات شلوغ با سرعت های  وحشتناک پیاده شود .ازش خواهش کردم یک لحظه صبر کند ..پیاده شدم و  به بغل دستی ام گفتم اجازه بدهید  با ارامش و امنیت پیاده شود . پسر جوان خندید ..دلم لبریز شد از محبت .  پسرک خودم را دیدم که از  یک حادثه جان سالم به در  برده است .. من به کارمای  اعمال خیلی  اعتقاد دارم . یک لحظه برای من زحمت داشت ولی زحمت های  بیست  سال یک پدر و مادر را باید جواب  میدادم اگر  بی تفاوت بودم ...از کنار این کارهای بزرگ  راحت نگذریم ..زندگی کمک رساندن به آدم هایی است که روحشان  هم خبر ندارد چه محبتی از شما گرفته اند ...و این نیروهای شما می رود بالا و بالاتر  تا به اوج اسمان برسد و با شدتی  زیبا و رنگی قوی و سرعتی زیاد به سوی خودمان می آید و ما را هل میدهد به اغوش خوشبختی و ارامش ...اسمش را بعضی ها می گذارند  شانس ..بعضی ها  لیاقت ..من میگویم  کارنامه . ... 

همه ی شامانی های دنیا  تا فردا صبح مهمان قلب شما ...

 

بچه ها برای  اون قضیه بردن اب  کرفس با خودم  ... به فرشندهه که گفتم متوجه شدم که روی  لیوان درب  مخصوص میذاره  و تو پلاستیک بهم میده ببرم با خودم..چقدر  راحت میشه نتیجه گرفت وقتی معطل نمی شینی  دنیا یک کار بکنه برات  و خودت دست به کار  میشی ...  

 

 من تو زندگیم دوره هایی رو گذروندم . الان با این سانت سانت کاهش سایز و گرم گرم وزن کم کردن  حس سبکبالی و خوشحالی ام رو وقتی  میشه کامل  فهمید که سابقه اون دوران من رو بدونید . تو وب رژیمی  ام هم نوشته بودم که یک روز به خودم اومدم دیدم ۱۰۵ کیلو شدم. اینا رو صمیم  می نویسه براتون نه تبلیغات یک رژیم  کاهش وزن!! میخوام بگم چون من رو می شناسید خیلی  و با زندگی و روحیات و  اخلاق هام تا حد زیادی  دوستان اینجا آشنا هستند درک می کنند که وقتی  میگم کراهت داشتم از خودم یعنی  چی ..قبلا هم گفتم من از  نوزادی  ام تا حالا یاد ندارم لاغر یا متناسب بوده باشم . هیچ وقت یادم نمیره  با چه حسرتی نگاه میکردم به  مانتوی  دوست همکلاسی  دبستانم که پشت مانتوش  کمر  آویزون داشت و چقدر به تنش زیبا بود . من اون موقع ها  اصلا خودم رو دوست نداشتم .بچه بودم ها  ولی  میدونستم هیکل و چاقالو و گنده هستم . هیچ وقت یادم نمیره چطور وقتی  یک روز راهنمایی که بودم با مامان رفتیم یک کفاشی بود تو فلسطین که اسپرت میفروخت و اقاهه بهم گفت دختر جان تو هم روی  پات چاقه هم زیر پات  هم بغل  پات ..اصلا پات سینه داره!! انقدررررررررر از پاهام بدم اومد اون روز ..حتی فکر  نکردم با خودم که این نظر  این آقاست و شاید نظر بقیه اینطور نباشه .یک بار کاملا یادمه راهنمایی بودم و  مامان از همسایه بغلی که چند تا لبااس برای فروش  اورده بود یک مانتوی سورمه ای  مدرسه خرید برام ..سر سفره بود گفت بعد ناهارت  اینو بپوش  من هم گفتم نه تنگه!! گفت هنوز که تنت نکردی  بپوش  من هم اصرار که تنگه و  مامان رو به حدی  دیوانه کردم که زد تو کله ی  خودش  از دست من!! یعنی  تا این حد پتانسیل  داشتم در بچگی!!! همیشه در  حال کشیدن بغل مانتوها بودم که نچسبه بهم ... زمستون ها  عزا می گرفتم ..ای  خدا گوساله بودم حالا گاو میشم تو این لباس ها!!!! عمدا نمی پوشیدم و میگفتم نه سردم نیست ولی  نمیخواستم دیگه عریض و طویل تر  بشم با یک کاپشن . بزرگ تر  که شدم  فهمیدم نه بابا انگار  دیگه خیلی  تشک خوشخواب شدم برای خودم!! بچه های  لاغر دبیرستان سعدی با اون دست های  دراز والیبالیستی شون ...بچه های  لاغر یا ساده دانشکده ..خدایا چرا چند تا چاق  نیست دور وبرم من یک ذره راحت شم ؟!! تو  دانشکده که بودم سال اخر رژیم گرفتم و بیست کیلو کم کردم..خیلی  حس خوبی بود هنوزم زیر دندونم هست مزه اش ..بعد ازدواج کردم و  ذره ذره  چربی ها و بی ملاحظه گیها برگشت . تو رستوران دیگه راحت نوشابه میخوردم ..بیرون چیپس  میخوردم .. بیرون خوردن هام با نامزدم بیشتر و بیشتر شده بود . قد تقریبا بلند یک و هفتاد و اینا  همیشه باعث میشد چاقی من پخش باشه در بدنم و همین هم گولم میزد همیشه ...قبل از بارداری دوباره ۲۰ کیلو کم کرده بودم و داشتم حس های زیبای  سبکی رو تجربه میکردم که فهمیدم باردار هستم ..در دورن  حاملگی  تا حدی  مراقب وزنم بودم و  نهایتا  ۹ کیلو فکر  کنم زیاد شد . بعد هم اوایل تولد پسرک خوب بودم تقریبا و باز  دوباره کم کم و  کم کم  اضافه شد ...هی  توجیه میکردم خودم رو ..هی  میگفتم دارم شیر  میدم..کارم سخته ..وقت ناهار  ندارم ..حالا اینو بخورم از فردا میوه و سبزی بیشتر  میشه و  ذره ذره اومد و نشست و نرفت ...الان  با این که  خیلی  تازه ورزش رو شروع کردم و کم کم دارم سایز  کم میکنم و  بدنم فرم میگیره هنوز  هم مثل بچه مدرسه ای  ها ذوق  می کنم وقتی  مانتوم گشادتر  میشه ..وقتی  یک مهمونی  دعوت میشم و میدونم فلان لباس  دیگه داره اندازه ام میشه  ... باید چاق بوده باشی ...باید  اونایی که دوستت دارن با تاسف و  غریبه ها با کراهت نگاهت  کرده باشند  که بفهمی  چی  دارم میگم .. یک سوال من همیشه این بوده که خانم ها و دخترهایی که باریک و لاغرندچرا اینقدر زیاد شیک پوش  نیستند ؟ آخه اون ها که همه چیز  میتونند بخرن و همه چیز سایزشون هست  ..الان خدا رو شکر  فهمیدم دیگه که لاغری و سلیقه دو چیز  متفاوت هست در  دنیا ... الان مثل تشنه ها شدم ..منتظرم فلان چیز رو بگیرم ..فلان کار رو بکنم..اخرین باری که مثل ادم رفتم کوه  شاید ۱۰ سال پیش بود  همون موقع که اوج دوران سبک وزنی و لاغری من بود ..دو سه ساعت انگار  نه انگار  ..نه کمرم درد گرفته بود نه پاهام ..الان منتظرم  کمتر و کمتر  بشه وزنم و این بار وقتی  جلوی پله های  کوهسنگی  وامیستم  دل دل نکنم که برم یا نرم ..من هیچ وقت چاق  گرد یا بدفرم نبودم ولی بین کمر و زانو!!   جمع میشد مثل خیلی از  خانم های  دیگه .  من زشت نبودم ..ولی  اونی نبودم که  از  خودم تصور  داشتم .  

