X
تبلیغات
رایتل

این چند روزه به اینور  او نور رفتن های دو تایی با علی گذشت...پارک..پیاده روی و فکر های خوب خوب  و تصمیمات قشنگ برای سال بعد.اابته هنوز وقت نشده بشینیم و با هم لیست اهداف مشترک سال بعد رو  بنویسیم تا دوتایی روش کار کنیم و جذبشون کنیم ولی خب تو ذهنمون دارن شکل میگیرن. خونه تکونی هم بی خیال بابا!!! یکماه پیش اومدن و تمیز کردن و ما هم جون دادیم بعدش!!! حالا هم همون گردگیری کلی و سابیدن دوباره کف آشپزخونه و شستن دوباره حمام دسشویی و مرتب کردن چند باره اتاق ها!!! و غیره رو هم میذارم برای یکی دو روز آخر... شایدم او نور سال..بابا  من همه این سال ها خودم رو کشتم قبل از عیدی همه چیز تمیز  و سابیده و خوشگل باشه ..هی این علی جان گفت فدات شم ما که مهمون نمیاد خونمون روزهای اول..خب بذار دو تایی  تا مثلا سوم چهارم عید ترتیبشون رو میدیم( ترتیب  خونه تکونی رو !!!!) و منم هی غر میزدم  که نههههههههه!! بهار نمیاد توی خونه مون!!! و خودم مثل حمال ها دور از جون شما خیلی کارها رو که علی  دو سه روز بعدش وقت میکرد و میتونست همه رو انجام بده  انجامشون میدادم و خسته  و کوفته  سالم تحویل میشد...ولی امسال ..... نه دیگه...اگه وقت کردیم این چند قلم خورده ریز رو انجام بدیم که فبها المراد!!! وگرنه میمونه برای بعد سیزده!!! خوشبختانه امسال تقریبا از اوایل سال قراره بریم مسافرت..با صبا و شوهرش و  معمولا ما 4 تا از بس لوده و جوک هستیم که روزهای عادی و توی شهرمون میمیریم از دست کارهای هم چه برسه به سفر و حال و هوای بهاری و جفتک اندازی بره های  معصومی مثل ما!!!!! انشالله خد ابخواد میریم ویلایی که رزرو کردیم و یه مدت توی آرامش کامل..این صبا هم میاد و دیگه خیال منم بابت وجود کادر پزشکی!!! در نزدیکی محل مسافرتم هم حله دیگه!!! خلاصه که دعا میکنم مسافرت همه و  ایام عید همتون به خوبی و خوشی باشه..البته قرار نیست این آخرین پست  امسال باشه ولی  دوست دارم در مورد حس هام این آخر سالی بنویسم...عمده ترین حس  خوب من سبکبالی و نداشتن عذاب وجدان بابت کارهای نیمه تموم عیده...خوشبختانه خرید خاصی هم ندارم شاید یه جفت کفش راحتی گرفتم شایدم گذاشتم برای اونور سال ... وسایل هفت سین رو هم معمولا روز قبل ز عید میخریم و خلاصه که الان که میریم با علی بیرون و استرس و خستگی و غر زدن های مردم و شلوغی بازارها و مغازه ها و جنس های بنجل و قیمت های  اوهههههههههه خدا تومن که اصلا هم نمی ارزه رو میبینم ته دلم خوشحالم که از این بساط ها نداریم ما...برای من اصلا مهم نبوده که حتما مثل نون شب واجب باشه برای عید خرید کنم.... با همون لباس هایی که ممکنه بارها بقیه دیده باشن و نیازی به نو شدن هم ندارن اصلا ، خیلی با اعتماد به نفس میرم مهمونی و بیرون و ککم هم نمیگزه که بقیه دارن خودشون رو میکشن تا مارک  کیف یا  برق انگشتر جدیدشون  حتما دیده بشه....خلاصه که راحت و آسوده برای خودمون حال میکنیم....حال کردنی....

دیشب  افتتاحیه نمایشگاه عکس بود  و سالن رو مثل سالن عروسی چیده بودن و کلی چیزای خوشمزه روی میزها بود برای پذیرایی و محلش هم کوهسنگی بود. یعنی یه جای زواری و مسافری مشهد!! خب ما هم دعوت بودیم و رفتیم اول توی سالن و عکس های برگزیده رو دیدیم و آروم اروم رفتیم داخل سالن پذیرایی که افتتاحیه و سخنرانی ها قرار بود اونجا باشه!!! به عبارتی تازه داشت قرآن شروع مراسم رو پخش میکرد.چشمام گرد شد.... اهههههه باور نمیکردم..این ملت  هویجوری گذری و سر راهی  اومده بودن کوهسنگی و دیده بودن بساط اطعمه و اشربه برپاست و ریخته بودن و حالا نخور کی بخور..یه  خانمه با شوهر و  چند نفر همراه  اومده بودن و ظاهرا هم مهمون با دعوت رسمی بودن..بعد روی میز یه دیس شیرینی بود با چای و میوه و ا ب معدنی و چیزای دیگه...اینا هم نفری سه چهار تا شیرینی و از هر مدل  میوه یکی دو تا چپونده بودن توی پیش دستی شون و اب ها رو گذاشته بودن توی کیفشون و جالبه که از توی دیس وسط میز از خودشون پذیرایی میکردن و دلشون نمیومد از جلوی خودشون بردارن...خدایی همچین وقت هایی آدم میفهمه طرف چیکاره است (0 شغلش نه!! ذاتش رو میگم) و دلمشغولی عمده زندگیش چیه!!!! خیلی ها هم شیک  اومده بودن تو سالن و سریع پشت میز نشسته بودن و خوردنی هاش رو درو کرده بودن و وسط پخش قرآن شروع مراسم با سر و صدا پا شدن رفتن... حالا اینا به کنار و اینکه کلا دبیر این همایش خیلی خودش آدم محترمیه و  به نظرش همچین نمایشگاه هایی برای عموم باید باشه نه فقط یه عده عکاس و احترام به شعور مردم و از این حرف ها خیلی  نگه میداره ولی من که واقعا تحمل نکردم و با صبا و شوهرش اینا تقریبا آخر های راسم اومدیم بیرون و رفتیم بیرون نفری یه بستنی یک متری!!! خوردیم و خودمون رو تحویل گرفتیم و به میزهای بهم ریخته مراسم  هم نگاه نکردیم  ولی برام این سوا ل پیش اومد که بابا!! حداقل همچین جاهایی آبروداری کن عزیز من!!! یعنی اینجوری بگم که کاملا از  محتویات روی میزها معلوم بود کدوم میز آدم هاش  سری  توی کاری  هنری دارن  و کدوم ها همین جوری اومدن و کاش که برای حظ بصری بیان حداقل... اون بنده خداها برای حظ چشایی و بویایی و چیزای دیگه اونجا بودن....البته خودمم میدونم که نباید عده ای رو با برچسب هنرمند و این قرتی باریا!! از بقیه جدا کرد و حلوا حلواشون کرد ولی دغدغه اونی که میاد برای  هنر و بالا بردن اطلاعات و گپ زدن با دو تا هنر مند دیگه مسلما فقط استفاده از پذیرایی و فلنگ رو  بستن نیست..خلاصه که من نمیدونم  جاهای دیگه هم همین طوره یا نه ولی  اصلا وجهه خوبی نداشت این مراسم برای من دیشب...بگذریم .

