X
تبلیغات
رایتل

امسال سال  سنگینی بود برای  من ..وقتی.بیشتر  فکر  میکنم میبینم نه..سنگین  نه... سال  وزینی  بود .سنگین کمه..روزهای  خوب  هم  بود ..روزهای  قشنگ و پر از  خنده ولی  ته همه اون خنده ها یک تصویر ثابت  چسبونده بودند که تا یادش  می افتادم خنده ه از لب هام می ریخت  پایین..امسال  شب هایی رو داشتم که  انگشت هام رو زیر  پتو  توی هم گره میکردم و فکر میکردم و  ساعت ها فکر  میکردم..امسال روزهایی رو داشتم که  یک تلفن می تونست من رود قیقه ها روی  مبل تلفن بنشونه  و نگاهم به دیوار روبروم بمونه...امسال ترکیبی بود از  خوبی و اون چه من  هنوز حکمتش رو نمیدونم .. کنار  همه این ها من امسال و روزهاش که گذشت رو با ارزش  میدونم..من صبور بودن رو بیشتر  از  قبل یاد گرفتم..صبوری  در  مادری ..در  همسری  کردن...در زندگی  کردن... وقتی به داشته هام فکر  میکردم کفه اشون از نداشته ها م سنگین تر بود..کدوم ترازویی  میتونه وزن نگاه گرم مرد مهربون خونه رو..شیرینی  خنده های  پسرک سالم و شادابم رو.. سلامت والدینمون رو ... تعهد  من و همسرم به هم رو  با چیزی  برابر بدونه؟  امسال علی  خیلی تلاش  کرد  من تفاوتی  حس  نکنم..من شاد باشم مثل همیشه .. خیلی  تلاش  کرد بعضی  مسایل  که به ما و رابطه  امون ربطی  نداشت ولی  مستقیم روی  زندگیمون تاثیر داشت  روی  حس  خوشبخت بودن من تاثیر نذاره .. تلاش هاش  واقعا قابل تحسین بود..کارهای  کوچیکی که من  میدیدم و  بابتش  دلخوشی  های بزرگ  می اومد توی د لم...اینکه مدت های  طولانی هر روز  که از سر  کار بر میگردم خونه ، ببینم در  حد توان و  وقتش  ظرف ها رو شسته و  وسایل پسرک رو کمی  مرتب  کرده.اینکه حواسش  هست  وقتی  خوابم  پتو از  روی  من کنار  نره ... وقتی  پسرک مریض  می شد کنارم بشینه و  با محبت به من نگاه کنه و  مادری  کردن هام رو با تحسین ببینه..وقتی  میخوام کمی  مطالعه کنم با وجود خستگی هاش  پسرک رو مشغول کنه و وقتی  میبینه برنامه مورد علاقه من شروع میشه از  من در  اون فاصله چیزی  نخواد و مراقب  باشه بتونم دنبال کنم برنامه رو ..شاید شما به این دلخوشی ها بخندید ولی  هم هاین ها رو که کنار هم میذارم میشم صمیمی که همیشه به روزهای  خوش  بعد یو لحظات الان فکر  میکنه و میخواد  فردا روز  دلش  نگیره از  روزهایی که نفهمید کی رفتند و  نموند هیچی  ازشون..

همین الان که داشتم این هارو   می نوشتم یک نفر  اومد تو اتاقم  و روبروم ایستاد .سرم پایین بود . من موقع نوشتن نگاه می کنم به کیبورد..خلاصه تا نگاه کردم فکر  میکنین کی بود؟ خورشید من  ..خود خودش  بود.عجب  این مرد حلال زاده است..اومده بود دیدنم  و برای  من  اب میوه و  بیسکوییت و مدل شکلات هایی که دوست دارم خریده بود.. یک دونه هم برای  یونا..از  طعمی  که دوست داره..من عاشق  مرد هایی  هستم که میدونند ادم های  زندگی شون چی  دوست دارند و چی  ندارن..با محبتی  عمیق  نگاهم کرد..دلم یک ان لرزید..نه ...من امسال  روزهای خیلی  خوب  داشتم..بیشتر فکر  میکنم...روزهایی  که فقط دست های  گرم و بازوهاش  به من ارامش  می داد ..روزهایی که اصرار  میکرد یونا رو جایی بگذارم و  من رو به زور  تئاتر میبرد .. از  اتفاقات کلاس های هنریش  با من حرف  میزد.از  حرف های کارگردان با سوادی که باهاش  اشنا شده  و  توجه اون رو به سوی  چیزهای  کوچک ولی  بارزش  زندگی هدایت میکنه

نگاهش  میکنم..گرم و  مهربون..جلوی همکارم  نمیتونم بیشتر از یک فشار دست چیزی  از احساسم رو بهش  نشون بدم... میره ..و چند لحظه بعد دوباره برمیگرده و یک چیزی  روی  میز  من میذاره و موقع رفتن چشمک میزنه.... گرم میشم و  به این فکر  میکنم که  خوشبختی  توی  ذهن منه..توی  چشم من..نه توی  روزهای  تقویم و اتفاقات  دور و برم... و تکرار میکنم:عده ای  هستند که همین الان  در  ارزوی  همین  روزهای سخت تو اند...   

من میرم تا از فردا کارهای  عید خودم و خواهرم رو شروع کنم.فقط  4 روز وقت دارم. ..اگر صمیم تون زنده موند!!  قبل از  تحویل سال باز هم مینویسم براتون..وگرنه به تک تک شماها..به همه اون هایی که برام نوشتند چقدر  من و  این نوشته ها رو دوست دارند..به همه اون هایی که با من موندند در  لحظات سخت ..با من خندیدند  در خوشی هام وبارها و بارها  به من قوت قلب دادند..من رو تحسین کردند..ایرادهام رو گوشزد کردند...به همه و همه  تبریک میگم سال جدید رو..

امسال هفتم فروردین ..روز  تولدم ..دلم میخواد یک کار خاص برای  خودم  بکنم.. باید بیشتر فکر  کنم و به خودم یک هدیه خوب بدم چیزی که تا مدت ها شیرینی  اش  ته دلم بمونه.  باید  اول فروردین یک هدیه تولد  زیبا برای برادرم بگیرم..یک هدیه زیبا برای  نی  نی  خواهرم ویکی هم  برای  پسرک  دوست داشتنی  جاری  مهربونم. این بچه ها اونقدر با هدیه شاد میشن که هیچی  نمیتونه لذتی  مثل اون رو به آدم بده.

من یک دعا اول همه دعاهام هست : سلامتی ..سلامتی  ..سلامتی .

