X
تبلیغات
رایتل

دستور کیک اسفنجی رو اصلاح کردم.....

دیشب با خودم فکر میکردم انگاری خودمو چشم کردم.!!!نه ترو خدا آخه این چه وضعیه؟ شوهره تا همین دیشب کوفته ایدزی هم میذاشتم جلوش میخورد و مرسی میگفت و خوشش میومد اما دیشب که دسر خامه گلابی  و مرغ چیلی ( چیلی چیکن) براش درست کردم و تا ساعت یازده شب در نقش فاطی شوم پز !!!!(همون شام پز!!) ایفای نقش کردم و فهمیدم عیب کارم کجاها بوده!!! این شوهره خیلی تحویل نگرفت.البته قافش جیغ و داد میزد که خیلی خسته است ولی اینا دلیل نمیشه که آدم دل نازک این فاطی رو بشکنه که!!!! میشه؟!!!

من دیروز میخواستم سویا سس بخرم فک کن اول رفتم داخل مرغ فروشی و علیرغم اینکه فریزر داره می ترکه از آت و آشغال های من!!!! بازم سینه مرغ خریدم تا شام رو تازه تازه درست کنم و فریزری  نباشه غذا! بعد رفتم هویجور عشقی سلوفان گرفتم تا شاید به درد بخوره یه روزی!! بعد خامه قنادی و تابه مستطیل شکل کیکی و پودر قند و برای بار دهم!! ماسوره و خامه پاش!!(خب چکار کنم همش فک میکنم اینا رو ندارم و یادم میره!!) و خلاصه از عطاری یکمی از این تخم مخم ها!!!!( بابا یه وقت نرین بگین آقا یه سیر تخم مخم بدین!!! همون مثل هندونه مندونه خودمونه دیگه!!!) و خلاصه کلی چیز میز خریدم ولی این سویا سس که بغل کلاس خودمون بود رو نخریدم و دور خیابون ها راه افتادم تا آخر کار یکی پیدا بشه بهم نگه : ای وای!!! همین الان آخریش رو فروختم!!!! خلاصه بدو بدو اومدم خونه و دست به کار شدم.وای این کیک اسفنجی داخل دسر اینقدر خوشگل ونرم و لطیف شده بود که تو عمر بابام هم من نتونسته بودم اونجوری کیک درست کنم!!!!! از مزایای کلاس می باشد خب!!!!چون دیگه مجبورم دقیق وزن کنم و مشت مشت کار نکنم برا دل عمه ام!!!

حالا برای آخر هفته اتون و بخصوص شب عیدی  بزنین تو گوشش!!! و حالشو ببرین.

دسر گلابی:

مواد لازم: گلابی های کوچولو و خوشگل و یک شکل و هم اندازه  6-5  عدد

آب دو لیوان و شکر در حد ۵-۴ قاشق( انقدر که گلابی ها رو شیرین کنه)

کیک اسفنجی یک عدد !!! آها!طرز تهیه اش رو هم بگم؟!! خب ازاول بگین!!

برای کیک اسفنجی: دو عدد تخم مرغ -   دو قاشق سر پر آرد (میشه 50 گرم) و چهار قاشق سر پر شکر و  یک چهارم قاشق چایخوری وانیل و  نصف قاشق مربا خوری بکینگ پودر لازم داریم.

اصلاح : مقدار آرد و شکر رو جابجا نوشته بودم. اینایی که الان رنگی نوشتم اصلاح شده اش هست.به ازای هر تخم مرغ یک قاشق سر پر ارد لازم داریم.این نکته یادتون نره.

ژله زرد یا نارنجی رنگ( هلو یا انبه) یک بسته

فر را روی ۱۶۰ درجه از ابتدای کار میکذاریم گرم شود.طبقه دوم از پایین برای این کیک مناسب است و زمان لازم برای پخت هم ۲۰ دقیقه است.

اول زرده ها رو  جداگانه با شکر  و وانیل خوب میزنیم تا کرم رنگ بشن وبعد سفیده ها رو  جداگانه انقدر میزنیم تا پف کنه و سفید و حالت دار بشه.نکته: برای زدن سفیده ها اصلا نباید سر همزن شما چرب یا زرده ای باشه.ضمنا بهتره یکی دو قطره اب لیمو هم بهش یزنین تا سفید سفید بشه و ظرفتون هم بهتره برای هم زدن سفیده ها استیل باشه.زود کف میکنه.

