X
تبلیغات
رایتل

بلهههههههههه بلاخره اولین قدم در  راه آموزش زیبایی برداشته و  اجرا شد . من دیشب ساعت حدود یک نیمه شب به وقت ایران ! به تنهایی  کل موهامو رنگ کردم خودم  . این خودم خیلی  مهمه . راهنمایی های  راه دور  دوست گلم  که استاد این کار هست و  مرحله به مرحله شیر فهم کردن من  و دیدن ویدیوهای  آموزشی و  خوندن مطالب  مرتبط و  مصااحبهه ای  حضوری  !! من با افراد سابقه دار  در این مورد بهم گفت که من هم میتونم . یعنی  آرایشگری  رو در  حد  تک یاخته ای  بلدم من!! حالا با همین علم تک یاخته ای خیلی وقت ها هم کارم رو ژیش بردم و  خوب هم شده ولی  خب  مقوله رنگ  و اینا دیگه زیادی داشت به جیب  مبارک فشار  می اورد  این اواخر ... و دیشب  حداقل  یک تراول پنجاهی رفت تو جیب صمیم جون ..بیچاره پسرک بیدار بود  و با تعجب به من نگاه میکرد و  ایش میکرد میگفت مامانی  اینا چیه می مالی به خودت!!؟ آقا حالا بذار  بغل این تعریف ها خرابکاری هاش رو هم بگم ...با سلام و صلوات اویلای  نامبر  تری رو قاطی  اکسیدان شیش درصد  کردیم و  هم زدیم و ضربه ای  هم زدیم و  یکی دو قطره اب  گرم ریختیم توش ( امام از تجربه دوستان!) و بعد زدیم به سرمون ..هنوز برس  سوم رو نکشیده بودم روی  مو که ژیش بند یک بار مصرف  جرررررررررتی  جر  خورد و  موهام ریخت روی شونه و  پشتم ..به به همین  تاتو و خال خالی بودن رو نصفه شبی  کم داشتیم ..دیگه دستکش به دست نمی شد کاریش کرد ..اقا  علیرغم چب کردن اطراف گوش و گردن و  اینا من نمیدونم یک لکه گنده روی  دماغم از  کجا ریخته بود؟ چمیدونستم که  موندگاریش روی  پوست هم زیاده که!! خلاصه با زور و زحمت یه  بیست تا بیست و  پنج دقیقه رنگا موندو   دیدم سرم داره خیلی زیادی  گرم میشه و  بعد هم شستم رنگ ها رو ..آی  کیف  می داد ..هی تو دلم گرفتم خانم  آرایشگر ..کجایی که مشتری پت و متت پرید!! آخه هر  چی  میگفت و از  خودش  اختراع میکرد من که سر  در  نمی آوردم .بعد از  این تحقیقات میدانی  ام!! فهمیدم چقدر کم هزینه براش  در  میاد ..رنگ ایرانی و  اکسیدان ساده و معمولی  یک  ذره درست میکرد و تمام ... خلاصه شستم رنگ ها رو و  اومدم خودمم بشورم دیدم خدای من! این رنگ ها پاک نمیشه . فکر کن تا تمیز کردن لکه رنگ  از روی  کاشی  ها اطلاعات داشتم ولی از روی  خودم نه!  ظاهرا این بخش   بقیه مثل آدم های  نرمال عمل میکردند و  این مشکل براشون پیش نیومده بود .خلاصه آقا لیف بکش ..سر  دماغه رو ..مگه رفت!!!  حالا من فردا چجوری برم سر کار ..به گزینه هایی مثل ترکیب  جوش شیرین و نمک و آب  گرم و  خوابوندن دماغم در  این محلول به مدت بیست دقیقه هم فکر کردم ولی دیدم آدمش  نیستم من!! خلاصه ما بکش  لیفه بکش!! لکه کمرنگ شد ولی روی بازو و پشت و   گردن و اینام خیلی ضایع بود . رد تارهای  مو افتاده بود  و  طرح ابر و باد شده بود!!! خلاصه  دوشم رو گرفتم و  اومدم بیرون  حالا مساله بزرگ اینجاست که امروز  وقت ابرو دارم از  ارایشگرم و  اونم منتظر  مو رنگ کردن من هست!! که کنسله امروز  مسلما  ولی  گوشام رو که میبینه  خب!!  نمیبینه رنگ ها پاشیدن اونجا ..دلش  چقدر  خنک بشه حالا که حقته ..کار  هر  کس  نیست  .. ولی  خب  جسارتا کار من بود  و  چه خوشگل هم شد ..یکدست و  عالی ..هایلایت های قبلی  کاملا پوشونده شد و رنگ موی طبیعی  خودم در اومد ..دستت مرسی  بانو میم  از راه دور  ...

 

دیروز یکی از  دوستام اومده بود اداره مون و انقدر  خندیدیم که حد نداشت ..بهم میگه برو گوشیت رو بیار  عکس مرتیکه رو ببینم چقدری  شده الان!!! ای  جونم .بهش  میگم  راستی  گوشیم رو دیدی  تاچ جدیده٬!! میگه اوه اوه چی شده راضی شدی   عوضش  کنی  ؟ میگم  کل صفحه روش  کنده شده  تهش  جدا شده  وقتی  میخوام شماره بگیرم تمام  محتویاتش رو میبینم!! اصلا لمسی شده اساسی ...دستم رو می کنم تو  حلقش  شماره رو میگیرم ..از این لمسی تر ! دوتایی  غش  می کنیم .میگه خره! بده علی یک گوشی بگیره برات خب!! اصلا به جای   قرتی بازی هات و  لباس و این چیزها خریدن برو  خودت یک گوشی  آدمیزادی  بخر . گفتم اوهوکی!! ببین فرق موضوع در  اینه که وقتی  گوشی  من اینقدر ضایع هست همه میگن آخی . خانم علی  جان چقدر  زن بسازی!! هست ..نازی ...و تو دلشون چند تا تیکه به همسری  می اندازن..وقتی  خودم شیک و خوشگل باشن  میگن به به صمیم  چقدر  خوش لباس و  زیبا هست ماشالهه!!  مرده بود از  خنده ...ولی  در  کل شیر فهمش  کردم که من به واقع از یک گوشی  فقط صدای زنگ میخوام و  توانایی  نوشتن  و ارسال متن . همین .به جان خودم بقیه اش  دیگه برام مهم نیست ..البته از هر  گونه گوشی  زیبا و شیک برای  تولدم که هفت فروردین هست و  همین الان من در  لفافه!! گفتم به همه تون و به اقای  همسر  ایضا!!  استقبال می شود .. دوست گلم مرسی که بعد از مدت ها  اومدی و زحمت کشیدیم و  دیدمت ..جانم ..دلم  تنگ شده برد براش  خیلی . ما انقدر  خاطره داریم با هم که بعد از سلام یک  لبخند گنده همیشه میاد روی  صورتمون . خاطرات کلاس  های  ارشد سال ۸۵  ساعت ۱۰ شب  تو برف و زمستون و  سرما ..شیرینی  خریدن هامون از  تاپ  موند ... پاستیل خریدن های  این دوستم و  ملچ ملچ خوردن سر کلاس!! من هم که دوست نداشتم شیر کاکائو میخوردم و بهشون میخندیدم ... حالا اون ترم دوم هست و به سلامتی از  سد کنکور رد شدیم .بهش  میگم توکی  میخوای  بزایی  پس  ؟ سنت اندازه جد بزرگ من شده!! میزنه تو سرم و  میگه کورس هام تموم شه بعدا!! قربوووووووووونت بشم  که ترای  ترای  گفتنت هم بامزه هست  اینقدر ...نکن این کارا رو با من ..از  پسرک که براش  می گفتم  و حرفاش و  کاراش  دهنش  باز مونده بود  این هوا! میگفت باورم نمیشه ... گفتم همدردیم خواهر! هم درد ....  

دیروز از ساعت ۶ خوابیدم با پسرک  تا خوووووووود  ۹ شب ..انقدر  حال داد . بعد هم بلند شدم ظرف های تمیز  ماشین رو جابجا  کردم و دوباره چیدم  توش  و  شام هم سبزی پلو با تن ماهی  درست کردم.پسرک  یک ظرف  لوبیا خورده و ساعت ۱۰ که بابایی داره شام میخوره  با یک لبخند گنده اومد  و فقط  نگاه کرد به باباش ..خنده مون گرفته بود ..همسری  میگه نگو که شام میخوای!! میگه بگو که شام میخوام!!! پدر سوخته . دو قاشق  خورد و ته ماست های   بابایی  بیچاره رو درآورد و  رضایت داد بره کنار  خرسی  بخوابه! خرسی  کیه ؟ یک قلک پلاستیکی که مهد بهش  داده .  خودش  قلک داره  و  ما یک قلک با طلق که  پول های  توش رو بتونه ببینه و  بیشتر شدنش رو حس  کنه براش  درست کرده بودیم .این خرسی رو کنار  خودش  خوابونده شب . راستی یک گام بزرگ در  تغییرات  رفتار با فرزند این بود که بلاخره به توصیه  مشاور  عمل کردیم و  تمام اسباب بازی ها و  کتاب ها و  دفترها و مدادهای رنگی  دور  از  دسترس و به ازای  ستاره های  کارهای  خوب  اجازه داره ازشون استفاده کنه ...الان به قدری  مشتاق  دیدن و  لمس  چیز هایی شده که قبلا بهشون نگاه نمیکرد که همین سه روز  شروع این برنامه کلی با موفقیت همراه بوده .پسرک خیلی  اسباب بازی هاش رو زود خراب  میکرد ..یعنی  با این که دوستشون داشت ولی مراقبت نمی کرد . بابایی  بهش گفته بود بعد از این به ازای  ستاره ها اجازه داری با یکیشون یک مدت بازی  کنی  مثلا نصف روز و بعد برگرده توی  اتاق ..واقعیتش  در اتاقش رو قفل کردیم و  شب  تو  هال میخوابه  . چون اصلا این اواخر  راضی  نمی شد روی  تخت خودش بخوابه  یا  اگر  می خوابید نصف شب  می اومد توی اتاق  ما . خلاصه الان دلش  ضعف  میکنه برای  رفتن و روی  تخت نشستن حتی! دیشب  گفت بابایی  جون میشه روی  تخت خودم بخوابم ؟ بابایی  هم بازار  گرمی  کرد  و گفت هنوز  اون اندازه ستاره نداری  که  پسر گلم ..انشالله چند روز  دیگه . الان این فسقلی فکر  میکنه چه  جایزه بزرگی  هست اجازهی  ورد به اتاق . تازه به جای  این که قبلا با هر  وسیله دو دقیقه سرگرم می شد و  می انداختش  کنار و بی توجهی  میکرد  بهش  الان کلی با تفنگش بازی  میکنه مثلا  و بعد  مرتب  میذارتش  یک گوشه که بابایی ببره برگردونه سر  جاش و  اجازه ی بازی با وسیله ی بعدی رو داشته باشه . من شب  تا وقتی بخوابه کنارش  هستم و  جالبه اصلا از  جاش  تکون نخورد و  نیومد  کنار ما ..رفتارش  اروم تر و  حساب شده تر  شده  و نق  نق  هاش  خیلی  کمتر .. کلا یکی  دو هفته بود که غر غرو شده بود  و ععل خاصی هم نداشت .  امیدواریم این  دریافت  چیزهای  عادی و  معمولی  در  قبال رفتار  مناسب  ُ موندگار باشه ...  