بعد از  خدا میخوام چشم های  ما رو روی  محبت های  پدر مادرهامون بیشتر باز  کنه نه اونطوری که ما  دوست داریمشون ..بلکه اونطوری که او نها  ما رو دوست دارند و برای  ما زحمت کشیند.برای  روح همه  عزیزانی  که نیستند بینمون  شادی و  ارامش میخوام..برای  همه مون  از خدا وجدان بیدار و درایت و تدبیر توی  کارهامون میخوام..دعا میکنم همه از  تصمیمات زندگی مون راضی  باشیم....کارهایی رو که  از  دستمون بر  نمیاد به خدا واگذار  کنیم و ازش  چیزهای بزرگ و خوب و موندنی بخواهیم ..من برای  همه  آدم های  خوب زندگیم..ادم های  خوب  دنیا... ادم های  خوب  خدا..رویاهای   زیبا و سپید   و زندگی های  خوب و مفید ارزو میکنم.برای  همه اون هایی که  مادر و پدر هستند  تربیت سالم و درست و خوب  برای  فرزندهامون و  اموزش  زندگی  کردن و زیبا دیدن   رو ارزو میکنم.... برای  همه اون هایی که منتظر  تولد فرزند هستند دوره بارداری  با سلامتی  کامل و  دل خوش و زایمان خوب  و راحت و خاطره انگیز ارزو می کنم..برای  همه اون هایی  که منتظر  داشتن یک گل خوشبو هستند براورده  شدن حاجت و صبوری و سپردن همه چیز به خدا  و امیدوار بودن و  دست از  تلاش  برنداشتن رو طلب  میکنم..ارزو میکنم اگر  قرضی  داریم..بدهکاری  هامن با تلاش  خودمون و درایت بیشتر  برطرف شه و  مدیون کسی  نباشیم. از  خدا میخوام  بچه های کنکور بتونن با برنامه ریزی بیشتر  تو هر  مقطعی که هستند موفق بشن و به اون چه که لایقش  هستند برسن..برای  او نهایی که میخوان زندگیشون رو شروع کنن  از  خدا میخوام اول محبت عمیق و بعد  چشم های  باز و  توان تصمیمات درست  بهشون بده .از  خدا میخوام   کسانی که به انتهای  زندگی  مشترک رسیدن و  میخوان راهشون رو از  هم جدا کنند با ارامش این کار رو بکنند و حرمت ها رو نشکنند و هر  کسی اون  راهی رو بره که  الان دیگه وقتش رسیده و مسوولیت  این تصمیم  رو بر  عهده بگیرن و  در  انتخاب بعدی راضی  تر و خوشبخت تر  باشند..برای  او نهایی که تنها زندگی  می کنند دوستی های  موندگار  و عمیق و شکیبایی  ارزو میکنم و امیدوارم بتونند فرد مورد نظر رو که یک گوشه این جهان منتظر  روبروشدن با اون ها هست رو پیدا کنند و تنهایی شون با  دست هایی گرم و  مهربون و مطمئن  پر بشه و لحظه هاشون لبریز از  خوشی و صدای خنده اشون همه خونه رو پر کنه....عشق  این سرمایه بزرگ و موندنی رو  برای  همه طلب  میکنم و امیدوارم بهترین لحظه ها برای  همه مون  با شروع  سال جدید شروع  بشه و  شب هایی راحت  و روزهایی پر از  امید  و شادی و برکت  داشته باشیم.... مراقب خودتون و خونواده اون باشید ..از  درست کردن کیک یا شیرینی  دست پخت خودتون در  این ایام غافل نشید .

کام همگی  شیرین 

روزگار  همگی  خوش

نوروز همگی  مبارک 

                                         صمیم 

 

بعدا نوشت:  ۲۸ اسفند ساعت دوازده شب

الان روح من داره تایپ میکنه چون خودم چندساعته که ارتحال یافتم!! تازه از  خونه جا نی نی برگشتم..دو روز و نصفی  اونجا بودم و  وقتی دونه دونه کاشی های حمام رو می سابیدم فقط به برق چشماش فکر میکردم که چقدر  از دیدن این حمام نو و تمیز و سفید خوشحال میشه..اشپزخونه یک روز و نصفی طول کشید و وقتی تک تک وسیله هاش رو برق انداختم به خنده مهربونش  فکر میکردم و اینکه چقدر  جلوی  همسرش غرور میاد توی دلش که همچین خواهری دارم..خوشحالم که خونه خواهر باردار عزیزم دسته گل شد اون هم تنهایی و توسط  یک عدد صمیم از جان گذشته!!! 

 ..خوشحالم حتی با وجود این که خودم مجبور هستم توی  تعطیلاتم خونه  خودمون رو تمیز کنم و اولین سالی هست که توی زندگیم تمیز کردن خونه به بعد از  تحویل سال می افته...خداوندگار  نوروز  خوشحال تره این طوری ..تازه ارایشگرم که فردا کله ام رو بابت این همه تاخیر میکنه هم خوشحال تره که روز  اول عیدی یک خانوم محترم تاپ تاپ در  خونه اش رو نمی کوبه و نمیگه مریییییییییییییییم خانوم!!!! صمیم هستم....

 

            

 صبا خواهرم هفته هفتم بارداری هست و چون حالش  خوب  نیست و  شدیدا به بو و غذا حساسه و  لب به چیزی  نمی تونه بزنه من سعی  میکنم چیزی  درست کنم وببرم تا بوش بهش  نخوره و البته همسر ش  هم دربست در  اختیار  ایشونه و  اون طفلکی هم چند روزی  نتونسته بود  خوب  غذا بخوره ..خلاصه یک شب  رفتیم خونشون ومن گفتم مامان مراقب  پسرک باشه  و صبا و  همسرش برن بیرون یک دوری  بزنن از بس  نشستن تو خونه و رنگ اسمون رو ندیدن تا من هم چیزی  درست کنم تا  جا نی نی  ( خب  نی  نی  داره دیگه) بتونه بخوره. گفت استامبولی( لوبیا پلو) دوست دارم برام درست کن.. خلاصه ما هم دست به کار شدیم و چون خیلی  فرصت نبود  با گوشت چرخ کرده و لوبیای تازه و هویج نگینی  شروع کردم..وسط  کار  در  کابینت رو باز  کردم تا ادویه بردارم.دارچین رو خودم توی این غذا دوست دارم .و قتی  کمی  دارچین ریختم رفتم رب رو بردارم که دیدم ای  وای  چقدر  این گوشت ها قهوه ای شدند..یک جوری  شدند اصلا..بعد یک آن  خشکم زد ..فکر می کنید چی شده بود؟  بعله صمیم خانوم که هی  شماها ازش  تعریف  می کنید به جای  دارچین داخل غذا کاکائو ریخته بودند!!  لامصب رنگش  اصلا مو  نمیزد و من برچسب روش رو هم ندیدم و  چون جای دارچین خودم یک شیشه دقیقا مثل جا شیشه کاکائوی  این خواهره بود  ناخوداگاه برداشته بودمش ..حالا مگه می شد  او نها رو در  اورد!!  قاطی  شده بود و هر  چی  میگذشت بیشتر رنگش  باز  می شد!!!  علی رو صدا کردم و  پسره وسط  آشپزخونه ولو شده بود از  خنده ..می گفت  حالا خیلی  این دو تا سفیدن!! که بچه اشون رو تو هی  قهوه ای  تر کن!!  هی  قهوه ای  تر کن...منم صداش رو در  نیاوردم و  به جان  