این تیکه برای بالای شصت سال است.لطفا نخوانید..با شومام اقای عزیز.. نخون دختر خانوم..پیشدهههههههه!!! پخخخخخخخخخخخخ !!!یکی اون گربهه رو دور کنه از اینجا..دههههه!!!!انگار متوجه نیست که نباس بخونه.

آقا چند روز پیش هم من کلاس بارداری رفتم... انقدر چیزای خوب خوب  یاد گرفتم که نگو...آخر کلاس 5 نفره امون رفتم پیش مربیمون و این پا او نپا کردم که بقیه برن تاسوالم رو بپرسم..یعنی مشکل اصلی خودم رو یه جوری حل کنم بلاخره..حال این مشکل چی هست؟ تصورش هم موهای تنم رو سیخ میکنه.. چی؟  زاییدن؟  ( چقدراز این فعل بدم میاد!!!) نه قربون شکل ماهت..اون که حله دیگه برام...آقا یه چیز کوچولو و خنده داره... معاینه داخلی!!!!!!!!! من تا حالا پیش نیومده که لازم شه ناموسم اونجوری  بی همه چیز بشه  و دکترم هم قول داده بهم که تا قبل زایمان اصلا نیازی به اون کار نیست .ولی  بلاخره چی؟ شتریه که روی تخت زایمان بلاخره روی آدم میخوابه!!!!!! خلاصه من از تصوراتم و ایش ایش شدنم به خانم مربیمون گفتم و اون هم هی سعی میکرد ریشه یابی کنه!!!! بابا قربونت اگه مشکل از برخورد همسرم بود که الان این شیکم ما محموله نداشت که!!!! کلا من با تصور هر جسم خارجی در  اندامهایی از بدن  مثل گوش و چشم و بینی و ...!!!! به شدت  دست و پام بیحس میشه و بعدشم منقبض میشم..حالا کلی تو مطب پزشکم از خانوم ها شنیدم که نههههههههه!! درد نداره اصلا آدم متوجه نمیشه ..انقدر کوتاه و راحته معابنه اش که نگو و من که این حرف ها رو میشنیدم یه ذره بهترمیشدم  ولی باز دوباره با تصورش  یه جوریم میشه!!!!! من فیفیلی و ناز نازی نیستم ولی در کل به بدنم خیلی حساسم و مثلا اگه ببیتم یکی داره با شدت چشمش رو میماله یا دستش توی دماغشه!!! تقریبا  بیهوش میشم انگار!! یادمه مرجان یه پستی گذاشته بود که دوش وان توی ک.....آقاهه رفته بود یعنی آقاهه افتاده بود روی دوش دستی وان و یارو پاره پوره شده بود البته زنده مونده .... من یادمه تا چند روز هی  اون موضع مشابه تیر میکشید و دلم غش میکرد و بی حس میشدم و دستام کرخ میشد..یکی نیست یگه خب مجبوری بخونی و تا ته بری دیوونه!!!! خلاصه که پذیرای  همه گونه امید واری و جملات مثبت  هستیم و البته خودمان هم سعی میکنیم این غول مسخره را بشکنیم برای خودمان ...به قول اون خانم مربیه تو اصلا فکر ایناهاش رو نکن..وقتی به جای جاش وقتش برسه و توی عمل انجام شده قرار بگیری  دیگه برای خاطر نی نی ت هم که شده به بدتر از اون هم رضایت میدی...حالا این وسط علی پشنها دهای بیشرمانه  زیادی بابت  آمادگی و سهولت انجام این معاینه از خودش داده که با هر پیشنهاد محکم یکی خورده پس کله اش و اونم با نیش باز گفته خب اونم میتونه یه راهش باشه!!!! و کتک بعدی و جیغ های من که نگوووووووووووووووووووو ...اسمشو نبر..کشتی منو!!!!! رو که میشنوه تا چند روز یادش میره و باز با نیش باز  میاد و یه پیشنهاد بدتر از قبلی میده..بهش گفتم کاری نکن  یه روز خودم معابنه داخلی و خارجی و وسطی و پشتی و جلویی و بالایی و پایینیت  کنم .....