 

خب  کم کم  موقع خداحافظی  می رسه . دلم می خواد همتون توی  این روزهای  بهاری  فقط به  این سبزی و شادابی  فکر  کنید ..باور  کنین دنیا کن فیکون هم بشه ..یک جایی  جنگ هم بشه ..اوضاع خوب  نباشه هر  چی باشه طبیعت آروم و  مثل همیشه با وقار  به کار  خودش  ادامه میده ..حیفه از  دیدن شکوفه های صورتی و  کوچولوی  درخت های  کنار  خیابون ساده بگذریم ..حیفه زحمت های  شهرداری  با سلیقه ی  شهرمون رو ندیده بگیریم ..حیفه چشمامون رو ببندیم  روی  این  بوی  خوب درخت ..بوی  خوب  یک سال دیگه که بهمون فرصت داده شده شاهدش باشیم ..هیچ کسی  نمی دونه ایا تو همین ایام عید  ما هستیم  یا نه ؟  زندگی  به هیچ کس گارانتی نمیده همیشگی باشه ..زنده بودنمون یک فرصت طلایی هست .میدونیید من فقط یک بار  می تونم بهار  ۹۲ رو ببینم ... تحویل سال ۹۲ رو تو دلم دعا کنم ..اون لحظه برای  همیشه فیکس  میشه و  ثابت می مونه  ..چرا  خوشحال نباشم ... 

 

برای  همه ارزو  می کنم  دلشون گرم باشه به یک نفری که دوستش دارند ..به ادمی که دوستشون داره ..اگر  کسی  نیست برای  این عشق  هدیه کردن ..به ادم های  دیگه لبخند بزنن ..بری  خودشون هدیه بخرند ... با موفقیت تو هر  تصمیم کوچیک برای  خودتون یک گل بخرید ..یک روسری ..یک هدیه مورد علاقه .. اصلا یک سنگ  خوشگل از  کنار  خیابون بردارید بشوریدش و بذارید تو جعبه زیبای کفش مثلا ..بعد  که بازش  می کنید از  این تعداد  زیادموفقیت و سنگینی  جعبه تو مدت کم شگفت زده می شید ... 

برای  همه ارزو می کنم از  جاهایی که گمان ندارند بهشون خیر و برکت و  ثروت  برسه ..ثروت فقط  پول و طلا نیست  ..عمیق باورش  دارم ..انشالله برای  همه تون سالی باشه که شروعش با دعای  خیر برای بقیه باشه ..با یک تصمیم کوچولو  مثلا امروز به تعداد انگشت های  یک دست  لبخند بزرگ بزنم ... میشه ..روز  اول سال حتما فرصتش  پیش  میاد ... 

برای  همه تون ارزو  می کنم منبع نور  و قدرت و  مهربانی  سراسر  کائنات   شما رو در  اغوش  محافظش بگیره ..شما رو با  امنیت  تمام نشدنی  خودش  احاطه کنه .. مراقب  فرشته هاتون باشید ... تنها ماموریتشون مراقب از شما و  خوشحال  کردن شماست .. 

برای  همه ارزو می کنم قبل از  سیزده فرصت  یک کار  خیر  براتون پیش بیاد ... کمک به مادر  خسته از یک سال کار  کردن ..دعوت کردن   خونواده و  دور  هم جمع کردنشون ... غذا دادن به یک پرنده ی  شاداب و  کوچیک ... راه دادن به یک ماشین که عجله داره .بوق  نزدن برای  ماشین های  پشت  چراغ ...دلداری  دادن به یک نفر  یا هر کاری که از نظر شما باعث  خیر و برکت برای  یک موجود زنده میشه ... 

برای   همه تون ارزو می کنم خورشید سال ۹۲ با گرمی  تمام روی  زندگی هاتون بتابه ...خورشید سلامتی و  برکت و فراوونی ..خورشید رابطه های  گرم و  ادم های  نازنین و دوست داشتنی ..براتون ارزو می کنم  اگر  از کسی  دلگیر  هستید بهش یک تلفن بکنید و  معمولی و ساده احوالش رو بپرسید و بگید فکر کردم بهت زنگ بزنم  و حالت رو بپرسم ... براش  ارزوهای  خوب   کنید حتی اگر  امکان تماس باهاش رو ندارید ... ارزو می کنم  دغدغه هاتون  کمتر و کمتر و  فرصت های  زندگی  کردنتون بیشتر و بیشتر باشه ... ارزو می کنم بتونید یک تعطیلات عالی رو با کسانی که دوستشون دارید بگذرونید و  اگر  خدایی  ناکرده کسی  و عزیزی  از  کنار شما رفته ارزو می کنم  بهترین های  ممکن برای  اون و برای  شما اتفاق بیفته و  دست خدا همراه همیشگی  عزیر  مسافرتون باشه ...  

برای  همه تون خونه های  بزرگ و  پنجره های پر  نور و  دل های  اروم و  متوکل به خدا ارزو می کنم .. آرزو می کنم  وام و  ها و قبض ها و سر رسیدها و  چک هاتون اون قدر راحت و ساده و  مثل اب روون  پاس بشه و  پرداخت بشه که با تعجب  بگید  خدایا از  کجا ؟ داری  چکار  میکنی با من امسال ؟ و اون لبخند بزرگ رضایتتون رو همه ببینند ... 

برای  همه تون ارزو می کنم یخچال هایی لبریز از  نعمت و سلامتی و  غذاهایی که با عشق درست شده اند ...کمدهایی  پر از   لباس هایی که اندازه تون هست و برای  خریدن هر  کدوم کلی  خوشحال شدید و در  مهمونی های  گرم قراره بپوشید .. خونه هایی  سرشار  از  حس زندگی و  تمیزی و  رضایت و  گرمی ...کیف های پر  از  عیدی های  سورپرایزی و  زیاد و  با برکت ...و لب هایی که مدام  امسال تکرار می کنند : من روز به روز  خوشبخت تر و خوشحال تر  هستم امسال ... 

 

بهار  مبارک و ایام به کام . 

تا سال جدید . 

  

حافظ  گشوده ام و چه زیباست فال تو ... 

حتما قشنگ می شود  امسال  حال تو ... 

با آن زبان فاخر و ایرانی  اصیل  

فرخنده باد روز و شب و  ماه و سال تو ... 

 

 

ارادتمند : صمیم  

 

به کامنت ها بعد از  ۱۷ ام جواب  میدم ...وقتی برگشتم ...

 هنوز  دستم به پست خداحافظی آخر سال نمیره ..انگار  وسط یک مهمونی  دوستانه باشم و   یکی از  بیرون بوق بزنه  که یعنی دیر  میشه ها .بدو ...  کلاسم هم از  اول این هفته دیگه تعطیل شده . ما قبل از  سال تحویل  انشالله  در  مقصد  خواهیم بود .یک سفر طولانی که کلی منتظرش بودم و  خوشحالم دو هفته ی  کامل قراره خونواده ی سه نفری ما کنار هم باشن . قبلا هم گفتم  که لحظه ی تحویل سال  در  تمام عمرم برای من یک چیزی شبیه انتظار  پشت در  اتاق عمل  بوده ..یک انتظار سخت ..یک سنگینی  شیرین ..یک  حسی که دقیقا یک ثانیه بعد از تحویل سال  تموم میشه  و جاش رو یک سبکی ..شادی و آرامش  می گیره .امسال اولین سالی هست که من استرس  خونه تکونی  ندارم . دارم روی  خودم و خوشحالی هام فکر می کنم. یک جورایی  فرصت شد چه بهتر و اگر هم وقت نشد  کم کم کارهای  مونده  رو اون طرف سال و بعد از  تعطیلات انجام میدم ..این که توی  سر من کردند از بچگی که باید  زیر کابینت ها برق بزنه وگرنه عید نمیاد تو ی خونه!! حتی اگر به قیمت خستگی و پوست پوست شدن دست و  خشکی  پوست و  خراشیدگی و  هول کردن و  شاهد استراحت بقیه و  دوندگی  خودم بودن  باشه ...و این که  من اخرین سهم رو  در  خونه مون از  استراحت باید داشته باشم   نزدیک های  عید که میشه یک تهاجم فرهنگی بوده و بس .یک کار  زیر پوستی روی  مغز  من ..یک شستشوی  مغزی ..امسال  دهمین سالی هست که با همسرم  کنار هم و چشم در  چشم سال رو تحویل می کنم . این نتیجه ی  ده سال تحمل استرس  هنگام  تحویل سال  و برق افتادن همه جا هست نه تنبلی و از زیر کار  در رفتن من  ..میدونی منظورم  مخالفت با زحماتی که همه مون توی  خونه  هامون کشیدیم نیست .. که مطمئنا بهره از  زیبایی و تمیزیش رو اولین کسی که میبره خودمون هستیم ...منظورم مخالفت با  بها ندادن به خودمون هست . من دارم کار  می کنم... وقت برای  سلامتیم میذارم و همه ی  خونواده ام  مستقیم حالش رو می برند بی تعارف ..چه اون بچه کوچیکه که چشمش بهتر از عقلش کار  میکنه چه همسر   چه  اطرافیان ..خب فرق زیادی بین من و همسر  نیست ... امسال در  حد تمیز  کردن کمدها و کشوها و وسایل همسری و  مرتب کردن همه جا  بود  کارهای من ..تراس  رو  اگر وقت نکنه همسری  نخواهم شست ..کار من نیست ... کتابخونه مون رو اگر فرصت نکردم  گردگیری  نمی کنم..اون ها فقط  کتاب های من نیستند ... حمام رو برق  نخواهم انداخت چون برای ریه هام خوب  نیست بوی  شوینده قوی ...چه کاریه ؟ بعد از  تعطیلات وقتی  تب  بازار داغ کارگر  عید  کمی فروکش  کرد به راحتی با کمک  یک نفر همه جا برق می افته ..گاز رو حتما برق  می اندازم ... تو کابینتی ها رو قراره عوض کنم که خریدم و گذاشتم کنار ..این روزها من عصرها با همسری  می رفتیم بیرون ..برای  خودم کفش خریدم .. وقت  مشترک و با ارزشمون رو گذاشتیم  با هم یم ساعت چرخیدیم ..من ایستادم..همسری  خم شد و  کفش رو اماده کرد برای  پرو و دستم ر روی شونه اش گذاشتم به جای  این که روی  زمین خیس   کف آشپزخونه بذارم و بهم خندیدیم به جای  این که توی دلم حرص بخورم وایییی ا ین همه کار مونده و  همسر وقت نداره کمک کنه و  من دست تنهام ... خوشحالی رو از  خرید  سریع و  مطابق میل  دوتایی مون دیدم در  چشم هاش ...بدون این که ازش بپرسم چقدر   می تونم هزینه کنم رفتم برای خودم پنکک و  رژ گونه ی  با تم طلایی  خریدم ..ریمل  و  تمام تجهیزات رنگ مو ...و ایستادم کنار  تا همسر  حساب کنه و  من مشغول تمیز  کردن خاک های زیر  کمد  پسرک نبودم و  حرص نمی خوردم  چرا یک کارگر  خوب  پیدا نمیشه این روزها .... عصرها خوابیدیم ..بوی بهار رو توی ریه هام کشیدم ..صبح  روز  تعطیلم از ساعت 7.30 تا 9 با پسرک تی  حیاط  فوتبال بازی کردیم ..صدای  خنده هاش ..بدو بدو کردن هامون ..شوت نکن ..حالا مامان میزنه ... گل ..گل ..رفت تا  اخرین طبقه ی  خونهی بلند روبرویی با شیشه های  دو جداره و ضخیم و  ادم هاییی که تند و تند دور  خودشون می چرخیدند  و  تمیز  می کردند و کمرشون رو صاف  می کردند و چشم هاشون خوشحال نبود .... 

