X
تبلیغات
رایتل

میگم تا حالا شده یه ریزه به اتفاقات دور و برتون دقت کنین و وقتی خوب دهنتون باز موند تو قدرت خدا بمونید!!!!حالا میگم قضیه چیه. 

آقا از زمانی که من لیسانس گرفتم ( فک کنم دور و بر سال ۱۳۴۲ اینا بود!!!!) پروژه های سنگینی هم برداشتم برای درس خوندن واسه ارشد.یعنی یه جورایی همیشه ته دلم میخواستم فوق بگیرم نه برا اینکه بگن فوق داره !!فقط واس دل خودم بود.خلاصه چون برنامه ریزیم و مدیریتم تو دوستای دور و برم تک بود!! همیشه از من میخواستن که باهاشون پایه شم برا درس خوندن و خب از دوستان صمیمی من هم  بودن و منم دوست داشتم تنها نباشم.حدودا چهار -پنج سال پیش با بهار تصمیم گرفتیم بخونیم برای تیچینگ...یعنی گرایشی توی رشته خودم که تئوری  در حد خورشت بادمجون!!!ازش اطلاع داشتم هر چند سال ها سابقه تدریس داشتم ولی اسم و مسم از تکنیک ها حالیم نبود و حسم میگفت فلان جا فلان کارو بکن که لا مصب رد خور نداشت.خلاصه من و بهار رفتیم کلی با هم پیاده راه رفتیم و از آیندمون گفتیم و حرف زدیم و کتاب خریدیم و دقیقا هنوز مهر کتابفروشی روی کتاب هامون خشک نشده بود که بهار گفت بارداره  و اون سال من باس خودم تنهایی بخونم...چون به هر حال استرس!!!!براش خوب نیست.خب اشکالی نداشت اونسال خودم خوندم و یه ضرررررررررب رد شدم.من و بهار سابقه درس خوندن با هم رو داشتیم منتها اون سالی که با هم خوندیم من رتبه ام شد ۶۰  تو کنکور ارشد سراسری و با اختلاف خیلی جزیی با نفر آخر رد شدم و یه جورایی خیلی به خدم مطئن بودم.سال بعدش اومدم با سارا قرار گذاشتیم درس بخونیم و نمیدونم باز چی شد که سارا ترکوند!!!! و حامله شد و قرارامون به باد فنا رفت.سال بعدش دوست دیگه ام که کلاس کنکور اسم نوشته بود منصرف شد وبا اینکه پولش نسوزه به من پیشنهاد داد بجاش برم کلاس و شهریه ام رو به اون بدم. و البته یه مدت بعد حامله شد!!!!منم رفتم کلاس و فک کن از صبح تا ساعت ۴  سر کار بودم از ۴ تا ۶ کلاس زبان و از ۶ تا ۱۰.۳۰ شب هم کلاس کنکور و ابین وسط شام و ناهار هم درست میکردم!!!!! و تنها کاری که وقت نمیکردم خوندن کتاب هام بود!!!!!!خلاصه اونسال قبول نشدم ولی بهترین سال زندگی درسی من بود.آقا دوباره امسال برای پیام نور زنگ زدم به بهار که بیا با هم بخونیم که گفت امسال نه و باز من خودم قبول نشدم ولی برنامه ربزی هام دست دوست هام دست به دست میگشت و همه کف میکردن !!!! امسال باز رفتیم با سارا کلی کتاب و فلش کارت وردز و ...خریدیم و دقیقا یه هفته بعد من فهمیدم حامله ام و خوش و خندون کتاب ها رو شوت کردم  تو کتابخنه ام و برا کمکور ثبت نام هم نکردم.دیروز بهار بهم زنگ زده که صمیم!! بیا امسال برا تیچینگ بخونیم ومن خیلی پایه ام و الان دارم میمیرم برا درس خوندن  و هی گفت و گفت!!!!! منم  گفتم یادته اون سال که با هم تصمیم گرفتیمم چی شد؟!!! گفت خب اون گذشت و الان من بچه ام بزرگ شده و میره مهد و وقت دارم و ...گفتم نه!!صبر کن!چی شد که تو نتونستی بخونی؟ گفت خب باردار شدم!!!!وقتی بش گفتم منم به همن دلیل امسال نمیتونم و دوست د ارم همه تمرکزم رو نی نی باشه اول باور نکرد!!! بعد اینقدر جانمممممممممم و ای جوووووووووون و اینا کرد که من رسما بریدم پشت تلفن.خلاصه که فک کن من با هر کی درس خوندم طرف حامله شد و  وقتی کا از فکر درس اومدم بیرون  تشت حموم ترققققققققققق تو سر خودم خورد!!!(این مثل  من در آوردی بود ها!!!) خدمتتون عر ض کنم که از دوستان هر کی آرزو داره نی نی داشته باشه فقط کافیه تو دلش نیت کنه با من درس بخونه  و بره دو سه تا کتاب  همچین گرون و خانمان برانداز بخره و بذاره کنر حتی اگه شوهرش  ماه به ماه هم ماموریت باشه من تضمین میکنم از راه دور هم حامله بشه و به آرزوش برسه...فقط پورسانت ما یادتون نره!!!!! 

 

پی نوشت:  

۱-یادمه یکی دو سال پیش یه روز با چند تا  از استادای خانوم و همکارای اداری رفتیم بیرون شهر پیک نیک خانمانه مجردی و جالبه که همشون از چیپس و ماست های من خوردن و هفته بعد دو تاشون که قصد قبلی هم نداشتن حامله شدن!!!! خلاصه که چیپس و ماستم هم جواب میده ولی به اندازه درس خوندن با من روش حساب نکنین.....تضمین نمیکنم این یکی رو.....  

۲- اقا من از چهار شنبه پیش تا الان دارم میمیمرم برا یه کاسه اش رشته و اونوقت باس تا آخر هفته صبر نم تا ماما اش پارتیش رو راه بندازه!!!آخه درسته که من نی نیم چشماش کج وکوله بشه تو این مدت!!!!من اششششششششششششششش رشته میخوام با کشک و نعنا داغ رو سیر داغ روش که بخار ازش بلند شه و کشکش هم زیاد باشه.آششششششششششش!!!!  

 

بعدا نوشت: 

بچه ها باورتو ن  میشه من دو ساعت بعد از نوشتن این پست  آش خوردم!!!!دلتون نخواد رفتم رستوران اداره و دیدم برا اولین بار داره آش سرو میکنه !!! مردم از خوشی ....همون جا وارد روح و روانم شد اولین قاشقی که خوردم...مممممممممم جای همگی خالی.

 قابل توجه دوستانی که پرسیدن از کجا میدونی  نی نی تون دختره؟!! والله طبق سونوی خانم خونه ای نی نی  قراره پسر باشه ولی ما چون عقده دختر داریم دوتا ییمون و الان گیج شدیم سر این قضیه بهتر دونستیم فقط بهش بگیم نی نی و آرزو کنیم سالم باشه تا هر وقت معلوم شد چیش به کجاشه!!! اونوقت ذوق در کنیم از خودمون.در کل الان جنسیتش  فرقی برامون نداره ..خود تپل مپلیشه که مهمه برامون.

 

وقتی بچه بودم یه آرزوهایی داشتم که به معنی واقعی برام دست نیافتنی بودن و یه سوالایی توی ذهنم میومد که الان هر وقت بهشون فکر میکنم خنده ام میگیره.نمونه ای از خروار رو میذارم براتون ببینین این بچه از همون عنفوان  کودکیش یه چیزیش میشده و میدنگیده برا خودش!!!!! 

1- مامان!!!! الان ساعت چنده؟ 

-ساعت یکه مامان جون.بیست دقیقه دیگه بابایی میرسه!!!ناهار میخوریم.

-مامان!! آخه این ساعته مگه جون داره؟  

-نه!!! جون نداره که!! 