میگن هدف باید چالشی باشه تا بهت انگیزه بده .. کم کردن وزن یکی از بزرگترین چالش های  من بوده همیشه و برای همین وقتی  سربالایی هاش رو میرم بالا اینقدر  انرزی و حس خوب  میگیرم..نگاه کنید الان تند تند دارم می نویسم از روزهام ..چیزهای معمولی  و اتفاقات ساده ولی  یک انگیزه ای  یک چیزی  در  من بیدار شده و  اون هم دوست داشتن خودمه . تحسین ته نگاه های  همسرم رو می فهمم ..دست هاش  رو که دور  کمرم میذاره  برام دوست داشتنی  تر شدن و مثل بعضی وقت ها فکر  نمی کنم  این طفلک دست رو روی  کمر  که نذاشته روی  کوه های  نشابور   گذاشته!!! من اصلا به خودم رحم ندارم وقتی  سرزنش  می کنم خودم رو ..با شدت تمام .. مچاله میشم در درون و یک معلم سخت گیر و عبوس  هی سر  کودک زنده  و توانی  درون من داد میزنه ..این بار  چوب  معلمه رو شکستم انداختم تو صورتش و بهش گفتم دیگه حق  نداره با من اینطوری  حرف بزنه ..الان معلمه  رو مجبور  می کنم بره برام  سبزیجات بخره  و واسته پای  گاز  درستش  کنه با احترام بذاره جلوم بگه بخور  عزیز دلم ..بخور  قدرتت بیشتر بشه ...چه لباس هایی که با ذوق وشوق  خریدم و  وقتی  پوشیدم  چشم هام خاکستری و نگاهم سرد شد ..چه  مهمونی ها که با شوق و  تحسین به اندام زیبای بقیه نگاه کردم و  گفتم کی  میشه من هم اینطوری  بتونم  باشم ..چه قدر  حس بدی  داشتم وقت هایی که  می دیدم  همسرم  کور  نیست و زن های  دیگه رو میبینه و  مغز  هم داره و مقایسه هم میکنه ...الان  انگار سوار ترن شهر بازی  شدم..همون که از  تونل وحشت رد میشه و بچه ها سوارش  میشن و اروم اروم حرکت میکنه .. میدونی  ترن هوایی نیست که ببردتت بالا و تند و سریع و بی امان بیارتت پایین و زود  تموم شه و وقتی  میای بیرون  گیج باشی و  پر از  هزار  دلهره و لذت و  استرس ...این قطار  اروم حرکت میکنه بعضی  ها بهت میخندن و بعضی  ها پوزخند میزنن ولی  میدونی که بلاخره بعد از  گذشتن از  اون تونل سیاه که از بچگی ازش  می ترسیدی   بعدش نور  هست و باز چراغ ها و خنده ها رو میتونی ببینی .. الان هر  روز  به خودم نگاه میکنم و دیگه تلقین این که من زیباتر و سالم تر  هستم نیست ..خود خود واقعیته که هر روز  بهتر  دارم میبینمش ..اون وقته که وقتی  میگم صورتم هلویی شده از شدت تحرک باید باشی  تا ببینی  که  این رنگ چقدر بهم میاد و از  کجا شروع کردم تا به این رنگ رسیدم  و چرا اینقدر  ریز ریز  این تغییرات رو مینویسم تا نتیجه زحمت هام رو بذارم جلوی  خودم و بغلشون کنم و بگم   صمیم ... کافیه اراده کنی  ...  

