X
تبلیغات
رایتل

من واقعا باور  دارم که دعاهای  شما و دیگر دوستانمون  زندگی  مامان رو دوباره بهش  برگردوند ..اونطوری که ما فکر  میکردیم  اصلا هم عمل راحت و یک لاپاروسکوپی ساده نبود ..مامان زیر  عمل فشارش به 18 میرسه که اینش هنوز  چیز مهمی  نیست تا اینجا!! یعنی فکر کنید وقتی  بعد از  4 ساعت!!( تایم تقریبی  40 دقیقه برآورد شده بود) جراح از  اتاق  عمل اومد بیرون یک پووووووووووه بلند گفت و عرقاش رو پاک کرد و گفت خدا به همه مون رحم کرد! مامان مشتری  همیشگی  این بیمارستان هست و دکتر  خودش ، همیشه همین جا ویزیتش  میکنه و کلا همه مون تقریبا آشناییم با کادر درمانی شون.یک بار  از طرف رییس بیمارستان برای  مامان یک هدیه اوردند در خونه تحویلش  دادند چون بهشون تذکر  داده بود که پرسنل جدید در  کدوم قسمت رفتارشون نقص داره  و ضمنا از  پزشک خودش هم کتبا قدردانی  کرده بود و اون ها هم که دیدند مامان مثل بعضی  ها فقط  نق  نمیزنه و  یک کاری  میکنه که سیستم اینا بهتر بشه خب  برای  تشویقش  این  کار رو کرده بودند ..  خلاصه که دهن ماها باز و هاج و واج که  دکتر گفت اونقدرررررررر  عفونت و چسبندگی و مشکل بوده  در  صفرا و  محیط  اطرافش که کافی بوده یک روز  دیرتر  عمل بشه مامان یا اصلا اگر اون سونوگرافی بیربط! رو دکتر  دستور  نمیداد  براش خدا میدونه ما الان تو چه وضعیتی بودیم. چون مامان نه درد شکم داشته نه هیچ علامت خاصی و دکتر  همین طوری !! دستور  یک سونوی  کامل شکمی رو مینویسه که به نظر من او نموقع کمی  غیر عادی بود و در  واقع لطف و نظر  خاص  خدا بوده  به مامان. از حرصی که پرستارها میخوردند برای ملاقات های  خارج از  وقت  مهمانان ما که خب  حق  داشتند و ما هم واقعا بی تقصیر بودیم که هر  چی  میگفتیم لطفا فقط ساعت ملاقات تشریف بیارید و  ملت فکر  میکردند چون همه چیز  مثلا خصوصی  هست دیگه  قانون نداره !! بگذریم...از  آبرو ریزی  جلوی  مادر  شوهر صبا بگذریم!! نه این یکی رو نگذریم بذارید براتون تعریف کنم..اقا این بندگان خدا  یک شب ساعت 9 شب که من داشتم شیفت رو تحویل بابا  میدادم  و از  خستگی  در  حال ضعف بودم  یکهویی  زنگ زدن که ما طبقه پایین تو آسانسوریم و الان کدوم اتاق هستند مامان ؟!!!  آخه جان ما اینم ساعت ملاقاته!!؟ با سلام و صلوات و جوشن کبیر خوندن، اینا رو از جلوی  نگهبانی  رد کردیم و فرستادیمشون تو اتاق و  حالا اینام نمیرن که نمیرن!!  یک 15 دقیقه ای  گذشت و من بعد از  پذیرایی های  مختلف  ازشون  یکهو  بخش شیطانی  وجودم اومد وسط !! آقا  اب  میوه  ریختم تو لیوان ها و بعد پشتم رو کردم به اینا و  مطمئن هم بودم که نمیبینن و تا نصف لیوان رو آب  میوه ریختم و بقیه اش رو آب از تو یخچال برداشتم قاطیش  کردم تو دلم گفتم ای  کوفت نخورید!!!  اینم حقتونه..شربت آبکی بدم بخورید  حالتون جا بیاد !!!  حالا همشون شربت برداشتند و به مادر  شوهر خواهرم که رسیدم دیدم یک وری  نگام کرد و گفت صمیم جان!! من شربت با اب سرد برام خوب  نیست!!!  ما رو میگی!!!؟ این لامصب از  کجا زیر چشمی  ما رو میپاییده؟ عجب  شیطانی  هست ها!!  بعد منم با لبخند معصومانه ساختی!!  گفتم  الهی فداتون بشم..اب  سرد چیه ؟  این آب میوه ها  یک ساعته بیرونن از یخچال و ملایمن نه سرد!!  اونم خندید و گفت خودتون بفرمایید خسته شدین از  ظهر !! و نامرد بازم نخورد!!  بابا بعدش   میگه این شربت ها چی بود ؟!! یک مزه ای  میداد !!  نکنه باز تو انگشتت رو  کردی  تو شربت دادی به حلق  مردم!!؟ اخه من سابقه دار هستم تو این مورد ..اون موقع ها که از  یک خواستگار  خوشم نمی اومد  انگشتم رو دور تا دور  چایی یا شربت میچرخوندم و وقتی به بابا میرسیدم موقع پذیرایی ، اروم میگفتم بفرمایید  چای انگشتی!!!  

خب  مثل اینکه این بیمارستان رفتن های  خانواده ما بدون گند زدن نمیشه ..!! یعنی  این دفعه یک کاری  کردم که وقتی  یادش  می افتم چهار دست و پا میرم تو دستشویی و اونجا از حال میرم!!!