-مگه ساعت چشم داره؟ غذا میخوره؟ حرف میزنه؟ 

-نه!!! معلومه که نه!! واسه چی؟  

-آخه این ساعته الان از کجا میدونه که مثلا شب نیست و ساعت یکه ظهره!!!چرا مثلا الان ساعت 10 شب رو نشون نمیده!!!!!از رو دیوار از کجا میفهمه الان ساعت چنده؟!!!!! 

- مامان:   

و آرزوی یاد گرفتن ساعت برای من اونقدر دور بود تو پنج -شش سالگی!!(خنگ بودم یعنی؟!!!) که حد نداشت.

************************  

انگلیسی حرف زدن یکی دیگه از آرزوهای من بود.دوست پدرم که بعد ها شد معلم خصوصی من و صبا و بیچاره یه دو سه ماهی بیشتر دووم نیاورد از دست ما!!! مینشست و اون موقع ها که ویدئو بود این شوهای خارجکی!!رو نگاه میکردیم و من عین این بدبخت ها با دهن باز به این آقاهه نیگا میکردم و هی ازش میپرسیدم عمو!! الان میفهمین چی داره میگه؟ و وقتی با سر تایید میکرد منم هول میشدم و میگفتم خب بگین  بگین الان چی گفت ؟ اصلا این آهنگه چیه و خوب یادمه که هر دفعه عمو میگفت: داره میگه دوستت دارم و از اول زندگیم تا الان  فقط تو رو میخواستم و از این جور حرفا دیگه عمو جون!!!!! و جالبه که بعدنا ایبن عمو جون برای هر شعری همین یکی دو جمله رو پس و پیش میکرد و به خورد ما میداد و من بزرگتر که شدم فهمیئدم اون عمو!!! یا اصلا نمیفهمیده  ترانه چی داره میگه یا حوصله اش رو نداشته را بچه عقده ای مثل من توضیح بده!!!!  

 

***************************** 

یکی دیگه از آرزوهای بچگی من آرایش کردن بود.مامانم یه رژی لب قرمزی  داشت که فقط آخر هفته ها از کیفش در میومد بیرون و قرمز جیغ بود و نمیدونم کار خدا بود یا دست  های پشت پرده که این رژه  فقط شبا هم استفاده میشد!!!!!! و بقیه ایام هفته رنگ های خیلی ملایم و کمرنگ روی صورت مامان بود.!!!!!(خدایا غلط کردم.منو ببخش!!!) خلاصه من دست کش های توری سفید عروسی مامان بزرگم رو از تو کمدش کش رفته بودم و اونا رو دستم میکردم و اون رژه لب رو هم به طرز ناشیانه ای روی لبها و لپ ها و پشت چشمام میمالیدم و بعد عینک دودی بابا رو هم میزدم و چتری هام رو میریختم  روی صورتم و تا عرش اعلی  جلوی اینه اتاق کیف میکردم.به نظر خودم اینقدر خوشگل و تو دل برو شده بودم که حد نداشت و جلوی این داداش های بیچاره ام هی با قر و غمزه راه میرفتم و عشوه شتری میومدم براشون!!! تا اینکه یکی از همون روزها مامان یه  یکی دو ساعتی زودتر اومد خونه و وقتی دیدبه به  چه بلایی سر خودم آوردم منو نشوند و گفت برو مدرسه!! هر وقت دیپلم گرفتی میتونی هر چقدر خواستی آرایش کنی!!الان اینا فقط مال مامانه!!! و من بدبخت به محض اینکه 18 سالم شد اونقدر جوادی و بدبختی آرایش میکردم که نگوووووووو!!!یادمه یه بار نوشین خاک بر سر  که خدا ازش نگذره تو کلاس کنکور بهم گفت صمیم!!!  چرا این ریختی شدی دختر؟ و وقتی بهم گفت اون  ریمل پلاستیکی که با چه ذوقی خریده  بودم مژه هام رو عین جاروی سیخ سیخ شده کرده و بعد همه دوستام بهم کر و کر خندیدن اون موقع بود که فهمیدم رویای آرایش  که از کودکی تو ذهنم داشتم چطوری میشه با یه حرف آوار شه روی سرم و بعد از اون بود که سعی کردم ارایش رو یاد بگیرم و الان که نزدیک  بیست و اندی!!!!!!!بهار  از زندگیم میگذره تقریبا یه دو ماهی میشه که بلت شدم خط چشم با مداد مشکی بکشم پشت چشمام!!!!!! فک کن !! خودم تنهایی !!!!!!!!!!!!بدون کمک کسی!!!!!

*********************************

یکی از آرزوهای بچگی من دیدن خانم لورا!!!! توی کارتون سرندی پیتی بود...الهی بمیرم برای خودم که وقتی  به صحنه های خانم لورایی!!!! کارتون میرسید با دقت میرفتم جلوی تلویزیون و چشمام رو خوب به کنار گوشه های  تلویزیون میدوختم نکنه بشه از اون گوشه موشه ها خانم لورا رو دید!!!انقدر  شبها خوابش رو میدیدم و فرداش یادم نمیومد چه شکلی بو.د توی خوابم!!!!!بمیرمممممممممم برای خودم الهییییییییی!!! تازه اونقدر برای این هاچ گریه میکردم!!! من اون موقع ها شیش سالم بود و مدرسه نمیرفتم و عصرهای فک کنم یکشنبه که هاچ داشت من ازنیم ساعت قبلش توی هال به تلویزیون زل زده بودم.

*****************************

شغل هایی هم که تو بچگی هلاکشون بودم  و میخواستم  بزرگ که شدم حتما اینا بشم به ترتیب اولویت  اینا بودن:

1- نونوای محل    

 2- منشی دکتر از اونا که  نه فقط شماره میده بلکه یه وقتایی برای دکتر چایی هم ببره توی اتاقش!!!!!                

  3-  دختر خانم معلم بودن که شغلی بس مهم بود برای آینده من  وقتی که کلاس اول دبستان بودم و  با دختر خانم معلمم بعد از زنگ مدرسه بازی میکردم و بارها تا مرز کتک خوردن بابت  دیر رسیدن به خونه و سکته زدن مامانم رفتم و جون سالم بدر بردم!!!!!!

***************************

دیشب به علی میگم میخوام دخترم!!!!!!! که بزرگ شد به یه دکتر!!!!!!!!!!!!!شوهرش بدم بره خارج!!!!!!!!!!!!! زندگی کنه و من برای دیدنشون برم خارج!!!!!!!!!!!!دنگی زد توی کله ام  و گفت خاک بر سرت که برا دخترمون!!!!!(انگار  نمیتونه چیز دیگه ای باشه!!!!) اینقدر چیپ آرزو میکنی!!!!!!!! منم قهر کردم گفتم اصلا تو الان هیچ حقی نداری و همش مال خودمه نی نی!!!! هر وقت اومد تو حق داری در موردش تصمیم بگیری و وقتی  ضربه دوم خورد پس کله ام  یه ذره واقع بینانه تر!!!! فک کردم و دیدم  نه آدم میتونه آرزوهای بهتری هم برا دخترش!!!!!! داشته باشه!!!!! چیه خب!!!؟ شماهام برین آرزو کنین بچه هاتون بشن رییس جمهور خارج!!!!! من خودم اون مدلی که گفتم دوست داشتم!!!!به بابای بچه چه؟ که اینقدر وسط حرف زدن من با نی نی خودش رو قاطی جمع خانوما!!!!!میکنه و نظر میده!!!!!

 پی نوشت: سوال خیلی خیلی مهم:

آییییی دوستان و ایها الناس!!! من الان با نی نی در مورد چی حرف بزنم؟!!! شعر و لالایی خوندنم که نمیاد چون هنوز لالایی نخوندم خودم خوابم برده!!!!!! بعدشم من میخوام برم یه سری کتاب قصه بگیرم بلکم نی نی مون بزرگ شد نخواد مثل ننه اش نهایت آرزوش   باشه  منشی دکتر شدن!!!!!!!بهم بگین چی کار کنم؟ چی بگم به این طفل معصوم!!!!!!!!؟ چه کتاب هایی بخرم برای خود مو نی نی ؟ منتظرم ها!!!!!راهنمایی کنین!!!!