 

این هم برای  دوستان گلم .ببینید چقدر  بی تعارف هستم باهاتون که اسرارم رو می نویسم اینجا!

 

سایزهای من  روز  اول ...سوم......  هشتم ...بعد از شروع ورزش  

(بالای شکم  / وسط شکم / زیر شکم :که سخت ترین بخش  برای لاغر شدن هست ) 

 

 بالای شکم :     ۹۶ ...........۹۳...........     ۹۱      

 وسط شکم :     ۹۹............  ۹۷............      ۹۴ 

زیر شکم     :        ۱۱۴ ..........۱۰۹............۱۰۰ 

یعنی  ۱۴ سانت ...شوخی  نیست ها ...  

با سایزهای قبلی  من هنوز هم بیریخت نبودم... اصلا ..همیشه هم بلد بودم با لباس مناسب  بپوشونمشون ولی  خب  الان فکر  کن یکهو  شکم آدم   ۱۴ سانت کم بشه تو  هشت روز ...  

میوه میخورم.. یک روز  در  میون  آب  کرفس میخورم .. شب  ۸ ساعت میخوابم ... لبخند میزنم ...برای  خودم  هدیه می خرم مثلا اول مهر یک جا مدادی  خیلی  خوشگل خریدم برای  خودم..این اب  کرفسه خیلی  جلوی  اشتها رو میگیره ..شام بیشتر  از  ۵ تا قاشق  برنج واقعا میل ندارم  و وقتی  یادم میاد  چطوری  با لذت  ورزش  میکردم و عرق  میریختم حیفم میاد پرخوری  کنم .. 

مربیمون به همه بچه ها گفت ایشون  نمونه کامل  کاهش وزن با انرژی های مثبت هستند ...تا  خود  خونه از   ذوق  داشتم به همه لبخند میزدم ... یک عده باورشون نمیشه من رژیم ندارم و  روزی  دو تا شیرینی  دارم میخورم ....ضمنا ناهار رو به صورت ساندیچی و سبک  حدودای  ساعت  ۱۲ میخورم و  سه ساعت حداقل قبل از کلاس  معده ام سبک و  خالی  هست .. 

 

وزنم حداکثر  دو کیلو شاید  کم شده باشه  و اصلا روش حساس  نیستم الان ..این کاهش سایز  همون بافت های  پخش و پلای  چربی بودن که وزنشون کمه ولی حجم زیادی رو می گرفتن در  بین ماهیچه های  من ... 

یک دست قشنگ بزنید برای صمیم و یادتون باشه من اراده کردم  و تجسم  می کنم هر روز  خودم رو در  لباس های زیبام و  بدن کاملا نرم و انعطاف پذیرم ...  

 

سرشار  از حس  دوست داشتنی بودنم این روزها ...

 

آقا دست همتون درد نکنه با معرفی  این  آب سبزی فروشی ها!! ..دیشب رفتم  سیب  (اول راهنمایی) و با ذوق  دیدم به به انگار  خیلی  تازه و  تمیزه همه چیز ..بعد یک  میکس  کرفس- پرتقال  سفارش دادم . قیمتش هم واقعا مناسب بود .سه و پونصد . وقتی  حاضر شد چشمام  رو بستم و  مزه مزه اش  کردم..خدای  من .بوی  زنده کننده کرفس و رایحه عطرآگین  پرتقال تازه  ...ملت همچین عبوس  نشسته بودن انگار  دعوا دارن  اومدن اینجا ..طرف سفارش  عسل و نمیدونم چی  چی  داده  با اخم داشت میخورد ..خنده ام گرفت ..تو رو خدا همین الان  یک لبخند بزنین ..ببین چقدر  یکهو صورت ادم ریلکس  میشه .. حیف نیست ؟ خلاصه خیلی  ممنونم از  معرفی  تون. فقط  الان مشکل من اینه که سایز  لیوانش خیلی بزرگ هست و من به زور خوردم اخرش رو .  روم نمیشه بگم بریزه توی بطری  کوچولو برام!!!  اینو چطور  حلش کنم ؟  خودمم نمی خوام وسط خیابون واستم از  لیوانم بریزم تو بطری!دلم می خواد یک جوری باشه  که تو تاکسی که هستم ازش  ذره ذره بخورم..راه برم یک ذره بخورم..اصلا بیارمش  خونه و  یک قورت بخورم و لبخند بزنم و قورت بعدی ..تو خیابون اینکارا رو بکنم مردم  میگیرنم میدن دست تیمارستان منو!!    

دیروز به پسره فروشندهه که خیلی  خوش اخلاق و  بامز ه بود  و دوستش داشتم وقتی  با عشق کار  میکرد  میگم ببین من ادرس شما رو از  تو اینترنت گیر اوردم..چرا بیرون مغازه نمیزنید که آب سبزیجات  تازه هم دارید ؟  این همه مدت بودید و من رد میشدم و نمی دونستم ...میگه خب  ما دویست طعم  و میکس داریم چطوری  بنویسم ؟ خلاصه ازش  تعریف کردم و اینکه خیلی  خوشمزه بود ..تو راه همش فکر  میکردم تو بدنم این آب کرفس  جریان داره  و مثل برنجزارهای  شمال  من هم سبز و ترد شدم !! و دست و پام  رنگ چمن های  تازه   گرفتن و  تو شکمم شبنم درست شده از بس ترد و تازه شدم!! ( خدایا شفا بده همه مریض ها رو!!) .انقدررررررررررر  گوگولی شده بود حسم که نگو ... برای  مربی  گل گلیم هم یک شارژ فرستادم  جوابی که داد  کلی  شارژ کرد خودم رو ...  

