X
تبلیغات
رایتل

سلام ...نمیدونم باید  چی بگم و از  کجا بگم ... آدم یاد  حرفای  علی  تو سکانس آخر برف روی  کاج  ها میافته ..نبودم ...خیلی  وقته .برای منی که اینجا و نوشتن و سر زدن و  چک کردن کامنت ها از  حیاتی  ترین کارهای روزانه ام بود  این ننوشتن خیلی سخت گذشت . زندگی  میکردم. بالا و  پایین ...حرفای زیادی  داشتم بنویسم . فکر  کردید دور شدم از  اینجا.؟.دلم نه  ..دستم شاید  .....بچه ها من به شدت کمبود وقت دارم و  یکی از علتهاش  هم حجم زیاد درسامه .و تفکرات ایده آلیستی من که باید همه چیز روبراه و  در شان من و بیست باشه . یک تحقیق و یک ارائه و پرزنتیشن یکی دو  هفته وقت منو گرفت ..جوری  کار  کردم که مطمئنم یک نفر  تو کلاس  اونطوری  کار  نکرد . متاسفانه استاد هم خیلی به این مدل کار  اهمیت نمیده و  من فقط برای  رضایت درونی  خودم  اینطوری  مایه میذارم .همسری  میگه به نظرم اشتباه میکنی .به هر  چیزی به اندازه خودش  بها بده ..من میگم حرفت درسته ولی در  مورد درس  نمیتونم کوتاه بیام . به اندازه شان و  درک و فهم خودم باید بهش بپردازم . چون تو  محیط  کارم دارم میبینم فلان مقاله یا ابسترکت   دکتری  فلان استاد معروف   nسال قبل که انجام شده و یکی از  اولین کاراش  بوده مثلا، و در  کمال بی توجهی و بی دقتی انجامش  داده  الان چطور  مایه آبرو ریزی محسوب  میشه یا متاسف میشم برای  دانشجوهایی که حتی  ده خط  خلاصه فارسی   پروپوزالشون رو نمیتونند بنویسند .  . بعد من برای  دو صفحه فهم یک مطلب ، رفتم سه تا مقاله خوندم . نت برداشتم ..هی  گشتم و گشتم تو نت و بلاخره با هزار زور و زحمت برام جا افتاد منظور  این کتابه چیه  اصلا .. خود  مترجمه حتی  نفهمیده بود به نظرم بس که گند ترجمه کرده بود ..منظورم این نیست که بگم من تاپ و اینطوری و اونطوری  هستم ..نه بابا ..جلوی  بچه های  الان ما  لنگ می اندازیم واقعا ..منظورم اینه که درس  خوندن و کلا یک سری  کارها سن و دوره ای  داره .. منظورم مشغولیت و  دغدغه ذهنی  هست بیشتر ..من تو لبسانس صبح میرفتم دانشگاه تا شب ..نه مسوولیتی ..نه بچه ای ..نه شغل تمام وقتی ..نه  هزار فکر  پس  کله ای!! نه خونواده همسری ..نه انتطارات برآورده شده و  نشده ای!! الان دارم میچرخم رو دور  تند ... بذار  یطوری بگم درک کنی منظورم رو خوب . مثلا مدل سمینار  اینطوریه که استاد  آمیبیان!! میشینه رو صندلی  ردیف اول و   دانشجو  مادرمرده ایان!! باید بره  کل مطلب مورد نظر رو به صورت کاملا مفهوم و قابل درک حتی برای  جلبک های  ته کلاس!! ارائه و درس بده .بعد  وقتی به مشکلی  میخوریم وسط ارائه درس،از استاد می پرسیم ؟!! نه جانممممممممم...  استاد به سلامتی  کلا تو فاز  ترخیصه ..نمیتونه جواب بده و  بدبختی اینکه از  نمره ات کم میکنه که یاد  نداشتی و تحقیق نکردی  در موردش!!! منم شاید  جزو  معدود آدم هایی باشم که از  اظهار  جهلم  سر کلاس  خجالت نمیکشم و واقعا  وقتی  مطلبی برام جا نمی افته  بلند میپرسم از  ایشون و  استاد( این یکی  شانس  ما اینجوریه ..بقیه باز  اوضاعشون بهتره) وقتی  گیر میکنه یا جواب قانع کننده ای  نداره  میزنه تو  جاده خاکی و من باز  برمیگردم سر  جای  اولم ... مشکل دومم اینه که من نمیتونم مطلبی رو بدون درک و فهم کاملش، حفظ  کنم . دیدم دوستانم بعضی  ها  عین روبات یک متن رو از  اول  تا اخر حفظ  میکنند ..متن چند صفحه ای رو ها ..بعد ازش  بپرسی  فلان چیزی که گفتی  یععنی  چی ..؟ نمیدونه ..من سنم الان  مثل بیست سالگی و بچه بازی های  اون موقع  زمان خودم نیست که ..