امسال  سال تصمیم های  اینچنینی من هست ..دارم تمرین می کنم... به همسر  پیغام   دادم دو روز  که برام فلان مدل تاپ رنگی رو بگیر ..علامت سوال فرستاد روز  اول  !!! روز دوم گفت برای  چی ؟!!گفتم لازم دارم خب ..ببین نرفتم خودم تنهایی  سه سوته بخرم ..رفت بازار ...رنگ ها رو دید ..تموم اون لحظات به من فکر  کرد و به خواسته ام و شب با دست پر  اومد ..یک تاپ بی نهایت زیبا و ساده که با  جین مشکی جلوه ی  زیبایی به من می داد ...من خودم رو در  ذهن او  پر رنگ کردم ..غذاهای  مورد علاقه اش رو درست کردم به جای بدو بدو و خستگی  خونه تکونی ..خیلی  خوبه که آدم این کارها رو از قبل از اسفند شروع کنه که انشالله سال بعد حتما .رژ  قرمز  پر رنگ و خوشرنگی  خریدم ...با خودم مهربان تر بودم ...و بعد وقتی روز  تعطیل بعد از خرید رسیدیم خونه  و به همسری گفتم برات سوخاری درست کنم و  با تعجب گفت میتونی سریع اماده کنی ؟  و نیم ساعت بعد قارچ و مرغ  و سیب زمینی سوخاری و سرخ کرده با مخلفات آماده شد و همسری بر  عکس  همیشه وسط کار  اومد تو  اشپزخونه و  دستش رو دور  کمرم گذاشت و منو چسبوند به خودش و گفت  مرسی  عزیزم ..که خسته بودی  خودت ..و یک برگ بزرگ موفقیت من بود ..که نشون میده ارزش  گذاشتن برای خودم چه زود باعث تغییر و یاد اوری به بقیه میشه که  این خانم هواش رو داشته باشید ..به خودش  اهمیت میده ..خودش رو خسته کارهای  بقیه  ادم ها نمی کنه ... 

امسال نبودن ما در  روزهای  عید  کمک بزرگی  کرد که بر  احساسات به اشتباه زنانه خودم غلبه کنم ...و تصمیم دارم سال بعد  مدیریت بیشتری روی  وقتم داشته باشم ...روی  تمیزی و  دوست داشتنی تر  کردن خونه مون ... همسر با دقت مراقب  تمیزی  اتاق کارش هست ..(چه عجیب ) و  کسی  نیست یکسره دنبال آدم های   خونه را ه بره و  بهشون تذکر  بده جمع کنید لطفا ..و خودش هم خیلی  مراقبه چون بیشتر از  همه شلوغ کاری ها مال خودش بوده!!!!  امسال سال تعهد برای  خوشحالی ..رضایت ..اهمیت دادن به خود ... یاد گیری  هنرهایی که به سلامتی و زیبایی   خود  ختم بشه ...آشپزی سالم ... مهمونی ها ی  صمیمی و دوری  از  ادم ها و حرف هایی که انرژی های خوب و شاد رو از  آدم می گیرند ..هفته قبل کسی از من خواست به یک نفر دیگه بگم کمتر آزار بده این بنده خدا رو ...عذر  خواستم ..و رک و مستقیم گفتم وقت این کارها رو ندارم ..که مشغله های خودم رو دارم و  دوست ندارم نزدیک این موضوعات بشم ...و یک نفس بلند ..آخیشششششششششش .از یک دنیا حرف و  گله و  درد دل!! و  اینا راحت شدم با یک نه ...همسری  شدیدا تشویقم کرد و حمایت که بسیار  خوب برخوردی  هست و مانباید اجازه بدیم کسی  مسائل خودش رو به زندگی ما ..آرامش و   حوزه اعصاب ما وارد کنه ... امسال و روزهای  اخر سال  صرف  تمیرن کردن برای  کوتاه کردن مکالمات ..استفاده از  وقت  در  مسیر رفت و آمد ..بازی و شادی بیشتر با همسر   پسرک ... استراحت  دادن به خود بود . من در  این مدت شب  ها شده که زودتر  از  همسری  خوابیدم و  پسرک رو به اون سپردم چون  حس کردم این بیدار موندن  من رو صبح کسل می کنه ... تاکید روی  صرف صبحانه حتی شده 15 دقیقه با همسر و  حرف زدنی جز سلام ..چای میریزی برام ؟  من رفتم  مراقب خودت باش  داشتم این مدت ...خریدهای   خاصی رو خواستم همسر بکنه تا متوجه بشه شرایطی دارم که نیاز به استراحت  دارم  بیشتر ... از  پسرک خواستم بیاد و کمرم رو ماساژ بده  تا یاد  بگیره باید مراقب  مامان باشه همیشه  و  تلاش کنه خستگی رو از   تن مامان در بیاره ... شام بیرون بودیم یک شب و من جز سالاد و  دسر که دوست دارم خیلی  هیچ چیزی نخوردم و احترام به خودم ..به بدنم ..به وقتی که صرفش  کردم رو در  یک ویترین بزرگ به خونواده ام نشون دادم ...   

امسال سال  قدر  خودم را می دانم  هست . سال تحسین و دیدن خوبی ها وحسن های حتی کوچک  همسر ..وقت گذاشتن بیشتر برای ارامش  خونواده  و سال دوری کردن از  هر  چیزی که حس بی اهمیتی به آدم میده ...   

امسال سال شکستن چارت سازمانی  خانوادگی از  پیش تعیین شده برای  زن خانه  و  تدوین چارت مناسب با وقت ..انرژی و  خواسته های  مشترک افراد خانواده هست ... 

سال  دولت و  مال و فراوونی و کشف  گنج های  پنهان زیر  مار  هست ..سال کشف  خود و  چیزهایی هست که باهاشون خوشحال میشی ..مثل  خوردن بستنیخامه ای  ولو شده سه قاشق از  بستنی  همسری و  چشم های  خوشحالش ...و  کشف  خودت از  نگاه بقیه ... 

 

 تحویل این سال رو برای  همه با خوشحالی و  هیجان و شوق و ذوق زیاد آرزو می کنم ..  

روز و روزگارتون  بهاری ... 

هستم هنوز .

 

امروز پسرک مراسم جشن نوروز دارند . از صبح مهد تعطیل بوده و  پسر کوچولوی  کپل من فته خونه ی  مامانم . شب قبلش  هماهنگ کرده بودم و صبح بابایی برده بودش  اونجا . صبح ساعت ۱۰ که زنگ زدم اقا داشتند  خونه رو جا رو برقی  می کشیدند!! و بابابزرگ هم خواب ! ..کلا خونه مامان یک جور  آزادی های  خاص و قوانین خاصی  داره برای  پسرک . یادمه از  بچگی  عشق بالا رفتن از  نردبون سه طبقه مامان اینا رو داشت  و هنوزم داره . کلا عاشق بلندی  هست و  البته اگر  از  ترسی که یک مدت تو حدودا یک سالگی  از  ارتفاع داشت (بخاطر  دو سه بار  پرت شدن از  روی  اپن با مخ وسط آشپزخونه یا از روی  تخت و اینا!! خخخخخخ) فاکتور بگیرم کلا ارتفاع رو دوست داره  بر عکس من!!! و عاشق حموم رفتنه اونجا  و شکلات خوردن که خونه خودمون  کنترل شده است و بازی با سه راهی برق و اینا!!

فک کن به بچه لپ آویزون ما نقش سکه عید رو دادند!!! قررررررررررربونش بشم گردالی  مامان !! دارم رژیمش  میدم کمتر  پلوی  خالی بخوره ..پلوی  خالی  ها!! بدون هیچی روش!! جل الخالق! بهش میگم مادر  جان! این شیکم جنابعالی  داره میره تو  دماغ دهن من وقتی  می ایستی!! مراعات کن  دیگه!  میگه مراعات یعنی  چی ؟ یعنی  پلو نخورم؟!!میگم نه ...بخور ولی  الکی  نخور ..به صدای  شکمت و معده ات  گوش  کن هر  وقت گفت کافیه دیگه نخور!! بچه سه ساله ، ما رو اسکول کرده از  اون روز ...سر  میز  میبینم موقع شام رفته زیر میز و  هی  خم شده و  ادا در  میاره ...میگه جان ؟ بلند تر !!! ...میگم چی شده مامان  ..به خودش میگه باشه!! مامان شکمم  گفت  هنوز  کافی  نیست ..بازم بخور . چند دقیقه بعد باز  میگه باشه ..باشه ...الان میدم بهت ..میگه دلم گفت آب  میخوام ..دارم خفه میشم!!! ما هم با قیافه ی  هالوها داریم  نگاش  می کنیم!!  خدایای  حالا مامان ما بچه بودیم می گفت الهی  بچت سرت بیاره!! همین بلاها رو!! ولی  نه دیگه این ورژنش رو!!! همسری  هم میگه خوشم میاد  کپ خودته!!  جنس  خودته فقط ..دلقک و  شکمو!!!  

از مهد گفتند برا ی مراسم کت و شلوار و پیراهن سفید!! تن بچه کنید .  ما هم پیغام دادیم  شرمنده! بچه ما تا به این سن کت و شلوار  نداشته و نخواهد داشت ..بچه خوش هیکل و کپلی ما تیپش فقط  اسپرته و  لا غیر ...پیغام دادند این آدرس  مزون  مورد تایید ما! برید  کرایه کنید!!  اکههه هی! بدم میاداز  کرایه لباس...خب چاره نبود .  رفتیم کرایه کردیم و سایز اقا رو داشتند خوشبختانه!! و اومدم پیراهن سفیدش رو شستم و دارم شلوار و لباس رو اتو می کنم که مثل جغد میاد میشینه بالای سرم که این چیه روی  اتو!!  میگم کاور  اتو هست که لباس هامون برق  نیفته روش . میگه  چرا برق نیفته؟ میگه خب  لباس بخاطر  گرمای زیاد  اتو ممکنه نازک بشه .یک وقت لکه دار بشه ..برق بیفته و از این توضیحات ..بلند شده داره میره ..میبینم روی  لباسی که دسته گل کردم یک دوده سیاه روی  جیبش  افتاده!! حالا این وسط  بین گفتگوی آموزشی  ما از  کجا دوده پرواز  کرده و  اصلا دوده کجا بود  توی  خونه ی  ما و اینا رو دیگه نفهمیدم ... 

 

وایییییییییییییییی بچه ها یک چیزی بگم ....یادتونه قبلا سایزم رو گذاشته بودم .خب  من راستش  قبلا هم گفتم که از  معرفی  کلاس ورزشم  معذورم .اون جای قبلی با این که خیلی  من مربیش رو دوست داشتم ولی  خوشحالم به هیچ کس معرفیش نکردم! چون برخورد با مشتری  در  حد صفر ..یعنی  فقط به شمابه چشم کسی که پول براشون میاره نگاه میکرد مدیر اونجا و چیزی به نام درک عواطف و مسایل شما ..همراهی ..کمک..و اینا اصلا وجود نداشت .. کلا جو سنگین بود  علیرغم این که من به شخصه خیلی  اجازه نفوذ انرژی های  منفی  اون جا رو به ذهنم نمی دادم...ولی ..ولی  الان این کلاسی که میرم آمادگی جسمانی هست ..5 دقیقه با خونه مون فاصله داره. خیلی  مربیم رو دوست دارم . تموم تلاشم اینه که با تایم اون هماهنک گ بشم بعد دیروز  میبینم بعد از  16 روز  فقط کلاس  ایشون رو رفتن و تموم روح و  جسمم از  این ورزش و خوبی هاش  سراشر شدن   سایز  دور  کمرم کم شده ..اونم چقدر ؟  ده سانت !! باورم نشد  اول . مربیم بدون این که  سایزهای قبلیم رو ببینه  روی  یک کاغذ سایز جدید رو  نوشت و بعد  وارد  برگه مخصوص  سایز من کرد ..یعنی  مثل بعضی جاها اصلا ندید سایزه چند بوده که شل و سفت بگیره متر رو ..شنیدم بعضی  جاها از  این تریک ها میزنند یک وقتایی!! خلاصه دور  گردنم دو سانت ..دور  کمرم دههههههههههههههههه سانت ...حالا اگه بخوام سایزها رو در  این مدت حدودا 5 ماه بگم  اینطوری  میشه :  