چه پستی شد این...!!!!  ظاهرا که  خانم  عفت کلام جررررررررررر خوردن تو این پست..!!!! شما هم خیلی با ادب  و در لفافه!! نظر کمکی بدید  فوق فوقش بنویسین خصوصی تا من آب نشم حداقل جلوی دو تا خواننده ای که رد میشن و سرکی میکشن اینجا....اوکی؟

آقا فک کنم یکسال پیش بیشتر بود که ما کلاس رانندگی ثبت نام کردیم..خب چیه مگه؟ تا اون موقع لزومش احساس نشده بود. این مامان خانومی ما هم که خدای آژانس و ایناست و همون ژن جهش یافته اش به ما هم رسیده بود انگار ..خلاصه با علی رفتیم کلاس  .مرتیکه مربی مون رسما دیوانه بود ...فک کنین کاری کرد که آخرش وقتی همه جلسات تموم شد و اقای  طمع کار چند دفعه جلسه اضافی نوشت و بازم ما رو تو خیابونا دور دور میداد و چیز خاصی یاد نمیداد  من و علی  پرونده هامون رو انداختیم توی  ماشینش و تا مدت ها به اسم رانندگی الرژی پیدا کرده بودیم..از تحقیرهاش و اینکه به من می گفت اگه یه بار دیگه!! خاموش کنی  باید پیاده شی و ماشین رو تنهایی هل بدی و مدل مسخره یاد دادن دور سه فرمونه و دوبل و اینا  هم که نگم بهتره....خلاصه زد و چند ماه پیش یه موقعیتی پیش اومد و مام ماشین خریدیم!!! به عبارتی خاک خور!!!! خریدیم چون هیچ کدوم گواهینامه نداشتیم  و این ماشین بدبخت همین جور زیر برف و بارون وخاک و خول!!! برای خودش  دم خونه زندگیشو میکرد..

.تا ااینکه موقعیت و وقتش جور شد و ما رفتیم آموزشگاه ثبت نام کردیم...خیلی هم تاکید کردیم که ما دو تا  احساس و روحمون!!!! توسط مربی قبلیه  زخم و زیلی شده و الان در اوج حساسیت هستیم!!  این آموزشگاه فعلی با اون قدیمیه تو یه محدوده و رقیب سر سخت هم هستن.خلاصه که مسوول پذیرش با نیش باز  در حالیکه مطمئن بودم تو دلش داره به رییس اون یکی آموزشگاه میگه حالتو میگیرم بد فرم!!!! از ما ثبت نام کرد...خب اولش که خیلی توی ذوقمون خورد چون مثلا مربی فنیش عینهو این شاگرد مکانیکی ها بود و همچین تند تند از دل و روده ماشین حرف میزد انگار ما یه عمره موتور پیداه میکنیمو  سوار میکنیم سه سوته!!!! و رسید به کلاس های عملی. روز اول که سر موعد رفتم دیدم یه خانوم خوشگل و سانتال مانتال  اومد جلو و دستد اد و گفت صمیم جون شمایین؟!!!!  و ما رو هدایت کرد ...انقدر آروم و مهربون و ریلکس بود و انقدر خوب باد میداد که توی دلم  هر چی میتونستم به اون مربی  وحشیه قبلی حرف های خوشگل و گوگولی!!!!!! زدم....تو راه کلی با هم حرف میزدیم .مربی  مهربونم ازمن یه سال کوچیکتر بود و یه خانوم به تموم معنا..هم اقتدار و هم  مهربونی و صمیمیت..فقط نمیدونم تا من حرف میزدم چرا این غشششششششش میکرد از خنده...خب من فقط کمی از موضوعات روزمره و کارهای خودم رو علی رو براش تعریف میکردم..ضمنا چون باردار هستم هم خیلی هوامو داشت....آقا  گذشت تا اینکه وقت امتحان با افسر شد....افسر نگو بگو عزراییل.... این خانوم های  خنگول هم هی موقع انتظار توی دل هم رو خالی میکردن..جالبه که مثلا یه افسره از دم این دختر قرتی ها رو رد میکرد..مثلا اوج ایمانش رو به خدا ثابت میکرد..اون یکی  همچین با چشم اش توی صورت بچه ها میخ میشده که چند نفرشون زدن و خودشون و ماشین رو درب و داغون کردن..اون روز هم شانس من یه افسر بداخلاق اومده بود ...فقط فک کنیم از 8 تا 11 من سر پا استاده بودم تا نوبتم شه و کمرم داشت میشکست دیگه...شب قبلش هم به پسرک گفته بودک اگه باری مامان و باابیی دعا کین تا قبول شن خوم یه چیز خوشگل نذرت میکنم ماما نفدات شه!!!!!( اوج معنویت من همین هاست دیگه!!!) خلاصه که اسم ها رو خوندن و منم توشون بودم و افسره گفت سوار شین...یک ساعت قبلش هم علی بدو بدو اومد و جلوی اونهمه چشم  منتظر نوبت امتحان بغل کرد منو و گفت قبول شده و افسره هم خیلی شوخه و با نمکه!!!! اقا ما هم با دل قرص و محکم  نشستیم