توصیه ایمنی: واقعا اگر  دل ندارید بقیه اش رو نخونید ..مثل من چند روز  از غذا خوردن می افتید ها!!

اقا ما روز  دوم سوم  بستری  مامان بود که دیدیم به به چقدر  اینا مثل فرشته دور  مامان ما میچرخند و مامانی  مامانی  بهش  میگن و  قربون صدقه اش  میشن ..  البته صبا بعدا نگاه عاقل اندر سفیهی  بهم کرد که خره! مامان هر نیم ساعت از  زیر ملافه اش  پول رایج مملکت رو به اینا  میده برای  تشکر  از  زحماتشون!! و تازه یک  دلاری!! ما افتاد که ها!! پس  اینه!!  بعد شب   سوم همه دور  تخت مامان نشته بودیم و بابا هم حس  پطروس فداکار بهش  دست داده بود و با اب و تاب  تعریف  میکرد که اره ..من خودم بریم خونه هم پرستاری  مامانتون رو میکنم و  خودم در  بست در  خدمتشم و من وظیفه ام هست و  خدا منو بکشه اگه یک ذره کوتاهی  کنم!! بعد مامان خیلی  خونسرد برگشته  میگه خدا خیر بابایی تون رو بده ( بابا اینجا ذوق  کنون چشم به دهن مامان دوخته بود!!)  منو خیلی شرمنده خودش  کرد!! دیشب  از  ساعت 8 شب  تا خود 7 صبح  ، تخت خوابید و یک خر و پفی  هم میکرد که دو بار  پرستارها بهش  تذکر  دادند که الان بخش روی  هوا شناوره!! آروم تر  لطفا پرستاری  کنید از  بیمارتون!!!  آقا من که مثل فلفل خورده ها!!  از  خنده بالا پایین میپریدم..داداشم چپ چپ به باب نگاه میکرد ..بابا به سقف و فن و  نورهای  آبی  و سفید  سقف  نگاه میکرد و  صبا کلا روی  زمین نشسته بود پاهاشم باز و داشت نفس  میگرفت برای  راند دوم خنده!!! مامان وقتی  گفت  دو بار  با سرم دستم از روی  تخت بلند شدم روی  باباتون رو انداختم سردش  نشه دیگه ما مرده بودیم ..من گفتم یک کم اینو  اونورش  میکردی  زخم بستر  نگیره!!! بابا چپ چپ نگاه کرد و گفت دست شما درد نکنه خانوم!! منم گفتم بیا مامان جان! حالا عروس!  قهر  کرد دیگه نمیاد جانفشانی  کنه برات!!

حالا  اینا هنوز  هیچ هستند در مقابل گند عظیم من! آقا ما دیروز بعد از  عمل مامان دیدیم این ملت خیلی  خسته اند ..رفتیم از  تو سینی  کنار  تخت مامان استکان و لیوان برداشتیم گفتیم یک چایی درست کنیم اینا بخورن خسته شدن..بعد با کمال تعجب  ددیم این سینی  هه پر از  آبه..گفتم چقدر  بی کلاس! اینا چطوری  استکان شستند که سینی رو خشک نکردند ..با دستمال برداشتم خوب  اب  ها رو خشک کردم از  تو سینی و استکان ها هم که تمیز بودند و فقط  لبه هاشون خیس شده بود که خب  موردی  نبود ..چای  دوم رو اومدم بریزم نیم ساعت بعد دیدم  ای بابا!! باز که سینی  خیس  و پر  از  آب  هست ..حالا مامان هم هنوز  نیمه بیهوشه و کلا نبود با ماها ...دوباره دیدم استکان  ها و همه چیز  خیسشد...باز  با دستمال کاغذی  آب  ها رو خشک کردم...این قصه سه بار ی  تقریبا تکرار شد و من هی با همون استکان ها  که میشستم و خشک میکردم و دوباره لبه هاش  تو سینی  خیس میشد به ملت و ایضا خودم چای  میدادم میخوردن!! فکر  می کنید  اون خیسی  از  کجا بود!!!!؟  اییییییییییییییی  خدا منومرگ بده با این کارهام!! وقتی  مامان به هوش  اومد  گفت صمیم این قوطی اب  نباتم که کنار  تخت بود  کو؟ منم گفتم حالا شما NPO  هستی ونباید چیزی بخو ری  ..اب  نبات میخوای  چکار مامانم؟ ایناهاش ..اینجا تو سینی  چایی ها هست!!  مامان هم گفت  بده قوطی رو به من ..خودت هم برو  اون طرف واستا!!  میخوام دندون هام رو بذارم تو دهنم!!!!!