الان هدف  دارم ..از  وقتم و بچه ام و زندگیم ( و وبلاگم) دارم میزنم برای این مدت درس  خوندنم و  دلم نمیخواد  بی سوادتر  از قبل برگردم  خونه ی  اولم ...برای  همین تطبیق  من با این محیط سخته .. همه (جز دوستان نزدیک  خودم در  کلاس) حالشون خوبه و خوشحالن و  میگن میخندن و یک جورایی بی خیالن اصلا  ولی من نمیتونم .. راستش  انگار  مشکل از  منه ..خیلی  جدی  گرفتم  ارشد رو ..یک وقتایی از دست خودم حرص  میخورم ..یک وقتایی  میگم نبر ..تلاش کن ...نتیجه اش رو بعدا میبینی ..خسته تون نکنم....از درس بگذریم . این مدت برای  پدر شوهرم  دو تا عمل اضطراری  پیش  اومد ..برای حدودا یکی  دو هفته بعد  هست ..چشمشون ... برای  خانم برادرم  یک موقعیت خیلی  سخت سلامتی  پیش  اومد و  دیسک کمر  بدجوری گرفتند .. سر زدن به اون و  رسوندن کمک های  اولیه مثل  شام و  ناهار  و اینطور  چیزا هم  ذهنم رو  و هم وقتم رو درگیر  میکنه ...  کوچولوی  خواهرم تجربه بدی رو گذروند ...یکهو  دچار تشنج ناشی از  تب ناگهانی  شد و  این مدت مردیم و زنده شدیم  تا خطر برطرف شد ... صبح ساعت 7 سر  کار بودم و 9 شب برمیگشتم .می موندم به درسام برسم و  سمینار کذایی رو انجام بدم ... 9 که میرسیدم خونه تازه  شام باید آماده میکردم . چقدر  حاضری آخه؟!! تا 10 شام ...چی  مثلا؟ باقالی  پلو با مرغ سرخ شده..خودمم آدمم خو!! بعد  سرماخوردگی  وحشتناکی  گرفتم ..هنوزم دارم .برای  همین نتونستم وقتایی که تلفنی دادم رو  سر وقت اوکی  کنم ... مهمون هم داشتم ..نذری  پزون هم داشتم ...مهمونی  هم باید میرفتم ...ببر و بیرا  پسرک به کلاس هاش هم بود . خلاصههههههههههههههه من میدونم این مدت موقت و گذرا هست ..میدونم همراهی  همسر و پسرک چقدر  کمکم کرد .. با امید به این چیزا باور  کنین خودم رو میکشونم ... بی خبر  بودید از من  چون خبرهای جالبی  نداشتم .. تعریفی هایی  داشتم ها براتون :مثلا روز  عاشورا  سر خوردم کف آشپزخونه و دستم رو به گاز  گرفتم  تا  نیفتم و  داشت تموم غذاهام چپه میشد که دستم رو ول کردم و  با دو زانو و ارنج راستم با تمام قوا  روی  زمین افتادم ..جوری که قشنگ حس کردم قلبم از  جاش  تکون خورد!!! و  تا دو روز  نمیتونستم راه برم و تمام زیر  زانوم کبود شد و  باز  خدا رو شکر به خیر  گذشت ...مامان میگه بس که میای  جلو بقیه  شیرین زبونی  میکنی !! بس که میای از  همه چیزت تعریف میکنی واسه بقیه   مردم میگن این چقدر  جون داره مگه آخه این قدر  کار  میکنه!!!! (شوخی  نمیکرد  ها ..جدی  میگفت تازه نمیدونه وبلاگ دارم!!! ها ها ها ) این بار  اتفاقا  خواستم بنویسم از  زندگی  عادی و  اتفاقاتی که توی  همه خونواده ها میافته تا بدونید من همیشه هم  وسط پنبه نبودم و  آسایش محض  نداشتم ...ناراحت نیستم  از  فشارهای  این مدت . همیشه گفتم دردی که آدم رو نکشه اون رو قوی  تر  میکنه ...دارم یک دوره موقت رو میگذرونم و  چیزی که بیشتر  ناراحتم میکنه اینه که  جلوی  بعضی  ها (از  خواننده هام که وقتشون برای  این مدت بوده  )بد قول  جلوه دادم .یعنی فکر  میکنند فراموششون کردم ..کم اهمیتی  کردم ...باور  کنید اینطور  نبود ..فقط  نوشتم شاید  درک کنید شرایط  این روزهام رو ..خوشبختانه عقلم رو بکار  انداختم وبرای  بقیه  وقت های  مناسب تر  دادم که باز  جای  شکرش باقیه شرمنده اونا  نمیشم . یک جلساتی  هم رفتم که نوشتنی های  خوبی براتون خواهم داشت ... به زودی  انشالله ..فقط  بذارید من بنویسم .. همین ها رو ..تا دوباره دستم گرم شه .. 