آقا نشستیم  ولی هر چی نیگای این یارو کردیم دیدیم خبری از شوخی نیست و این علی هم چه حرفا میزنه  ها!!!! خلاصه نفر اول صاف ماشینو  موقع دنده عقب پارک دوبل  انداخت تو جوب سی سانت و خووووووووب  تا ته جوب رفت!!!( همون جوی منظورمه )بعد اسم من نفر آخر بود و خوش و خرم که آخ جون نوبت من نیست و بدبخخخخت نفر بعدی که باید اینو از تو جوب در بیاره!!!! افسر هم یه نیگا به لیستش کرد و گفت صمیم  فلانی بیا جلو...!!! دهنم سرویس شد!! گفتن ببخشید جناب سرهنگ!! اسم منو آخر خوندین تو این نوبت  نیستم ظاهرا !!!!!!!سرهنگ جان!!!! خلاصه که من با لبخندی که پشتش گوله گوله اشک بود اومدم نشستم  پشت فرمون و نفر قبلی هم با گریه و هق هق  هنوز داشت به افسره التماس میکرد....گفت راه بیفت!!! منم هول شدم  از دهنم در رفت که از روی این خانومه؟  خب بره کنار  تا من راه بیفتم دیگه؟‌!!! افسره نیشش باز شد ولی زود خودشو جمع و جور کرد و با اخم گفت برو دیگه!!! منم  آقا گازدادم!!!! گاز دادم تا لعنتی رو از تو جوب دربیارم و خاموش هم نشه که خوشبختانه ماشین در اومد  و کسی رو هم زیر نگرفتم...برگشنتم با خنده گفتم  جناب سرهنگ!! میشه کاری کنین  روی این شوهر ما کم بشه و در حالیکه نیشم باز بود بهش نیگا کردم!!!!آقا یککککک اخمی کرد که اسم خودم و ننه بابام هم یادم رفت!! گفت دور بزن!! سه فرمونه اش کردم و گفت دنده عقب اومدم برم دنده عقب بهو عین این خنگ ها نمیدونم چی شد پام از رو گاز برداشتم و خیلی شیک ماشین خاموش کرد!!! یهو یاد حرف مربیم افتادم که میگفت این جور وقت ها وا نستا مثل ماست به افسر نگاه کن زود بگو با اجازه و روشن کن و ادامه بده منم  سریع اجازه گرفتم و تا طرف بیاد بگه نه!! با سرعت 200 تا دنده عقب رفتم  و نمیدونم چی شد که این پشت سری ها چشماشون هی سفیدیدش فقط میموند..فک کنم سرعت دنده عقبم یه خورده!!!میزون نبود..خلاصه گفت بسه!!!! ماشین جلویی رو  دوبلش کن!! ای بر روحت...!!!! و بعد  از دوبل تقریبا خوب!!!( آخه مربی خودم به اون مدلی میگفت تقریبا خوب!! و واقعا سخت گیری میکرد!!)  گفت خیلیه خب!!!!.... نفسمم داشت خفه میشد !!! خب بگو  د لا مصب..قبول یا مردود؟!!!! یهو برگشت گفت راهنما هم که نزدی..(.ای خاک تو سرت صمیم!!!!) چلچلی هم که میکنی!!!!( ای  تف تو زبونت صمیم!!!!!!!!) برو پایین !!!  نفر بعدی زود بیا جلو!!! خب بلاخره قبول یا مردود؟

 دیدم تیک زد قبول (یوووهوووووووووووووووووو) و گفت حواست  به راهنماها همیشه باشه !!!!!!ای خدا!! اون لحظه میخواستم بپرم بغلش و ماچش کنم...با احتیاط  پیاده شدم چون چند نفر قبل از من یکی بود که قبول شد و یهو عین ملخ!!!! از ماشین پریده بود بیرون که افسره داد زده بود هوییییییی!!! چه خبره!! مردود!!! و یارو تا چند دقیقه باورش نمیشد که افسر مردودش کرده باشه به خاطر همین ملخ بازیش!!!!! خلاصه شنگول منگول اومدم بیرون و دیدم هیچ کس نیست که ذوق کنم براش ..علی هم خیلی وقت بود که رفته بود..فقط چند تا آقا منتظر  نوبتشون بودن..منم دویدم طرفشون و با نیش باز گفتم: آخیییییییییی امتحان دارین شومام!!؟!!!!  آقاهه گفت قبولت کرد با اون پارکت؟!!!!  لا مصب همچین زد تو ذوقم منم گفتم کسی رو الکی قبول نیمکنه ها!!! حواستون به راهنما هم باشه!!!!! مثلا چه نکته کنکوری و مهمی رو بهشون یادآوری کرده بودم انگار!!!!! خلاصه در مقابل چشمان گرد اونا شلنگ تخته کنان رفتم طرف قنادی  تا  از خجالت آموزشگاه در بیام! آخه ظاهرا سیستم ها شون سراسری یه دو هفته ای قطع بوده و انقدر  شلوغ بود و نوبت ها طولانی که نوبت ما بعد از عید میشد و  مربیم پارتی بازی کرده بود و گفته بود من باردارم و بعد  عید قراره بزام!!!!! ( چقدر از فعل زاییدن بدم میاد!! یاد گربه میفتم!!) و مجبورم الان امتحان بدم با این شیکمم!!!! البته شکمی که هیچ کس حتی فک نمیکرد حامله ام!!!!!چه برسه به 7 ماه چون مانتوی سر کارم تنم بود و بلند وگشاده... و بازم به خاطر من علی رو هم آورده بودن توی لیست  و دوتامون هم او نروز قبول شده بودیم ....

خلاصه که اون آقاهه رو روی پله ها دوباره دیدم موقع برگشتن و گفتم قبول شدی؟!!!!! اونم سوت زنان گفت نه!!!! راهنما یادم رفت!!!!! و منم عین ایناای که چهل ساله راننده بیابونن!! گفتم دفعات بعدی انشالله...طوری نیست که حالا!!!!! و بعد هم تیلفون به مامانم که یاالله جایزه چند هزار تومنی من و علی رو بذار کنار که قبول شدیم و اونم گفت کیک بیار تا جایزه ببری!!!!! ای نامرد!!!!

خلاصه بر ما ثابت شد که این نی نی گوگولی ما امام زاده ای چیزی باید باشه....و ضمنا نذرش هم رد خور نداره!!! علی میگه کاش چند تا شمع هم نذرش میکردیم !!! شمع ها رو میکاشتیم توی نافت و روشن میکردیم و  از نی نی   حاجت میخواستیم...مسخررررررررررررررر میکنه منو!! میبینی ترو خدا؟!!!