 

دیروز  سوار  تاکسی شدم  تاکسی  خطی های  نزدیک های پارک ..بعد من جلو نشستم  تا بقیه بیان و پر شده و راه بی افتیم . هوا هم تاریک .تو ماشین هم تاریک .پولم رو گرفتم دستم و داشتم  انگشتام رو تکون تکون میدادم که یکهو پوله افتاد لای صندلی و  کنار دست راننده ..اون هم بیرون داشت با دوستش حرف میزد ..فکر کن من خم شدم تا کمر و  صورتم جلوی  داشبورد ..یکهو دیدم این اومده کله اش رو از  پنجره اورده تو با  تعجب و  همزمان لبخند خیلی  مهربون داره نگام میکنه .. خنده ام گرفت من هم ..گفتم  پولم افتاده این لا .نور  گوشیش رو انداخت  و من پیاده شدم و با زور و  هن و پن  پول نامرد رو در  اوردم..بعد این اقاهه رانندهه با اینکه جوون هم بود  عین پدرها بود رفتارش با همه  ..برای  مسافرها پیاده میشد درب سمت دیگه رو خودش باز میکرد تا بغلی ها نخوان همه پیاده شن برای یک نفر ..با همه خداحافظی گرم میکرد .. کرایه رو به نفع مسافر  رند میکرد ..میگفت نداری باشه اشکال  نداره ..اصلا میخواستم بهش بگم خیلی اقایی به خدا ..منتهی  چون هر روز سوار  این خطی ها میشم  ترجیح دادم معروف  نشم زیاد!!! ولی  چقدر خوبه  همه من برخوردامون گرم و مهربون باشه با هم. من که همیشه معتقدم  فقط  خودمون باید  هوای  همدیگه رو داشته باشیم ..تو خونه ...با خونواده ...با همکار  ..با مردم شهرهای  دیگه مون ... 

 

یک عده هنوز فکر  می کنند این صمیم که اینا رو می نویسه خیلی  خجسته دله یا ای بابا شوهر مهربون ور دلش هست خبر  نداره از  زندگی های بقیه یا گیر  خونواده شوهر بد نیفتاده تا بفهمه دنیا دست کیه یا بچه اش و خودش و خونوادش  سلامتن نمیدونن چی میگذره به حال بقیه که آرزوش رو دارن!! ..نه والله اینطوریا هم نیست . من خیلی  و بارها گفتم اینجا خدا ننشسته فقط نق و نوق ماها رو گوش کنه..خب  نق  زدی ..داد زدی ..ناشکری  کردی ..الان ایشون دقیقا چکار  کنند با این نق های شما ؟  خب عزیزم مثل بچه آدم باید  همه مون  اول با سلام و لبخند  و روی  خوش و مهربون بریم در  خونه اش ..بریم پیشش ..اصلا ما نریم بگیم خودش بیاد که زحمت هم نباشه برامون..بعد بگی عزیزم .تو که اینقدر  خوبی ..اینا رو بهم دادی ...این قدر  هوامو داشتی و دستت برای همش  درد نکنه  ازت میخوام این خواسته رو هم بهش فکر کن ببین به صلاحم هست برسم بهش یا نه ... من عامیانه حرف میزنم اینجا در  مورد خدا و  خواسته هام و شاید کسر شان بعضی ها باشه این جور چیزها رو بخونن ولی باور  کنید   از خیلی  از  این شسته رفته ها بیشتر جواب  و  خواسته گرفتم.  چند روز  پیش  مامان جون میگه از  الان دارم غصه می خورم زمستون چطور  میشه ؟  چشمام گرد شد میگم چرا ؟ میگه خب  با این خونه شمالی و پله های  حیاط  تا طبقه بالا بدون سقف و پوشش و اینا  اگه برف بیاد  صبح چطوری می خواهید بچه رو ببرید مهد ؟ اگر  افتادید چی ؟ اگه برف یخ بزنه چی ؟  خیلی  حرصم گرفت ..گفتم ای بابا مامان جون شما انگار  حیفه اگه یک ذره فکر  خوب  بکنید ؟ !!! شیش ماهه نمیگید  آخی  خدا رو شکر  صمیم جان اینا خونه بزرگ و  سرسبز و  حیاط  دار و  ادم های  خوب   تونستند پیدا کنند ..کل تابستون ما  همش  مهمونی شام رو تراس  داشتیم و خوش گذروندیم..زیر  اسمون خوابیدیم و  نفس کشیدیم ..بعد شما اونا رو نمیبینید  فقط برای  چیزی که هنوز  نیومده باید به من  فکرهای بد رو بگید ؟ من دلم برای  این طرز فکر  منفی بینی  میسوزه واقعا و خیلی  دفعات هم نتونستم بگم به اطرافیانم . مامان جون جا خورد ..باید هم جا میخورد ..این اخلاق  خیلی  از  ماهاست که روز  خوش رو یادمون میره و همش نق  نق  می کنیم . گفت  چیکار  کنم ؟دست خودم نیست ..منم گفتم نه مامان جون..به من از  چیزهای  خوب  خونه مون بگید و اینا رو بذارید  ته  ته تا من نشنوم.. بچه ها این  انرژی  منفی و سنگین رو پخش کردن باور  کنید خیلی  اسون هست ولی  عواقبش تنم رو میلرزونه ..بابا از قدیم میگن از هر چی بترسی سرت میاد یعنی  از چیزی  نترس تا سرت نیاد ..یعنی بهش فکر  نکن ..بی خیال نباش ولی  نذار  مثل  ادم های  طلبکار  این فکرها هر وقت خواستن بیان و بدون در زدن  در رو باز  کنن و  بشینن روبروت بهت زل بزنن .. من هم مثل خیلی  ها هر روز  گرونی و این ها رو میبینم و  دچارشم ولی  به جای  اینکه وقتی  یک تن ماهی  کوچولوی  به درد  نخور رو سه و پونصد میخرم  نق  نق بکنم میگم آقا یک دونه از از  اون بیسکوییت های رنگارنگ هم بدید  و ته دلم خوشحالم بیسکوییت مورد علاقه ام هنوز  صد تومنه!! برای  همین  حتی خوشحالی  می کنم. حالا من  بشینم فکر  کنم چرا اینطوری و غر بزنم ارزون میشه ؟  نه نه بی تفاوت بودن منظورم نیست . مسلما یک حرکتی  چیزی  همچین وقتایی  خیلی بیشتر از  غر زدن تاثیر  داره .من با ابراز  نارضایتی و مخالفت  موافق  هستم ولی  راه وروش  داره .من هیچ وقت تو رستوران به کارگر غز نمیزنم..تو  فروشگاه با صندوق  دار بابت برخوردش  چونه نمیزنم میرم مستقیم پیش کسی که مسوول هست یا ارشد  اون کار  هست . 