حالا مایه زرده ها رو با سفیده ها روی هم ریخته و خیلی آرام و در یک جهت با هم مخلوط میکنیم بعد آرد و بکینگ پودر رو که الک کرده ایم روی مواد ریخته و مجددا با حرکات آرام و در یک جهت آرد را با مایه مخلوط کرده ولی حواسمان هست که پف کیک نخوابد یعنی پف سفیده در این مرحله نخوابد.ته یه ظرف پریکس ( اون یارو کی بود بهم میگفت حالش از پز دادن های  احمقانه!!!! و عقده ای مابانه!!!!!من با پیرکس و باغ و تالار!!!!! بهم میخوره!!کجایی یارو؟ بیا ببین بازم دارم پیرکس پیرکس میکنم برات!!!) رو با روغن جامد چرب کرده و کمی آرد میپاشیم و مایه کیک را داخل آن ریخته و میگذاریم ۲۰ دقیقه در طبقه دوم از پایین و حرارت ۱۶۰ پخته شود و بعد در ماوریم تا سرد شود.

در این فاصله گلابی ها را شسته و با سیخ بالایش به آرامی پوست کنده و محتوات توش را هم در بیارین و شربت درست کنین و یکمی هم زعفرون یا رنگ زرد خوراکی بربزین توش تا خوشگل بشه و بذارین چند دقیقه ای گلابیهای خوشگل مامانی ما پخته بشن ولی شکلشون به هم نریزه.بهد اونا رو هم از تو شربت در بیارین و بذاریم سرد شن و توشون رو با خامه زده شده پر کنین.

بازم در اواسط کار ژله ها روتوی یه کاسه ریختخ و یه لیوان اب داغ روش بریزین و هم بزنین و یه لیوان اب سرد هم بهش اضافه کنین  و بذارین تو یخچال تا یه کوچولو سفت بشه ولی خودش رو نگیره خیلی .حالا روی کیک  اسفنجی سرد شده رو با خامه بپوشونین و از ژله هلی نبسته بریزین روش و بذاریم تو یخچال تا یکم دیگه خودش رو بگیره ژله.بعد گلابی های خوشگل رو در مرکز و به صورت دایره ای دور وسطی داخل ژله ها کنید و چون ژله ها هنوز خوب نبستن راحت داخلش میشن  و بعد بذارین داخل یخچال تا خوب خودشون رو بگیرن مواد.اونوقت دور تا دور گلابی ها رو با ماسوره کوچولو خامه بدین و کمی خلال پسته هم روی خامه ها بریزین.لا مصب انگده خوشمزه میشه و خوشگل که کسی باور نمیکنه به این راحتی!!!!! درست میشه.من امروز برای رییسم بردم تا اگه خوشش اومد برای خانمش اینا هم درست کنم و وقتی رفتیم یه روز خونشون براشون ببرم. میبینین که دایره خود شیرین کنی های !!!! من خیلی هم محدود به خونواده شووووور نمیشه عزیزانم.البت هبرای اون یکی رییسم آورده بودم  که چون نیومده بود نصیب اون یکی شد و  امیدوارم خوشش بیاد!!!!!!

حالش رو ببرین و اون مرغه هم باشه برای جلسه بعدی!!!!!

عید همگی مبارک.روز پدر هم به پدرای عزیزمون و همسرای گلمون هم مبارک باشه.خداییش هیکل مال ما رو که از طلا هم بگیرن بازم کمشه!!!!به باباها  اینا میخوام کارت خرید هدیه کنم تا خودشون هر مدل شور...ت و لباس زیری که خواستن بخرن!!!!!!!!! بیچاره باباها و شوهرها!!!!!!

آقا یه پس لرزه دیگه باز دومنمون رو گرفت!!!!

پدر شوهر خودم این بار یدفه و چند روز بعد از عروسی پر ماجرا!!!یهو رفت رو تخت بیمارستان و تا به خودمون بیاییم کردنش تو اتاق عمل و خرچچچچچچچچ!!! شیکمش رو پاره کردن و گوگولیش !!(آپاندیسیت) رو در آوردن و تا مامان جون بخواد فک کنه که گریه کنه یا از حال بره برقیییییییی آوردنش تو بخش و گفتن چرا باباتون رو وقتی ترکیده بود آوردین؟!!!!!! منم گفتم خدا نکنه خانوم!!! هنوز که نترکیده بودن!!!! و ایشون هم نگاهی به قیافه لبو فرنگی!!!! من کرد و گفت خودش رو نمیگم که!!! آپاندیسه رو گفتم!!! !!