و خبر بعدی هم اینکه حکم قطعی قطعی قطعی قطعی استخدام رسمی رسمی رسمی من اومد چهارشنبه  14 اسفند !! اونقده خوشحال شدم.... البته من رسمی بودم ولی ازمایشی و تا این ها منو رسمی کنن داشتم سکته میکردم جون خودم..بس که هر روز یه بامبولی در میارن سر ا آدم و تازه منم  چادر رو چند ساله گذاشتم کنار و برا خودم مانتویی هستم!!! ضمن اینکه دلم میخواست تا قبل از مرخصی زایمانم حکمم  اومده باشه.....خب تویاین مملکت نمیشه به فردات خیلی مطمئن باشی با این اوضاع و  همن برگه حکم  رسمی  دل من رو محکم میکرد که یه جایگاهی برام در نظر گرفته شده و ثابته...خوبیش هم اینه که حکمم با درجه کارشناس ارشد قطعی شد و  ارتقایی که داشتم رو هم لحاظ کردن برام....یوهوووووووووووووووو همه این ها  از وجود نازو پر برکت نی نی  خوشگل گوگولی مامانه به جون خودم..... آها این روزها نی نی زیر حلق و حلقوم من بازی میکنه انگار!! فقط من موندم پس این معده و امعا احشای من کجان پس؟ آخه نمیشه که اینهمه نی نی بالا باشه و چیز میزای منم سر جاشون باشن؟‌آةایییییییییی یکی  آناتومی نی نی  و اعضای منو بگه لطفا!!!! اگه نی نی  توی جناغ سینمه پس قلب و معده ام کجامه؟ نکنه توی گردنم رفتن اونام؟!!!! از همه اینا بگذریمواسه اونایی که میپرسن حالت ها تو کلا بارداری چطوره باید بگم هلوووووووووووووووو...اصلا بگو باقوا!!!! بابا لا مصب فک کردن به اینجور دوران بیشتر به آدم استرس میده..خودتون رو پرت کنین توی استخر و حالشو ببرین..البته شنا بلد باشین نزنین همون شب عروسی دو قلو .......خلاصه که  به جان خودم انگدههه حال داره..انگده خوبه وقتی با نی نی  بازی میکنی...وقتی براش  صدای قلبش رو میذاری و مثل موج زیر دستات تکون میخوره....وقتی  یه طرف شکمت سنگ میشه و انقدر نازش میکنی تا رضایت میده به سوراخ سنبه های دیگه هم سر کشی کنه....کلا خیلی باحاله....البته اگه از او نآدمای غر فرو و  دم به دم ناله ونفرین کن نباشین مطمئن باشید بهترین حالت ها رو دارین..تازه خوشگل تر هم میشین.... موهاتونم براق تر میشه..پوستتون هم شفاف تر.... ما که خوشمون اومد ننه!! شومام الهی خیرشون ببینی  اگه به دو نفر دیگه  از خوبیها و حالتهای خوبت بگی و ملت رو نترسونی... یعنی چی آخه  خوش خوشانتون مال خودتونه و در و بلاهاش رو برای بقیه تعریف میکنی؟  مثل روحیه دادن خانومها موقع امتحان رانندگی  نباشه که هی دل همو خالی میکنن.....بسپار دست خدا و برو جلو.... تا آخرش توی بغل خود خودشی....باور کن....

 مهمون های ویژه اقاجونمون اینا!! امروز صبح یعنی به عبارتی نصفه شب  رسیدند و یک عدد آقا جان در  راه آهن (آخه اونا عمرا با هواپیما نمیان..میترسن !!) منتظر واستاده بود و اون راننده آژانسه که معرف همه هم هست همون حاج اقا هم  کلی از خودش ذوق در کرده بود  و خلاصه مقدمشان گلباران شد !!! 

در راستای اقدام فوری جهت تنویر افکار عمومی ننه آقامون اینا!!!! دیشب  به مامان زنگ زدم و بعد از خوش و بش بهم میگه خب کاراتو کردی و آماده ای دیگه؟!!!! (یعنی برای مهمون داری!!) من هم به روی خودم نیاوردم و گفتم آره تا عید !!! هنوز وقت دارم برای  گردگیری کلی و اینا...حالا کووووووووووو تا عید!!! مامان هم مثلا به روی خودش نیاورد و میگه من که کارامو کردم برای فردا شب..یادتو ن نره ها!!! شب  دعوتشون میکنم خونه مون و همه تو نهم بیایین که دور هم باشیم و شام هم میریم بیرون... فردا شب خونه ما...دوشنبه خونه صبا و چهار شنبه خونه سهیل اینا دعوتن...شما هم هر وقت خواستی برنامه بذار براشون! ضمنا پنجشنبه هم دارن میرن!!(انگار مثلا غیر از سه شنبه وقت دیگه ای هم میمونه!!!!) منم دیدم بهترین وقته برای تنویرشون!!! گفتم مامان من واقعا ازت توقع ندارم ......تووووووووو دیگه چرا؟!!! با تعجب میگه مگه چی شده؟ چکار کردم من؟!!! میگم تو واقعا شرایط من نمیبینی و نمیدونی من الان شش ماهمه؟( با مامام باید خیلی رک و همی طوری حرف زد تا براش خوب روشن شه عمق ناراحتی طرف!!) اصلا کسی از من توقع داره که مهمونی بدم؟ (سکوت مامان اون ور خط......) این شمایین که باید به بابا اگه نمیدونه و درک نمیکنه من چطوریم بگین که صمیم معافه و اصلا نمیتونه..... بعدشم فوری زدم کانال جوک و گفتم خوبه میبینی بیل به کمرم خورده و برای دو تا کار خونه تکونی  سه روز کارگر اومد..اگه میتونستم که پول اضافه به کارگر نمیداد علی!!!!( من معمولا هر وقت کارگر میگیرم به مامانم نمیگم..و اصولا گزارش  کارام رونمیگم بهش..) (سکوت مامان اون ور خط....) بعد یهو مامان گفت نهههههههههههههههه کی گفته تو باید مهمونی بدی!!!!!( دروغ تو شب تاریک!!!) من منظورم این بود که برنامه ها ترو ردیف  کن بیای پیش ماها.....وگرنه نههههههههههههههه تو اصلا نمیتونی...بابات هم اصلا نگفته تو مهمونی بدی!!!!!!!!!( ای پدر حاشا بسوزه!!) عزیزم!!!! بیا بیا گوشی با بابات حرف بزن خودش بهت بگه که از تو توقع نداره......( اینجور وقت ها مامان فوری قصر در میره و گردن کس دیگه میندازه!!! خوشم میاد زبله!!!) بعد بابایی گوشی رو گرفت و همچین گرم و ملایم حال و احووال من و علی رو پرسید و یه بیست باری گفت نی نی چطوره دخترم؟ خودتو که خسته نمیکنی این روزا سر کار؟!!!!! بعد میگه مامان گفت تو فکر کردی!!!! ما منتظریم مهمون دعوت کنی!!! نهههههههههههههههههه بابایی....تو اصلا نباید به خودت سختی بدی...اصلا برات خوب نیست...بعدشم پارسال اینا رو دعوت کردی و  اومدن و خیلی هم خوششون اومد از مهمونی تو...قرار نیست هر سال هر سال دعوت کنی که...بخصوص امسال!!!!!!!!!!!!!  