 دور  کمر   96-------93-------91----- تو این دوره جدید :  92---------82  

دور شکم : 99-------97------94------تو این دوره جدید :  94----------92   

 

خب  تجربه ی  من نشون داده باید  مراقب باشم . تو همون روز برفی  آش  درس کردن یک دفعه با آش  خوردن سایزم رفت رو ویبره که با دو شب شام خیلی سبک خوردن جبران شد ..ترو خدا نگید  خوششششششششششششششش به حالت ... چه راحت لاغر  میشی!! واقعا  ر نگ لبو  میشم  بعد از  ورزش  هام ..ساعت خواب عصرم  رو گذاشتم برای  این کار ...گاهی  مربی  میگه صمیم ...صمیم ..فقط  یک دور  دیگه ... ومن همش به خودم دلداری  می دم که الان  میشه یک دور ..میشه یک دور ..از تو ایینه بهم میخنده مربیم و میگه نکگاش کنین ..از صبح سر  کار بوده ..ببین خنده هاش رو ...بپر ...بپر بالا .. خم شو ...دراز  نشست ..یک ..دو ....پونزده ...سی ... و من همش منتظر  اون کف قشنگه آخر  کلاسم به افتخار  خودمون ..و بعد  یک حس رهایی و  شادابی  خاص ..از  لای  تمام موهای  سرم  عرق  چیکه میکنه ....لباسم رو انگار اب  کشیدن تنم کردم ....می ارزه ..همش  می ارزه که من  روز به روز  زیباتر و  زیباتر  میشم ... مهرسا منو غافلگیر کرده حسابی و نوشته که  این صمیم در  مورد خودش   دروغ میگه ..اونقدر  هم چاق  نیست ..البته به نظر  مهرسا بعد از دیدن یک عکس  تمام قد ،من اصلا  هم چاق  نیستم!!   خدا روشکر همین الان هم  با وزنی  حدود 15 کیلو بیشتر  از بعضی بچه های  کلاس  باز هم سایز و  هیکلم ازشون بهتره ..یعنی  کشیده تر  به نظر  میام . ولی  خب  من ایده آلیست سخت گیری  هستم . غلو کردن هام از  اون طرفه معمولا!!  

امروز  خیلی  خوشحالم ...خیلی ...از  این که به تصویر بانوی  زیبای  دوست داشتنی و خوش اندام و  موقر  ته ذهنم نزدیک تر و نزدیک تر  میشم خوشحالم. یادم باشه یک عطر  خوشبو برای  خودم کادو بگیرم .این روزها دلم یک عطر  خوب  میخواد . سایهه ای  خوشرنگ و  شادی آفرین ..و یک رژ  خونخوار!!!!  

 

دیشب شام ساعت 6 نصف بشقاب  خورشت قیمه بادمجون دست پخت مامان جون رو خوردم ...واییییییییی آخه بشر  تو چطوری  این ها رو اینقدر  میتونی  خوشمزه درست کنی ؟  بعد هم راحت روی  مبل لم دادم و گفتم دهههههههههههه سانت صمیم .. فکر  کن فقط!!  به نظرم  سلول هام با شنیدن این جمله شرمشون اومد  برنج خورشت ها رو چربی کنند بچسبونن ته انبار!! همش سوخت به نظرم ..صبحانه ها هم با همسری  پنیر و گردوی  خوشمزه خودم رو میخورم و گاهی  کره قاچاقی  هم  می زنم  لای  لقمه ام که چشمم گشنه نمونه ... به جان خودم گشنگی   نمی کشم اصلا ..فقط امید میدم به خودم ... 

 

صمیم ..مرسی که توجه میکنی بهمون...به همه مون ... هم هی  تلاشمون اینه که تو سالم تر و  زیباتر بشی ...ادامه بده ..بچه ها  همه هوات رو دارند (همین الان این پیغام از طرف  بدنم..سلول هام .. اون ته ته های  جسمم بهم رسید ...سلول های  دوست داشتنی و با شعور و با درک ...دوستتون دارم ...)

 

پنجشنبه ۱۷ اسفند برفی بی نهایت زیبا و غافلگیر کنده اومد  اینجا .به حدی  نرم وآروم و پیوسته که انتظار نشستن به اندازه ۳۰ سانت رو من یکی  که نمی دادم . خوشبختانه اون روز مرخصی بودم و وقتی  پسرک با بابایی رفت مهد ( روز  های پنجشنبه مخصوص بازی  هست و پسرک مشتاقانه منتظر این روز و بردن اسباب بازی مورد علاقه به مهد) من هم گفتم خب  امروز  دیگه میرم سراغ آشپزخونه  و تو  کابینتی ها رو عوض می کنم و  مرتب  کردن و شستشوی  کاور  وسایل و  این کارها .  هنو ز ۵ دقیقه نگذشته بود که همسری زنگ زد که صمیم جان  اگه میتونی  همین الان برف  پله ها رو تمیز کن تا یخ نزده که دیگه سخت هست رفت و آمد و مرسی و  خداحافظ . من هم شال و کلاه کردم و با  دمپایی  مردونه سفید بدون جوراب!! رفتم خاک انداز رو برداشتم ..ساعت  هشت و نیم صبح بود . خلاصه یک راه عبورو مرور!!  از  روی  تراس باز  کردم و رسیدم به پله ها .یکی یکی  پله ها رو تمیز کردم و  دستام هم یخ زده بود بدون دستکش و پاهام قرمز  شده بود .حالا چرا بدون جوراب رفته بودم ؟چون  همه ی  جوراب  های  زمستونیم رو ریخته بودم  دور  در  خونه تکونی  کشوهام  هفته قبلش  آخه کهنه شده بودند و  فقط  جوراب شیشه ای  داشتم تو  کشو!! بعد  دیدم  حیاط خیلی  پر  از برف  هست و سرهنگ طفلکی  گناه داره با اون سنش و قلبش بیاد همه رو  پارو کنه . از  لای  برف های   سفید رفتم سمت اتاقک گوشه حیاط و  پارو رو برداشتم و  شروع کرده به ریختن برف ها داخل باغچه ..و هی به تلی از برف  و  نرگس های زیر اون نگاه میکردم و  میگفتم انشالله سبز میشید دوباره .آقا یک ذره که پارو کردم برف ها رو  رفتم در  حیاط رو باز  کردم  و به کوچه نگاهی  انداختم ..در  سکوت و آرامش و فقط  ته کوچه دو نفر  داشتند برف  های  جلوی  گاراژ رو تمیز میکردند ..من دفعه قبل که برف اومد  خیلی اذیت شدم یعنی   تا مدت ها شاید نزدیک یک ماه به علت این که رفت و آمد  در  خیابون ما کمتر  هست و  تقریبا فرعی  حساب  میشه این یخ های  ضخیم و افتاب نخورده حرکت رو سخت میکردند برامون .با پارو و بارونی قرمز و شال صورتی و دمپایی  مردونه سفید!! بدون جوراب  رفتم وسط کوچه و شروع کردم به برف پارو کردن ..جلوی  خونه خودمون . .و  ۵۰متر  سمت راست و سمت چپ  و  جلوی  خونه همسایه کناری  که یک پیرمرد مهربونی  هست که همسرشون سال گذشته فوت کرده و  حتما براش سخت هست پارو کردن ...و وسط  خیابون رو ه میک راه درست کردم و  دیگه همین طور  عرق میریختم ..آقا ساعت ۱۰ هم باشگاه داشتم ... هی  حساب  میکردم خب  اینطوری  کمی ورزش هم کردم ..مف دستم می سوخت ..یه چیزی شبیه تاول داشت میزد و  وقتی اومدم تو خونه و  حیاط به اون بزرگی رو پر از برف  دیدم یا علی گفتم و  از  روی  تراس  خانم سرهنگ و پله هاشون شروع کردم به سمت راه میانی به وسط  حیاط . برف ها  زیاد بودند و من هر بار  هی ..هی  می گفتم و  از  یک متری برف ها رو پرتاب  میکردم به سمت باغچه ..صدای  خانوم سرهنگ اومد که میگفت صمیم خانوم ..نکن عزیزم ..سرهنگ میاد پارو میکنه ..گفتم به ...سر و مر و گنده  ما هستیم بعد سرهنگ بنده خدا بیاد ..آقا  وسط های کار  حس  کردم کمرم خیلی راحت صاف  نمیشه!!! میدونین با خودم گفتم این برف  ادامه داره و ممکنه اصلا کسی نبینه که خیابون کمی  تمیز شده ولی  مهم اینه که من امروز  پنجشنبه این هدیه رو  با پست اکسپرس  فرستادم برای  تمام رفتگان و درگذشتگان مون ...بر گ سبزی است تحفه ی  درویش ...چه کند بی نوا ندارد بیش ...خلاصه نیمی از  حیاط که تمیز شد و یرگشتم بیام روی  تراس  خودمون رو هم  تمیز کنم دیدم روی  پله ها اونقدر برف  نشسته که انگار  نه انگار  من همین چند دقیقه قبل  تمیز کردم ..خندیدم و گفتم  خب  حالا برف کمتری رو باید تمیز کنم تا برف اون موقع صبح ..بالا که ر سیدم دیگه به سختی  راه می رفتم ..دستم خشک شده بود ..سریع اومدم داخل و یک چای  دارچین  داغ برای خودم درست کردم و   دیدم ...وای  خدای من ساعت ۱۱  شده!!!  یعنی به عمرم این همه برف پارو می کنیم ..نشده بودم ...کلاسم !! ای  داد ...جستجوهای  بعدی من نشون داد  برف پارو کردن حدودا ساعتی  ۳۰۰ یا ۳۵۰ کالری  می سوزونه  و من چیزی  حدود ۷۰۰ کالری سوزونده بودم  مجانی!! دستم رو با اب  گرم ماساژ دادم و  دیدم نمی تونم اصلا کار بکنم و  خونه تکونی  کیلویی  چنده!! برای  مامانم که تعریف کردم میگه غیرتت به خودم رفته!!  میگم آخییییییییی!! پس  چرا بچگی  هام که یادمه  به ما دونه ای  یک تومن میدادی آجرهای   بیرون خونه  رو بیاریم توی  حیاط برای بنایی سر کار  عالی!!   غیرت!!!؟  میخنده و میگه اون برای  این بود که مزد مجانی  از کسی  نگیرید و یادتون باشه پول در آوردن راحت هم  نیست  همین طوری!! مرسی  واقعا ! 