آقا منم دیدم اوضاع برای هنرنمایی آشپز باشی فراهمه چون جاری جون و نی نی ماهش و بقیه خونه مامان جون جمعن و منم سریع رفتم و بساط خورشت قیمه نسا ( خورشت خلال کرمانشاهی ) که به خورشت مهاراجه!!!! هم معروفه و در کلاس های اخیر آشپزی که شرفیاب میشم و حتی به مامان خودم هم نگفتم تا فکر کنن همه هنر های خودمه!!!!!یاد گرفتم رو بر پا کردم!!!!(وووییییییی!! چه جمله ای شد لامصب!!) لا مصب انقدر هم خوشمزه شده بود که دست و پنگول!! برا ملت نموند!!!!!

مواد لازم:( با اجازه از آشپز های عزیز  البته که رفتن دسته بیل بیارن بزنن تو سر من که دیگه پا تو کفششون نکنم!!!!)

گوشت ببعی!!! ترد و نرم و نازک !! از کجا؟ خب این مدلی رو که نمیفروشن بهتون.من ماهیچه میگیرم بعد ۴۸ ساعت گوشت شسته و تمیز و بعضا درشت خرد شده رو با  مقدار زیادی خلال نازک  پیاز خام  میذارم خوب تو یخچال بیات و نرم شه و بعد استفاده میکنم.

خلال بادوم درشت ( تو بازار خلال ریز و باریک میفروشن.منم رفتم یه کیلو بادوم خریدم و دادم جاری جون شکست!! و ریختم تو قابلمه و گذاشتم رو گاز و همین که یه ذره آب جوش اومد سریع ریختمش داخل آب سرد و به ایکی ثانیه پوستش کنده شد و منم خودش رو از وسط با نوک چاقو نصف کردم و وقتی خوب خشک شدن چهار قسمتش کردم و خلال های خوشگل و یکدست و چاقی!!! حاصل شد!!!

لیمو عمانی- زعفرون آب کرده- پیاز داغ سرخ شده روغن گرفته ترد آماده شده- نمک و فلفل -رب سرخ کرده یکی ق غذاخوری

خب اول از همه روش سنتی سرخ کردن گوشت تو پیاز رو فراموش کنین و اینجوری که معلم آشپزی ما گفت درست کنیند و مثل من تو کف اینهمه تفاوت در  طعم و مزه بمونید!!!

گوشت رو بدون هیجچ ادویه و روغن و هیچ چیز دیگه با پیاز داغ ها خوب قاطی کنین و تو قابلمه سایز مناسب بذارین روی گاز.حرارت اول کمی زیاد تا گوشت خودش رو بگیره و بعد ملایم تر.تا آب  پیاز کاملا به خورد گوشت بره.بعد هم سه الی ۴ لیوان اب جوشیده سرد شده یا ولرم (فرقی نمیکنه) بهش اضافه کنید و لیمو  عمانی ها رو هم شوت کنین توش.چنگال تو شیکم لیموها فراموش نشه تا خوب ترشیش بریزه تو خورشت.وقتی گوشت تقریبا پخته شد ادویه و همچنین یه ق مرباخوری پودر گل سرخ  رو به غذ زده و بعد رب سرخ کرده و زعفرون  رو اضافه میکنیم و خلال های بادوم رو که تقریبا برای نیم کیلو گوشت حدود ۲ لیوان خلال هست رو به غذا اضافه کرده و میذاریم لا مصب به روغن بیفته.این غذا آب دار نیست و کاملا حالت آب روغنی داره و جا افتاده هست.روش رو هم با خلال پسته و یه کوشولو  زرشک تزیین میکنیم.تو این غذا باید از زرشک سیاه استفاده کرد که مخصوص نواحی غرب و کرمانشاه هست.اگه نداشتین کلا بی خیالش بشین که میگن با زرشک معمولی خوب نمیشه!!

ضمنا از غذاهای اعیونی!!! و مخصوص مهمون های عزیز و ویژه  می باشد.ما که دادیم خونواده شووو خوردن و به به چه چه کردن و وقتی گفتن از کجا یاد گرفتی گفتم از همکارام پرسیدم!!!!!ای بسوزه پدر خود بزرگ نشون  ده به ملت!!!!!

برای  پا گشای عروس دوماد هم میخوام  کوکوی سه رنگ با زرشک پلوی مجلسی درست کنم و یه کوچولو هم خورشت بامیه که تازه دیروز فهمیدم چقدر خوشمزه بوده و زن دایی بی هنر من اونجوری گند زد به ذائقه من در عنفوان کودکی با اون خورشت لیزش به اسم بامیه!!!!! و خدا ازش بگذره که قلق تمیز کردنش رو نمیدونسته!!!!

راستیامروز هم عصری کلاسی داریم که منوی  امروزش عبارته از  چیلی چیکن- باقلوا  و یه دسر!!!! برم ببینم این بار چی کار میکنم.