اونوقت منم گفتم خب پدر من!! من ترسیدم شما یهو  فردا شب جلوی اونا مهمون بندازی تو کاسه من!!!! و منم رو درواسی گیر کنم و خوای نکرده یه بلایی سرم بید کی میخواد جواب بده!!!!! هااااااااااااا؟ کییییییییییییییی؟!!!!!  و اونم تند تند میگفت تو اشتباه فکر کردی و سو تفاهم شده برات!!!!!!!!!!!!!!!! اصلا اونام قبول نیمکنن.....اونوقت یه ذره همدیگه رو چاخان کردیم و خوش و خرم خداحافظی کردیم...با یه لبخند فاتحانه رفتم پیش علی و اونم بغلم کرد و گفت عالی  بود...توپ رو تو میدون حریف انداختی!!!! ولی صمیم مطمئنم الان نشستن دارن با خودشون میگن خب خونه نمیتونی بیرون که میتونی دعوت کنی؟ منم گفتم اتفاقا دلم میخواست اینو بگن تا منم سریع بگم قربونتون!!! اگه اینقدر پول داشتم!!!! دو تیکه وسیله برای نی نی میخریدم!!!!!!!!( نقطه ضعف مامان اینا!!!!) خلاصه که اونجوری که دلم میخواست و خنک شد بهشون قضیه رو گفتم!! فقط باید حواسم باشه داستان این بیرون شهر رفتن ها و کوه نوردی ها با دوستامون از دهنم در نره این روزا که کتکه رو خوردم اساسی!!!!!!  

ممنونم از همتون که مصمم کردین منو برای  حل این قضیه..دیگه چیزی اذیتم نمیکنه.....مررررررررسی.  

دیشب به این فک میکردم که من از خیلی سال ها پیش  پدر و مادرم رو عادت دادم به اینکه در مورد هیچی من نگران نباشن....نه خرج و مخارج اضافی داشتم براشون و نه برای عروسی و .... گذاشتم سختی بکشن...شاید به نظر خیلی ها عجیب باشه ولی من کادوهای سر عقدم رو خودم خریدم دادم به مامانم چون معتقدم پدری که با هزینه و زدن از خوشی ها و لذت های زندگیش  ما بچه ها رو فرستا ددانشگاه و با اون مدرک و اعتماد به نفسی ه بهمون یاددادن تو خونه تونستم کار خوب گیر بیارم و رسمی بشم و حقوق مناسب هم بگیرم حقشه که منم جبران کنم زحماتشون رو....این بود که همه جهازم رو توی سه چهار ماه با چک کارمندی  گرفتم و همه رو ه مپاس کردم و حتی کادوی سر عقد و اینا رو هم بیشترش رو خودم دادم بهشون و اصلا هم پشیمون نیستم و طوری تاینکارو کردم که غرور اونام جریحه دار نشد و هیچ جا هم عنوان نکردیم اینو و هر کس فضولی کرد و گقن صمیم حقوق بگیر بود و خودش حتما اینا رو خریده من فوری گفتم حقوقش توی جیب خودش بود و پدر مادرش لطف کردن زندگیشون رو آماده کردن....از همون اول ازدواج هم مخالف سرسخت سیسمونی دادن از طرف پدر مادرها بودم و همیشه میگفتم هر کسی بچه میخواد خرجش هم با خودشه!! و حتی الان هم به بابا اینا سفت و سخت گفتم که هیچ وسیله ای از اونا قبول نیمکنم .....و صد البته که اونا دلشون میخواد  کمکم کنن ولی راستش رو بخواین نمیخوام گردنم کج باشه چون اصلا وظیفه نمیدونم و ضمنا سلیقه کسی رو هم جز خودم و علی قبول ندارم و نیمخوام برن یه چیزی بگیرن که من دو روز دیگه بندازم یه گوشه...و اینم بد میدونم که اونا پول بدن و حق هیچ نظری هم نداشته باشن... به مامانم هم گفتم من اگه به سلامتی نی نی مون دنیا بیاد اصلا یه ساعت هم خونه شما نمیارم و صاف میام خونه خودمون و شما فوقش در روز یکی دو ساعت به من سر بزن...همین......چون راستش بچه داری و کارای دیگه شون هم به دلم نمیشینه......خلا صه دیشب به این نتیجه رسیدم که اگه مادر پدرهای دیگه نگرانی و استرس دارن به خاطر خیلی مسوولیت هایی هست که بچه هاشون گردنشون انداختن ...ولی من خیال اونا رو خیلی وقته بابت خودم راحت کردم....و اصلا ناراضی نیستم..همیشه با خودم فکر میکنم اگه تلاش بابا و اهمیتش به تحصیل ماها نبود نه مدرکی داشتم و نه کاری و نه حقوقی .....پس  هر چی هم مایه بذارم از خودم صرفا زحمات اونا رو جبران کردم و اصلا هم منتی رو سرشون  ندارم....کلا من خیلی غدم.......تو خیلی چیزا.....ممکنه برای یه چیز کوچولو تو بغل علی گریه کنم ولی محاله اشکم رو کس دیگه ای ببینه.... خب به آدمی که به قول شما همیشه به خونواده اش قدرت و استقلال رو نشون داده سخته که الان بقیه بخوان اونو در موقعیت شکننده و نیازمند تصور کنن...و حق میدم بهشون یه وقتایی سو تفاهم های اینجوری پیش بیاد...ولی میدونم که من آدمی نیستم که از کسی تا مجبور نشم کمک بگیرم....شاید مشکل من همین حس استقلال زیادمه......ولی انقدر راحتم وقتی نمی خوام هی حرص بخورم که  چرا طبق میلم کارا پیش نرفت...و وقتی همه چیز تحت نظر خودمه واقعا آرامش دارم....و پشتوانه ادامه این اخلاق در من حمایت همه جانبه و کمک همسرمه ...من توی خونه برای  اون نقش  زنی رو دارم که خیلی راحت میتونه خسته بشه و شکایت بکنه و یه  آغوش  مهربون بخواد تا آروم بشه ولی برای بقیه اینجور نیستم و این تضاد رو خیلی قشنگ علی درک کرده و کاملا یه همسر پشتیبان و کمک حال منه .....و خوشحالم....از داشتنش و از بودنش کنارم....و از همراهی  همه اونایی که منو از روی نوشته هام میشناسن و از صمیم قلب دوست دارن نگرانی هام رو برطرف کنن و بهم ارامش میدن...از داشتن و بودن همه شما.....