میگم شومام وقتی میخواستین خیلی جدی بشینین با نی نی  درونتون حرف بزنین مثل من پقیییییی میزدین زیر خنده و خودتون باور نمیکردین که قراره با  نی نی حرف بزنین؟ شومام مثل من احساس ترب فرنگی!!پخته داشتین به نی نی تون؟ من چرا هیچی حسم نمیاد ؟!!!!! انگار لواشک تو شکممه نه پاره وجودمان!!!!( بابا لفظ قلمتو  برم!!!!!!)

من منتظرم ها!!! جدا  تجربه ای چیزی داشتین بگین بهم!

میگم  ماشالله ماشالله خودم رو چشم نکنم اگه بارداری اینقدر کویته و خوش میگذره یه چند تایی ردیف کنیم تا دو سه سال دیگه!!!اینجوری که ما داریم پیش میریم آدم میگه آهههههههه هلو!!!!بپر تو گلو!!شیک و بی دردسر.البته آرامش قبل از بارداری و شادابی روحیه خیلی تاثیر داره فک کنم. فک کن منی که همش به خنده و هر هر کر کر بودم خدا دلش نیومد دولا راستم کنه و خوش خوشانم شد و صاف صاف راه میرم برا خودم!!! بگو ماشالله!!! د بگو دیگه!!!!!!

خوشبختانه من نه تهوع دارم...نه ویار دارم..نه از چیزی بد میاد..نه از چیزی خاص خوشم میاد...نه به شوهرم میگم پیف پیف..نه از آشپزی  دلم یه جور میشه ..زندگی عادیمون رو ادامه میدیم خدا رو شکر و مامانم اینا هم که باور نمیکنن من اینقدر خوش خوشانمه هی هر روز زنگ میزنن و میگن چی برات بیاریم؟چی دوست داری؟ صبا هم هی اس ام اس های قربون نینی گوگولی میفرسته و کلی چیز میز میاره برام.سهیل هم خاک بر سر!! رابراه زنگ میزنه که اگه یوقت خاکی سیمانی  مصالحی چیزی ویار کردی!!بگو سه سوته با وانت بفرستم دم خونه اتون و این بابایی من هم هی زنگ میزنه میگه چطولی مامانی صمیم !!!!!این قدر این کلمه مامانی برام عجیب غریبه و حرصم رو در میاره که نگووووووو!!!بابا بذارین یه نخود بشه بعدا این القاب رو بدین به من.این وسط چیزی که خیلی حال میده و آی جیگرم داره حال میاد اینه که علی خیلیییییییییییییی منو لوس میکنه...نه میذاره ظرف بشورم..نه کار خونه بکنم..نه ناراحت بشم و کلی هم نی نی رو ناز میکنه و میبوسه!!!و تو گوش  ننه نی نی !!! خوشگل ترین جملاتی که بی شرف نمیدونم تا حالا کجاش قایم کرده بود رو میگه!!!من اگه میدونستم اینطوریاس به جان خودم از ماه عسل که بر میگشتیم بچه ام رو میدادم بغل مامانم اینا!!!!از اون طرف جاری جون اینا فردای روزی که فهمیدن (شیر فهم شدن یعنی!!! چون باور نمیکردن!!) طفلی یه دست لباس بچه گوگولی خریده اینقدر این شورتش خوشگله وآدم میخواد بخورتش که حد نداره .نارنجی سفیده و زیرپوش و پیراهنش که دیگه نگووووو.صبا هم یه عروسک خرگوشی کوشولو با یه جفت جوراب بند انگشتی گرفته با کلی خوردنی و آلو!!فرستاده برام .مامانم هم که فک کنم دو هفته ای میشه داره دنبال خوش اب و رنگ ترین سیب قرمز دنیا میگرده برام و هنوز پیدا نکرده ظاهرا!!!

تلفن پشت تلفنه این روزا تو خونه ما.تازه غیر از یکی دو تا از دوستام و خونواده هامون هنوز هیششششکی نمیدونه.به قول بابایی بذار از رو علایم بالینی!!!!بفهمن دختر!!هول نکن!!! مامان گوشی رو میذاره مامان جون زنگ میزنه ..اون قطع میکنه جاری جون پشت خطه.هفته پیش جمعه یه هشت تایی مهمون داشتم انقدر مامان جون دعوام کرد که نگو.خب نمیشد که فامیل نزدیک علی که از شمال تنهایی بدون خانم و بچه اش  سه روزه برا کار اومده مشهد و تازه ما خونه اشون هم یه سر رفتیم رو دعوت نکنم...اونم برا اولین بار ....خلاصه فک کنین من قیمه تو فریزر داشتم!!!در آوردم و خوب به رنگ و رو آوردمش...بعدش برنج از هفته پیش نم داشتم  که درست کردم.یه استامبولی سه سوته هم زدم تنگش و شد یه مهمنونی  خوف!!!به هیچکی حتی علی هم نگفتم کلاه سرشون گذاشتم.ولی دروغ نگم همو ن روز یه دو سه تا حال تهوع کوشولو و بی صدا گرفتم که خودم هم خنده ام گرفته بود.علی هم هول کرده بود و هی میگفت چیزی هم اومد بالا؟!!!احتمالا فک کرده اگه فشار بیاد روم نی نی گوگولی قلپی میفته بیرون از حلقم!!!!! تازه تو مهمونی سالادش رو خواهر علی درست کرد...همه ظرفاشو جاری جون شست. سفره و این چیزا رو مامان جون پهن کرد و تمیز کرد غذاها رو علی جابجا کرد و منم شیک فقط نشستم و تونستم دو لقمه بخورم. این روزا میلم به میوه  بخصوص انار و نارنگی است ولی چون اصولا من میوه خور حرفه ای بودم اصلا کسی نمیفهمه.شیر هم زیاد میخورم ولی اصلا اصلا شام میل ندارم و به جاش میوه میخورم یا فوقش دو سه لقمه به هوای علی.یه جورایی اشتهام به صبح ها افتاده و الهی بگردمش این رییسم هم که یه پارچه خانمه هر روز برام شیر میاره و کلی میوه و بیسکوییت ساده که به دفعات و کم کم بخورم و گرسنه نشم.تازه سر کارم هم یکی دو بار رفتم رستوران اداره و صبحانه یه عدسی مشت زدم تو رگ و حسابی حالم جا اومد.فقط نمیدونم چرا تا الان یک کیلو وزن کم کردم!!!جل الخالق!!!!