راستی این شوشوی ما به شدت از غذاهایی که من داره یاد میگیرم و فوری درست میکنم و تنوع حسابی شده تو خونمون استقبال کرده!!! خدا خیرش  بده که پول کلاس ها و حق فاطی!!!!( فاطی همون صمیم در نقش آشپز و کارگر و سیم ساب کش!!!! می باشد در خانه ما!!!) رو یکجا میده و ما هم حالی به حولی!!! حالش را میبریم و پزش را به ملت میدهیم و میگوییم از شیکم ننه امان که در آمدیم این ها را میدانستیم!!!!و از مشاهده چشمان گرد آن ها بسی لذت میبریم!!!!!

پی نوشت:

آقا  روز  قبل از عروسی داداشمان  برای اولین بار در عمرمان کوفته تبریزی درست کردیم که هر که خورد انگشت به دهان ماند از اینهمه هنر نمایی!!!!خانم سرهنگ به مادر شوهرمان گفته بود این عروس جان شما چقدر هنر مند بوده ما اینقدرش!!!! را دیگر ننمیدانستیم و مامان جونمان گفته تازه این صمیم ما سرش شلوغ است و همچین غذاهایی برای ما میفرستد!! اگر  فرصت و حالش را داشته باشد که دیگر نمیدانی چه میکند!!!! و ما هی چاق شدیم و هی باد کردیم ولی ۲۱ کیلویی که کم کرده این و الان به ۸۴ رسیده ایم را  از دست نداده و کمابیش  از این همه اطعمه و اشربی در حد یکی دو قاشق میخوریم و از مشاهد لذت همسر مان ملحوظ میشویم!!!!!!!

ای  جانننننننننننن!!! ۲۱ کیلو........

خب عروسی به خیر و خوشی برگزار شد و اونقدر این سهیل تپلی تو کت و شلوار دامادی خوش تیپ و بامزه شده بود که تا از پله های تالار اومد بالا همون جا صبا بغلش کرد و زر زر های خواهر شوهر!!!بزرگه چشم همه رو خیره کرد.عروس هم ناز و ساده و قشنگ شده بود .مامان ایناروز قبلش  برای بار دوم رفتن از خونواده مادر شوهر صبا اجازه گرفتن بعد از سوم پدر مرحومشون و اونام کلی اصرار که دقیقا طبق برنامه اتون پیش برید.صبا ساده و بدون آرایش و غیره اومد و شب هم زودتر رفت و شوهرش هم فقط اومد دم باغ و به سهیل و بابا تبریک گفت و داخل هم نیومد و خوشبختانه بدون دلخوری و درد سر  مراسم برگزار شد.فردای عروسی هم مامان حدود سی تا غذا بایه طبقه کوچیک از کیک و  طبق های میوه و  شیرینی و بستنی و خلاصه از بساط سور و سات اون شب همه رو خودش برد و به خونواده مادر شوهر صبا  داد و اونام کلی خوشحال شده بودن البته مادر شوهرش  کادوش رو داده بود صبا بیاره سر عقد که اصلا ازش انتظار نداشتیم تو همچون موقعیتی که دارن بازم به فکر کادو و این حرفا باشن.معرفت به خرج دادن خداییش.

برگردیم به عروسی:عروس خانوم ۱۹ ساله ما هم که زمان عقد ۱۶ سالشون بود!!!!! اونشب کلی دپرس شدن.چون این دوستان باشعورشون همون جا همگی حمله کردن طرفش و خاک بر سرت!! ووویییییییییییی!!!چقدر زشت درستت کرده آرایشگاه و اه اه چقدر بی ریخت شدی . ..... و رسما اشک دختر مردم رو در آوردن اون شب.اونم دو سه بار از من پرسید صمیم جان!!! خیلی بد شدم؟!!و منم دیدم تو همچین موقعیتی فقط باید دلداریش بدم و گفتم نه!! اتفاقا ساده و قشنگ درستت کرده و اگه خودت پسندیدی به حرف های هیچ کس گوش نکن و حالشو ببر امشب و وقتی مطمئن شدم دروغم!!!! به خوردش رفته  از پیشش بلند شدم!! آخه شاد کردن دل یه آدم واقعا اینقدر سخته که ملت حتی اداش رو هم اد نیستن در آرن!!!؟ همونطور که قبلا گفتم من اصلا تو هیچ کار این دو تا دخالت نکردم واگه کمکی نخواستن منم چیزی   نگفتم.چون اخلاق دوتاییشون دستم بود .فقط به سهیل یکی دو بار گوشزد کردم آرایشگاهی که میبره عروس رو حتما قبلا یک بار تست کرده باشه آرایشش رو و در مورد فیلم بردار و کیفیت عکس ها هم همینطور.خوشبختانه عکاس و فیلبردار  خوب بود ولی آرایش عروس باور کنین در حد مالیدن یه رژ ساده و رژ گونه و فقط فقط یه خط چشم ساده بود و لا مصب نکرده بود سایه ای چیزی بزنه و عروس طفلکی هم یا نمیدونست یا نتونسته بگه چرا اینجوری آخه!!!!!ولی مهمونی پاتختی دیگه از خجالت عروس در اومده بود و حسابی خوشگلش کرده بود.البته بعد از تماس تلفنی من و چار تا حرفی که بارش کردم!!!! آخه  شما بگین داماد مگه فهمش به این چیزا میرسه آخه بنده خدا!!! بابا اگه آشنایی جایی سراغ ندارین یه تلفن بکنین به همین منی که تا حالا همه حتی خودتون ادعا کردین همیشه خوش آرایش و خانوووووم!!!!! تو مهمونی ها میاد!!! تا دو تا آرایشگاه کاردرست معرفی میکرذم یا قیمت مناسب.اتفاقا دیشب که با سهیل خونه مامان اینا اومده بودن  عروس بازم ازم پرسید که خیلی ضایع بودم شب عروسی؟ و منم باز گفتم نه فقط خیلی ساده و زیبا شده بودی!!همین! و دل دوتاشون خیلی شاد شد.الهییی!!!