  

 این یک بار  تلخ نوشتن رو چشم پوشی  کنید و بهم انرژی بدید ..من میدونم حالم زود  خوب  میشه و  دوباره انقدر  بنویسم که بگید بسه ..چشممون در  اومد ...  

 

مراقب  خودتون باشید ..  

عاشق  همتون ..صمیم

 

کامنت های قبلی  محفوظ  اند ....تایید خواهند شد .  

 

چند شب قبل پسرک رو خوابوندم و خودم هم خواستم بخوابم که یکهو یاد یک چیزی افتادم که تو کمد  گذاشته بودم.رفتم سر وقت کمد زیر کتابخونه .اونجا نبود .چشمم به ردیف آلبوم ها مون افتاد . بی اختیار باز کردم ...اولین آلبوم  .. عکس های روز  محضر ..شب عقد ..مراسم مهمانی خودمونی بعد از عقد منزل همسری ...چقدر بچه سال بود قیافه اش ..چقدر کشیده بوده ...چقدر  الانش رو بیشتر  دوست دارم با موهای نقره ای  کنار شقیقه اش ..همسری  عکس ها رو  به ترتیب زمانی و یا مناسبتی گذاشته بود . همیشه دقت و سلیقه اش رو دوست داشتم در  این چیزها .رسیدم به عکس های مسافرت در آلبوم بعدی ..کنار مقبره حافظ ... کنار حوض  ماهی ...چه روز به یاد موندنی ..چه اتفاقات خنده داری در اون سفر  داشتیم ..عکس های دو نفره مون   و من در  حالی که موهای بلندم روی شونه ریخته با تمام وجودم دارم میخندم ...چه روزهای خوبی ..چه شادی های  بی  دلیلی ..کشتی یونانی ...شب های کیش .. عکسم با صورت عرق کرده و لبویی در  حال دوچرخه سواری نصفه شبی!! یک جوری بود عکس ها ..انگار  هفت سالگی ها و بچگی هام رو نگاه میکردم ...تله کابین ..عکسی که تمام ترس من از  ارتفاع رو به  وضوح تمام نشون میداد .عکس های  ماه عسل ... آلبوم بعدی عکس های  یک روزگی  پسرک ...روزهای بعدی بزرگ شدنش ... تولدهاش ... و باز هم خنده های شاد  من و  چشم های  گرم مردی که  هیچ وقت با بودنش  حس  تنهایی  نداشتم ..با خودم فکر  کردم خیلی سخته ..خیلی باید سخت باشه  وقتی آدم بعد از فقدانی  مثل  از دست دادن عزیز یا  جدایی، به  تمام روزهای  خاطره انگیز برمیگرده با عکس ... دلم برای  همسری تنگ شد ..تو یک اتاق  اون طرف  تر  زنده و سالم خوابیده بود . غصه ام گرفت و برای   رفتگان دوستان عزیزی که میشناختم فاتحه خوندم ... همه مدل عکس اونجا بود..از  عکس های افتضاح که حرص خوردم بعد از  چاپشون تا عکس های  زیبا که خودم  رو خیلی دوست داشتم در  اون عکس  ...یک فاصله زمانی  ده ساله رو اون شب  با عکس  رفتم و برگشتم ..جزییاتی یادم اومد که در  وقت های  عادی  بهش فکر نمیکردم ... چقدر  مامان فرق کرده بود ..چقدر بابا  عوض شده بود ... من چطور ؟ ..و آلبوم رو بستم ..با یک حس  دلتنگی شدید برای  همسری .. رفتم کنارش ..عمیق  خوابیده بود ...آروم بغلش  کردم و بوسیدمش ...چقدر آروم آروم عاشق این مرد شدم و  ذره ذره نشست این محبت در  وجودم ...برای  تمام سال هایی که کنار هم بودیم و فقط یک عکس و یک خاطره شده بودند  دلم تنگ شد . محکم تر بغلش کردم و تو خواب و بیداری و نگاه متعجبش  گفتم خیلی  دوستش  دارم . سرم رو روی بازوهاش  گذاشتم و  خوابیدم ...و به روزی فکر  کردم که به آلبوم ها و آلبوم های بعدی  نگاه خواهم کرد و باورم نمیشه پسرک اینقدر  کوچیک بوده ... و این همه سال گذشته از این عکس ها ...

