X
تبلیغات
رایتل

  با دو تا پست  تو یک روز  چطورین ؟  اونم از نوع طولانی  . 

 

اگر  خواننده ی  اینجا باشید احتمالا در کنار یک سری ویژگیها که از من تو ذهنتون میاد (آیکون یا خدا!!  واقعا چی از  من تو  ذهن شما هست ؟!!)   یک اخلاق   من رو  خوب  یادتون میاد: صمیم  همیشه دوست داره همه چیز  در بالانس  و تعادل باشه . به مشکلات بقیه کاری  نداره و  همیشه روی باز و خندون برای  همه داره. از وقت و انرژی  خودش  میذاره تا همه چیز بر وفق مراد  باشه تو روابط . خستگی  نمی شناسه و  اولین  داوطلب برای  جمع کردن خونواده و  فامیل دور هم هست . لذتی که از  این کار  میبره پاداش  تمام خستگی هاست و اون با دل و جون این کارها رو میکنه .  اوکی ..اینا همش  خوب و عالی .. مخاطب این کارها  هم همه با درک و شعور ..و مزایای زیادی  هم از این اخلاق  نصیب من شده .ولی  لطفا یک لحظه صبر کن صمیم... و  اونجا شروع لحظه ای بود که من از زاویه ای  دیگه به مسایل زندگیم و روابطم نگاه کردم .

مشغله های من روز به روز  بیشتر  می شدند .رسیدگی به تکالیف پسرم و آموزش اون،  کارهای  پایان نامه (که اولویت اصلی  من نیست البته این روزها)، وقت شخصی برای  مطالعه روزانه خودم، پاسخ به ایمیل ها و  تلفن ها و پیامهای تلگرام ، آشپزی که تقریبا وقت زیادی از من میگیره،کلاس های  پسرک و ... این وسط  حال و  احوالپرسی از درجه اول های خانواده  هم  هست. تبریک تولد، و گاهی صحبت  با اونهایی که با فراغ خاطر و وقت زیاد هوس  می کنند دو ساعت هی  شکلک و اسمایلی بذارند و هی  حرف رو کش بدند. شنیدن ریز  تعریف های  مامان جون که از  ب بسم الله شروع میکرد  و  من صبورانه و  گاهی  درمونده میگفتم: خب  بعدش ..بعدش .. اینا رو نگین ..مهم تراش رو بگین.بعد مناسبت های تقویم  و  دوباره تلاش من برای  جمع کردن  خانواده همسر دور هم . در  حالی که هر  کدوم  منتظر بودند صمیم عصرکه  از سر  کار  میاد  بگه  امسال چه برنامه ای  داره . (البته شاید هم اونها منتظر  نبودند بلکه  من فکر  میکردم اگر  برنامه ای  گروهی  نچینم خانواده همسر دچار فروپاشی  میشه . !!!

نکته اول :  گاهی  واقعیت با اونچه شما فکر  می کنید  متفاوت هست . لطفا با دقت  بیشتر نگاه کنید  به دور و بر زندگیتون.پیش فرض های  همه از زندگی  و خانواده ، شبیه شما نیست )

بذارید  مثال بزنم براتون: برادرم  شب یلدا  خانواده رو  منزل  خودش  دعوت کرد و یلدای ما با مامان و بابا و  خودمون به شادی و  خنده و  خوشی  برگزار شد . من روز بعد  برای  سورپرایز کردن  مادر همسرم  نقشه کشیدم و با شوق و ذوق برنامه مهمونی که بار  اصلی و سنگین خرید و تهیه و پخت و  پز  تا حد زیادی با خودم بود رو به یکی از  اعضا خونواده همسر مطرح کردم و  در  مقابل با سردی و  بی تفاوتی  گفتند باشه ..هر چی شما بگی ..ما فقط  می خواستیم یه سر بریم و برگردیم ..

نکته دوم: برنامه ی  خوب و شاد و  خانواده جمع کن شما!! لزوما  با منافع یا تعریف های  سایر  اعضای  خانواده  همخوانی نداره و به جای  کار  درست کردن برای  خودتون، خیلی شیک و رسمی برید  مهمونی و تبریک  یا حداقل اینکه  برنامه ی  خودتون رو به تنهایی اجرا کنید و  به بقیه کاری  نداشته باشید و  هی  به زور!!! همه رو دور  همدیگه جمع نکنید .این به زور رو از  اونجایی  میگم که گاهی  همه  کارها با خودت هست ولی  همینش هم خوشایند بعضی ها نیست و  پاشون لخ لخ!! میکنه واسه اومدن.

مهمونی برگزار شد و رفتارهای کاملا  سرد و بی تفاوتی های آشکار  همون آدم ادامه داشت بطوریکه باعث تعجب بقیه شد. زحمت انداختن و پذیرایی و شستن و خشک کردن و  اینا هم با خود  صمیم  بود  چون دلش می خواست  هیییچ زحمت اضافه بخاطر این مهمونی روی مامان جون نباشه و فردا با اون بدن دردناک نخوان هی وسیله جابجا کنند  کماکان عضو محترم  خانواده همکاری از  هیچ رقم نکردند

.  نکته سوم :  گاهی  این خودمون هستیم که برای  خودمون چارت سازمانی یا خانوادگی فرسوده کننده تعریف می کنیم و  خودمون رو ملزم به اون می دونیم . قرار  نیست  در  همه ی شئونات زندگی  نمره ی صد از صد بگیریم. گاهی  پاس کردن یک مساله با نمره  هفتاد  همون ارزشی رو  داره که صد  داره  و گاهی بنا بر ارزشی که داره حتی  پنجاه هم  زیادیه. وقتی  کسی از شما  انتظار کاری فراتر  از  توانتون رو نداره دیگه پهلوون بازی و  مرام گذاشتن  رو  بذارید  کنار و کمی به  توان باقیمانده  خودتون هم رحم کنید .