برای پرده خریدن  یارو یک فیلمی سر  من دراورد  که با یک سریال جبرانش  کردم!!! اصلا دلم خنک شد  نذاشتم هر کاری  میخواد بکنه . قضیه این طوری بود که روز اول که رفتم پرده بگیرم  مثلا فکر  کن سر  پونصد تومن توافق کردیم بعد این هی  ریز ریز  قیمت رو با چیزهای دیگه برد بالا مثلا اخرش  کرد  هشتصد تومن . تا اینجاش باز  هم اوکی بود . ایشون از  ندونستن من سو استفاده میکرد و بعضی چیزها رو توضیح نمی داد مثلا وقتی  میگفت پرده تون اماده میشه کل کار با نهصد بسته شده  و  بعددوخت رو انجام می داد  میگفت خب  ۵۰ تومن هم برای شستشو و  اتو و اینا !! یا فلان قدر  هم برای  گل میخ و اینا . خب بعضی جاهاش مشکل از من بود و بیشتر  جاهاش  حالت سو استفاده ایشون رو داشت . باز هم تا اینجا اوکی بود .مشکل وقتی بود که پرده رو اومدن نصب کردن زیر پرده ای  جا مونده بود!!  تماس های بعدی  بی اهمیت تلقی شد ..کل پول به جز مبلغی تسویه شده بود ..من رو سه هفته دووند و گفت امروز  میاد نصاب ..فردا میاد ..الان مادرش فوت کرده ..الان خیاط خونه آتیش گرفته!! الان رفته سفر کاری ..الان تو راهه ..من صبرک کلا زیاده برای  این چیزها ولی  دیگه دیدم نمیشه . اول تلفن اتحادیه رو گرفتم و پرسیدم ببینم  ایا بدقولی و اینا جریمه داره که شکر  خدا نداره تو این مملکت!! بعد خودم دست به کار شدم رفتم دم مغازه اش  و نشستم روی صندلی و زل زدم بهش ..جا خورد ..خندید ..فقط نگاش کردم ..بعد اومد  توجیه کنه یک سخنرانی غرا در باب وظایف  متقابل فروشنده  و اهانت مستقیم ایشون به خودم کردم  و گفتم همین امشب  اینجا  می مونم تا همسرم خبر بده نصاب  اومده و نصب  کرده زیر پرده رو ..خودش رو کشت که امشب  نه و فردا اول وقت ..نچچچچچ..راه نداره دیگه.صورت یارو قرمز شده بود از حرص. چون خودم پرده رو خریده بودم باید کار رو هم خودم تموم میکردم. یک ساعتی در اخر شب  رو گفت میتونه بیاد   گفتم اوکی  هست بیاد نصب  کنه.موند دیگه چی بگه!بعد که فاکتور رو به ریز جزییات گفتم بنویسه و با قید ضمانت ۵ ساله که قولش رو داده بود  مهر و امضا کنه و بگه  به من ابریشم ترک فروخته نه چیز دیگه  و فاکتور رو گذاشتم تو کیفم گفتم حالا میرسیم به موضوع خسارت بنده!! دیگه شاکی شد  و گفت ای بابا شما هم انگار  منظور  دارید  ها!!!! من هم گفتم  موردی  نداره میتونم با فاکتوری که بیشتر از توافق ما فروختید جنس رو برم اتحادیه ولی  برای شما هم خوب  نیست و هم وقت من گرفته میشه . شما این سه هفته حس بد و بی اعتمادی و بدقولی  که در  حق  من انجام دادید رو چطور  میخواهید جبران کنید ؟ هر طور شما بگید من قبول می کنم. فکر  کرد ..بهش  مستقیم نگاه کردم و گفتم بفرمایید ..منتظرم... اصلا شما هزینه آژانس  نصاب امشب رو ندید!!! گفتم  نخییرررررر  جانم! اون که وظیفه خود شماست چون من یک بار برای  نصب اینها رو دادم و  اصلا حرفش رو نزنید...خلاصه کنم.. خودش گفت برای  خسارت این مدت شما مابقی  رو تسویه نکنید و مهمون ما!!! گفتمنخییررر جانم! بحث  مهمون و لطف و حالا اشکالی نداره نیست ..این مبلغ مستقیما برای  خسارت سه هفته ای  من باید  منظور بشه نه تخفیف و این  حرفا ..بلند شد ایستاد ..گفت من این مبلغ رو به عنوان خسارت بهتون میدم..ولی  اشتباه و قصور از طرف من نبوده .... یک کلمه گفتم بهش ...شب  بخیر و اومدم بیرون و روز بعدش هم به اتحادیه گزارش برخورد غیر مسوولانه اش رو دادم  و مسلما اون پول رو هم ندادم بهش  برای  خسارتی که بهم زده بود .حداقل پول اژانس رفت و برگشت برای  صحبت حضوری  در  مغازه اش که شد!! ایشون هم  انشالله یادش  می مونه  وقتی به کسی  میگه حتما حتما فردا شب  میام و مردم رو خونه میکاره!!  فکر روز بعدش رو هم بکنه .. ببینید من ار  می نشستم تو خونه و هی  نق میزدم که اره پرده فروشی ها همه اینطوری  اند و  اونطوری  مشکل من حل می شد ؟  واقعا مساله من پول هم نبود بلکه نشون دادن این بود که بی تفاوت نیستند بعضی ها به بدقولی و دووندن مردم دنبال خودتون و انجام ندادن تعهداتتون... تو ماشین هم میشینم از راننده میخوام سیگارش رو خاموش کنه  و هی تو دلم پیف و پف  نمیکنم.. نکنه هم من پیاده میشم ...خدا هم ..کل دنیا هم ..کل کائنات هم سیستمش  همینه ...باید بخواهی ..مستقیم و واضح بگی  چی  میخوای و  انتظارت چیه و  مطمئن و محکم واستی پای  همه چیز...اعتراض خفه و  نارسا و نق و پق هم تعطیل .   