 هر روز که میگذره و  تعداد روزهای مونده کمتر و کمتر میشه حس منم عوض میشه....میخوام توی این پست یه اعترافی بکنم..هیچ وقت فکر نمی کردم بارداری و منتظر یه کوچولو بودن اینقدر خدا رو شکر  راحت و آسون باشه...اصلا انگار فرقی با قبل نکردده..هنوز  کامل نفهمیدم این دو نفسه بودن یعنی چی!!!میدونم ولی حسش نکردم...به ههمون عجولی و کله خری  هنوز کارام رو انجام میدم و موقع رسیدن به اداره انگار نه انگار که نباید تند تند راه برم و تا آخرین لحظه ای که میتونم توی  خونه میمونم و بعد یکربع بعدش دارم کارت میزنم....ولی همه این رو نوشتم تا بگم من یه جورایی از حرف زدن با نی نی خجالت میکشم...شاید باورش برای شما که میدونین چه آتیشی هایی سوزوندم سخت باشه ولی این مهمون کوچولو حیا و شرم رو در وجود من جوری ریخت که وقت هایی هم که تنهام باهاش   اروم آروم شروع میکنم به حرف زدن باهاش و مواظبم کسی نبینه و کسی نشنوه...حتی بیشتر وقت ها علی هم.....من عاشق که..نمیدونم....ولی این کوچولو رو دوست دارم...بهش عادت کردم انگار...به جمع شدن هاش و قلمبه شدن هاش.....به ضربان های تند و سریعش....هنوز وقتی میخوام اسمش رو بیارم ترجیح میدم نی نی خطابش کنم...اصلا ذهنم قد نمیده باید چی بهش بگم...خیلی هاتون گفتین از اینده و چیزهای خوب و عادات قشنگ براش حرف بزنم ولی  مصنوعی به نظرم رسید وقتی این کارو کردم...من باید بگردم و مدل دوست داشتن خودم رو پیدا کنم براش و همون رو اجرا کنم...فکر کنم این کوچولو آدم لمسی و نوازشی  بشه...درست عین پدرش....چون من اکثر وقت ها که تنهام دستام روی شکممه ودارم نازش میکنم و حس میکنم خیی خوشش میاد...نمیدونم...شاید هم وقتی اولین  نگاهش رو توی صورتم بندازه وو با چشماش بهم خیره بشه مدل خودم و خودش رو پیدا کنم و همه این تردیدها....مکث ها....و فکر کردن ها  از بین برن....حتی یه وقتایی تصور میکنم من میتونم یه روز جلوی بقیه قربون صدقه این نی نی بشم یا نه ؟ اونجا هم خجالت میکشم؟ برای منی که  با علی  همیشه عاشقانه رفتار میکنم و قشنگ ترین کلمات رو بکار میبرم برای خودم هم عجیبه که چرا اینجا یه وقتایی قفل میکنم برای نی نی.....دوستش دارم..اینو مطمئنم..دلم میخواست داشته باشمش ..اینم مطمئنم....وبرای اومدنش و توی چشماش نگاه کردن هم مشتاقانه منتظرم... باز هم مطمئنم.... 