اییییییییییییییییی ...اون قوطی  !! توش  دندون مصنوعی  مامان بوده که از  زیرش نشتی  می داده و  تمام محتویاتش تو سینی  خالی  میشده و من هی  خشک میکردم و  چایی  میدادم به خورد ملت!! من که افتادم کف  اتاق و از  هوش رفتم!! خانم داداشم که  کبود شد از  خنده و  با مغز  رفت تو پایه سرم و  افتاد اون طرف!!  داداشم که دهنش  کج شد گفتیم بیا!! اینم سکته مغزی کرد!!  صبا پرید رفت تو دستشویی   یک صداهایی  از  تو حلقش  در  اومد!! مامان هم باز  چشماش بسته شد و دوباره رفت تو بیهوشی  البته نفهمید ماها چرا یکهو اینطوری  شدیم!!!  نگو این خدماتی  اومده روی  میز رو تمیز  کنه دیده یک  قوطی که روش  نوشته آب  نبات!! روی  میزه و اون رو گذاشته تو سینی  چای و رفته!! به صبا میگم خوبه مامان خودش  ده دو ر چسب  دور  این قوطی  زده و میدونسته که به خویشتن داری  این قوطیه اعتباری  نیست ! خنده ام میگیره چند بار  هی پشت سر  هم چای  دادم تو همون استکان های  خیس کذایی به برادر علی  و بهش گفتم تو از سر  کار  امی  ملاقات!! بخور  عزیزم..خسته شدی!! وای ..نگو ...  دو بار هم برای  پدر شوهر  خودم چایی  دادم تو اونا!!! خدا کنه این صبا دهن لقی  نکنه!  خدا جای  خوبی  نشسته..میگه آها!! به فامیل شوهر خواهرت  آب  بندی  دادی ..حالا فامیل شوهر  خودت  آب  بندی شدن اساسی!! یکی  نیست بگه خدایا تو این دو تا خواهر  رو اصلاح  کن..به خانواده شوهراشون چکار  داری اخه  قربونت بشم! وای وای  علی  بفهمه منو مولکول مولکول  میکنه..آخه به اونم چای  دندونی دادم خورد.

 صمیم نوشت :

عاشقتم دیوونه ی  بامزه خودم!

 

ممنونم از  تبریکات همه برای روز  مادر  و معلم و  تشویق هاتون و دیدن شادی  هاتون با خوندن پست قبلی . کلی  انرزی  گرفتم..کلی  خندیدم باهاتون..و ببخشید که فرصت نشد  به تعدادی از  کامنتها جواب بدم  چون دلیل داشت نبودنم. 

فقط برای  این که نگران نشید بیشتر  از این : علت ننوشتن طولانی ام این بود که درست فردای روز  مادر ..مامانم بیمارستان بستری شدن و من این شب ها پیش مامانم  بودم و روز بعدش هم میرفتم سر کار ...اوضاع یک کم به هم ریخته شده. مامان تو دو هفته دو بار با آمبولانس و نیمه شب به اورژانس برده شد و   چند روزی هست که  مامان زیبای من  بستری هست  . تو سونو گرافی  اتفاقی  دیدند کیسه صفرا سنگ داره اونم فراوون ( چون مامان چربی  خون هم داره )  ونیاز به عمل فوری  داره  که امروز  کمیسیون پزشکی  میخواد روز  لاپاروسکوپی رو تعیین کنه که این روش به نفع مامان هست و امیدواریم به بهتر شدن مامان و حالش کمک کنه...  

 

مامان دیبابت داره و  به طور  معجزه اسایی  با فاصله کمی  سکته قبلی رو  با اقدام به موقع رد کرده. مامان تو لباس صورتی  خوشرنگ بیمارستان صورتش رنگ هلو شده ..روزی که برده بودنش  بیمارستان تا ظهر که من برگشتم از سر کار به من چیزی  نگفته بودند ..وقتی  دوون دوون خودم رو رسوندم و  در  اتاقش رو باز  کردم..من ..منی که خیلی به ندرت گریه می کنم ..با دیدن مامان زیبا روی  تخت   صورتم رنگ شاتوت شد و چشمام خیس ..بغلم کرد و گفت نبینم گریه کنی ها ..مگه من کم الکی ام ؟ مراقب خودم هستم دختر... 

 اولین شبی که پیشش بودم تا  نیمه شب با هم حرف زدیم..من و مامان مدت هاست زیاد وقت نداشتیم اینطور با هم حرف بزنیم..از  خاطرات بچگی هاش گفت ..از  روزهای بچگی  ماها ..از  سپهر خدا بیامرز ..از اینکه چه انتظاراتی  تو زندگی  از  خودش و زندگیش  داشته و به کدومشون  نرسیده ..از  این که مراقب خودمون باشیم...از  این که شب که من خوابم برده بود یک لحظه کنار  تخت     مامان نشسته و کلی  نگاهم کرده و صبح بهم گفت چقدر  شبیه خودش  می خوابم  و من چقدر  شبیه خودش  هستم...مامان حتی  نمیذاره همچین شرایطی  ما دست به جیبمون ببریم..به  هر  کدوم ما به اصرار زیاد همون روز  اول بستری  پول داده که اگر  چیزی لازم بود و خریدیم از  جیب  خودمون نباشه ..حتی  کرایه آژانس های احتمالی  رو هم گنجونده..مامان من خیلی با ملاحظه هست..همیشه همچین اخلاق های  لارجی داشته از وقتی  یادم میاد ...وقتی برام  گفت که یک روزهایی برای  اینکه ارامشش رو حفظ  کنه چقدر  جدال دورنی  داشته با خودش و این که مثلا ما فقط  ارامش و لبخندش رو دیدیم ولی  متوجه نشدیم پشت این لبخند و تحمل فلان حرف از  فلان آدم چقدر  انرژی  از  مامانم گرفته شده شوکه شدم...مامانم میگفت اون شبی که حالش بد شده و  ملاحظه ی  بابا رو کرده و  صبر کرده و درد رو تحمل کرد و من چقدر برای  این صبر   بی دلیلش  دعواش  کردم و گله کردم ازش ..بهم گفت اون شب  یکی دو ساعت اصلا نبوده تو این دنیا  و  با چشم های بسته  صورت خودش رو می دیده  انگار  تو ایینه داره به خودش  نگاه میکنه  بعد میگفت صمیم! مامانم رو دیدم...خواهرم رو...آقا جانم رو...سپهر رو..که با نگرانی نگاهم میکرد .. و بعد دیگه متوجه چیزی نشدم..خب  مامان در  واقع در  حالت کما رفته بود و خدا به همه ما رحم کرد که به حال عادی برگشته و  تونسته بابا رو صدا کنه و بگه حال خوبی نداره ... 