 

بهترین های  دنیا برای همه تون

 

   

یکی از بچه های  کلاس  همیشه با خودش یک بطری می اورد و یک چیز سبز از  توش  میخورد!! اصلا دیوونه شده بودم که این چی  میخوره!! آب طالبی ؟  اب  نارنگی  نرسیده ؟ آب جعفری؟!!! آب  سبزی پلو ماهی  روز قبل ؟ !!!! خلاصه دیروز  دلو زدم به دریا و مثل این بچه دبستانیها که به ساندویچ دوستشون نگاه میکنند و  آب  دهنشون رو قورت میدن رفتم جلو و گفتم ببخشید  این چیه شما میخوری  هر روز !؟ طالبیه ؟!!!  طرف  نیگا نیگا کرد بهم  گفت  نه جانم! آب  کرفسه! برای  لاغری خیلی  خوبه! آقا ما رو میگی ...ای تف به روزگار ...دغدغه های  ما چیه اونوقت  اینا میرن آب  کرفس با گرپ فروت قاطی  میکنن میخورن!! البته وقتی مربی بهش  گفت این آب  زیپو هست  که تو میخوری  در  واقع نه آب  کرفس چون از شب قبل گرفتی و  ویتامیناش رفته کمی آلامم تسکین پیدا کرد!!! جدا من واقعا وقت ندارم ..جایی  تو مشهد نیست که اب  میوه و سبزیجات تازه همونجا بگیرن و بدن دست ملت ؟  من هم دیروز رفتم سبزی فروشی و یک مشت لوبیا سبز و  هویج و کدو و  بادمجون اینا خریدم برای  خودم تا بذارم تو یخچال  کم کم گند بزنه ولی  دلم خوش باشه ما هم  تازه و  جوون  و ترد میخوریم و میمونیم! والله! یک وقت مشاوره لازم دارم  فکر  کنم! شکمم لاغر  میشه مغزم از جای دیگه باد میکنه!!!  

 

دیشب مامان جون تلفن جدیدشون رو اورده بودن من شرتکات هاش و اینا رو درست کنم بعد میبینم  دو ساعت این به پریز هست ولی  نه بوق  داره نه صدا نه هیچ چیز دیگه ..به روی  خودم نیاوردم گفتم بذار  نیم ساعت دیگه بمونه ..مامان جون گردنش یک وری شده بود از بس  خسته بود و میخواست زود بره  من هم تنها بودم خونه و  برای  خودم و  مامان جون  چند تا شلغم گذاشتم و  خوردیم و  حرف زدیم و این تلفن یک ذره هم شارژ نداشت باز  ..هی من میگم خب  عزیز من  !شما کلا از  پریز کشیدی اینو اوردی اینجا معلومه شارژش  تموم شده مامان جون هی  یک جوری نگاهم میکرد  استغفراللهی!!! فکر  میکنید  مشکلش بعد از دو ساعت چی بود ؟ بنده  تلفن رو به برق  نزده بودم تا روشن بشه و فقط  به پریز تلفن زده بودمش ...یعنی  باید با لبه بیل و به دقت من رو از رو فرش جمع میکردن!!  سه سوته ردیف شد و مامان جون با اولین آزانس به درب منزل تحویل شد و البته گفتم راننده  رسید هم بگیره که تحویلش  داده دو روز دیگه خونش گردن  ما نیفته!!!  الهی بمیرم  برا دلش ..مثلا من عروس  با کمالاته اش  بودم!!!!!  

 

ناهار امروز کمی سوپ  جو با دو تا سیب گنده قرمز اوردم سر کار بخورم ..ساعت دوازده انشالله یادم بمونه ... 

پسرک دیشب  که منو دیده میگه دلت برام مورچه شده بود ؟ میگم نه  مامانی ..کله مورچه شده بود!!! 

اقا شلوارم دو تا دست دیگه هم توش  جا میشه ..البته از نظر سایز منظورمه ها ..همچین میگم دو تا دست دیگه!! انگار  همینجوریش  چند تا دست تو شلوارمه  !!! لا الاه الا الله .....