خو دم شاید باور  نکنید  بعد از  چند روز  تنها غذایی بود که صبا تونست بخوره..انقدر  از  مزه اش  خوشش  اومد که دوباره دیشب  گفت برام درست کن!!! میگن این خانم های  ویاری  عجیب  غریب  میشن ولی من اصلا فکر  نمیکردم ویار به  سلول های مغز  طرف  هم اسیب  میرسونه!!! خلاصه با خودم گفتم خوب شد  دیگه توی  هر غذایی که خواست براش  از  این دارچین ها میریزم!!!!  میخوره..دیشب من از  همون مایه قبلی  براش  کنار  گذاشته بودم دوباره با همون  غذا براش  درست کردم باز  خورد و  چیزیشم نشد! حالا خوبه جمعه کلا زیر سرم بوده ها ..البته  ناگفته نمونه که سوپ جوانه گندم رو هم که درست کرده بودم براش  خیلی  دوست داشت ..بیچاره شوهرش  هر  چی  که میتونه درست میکنه هر  چی  هم که از بیرون میگیره ولی خیلی  فرقی  نمی کنه چون سرنوشت همشون یکی  میشه و توی  دل این جا نی نی  ما نمیمونه زیاد..  

 

بعد ما دیشب که رفته بودیم مثلا به این خواهرمون کمک کنیم دیگه صبا از  خنده افتاده بود  روی  زمین و میگفت این صمیم رو از  اینجا بندازین بیرون  تا منو نکشته... من داشتم با یک دست شامی  کباب  درست میکردم..یا یک دست  همین لوبیا پلوی  کذایی ، با اون یکی  دستم که  کمرنگ تره  و دیده نمیشه  سالاد درست میکردم .. با یک دست دیگم ظرف  ها رو میشستم و  با  اون یکی  های  دیگه گوشت ها رو بسته بندی  میکردم توی  خونه صبا..بعد  این وسط  مامان نشسته بود وسط  هال و  یک ظرف  سیب  گذاشته بود  روبروش و  سوره یوسف   رو  میخوند و به این ها فوت میکرد و  میگفت بخور بچت خوشگل و خوش صورت و سیرت بشه! من گفتم حالا اصلا بچه هفت هفته ای  صورتش  کجا بود ..ممکنه ا حالا   سیب ها معنوی  بشن و  سیرت بچشون خوب  شه و به مادر  پدرش  نره!!  ولی  صورت زیبا آخه کجا بود مادر  من؟  به  هر  کدومشون  شبیه شه  نمیشه نگاش  کرد!!!!..بعدشم تو فکر  کردی  این دخترت میره سیب  میخوره ..به من گفت  به هایی که مامان اورده  بود رو از  پنجره انداختم بیرون خورده توی  سر یک آقاهه و  کلی  فحش  داده همون زیر  پنجره!!  و بلند گفته لعنت به پدر مادرت بچه که  تو رو ول کردن به امان خدا! مامان ببین از  الان این داره  گوربگوری  برای  همه مون میفرسته وسر ما رو کلاه میذاره .. بچش بیاد بیرون دیگه چه پدر سوخته گیری هایی  در بیاره از  خودش .. 

 

بعد هی  اومدم این قضیه دارچین  پلو رو تعریف   کنم براش  هی  نشد..گفتم یک چیزی  بگم بهش  تا  نتونه یک لقمه بخوره !! نشستم روی  تخت و بهش  گفتم هیییییییییییییییییی ..صبا ..خوش به حالت..هییییییییییییییییی  گفت چی شده چرا اینطوری  شد قیافه ات؟  گفتم خوششششششششش به حالت که اینقدر  خوشبختی .. اینقدر  همه دوستت دارن.. من وقتی  باردار بودم عید که شد  شش ماهم بود  دریغ از  یک  نخود  گوشت و اینا که مامان بگیره برام بیاره.. این بزغاله تو هنوز  هفت هفتشه  بار سومه که مامان  مغازه های کل محل رو ریخته تو وانت اورده خونه تو..واقع شانس  داری  ها!!   حالا من این ها رو الکی  می گفتم تا  مسخره باز ی دربیارم  و بعدش بخندیم این دختره خنگ باور  کرده و میگه الهییییییی  بمیرم من..چرا به من نگفتی  بهشون حالی  کنم..چرا هیچی  نگفتی  ..؟ یکدفعه مامان اومد تو اتاق و  صبا هم مهلت نداد گفت خیلی  نامردین ها.. این دختر  هنوز  حسرت داره میخوره!!  مامان  میگه چی شده؟  کی  نامرده؟  چرا نامرده ؟  قیافه من اینطوری شده بود:    

خلاصه فکر  کنم اگر  این دختره از  ویار  جون سالم به در ببره از  هنر نمایی های  آشپزی من زنده نمیمو نه ...شمام دفعه بعد  این کاکائوهات رو نذار توی شیشه دارچین های  من...ایییششش

 

 

مادر شوهر من ( مامان جون)  یک خانم نمونه توی  رفتار با عروس هاشون هستند...بابا  نمیگن این عروس لوس میشه ..بی  جنبه میشه ...آخه اینقدر تحویلش  نگیرم ..به جان خودم من  آدم به این عروس دوستی  ندیدم..آدم به این همه جانبه بودن ندیدم..البته و صد البته که هم من و هم مامان جون و  هر کسی توی  این دنیا هم خوبی داره و هم چیزهایی که نظر بقیه شاید حسن تلقی  نشه و عیب  باشه ولی  در  مجموع و منصفانه که نگاه میکنم و کارهایی رو که اگر  مامان  خودم هم میکرد برام ناخوشایند بود و ربطی به مادر  شوهر بودن طرف  نداره رو هم  اگر فاکتور  بگیرم میبینم که  حق مسلم مامان جونه که بارها و بارها از  من بشنوه که خیلی  دوستش دارم و محبت هاشون رو انشالله جبران کنم و  با خودم هم نگم که حالا بی خیال! بگی که چی بشه..که هی  گنده اش  کنی  دو تا کار  بی قابل رو؟!!!!!!!که روشن زیا د بشه سوارت بشن؟!! (شنیدم از  کسانی که این طوری  میگن ها ).

قبلش این رو اضافه کنم که اگر اگر این پست رو مثلا علی می نوشت در مورد  مادرش  شما کلا یک تصور  دیگه از  مامان جون داشتید ..یک آدم  دیگه که با توصیفات من خیلی فرق داره !! .خب  بعضی ها   بعضی چیزهای کوچیک رو نمی بینن ..بعضی  محبت ها از سمت مادر پدر  براشون  عادیه  و کار  خاصی  نکرده پدر یا مادرشون..ولی  ..ولی  من معتقدم  که وقتی کسی با من رفتار  مناسب و  خوبی داره من چکار  دارم دنیا چه نظری  دارند؟ من چکار  دارم  این وسط  حالا چند نفر هم  با من مخالفن..مهم اینه که من صادقانه به مامان جون یا هر  کسی بگم که برای  من محبت هاش  دیدنی و قابل لمس  هست .