بچه ها ..واقعیتش فکر  نمیکردم مامانم این قدر  برام مهم باشه که بدون یک لحظه تردید پسرک رو به پدرش بسپارم و با همه خستگی اون روز     تا صبح پیش  مامانم باشم و بعدش اصلا عذاب وجدان نگیرم که بچه چقدر من رو شب  صدا کرده و باباییش  ارومش  کرده ....من همیشه مامانم رو دوست داشتم..مدت هاست با خودم جدال دارم که نامه هایی که اینجا  به تاریخ سال های قبل برای  مامانم نوشنم ..در  مورد برادرم..در  مورد خودش رو  بدم بخونه..براش  پرینت بگیرم بخونه ..ولی  هنوز  نتونستم..یک فاصله ای  هست که مانع این عشق من نیست ولی  مانع ابراز با تمام سلول هام ...هست .این روزها به گذشته خودمون بیشتر فکر  میکنم..به اینکه خیلی از  خصوصیات من  رو مامانم در  من گذاشته..به اولین کتابی که یادمه برام خرید از سوپر  محله مون..به مشق های  کلاس اول که با دقت دور   ک  خط  می کشید و میگفت    ک رو کوچولو و کوتاه  ننویس ..بزرگ و درشت بنویس ..واضح  و قشنگ... به این که چقدر روزها از  خودش  گذشت  از  استراحتش ..از  تفریحش ..از  جوونی و  لطافتش  تا بجنگه با  هر  چیزی که کودکی و  معصومیت و ارامش  ما رو تهدید میکرد .. مامانم عاشق  گل هست ..این روزها اتاقش  پر  از  گل شده و من  خجالت زده از  این که چرا الان باید این همه گل بگیریم براش ...چرا هر  شب و هر روز  نبردم براش .. 

این روزها  دلم میخواد ساعت ها بشینم روی  زمین کنار  تخت مامان وبهش  زل بزنم..به چشم هاش که پر رنگ تر از قبل شده با دیدن هر روزه ما ..با لمس  محبت هامون و  دیدن نگرانی هامون و این که میبینه چقدر برای  ما مهم هست و فقط  حس  نمیکنه... به بابا گفته دلم میخواد فقط  تو کنارم باشی ..مثل همه روزهایی که من کنارت بودم..دلم می خواد  شب ها تو بمونی پیشم ..و همه ما رو رد کرد از  دیشب و گفت وظیفه همسر آدم  هست که تمام مدت بیماری  کنار  همسرش باشه ..بابا یکهو انگار  چشماش باز شده...مامانی که هر روز میدید روی  پا   الان دراز  کشیده و  در  حال استراحت میبینه..هی  نمونه گیری و  درد رو در  مامان میبینه  و بیشتر  می فهمه زن موجودی  نیست که  از سنگ تراشیده باشند و  هیچی نتونه از  پا بندازتش .. 

 

روزی که مامان رو بردند  اورژانس  از بابا خواهش میکنه به علی زنگ بزنه و فقط به اون بگه بیاد ..بابا بهش میگه الان مزاحمش نشیم سر  کار  هست حتما و  با اصرار  مامان به علی زنگ میزنن و اونم خودش رو برق و بادی  میرسونه ..مامان فقط  سر  علی رو میگیره توی  بغلش و  های  های  گریه میکنه و بوش میکنه..نمی دونم تا حالا گفتم بهتون یا نه..علی فوق العاده حالت ها و حرکاتش  شبیه سپهر  خدا بیامرز هست ...اونقدر که گاهی  من و صبا به هم نگاه می کنیم و یکهو چشمامون پر  از اشک میشه و  علی  نمی فهمه چرا ..چون ما خاطراتی  داریم که خودمون میدونیم فقط ..حتی  غذاهایی که دوست داره ..حتی مدل نگاه کردن هاش ..حتی  رنگ پریدگی و حالت صورتش وقتی  سرما میخوره ..یا چشم هاش وقتی  خسته میشن و کار زیاد کرده...اصلا یک چیز ی میگم یک چیزی  می شنوید ...بعد مامان فقط  علی رو خواسته ..و بوی  اون رو .. و بودن اون رو...چه هدیه هایی که به یاد سپهر برای  همسرم میخرید و من میدونستم به یاد چی و چه موقعی بوده...همیشه به من میگه مراقب پسرم باش ..این  پسر   داماد من نیست که... 

 

این ها رو نوشتم  تا بهتر بشم..البته من روحیه خودم رو دارم با چنگ و دندون حفظ  میکنم و با خنده و شادی میرم تو اتاق  مامان..برای  سلامتی  مامان مو شرابی  ما دعا کنید ..موقع اذان که صداش رو می شنوید برای  سلامت کامل روح وجسم همه بیماران و بخصوص مادرها و به خصوص مامان من .. 

 

 ما تا اواخر  خرداد ماه فرصت داریم برای  جابجا شدن به خونه جدیدمون...میخواستم بیام و بنویسم ..ولی  نشد دیگه.. تو وبلاگ یاسی براش  نوشته بودم که اون هم لطف کرد و نوشته من  رو اونجا گذاشت .  بعد از  اطمینان از  سلامت کامل مامانم میتونم دست به وسایل بزنم و  بسته بندی  کنم ...الان اصلا اینا برام مهم نیست ..الان بودن مامانم و شاد  و سالم بودنش بزرگترین اهمیت رو داره برای من... 