و اما بشنوید از شیرین کاریهای من تو مسافرت!! نیمی از بیرون رفتن هامون  با هم و عده ای بود و خوب  همه هم دلشون میخواست تو ماشینی که من بودم باشن!!!! برا همین فک کن یه پسر گوگولی  سوم راهنمایی قد بلند چند بار روی پای من نشست تو راه و منم هی ناخودآگاه جابجا میشدم تا به شکمم که فک میکردم ممکنه به قلنبگی هاش فشار وارد میشه خیلی اذیت نشم.جالبه که یه  بار هم یه هندوونه 7 کیلویی خرس گنده رو هم کلی راه دستم گرفتم و وقتی گذاشتمش پایین دستم از درد بی حس شده بود.بعدشم خب هوای بهاری شمال و ذغال خوب!!!!و رفیق ناباب ور دل آدم!!! معلومه که دیگه چی میشه!!!جیغ هایی که تو قایق سواری تو دریا کشیدم و دل و روده ام بهم اومد رو هم فاکتور بگیریم بهتره!!!بار کشیدن های هن و هن کنانم هم برا ساک سوغاتی ها که به زور  بهمون دادن و انواع وواقسام ترشی ها و مرباها  و رب ها بود هم به کنار!!!! شما بودین واقعا سکته نمیکردین وقتی  میفهمیدین چه کارایی که نکردین و تازه یه ماهه هم بودین!!!؟

تازه الان هم داشتم با خود مفک میکردم که اکهههه هی!!!!دختر  ساده!!! تو مجبور نیستی به  بقیه نشون بدی خیلی حالت خوفه!! یکم فیلم بازی کن دو روز دیگه این شوهره نگه خب اون دفعه که خوش بحالت بود و راحتتت بودی بیا  دومی و سومی رو بذارم تو دومنت که یه راست سمت آسمون و بهشت بپری بالا!!!!! یه ذره ادایی!!! حال به هم خوردنی!!! رنگ زرد و زاری بفوقش به ضرب زردچوبه دیگه!!!!! یه کم هوس های  خارق العاده ای !!!! چیزی بکن!!!! عین ماست نشستی و میخندی و کار میکنی!!!!از او نور وجدان درد گرفته ام میگه به جای این قرتی بازی ها بشین دو صفحه قرآن بخونه بچه ات شبه!!!مسلمون بشه حداقل!!!یا بشین برا اینهمه دوستی که بهت تبریک گفتن دعای خیر بکن. به علی میگم مواظب باشی  ها!!! این روزا دعاهای من خیلی خوب میگیره کار و بارت سکه میشه اسکوند!!!! ما یادت نره!!!!!! میگه بذار یه ذره اون خیکت بیاد بالا بعد بشین چرتکه بنداز برا دعاهای گربه سیاهیت!!!!!!! گریهههههههههههههههه!!!

و اما در مورد خبر دادن به علی.وقتی دکتر گفت جوجو داری  تا یه نیم ساعت بعدش که تو خیابون فقط راه میرفتم و گوشام داغ شده بود به داغی همن روزی که اولین بوسه ها رو بابای نی نی از لبام دزدید!! بعد تازه یاد ماومد علی منتظر تلفنه و نگرانه.بهش زنگ زدم دیدم گوشیش رو جواب نمیده.قبلش گفته بودم پیش دکتر خودم هم دارم میرم تا نتیجه سونو رو بهش نشون بدم و وقتی پرسید نتیجه اش چیه گفتم التهاب داخلی بوده و موردی نداشته دل دردم!!!خلاصه یه سه بار چهار باری پشت سر هم زنگ زدم و آب یخ ریختن رو سرم از بس ذوقم کور شد یهو!!!! بعد دیدم علی زود زنگ زد و گفت داشته با یکی از مشتریهای قلمبه اش صحبت میکرده و نمتونسته جواب بده و همین الانم آقاهه رفته اون ور تر واستاده برا کاری و این زود زنگ زده به من.منم با ذوق  دوباره گفتم وایییییییییییی علی دکتره گفت نی نی داری!!! اونم گفت غلط کردی تو!!! باز منو سر کار گذاشتی!! قشنگ بگو چی گفت منم گفتم جون علی گفت بارداری!!!چندثانیه سکوت بود که توی گوشی پیچید و صدای مخملی علی که ناباورانه میگفت بگو به روح سپهر!!!؟ گفتم خره  میگم به جون علی!! گفت نه بگو به روح سپهر و منم فقط گفتم به روحش!!!! اونم گفت به روح کی؟ چی ؟ مثل آدم بگو تا باور کنم.و یهو غش کرد از خنده وقتی گفتم دکتر گفته یه ماه و خورده ای هست.صدای خنده اش توی گوشم پیچید که گفت خیلی مسخره ای!!!!! یه ماه و خورده ای !!!؟ ها ها ها  حالا مثل آدم میگی یا خودم بیام دوباره به زور بگم سونوت کنه؟!!!!! و چون نوبتم شد که برم تو اتاق دکتر  زود خداحافظی کردم. سریع برا علی مسیج دادم که ها ها ها!! سر کارت گذاشته بودم و میخواستم امتحانت کنم!! بدبخت رد شدی یه ضرب!!!! و اونم گفت خود مفهمیدم چاخان کردی!!!!چاقالو!!!!

توی راه تو تاکسی دستم رو روی شکمم گذاشتم و چشمام رو بستم...به عرض نیم ساعت همه چیز عوض شده بود.نه دل دردی داشتم و نه حال تهوع شدیدی که منو به دکتر کشونده بود.صورتم رو دست زدم..داغ داغ بود ....عکس های نامزدیمون... روز عروسی و  خاطرات ماه عسلمون میومد جلوی چشمم ...خند ه های علی توی گوش میپیچید و صداش که ناباورانه پرسیده بود بگو به روح سپهر؟!! و کلکی که بعدش بهش زده بودم چون حرصم در اومده بود.خدای من حالا چی میشه ؟ یعنی واقعا دیگه فک کردی من آدم شدم؟ الهی بمیرم برات که تو هم منو نشناختی انگار!!!!! و خنده ام میگرفت و آقای بغل دستی چپ چپ نگام میکرد که اینکه قیافه اش موجه و اسلامیه!!(از سر کار رفته بودم دکتر!!) این خل بازی هاش دیگه برا چیه؟ آزمایش بتا اچ سی جی هم داده بودم که گفت عصری آماده است ولی من بعدش که سونو رفتم همه چیز رو فهمیده بودم...خونه که رسیدم با هم ناهار خوردیم و علی کلی دعوام کرد که دیگه سر کارش نذارم!!!و بعد هم وقتی بهش گفتم حالا اگه یه روز!!!! واقعا نی نی داشته باشم چکار میکنی؟ و اونم تو چشمام نگاه کرد و خیلی جدی گفت بیشتر دوستت دارم..خیلی بیشتر و لنگ و لقد های من وسط هوا و زمین خورد بهش که پدر سوخته!!! یعنی بیشتر جا داری که منو دو ست داشته باشی و دوست نداری؟ برا کی گذاشتی اینا رو!! ای نمک نشناس!! خلاصه عصری رفتیم آزمایشگاه و تا علی خواست بیاد داخل سالن بهش گفتم نه!! نیا .یعنی از تو خونه که بودیم بهش گفته بودم به خانمه گفتم شوهرم مسافرته و میخوام زودتر جواب رو بگیرم چون قراره برم پیشش و فردا دیره!! علی هم یه خنده کجکی کرد و گفت باشه.وقتی جواب مثبت رو گرفتم خیلی خونسرد و عادی اومدم پیشش و گفتم بریم. وقتی هم پرسید چی شد ؟ گفنم نکنه میخواستی مثبت باشه!!نه جونم!!! ما اینکاره!!!!!نیستیم و وقتی گفت غلط کردی!!!! ف کردی از همون صبح نفهمیدم داری منو سر کار میذاری و الکی میگی چاخان کردم؟ خر خود چاقتی مامان خوشگل نی نی!!!!!وا رفتم...یعنی بی شرف از صبح دست منو خونده بود و این من بودم که سر کار بودم تا حالا!!!! همون جا کنار دیوار گفتم یالا بزن کنار!!(خوبه پیاده بودیم!!)) و بوسم کن!!! گفت نهههههههههه جلوی اینهمه ملت!!!میخوای نی نی تو زندان دنیا بیاد؟ از من اصرار و از اون انکار که دیدم یه برگه از جیبش در آورد  و گفت از خونه  حدسم رو روش نوشته  بودم و گفتم اگه الان بهت بگم از صبح میدونستم  باور نمیکنی و روش نوشته بود خودم فهمیدم مامان شدی عزیز دلم!!! برووووووووووو بچه جون!!!!منو فیلم نکن....از روی سه بار پشت سر هم زنگ زدنم وقتی گفتم جواب سونو دستمه....از روی صدام...از بیحالیم تو ماشین وقتی عصر داشتیم میرفتیم برا ازمایش.....و مهم تر از همه از چشمام فهمیده بود بهش دروغ نگفته بودم از اول......و اینطوری شد که اون شب به گشت و گذار تو نی نی فروشی ها گذشت و چشم های خوشحال علی که برق میزد  و دستش که گاه گدار روی شکمم میکشید و میگفت سلام نی نی جونم...مامانی رو اذیت نکنی ها......