حالا برگردیم ببینیم این خانم گل چکار میکنه که  با تصور مادرشوهرانه بعضی ها فرق داره..مثلا مامان جون میدونه من فقط  ابگوشت های  او ن رو میخورم..یعنی  کلا تو خونه درست نمیکنم  خودم چون  این همه زحمت برای  یک غذای دو نفری  به نظر   با توجه به وقت کم من عاقلانه!!  نیست .خلاصه که هر  وقت ابگوشت دارن  من رو دعوت میکنند( علی  اکثرا ظهرها نمیاد خونه)  و اگر  نتونستم برم قبل از  اینکه برسم خونه  میبرن میذارن روی  اپن و نون تازه و مخلفات دیگه اش  هم باهاش  هست..تازه وقت هایی هم بوده که مامان جون خودش  رفته و بعد دیده یکی  دو تا ظرف هم مونده تو سینک و طفلکی  همه رو شسته تا من بیشتر  از این خسته نشم توی  این زندگی!! یک بار ه م یک کاری  کرد که من کمی  اخم و تخم هم کردم  و راستش زیاد خشم نمیومد ولی  چون  نیتشون رو می دونستم  دیگه حرفی  ازش  نزدم. چند روزی بود که خیلی  سرم شلوغ بود و  فکر  کن مهمون بازی های اقا جون و مهمون هایی که یادتون هست حتما وقتی  میان  این آقا جان ما چکار  میکنند براشون هم اومده بودند و ما شب  میرفتیم بدو بدو بیرون و  بر میگشتیم و فقط  وقت بود بخوابیم ..بعد این لباس های من  و کیف و لباس های   یو نا و کلا همه چیز  روی  تخت تشکیل یک رشته کوه و  کوه پایه داده بودند!!  خلاصه یک روز من رفتم خونه و دیدم به به  ان آقای  همسر مهربان عجب  کارهایی  کرده..خونه شده دسته گل  و  تخت مرتب و تمیز و همه لباس ها  تا شده و مرتب چیده شده لبه تخت  و..به علی  زنگ زدم که  قربونت بشم با این همه زحمتت..من چکار  کنم تو اینهمه خوبی  و ماهی و دسته گلی!  خلاصه  شب  یک مراسم باشکوه استقبال ترتیب دادیم و  وقتی  علی  داشت حسابی  خر کیف  میشد و من و پسرک هم با خنده و بپر بپر براش  میخندیم دسته گل محمدی ..به  خونمون  خوش  اومدی!!!( اوف  ته استقباله دیگه) ایشون گفتند به به صمیم خانوم! دستتون درد نکنه که همه خونه رو مرتب  کردین و  چی شده از  استراحتت زدی و  تخت تکونی  کردی!! اقا ما رو میگی..گفتم بچه ها یک لحظه مراسم رو همینجوری  نگه دارید..یعنی  تو اینهمه کار رو نکردی..پس واسه چی  من اینهمه ظهر قربون صدقه ات شدم؟ میگه خب بس که من خوبم و تو با شعوری!! دهنم باز مونده بود.فهمیدم مامان جون ظهر که برامون قورمه سبزی  خوشمزه اش رو اورده دیده اوضاع خیلی  خرابه و همه رو مرتب کرده و بعد رفته و به من هم هیچی نگفته..تا اینجاش  اوکی بود ولی  من از  این که  داخل اتاق  خواب  من شدن خوشم نیومد.خب  خصوصی  هست اونجا و ممکنه هر  چیزی  توش  پیدا بشه !! به مامان جون زنگ زدم و با خنده گفتم من باید  از شما این کلید رو بگیرم تا دیگه اینهمه من رو خجالت ندید! آخه مامان جون چرا  در اتاق خواب رو باز  کردید ..نگفتید من آبروم میره اونهمه ریخت و پاش رو شما ببینید ..!!؟  مامان جون هم نکته مورد نظر رو گرفت و گفت دیدم تو وقت نداری  گفتم کمک کنم  و باشه دیگه اونجا رو کاری  ندارم ..خلاصه به روی  هم نیاوردیم و من هم تشکرو رو انجام دادم.میخوام  بگم اولا لازم نبود به علی بگم که از   از  یک بخش از  کار مامانش  خوشم نیومد. دوما لازم نبود مستقیم بگم توی  خونه من اینطوری  کمک نکنید  لطفا..سوما یک تشکر  حسابی  بابت دست پخت خوشمزه مامان جون اثر   شوکه  احتمالی حرف من رو برطرف  کرد..ضمن اینکه مامان جون همش  میگفت نه این حرف ها چیه؟ تو که خونه در نیستی که ازت توقع داشته باشن همه چیز مرتب  باش همیشه ..و دلداری  میداد به من .

یک مورد دیگه این بود که من  سه روز  از صبح تا شب  درگیر بودم و لازم بود پسرک رو یک جا بذارم تا 7 شب  که برمیگردم خونه...این اتفاق  اولین بار بود که بعد از  تولد یونا می افتاد و من تا حالا سه بار  هم نشده که پسرک رو جایی  بذارم راستش  مامان خودم که نمیتونه..یعنی  بابا گفته این بچه دلش  برای  مامانش  تنگ میشه و من طاقت ماما ماما گفتنش رو ندارم و  خلاص! فرمودند صمیم جان خودت هم باش  هر وقت پسرک رو میاری!  خسته نباشند دیگه ... خواهرم خودش  شیفت بود و تایم ساعت 2 تا 7 نبود  خونه.. من از  چند روز قبلش به مامان جون گفتم نمیدونم یونا رو چکار کنم...ببرم بدم شوهر صبا نگه داره که طفلک از  کاراش  میمونه..بگم علی  بمونه خونه که  اون هم چهار برسه هنر  کرده..خلاصه  دلم نمیخواست مستقیم بگم کمک میخوام...فرداش  دیدم جاری  جون زنگ زد که تو داری  دنبال  آدم میگردی  برای  نگه داشتن یو.نا..؟ مگه ما نیستیم / مگه من رو یادت نبود که هیچی بهم نگفتی ..منم تو دلم قند آب شد و گفتم نه قربونت بشم.خب  تو خودت هم بچه داری و سرت شلوغه و زحمت بیشتر  نمیخواستم برات درست بشه!!   اونم گفت بار  آخر باشه که این جوری  میگی و خلاصه مامان جون ردیفش  کرد اینطوری که  پدر  جون برند دنبال پسرک و  از  مهد برش دارن و ببرنش  خونه جاری  جون و  مامان جون هم شام درست کنه  ببره اونجا ( تا زحمت جاری  جون بیشتر  نشه و مهم تر  از  همه منتی روی سر صمیم  خانوم نباشه یک وقت) و ما  هم شام اونجا باشیم و شب  با سلام صلوات بریم خونه  خودمون  و این برنامه دقیقا سه شب  تکرار شد..ناگفته نماند که وسطش هم پسرک کمی مریض شد و مامان با من اومد دکتر و طبق  معمول همه هزینه های  دکتر  و دارو رو پدرم دادند و  یک روز  هم مامان از  مهد اوردش  خونه جاری  جون..یعنی این خونواده  یک کلمه نپرسیدند صمیم  چرا از  خونواده خودت کسی  کاری  نکرد ؟( خب  هر کسی بود بای  دیفالت میگفت خونواده دختر معمولا اینطور  وقت ها میپرن وسط و کمک میکنن!) .چون اصولا خودشون رو خونواده شوهر و جدا از من نمی دونند. من هم شب اول از طرف پسرک یک روسری خیلی خوشگل  برای زن عمو جون گرفتم  و دادم بهش  .مامانم هم دو روز بعد چند  تا رژ و سایه  و از  این چیزهای  شوهر خوشحال کنی!  فرستاد برای  زن عمو جون پسرک و  خواهرم هم بعدش به مامان جون  زنگ زد و گفت دستشون درد نکنه..خلاصه  که کلا هوای  من رو دارند خدا رو شکر و  باور  کنید من گاهی  اصلا فکر  نمیکنم  من این ها رو فقط  چند ساله میشناسم . انگار  عمری  با هم بودیم و این محبت از  خیلی  وقت پیش  بین ما بوده..