 

 

مراقب خودتون باشید  

مرسی از این همه محبت 

 براتون سر فرصت از  خاطرات بامزه بیمارستان هم مینویسم...صمیم جایی باشه و نترکونه ملت رو  با کارهاش ؟!!!  

و خدایا شفایی هم به این صمیم  مرحمت کن! آمین! 

 

  صمیم نوشت ۱ : 

  مامان تنها یک کلمه گفت : دلم برای آدم هایی که حالا به عکس های روی  طاقچه تبدیل شده اند تنگ شده است .پدر  ...دایی جان.. عمه ملوک ..خاله آذر ..و پسر همسایه که هیچ وقت از جنگ برنگشت. و من به این فکر میکردم که چقدر دل مامان بزرگ است و امروز مامان..مامانی  ندارد که به او روزش را تبریک بگوید  

 

روزت مبارک  

شاهکارٍ هستی  

صمیم  عزیز   

 

 صمیم نوشت  ۲ :  

خوشحالم  از  هدیه ای که برای روز  مادر  برای  خودت خریدی ...خودت را محترم و ارزشمند دانستی ...حتی  اگر  هیچ کس به تو هدیه ندهد تو خود بزرگ  ترین هدیه زندگی همین آدم ها هستی . صمیم ام...این ها تعارف  نیست ..حقیقت های  وجود توست .

 

اون موقع ها!!!  که تازه  نامزد کرده بودیم(اوووووووووووووو)  وقتایی که میرفتم خونه  همسر اینا  همیشه  سر سفره کنار  دست  پدر جون می نشستم. بعد این پدر  جون که با هیچ کس  شوخی نداره همش  انگشتش رو میزد به پای من ..منم قلقلکی  شدید و همش  در  حال پیچ و تاب  خوردن بودم و  کسی هم نمی دید  منشا قلقلک از  کجاست و کلی  با هم زیر زیرکی  می خندیدم  .  پدر  جون همیچن تمیز و زیر آبی  کار  می کرد ...یک بار  من اومدم جبران کنم   یک قاشق  بزرگ خورشت خوری  رو برداشتم و  یک دفعه محکم ته قاشق رو کردم لای  انگشت های پدر  جون..بعد دیدم این همینطور  نشسته و انگار  نه انگار  ..یکم بیشتر   نگاه کردم دیدم به من اصلا نگاه نمی کنه و سرش به غذاش  گرمه ..برگشتم سمت چپم دیدم آقای  نامزد قاشقش لای  دندوناش  گیر  کرده و  سیاه شده از درد و نفسش  در   نمیاد !! ای  خاک بر سرت روله!  چه وکردی  با این بچه مردم!! دیدم باز  من چپ و راستم رو اشتباه گرفتم و پسر به جای  پدر  قربانی شد !! اون وقت  هی  مامان جون به همسری اشاره میکرد  چته؟ درست بشین جلوی  صمیم ..چرا اینطوری  می کنی  !!! نمی دونست گربه که چه عرض کنم..گاومیش رو دم حجله پخ پخ کرده دختره!! چند وقت پیش به پدر  جون میگم دیگه انگشت بازی  نمی کنین ها!!! شوهره برگشته با حرص  نگاه می کنه و  ابروهاش رو می اندازه بالا!! رد پای یک درد کهنه  قدیمی  ته چشماش سو سو میزد!!