 

سلامممممممممممممم 

یک مدتی  نبودم چون اتفاقات خوب  و مشغولیت زیاد   داشتم و ببخشید بعضی ها   منتظر  موندن چیزی نوشته بشه اینجا . وای بچه ها یک چیزی بگم همتون ذوق کنید .یعنی  یک اتفاق  خاص در  زندگی  باسکولی-وزنی من!!! یک کلاسی  میرم که ضمانت داده تو یک ماه  10 سانت من کاهش  سایز  دور  کمر  داشته باشم .. این کلاس ،  ورزشی  هست و اوووونقدر  خوب و عالی و با نشاطه که من عشششششق  می کنم باهاش ..یعنی فکر  کنین  من نیم ساعت هم وقت ندارم  و بد بدو از سر کار میرسم خونه و ساکم رو برمیدارم و  میرم کلاس  در  واقع پرواز  می کنم به طرفش   وتمام یک ساعتی که اونجا ورزش  می کنیم و  میرقصیم و پوست و مو و تمام بدنمون شاداب  و بیدار  و پر تحرک میشه و بخصوص  اون  اخرش که یوگای صورت کار می کنیم و ریلکسیشن بعدش  اونقدر  منو سرحال میکنه و اونقدر  صورتم رو صورتی و به رنگ هلو و  شفاف  میکنه  که خودم حظ  می کنم. خلاصه اگه دیدید یک خانم نسبتا کشیده و بلند!! یک ساک روی  شونه اش  هست و  با ادیداس مشکی  و رژ قرمز  داره زیر لب  اواز  میخونه و به هیییچ کسی  هم کار  نداره و تو خودشه بدونید خود خودم رو دیدید ... 

حالا نکته عالی قضیه اینجاست که سایز ما رو روز  اول - سوم- نهم و آخر  میگیرند تا ببینند چقدر  کم کردی.اونوقت من در  پایان روز سوم دور  کمرم و بخصوص بخش  زیری شکم که به قول خودشون خیلی  سخت هست کم شدنش   5  ساننننننت  کم  کرده بودم ..مربیمون همه رو صدا کرد که بیایید  معجزه رو به چشم خودتون ببینید ..بعد من در شرایطی بودم که لباس زیرم تا نصفه پایین!! و شکم و  سیستم کلا بیرون   و لبخند گشادی روی  صورتم و  همه هم وایییییی ..خوش به حالت ..باریکلا  و اینا  گفتن بهم ..واقعا  با همه وجودم عشق این کار بودم از روز اول و به بدنم هم گفته بودم بچه ها ..میخوام همتون بهم نشون بدید چقدر  دوستم دارید و برای جبران محبتی که به خودم و شماها می کنم قراره چکار کنید .....قرار شد برای مربیم  شیرینی ببرم..البته بهش گفتم قربونت بشم  شیرینی که برات خوب  نیست ..براتون شارژ میگیرم که کلی ذوق کرد!!! خلاصه که این تبلیغات و اینا همیشه الکی  نیست و  انگار  یک عده خیلی به کارشون مطمئن هستند که ضمانت هم میدن .البته برای من واقعا ضمانت اونا  از روز دوم که دیده سیستم چطور  هست  دیگه مهم نبود و  حس خوبی که داشتم کافی بود برام. 

اینو هم بگم که بدن ها با هم فرق داره و یکی بود تو کلاس که گفت تو  نزدیک به دو ماه هیچییییی کم نکرده ..نمیدونم  تنفسش مشکل داشته موقع ورزش کردن یا نه . روش  کار  ما هم در  این کلاس  رفتار خوب و مهربون با بدن و کار با صندلی  هست و البته  یک عده  هم هستند که دور  خودشون الکی  میچرخن و انگیزه ندارن ..یعنی  خیلی به روحیه و  انگیزه خود طرف  بستگی  داره . انقدرررررررررررررر  خوشحال و سبک و  ارومم که حد  نداره ..بخصوص موقع هایی که تنفس  می کنیم و بدن در  حالت کاملا ریلکس هست و  اهنگ های زیبا رو می شنویم و  با دم همه خوبی ها و سلامتی و  ملکول های  خوشبختی رو به بدن وارد می کنیم و  با بازدم یک غبار  خاکستری  که  مریضی ها و خستگی ها و حس های بد و  کهنه قدیمی  هست رو از  بدن خارج می کنیم ... تصور  اینکه بدنم رو یک نور صورتی  ملایم پر  کرده و  قلبم مرتب و با قدرت می تپه و تمام سلول هام  دارن لبخند میزنن و آواز  میخونن و با دستاشون مواد سمی و  زاید رو از  بدنم به بیرون هل میدن و من سرشار  میشم از  حس  سلامتی و  عشق و  زیبایی و جوانی ..بازم بگم از این حس هام ؟  میدونم همتون بهتر و  زیباترش رو دارید تجربه می کنید  این هم مدل من بود خب .