مکنه بگید  ای صمیم جان اون ها آدمن و  می فهمین ولی  تو هنز با جماعت  نافهم!! سر و کار  نداشتی و  نفست از  جای  گرم در  میاد..خب  تا حدی  دسته ولی  من یک وقت هایی  فکر  میکنم اگر رفتارهای  خودم رو عوض  میکردم و  مثلا میگفتم من از  نظر  تحصیلات و زیبایی و خونواده خیلی  بالاتر  از  این ها هستم ( که همیشه  مامان جون میگن تو همه چیزت تکمیله ماشالله.به هم هم میگه ها) و کمی  خودم رو میگرفتم یا میگفتم چرا من بلند شم ظرف بشورم وقتی  دختروشن نشسته یا چرا من  فلان کار ر بکنم وقتی  خودشون وقت هم دارند و کمتر  از  من گرفتارند.. خب  رابطه امون اینطوری  نمی موند..شادی باورتو ن نشه ولی  منی که  خودم برای  خونم  ام کارگر  میگیرم  ، موقع تعویض  خونه و نقل مکان به خونه جدید  پدر جون اینا چون میدونستم وسواس داره مامان جون و  کار  کارگر به دلش  نمیشینه آستین هام رو زدم بالا و تا دستشویی و حمامشون  رو خودم شستم و برق افتاد و اونقدر  عرق ریختم که وقتی  مامانم شنید گفت  تو برای  خودت این کارها رو نمیکنی حتی ..یعنی  نگفتن یک کلمه که نکن بذار  کارگر  بیاد!!!!؟( مادر    تریپ جمایت از  دختر)  و من توضیح دادم که نخیررررررررررر خودم دلم خواست ... بعد این مامان جون هر جا نشست گفت صمیم ما رو شرمنده کرده و بچه رو گذاشته مهد و  کمکون کرده و  چکارها که نکرده!! من فرش  هم حتی شستم براشون ..این ها رو از روی  محبت انجام دادم نه وظیفه و خود شیرین کنی ..  البته حرف  مامانم رو هم به مامان جون گفتم و  اضافه کردم مامان فکر  میکرده من این کارها رو بلد نیستم نمیدونست من وقت ندارم برای  خونه خودم از  این کارها بکنم و یک بار  هزار بار نمیشه ...  من اجزه نمیدم که مثلا فکر  کنن پس  دفعات بعدی  هم این بیاد بشوره برامون!! تازه در  اون دوران کلی  هم غذاهای  خوشمزه میبردم براشون که زحمت اشپزی  نکشن و  این هم برگ زرینی  شد به افتخارت و سجایای اخلاقی  من!!!! ( بمیری  صمیم اینقدر  از  خودت تعریف  نکنی  تو!)

ناگفته نماند که  بحث هم اتفاق  افتاده  بینمون ( دو بار در  کل)  و من در  عین حال شمام باهاشون تو نشده  و همیشه رعایت  بزرگتر کوچکتری رو  کردم. نکته طلایی  هم اینه که مادر شوهرم از  اینکه میبینه من اینهمه عاشق  پسرش  هستم  و برای  زندگیمون مایه میذارم  و  کلا  فرزند برومندش  همه جوره از  ما راضی  هست ( خدا راضی  باشه خواهر )  ما رو حلوا حلوا میکنه... و من هم  هر  بار  کلی  از همسرک گلم تعریف  میکنم و هر بار  میشنوم تو خوت خوبی  عزیزم که این پسره !! خوب  هست وگرنه اخلاق  نداره که این بچه..من مادرشم میشناسمش! و من هم یک هیییییییییییین میگم و اضافه می کنم  نه ترو خدا نگین مامان جون...گله این علی ..مرد به این خوبی  پیدا نمیشه توی  دنیا بعد از  پدر  جون!!!! و برق غرور  توی  چشم های  اون کاملا  پیدا میشه ...بعد شما قضاوت کنین که این علی  نامرد به من میگه تو مارمولک بازی  در  میاری  برای  مامان ساده من!!!  

 واقعا سیاست دنیای  کثیفیه!!

 

 

یک کامنت که  نویسنده اش  درخواست کرده بودند بذارم تابقیه هم بخونند: 

.

 

نمی بخشمت
به امام رضا نمی بخشمت
اینارو واسه دخترای ساده ای مثل من این  وبلاگت مثل سم می مونه
عامل بدبختی من  تو ونوشته ها تی
۱ سال پیش دانشجوی ترم آخر بودم
منم دلم شوهر می خواست
همزبون
یه روز با نوشته هات آشنا شدم
خوندمشون همش تو ذهنم بود
یه پسر چند ماه به من ابراز علاقه می کرد من بهش جواب نمی دادم
تا یاد نوشته هات افتادم
یاد علی شما افتادم
آخه اسم اونم علی بود
با هم دوست شدیم
گفتم مثل صمیم وعلی اش
ولی من بدبخت شدم
بعد از ۲ ماه یک بار یواشکی از پشت بوسم کرد
واز اونجا همه چی شروع شد
تا چشم باز کردم دیدم دیگه دختر نیستم
زنم
زنی که اسم هیچ شوهری تو شناسنامش نیست
من خودمو  می خواستم  بکشم
نمی خوام عیدو واسه فامیلام زهره مار کنم
بعد ار عید
ولی با این نوشته هات ما دخترا را بدبخت نکن
همه که یکی مثل علی پیدا نمی کنند
یکی از هم خونه ای هام هم به خاطر نوشته هات بدبخط شد
دوستی ما دخترا با این پسرا آشغال جز بی آبرویی چیزی نداره
از من که گذشت جوونیم تباه شد -زندگیم تباه شد
متنفرم ازت ولی بذار اینوبقیه هم بخونند
امیدوارم همیشه خوشبخت باشی
الان به زوره قرص دارم اینارو  می نویسم
اگه یه روز حرفای بدی نوشتم
بدون حالت عادی ندارم


پاسخ:
عامل بدبختی  من تو و نوشته هات هستی ...