ظهر  هم برای  ناهار آش  رشته درست کردم که جای  همهگی   خالی!! از بس  شور شده بود   نفری یک پیاله خوردیم و در  سکوت  عمیق همه به چشم های  من نگاه کردند!! همسری و پسرک ...جاتون بیشتر  خالی  هیییییچ چیز  آماده دیگه ای  جز  نون پنیر  هم نداشتیم !   همه لذت بردند!.من هم تا قبل از  ناهار   و در  تنهایی برای  این که از نبودن پسرک عذاب وجدان نگیرم  رفتم اتاق  خودم و خودش رو مرتب  کردم و اتاق کار رو هم دسته گل کردم .بعد جاروب رقی  کشیدم مرتب و خوشگل و یک پرده سفید هم زدم جلوی جاکمدی!! ته اتاق که وسایل کامپیوتری  اقای  همسر  همیشه  از دور  تو چشم میزد .شام هم به جبران ناهار شور  ظهر یک لازانیای خوشمزه درست کردم و وسط هاش یادم اومد ای  داد بیداد!! همسری که لازانیا رو غذا نیمدونه وس یر  نمیشه اصلا!! بعد با خنده و  کمی  شیرین کردنچشم ها و لبخندهای  درون چشم ها!! رفتم کنارش و گفتم قربونت بشم لازانیا  درست کردم آههه ..انگشت هات رو هم میخوری ..اگر  دوست نداری  بگو شام چی برای  تو فقط!!  درست کنم ؟!!  نگاه (خودتی !!) بهم انداختند و یک برش لازانیا نوش جان کردند و  پسرک هم یک برش و  صمیم جان چون رژیم دارند و  از طرفی  به شعور سلولی بدنشون هم مطمئن هستند سه برش  کامل !! همش هم تو دلم میگفتم من خیلی  خوشبخت و  خاص  هستم که هر چی  میخوام میخورم و  یک ذره هم سایزم عوض نمیشه ...مرسی  بدن مهربونم ..مرسی  لازانیای  خوشمره که اومدی  توی  ذهنم ..مرسی  خونه ی  تمیز که نگات می کنم کیف می کنم..مرسی آشپزخونه ی  صبور که  منتظری  اولین فرصت  تمیزتر بشی ... بعد هم ساعت نه و نیم شب  غش  کرده و  سه نفری  دراز به دراز روی  تخت خوابیدیم و کسی نبود بچه را ببرد اتاق  خودش  و  ایشون هم تا  یک ساعت بعد کیف کردند از  حضور در  کنار   والدین محرتم و بعد هم به تخت خود منتقل شده و تا صبح کله ی  سحر ساعت هفت صبح خوابیدیم .. 

روز  جمعه  هم  با صدای  قوقولی قوقوی  پسرک از  خواب  بیدار شدیم .وقت هایی که بچه زودتر  از  ما بیدار میشه میاد و صدای  خروس  در  میاره میگه بلند شین ..افتاب  اومده ..وقت کار و  گندم کاشتنه ..وقت درو هست!!! ما هم بیدار  شدیم و بنده بساط صبحانه رو آماده کردم و  ظهر هم رفتیم خونه ی  مامان دعوت بودیم برای  ناهار ..پسرو و دختر  خاله به  حدی  بازی و شادی  کردند که این بچه دقیقه ای  چشم روی  هم نذاشت ...عصر هم همون جا بردمش  حمام و ساعت حدودا هشت بود که می خواستیم برگردیم خونه و  آقا کوچولو هم بعد از سه بار  عصرونه خوردن در   حال غش کردن بودند که یکهو رو به من میگه مامان پلو میخوام ..شام نخوردم که!!! یا خدا! حتی یک دونه برنج هم نمونده بود تو قابلمه چون به عنوان عصرونه تناول کرده بودند مادر و بچه!! مامان اینا هم تا حد ممکن شام سبک میخورند ..به مامان با گردن کج میگم چیزه ..ماکارونی  داری مامان ؟ میگه آره یک مشت  پیچ پیچی  مونده ..من هم سریع شروع کردم به درست کردن شام آقای  محترم !! و به مامان میگم برای شام  شما چی درست کنم مامان جان!!خیلی  خونسرد میگه هیچی!! ما شام نمی خوریم که!! خب  معلومه مامان از بس  خسته شده از  دست این بچه ها امروز که داره ثانیه شماری  میکنه بچه ها جمع کنند برن  دیگه بابا مردیم از  دست شما!!!! از اون طرف  می دونم که بابا بعدا غر میزنه چرا بچه ها شام نخوردند و از  همه مهم تر من الان این وقت شب با یک عدد همسر  گرسنه و یک قابلمه اش  شور  چی خاکی به سرم بکنم!!؟ هیچی دیگه سریع سیب زمینی  سرخ کردم بارب   روش هم تخم مرغ زدم و  اونقدر  خوشگل شده بود ..اوردم همسری و بابایی و بچه خوش خوراک میل کردند و بقیه ماکارونی ا رو هم برای ناهار فردای پسرک آوردم خونه ... مامان اصلا تعارف  نداره با آدم و  جالبه وقتی  دید من ممکنه ناراحت بشم اومد و شام خورد و من هم گفتم بذار یک ذره از شعوور سلولیم یاد بگیرم!! و من هم شام نخوردم و مراعات کردم چون عصرش  ته دیگ برنجی با خورشت قورمه سبزی روش!! خورده بودم و  سیر بودم شکر  خدا ...توی راه برگشت هم آقای راننده آژانس  یک  ماشین خیلی  خوشگل به پسرک هدیه داد به پاس  قرآن هایی که دفعه قبل براش  خونده بود و قولش رو بهش داده   بود : حمد و قول هوالله و   کوثر و ناس  . آخی ..چقدر  مهربون بود ...بچه داشت از  ذوق غش میکرد و ایضا از  خواب  هم . ساعت نه و نیم پسرک خوابید ( یعنی از  ۷ صبح که بیدار شده بود  چشم روی  هم نذاشته بود تا نه و  نیم شب!! انگار  شکنجه اش  میدن میگن بخواب!! والله ما شنیده بودیم نوزادها  ۲۰ ساعت خوابند بچه ما همون موقعش هم ۲۰ ساعتش رو بیدار بود  ۴ ساعت دیگه اش رو چرت میزد!!! کروکودیلن اینا یا بچه!!؟) من هم دوش گرفتم چون بوی آشپزی و سرخ کردنی  گرفته بودم حالا دارم یک وری  و  تلو تلو  خوران میرم سمت  اتاق که بخوابم همسری  متکا گذاشته با پتو  جلوی  تی  وی  و  میگه بیا یک فیلم ببینیم حالا ..نخواب !! خواهش  می کنم!! میگم انسانی  تو  آیا ؟  میگه خب  دلم فیلم میخواد ..آنا کارنینا نامزد ۴ اسکار  در  سال ۲۰۱۳ شاید فیلم خیلی  با شکوه و  روایتگر طبقه اشراف روسیه در قرن نوزدهم باشه و برای  دیدن دو نفره در  سکوت و آرامش مناسب ..ولی  مسلما برای  صمیمی که نصفه نیمه با چشم های  خسته خوابیده جلوی  تی  وی و  هی با خودش  میگه چرا اینقدر  اینا انگلیسی رو این طوری  نامفهوم حرف می زنند  گزینه مناسبی  نبود ...بیست دقیقه بعد   تی  وی  خاموش و  همسر صمیم رو به خوابیدن مثل بچه ادم در  اتاق آدمیزاد و نه وسط  هال دعوت کرد ..نرسیده به متکا  نصفه خواب شبم رو هم دیده بودم ...!!!  

اوه تازه خوب  شد فیلمه رو کامل ندیدیم ها ..بی خودی  حروم میشد وگرنه . الان در  موردش  که خوندم  ظاهرا سرشار  از صحنه های خصوصی آنا و  آلکسی  هست ...حداقل دیدن این فیلم به افراد  خواب آلوده توصیه نمی شود ...باید مشتاق و بیدار و  با حوصله بود . فضای  فیلم ..حرکت دوربین و  ابهت تصاویر و شکوه رنگ ها  همان چند دقیقه هم فرامو شنشدنی بود . دوست داشتم سبک فیلم را .باید کامل ببینم .

 

پ.ن. 

دو شب  پیش  خواب  دیدم وارد حرم امام رضا شدم ..رفتم جلوی  مهمان سرای  حضرت ..حس  می کنم چادر هم سرم بود ..به درب سالن نگاه میکردم ..کسی نبود ..چشم هام لبریز از اشک بود و یادم هست  گریه میکردم ..یک نفر اومد بیرون ..یک ظرف   غذا داد و رفت داخل ..برگشتم و  چند ثانیه بعد دوباره خودم رو دیدم که  جلوی  در  ایستادم و  اشک از  چشم هام میاد بیرون ..دوباره یک آقای  دیگه اومد وو یک ظرف   غذا داد و رفت ..من  غذا نمی خواستم..چرا این رو متوجه نمیشه کسی ؟‌چند بار  تکرار شد ...و هر بار من غذا رو گرفتم از دست کسی که از  داخل  مهمانسرا می اومد بیرون و دوباره بر میگشتم طرف درب و به داخل نگاه میکردم... از خواب بیدار شدم ...یک حسی  بود ..شیرین و غمگین ...ما مشهدی  ها جیره خور  آقا هستیم ..به قول پدر بزرگم سر سفره ی ولی  نعمتون روزی  خوردیم ... ولی  چرا هر بار برای من غذا داده می شد و من باز هم برمیگشتم و نمی رفتم ؟  خواسته ی  من چی بود ؟ چرا من رو رد نمیکردند ؟ چرا اون همه لطف  خوشحالم نکرد ؟ چی  بود  خواسته ی  من مگر ؟ ... همسایه ی  بی معرفتی هستم. ...قبول ..این که انقدر  واضح است که خواب  دین نمی خواهد  دیگر ...بعضی ها آدم رو در  خواب  هم غرق شرمندگی  می کنند ...شاید هم صمیم مشتاق  دیدار  درونم بوده که هی  تلنگرم میزند بیایم به آستانه ی  مهر و  ماه شما ...می آیم ..همین روزها ... همین هفته انشالله .  

 

دیروز بعد از کمتر  از دو هفته کلاس رفتن ...مربی  توی آینه با دقت بهم نگاه کرد و  چند بار گفت خوب  تغییر سایز دادی  ها! منم هول شدم هی  تند تند میگفتم قربونتون بشم ..قربونتون بشم ..خب  وقتی من میگم اقایون محترم ..همسران  چشم دار!!  مردهای  ریز بین و با دقت!! یک ذره به این تغییر سایز خانم هاتون توجه کنید بیراه نمی گم .برای  آمادگی داشتن در  هنگام شنیدن این تعریف هاست  خب ! یعنی من موندم من روزی چند ساعت جلوی  این مرد هستم بعد  هیییییییییچچچچچچ نمیبینه! اون وقت با لباس  ورزشی  دو لایه و چهل تا لباس  میرم جلوی  مربیم بین بیست نفر  دیگه می ایستم ردیف آخر  بعد این  قشنگ میفهمه چقدر  و کجاها کم شده..آدم یک وقتایی  می مونه خدا جای چشم اگه تو صورت این مردا لوبیا رشتی  می ذاشت باز یک فایده ای  داشت !! والله ... 