فیلبرداری از خونه عروس و دوماد و چیدن بوفه و وسایلشون به عهده من بدبخت بود!!!!! فک کنین مامان عروس  وسط هال پاهاش رو باز کرده بود و هنوز وسایل تو خونه عروس این ور اون ور افتاده بود و هیچی  هنوز روبراه نبود میگه؟ آخیشششششششششش!!!! کار ما که تموم شد!!!! جون خودم خیلی ریلکس بودن.آخه تا جایی که من میدونم چیدن وسایل با سلیقه و نظر عروس و خونوادش باید باشه و حالا اگه کسی خواست کمکی بکنه مساله ای جداست.من موندم و دوست صمیمی عروس و حوضمون!!!!تا نصفه شب  داشتیم وسیله میچیدیم و علی هم هی زنگ میزد  که مامانی!!!!!!من مردم از گشنگی!!!! می می میخوام!!!! و منم هی پقییی میزدم زیر خنده و میگفتم کوفتتتت!!!!!!بذار بیام خودت و دهنت همه رو با هم سرویس میکنم!!!!!و اونم هی مزه میریخت!!!!آخرش هم بچم به خواسته دل گنده و پر روش  نرسید که نرسید!!!!!!

از مراسم جهاز برون بگم براتون.از طرف ما  مامان خانوم وخاله جان و دو تا دختر خاله هام و مادر شوهر من و خود من بودیم!یعنی کلا ۶ نفر.بعد رفتیم خونه عروس و چشمتون روز بد نبینه!!!! آقا دیدم حداقل بیست سی نفری با نیش های باز منتظر ما هستن!!!! من موندم که واقعا تو خونه ۶۰ متری اینهمه آدم اصلا جا میشن که سیخ واستن!!!؟حالا کار کردنشون پیشکش!!!! بعد اینا همه تا ۹ شب موندن و فقط به کارتون های خالی نیگا میکردن که محتویاتش وسط هال ریخته بود و ما هم هی حرص میخوردیم که چرا نمیذارن به کار چیدن برسیم زودتر؟!!!! بعد که شام !!!!رو صرف کردن رضایت دادن یواش یواش برن خونه هاشون.این وسط بچه زر زرو و چند ماهه و آب دماغو رو هم اضافه کنین!!!!! چیزی که اذیتم کرذ این بود که اونهمه وسیله و سرویس پیرکس و قابلمه و غیره که مامان از ترکیه آورده بود همه افتاده بودگوشه کابینت!!!! و منم روم نمیشد بگم ترو خدا اینا رو یه جای مناسب تر بذارین!!!!فقط دلم میخواست همون جا به مامان میگفتم همین رو میخواستی!!!!؟ حالا ما هر چی گفتیم بعدا میتونی بهشون بدی تا حداقل بدونن برا سهیل بوده گوش نکرد که نکرد!!!