.
.
.
خب خدا رو شکر  وقتی خوب وخوش  هستند نمیگن صمیم  ما با  نوشته های  تو کلی  از زندگیمون استفاده کردیم و رابطمون بهتر شد و  خودمون رو بهتر  شناخیتم و  شادتر و عشق  تر شدیم و با شوهرمون که قهر بودیم اشتی  کردیم و فهمیدیم چقدر  مامانمون برامون زحمت کشیده! و فهمیدیم اگر  کادو جواهر  نگیریم هم میشه شوهرمون دوستمون داشته باشه و  ...  

انگار  خوب  جایی  پیدا شده تقصیرها بیفته گردن یکی  دیگه..سوال من اینه که شما با میل خودتون  به ارتباط  ادامه دادید یا مجبورتون کردند؟ عزیز من کتاب  خدا که نیست این ها ..عقل دارید..شرایط  خودتون رو می دونید .خونواده و فرهنگ خودتون رو بهتر  از  هر  کس  می شناسید...کسی که حتی  یک لحظه فکر  نمیکنه اگر  با این آدم ازدواج نکنم قراره با این مدل رابطه بعدش  چکار  کنم یعنی  چی؟ شما می دونستید اگر با اون فرد  ارتباط  نزدیک تری  داشته باشید و بعدازدواج نکنید به قول خودتون جوونی  زندگی و سرمایه اتون تباه میشه .خب  من گفتم که اون آدم اوکی  هست؟ از  من پرسیدی  تا بهت بگم ؟ فقط  چون بوست کرد و یاد ت بود که علی هم صمیم رو بوسید و بعدا با هم ازدواج کردند !!دیگه تا اخرش  رفتی ؟ تو دانشجوی  سال اخری  نه یک دختر  پونزده ساله..یک چیزهایی رو حداقل از  دوستات شنیدی  و دیدی و خوندی  حتما...

بخشید من ته این نوشته هام هم یه چیزهایی مینویسم که اگر  ندوید برین دنبال کارتون هم بد نیست خوندنشون..فقط  همین جینگولک بازی ها رو از  من تو ذهنتون دارید ؟  این که حرمتی ...حریمی  چیزی  باشه  ..دختر  جان  ما عقد کرده بودیم ولی  مثل شما اینطوری  هول نکرده بودیم...من هنوز که هنوزه جلوی  پدرم انقدر  احترام دارم براشون که دست همسرم رو نگیرم و تو بغلش  نشینم و خودم درک دارم که بعضی  چیزها برای  خصوصی  و خلوت آدم هست..این ها ر و که هزار بار  نوشتم تو نخوندی  تا ببینی  من چی بودم و چطوری  فکر  میکردم؟
گیرم فکر  کردی  طرفت کسی  مثل علی بود..تو خودت مثل من بودی که از  من تقلید کردی؟  حالا من چیزی  نیستم ها ولی  یک تیکه رو گرفتی و به سلامت...

اینهمه آدم هزار تا فیلم میبینن برن مثل اون فیلم بازی کنن تو زندگی  واقعیشون؟  تو نگفتی با  خودت  برم از همین آدمی که جا پای جاش  میخوام بذارم بپرسم ببینم اون  بعد از دو تا بوس به کجا رسوند کار رو ؟اصلا تا کجا پیش رفت بعد ازدواج کرد؟  فکر  میکنی  اگر من میخواستم به هر  چی که دلم و دلش  می خواست جواب  مثبت بدم الان از خودم راضی بودم؟ ببین  تازه اگر  هیچ کدوم هم برای  همسرم مهم نبود و  تصمیمش  قطعی  قطعی بود من باز برای  خودم عقاید و خطوطی دارم که بهشون پایبندم و به کسی  کاری  ندارم..من برم مهمونی چه حجاب  داشته باشند چه نداشته باشند من همون یه تیکه روسریم روی سرم هست..تو آخه  چی  از  من خوندی  اینجا که این کار رو کردی ؟  

 

اگه نظرت اینه که من تحت تاثیر قرا بگیرم و عذاب وجدان پیدا کنم اصلا..چون  واقعا همه جوره چیزهای  دیگه رو هم اخرش  اضافه کرده بودم..چون الان دخترهای  کمتر  از  سن شما من و  مادرم و  مادربزرگم رو هم درس  میدند ..

امیدوارم همه چیز رو تباه شده تصور  نکنی ..تصمیم  غیر منطقی  نگیری ..اینجا رو هم به دوستات معرفی  نکنی ... 

 

بعدا نوشت: 

به راست یا  دروغ بودن این کامنت  کاری  ندارم ولی صلا فکر  نمیکردم اینهمه آدم بیان بگن وبلاگ من روی  زندگی شون تاثیر داشته..او نهم تاثیرات به این زیبایی..با خوندن بعضی  نظرات دلم از شادی  لبریز  می شد..ممنونم از  اینکه این ها رو به من گفتید ..ممنونم. 

                                                       