 

یکی از  تفریحات سالم خانواده خوشبخت و  الکی  خوش  ما  و در  راستای آموزش  مفاهیم  اجتماع و  محیط بیرون از منزل به این بچه!! (دروغ گفتم! زور میکنه من رو ..مجبوووووووووووورم میکنه !) اتوبوس  سواری  هست .یعنی  از  کلاس که با پسرک بر میگردیم میریم  خوشگل تو ایستگاه اتوبوس  وامیستیم بعد  تا اتوبوس  میاد  و هنوز  ما به  عقب و بخش لژ نشینش نرسیدیم به ایستگاه مورد نظر که دم خونه مون هست رسیدیم و  اون وقت  فیلم و سیانس ما دیدنی  میشه ..من اصرار که بدو مامانی ..بدو  پیاده شیم الان میره ها ..و اونم انکار که من هنوز  ننشستم روی  صندلی و اصلا بیا اتوبوس  سواری کنیم ..من در  حالی که ایستگاه به ایستگاه از  تخت محبوبم که  روش  می تونستم خواب  عصرونه دلچسب  داشته باشم  دور و دورتر  میشم  به پسرک نگاه می کنم که با ذوق از  شیشه های بزرگ اتوبوس بیرون  رو نگاه میکنه  و  هی  سوال می پرسه .. ساک ورزشی  ام هم ده کیلویی  وزن داره شکر خدا  .توش بطری اب  خودم و   پسرک ..لباس اضافی ام ..ملحفه سفید ..کمربند ورزشیم ..شلوار ورزشیم ..مام و  اسپری و  کرم ضد عرق .. ظرف نهار  اداره ام ... و یک دستم هم  کیف مهد  بچه . بعد جالبه که بچه  پدر سوخته داره از خواب  غش  میکنه باز از رو نمیره و  تازه بعدش که با اتوبوس   برگشت بعدی بر میگردیم میگه بریم خونه زن عمو جون ..فک کن من از  ۶ صبح بیدارم ..بعد  از  کله صبح تا ۳ سر کارم ..سه تا ۴ کلاس ورزشم ..۴ تا ۵ توی  اتوبوس ها  تو شهر  میچرخیم .بعد  تازه ۵ میگه بریم  خونه زن عمو من  ببینمش ..خب من هم زنگ میزنم بهش که عزیزم بیداری  مابیاییم ؟ میگه آره ..میگم در رو برن پس!! اونجا چای  تازه دم دارچینی   کخ برامون درست کرده رو با هم میخوریم و  یکی دو ساعت بعد  آقا کوچولو رضایت میدن بیان خونه ..بعد تازه مثل دیشب  من تا ۷ و نیم شب  دنبال رستوران خوب در  محدوده باید بگردم چون اقا هوس  جوجه کباب کردن!! دیشب که دق داد منو این  اژدهای  کوچک! فکر  کن دیگه چشماش باز  نمیشه و غشخواب  هست  میرسیم به یک کبابی میگه آخ جون..جوجه کباب  میخوام .گفتم بیا شماره بابایی رو بگیرم ازش  اجازه بگیر  ببین می تونی  جوجه کباب بخریم برای  تو یا نه ؟ حداقل یک ملنع سر راه میبینه که وقتی اوکی  گرفت از بابایی  غذای  مورد علاقه اش  خوشمزه تر  میاد به نظرش و  همین طوری با لب تر  کردن بهش نرسیده ..گفتم به بابایی  بگو  امشب  شام داریم  خنه مون ببین باز هم اجازه میده برای  شما جوجه بخریم ..من که نظرم  اینه که میتونیم بخریم ..ببین بابا جون چی  میگن ..ایشون هم بعد از  کسب  تکلیف از  ژدر  جان  خوشحال وارد  کبابی شدند و آقای  کبابی  دار!! فرمودند ساعت ۷.۳۰ به بعد  کباب زن میاد و جوجه رو به سیخ میکشه!! ما هم دو تا خیابون طولانی راهرفتیم با هم تا به بعدی برسیم و  خلاصه ساعت ۸ شب  ایشون در منزل در  حال خوردن جوجه کباب با برنج و  زیتون پرورده و ماست  بودند و من هم داشتم فکر  میکردم شام چی  درست کنم؟ اصلا درست کنم یا همون قیمه های  دیروز رو دوباره گرم کنم برای  همسر ..ساعت ۹ همه مون شام (همون قیمه)خورده بدیم و  ساعت ۹.۳۰ بچه خوابید و مادر و پدر  هم به حال غش خودشون رو  لنگون لنگون به تخت رسوندند و  خونه در سکوت شب فرو رفت!! جالبه ساعت ۱۰ از  تخت اومدم بیرون چون یادم اومد لباس  خونه تنم هست و  انرژی خواب  و  خستگی  توش  می مونه و یک دو بنده ساده بلند پوشیدم و سرم به متکا نرسیده خوابم برد ..برام مهمه که  با لباس  تخت و  استراحت توی  خونه نباشم ..حس کسلی رو از  من دور  میکنه وقتی  لباس هام شاد و انرژی  دار هستند و   کاربرد  جدایی  دارند .. 

این سختی ها رو این روزها دارم تحمل  می کنم تا خواب  شب  بچه تنظیم شه ..یعنی  عصر  کمتر  از  دو سه ساعت نیست  خواب  پسرکم و شب  دوازه اینا میخوابه ..این طوری  که من دارم حساب  کتاب  می کنم ده روز  این بچه ساعت ۹.۳۰ ده شب بخوابه انشالله بدنش  عادت میکنه و صبح زودتر  میتونه بیدار بشه  ..یعنیاین روزها  از  ۷ صبح بیدار میشه و تا شب  دیگه نمی خوابه ..من موندم از  خستگی   نمی ترکه این بچه کلا!!!؟ حتما نمی ترکه دیگه!!  

 

ساق پاهام کشیده شدند ... کمرم باریک شده ..گوشت های  پشتم ( که توی  کلاس  من میگم اینا  گوشت نیستند ..پشتوانه من اند!!) کم تر شدند خیلی ... شلوارم فیت فیت شده و  دیگه زیپش  باز  نمیشه  و  مقنعه ام روی شونه هام سر  میخوره ..خب  من توی  دو ماهی که ورزش رو کنار  گذاشتم و  درگیر  دانشگاهم و اینا بودم  خیلی روی  این درجه باز شدن زیپ شلوارم حساس شده بودم ..یعنی  مثل این دکترها که اندازه سرویکس رو میگیرند برای زایمان و مثلا میگن دو سانت ..سه سانت ..اینا (درست گفتم  دیگه؟) من دو انگشتم رو لای  زیپ  می ذاشتم و میگفتم .وووی  چقدر  فاصله دار شده  و بشقابم رو از برنج بیشتر  پر  میکردم!!!!  به جان شما یک سیکل هایی در زندگی من هرازگاهی  اتفاق  می افته که خیلی  خنده داره ..یعنی  وقتی از ورزش و   مراعات غذایی  دور  میشم  خونه مون هم نامرتب  میشه ...دلخوری هام از  همسر بشتر میشه ..کم حوصله میشم ..رابطه دوستیم با دوستانم کمتر  میشه ..کارم در  محل کار بیشتر و متراکم تر میشه ..ایمیل های  غصه دار بهم میرسه همش ... دوست ندارم حموم برم تند تند!! وقتی  اون حالت رکود در میام یکهو  همه چی برق میزنه تو خونه ..غذاهای  خوشرنک و  قشنگ درست می کنم تند تند و  خودم هم تستش  می کنم ولی زیاده روی  اصلا ...دوستانم نزدیک تر میشند بهم و  بیشتر  از  هم حال و احوالپرسی  میکنیم ..بیشتر  می خندم ..بیشتر  ارایش  می کنم ... حقوقم حتی بیشتر میشه ..کارت هدیه بیشتر   می گیرم ...به ویترین  مغازه ها  می تونم با خوشحالی  نگاه کنم!! و  بیشتر قربون صدقه خودم میشم ..توکلاس وقتی  نوبت بغل کردن خودمون میشه  محکم خودم رو بغل می کنم و میگم قرررررررررربووونت بشم ...مهربون من .... بچه ها  میخندند ... مربیم با تایید نگام میکنه  و  خوشحال میشم خیلی و راضی تر از  خودم ... این کلاسم رو دوست دارم ..صورتم بعد از ورزش  دقیقا دقیقا صورتی پر رنگ میشه و همیشه با خودم پنکک میبرم برای بعدش ... تمام بدنم خیس میشه و  سبک وشاد و  لبریز از  انرژی  میشم ..از سوپر  سر راه برای  خودم اب  معدنی  تازه میخرم .عاشق باز کردن درش و قورت اولشم ..سکم روی  دوشم   حس می کنم بار مسسولیتی ک در قبال سلامت و خوشحال کردن خودم دارم روی  شونه  ام هست ..این روزها من منتظرم بهار  بیاد ..عید بشه ..مانتوی  اسپرتم که خیلی  لاغرتر  نشونم میده روبپوشم و  روسری ای که فروشنده با مهربونی  بهم بیست تومن تخفیف داد و  هر وقت نگاهش می کنم لبریز میشم از  حس  خوب  جوونی و خوشگلی و مهربون بودن با مردم رو سرم کنم...منتظرم  روزهای  تعطیل و  بهاری  اول سال رو اونقدرررررررر  تو طبیعت سبز و  بارونی راه برم که  تا ماه ها  شارژ باشم ... اصلا  هم فکر  نمی کنم بقیه چی  میگن ..بقیه چرا همش  از  ناامیدی و بوی  غم و اینا حرف میزنند .من به تجربه فهمیدم همه ی  اون هایی که غرها و  ناله هاشون مال منه در  وقت های  دیگه شون از من بیشتر  تفریح می کنند .از من بیشتر  خرج خودشون می کنند ..بهتر  میخورن ومیپوشند فقط  عادت کرده اند  ناله کنند ..نیست وونداریم ..گرونه ..بده .. بی رحم گفتن هاشون مال  منه ..خداحافظ دنیا آدم های   غر غرو و  ناشکر ....سلامممممممممممم دنیای خزانه های  همیشه پر ...نعمت های  همیشه در  دسترس ..آدم های  همیشه  شاد  و لحظات همیشه آروم و  اتاق های  همیشه تمیز و  خونه های  همیشه گرم از  اشتیاق و  گازهای  همیشه کیک درست کن و  قابلمه های  همیشه  خوش بو و  کابینت های  همیشه نسکافه دار و  بیسکوییت دار!! و  کمدهای  پر از  لباس های  سایز  کوچیک و شلوارهای  باریک و بلند و  روسریهای  خوشرنگ و نرم و   کف آشپزخونه ی  همیشه برق بزن!!! و سبنک همیشه خالی و حوله های  نرم و  خوشبو و  تراس  همیشه سبز و  باغچه ی  پر از  نرگس های زیبا و خورشید  گرم و روزهای بهاری ...

 

آخیییییش ..راحت شدم ...اصلا  خوشحال شدم یکهویی با نوشتن این ها ... 

چقدر  خوبه آدم به این چیزها فکر کنه همش ... 

 

 

 

بعدا  نوشت : بچه ها بذارید یک کم بیشتر  توضیح بدم . ظاهرا سوال پیش اومده  برای بعضی دوستان . خب  واقعیتش  حس  بسیار  خوبی که من در مورد اون روسری زیبام دارم و تخفیف بیست هزار تومنی که سوال شده بود مگه قیمت خودش  چنده و  صمیم یک عده که اصلا نمی تونند هزینه این چنینی بکنند  چطور  حس شاد داشته باشند؟  برمیگرده به این که من کمتر از  ده تومن برای  اون روسری  دادم .یعنی  فروشنده دلش  خواست به من به قیمت خرید  حساب  کنه .. بهم گفت فکر  می کنم دارم این رو برای خودم میخرم ..فروشنده ی  مهربون از  همون لحظه رفت در  لیست کسانی که یک روز  حتما یک کار  عکس یا آتلیه ی  خیلی  خوب  مهمون ما خواهد شد به پاس  این حس  خوب و گرمش ..باور  کنید آدم های  خوب  هنو ز هستند و  خریدهای فوق العاده هم هنوز . من هم این روزهایی که خیلی از  مردم نگران هستند در  مورد آینده مالی زندگیشون یا از آینده کشور  می ترسند  سعی  می کنم دمخور  این نگرانی  ها نشم ..بعله من هم  حتی  پنیر عادی صبحانه  رو هی بالا پایین می کنم ببینم قیمتش  مناسب  هست یا نه ..خب  تعارف که ندارم با شماها ..من هم میوه و خیلی  چیزهای  دیگه رو به اندازه نیاز  دو سه روز  میخرم ..چون اون لحظه امکان هزینه بیشتر برای  اون خرید  رو ندارم ..ولی .ولی  حس  فقر و تنگدستی ندارم  اصلا ..حس  نمی کنم محروم شدم از  چیزی ..شکر  می کنم و  واقعا  ته دلم خوشحالم وقتی  می بینم یک نفر  دستش  کیسه های  خرید  گوشت و  میوه و  هزار  چیز  دیگه هست ..تصور  می کنم واییی الان این بره خونه چقدر بچه هاش  خوشحالن ..چقدر  خانمش  غذاهای  خوشمزه میتونه درست کنه ..چقدر  مهمونی  میتونه بده و  همشون دور  هم صمیمی و شاد باشند ..به جان خودم حسرت نمی خورم ..ولی  می بینم .می شنوم .مردم یک وری  نگاه می کنند به اون بنده خدا ..عجیب ..فوقش  با چشم های  پر  حسرت ..خوشحال نمیشند براش ..بابا جان !خزانه ی  این مملکت به این کوچیکی  توی یک قاره کوچیک ..توی  یک دنیای  کوچیک در  کهکشان کوچکی  در  آسمانی بزرگ در  کائناتی  بیکران و در  جهانی  با  عظمت رو مقایسه نکنید با خزانه های  همیشه لبریز و  بخشنده و سراشر  از  عشق  خدا... 