ولی یه جورایی دلم گرفته این روزها...خب اینجا راحت میتونم بگم در موردش..میدونین چیه ؟ من توقعم از  بعضی ها بیشتر بود  توی این دوران...من آدمی نبودم که آه و ناله الکی راه بندازم و یا از شروع بارداریم ادای این زن های سنگین و ناتوان باردار رو در بیارم...نه خودم رو لوس کردم و نه گفتم هوس چسزی دارم و  واقعا هم نداشتم..ولی انگار نه انگار برای خونواده ام که من حامله ام...مامانم اگه قبلا روز در میون زنگ میزد حالا هفته ای دو روز زنگ میزنه  و یک مکالمه تکراری مثل اینکه خوبی؟ علی جان چطوری؟ و نی نی چطوره  هم که بهش اضافه شده و تمام!!! خب اولش میپرسیدن چی هوس داری  و چی میخوای...ولی من دوست داشتم حداقل یکی دو بار همین جوری یه غذای معمولی حتی درست کنن و برام بیارن ..نه که چون هوس میکنم بلکه حداقل برای اینکه زحمت درست کردنش رو نداشته باشم... من نه نشون دادم که دوست دارم و نه اونها فهمیدن که این کار چقر میتونست منو خوشحال کنه......البته خواهرم میگه تقصیر خودته...تو صبوری...و راست هم میگه..من دردهام رو  عادت دارم تنهایی بکشم  چون معتقدم وثلا وثتی  درد شدید دارم گفتنش به مامان یا بقیه به جز علی چه دردی ازم دوا میکنه؟ غیر از اینکه اونا رو هم میترسونه و نگران؟ و صبا میگه احمق!! باید ادا در بیاری...باید نگران بشن تا بفهمن چغندر نیست او ن تو و مشکلات خودت رو هم داری...خونه تکونی من تنهایی انجام شد با کمک یه کارگر که سه روز اومد و خودم بیشتر ازش کارکردم...و مامانم نیم ساعت آخرش اومد و گفت بده ظرف هات رو خشک کنم و وقتی غر زدم که اینجوری نه!!! اینکه همه خیسی ها موند بهش مادر من!! قشنگ خشک کن!! انگار ناراحت شد...ولی همین مامان خانم یه روز از صبح میره خونه خاله تا شب  و با هم کارهاشون رو میکنن و  کمک میکنن و از دختر چهار ماهه حامله اون که خاله با آب و تاب جزییات رفتار و حالاتش رو میگه حرف میزنن و مامان یادش میره  چهار کلوم هم  از من بگه....شایدم میگه ولی مطمئنم جوری که کسی ندونه نمیفهمه من باردارم اصلا!!!! 

من دوست دارم وقتی  میرم خونه پدرم حداقل یکساعت اون سیگارش رو دود نکنه ..هر چند بابا طفلی میره اتاق دیگه ولی چه فایده....قصر که نیست که دود نپیچه...یه اپارتمان 120 متریه...همین.... و وقتی که میان خونه ما من با سرعت همیشگی کارام رو میکنم و دو جور غذامو حاضر میکنم  و بنداز و بشور دارم و باز هم به چشم  پدر و مادرم خب طبیعیه دیگه....و شاید نگن که این دختره داره به خودش سختی میده تا پذیراییش با قبلش فرقی نداشته باشه....و نمیگن هم...چون من نشون نمیدم سختمه...من بعدش میرم روی تخت میافتم و درد میکشم ولی بهشون میخندم و میذارم بفهمن!!! تقصیر خودمه ولی اینجوری بزرگ شدم و عادت کردم.... 

و حالا علت اصلی همه این یاد آوری ها اینه که چند روز دیگه  مهمون های ویژه بابایی دارن از کرمانشاه میان  و چند روز هم بیشتر نیستن و چیزی که من رو حرص میده اینه که بابا از الان داره برنامه ریزی میکنه و یه روزش رو هم گفته دوست داره  مهمون هاش بیان خونه ما ..و انگار به عصرونه هم راضی نیست.....خب من به عنوان دخترش میخوام اینو خودش بفهمه که پدر من!! من الان شش ماهه باردارم و کارهای خودم ممکنه برام زیاد باشه بعد شما کار برای م درست میکنی؟ چند جور غذا و یکسره سر پا بودن و بذار بردار کردن الان برام راحت نیست....دلم میخواد اونا هم مقل همین آقای دکترشون و خانمش  که بارداری دخترشون رو گنده کردن جلوی بقیه و وقتی  کسی مثلا زنگ میزد از هر ده بار هشت بارش میگفتن  مینوش دستش بنده و داره بچه شیر میده یا داره استراحت میکنه یا  داره بچه میخوابونه  و اینجوری میفهموندن به طرف که کم الکی نیست دختر ما!!!!! ولی اینا انگار نه انگار..خب منم دوست دارم غیر از شوهرم بقیه هم طاقچه بالا من وبذارن...پر توقعم؟  لوس شدم؟ شاد ....ولی من دلم اینا رو میخواد.....دلم میخواد روزی که کارگر دارم به جای مار شوهرم که میگه تو امروز دیگه نمیتونی و نباید آشپزی کنی و برام قابلمه  بزرگ  غذای حاضر ‚آماده میفرستاد این کار به فکر مامان خودم میرسید و اون اینکارو برام میکرد.....من لوسم...من زیاده خواهم....نمیدونم..فقط  میدونم دلتنگم این روزها..دلتنگ.... 

 

بعدا نوشت:  

از دلداری همتون ممنونم.خیلی به آرام شدن بیشترم کمک کرد.نه بابا!!! افسردگی کدومه؟ همین الانشم علی منو با کتک شبا میخوابونه و با خشانت جلوی دهنمو میگیره تا کمتر چلچلی کنم....دلم توجه  بیشتر میخواست که  انقدر همتون با محبتین کمبودش برطرف شد زود...ممنونم بچه ها ....در مورد اون مهمونیه ه میخوام با بابا اینا جدی صحبت کنم...من اگه به حرف این شوهره گوش کنم مطمئنم عاقبت به خیر میشم ولی همش میگم..نه...بده...ناراحت میشن.... فک کنم وقتش رسیده که بگم توقع همراهی بیشتری دارم از خونواده ام...مرسی. 

راستی میرم خونه  و آخر هفته  سر فرصت و دل سیر به کامنت ها جواب میدم.