                                                       بسمه تعالی 

من و علی در  دوران اشنایی ..اون دورانی که باید  تصمیم خودم رو می گرفتم تا اصلا باخونواده رسما مطرح بشه یا نه  لازم بود ساعاتی رو به گفتگو و تبادل نظر و  شناخت کلی  ازهم بگذرونیم و خب دروغ چرا...کنار  همه این ها    احیانا  بوس یواشکی و دزدکی هم بود.یعنی  این دومیها  خودشون  رو قاطی  اون اولی ها میکردن..خلاصه که من اون موقع بعد از یک برنامه غذایی  درست  خیلی میزون و شیک و  بالا بلند و خوشگل  تر!! شده بودم و این علی  پدر سوخته کاری کرد که تو همون سه ماه اول  دو سه کیلو  اضافه شد .از  کجا؟  به نظرتون از ساعت  یک بعد از ظهر آدم بشینه تو کافی شاپ تا خود  6 عصر  باید فقط  حرف بزنه؟ یعنی  یارو خله که اینهمه ساعت  میز رو بند دو  نفر  کنه؟ این طرف هم فهمیده بود  قضیه کبوترون  دل خستون! هست هر  بیست دقیقه میومد و یک سفارش  جدید  میگرفت و  بشکن زنان دور  می شد..بعد  از بس ما رفته بودیم اونجا دیگه یه وقت هایی  میگفت برید بالا و تا پایین پر نمی شد  کسی رو بالا راه نمی داد!! من هی به علی  میگفتم آقای علی!! ( مثلا رسمی بودیم یک ذره ..نا سلامتی  من معلمش  بودم ها) چرا کسی  نمیاد  بالا؟ ایشون هم نیششون باز می شد که عزیزم حتما صلاح اینه که بتونیم راحت حرفامونو بزنیم..من اوایل شک میکردم که نکنه این پسره میره به صاحب  اونجا پول میده و  ما رو درست میکنه با این صلاح کار  و  این حرفا..البته بیشتر از  70 درصد  در  این گفتگوها  موازین شرعی  رعایت می شد ولی  خب  یه وقت هایی هم گفتگو به یک جاهایی  می رسسید که یهو طرف  مجبور  می شد بپره رو میز و از  لپت یک ماچ مشتی  بگیره و سریع بشینه روی  صندلی خودش و تو تا بیای  بجنبی  دیدی نیش  طرف  تا گوشش  بازه!  یا آقا هی اصرار  میکرد باید  دستت موقع حرف زدن تو دست من باشه .خب  عزیزم من دست  مثلا پیتزایی  ام رو دوست ندارم بذارم توی  دست تو ..یا وقتی  همه دهنم بوی  پیراشکی و نوشابه میده زشته یکی آدم رو ببوسه!! ولی  مگه طرف حالیش بود... خلاصه یک روز  رفتیم جای  همیشگی و  دیدم ای  دل غافل..زدن خرابش کردن و  دارن می سازنش ..حالا ما ظهر  جمعه ای  ساعت دو کجا بریم؟ کدوم کافی  شاپ دنج و  خوب و  خوش  مسیر و قابل اعتماد  باز  هست؟  خلاصه رفتیم یک جایی و تا چشم باز  کردیم ( البته نخوابیده بودیم ها...یعنی  زود  گذشت زمان!! من اگه این توضیحات رو ندم شماها هزار جور  فکر میکنید آخه)  آره تا به خودمون اومدیم دیدیم شده ساعت 8 شب ..ددم وای ..حالا موبایل کجا بود اون موقع!؟  بابامون هم موبایل نداشت چه برسه به ما..خلاصه ددم وای   ددم وای  گویان  به علی  فهموندیم که بیچاره شدیم و  امشب  چون خونه راه نمیدم من رو خودت رو اماده کن بریم عقد کنیم و  با هم فرار  کنیم فردا کله سحر!!!! فک کردی بابای  ما کم کرده؟ کم غیرت میرت داره؟ خلاصه زنگ زدم و  مامان گفت تو کجایی  صمیم ؟ من دلم شور  میزد زنگ زدم موسسه آبدارچی  گفت از  ساعت یک اینجا تعطیل بوده!! منم که قبلش  میخواستم بگم   امروز  کلاس  جبرانی  داشتن بچه ها ( حالا اقا هم جزو یکی از  همون بچه ها بود خب )  یکهو آب  تو دهنم خشک شد ...علی  هی با دست و  اشاره میگفت چی  میگن؟  من گفتم چیزه مامان..جات خالی ..یعنی  جات خالی ..عجب  حرمی  رفتیم..عجب  زیارتی بود..خلوووووت.....همچین دستم به ضریح رسید !!! که تا بحال اینطوری  نرسیده بود...مامان هم گفت تو که چادر  برنداشتی  صبح ؟  منو میگی؟  مردم از  ترس..ولی  استاد مدیریت بحران رو که می شناسید!! گفتم  ههه مامان خانومو باش ..اینهمه آدم میرن حرم پس  اون دکه بغل حرم برای  چی هست که چاد ر اجاره میده؟!!  مامان با تعجب  پرسید وا ..پس  چرا من تا حالا ندیدم که  چادر  میدن  امانت؟  گفتم خب  تو همیشه  از قبل چادر  داری و  لازم نیست بری  دنبال چادر بگردی ..خلاصه نیش  پسره تا  کجاش  باز بود و با سر  تایید  میکرد حرم رفتن و زیارت ما رو..لحن من اونقدر  قاطع و محکم بود و مهم تر  از  همه به جان خودم هیچ سابقه دو دره بازی  نداشتم توی  این چیزها که مامان به راحتی قبول کرد و منم گفتم دارم تاکسی  دربست میگیرم برگردم..نفس راحتی  کشیدم و  علی  گفت بریم پارک  عزیز دلم؟  گفتم ببخشید  شما انگار  یه ذره مشکل بینایی و شنوایی  داری..الان من رو کشته بودن تو گونی  تحویلت داده بودن ها!! خلاصه اقا  ما رو سوار  کرد و لاو ترکون  لاو ترکون برد گذاشت  دم در  خونه!!  هی  من میگم قربونت علی  جون یک ذره  اون ور تر  ..دورتر پیاده شم بهتره ها..بعد این چشم سفید میگفت دلم نمیاد  ازت جدا شم خب !  خب  و مرض..خب وزهر  مار..اگه کسی ببینه چه خاکی به سرم بریزم..خلاصه کم مونده بود من رو تحویل مامانم بده و بره . حال این وسط  یکهو چند  ثانیه تارسیدن آقای  عاشق  پیشه  به وسط   پذیرایی خونه ..!! یکدفعه سر و کله داداشم پیدا شد ..من  از  هیچی  نترسیدم جز  اینکه الان این علی رو ببینه و به روی  ما که نمیاره ولی وقتی  علی آقا تشریف  میارن  خواستگاری  همون دم در  چال بشه و به پایین پله ها نرسه..!! شانس  اوردیم داداشی  سر  موتورش  رو کج کرد و برگشت  رفت و من هم رفتم بالا..حالا مامان یک عالمه غذا اورده و میگه بخور  عزیزم که ناهار  هم حتما نخوردی!!  چی شد دلت یکهو هوس  زیارت کرد؟  من هم تو دلم هی  میگفتم یا امام رضا..غلط  کردم..یا امام رضا خودت  ببخش  منو.. خلاصه هی  مامان از  آدرس  اون چادر  امانتی  میپرسید و من هی  حرف تو حرف  میاوردم.. اینم هی  می  پرسید  خوب و سیر زیارت کردی؟ منم گفتم البته خوب و سیر که نه!!  ولی  از  همون دور  هم خیلی  خوب بود..حس  خوبی  داشت مامان!!   خلاصه  که وقتی  عقد  کردیم  یه بار  رفتیم حرم و من گفتم آقا این همون پسره است که من ان روز  تا شب  تو حرمش  بودم...پسره پر رو برگشته میگه نه آقا  جون..دروغ میگه..تو کافی  شاپ بود نه تو حرم ما!!!! خلاصه که ما بارها جستیم و  خدا رو شکر  وجهه علی  حفظ شد به خوبی ..جالبه که وقتی هم عقد کردیم انقدر  سنگین رنگین بود که مامان میگفت آخی .چقدر   با تربیته این بچه...مزاحم خونواده نمیخواد بشه!!!  من هم تو دلم میگفتم زحمت هاشون رو قبلا دادن  تو شش ماه گذشته!  البته مستحضرید که اون دکه چادر  امانتی هم بنا به دلایل اداره بهداشت!!!  کلا از  اطراف  حرم برچیده شد ...دقیقا دو هفته بعد از  زیارت مقبوله ما!!  . 