  یخچال و تلویزیون و سیستم صوتی و سرویس چوب و گاز و ماشین لباسشویی و سرخ کن و ماکروفر!!!! و اینا که به گردن دوماد افتاده بود رو بهترین مارک تصور کنین!!!! چون دست این داداش ما که تو خرج نیست و بابا همه رو تقبل کرد براش.فقط سرویس طلا که ما رسم داریم از طرف خود داماد باید باشه و تیکه پاره اش نمیکنیم بین  اعضا خونواده رو خودش خریده بود.باور کنین همه اینا رو شب خواستگاری گفته بودن باید بخرین و دست بابا درد نکنه که همش رو داد به سهیل.اتفاقا من چند بار به مامان عروس گفتم آدم که دستش تو حساب باشه میفهمه که چقدر شما زحمت کشیدین و چند باری هم بلند و جلوی همه تشکر کردیم ازشون.ولی به دلم اومد که حتی یه بار هم نگفتن دست پسر شما هم درد نکنه!!!مامان عروس میگفت همه وسیله ها رو سه تایی  یعنی عروس و مامانش و سهیل رفتن خریدن.بعد جلوی این  فامیل هاشون وقتی من داشتم کاور غذاساز رو در میاوردم  و سر همش میکردم یهو به من گفت صمیم خانوم!!! این وسیله اسمش چیه!!!؟الهییی بمیرم که صورت عروس از ناراحتی کبود شد و من گفتم اسم این غذاسازه !!! و یهو عروس گفت همونی بود که برا تولدم خریده بودی  مامان دیگه!!!!!!  و مامانش هم گفت  نه اون که آب میوه گیری بود که سهیل برا تولدت خریده بود!!!!!! قیافه عروس دیدنی شده بود اینجا دیگه!!!!!آخه مگه ایرادی داره که اینجوری پنهون کاری میکنن مردم؟!!! خب پسره برا زنش خریده مگه گناه کرده!!! وظیفه اش بوده!!! چرا فک میکنن ما ممکنه بدمون بیاد  یا بی کلاسی باشه!!!!!؟!! این یواشکی بازی ها بیشتر بی کلاسیه  به نظر من!!!!خب  در گوشی های خاله خان باجیانه!!!! بسه دیگه!!!! من که این حرفا رو نمیتونم به صبا و مامان اینا بگم  ولی اینجا که میتونم بنویسم!!!!!راستی این وسط خیلی یاد سارا افتادم و دلخوری هایی که از خونواده شوهرش داشت برا همین خیلی آبرو داری کردم جون خودم!!!!!!

دو سه روز مونده به عروسی ،صبا خواب سپهر رو دیده بود که بهش گفته کادوی  خودت و صمیم و من رو با هم بدین ها!!!!! یادت نره ها!!!! خلاصه اون شب بدون اینکه به مامان اینا چیزی از قبل بگیم عکس سپهر رو با یه شاخه گل و کادوییش که من و صبا آماده کرده بودیم ( یه تراول صدی) سر عقد دادیم به عروس و داماد.اعلام کادوها هم با من بود و کادوی سپهر رو آخر از همه اعلام کردم.عکسش رو گرفتم طرف دوربین و گل  و پاکت رو به عروس دادم و اسم کادو دهنده اش رو اعلام کردم.....همه داشتن گریه میکردن و سهیل هی لباش رو گاز میگرفت تا اشکاش نریزه پایین.مامان اونقدر مبهوت شده بود که فقط به عکس سپهر خیره شده بود .منم با یکی دو تا شوخی و خنده سر و ته اشکای ملت رو هم آوردم و سریع زدیم وسط برا رقصیدن.....خوشبختانه خوب تونستم جلوی بغضی که از یه هفته پیش داشت منو خفه میکرد رو بگیرم.و لامصب هنوزم تو گلوم گیر کرده و خدا میدونه  کی و چطوری قراره بریزه بیرون.

سوتی وحشتناک من در عروسی:

آقا من رفتم تو دسشویی تا لباس زیرم رو درست کنم چون اتاق لباس  خانم ها پر بود و ضمنا بوی گند هم گرفته بود از بس انواع اقسام عطر ها و عرقیات!!!! استعمال شده بود توش!! خلاصه دیدم این سرویس بهداشتیش  خیلی گل و گنده است و تمیز و براق هم هست.فقط دیدم در یکی از  دسشویی ها از تو بسته است.حدس زدم کسی اون تویه و برا اینکه با صحنه مستهجن روبرو نشه به اون خانمه که اون تو بود گفتم من در رو میبندم  از بیرون تا شوما راحت باشین!!!!! اون بنده خدا هم یه اهم اوهومی کرد یعنی موافخه!!!!آقا من دیدم یهو دارن همه منو صدا میکنن و منم زدم بیرون و غافل از اینکه در هنوز از پشت بسته مونده!!!! یه نیم ساعتی گذشت و دیدم یه خانمه با سر و روی پریشون و خیس از عرق از اون تو اومد بیرون و صاف اومد طرف من و گفت صمیم خانم!!!! حالا دیگه ما رو زندونی می کنی؟!!!! نگو بنده خدا هی در زده و جیغ زده ولی از بس صدا به صدا نمیرسه به خاطر موزیک و شلوغ پلوغی هیشکی اون بنده خدا رو نتونسته از اون محیط مفرح نجات بده!!!! حالا  فک کنین من در رو روی کی بسته بودم که با یه جمله منو شناخته بوده؟

مادر عروس!!!!!!!