این کلاس  من هر روز  هست و  من از  همسری  ممنونم که تا چند ماه قراره هر روز  عصر تا شب  که من برمیگردم مراقب  پسرک باشه و  نذاره دلتنگی  کنه. فکر  کنید باید  این بچه رو ببره پارک و شهر بازی و شهر بادی و خلاصه تفریحات بیرونی  ..و هوا هم رو به سرما هست اینجا و همسری بهم گفت وقتی  اینهمه شوق و اشتیاق و  انگیزه من رو میبینه  که  چطور  خستگی  نمی شناسم و  پرواز  می کنم به سمت کلاس  حاضره هر کاری بکنه تا من ادامه بدم و  نگران چیزی  نباشم . خب  این خیلی  برای من ارزش داره هر چند قرار نیست مادر بودن من  باعث بشه از خودم غافل بشم اما شرایط ما و اینکه جز خودمون دو تا روی  هیچ کس  نمی تونیم در  نگهداری یا حتی  موندن بچه مون حساب  کنیم این همکاری و  همراهی  زیبای  همسری  برام ارزش زیادتری  داره . قرار شد پسرک رو در  کلاسی ورزشی  ثبت نام کنه بعد از ظهر ها..خلاصه من ذره ذره این روزهای  همراهیت رو بعدها برای  پسرمون تعریف  می کنم و باز هم میگم حس پشتیبانی  که نسبت به من داری رو قدر میدونم...یک روز  یک نفر گفت مردها وظیفه اشون هست صمیم جان و هنر  نمیکنند و تو  هم بسیار زیاد در  این زندگی و پیشرفتش سهیم بودی  و این محبت های کوچولو رو اینقدر  گنده اش  نکن..خب  شاید واقعیت باشه این حرف اما من نمیتونم ادم ها رو بر حسب  وظایفی که به من دارند  دسته بندی کنم بگم این همکارمه اینکارها رو کردم براش و فلان کارها تو لیست هستند تا برام انجامش بده ..یا برای  دوستم فلان کار رو کردم و الان نشستم  تا جبران کنه ..باور  کنید  همین چند روز  پیش که دو تا از بهترین دوستام ارشد قبول شدند من از   ذوق و خوشحالی  نزدیک بود گریه کنم... حس  مادری رو داشتم که بچه هاش  به موفقیت  رسیدن ..اون ها برای من صرفا دوست نبودند  بخش بزرگی  از خوشحالی ها و  غم های  من بودند ... و  تنها علتی که من خودم نتونستم امسال در  کنار  اون ها بشینم سر کلاس و به یاد  تمام سال هایی که کنار  هم درس میخوندیم بیافتیم دوباره ،  مساله هزینه زیادش بود که فعلا  اولویت های  بزرگ تری  هست در  زندگیمون و من مطمئنم  یک روز  همیسن جا اعلام میکنم بچه ها دارم ارشد میخون در  یکی از  بهترین دانشگاه های کشور .   

برگردیم به کلاسم ..میدونین بچه ها  شاید  اگر  یک نفر اصلا اینجا رو نخونه یا حتی بیاد چک کنه ببینه اینایی که صمیم گفته اصلا واقعیت داره یا نه  ممکنه  کلا تو ذوقش بخوره و  اون سالنی که برای من الهام بخش  انرزی های  بزرگ و  رهایی  هست یک سالن متوسط  با موزاییک های  خاکستری و ساده باشه که به بزرگی و روشنی و با کلاسی  جیم های  دیگه نباشه ولی  دیگه من هستم و این حس های  خوب و  مربی ای که عاشق انرزی و  مهربونی و سخت گیریش هستم و  به همین اندازه هم دارم از همه چیز  لذت میبرم ...خواهش  می کنم از نگاه من به تعریف هام نگاه کنید .   

یادمه یک بار  یکی گفته بود تو توی  همه چیز اغراق  میکنی و فلان مهد خیلی هم معمولی بود یا فلان کارها وظیفه اشون هست ...بچه ها باور  کنید  من گنده تعریف  نمی کنم ..اونطوری که میبینم میگم   با هر چی  حس که بهشون دارم  و اینجا مینویسم ..  

 

خب  دیروز که اینو تو درفت نوشتمظاهرا خودم رو چشم کردم چون عصر که کلاس داشتیم یکدفعه از روی  صندلی وسط حرکت های  همیشگی  پرت شدم با آرنج راستم روی  زمین ..صحنه قشنگ یادمه ..یکهو دیدم دارم روی هوا به طرف زمین میام ..فکر کن ارتفاع صندلی زیاد نیست ها ولی من نمیدونم چی شد یکدفعه کنترلم رو از دست دادم ..انقدر  محکم خوردم زمین  که فقط یک آن سکوت شد  و مربی دوید سمتم و  فقط گفتم امیدوارم نشکسته باشه ..اروم حرکتش داد و گفت چیزی نشده بلند شو ..اروم تر  هم تو  ورزش کن  امروز رو ...شب  که اومدم خونه دیدم کف دستم تا حدی سیاه شده و ارنجم هم پوستش کمی  کنده شده! و دورش  همه سیاه ... 

خواستم بگم مرررررسی  صمیم جان ..حداقل بذار  دو دقیقه نوشته ات بیاد بالا بعد خودت رو چشم کن ...به جان خودم یک خانمه هم همچین نگاهم میکرد و گفت خووووش به حالتون!!! چه پوستی  دارید ..مثل ایینه است ...پووووف !! 

  البته این ها باعث نمیشه من باز هم ساک گنده به دوش  نرم کلاس ... 

دیشب  موقع  ریلکسیشن و شنیدن آهنگ زیبایی که گذاشته بودند و در  حال تصور اون لحظه ای که به همه خواسته هامون رسیدیم من بی اختیار  اشک های  داغ روی صورتم میریخت ..اشک هایی که غصه نبود ..نمیدونم چرا اینقدر  واضح و  زیبا خودم رو در  حالی دیدم که همه خواسته هام  براورده شده اند ..کنار  دریا نشسته ام و به طلوع خورشید نگاه می کنم و  همسری و پسرک هم  دنبال هم میدوند و صدای  خنده های بلندشون همه جا رو گرفته ..بوی  دریا ..بوی  صبح ..بوی  سنگ و آب ..بوی  همه چیز رو می شنیدم...به مربیم گفتم چرا اشک های  من بیرون اومد ؟ چرا هیچ کس اینطوری نشد پس ؟و اون توضیح داد که تخلیه دارم میشم از  هر  چی  انرژی  بد و فکر های  ازار دهنده که ته ته  وجودم بودن و خبر  نداشتم ...این ها رو به فال نیک میگیرم و  پیش به سوی  روزهای  طلایی  رسیدن  ارزوهای  منتظر برای  براورده شدن ....