یک روز نشستم با خودم گفتم کلا بعضی  وقت ها  لازمه و خوبه که آدم نشاط بده به رابطه اش در زندگی! بعد یک نگاه به دور وبرم کردم ببینم چیز میز نشاط آور چی  داریم ؟ خب  دو تا لنگه جوراب کرمی رنگ   کنار  در  اتاق  افتاده بود  که کلا نصف  کفش (تهش ) نبود ! اوم..چیز خیلی  نشاط آوری  نیست مگه این که نصفه شب  بکشی  روی کله ات  و با دماغت بری تق  تق بزنی  به  صورت شوهرت که  عمیق خوابیده و  اروم تو گوشش زمزمه کنان بگی (نگو بسم الله..نگو بسم الله...منو نکش ..منو نکش ...) و بعد که بیدار شد یکهو  پخخخخخخخخ کنی  تو چشماش و به مراحل جون دادن یک جوون  بی گناه نگاه کنی!! نه درجه خشونتش  زیاده! خوشم نیومد ..جوراب ها رو برداشتم گذاشتم رو پا تختی .بیشتر  نگاه کردم.. یک مگس کش هم افتاده  وسط هال!  خب  میشه وقتی  شوهرت داره با اشتها شام یا ناهار  میخوره  از پشت یکهو محکم بزنی  وسط فرق سرش و بگی  تکون نخور!!   تکون نخور!! مگس بی ادب داشت کار بی ابدی  میکرد لای  موهات! و باز  بشینی  و  روند رسیدن یک نفر به آستانه جنایت و قتل یک زن به دست شوهرش رو به صورت زنده و آنلاین شاهد باشی !البته از  بالای سقف ! چون روح محدودیت فیزیکی  نداره دیگه اون موقع!! اوممم..خب  ریسکش  بالاست ..بعد دیدم یک شمع گنده چاقالو  از  زیر  پرده های  توری  پشت پنجره دیده میشه ..آرهههههههه...خودشه...آقا ما هم شمعه رو گذاشتیم توی یک نعلبکی شیشه ای و فندک  نارنجی گاز رو هم گذاشتیم کنارش و چند تا پیس  ادوکلن هم  به شمعه زدیم تا شمع معطر بشه !!و نشستیم هی به ساعت نگاه کردیم!! هی  نگاه کردیم!  خلاصه همسر اومد خونه و ما بدو بدو کنان شام رو ارودیم و  هی  با ذوق به در  اتاق  نگاه میکردیم..شوهره شک کرد ..هی  می گفت چیزی  خریدی برام ؟ ما هم تو دلمون می گفتیم آره خود خود  شبکه فرانس  5 رو!! اقا ما به این آدم گفتیم برو  بگیر بخواب من مسواک بزنم میام..ایشون هم تا کله مبارکشون افقی به بالشت میرسه کلا روحش عمودی از  قفاش  جدا می شه و پر  پر  میره توی  دنیای ارواح!  دو دقیقه نگذشته بود که با یک نوشیدنی  خوشگل و  تازه اومدم تو اتاق و شمع ها  هم تو دست دیگه ام بود. دیدم روش رو کرده او نطرف و مثلا خوابه!!  ای شیطون!  با ما هم ؟  بعد  اروم اروم شمع رو گذاشتم روی  پا تختی و یواش یواش رفتم از  پشت  خودم رو پرت کردم روش! فکر  کن همین جوری  وقتی اروم اروم  روی  تخت  میرم ، تخت به سمت من مثل کامیونی که  تک چرخ میزنه کج میشه دیگه وای به حال  پرت کردن خودم! آقا یک صیحه ای کشید این شوهره  یک آن فکر کردم  اسرافیل بود! منم از  ترس  یک جیغی  کشیدم  که اون فکر  کرد عزراییل بوده! خلاصه همین طور فرشته ها در  حال رفت و آمد بودند و قر و قاطی شده  بودن که  دو تایی با هم از  اون  ور  تخت با مغز رفتیم پایین! من دستم زیرم کج شده بود و اون هم سرش  محکم خورده بود به لبه کمد نزدیک تخت! صحنه خیلی  رمانتیک بود ..بوی  گندی  هم از شمع در  میومد و  فضا رو عطر آگین تر!!  کرده بود! من داد میزنم بهش که چرا جیغ کشیدی  دلم رفت! اونم منو پرت کرد کنار که چقدرررررررررر بگم وقتی  خوابم منو نترسون!!!؟  کی  آدم میشی  تو ؟  این مسخره بازی ها چیه خرس  گنده؟!!! آقا ما رو میگی ..با حالت قهر بلند شدیم نشستیم  و بعد هم هر  کدوم یک وری پشت به اون یکی  خوابیدیم و  تمام حواسمون هم بود انگشت کثیف!  و بی لیاقت ! کسی  نخوره بهمون!!  خلاصه با حرص خوابیدم. تو خواب  دیدم به به چقدر  انگار  خونه مون نورانی  شده..بعد یک صدایی  تو خواب  بهم گفت تو که اینقدر  فکر ارامش و آسایش  همسرت هستی  خیلی  پیش ما عزیزی!! داشت گریه ام میگرفت ولی  نمی دونم چرا هی  فکر  می کردم موهای یک نفر رو دارن می سوزونن! هی  تو خواب وول میخوردم وصداهه هم دیگه نبود ..بعد دیدم یک نور بزرگ داره میاد طرفم. صورتش  انگار  داغ بود ..یک شمع  هم دستش  بود .ای و ایییییییییییییی  ..شمع ..یکهو از  خواب  پریدم و  دیدم شمعه اب شده و ریخته روی  میز و  جوراب کرمی های روی  میز  هم تا حدی  آتیش گرفته  و بوی  گند و  دود  تو اتاق  پیچیده!!  میخوام شوهره رو بیدار  کنم  زبونم نمی چرخه از  ترس!  خلاصه از  ترس  کتک خوردن ، خودم بلند شدم  در  حالی که دور  خودم می چرخیدم فوت فوت کنان نصفه شبی  شمع آب  شده  رو خاموش کردم و  با حوله دور اتاق  را ه میرفتم و  دود ها رو باد میزدم..صبح شوهره میگه نمی دونم چرا دیشب  خواب  می دیدم اتش  نشان شدم لای  آتیش ها گیر  کردم !! کسی هم نبود  کمکم کنه جزغاله شدم!! بهش  میگم بمیر! من دیشب  نجاتت دادم از زغال اخته شدن!!! او نوقت  برا من کابوس  می بینه !! حالا هم هر وقت بخواد اذیتم کنه میگه شمعون جان!! بیا بغلم بابا!!!

 

 بعدا نوشت :  

 ۱-میگم این پست هایی که اینقدر  خوشتون میاد و میخندین رو هم به دوستاتون معرفی کنید دل مردم باز شه .من راضی ام. . انقدررررررر ذوق  کردم همه گفتند خیلی  خندیدند ..الهی  همیشه دل همه مون شاد  باشه .   