از  خاطره بازی ها  که در بیاییم ..میرسیم به اتفاقات اخیر . همسری  یک هفته ای  نبود و من منزل مامان بودم.اینترنت در  دسترسم نبود . دوست هم نداشتم بنویسم چیزی فعلا  .. همسری هم جاش به شدت خالی بود و من حتی دلم نمی اومد  لحظه ای برم  خونه ی  تنها و منتظر رو، ببینم . مامان جون اینها هم نبودند . سفر رفته بودند و تنهایی من بیشتر . کلاس ها هم به شدت وقت گیر و  ارائه و سمینار و اینا رو هم اضافه کنید . پسرک که مشغول عیش و نوش با  بابا بزرگش بود و  اصلا  نمیگفت کو بابام ..کو مامانم !! شبا تو بغل اون ها  قصه میشنید و بعد بغل من به خواب  میرفت ... تا جایی که توان داشت  خودش رو بیدار  نگه میداشت و صبح هم با مامانم میرفت مهد و ظهر بدو بدو  و شنگول  می اومد با مامانم خونه  ...روزی که همسری برگشت با دست های  پر از سوغاتی برای  پسرک و پر از  خوراکی برای  من!!! روزی  فراموش نشدنی  در  این چند سال بود . بهم میگفت جاده بدون تو  تموم نمیشد انگار .. تو نبودی که برام حرف بزنی ..که  نذاری  خسته شم ..که نفهمم کی  رسیدم و  کی راه تموم شد ..که برام شعر بخونی ..که پشت گردنم رو  نوازش کنی موقع رانندگیم ..تو نبودی و من دلتنگت بودم صمیم ..خیلی .. قبلا هم گفتم  همسری  خیلی  اهل ابراز  و قربون صدقه زبونی  نیست ...یکهو میبینی  اومد و محکم بغلت کرد وآروم هم  رفت ..این مدلی  هست بیشتر .این حرفا از  زبون اون خیلی  ارزشمند بود برام . این بودن های  همیشگی ..حس های  خوبی که داشته و  همش رو نمیگفته رو دونه دونه گفت برام . دو سه روز  طول کشید تا دلتنگی مون برطرف بشه . واقعا دو سه روز ...تعطیلی هم بود و در کمترین فرصتی که دست می داد محکم بغلم میکرد ... با خودم فکر  کردم چقدر  حس خوشحالی  و آرامش  ساده و  کم هزینه است ...چقدر راحت میشه به کسی نشون داد  با ارزشترین دارایی ات  هست ...چقدر فرصت ها کم اند برای  این نشون دادن و  چقدر  همه چیز زود میگذره  برای با هم بودن ...و چقدر  مهمه راهی رو بری که به انتخاب ادمی برسه که این همه سال از بودنش  لحظه ای  حس  حسرت و خسارت نکرده باشی  .از اون روز ، قدر  شناسانه تر به  زندگی نگاه میکنم ... به بودن و داشتن چیزهای  کوچیک و بزرگی که شاید تمام سال ها عادی بودند برام و یکهو وقتی  نداشتمشون برای  مدتی  کوتاه ..دیدم چقدر  ارزشمند بودند برام و هستند ...از اون روز به بزرگ شدن پسرک با دقت نگاه میکنم ...به لباس هایی که کوچیک میشن براش با عشق نگاه میکنم و سعی میکنم این روزها فارغ از  این همه مشغله و مسوولیت ..کمی هم زندگی کنم ...دو شب  پیش وسط  هزار تا کار انجام داده ونداده ...با پسرک کلوچه   گوشتی در  قالب کیک یزدی  درست کردیم چون قالب مافین نداشتم  ..از روی  دستور  مجله و برای اولین بار  ..پسرک قبلش بهم گفت اینا رو دوست دارم .برام درست کن مامانی جون ...یک ارزوی  کودکانه و  ساده ..و من کمی  وقت لازم داشتم  تا بشم واسطه ی  برآورده شدن یک ارزوی  یک آدم کوچولوی واقعی  ...با کره و آرد  و نیمی از یک زرده تخم مرغ و دو قاشق آب سرد   و کمی نمک و کمی شکر ..خمیر درست کردم ..دادم ورز داد..با وردنه  خمیر رو صافش کرد و من  آروم فقط به برق   چشم هاش و شادی  زیادش  نگاه کردم ... گذاشتم کج و کوله درست کنه ..نازک ضخیم درست کنه ...دخالت زیاد نکردم ...گذاشتم  لبه های  5 تا خمیر  پیراشکی روهم  با لبه چنگال به هم بیاره ..یک جاهایی خمیر رو پاره کرد مهم نبود ..دست پختش رو وقتی  چشیدم فهمیدم اصلا مهم نبود ...و کلوچه های گوشتی رو توی فر چیدیم و روش  پنیر پیتزا و اویشن   ریخت برام و  پیراشکی ها رو کمک کرد تو سرخ کن سرخ کردیم ...گذاشتم ذوق کنه ... گذاشتم کمک کنه .. و همسری با رضایت و مهر  نگاه میکرد که وقت ارزشمند ساعت 5 تا 9 شب رو به جای  نشستن و به کارهای مهم رسیدن ..به مهم تر ین کار اختصاص  دادم :مزه کردن زندگی با خونواده کوچکم ....با آدم های  مهم زندگیم . 