حالا باز  نیایید بگید  حیف ما که به تو بی دین و  بی ایمون می گفتیم رفتی  حرم  برامون دعا کن! تو سرت بخوره او ن حرم رفتن هات.

***************************************************************

ولی  جدی من  خودم مراعات خیلی  چیزها رو میکردم... میدونین من واقعا عاشق علی بودم ( هستم )  ومیدونستم این آشنایی  مطمئنا هدفش ازدواج هست ولی  خب  لازم بود  علی هم بدونه که حدودش  تا کجاست.. ادعا ندارم  تو عمرم  پیغمبر( دختر  پیغمبر!!) بودم ولی تربیت من طوری بود که آدم ها  و حریم ها  جای  خودشون رو داشتند و خیلی  قاطی  نمی شدن با هم . کلا صبر  برای  اقایون بعضی  وقت ها چیز  خیلی  خوبیه ..به درد ایند ه اشون میخوره!! حالا شما هم هر  وقت مشرف  شدید  حرم برای  تداوم  این عاشقانه گرم ما  دعا بفرمایید.  آمینش  هم با خوانندگان ...  

بهترین خبری بود که این روزها میتونستم بشنوم... 

صبا جونم نی نی  داره .دارم خاله میشم...

نشستم  روبروی  کامپیوتر و زل زدم به صفحه..هنوز باورم نمیشه ابعاد و وسعت گندی که زدم!! یعنی  موندم تو کار  خدا!! اونجا که باید  عقل و زبونم کار کنه جفتشون میرن تعطیلات و حالا اینجا و امروز  باید اینطوری من از  دست خودم و کارم حرص بخورم..فک کن فقط! نه جان من فک کن صبح علی  الطلوع شنگول و منگول اومدم اداره و کلی  عدد گذاشتم جلوم  و بالا پایین کردم و خلاصه تصمیم  گرفتم برم خودم رو از شر  یکی از وام هام راحت کنم و تصفیه کامل انجام بدم و  اون بانک رو به خیر و ما رو به سلامت..بعد من اینقدر  حساب  کتابم توی  این بانکه( استثنائا!!) درست و دقی قه که گفتم الان از  پشت تلفن منو ماچ ماچ میکنه مسوول  این قسمت که نه تنها سر  وقت بودم همیشه  که زودتر هم میخوام خوشحالشون کنم.خلاصه  زنگ زدم و یک خانو مودب و مهربون برداشت و من هم خودم رو معرفی  کردم  و عذرخواهی  کردم که شماره  حسابم رو  الان ندارم روبروم و  قرار شد ایشون خودشون تو سیستم چک کنن و  گفتم میخوام تصفیه کنم..حالا مثلا کلا  یک و خورده ای  مونده بود تا اتمام وام..بعد  خانمه  گفت گوشی و  من ممنتظر  وبدم الان بگه به به شما هستید خانم فلانی!شمتری  استثنایی و زیبای  بانک ما...چند لحظه بعد یک صدای  ضعیف  گفت..الو..خانم فلانی ..من هم گفتم جانم! پیدا کردید سابقه رو ..؟  و ایشون  یکدفعه انگار  بمبی  چیزی  زیرش  ترکیده باشه  جیغغغغغغغغغغغغغغغغ زد که ما رو سر  کار  گذاشتید؟ خانوم خجالت داره!  شما چطور  دلتون اومد با بانک ما این کا ر رو بکنید!!؟ من هاج و واج  موندم که چی شد خانم جان..شما که حا لت خوب بود تا همین الان!! ایشون هم یک لیست گنده برای  من خوند و اخرش  اضافه کرد  خانمممممممممم فلانییییییییییییییییی ... بیست قسط عقب  هستید!!!  بیست قسط  ندادین به ما!! شما توی  این مدت کجا بودید؟!!!  بیست..بیست..بیست...و  روی  این کلمه گیر  کرده  بود انگار!من اول مغزم یخ کرد..بعد یک کم بهش  امید دادم که خانمه اشتباه کرده و  یخش رو اب  کردم و  آخرش  دوباره یخ کرد ..این بار داشتم توی  سرم میزدم وقتی  اسم بانک رو با شماره حساب من  تکرار  کرد برام..یعنی  فک کن  من به یک بانک دیگه اشتباهی  زنگ زده بودم( یک شعبه دیگه شون بود این!)  و خب  اسم و فامیلم که عوض  نشده از  او نموقع تا حالا!! و  این وامی بود که کلا به علت تالمات روحی  جیب  مبارک مدت ها بود  ما ازش  خبر نداشتیم و اون ها هم ما رو فراموش  کرده بودند گویا ..فقط  فک کن من خودم دستی  دستی  پرونده رو آوردم رو میز خانم  رییس و   تازه صداش رو هم در نیاوردم که اشتباه کردم در  حد  تیم ملی  چیه!!!  در  حد جام ملت های  دنیا!! اخرش صدای  رسا و محکم من جای  خودش رو به یک خانوم گناهی  داد که به رییس قول داد تا همین پنجشنبه حداقل 15 قسط رو بیاره و بعد زدم توی سرم که حالا از  کجام و کجاش( همسر  محترم)  بیارم این مبلغ رو دم عیدی؟!!!! بعد یادم اومد یک سپرده ثابت جایی دارم و بدو بدو زنگ زدم به اونجا و گفتم قضیه اورژانسی  هست و گفتن بعععلهههههههه تشریف  بیارید پولتون رو بدیم..چکش  اماده میشه تا شما برسید..نفس راحتی  کشیدم و گفتم خدا رو شکر .. بعد هم با سر رفتم اونجا  و نیشمم باز و گفتم سلامممم من رسیدم..که باز  مغزم یخ کرد..یعنی  گفتند حالا عزیزجان شما تقاضات رو بده ببینیم اون ور سال رییس  برای  کی موافقتش رو اعلام میکنه!!  ای  تو رو ح هر  چی بانک! ای تو روح هرچی حواس  ناجمع!  اصلا توی روح هر  کی  میخواد باقلوا کنه خودش رو دم عیدی و  تصفیه حساب  بکنه جان خودش! 

یعنی و اقعا سه چهار  تومن هم پولیه که من گیرش   بمونم؟ حالا شومام دعا کنین از یک جایی یک مبلغ تپلی  مپلی  بیاد بیفته روی  دومن ما ..بلکم خانم رییس  کوتاه بیاد  اقدام قانونی  مانونی  نکنه فعلا!

میگم ها نکنه  پست بعد ی رو از  تو دفتر  نماینده فرهنگی و رشد امور  اجتماعی  زندان های  کشور ..بند  نسوان بنویسم براتون؟ !!! اوخ مامان نعععععععععععع. 

تازه خبر ندراین که چه آشی برای علی آقای  گل گلاب  پختم..اگر  تافردا عنوان وبلاگ موند سر  جاش  که بدونید  مونده و علی  زنده است .. 

 راستی  بچه ها این عنوان به نظرتون چطوریه؟!! همچین خوش  تلفظ  هست!؟!!

من وهمسر مرحومم همدیگر را عاشقانه دوست داشتیم!!