۲- تصمیم دارم هر  پست  بهترین یا بامزه ترین  کامنت رو اعلام کنم...نظرتون چیه؟ 

 

آقا ما یک غلطی کردیم اومدیم این قصه شنگول و منگول رو با اجرای  حرکات نمایشی و خرمایشی!  یک شب برای  این بچه مون اجرا کردیم تا بخوابه!!خب حق بدید به من!چقدر  قصه از  خودم در بیارم..؟ خیر سرمون مثلا تحصیل کرده هم هستیم ( یک روز رفتیم دانشگاه دو دقیقه بعد با همراهی پرسنل حراست! از در دیگه اش  اومدیم بیرون!!) یادمون هم رفته بود که قصه ی  قبل از  خواب باید ریتم اروم  وملایم داشته باشه نه اینکه وسطش بچه هیجان زده بشه  بلند شه  رو تختش بشینه و  ادای  گرگ بلا رو در بیاره و بگه حبه انگورررررررررر ..فرار کن..الان میخورمت !! و پتیکوپتیکو نصفه شبی رو کله ی  صاحب خونه ،  دور  خونه بچرخه و  صدای زوزه گرگ در بیاره !!! بعد فکر  کن اون صحنه که گرگ بلا می افته توی  رودخونه  چون شکمش پر از  سنگ شده بوده من هی پیاز داغش رو زیاد می کنم و  وسط  اتاق  روی  زمین  غلت میزنم دور  خودم و  هی  سرم رو میارم بالا و قول قول قول قول میکنم( مثلا آب  میره تو حلقم دارم خفه میشم!)  و ک..م...ک..کمکم  کنید میگم ..دیشب  این بچه یکهو خودش رو انداخت تو رودخونه !!و دستش رو گذاشت رو دهنم تا اب  نره تو حلقم!!..حالا جفت پا روی شکم  من پریده و می خواد کمکم کنه خفه نشم!یکهو حس کردم لوزالمعده ام  با لوزه  هام افتادن بیرون از بس  یوهویی پرید روم....هی  میگم بابا جان...الان صبر کن..بذار بلند شم..این بچه هم خودش رو انداخته و  موضع پوشک ! روی  حلق و دهن  من ... داد هم میزنه میگه دستت رو بده ..بیا کومکت کنم آگا گورگه!! واقعا داشتم خفه می شدم..انقدر  هم خر  زروه که حد نداره ..نفسم گرفته بود یک جیییییییییغ بلند کشیدم .این بابای بیچاره که داشت خوابش  میبرد پریده وسط اتاق  میگه چی شده!!! حالا هم خنده ام گرفته بود هم نفسم در  نمی اومد هم این روی  حلقم نشسته بود  بلند نمی شد !!فک کن من اینطوری بچه می خوابونم شب ها ..خب  نمی تونم بشینم  یواش و بی هیجان قصه بگم!! اصلا بهم نمی چسبه! این بچه هم دو ماه دیگه خرس گنده سه سالش!! میشه بدتر  از  من!! این وسط  فقط  این شوهره یک وصله ناجوره تو خونواده ما!! یعنی  چی  که آدم بعدش  روشو بکنه اون ور  متکا و بگه میگرن میگیرم من یک روز  از  دست تو!! اول باید تو رو بخوابونم بعد برم بچه رو بخوابونم انگار!!!  خو من چکار  کنم..این  کودک تو روحم! حس  می کنه نقاب  مادر بودن بسه دیگه و باید پا به پای  این بچه واقعی شیطونی  کنه!

یک قصه ای هم هست که پسرک عاشقشه و اونقدرررررررر می خنده موقع شنیدنش که دلش درد میگیره. یعنی  من هنوز نگفتم بسم الله الرحمن الرحیم...یکی بود یکی نبود .. این  کبود افتاده  یک وری ! رو تختش . قصه داستان یک ماهی  کوچولوی  مشنگ هست (ماهی  ساده و بازیگوش مثلا!) که توی  یک خونه قدیمی  توی یک حوض بزرگ زندگی  می کنه وخیلی هم فضوله و همش سرش رو از اب  میاره بیرون ببینه دور و برش  چه خبره  تا این که یک روز  یک درخت آلبالو میبینه که به یکی از شاخه هاش یک  ماهی  کوچولو آویزونه!!( آلبالو رو با ماهی اشتباه می گیره از بس خنگول بوده!!)  از این  جا به بعدش  اداها و صدا در  اوردن های   من موقع تعریف کردنه که برای  پسرک دو سال و 10 ماهه اینقدر  جالبه. ماهی  کوچولو میگه سلاممممممممممم پسر خالللللههه!!!  آلبالو یکم دور و برش رو نگاه  می کنه میگه وا! صدای  کلاغ  بود ؟ چیبود این صداهه؟  ماهی  کوچولو کر  کر هر  هر   زیر اب  میخنده و اینجا صدای قل قل آب هم شنیده میشه!! و میگه نشنید انگار ..باز  داد میزنه سلاااامممممممممم پسسسسسر خالهههههههههه ...این پایینم من!! خلاصه مراتب  تعجب زدگی  آلبالو  و تلاشش برای مجاب  کردن این که من آلبالو هستم و گیاهم ..تو ماهی  هستی و حیوونی ..من روی شاخه ام تو توی آبی و  با استمداد از دروس مختلف  علوم اول دبستان!! سعی  می کنه ماهی رو متوجه اشتباهش  کنه ...این وسط  دعوت ماهی  کوچولو که بیا شام با هم قورمه سبزی بخوریم و  سکته کردن آلبالو از  تعجب که مگه تو قورمه سبزی  می خوری و من شنیدم  غذای  ماهی  ها اینه  رو هم اضافه کنید باز هم با اداهای  فوق تصور از یک خانم متشخص!!یک بار  علی  داشت نماز  می خوند و  من داشتم با حرارت تمام ادای  این ماهی و آلبالو رو در  می اوردم و بچه هم غششش کرده بود از  خنده ..بعد می بینم  اقا سر نماز شونه هاش داره می لرزه..منو میگی ؟ گفتم الهیییییییییی . خدایا شکرت اینقدر  این مرد معرفت به خدای خودش  داره !!!!!چه  عمیق  تو نماز فرو رفته ..بعد می بینم  صدای  اوهوک ..اوهوک ..میاد ..گفتم نازی ! چه قدر  قشنگ  سیماش به خداوصل شده.. چه زلال داره گریه می کنه!!!! طرف برگشته دو دقیقه بعد میگه کووووووووووفت!!! اگه گذاشتی  نماز بخونم؟ این اداها چیه؟ مرده بودم از  خنده!!!! نفهمیدم چی بلغور  کردم..الان سقف می ریزه تو سرم از شدت ابهت این نماز!!! خلاصه که یکی از بخش های  خیلی  دیدنی  شخصیت من موقع داستان تعریف کردن هست  ...دست خودمم نیست خو ... 