همونطور که یک عده به خرید اون روز  من با تعجب  نگاه می کنند  یک عده زیادی  هم هستند که اصلا متوجه نمی شند  مگه میشه  آدم نتونه ما یحتاج ضروری  و خوردنی رو بخره ؟ مگه گوشت و مر غ و ماهی شب  عید  هم چیزیه که آدم  دو دو تا چهار تا کنه ؟ میبینید ..به راحتی  بالای  هر  چیزی  یک بالاتری  هست ..یک نفر هم با تعجب  به ماها نگاه میکنه میگه یعنی  این دستش رو راحت حرکت میده ؟ دردش نمیاد ؟  قلبش بدون عمل خودش  کار  میکنه ؟ دنیا رو با چشماش راحت میبینه ؟ .. 

 برای همه مون گشایش و نیک روزی و سفره ها و میزهای  گسترده و رنگارنگ  و با برکت و  خریدهای  دلنشین  آرزو می کنم ..برای خودم هم  یک جا کفشی  پر  از  کفش های  مختلف  و زیبا و راحت  ..چون فقط  دو جفت کفش  دارم در  حال  حاضر!! ... ژس می بیند که صمیم با دو جفت  کفش!!  هم میتونه اینقدر  حس  خوشحالی و شادی  داشته باشه ..فکر  نکنید  الان کمتر  از  اون دارید ...

 

پست قبلی (یکی بخند 3 ) حذف شد .  

بابت کپی  کردن عین متن  ایمیل و  دوبار اسم بردن از قومیت های  کشور  متاسفم .  برای  دوستان سو تفاهم ایجاد شده که حق کاملا با اون هاست .من شوکه شدم از  دیدن ناراحتی شماها .چقدر حس تلخی بود .   

 

حالا بریم سراغ نوشته های خودم . صبح ها که سر کار  میرم و  ظهر  حدودای  3 یا 4 میام خونه .سرپایی یکی دو لقمه کوچیک می خورم و بعد پسرک با چشم های براق و  شیطونش منتظره با خودم ببرمش   سالن . اوایل فکر  میکردم فقط  در و دیوار رو نگاه میکنه و به  ورزش کردن ماها کاری  نداره . بعد  یک روز  خیلی جدی بهم نگاه کرد و دستم رو محکم فشار داد و گفت مامانی  جون ..میگم خیلی خوب  ورزش میکنی ها !! اقا ما رو میگی ..اصلا جا خوردم .بهش  میگم جدی  میگی قربونت بشم ؟ خب  بقیه چطور بودن ؟ منظورم ورزش کردنشون بود ..یک کمی فکر  کرد و گفت  اون خانمه که عقب  وا میستاد  خیلی  لباسش بد بود مامان ...چاق هم بود. وای خدای من! یک خانم مسن که واقعا  نامناسب و چاق نشون بده!  لباس  می پوشید رو میگفت این بچه 3 سال و  8 ماهه من ....بهم گفت  تو خوب بودی ولی دراز و نشستت رو بهتر  کن ...سخت بود برات فکر  کنم!!! حالا این فک من روی  هوا و زمین  معلق  میزنه ایشون  اضافه کردند که  از  اون خانوم صورتیه هم خوشم  اومد ..خوشگل بود . خوب هم ورزش  میکرد ... میگم مامانی  باز  کی  میاییم اینجا؟!!!! جانمممممممممممممم؟!! به همسری که میگم میخنده و میگه پس چی فکر  کردی ؟ واسه چی  دو سال به بالا رو استخر  خانوم ها راه نمیدن پس ؟   البته من هم گفتم فکر کنم به جای  سن ، این بچه ژنیتکشه که مشکل ساز شده!!!  همسری     من   

 

مامان یک  کاری  کرده که هم خنده دار  هست هم گریه دار ...

مامان رفته تنهایی و بدون هماهنگی یا خبر قبلی  به ما ،یک آتلیه و  عکس  از خودش گرفته داده قاب  بزرگ دور مشکی و  قشنگ با پس زمینه پاییز  درست کردن براش  بعد امده خونه ما  به همسری میگه میخوام یک چیزی نشونتون بدم فقط ناراحت نشی ها ..از تو جعبه یک قاب بزرگ رو در اورده میگه وقتی فوت کردم برای  مجلسم   اینو استفاده کنید ..توی اون هاگیر  واگیر و  شلوغی  سرتون دیگه نمی تونید  دنبال عکس  هم باشید از من ..ببین چه قدر  این عکسه خوب و  خوشحاله؟اصلا خودم رو این شکلی  دوست دارم ..یک روسری قهوه ای  با مانتوی  بافتی که براش خریده بودیم .. بهش خیره خیره نگاه می کنم ...حتی فکرش هم به شدت   ازارم میده ..می خنده و میگه اگه به همسری تو می دادم مطمئنم ازم برای این موضوع عکس  نمیگرفت و قبول نمیکرد  ..رفتم یک جایی که نشناسن منو ..تازه سه تا قاب  کوچیک تر  هم اوردم برای  تو و صبا و سهیل ..5برای روی  میزتون ...5 تا قاب  مقوایی  با استند هم دارم برای  خاله هاتون و مادر شوهر تو ...این قاب مشکی بزرگه رو هم بعد از مراسم ببرید خونه خودمون و بدید به بابا ...میخندید و اینا رو میگفت ..لال شده بودم ...شلوغی  مسجد و  چادرهای  سیاه من و  صبا و مامان ..تسلیت گفتن هایی که حتی توان شنیدنش ور هم نداشتیم ..صدای پخش قرآن و  تکه های  دستبند  و ساعت و  زانوی شلوار سپهر که روز  ختم اوردن برامون ...عکس توی قاب  سپهر که جدی و  مستقیم به چشمات نگاه میکرد ...زمینه مشکی  عکس ..نوار  مشکی  دور قاب ...صدای  قرآن ..همهمه ..سوز و سردی  خاک ... و مامان که یکهو روی  خاک ها  افتاد و کسی  نفهمید چی شد فقط  دیدیم داره به سجده میره و بعد  دیگه چیزی  نفهمید ... من آدم  تصور  کردن این چیزها نیستم مامان ..ینطوری  نخند ..چین های  دور  چشم هات رو شلاق  نکن روی  چشم های  من ... 

دیشب رفتم پیش دکتر مامان . بهش موضوع رو که گفتم  نگاهم کرد و  آروم لبخند زد ...گفت  اصلا جای نگرانی  نیست ..وقتی این روحیه شاد رو داره نباید نگران باشید ..مامانتون  خانم خیلی  خاصی  هست ..من اینو  تو این سال ها متوجه شدم .آینده نگر و امیدوار  و  رو راست با خودش و زندگی و همه چیز ...میگه من همین الان با این سنم که جای بچه مامان هستم برای خودم قبر گرفتم ..میگم دکتر من هم اگرمیتونستم قبر جا میگرفتم ..این که موردی نیست .ولی کی  میره عکس  مراسمش رو هم  میده جلو جلو قاب  کنه ؟ میخنده ..میگه مامانتون خانم دوست داشتنی  ای  هست .بهشون همیشه گفتم هر وقت می خواهید بیایید  مطب من اول وقت لطفا بیایید ..من تا آخر وقت شارژ میشم اون روز ... مامان ..نکن این کار رو با من ... نذار اون خنده ی زیبا فقط روی  قاب  بمونه ..پسرک برده قاب  مامان رو گذاشته توی اتاق  خودش و  مامان کلی بغلش کرده و بوسش کرده ... میخوام قاب  مامان رو بزنم روی  دیوار خونه تا یادم باشه امروز که  خودش هم هست ... مراقب  فردا باشم ..و شادی  ننوشتنی و ناگفتنی ای  دارم که چند روز قبلش از اون دفعات معدودی بود که یک پیغام براش فرستاده بودم و  نگذاشتم شرم ..پرده ..یا هر مانعی  این وسط  باعث بشه صدای قلبم به گوش  مامان نرسه ..براش  نوشتم : 

  

مامان ...معامله فسخ شد ..تمام دنیا را به یک تار مویت می خواستند ..ندادم .... 

  

پ.ن.  

مامان ...باش ..فقط باش ..

 

سلاممممممممممممممم..خوبید شماها ؟ وای  این روزها چقدر  بوی  خوب و   حال خوب  و  عالی  هست  همه جا . چقدر حس  می کنم بهار  امسال قراره  خیلی  خوب و زیبا باشه . آقای سرهنگ گفته میخواد برامون نرگس بکاره و بهش  گلدون بدم تا پیازهای  مهربون و  تازه نرگس ها  رو برای  ما  بذاره توی  خاک ما هم  خونه مون بهاری بشه..وای  اینقدر  باغچه قشنگ شده اون تیکه ای که نرگس ها در  اومدن ...چقدر  نازن این گل ها .دستم رو روی  درخت بزرگ وسط حیاط کشیدم و گفتم بیدار شو  کم کم..بیدار شو .دره بهار  میاد عزیزم...بعد یکهو غصه ام گرفت ..باز این درخت ها امیدی هست بهشون که بیدار شن ..یک وقتایی  ماها ...بگذریم . ..یادم باشه تواین هفته حتما دفتر  شکر گزاریم رو کامل کنم و  چند تاش رو هم اینجا بنویسم  تا یادم بمونه عادت ها نباید  باعث  رخوت من بشن تو دیدن این همه زیبایی و لطف و  محبت ... 

 این روزها  کلی  ایده های  آشپزیم رو وقت کردم اجرا کنم ..دنبال کارهای  دانشگاه باشم و  دوستام رو ببینم و   خونه تکونی رو شروع کنم و  یک سری از  خرید های لازم و خیلی ضروری رو انجام بدم . خب  اول بذارید از  اخرین اتفاقات بریم به قبلی  ها . دیروز  عصر  خرم و  خندون رسیدم خونه ..رفتم اول یک لقمه نون و  پینر و گردو برداشتم جای  ناهار  نخورده اروم ویواش و مهربون با خودم! خوردم و  خدا روشکر  کردم که دندون دارم ..که پنیر داریم .که گردو داشتیم تو خونه .که نونوایی نزدیک خونه مون هست و  میتونیم نون گرم داشته باشیم ..که  الان همسری و پسرک خوابیدند و من میتونم برای  خودم دور  هال چرخ بزنم و نفسسسسسسسسس بکشم!!! خلاصه حس کردم یک مقداری  گلوم درد میکنه  و اون طرف هم دلم یک سوپ خوشمزه میخواست .خلاصه  دستم رو کردم توی  کیفم و  اجی  مجی  لا ترجی  ( به قول پسرک اجیل مجیل  ترجیل!!) گفتم و  یک بسته سوپ آماده مرغ الیت در  اوردم گذاشتم جلوم و بهش نگاه کردم و گفتم تو که می دونی  من این ریختی  دوست ندارم بخورمت .خودت ایده بده بهم ..بعد  نتیجه اش  یک ساعت بعد شد یک سوپ گرم و مقوی و خوشمزه با شلغم  ریز رنده شده و  کدوی  باریک و  ترد و تازه و کلم برگ سبز و پر ویتامین و  هویج خوشرنگ نارنجی و  سوپ نیمه آماده الیت و چند قاشق  جو پرک و  اب   لیموی  تازه و ترش خوشمزه ..جعفری رو هم اضافه کنید البته . بنا به توصیه همسری که  خواهش کرده بود!! غذاهای  اختراعی یا جدید رو در  حجم کم درست کنم من هم یک قابلمه کوچولو درست کردم ...اومممممممممممم جای  همگی  خالی . خلاصه یک  کلم پلوی شیرازی ( اوریجینال نبود البته) هم کنارش  درست کردم  و سبزی  خوردن تازه و  ماست خامه ای برای  ایشون .  منتهی  گوشتش رو قلقلی  نکردم و  مثل مایه ماکارونی  لابلاش ریختم که چشم نزنم خودم رو در کمال  تعجب   بنده، آقای  همسر  تا ته  ته ته  بشقابشون  رو خوردن و گفتند  خیلی  خوشمزه شده(یعنی  وقتی  همسری بگه خوبه یعنی  عالی  عالیه! وقتی  بگه دوست داشتم یعنی  ایرادی  نداره  نمک و  رنگ و بوش  پرفکته ببین دیگه وقتی بگه  خیلی  خوشمزه یعنی  یکی  باید   من رو از  روی  ابرا می آورد پایین  ..) خب  چکار کنم دوست دارم ببینم خوشحالیش رو ..حالا بذار بگم روی آقا رو .برداشته چند شب  پیش برای من مسج زده که  (زندگی زیباست وقتی  اجاق روشن و  زن خاموش باشد!!) من هم فوری یک جوابی  براش  نوشتم که این بچه لای  خاک های  غلت میزد از خجالت!! دهههههه ...مگه شوخی  داریم  با ایشون ؟!! 