خودتون بقیه اش رو تصور کنین و تته پته من رو !!!!!!خدا نصیب نکنه!!!

یک روز بعد نوشت: ((( ترو خدا بخندین چون من الان کلی از این اوضاع خنده ام گرفته!!!!))

پدر عروس با سر رفت تو دیوار و الکی الکی سرش تو این بگیر ببند ها شکست!!!!!

پسر عموی عروس با موتور تصادف کرد و دیروز عملش کردن و پاش شکسته !!!!!!

خواهر داماد(خودم!!) دو روزه از شدت تهوع داره میمیره چون خاک بر سر هوس آب زرشک با آلو کرد و خوردن همانا و رو به قبله شدن همانا!!!!

برادر عروس پشت سر اون پسر عموهه بود و الان دو روزه حافظه کوتاه مدت نداره!!!!از سهیل بیست بار پرسیده بلاخره این عروسی شما کی برگزار می شه!!!!!!!دکتر گفته موقته و یکی دو روز دیگه برطرف میشه!!!!!!!

خدایا خودت ختم به خیر کن ولی دوباره ختم به پا نکن!!!!!!

.

.

.

.

پدر شوهر صبا فوت کردن........

فعلا تا سوم صبر میکنیم و بعد برای اجازه گرفتن میریم خونشون.......

باغ و رستوران و آرایشگاه و ارکستر و خلاصه همه چی از قبل رزرو شده و بدبختی اینه که نصفش رو هم پیش پرداخت کرده بابا و کارت های عروسی به دست مهمونا رسیده بود  ووقتی سهیل برای کنسلی پرسید گفتن تا آخر شهریور رزرو قبول نمیکنن مگه ماه رمضون اگه دلتون خواست!!!!

چون خونواده عروس همه مهمون های جهاز برون خودشون  رو دعوت کرده بودن و وسیله ها همه پشت در خونه ما و اونا  آماده بار زدن بود اونو دیگه نشد کنسل کنیم فقط به خونواده اونا تا وسط های  مراسم نگفتیم تا خیلی تو پرشون نخوره!!! که البته آخرش هم تیر تو پر شدن طفلی ها.

یه عروسی بی ساز و آواز و ساکت و آروم منتظرمونه!!!!! عروسی بعد از هفتم برگزار میشه .میدونین اگه از فامیل خودمون بودن باز آدم اختیار بیشتری داشت ولی  الان مامان اصلا دلش نمیخواد بهونه دست خونواده شوهر صبا بده ضمن اینکه مرد نازنینی هم بود و یه جورایی همه ماتم گرفتیم الان.مامان روز دوم  اومدنش مهمونی های مکه اش رو کنسل کرد و همه رفتیم  مراسم خاکسپاری و ختم  و به مهمون هایی که زنگ میزدن تا بیان هم میگفتیم چند روز دیگه!!!! برنامه قر و قاطی تر ز ین نبود به خدا!!!!این سهیل همش میگفت من خواب میبینم با عصا و دست و پای باند پیچی شده  دارم میرم سر سفره عقد و مامان اصلا نمیذاشت طرف موتورش بره ولی میدونی چجوری تعبیر شد؟!!!!!!  پسر عموی عروس فردای جهاز با موتور تصادف کرد و الان با عصا و دست و پای باند پیچی  قراره بیاد سر مراسم عقد!!!!!!!!

خدایا شکرت که بازم هممون زنده ایم!!!!!!!

مامان  من و صبا !!!!! از راه رسید

من و صبا رسما الان داریم با   واکر  و ویلچر  راه میریم بس که خم و راست شدیم

من و صبا فکر میکردیم کارگر گرفتن توی همچین روزی  از شان مامان کم میکنه...

من و صبا فکر میکردیم مامان دو تا دختر داره و وظیفه اشونه که خم و راست بشن...

من و صبا الان فهمیدیم رسما غلط اضافی کردیم و بهتره دیگه کلا فکر نکنیم.....

من و صبا از بس بابایی  جلوی ملت قربون صدقمون شد دیگه کلافه شدیم...

من و صبا فهمیدیدم مامان چقدر به ما دو تا افتخار میکرد که کلا همه چیز رو تعطیل کردیم و دربست در اختیارش بودیم....