چیزه میگم شما هم فکر  نکنید من همیشه تو خونه یک مامی  گوگولی  مگولی  هستم ..نه بابا ! مگه میشه آدم همیشه اینطوری بمونه ..ولی خب  بیشتر  اینطوری  هستم و یک وقتایی هم میشه که دنبال بچه به قصد کشت  می دوم و  اون بدو من بدو...فقط  دعا می کنم بتونه فرار کنه من تو این سنو سال نخوام دوباره فکر  بچه جدید داشته باشم ! چون  نه امکاناتش هست نه داوطلبش!!! یک وقتایی هم خیلی  خسته میشم و میگم من میخوام بخوابم..برو تو اتاق بابایی ..اون هم بالای  سر من میشینه یک گریه جانسوزی  می کنه که نه نخواب! بلند شو گیصه! تعریف کن برام...آبلالو رو بخون!! آگا گورگه رو تعریف  کن..من هم بدون این که عذاب وجدان بگیرم چون حق  خودم هم هست یک استراحتی بدم به این حلق و دهن و فکم!!  میگم من که خوابیدم..تو هم برو تو اتاق  دیگه گریه کن ته حلقت اینقدر  دیده نشه!!!! وسط  گریه یکهو ساکت میشه  زل میزنه به من میگه  تو ته حلگم رو میبینی مامانی  جون  ؟ میگم اره ! یک زبون اضافی هم داری  اون ته مه ها !!!وقتی  گریه می کنی  این زبونت هی  می پره بالا می پره پایین مثل ماهی  کوچولوی شیطون!  می خنده و میره برای بابایی جونش  تعریف کنه ته حلقش  زبون اضافی  داره !!! منم سریع می خوابم..

قبلا ها که ما می اومدیم خونه حدود ساعت سه سه و نیم  خب  یک وقتایی  همسری  خواب بود چون ما نوبتی  می خوابیم تا نفر بعدی بتونه بچه داری کنه! بعد من یواش به پسرک می فتم ببین برو تو اتاق بابایی  یک پخخخخخخخخ گنده بکن ببین چقدر  از  تخت بالا می پره ..بعد بیا با هم بخندیم!!( مادر  دیوانه که خیر سرش  کلاس های تربیت فرزند هم رفته مثلا!!)  اون هم یواش یواش  میره تو اتاق و معمولا همسری هم از صدای  اومدن ما بیدار شده و خودش رو به خواب زده یعنی مثلا ترسیدم! آقا این بچه یک روز رفت سراغ تخت بابایی و  یک پخخخخخخخخی  کرد که من موندم تو کف  صداش!! بعد می بینم اینعلی  همچین قشنگ و زیر جلدی  صحنه سکته کردن رو اجرا کرد و یک دادی هم زد که من و بچه مرده بودیم از  خنده!!  دیدم چقدر  استعداد نهفته داره این بشر ..چقدر  خوب  حس بازیگری  داره البته قبلا کلاسش رو میرفت با چند تا از دوستاش تا بتونه بیشتر  من رو بشناسه!!!  می خواستم بهش  بگم آفرین..میبینم پیشرفت کردی که دیدم صداش  در  نمیاد و از  ترس ضعف کرده و در  واقع مرد بیچاره خواب بوده و ما دو تا فرشته نزول بلا اونطوری  سکته اش  دادیم!!  من هم سریع گفتم ای وای  مامانی جون..مگه بهت نگفتم بابایی رو نترسون!!!!! ببین چقدر   ترسیده..نچ نچ ..چه کار بدی بود ..!!! بچه هم مونده بود چطور  توضیح بده همه اش زیر سر  کوفتی  همین مامانی  جون بوده!!! ظاهرا کلاس های بازیگر هم نتونست به این مرد کمک کنه من رو کامل بشناسه!!

دیشب  هم یک صحنه تو دستشویی  این بچه لخ ت مادر  زاد  ایستاده( می دونید دیگه که مادرش هم نمی تونست با لباس بره دستشویی!؟)  و بعد می بینم یک وری  داره خودش رو تکون تکون میده و دستش روی  کمرش  هی  قر  میده و میچرخه تو اون محل  الهام بخش!!!  و  میگه مامانی جون..گشنگ نای  نای  می کنم!!!؟  داشت  ادای رقص عربی که خونه زن دایی  جونش  تمرین کردن با هم رو در  میاورد!! بعد من هر  چی  به اشاره میگم روح شادی باید در  جسم خونه تون حلول کنه شماها بگید چطوری ؟ دقیقا بگو چکار  کنیم ؟!!!!بفرما! اینم نمونه اش .