وقتی  یک ذره فکر  میکنم میبینم زندگی واقعا  همین هاست ..بدو بدو کردن ها ، خاطره ای درست نمیکنه واسه آدم ...من وقتی  میخوام به چیز خوشایند فکر  کنم  خاطره یک عصر بارونی که با همسری چای  گرم و سوهان تازه ی  قم خوردیم میاد تو ذهنم  ، نه ساعت هایی که نشستم پشت میزم و  خوندم و  خلاصه کردم  و نوشتم یا غصه خوردم و فکر  کردم و آه کشیدم ....وقتی  کمد لباسم رو باز  میکنم  و به لباس هام نگاه میکنم یاد تولدها و  خنده ها و شادی هام می افتم اول ...وقتی به کودکی های  پسرکم فکر میکنم یاد شییرین حرف زدنش ..زیبایی  کودکانه و معصومیت چشم هاش ..بامزه بودن و  صورت نرم و سفیدش  می افتم نه یاد  گریه ها و مریضی ها و  شب  بیدار خوابی هایی که داشتم در  اون دوران ..یاد بچگی های  خودم که می افتم بخش  پر رنگش برای من بازی ها و شادی ها و  اتفاقات خوشایندش  هست ... پس اون همه غصه و  مشکل و درد و مساله ای  که تو زندگیم بوده و  هست کجا رفتند؟ چی شدند ؟ چرا اون ها حاضر آماده در  ذهنم  نیست که خودش رو جلو بندازه موقع خاطره سازی ..؟  مغز لذت طلب و  شادی پسند من ( و همه ی ما) هست که اون ها رو اول میفرسته به بخش  یادآوری خاطره ...و تلاش  من برای  پر رنگ نگه داشتن شادی ها  و بستن پرونده های  غمگین در  ذهنم هست که کمکم میکنه حس کنم زندگی خوبی  داشتم همیشه ...آرامش  داشتم و  باز هم به فکر  تجدید و تکرارش باشم ...خلاصه براتون بگم  که این روزها  یک لحظه می ایستم و یک نفس  عمیق میکشم و یک لبخند کوچولو میزنم و دوباره راه می افتم ...مثل نوشیدن یک جرعه چای  داغ در  هوای سرد ...و در  همین فاصله ی  کوتاه، زندگی  میکنم ...زندگی رو بو می کنم ...و مراقب خودم هستم  تو کوچه پس کوچه های  فرعی زندگیم  گم نشم یه وقت ...مراقب خود خودتون باشید و زندگی کردن هایتان شادمانه و  مستدام بادا...