من و صبا فهمیدیم من خیلی لاغر تر از صبا هستم!!!هر چند تا همین یکی دو ماه پیش من خیلی چاق تر از اون بودم......و هر چند اون الان چاق تر از ماه پیشش شده !!!!(به زور بهش شیرینی خامه ای دادم و با جیغ و داد تف!!کرد بیرون!!!چرا نمیفهمه شیرینی براش خوبه این روزا!!!؟)

من و صبا فهمیدیم وقتی دهن ملت از باریکی کمر من کف کرده بود چقدر تو دل صبا طفلی  جغور بغور!!!! تفت میدادن !!!!!(نازی!!!!همچین با حسررت به من نیگا میکرد که دلم کباب شد بهش گفتم جون صبا من با ریاضت اینا رو آب کردم.خودش نریخت پایین!!!!)

من و صبا فهمیدیم امروز عصر به لقالله خواهیم پیوست و فردا توی مراسم جهاز سهیل روحمون  رسما به پرواز در خواهد آمد!!!!! و توی عروسی هم دیگه اثری از همن روح فلک زده هم نخواهد بود!!!!

من و صبا فهمیدیم چقدر خوب که به یه نفر!!!!! توی این سه سال خیلی رو ندادیم و رسمی برخورد کردیم!!!!الان داریم حالش رو میبریم ولی همچنان او......

من و صبا فهمیدیم مامان  و بابا و داداشی رو خیلی بیشتر از این حرفا دوست داریم.

من و صبا فهمیدیم  با دستورات جدیدا صادر شده آقا داماد عزیزمان!! بهتر است فورا سرمان را گل و مخلوطی از خاک و ماسه بگبریم تا سوت نکشد!!!( نه خدایی فک کن دستور داده فلان قدر برای پاتختیم بهم کادو بدین!!!!! بعد ما دو تا رسما مردیم از خنده و اون هم با تعجب نمی فهمید چرا داریم میخندیم!!!به رقم نجومی اش بیشتر میخندیدم تا قیافه سهیل!!! الهیییییییییییی!!)

من و صبا دیروز کله سحر تو فرودگاه از بس خندیدیم ملت مطمئن شدن این دو تا خیلی بیشتر از یخورده کم دارن!!!!!بخصوی وقتی این وسط سهیل هی اسم های مستعاری که تازه بهمون داده رو بلند به کار میبرد: شهین ...مهین .... و خودش هم بهروز چاخان!!!!

و من و صبا دعا کردیم پدر شوهر اورژانسی صبا  ایشالله تا عروسی دووم بیاره و آر پی جی تو بساط عروسی نخوره!!!!!و من به صبا دلداری میدادم چون پدر شوهر خیلی خوبی داره و حیف این مرد که خدایی نکرده کاریش بشه!!عروسی این وسط خیلی مهم نیس.جدی میگم....

من و صبا دیروز فهمیدیم خیلی خوب و گل و مامانی هستیم و البته این وسط مامان خانومی طاقت نیاوردن و چمدان ها را همچیم نشانکی دادند و به سرعت حمالی ما دو تا خود بخود افزوده میشد!!!! ای مامان بیشرف!!!!خوب نقطه ضعف دادیم دستت ها!!!!!برو حالش رو ببر.......

من و صبا و مامان و بابا و داماد و عروس خانوم و شوهرانمان در صحت و سلامت کامل مشغول رتق و فتق اموری  مهمونی ها و جهاز و عروسی هستیم! دعا بفرمایید.....

به زودی در این مکان یک پست از طرف خواهر داماد!!!!!نوشته خواهر شد......

دو هفته ای دندون رو جیگر بذارین ببینم چه خاکی به سرم باید بریزم؟ آقا جان داری کنم یا پخت و پز  کنم  یا غذای خاله خانومی اینترنتی  درست کنم و هیشکی خوشش نیاد(بی سلیقه ها!!!)یا رژیمم رو نگه دارم یا دنبال آرایشگرم بدوم یا جوش رنگ کاری خونه دوماد رو بزنم  یا به مامان اوکی بدم همه چی ردیفه یا لباس های تو روز مونده تو ماشین رو بشورم یا .......؟!!!!!!

بابا به خدا یه نفرمممم!!! (از نوع نفر   نفر     نفر   !!خوبی گیلی؟!!!)  

روز  زن (همونی که  خواهر و مادر آقایون رو  بلاخره جلوی چشمشون میاره!!!!!!)....بر همه زنان خواهران ومادرا ن عزیزان همیشه در صحنه!!!!(نه از اون صحنه ها!!).مبارک بادا باد..........