بقیه اش رو بذارین بعدا بگم چون میترسم این انگشتم کلا کنده بشه!!!!فقط یه چیزی میخوام بگم : واقعا منو شرمنده کردین ....اینهمه تبریک..اینهمه سفارش..اینهمه خوشحالی و ذوق از کسایی که حتی اولین کامنتشون بود بعد از مدت ها خوندن اینجا...همه و همه انقدر منو شارژ میکنه که حد نداره....و وقتی یه علی گفتم یکی از دوستای گلم بهم گفته برا نی نی  شال وکلاه و جوراب داره میبافه و گفته به پست مرکزی مشهد میفرستم برات و فقط برو تحویل بگیر هم اشک توی چشمای خودم جمع شده بود و هم لبخند روی لبای علی و سپاس ویژه از دوست گلم که اینهمه لطف داره.از اس ام اس ها تون خیلی ممنونم  هر چند زیر سه نفر شماره منو دارن ولی مسیج هاشون منو کلی خوشحال کرد.

هنوز هیچ حس مامان شدن ندارم!!!!! فقط ذوق دارم  از این تغییر حالت هام ..علی که میگه خوشگل تر شدی و خواستنی تر..نمیدونم ولی برامون دعا کنین.دعا کنین نی نی قلبش و بقیه جاهاش  سالم باشه و خوب تشکیل بشه ..میدونین که تو سه ماه اول همه چیز ممکنه اتفاق بیفته ....دوست دارم نی نی  رو داشته باشم...حس خوب این روزها رو هم.... خودمون رو به خدا سپردم و دعاهای  شما .

باز هم از اینکه اینهمههههههههههه کامنت تبریک فرستادین ممنونم.و چقدر خوشحالم که اینهمه خاله خوب و عموی خوب داره نی نی مون.قربون همتون.

صمیم

ای جووووووووووونم 

 

روی تخت دراز کشیدم و ژل سرد روی بدنم ریخته شد.آروم بودم و مطمئن...و خنده ام گرفته بود که این دکتر ها هم تا یه ذره آدم از مسافرت میاد و اب به اب میشه و ناخوش احوال زود برا آدم سونو تجویز میکنن .....با حرف پزشک مثل برق گرفته ها رو تخت نشستم و با تعجب بهش نگاه کردم..لبخند شیرینی زد و گفت دراز بکش بذار خوب چک کنم جوجوت رو....چی؟ با منه یا با منشی اش داره حرف میزنه...نه انگار با من بود...اولین تصویری که تو ذهنم اومد علی بود..علی با یه جوووووووووووون بزرگ جلوی اسمش و عشقی که یهو انگار صد هزار برابر شد توی اون لحظه.......گونه هام داغ داغ شد و دردی که تا چند لحظه پیش امونم رو بریده بود محو شد ...سرم رو به سمت دیگه برگردوندم و  تو دلم گفتم گفتم واقعا شیطونی جوجو.....تا ما تصمیم گرفتیم شیرینی داشتنت رو تجربه کنیم حتی یه هفته هم معطلش نکردی و خودتو به دنیای قشنگی که منتظرته چسبوندی..... 

با چشم هایی که به قول دکتر برق خاصی گرفته بود از تخت اومدم پایین و جواب سونو رو برای دکتر خودم بردم...خندید به قشنگی یه رنگین کمون  و کلی سفارش و توصیه و من فقط یاد خر بازی های!!! مسافرتم افتادم و بالا پایین پریدن ها و انگار یهو پرده ها از جلوی چشمم افتاد.پس اون تهوع های خفیف عصر..اون نگرونی هام بابت ثابت موندن وزن و دیر کم شدن هایاخیر.....اون دو روز روزه ای که گرفتم تا شکمم آب شه!!!!!!...... اون میل شدید به خوابیدن .....و اون سستی و بی حسی بعد از سفر...چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟.....میدونی هیچ وقت باور نمیکردم به محض تصمیم گیری در مورد نی نی دار شدن به این زودی عملی بشه.وقتی فوق قبول نشدم خیلی خوشحال شدم...انگار یه باری از روی شونه ام برداشته شد ..خوب سه سال دیگه مگه میشه مطمئن بود که سن و شرایطم هنوز ایده آل  مونده باشه .....جالبه که موقع شروع برنامه  کاهش وزن اصلا به نی نی داشتن حتی فکر هم نمیکردم و چه خوب شد که خیلی از وزن اضافی ام کم شد.وقتی تصمیم گرفتیم ماه رمضون بود و من شب قدر از ته دل از خدا خواستم اگه قراره به ما نی نی بده اذیت نشم...از این دکتر به اون دکتر نشیم...منتظر و در انتظار نمونیم.....و چه خوب اجابت کرد..اونقدر زود که هنوز دوتامون تو خلسه موندیم از وقتی شنیدیم و باور نکردیم .... 

هفت هفته است که خدا امانتی رو دست ما سپرده که حتی با  فکر کردن بهش صورتم داغ میشه و چشم های علی برق میزنه...... 

از نحوه خبر دادن به علی و خونواده هامون و عکس العمل و ناباوری شون براتون مینویسم.خیلی زود. 

خبر زیاد دارم. 

هر گونه سر به زیر شدن و آدم شدن!!!!  نویسنده این سطور به شدت تکذیب میشود.....بابا افت داره بعد عمری آتیش سوزوندن حالا آخر عمری  بچه سوسول بازی از خود در بیارم.!!(نیشششش! به اونایی که درست حدس زده بودن!!!!)

نههههههههههههههه!!!باورتون میشه!!!!!صمیم!!!!!!! 

اونایی که خبردار شدن  اجازه دارن به اونایی که نمیدونن بگن!!!!جشن هسته ای یه بابا!!!!!مگه کمه!!!!!!! 

 

بعدا نوشت: وای بچه ها کشتین منو از ذوق مرگی!!! مردم از بس خوش خوشانم شد با حرفا و تبریکاتتون.جدا خیلی بهم روحیه میدین .قربون همه با معرفتای دوست داشتنی خودم بشم من.بوسسسسسسسسس  چاق و گنده برای همه

به زودی در این مکان یک خبر داغ!!! نصب خواهد شد.   

 خانم میم مادر شوهر!!!یا مامان خودم نیست.این نوشته فقط روایت یک داستان واقعی از نگاه یک دانای کل بود.همین.

 

خانم  میم از اون دست زن هایی است که بیشتر کاراش باعث میشن ابروهای شما چند لحظه از تعجب بالاتر از مکان همیشگی خودشون قرار بگیرن و موجب تلاش شدید شما جهت جلوگیری از بروز تعجب و بیشتر افسوس شما میشن.اصلا بذارین واضح تر در موردش حرف بزنیم تا تصور واقعی تری از نحوه این تعجب توی ذهنتون شکل بگیره.