بعد هم از اونجایی که خودم ساعت هفت شب   شامم رو که شامل سوپ زیبای  خوشمزه و مقوی بود  خورده بودم  و یک دوش  گرفته بودم  ساعت نه ساکم رو انداختم روی  دوشم و  رفتم کلاس . آقا  اصلا حس میکردم الان دارم میرم مسابقات جهانی رزمی  کاری  مثلا!!! حس  ساک ورزشی روی شونه و کفش ورزشی به پا و  اون ساعت شب  توی آژانس!!( خب  مثلا ماشین  فدراسیون اومده من رو ببره فرودگاه!!) خیلی  خوب بود . این کلاس رو دوست دارم  جای  جدیدی  هست و  مربی و بچه هاش هم گرم و خوب اند . بعد هم اومدم خونه  و شام آقایون رو دادم میل کردند   برای  این که دیگه خیلی  هوس  نکنم یک کوچولو  برای خود سوپ ریختم ونشستم کنارشون و بعد باز برای  صبحانه فردای  پسرک ساعت دوازده شب!  کوکو سبزی  درست کردم یک اسلایس فقط و ظرف  صبحانه و ناهار و چاشت و میوه  آقا کپلی رو هم بستم و  گذاشتم تو یخچال و مراسم قصه خوانی  تازه شروع شده!! وسط هاش بچه طفلک  غش  کرد از  خواب  دیگه.

یک شب  هم با دوستام رفتیم کافی شاپ .اونقدررررررررر دلم برای  همشون تنگ شده بود که حد نداشت . خدایا این دخترهای ش یطون رو از  من  نگیر ..پسرک رو هم بردم که توی  محوطه بازیش بازی  کنه با دوستان جدیدش.  خوش گذشت خیلی  فقط  آخرش  بچه مون هنرنمایی هایی از  خودش  نشون داد  آبروی  خاندان میکس  کن!!و فکر  کرد الان من تو رو درواسی قرار  میگیرم و به تقاضاهای  اضافه اش  گوش  می کنم  که البته  مامان صمیم هم یک ذره از  مواضع  خودش  کوتاه نیومد و صدای  گریه های  جانسوز این بچه  در  بین ملکول های هوا موج میزد و به سوراخ گوش  آدم های دور وبر  با مهربونی وارد میشد!!! که خلاصه ختم به خیر شد . شب  موقع برگشتن سوار  تاکسی های مخصوص اون مرکز  خرید شدم  که بیام خونه .  خیلی  از  مسیر نگذشته بود که متوجه شدم آقای راننده (سریع پیچید توی  یک کوچه تاریک و فرعی و  یک چاقو گذاشت روی  مردمک چشمم و  گفت تکون بخوری  تیکه تیکه اتون میکنم و  من بهش  یک پوزخند زدم و  با نوک  انگشت  چاقو رو زدم کنار و گفتم راه بی افت اقا!! من زبانشناسی قبول شدم وقت  کارهای  غیر آکادمیک!!!رو ندارم!!!!! و  طرف  نگاه نگاه کرد و  گفت عذر  میخوام .اشتباه شد یک لحظه و من سری  تکون دادم و از شیشه بیرون رو نگاه کردم و  ادامه نگاهم در  افق  گم شد!!!! و  ماشین بین مه و دود و لامپ های  زرد خیابون  اون شب زمستونی  رفت و رفت  و اون هم محو شد و اسامی  بازیگران روی  پرده ظاهر شد! ) نه بابا  چرا حرف تو دهن آدم میذارید !!؟ داشتم میگفتم متوجه شدم آقاهه تاکسیمتر  روشن نکرده و  داره برای  خودش  میره..خب صمیم مقرراتی  درونم  اومد جلو و گفت ببخشید جناب ..تاکسیمتر رو  روشن نمی کنید ؟  ایشون هم پر رو  جواب  دادند که نخیر ..خرابه .کیلومترم هم خرابه .. کرایه اش  6 تومن میشه خانوم!!!(در حالی که من همون مسیر  رو با آژانس  اومده بودم  سه ساعت قبلش  سه و نیم )   من هم گفتم جهت اطلاعتون من بیشتر  از  هزینه ای که به اژانس  دادم به شما نمیدم و خیلی  محکم هم نشستم سر جام . ایشون هم گفت مشکلی  نیست! برتون میگردونم جلوی  مرکز  خرید ..من هم گفتم لطف  می کنید . حتما برگردیم !!  حالا همسری هم منتظر  نشسته من بیام و شام  بخوریم و دیرم هم شده بود . خلاصه ایشون من رو جلوی  تاکسی  133 پیاده کرد و گفت اینا همشون تاکسیمتر  دارند ..بفرمایی  ..من هم گفتم ازتون خواستم من رو جلوی  همون مرکز  خرید  پیاده کنید ..نه اینجا ..من با اطلاعات او نجا یک کار  کوچولو دارم ..طرف  هم کم  نیاورد و  خلاصه توی  هوای به اون سردی  من و پسرک از  ماشین پیاده شدیم و رفتم اطلاعات و  با راهنمایی  تلفنی  دوستم که اونجا شاغل بود مسوول مربوطه رو شناسایی کردم و بهش قضیه رو گفتم ..ایشون هم باورش نشد راننده من رو برگردونده و من  از  رفتار  غیر  حرفه ای  اون اقا برای تاکسیمتر روشن نکردن  شکایت کردم ..خب  من رو با یک تاکسی  دیگه و در  معیت آقای  بازرس  راهی  منزل کردند و  قبل از سوار شدن به بازرس  گفتم من چطوری  مطمئن بشم به مورد من رسیدگی  میشه ؟ موبایلم رو گرفت و  شب به خیرگفت و به سلامتی  اون ساعت شب  بنده با 4 تومن برگشتم منزل . فردا شب  آقای  راننده زنگ زد به من و  عذرخواهی کرد و گفت از  صبح امروز به من اجازه کار  ندادند و  من تاکسیمترم خراب  بود!!! باید از شما عذرخواهی کنم! اککککک هی!! من هم گفتم الان انشالله تاکسیمترتون درست شد برای مسافرهای بعدی ؟!!! فرمودند بله!  و اضافه کردم من از  همچون جایی  انتظار  این برخورد رو نداشتم . ایشون هم  گفتند  نباید با من اون برخورد رو میکرده و  خواهش کرد با مرکز تماس بگیرم و رضایتم رو اعلام کنم تا بتونه برگرده سر کار .من هم  به اپراتور زنگ زدم و گفتم ایشون رو  برگردونن به سرویس و مشکل حل شده .خب  به عنوان یک آدم که از  غر زدن الکی در  این مملکت چیزی  عایدش  نمیشه و اعتقاد داره  باید  یک حرکتی  نشون بدیم و  همش  الکی  نگیم مملکته آخه؟!!  باید بگم  خوشحال شدم  از رسیدگی به موضوع و  خوشحال شدم  بخشی از ذهنم  رو روزهای بعدش درگیر این قضیه نکردم . حالا یکی  هم پیدا شد این وسط به ما گفت  بیکاری  ها صمیم ؟ عجب  حوصله  ای داری تو!! خب  اشکال نداره . حالا چون دوستم بود  خیلی براش  روی  منبر نرفتم ولی  از اعتقادم به کارم هم کم نشد .

آقا  چند شب قبل قارچ  سوخاری درست کردم با مرغ زعفرانی و آلو طلایی خوشمزه و کمی سس آلو هم زیر مرغ با دورچین قارچ و سیب زمینی  ..اوممممم....انگشت هام رو هم با قارچ ها  خوردم ..من  مشتری ثابت قارچ سوخاری هستم و جز یک جا بقیه رو خیلی  خوب  نمی دونم  . وقتی همسری گفت از فلان جا هم خوشمزه تر شده این قارچ ها دیگه من  ویبره گرفته بودم از  ذوق و شبیه لحظات جان دادن شده بودم!! نکن با من این کارها رو همسری ..نکن ..

دستورش رو هم میگم و همین جا از خانم همکارم تشکر  می کنم که اینقدر خوب  راهنماییم کرد  و به من رسپی رو رسوند . قارچ های سفید و سفت که زیرش باز  نباشه رو سریع می شوریم و  داخل آب  هم نگه نمی داریم زیاد .بعد سریع خشک می کنیم و یک عدد سفیده تخم مرغ رو با یک قاشق شیر قاطی کرده خوب  هم میزنیم و  قارچ ها رو اول داخل  پودر  سوخاری  اسپایسی ( من هاتی  کارا زدم ) میزنیم بعد توی سفیده های  هم زده و کمی  پف کرده می غلتونیم  و دوباره توی  پودر  سوخاری و در  سرخ کن سرخ می کنیم تا خوب طلایی و خوشرنگ بشن .و  روی  هر  چیز ی که روغن اضافیش رو بگیره می ذاریم ..داغ ..خوشمزه .. طعم بی نظیر ..چشم های براق  همسری و  پتیکو پتیکوی  صمیم خوشحال ته دل من بیچاره!! یک   روز  هم  کوکو سبزی در  نان تست درست کردم و  رنگ و روش  خیلی  خوب شده بود ولی  متاسفانه فرداش  در  حمام یادم اومد  قلقش چی بوده که مثل دفعه بعد نشد  و روغن زیاد  گرفت به خودش  نون تست ها .اون هم این بود که باید  میذاشتم نون تست هام بیات شن تا روغن زیاد نگیره به خودش . خب  چون زیاد  نیم خورم خودم و  مراعات کردم چهار  تا خوشگلش رو هم دادم به عمع جون پسرک که برق  چشماش  کلی  دلم رو قیلی  قیلی  کرد . تازه دیشب  هم سوپم رو خرود و  گفت  تا حالا به این خوشمزه گی  نخورده بوده و من  هی اروم پلک میزدم و هی تو افق  محو میشدم ..باز  برمیگشتم اروم و با  طمانینه پلک میزدم و  سایه مژه های  بلند ومشکیم!!اوف  لعنتی یکی از  حسرت های  منه این یکی!!)  می افتاد روی صورتم و  کمپلت همه مون با  پلک و چشم و سایه و مژه تو   افق  محو می شدیم!!!!