خانم میم هر روز ناهار یا شام حتما یک وعده پلومرغ باید درست کنه.اصولا مرغ نقش اساسی در آشپزی ایشون داره مثل نمک برای آشپزی بقیه آدم ها.مرغ رو هم اینجوری درست میکنه که چند ثانیه بعد از بیرون آوردن مرغ از فریزر اون رو داخل قابلمه ای لبریز از اب میذاره و رب گوجه فرنگی رو هم توش قاطی میکنه و بعد زیر گاز رو روشن میکنه و یکساعت بعد مرغ آماده خوردن میشه!!!برنج هم یا لبریز از روغنه یا اونقدر خشک که از گلوی کسی پایین نمیره.البته همیشه هم اینجوری نیست.چی بشه که از دست خانم میم در بره و مرغش مثلا کمی نمک داشته باشه یارنگ و رویی بگیره.بی انصافی هم نکنیم خوبی غیر قابل چشم پوشی خانم میم در نحوه پذرایی از مهموناش در اینه که همیشه توی خونه ایشون آجیل درجه یک وجود داره و تو هر چقدر هم بهش بگی که عزیزمن!!بهتر نیست بجای اینکه جلوی هر مهمون یه دیس!!پر از انواع و اقسام میوه های  تازه و گاهی نیمه تازه !! بذاری یکمی به ریخت و قیافه غذا برسی که حداقل همین بچه های خودت و شوهر بی زبونت  بتونن بدون بستن چشماشون بخورن؟!!

خب تا اینجاش خیلی ها ممکنه بگن ببین هی هی صبر کن! خانم نویسنده!!اتفاقا گوشت سفید بهتره برای سلامتی بخصوص تو سن و سال خانم میم و شوهرش.ولی مشکل اصلی زمانی پیش میاد که با کارهای دیگه خانم میم هم آشنا بشین.خانم میم اصولا کاراش رو سه سوته انجا م میده مثلا اگه شما برای شستن ظرف های چرب توی سینک اول خرده غذاهای ظرف ها رو جدا میکنین بعد ظرف رو زیر شیر آب گرم میگیرین و با ابر یا اسکاچتون توی یه ظرف دیگه کف درست میکنین و ظرف ها رو بعد از کف مالی دوباره آب کشی میکنین تا اثر چربی روش نمونه بهتره بدونین این کار به روش های دیگه ای هم تو خونه خانم میم هر روز انجام میشه .خانم میم ظرف ها رو با همون ته مونده های غذاشون توی سینک میذارن بعد آب رو با فشار زیاد باز میکنن و کمی!!فقط کمی مایع ظرفشویی روی اسکاچشون میریزن و همزمان میشورن و اب میکشن یعنی ظرف زیر همون شیر آب  کمی اسکاچ مالی میشه و همون زیر شیر هم آبکشی میشه دیگه کف درست کردن و یکی یکی اب کشیدن و از این سوسول بازی ها نداره کار ایشون....خب ممکنه بگین  راه های انجام یه کار خیلی زیاده مهم اینه که نتیجه اش مطلوب باشه...همین جا من حرفتون رو با اجازه قطع میکنم و میگم نه عزیز من!!! نتیجه کار خانم میم این میشه که هیچ وقت  شما ظرف های ایشون روبدون یه لایه چربی بسته شده و جرم گرفته توی جسم ظرف نمیتونین ببینین مگر اینکه همون روز همه رو وایتکسی کرده باشه.مشکل اصلی ما هم وقتیه که خانم میم مهمون خونه امون باشه و با اصرار میخواد ظرف هارو هم بشوره و هر چقدر ما سعی میکنیم منصرفش کنیم و بگیم نه!!راضی به زحمت نیستیم گوش نمیکنه و اینجوریه که فردای مهمونی پدر خودمون و خونوادمون در میاد تا چربی ها و کثیفی های خشک شده لای چنگال ها و تکه غذاهای چسبیده و خشک شده روی ظروف سرو غذا رو دوباره بشوریم و به خودمون فحش بدیم!!

اصولا خانم میم از اول زندگیش اینطوری نبوده ولی خب الان دیگه به سیم آخر زده و اصلا حوصله این کارا رو هم نداره بخصوص از وقتی دختر یکی یدونه اش رو شوهر داد و کسی دیگه نیست که بخواد هی به جونش غر بزنه که مامان اینطوری نه!! ااینطوری بکن .یادمه یه سری خونه خانم میم مهمون بودیم و ناهار قرمه سزی درست کرده بود.از حق نگذریم روی گشاده و لبخندهای مهربونش به مهمون ها چیزی نیست که آدم ازش بگذره و ننویسه در موردش.خب روی باز این دور و زمونه کم پیدا میشه.خلاصه مارو که برای عیادت از  همسرش رفته بودیم به زور نگه داشت برای ناهار و وقتی غذا رو  آورد با صحنه عجیبی روبروشدم...تعدادی لوبیا که در انبوهی از سبزی و آب فراوون شناور بودن و آب سبز و رقیق سبزی ها کاملا قابل مشاهده بود.لبخندی زدیم و من از شون خواهش کردم چون برنج برام خوب نیست!!!! یه کاسه بیارن برام تا توی خورشت قورمه سبزی کمی نون بریزم و به جای ابگوشت بخورم...چون شما که نمیدونین نخوردن غذا و رد کردن اون سر سفره خانم میم چه توهین بزرگیه ....و البته توضیح هم دادم که اینجوری من بیشتر سیر میشم و ضمنا از زیر نگاه های شرمسار همسر خانم میم هم میشد اینجوری فرار کرد.یا یادمه یه شب دیگه خانم میم اومد ما رو صدا کرد و ازمون خواست شام رو بااونا بخوریم چون خودش و همسرش تنهان و بهشون نمیچسبه.خب ما هم رفتیم.جای شما اصلا خالی نبود چون اولین لقمه که از کوکوهای سبزی رو اومدم بردارم توی قاشقم پودر شد سبزی ها یعنی اصلا چیزی به اسم تخم مرغ یا همون چسب کوکو!!! وجود خارجی نداشت انگار.به زور مقداری از سبزی ها رو گذاشتم لای نون و طرف دهنم بردم ولی مجبور شدم سریع قورتش بدم چون حتی دقیقه ای انگار سرخ  نشدن و اصلا خام خام بودن کوکوهای سبزی...خب دستم رو بردم طرف ظرف سالاد الویه ..خدای من !فقط سیب زمینی و تکه های گنده مرغ  بدون سس و ادویه دیگه ای.به زحمت دو سه لقمه ای خوردیم و اومدیم خونمون.دستش درد نکنه ولی من هنوز نیمدونم واقعا خانم میم که مهمونی هم زیا میره و شنیدم دخترش هم خیلی دست پخت خوبی داره واقعا تفاوت مزه ها و شکل غذاهای خودش رو با بقیه نمیبینه و درک نمیکنه؟!!

بذاریم کمی از بحث آشپزی خارج شیم. خانم میم از اون آدم هاییه که توقعش از زندگی در حد دو تافرش ساده و یه دست قاشق چنگال و چهار تا کاسه بشقابه و در عین حال ریخت و پاش بسیار زیادی میکنه از اون ریخت و پاش ها که اصلا توی زندگی به چشم نمیاد ولی کمر آدم رو میشکونه.مثلابرای دیدن مادرش که هر پنجشنبه و جمعه باید تکرار بشه خانم میم آژانس میگیره  و دوروز در هفته میره پیش مادرش.هر سری هم حداقل 5 تومن میده یعنی هفته ای 10 تومن که میشه  ماهی  40 هزار تومن .جالبه بدونین که اتوبوس جلوی خونه خانم میم ایستگاه داره و جلوی محل زندگی مادرش هم ایستگاه دیگه ای داره.مشکل اینجاست که خانم میم اصلا تاکسی و اتوبوس رو قبول نداره و معتقده دو روز عمر اونقدر ارزش نداره که وقتت رو توی تاکسی !!هدر کنی و چه وسیله ای بهتر از اژانس.مادر خانم میم هم البته راضی نیست دخترش هفته ای دوبار بیاد سر خاکش و باهاش حرف بزنه چون از شکایت های بی امان شوهر خانم میم د رمورد این هزینه کمر شکن زندگی کارمندی اونا خیلی بی خبر هم نمیتونه باشه.بلاخره میگن رفتگان هم از عالم ما باخبر میشن .تازه  اینا غیر از رفت و آمدهای چندباره خانم میم به سوپر و بقالی و مرغ فروشیه که خب البته اینام با آژانس انجا م میشه.جالبه همین خانم میم یه خواهری داره که خیلی اهل قر و فر و بزک دوزکه ولی همه چیش به جا  مثلا عروسی که یه بار اومده بودن و ما هم دعوت بودیم من خودم شاهد بودم که ماشین خواهر خانم میم خراب شد و خواهر ایشون با اون قیافه شیک و پیک حاضر نشد آژانس بگیره و با همسرش بره خونه ..خیلی شیک ساعت 11شب کنار خیابون منتظر موند و با یه ماشین غیر دربست!! خونشون رفتن.حالا نه به این شوری شور خانم میم نه به بی نمکی خواهرش اینا ولی غرضم اینه که سرشون تو حساب و کتابه بر خلاف خانم میم. مثلا خانم میم عادت داره وقتی میره خرید برای دو نفر یا سه نفر خونه خودشون پنج کیلو انگور و دو کیلو پرتقال و یک هندونه بزرگ و یک دسته بزرگتر موز بخره.خب اونا که اصلا میوه خور نیستن و این نشون میده خانم میم دلش نمیخواد هیچ وقت جلوی مهمون غافلگیر بشه ولی مگه آدم چند بار در هفته مهمون سر زده داره؟ و اینطوریه که بیشتر این میوه هاراهی سطل زباله میشن و البته پشت سرش هم پول های شوهر خانم میم.درکل چیزی به اسم اقتصاد و نحوه درست و بجای پول خرج کردن و صرفه جویی اصلا برای خانوم میم معنی نداره.از دست و دلبازی زیاد خانم میم هم خوبه یکم تعریف کنم براتون.مثلا خانم میم میره  لبنان یا سوریه .خب از  اونجا یه خروار رژ لب بیست تومنی (تک تومنی) و روسری های گوشه پاره و نخ در رفته و تاپ های لکه دار میخره میاره.بعد مثلا به شما سوغاتی میده.هفته بعدش که شما رو میبینه دوباره از کیف مسافرتش یه چیز دیگه بهتون میده و مثلا اگه فرداش تولدتون باشه صبر نمیکنه همین هدیه رو به مناسبتی چیزی بده بهتون و اونوقت تولد شما که میشه دست خالی میاد ویا  یه پولی چیزی میذاره توی پاکت و فرداش بهتون میده!!!حالا شما به عنوان کسی که همسن و سال دخترشه هر چی بهش بگین خانم میم عزیز!کاش یه چیزی میخریدین که اینجا نمونه اش خیلی نباشه یا کاش دقت میکردین که زدگی و پارگی و در رفتگی هاش رو بهتون نندازن گوشش بدهکار نیست و میگه از اولش که اینطوری نبود..توی راه خراب شده حتما!!!

خودتون قضاوت کنین چه حسی بهتون دست میده وقتی از مسافرتتون برای خانم میم یه شیشه بزرگ گلاب اعلای قمصر به عنوان سوغات آوردین و چند روز بعدش میفهمین چون خونه خانم همسایه نمیشده دست خالی بره همه اون گلاب ها رو براشون برده!!!اونم برای کسی که هیچ وقت جای محبت های خانم میم رو جبران نمیکنه و شما حرص میخورین که مگه توی خونه خانم میم سیخ داره که هیچی نباس توش بند بشه و به بقیه بذل و بخشش بشه و دوباره با قیمتی گرون تر برای خودش خریداری بشه؟!!!از نکات دیگه ای که نویسنده این سطور خودش رو قرچچچچچ جر میده تا به کله خانم میم بکنه البته با لحن جانم عمرم اینه که خانم میم تو رو خدا توی یخچال اسقاطی خونتون که با چند ماه صرفه جویی به راحتی میتونستی یه نوش رو بخری اینهم غذای مونده و کپک زده و خشک شده برای یادگاری نگه ندار چون وقتی ماست جلوی مهمون میذاری خیلی زشته که بوی کوکوی سیب زمینی یا پیاز و ترشی لیته بده .خانم ممی ترو خدا غذاها رو وی ظرف های در دار بذار و سوپ رو توی قابلمه بدون سر نریز و نذار توی یخچال تا خشک شه هفته دیگه!!!البته من و همسرم معتقدیم ما که نمیتونیم خانم میم رو عوض کنیم حداقل خودمون رو اینقدر بابت این کاراش حرص ندیم دیگه ولی خب نمیشه وقتی میبینی  خانم میم تموم زرشک های تازه ای که با سختی و رفتن تیغ توی دستش پاک کرده رو زرتی گذاشته جلوی بخاری و اون زرشک های قرمز خوشرنگ همشون سیاه و خشک و به هم چسبیده شدن و خانم میم خیلی هم خوشحال بود که داره صرفه جویی میکنه.حتما باز میگین اصلا تو چکار داری به زندگی مردم...ولی عزیزم وقتی زندگی خانم میم چسبیده به زندگی ماست و سختی هایی که بخاطر این ولخرجی ها و بی فکری ها میبینن رو نمیتونم ندید بگیرم حداقل اینجا میتون بهش بگم خانم میم عزیز.ترو خدا دو تا از اون لباس هایی که دخترت از بهترین جاها و با بهترین کیفیت ها میخره برات رو تنت کن وقتی میخوای بری مهمونی و اینقدر مثل ننه پیرزن ها نچرخ این ور و اون ور..آخه تو که داری چرا با لباس گریه کن تو تن!!!! میری عروسی دختر خواهرت و اونم سریع از تو کمدش یه لباس شیک سیصد بار پوشیده شده در میاره و میگه اینو بپوش میم عزیزم!!!!خب من طاقت ندارم ببینم بقیه که قرون قرونشون رو حساب کتابه و خواب ولخرجی ها و لارج بازی های تو رو هم نمیبنن زندگیشون روبراهه و کم و کسری ندارن بعد تو ...تو....حتی یه دست قابلمه درست و درمون نداری چون یه هفته بعد از خریدن سرویس جدید تفلون توسط دخترت افتادی به جون قابلمه تفلون و با سیم ظرفشویی سابیدی و الان درش از شدت جرم گرفتگی و کثیفی دیگه رنگش هم معلوم نیست...خانم میم عزیزم من اینا رو میبینم و ازت میخوام یه بارم که شده تصمیم بگیر رنگ زشت  و مزه آب زیپوی سوپ هات رو عوض کنی  حداقل کمی رب بزنی توش و  به یاد اون  وقتایی که جور دیگه ای میشناختمت حوصله بیشتری به خرج بدی و کمی !!فقط کمی وقت بذاری و برای خونواده ات هم ارزش.چون من که نه! همسر و بچه هات معتقدن اگه یه ذره برای حیثیت خونواده خودتون ارزش قایل باشی بیشتر از اینا باید حرمتش رو جلوی غریبه ها نگه داری ...حتی جلوی من......که چند وقته غریبه شدیم  با هم.....کاش اینا رو میشد  رو در رو بهت میگفتم تا این دلم کمی سبک میشد.....حیف....حیف.....کاش قدر خودت وخوبیهات رو بیشتر میدونستی و بلد بودی نشون بدی مدل مهربونیت رو به دور و بری هات.و کاش یه ذره خانومی و کدبانو گری از دست رفته ات رو برگردونی و انقدر از رو بی حوصلگی کار نکنی.خانم میم عزیز من منتظر وقع معجزه ای در زندگیت هستم....پلیززززز

نمیدونم شما هم از این موارد دور و برتون دارین که حرص بخورین یا نه...همه دور و بر یهاتون خانم...کدبانو...و شوهر پولدار کن!!!!!هستن؟

ووووییییییییییییییییی سلام به جینگولی مینگولی های خودم!!!! 

خوفین؟آقا فقط یه نموره بگم رفته بودیم پارک جنگلی تا گوزن زرد!!!رو به انقراض مشاهده کنیم و منم تا خر خره!!!تو گل و شل رفته بودم و برا خودم اون وسط یورتمه میرفتم و نگاه های چپ چپ علی و خنده های مادر شوهر پدر شوهر هم آدمم نمیکرد  و دایورت میشد به جای بد بد نداشته ام!!!خلاصه اینا هی میرفتم جلو و من ازشون عقب میموندم  و سرمو انداخته بودم پایین و به قارچ های زرد و قرمزی که بعد یه بارون مشتی از زمین در اومده بودن نیگا میکردم و برا خودم زیر لب یه توپ دارم گلگلیه!! سفید و زرد و مشکیه!دست تو مماخم میکنم بالا میره!!نمیدونی تا کوجا میره!!من گیلگیلی نداشتم!!!دست هام رو هم نشستم!!! مماخ بهم گیلی گیلی داد!!زود و سفید و آبی داد!!!! رو میخوندم و ادای تحال تهوع رو درمیاوردم که چشمتون روز بد نبینه این جنگل بانه تموم راه بی صدا وآروم پشت من داشته راه میومده تا مواظب اوضاع!! باشه و منم بی خبر وسطاش میزدم  تو دستگاه بیات ترک و کرد و لری  و خلاصه آبرویی رفت که تا آخر گشت تو پارک همش چشمم به زمین دنبال قارچ ها بود و به احدی نیگاه نمیکردم!!! بعد فک کن با همون وضع گلی شلی منو بردن و یه آن ددیم جلوی یه خونه نگهاشتن و گفتن پیاده شو!!رسیدیم.یه سری به دختر دایی جان بزنیم و بعد شما شب بیایین پیش ما دور هم باشیم.ووووییییییییی که میخواستم کله این علی رو بکنم.فک کن داشتیم جایی میرفتیم که دختراش علی رو توآسمون با تیر شکار میکردنو این لامصب دم به تله نداده بود.آقا هر چی از خوشگلی و خوش ادایی این دختراشون بگم کم گفتم.بعد فک کن من با قیافه ای که گل روی روسریم خشک شده بود و پاهام همه خاکی و گلی بود و دستام هم بوی گند قارچ میداد با اینا روبوسی کردم و وارد خونه شدیم.با خود مگفتم عجب تاثیر اولیه ای گذاشتی بز بزی خانوم!!!!خلاصه اینا از هر طرف شلپ شولوپ این شوهره مارو میبوسیدن و خانوم خونه که دختر دایی اینا بود با محبت غیر قابل توصیفی!! من نیگا میکرد و هی به فرش خیره میشد و جلوی خنده اش رو میگرفت.منم دلم خنک شد که شوهرش اومد و منو حسابی بغل کرد و خوش اومد گفت!!!اگه این کارو نکرده بود دق میکردم که علی همش خوش خوشانش شده لا مصب!!!! جالبه که این علی رو برای دختر وسطیه میخواستن و حتی مامان بزرگ این بچه ها هم خیلی چکش زده بوده ولی این شوهره زیر بار نرفته !!(بعدنا روی بار رفته!!!!) و وقتی پرسیدم خره!! چرا دخترای به این خوشگلی رو نگرفتی؟ خیلی جدی گفت فقط خوشگلن!!آدم اجتماعی و بگو بخندی نیستن! و  من به اهمیت نقش جفتک زنی هام در معرض چشم عموم هموطنان عزیزم پی بردم!!!که اگه اونا نبود چه بسا این بساط شوهر داشتن ما هم نبود!!!!  

 

+++++++++++++++++

یه جا هم خونه هم دانشگاهی آقا رفته بودیم و پسره خاک تو گور به ما نگفت خانومش هفت ماهه پا به ماهه و منم دل بیچاره خانومش رو آب کردم از بس در مورد نحوه زایمان و اینا براش توضیح دادم!!!حالا هر کی ندوه فک میکنه یه شیش هفتایی سقط و اینا داشتم که انقدر توصیه های جدی و دکترانه!! بهش میدادم.بیچاره با چشم های گشاد به سخنرانی غرای من در مورد مضرات سزارین و فواید زاییدن به سبک دو لنگی!!! و طبیعی گوش میکرد و هی ووی ووای میگفت بیچاره!!!چکار کنم خب!! دست خودم نیست که!!!! 

+++++++++++++++++++ 

آقا من به چه زبونی باس میگفتم به این آدما که من از فسنجون شمالی بدم میاددددددددددددد!!!!رنگ و بوی مدل خودمون رو دوست دارم.مزه لوله آب گرم کن!!! میداد غذاش.جالبه که این شوهره هم همچین با ولع و اشتیاق میخورد که من کفم کلا بریده بود این چند روز.هر جا هم که میرفتیم بساط مرغ سوخاری دم کرده!! و فسنجون شل و عنابی رنگشون به پا بود و منم هی نون و سزی خوردم و هی نون و ترشی دادم پایین!!!!البته شوما باور نکنین!!ته چین هاشون معرکه بود.آش ماستشون رو هم دوست داشتم.دلال(به کسر دال) هم که تو ماست میریزن و سبزی معطره به دهنم خوب اومد مزه اش.البته دور از جون آدم وحشی ها!! یک یه کیلویی هم اضافه شد به ببعی جونم!!!!! 

 

+++++++++++++++++++++ 

میخوا بزنم خودم و این وبلاگ رو با هم منهدم کنم!!! فک کن اول ابان که از نود روز قبلش هی روی تقویمم تیک میزدم و غش و ضعف میرفتم براش و هی میشمردم که آخ جون وارد ششمین سال عقدمون شدیم و خوش به حالمون میشه حسابی!!!!! و کلی برنامه داشتم براش زرتی خورد به روز رسیدنمون به شمال  و از بس گیج بودم و هول بودم از زور خوشی هشتم ابان ماه تازه  یادم اومد و کلی لب و لوچه ام آویزون شد!! فک کن مثلا تولد بچه ات باشه و براش تولد بگیری و همه فامیل رو دعوت کنی و بریزی و بپاشی بعد ببینی بچه تو مستراح تموم شب گیر کرده بوده و از زور جیغ و گریه خفه شده همون جا مرده!!!!!دقیقا همون حس بهم دست داد!!!!!!!!   

 

++++++++++++

 

پ.ن.  این دومین سالی بود که روز اول ابانمون یادم رفت.!!!!بابا برو در این وبلاگ رو تخته کن قربونت!!!!!البته علت اصلیش اینه که ما تولدامون رو حسابی و چرب و چیلی!!!!و  نیمه مرداد روز عروسیمون رو همیشه جشن میگیریم و این تاریخ بیچاره عقدمون یه جورایی بچه صغیر است  این وسط. 

هییییییییییییییی روزگار..بچه شیش ساله ام رو بدجایی (تو همون سرویس بهداشتی منظورمه!!) ازم گرفتی...هی   .....هیییییییییییی روزگار.... 

در کل خیلی خوب بود و خوش خوشانم شد.تعریف قضیه گم شدن تو عباس آباد و روبرو شدن با یه توله گرگ بی پدر پدر سگ بماند برای دفعه بعد!!!ای تو روحت علی که دنبال قرتی بازی و عکاسیت نباشی و منو ول نکنی به امون خدا!!!!!وسط جنگل  تاریک!!بعد میای میچسبی به من و میگی کادوی عقد بهم چی میخوای بدی؟!!!زرنبوق!!!!کوفته کاری!!!!!(منظورم کوفته با ادویه کاریه!!) یالا میای بگی غلط کردم یا خودم بیام سراغت!!!!(یوهوووهوو هو.... صدای اژدها که به طرف طعمه  بی پناهش نزدیک میشود!!!)  یوهوهووووهووووووو.........اهههههههههه (دهنش رو باز کرد و آتیش ریخت وسط خشتک آقاهه!!!!!) بی بوو....بی بو...بی بو..آمبولانس اومد بقایای خشتک رو توبیل بریزه ببره چال کنه!!!