یک سری رفتارهایی  دیدم و  همون شب  با خودم گفتم من چرا دودستی به این  حماقت خودم چسبیدم و خودم رو از  قالب منجی و نجات بخش  نمیتونم رها کنم.؟ فکر  کردم با خودم ببینم ریشه ی  این  نگرش  من در  چی بوده . از بچگی  تا جایی که یادم میاد  پدرم همیشه کار راه انداز  فامیل و آشناها بودند  اون هم به گونه ای  افراطی . در  نا خود آگاه  من این ثبت شده بود که یک آدم خوب( چون شخصیت پدر همه جوره مورد تایید من بود اون موقع) دست رد به سینه ی  کسی  نمیزنه ..خودش رو زحمت میده تا بقیه به زحمت نیفتن ..وقتی  کسی  درمونده بهش  مراجعه میکنه رفع مشکل اون و  دلداری  دادن بهش  از  نون شب  واجب  تره ..وقتی  کسی  کاری  داره و  میگه فقط  از  دست تو بی میاد  اون بخش(  مشکل  حل کن)  وجودش به شدت تقویت میشه و  تایید و  پاداش درونی  که از  خودش میگیره  مثل  جت  موتورش رو روشن میکنه تا خودش رو علیرغم کارهای زیاد و وقت کم و  مسایل دیگه شخصی اش، پر  پر  کنه برای  بقیه . اینطوری بود که خیلی ها  با شناختن این  نقطه ضعف صمیم، یا بهتر بگیم با دیدن گوشهای  مخملی  این آدم  دیگه زحمت خیلی کارها رو به خودشون نمی دادند . باز  هم تاکید می کنم که قصد  خیلی ها سوء استفاده  نیست ولی  وقتی  خود آدم اجازه ی  این  رفتارها و انتظارات و  توقعات رو به دیگران میده نمیشه کسی جز  خودش رو سرزنش کنه.اینجا بود  که یکدفعه یک تلنگر  بزرگ به صمیم  خورد . انگار یهو  یک چیز  خیلی واضح و روشن که عالم و آدم چه بیرون و  چه تو  وب  یا هر  جای  دیگه بهش  گفته بودند ( و  از  همه بیشتر  همسری بهش  گفته بود این  بخش  شخصیتیش رو)  پیش  چشمش  روشن شد . یکهو حجاب  ها رفت کنار و سریع اعداد  و ارقام  و وزنه هر  کسی  پیش  صمیم  مرتب و منظم شد . وقتی  میگم وزنه یعنی  میزان تاثیر  اون آدم توی  زندگی  من. یعنی  اگر  دوست صمیمی  دارم  که ماهی  یک بار باهاش  حرف  می زنم ولی  حالم رو  خوب  میکنه دیدار و  دیدن و  بودن  با اون ، نمره ی  بیشتر ی  میگیره از  من . ولی  کسی که علیرغم نزدیک بودن و حتی  خویشاوند بودن، حس  خوب بهم نمیده یا  وجودش  علی  السویه هست  رو  در  مرتبه  پایین تر صرف  وقت و انرژی  گذاشتم . اینطوری بود که یکدفعه انگار یک کیسه ی بزرگ و سنگین رو از  شونه های من برداشتند . اینطوری بود که من رفتاری مناسب با رفتار دیگران در  پیش گرفتم. قبلا من تغییر رویه که میدادم باز  هم ته ته دلم ناراضی بود . یعنی آرامشی که انتظارش رو  داشتم تمام و  کمال بدست نیاوردم چون بدون باور  قلبی بود و  نگرش من عوض نشده بود  فقط  پوسته ی بیرونی  تغییر کرده بود .

به محض  تغییر رفتار  من  عکس العمل ها شروع شد . یعنی خیلی ها باور  نمی کردند  این آدم منم. خونسرد و بی  اهمیت به چیزهایی  که دیگه اهمیت زیادی برای من نداشتند یا اهمیت خودشون رو  از دست داده بودند . یک عده به راحتی از  چشم من افتادند . این از  چشم کسی  افتادن به کلام راحته گفتنش،  ولی من توتمام عمرم  تجربه ای  اینطوری  نداشتم و  یکهو  تمام اون آدم با همه ی  مسایلش که من بی جهت براش  غصه میخوردم یا به علت کارهاش دقت میکردم و  دنبال تحلیل بودم  در  برابر  من خنثی شد و اهمیت زیادی که بهش  میدادم رو  پس گرفتم. تعجب ...خشم ...افسوس!! ..باز  هم تعجب و باور  نکردن ..این ها  عکس العمل اون  عده بود . کسی  بهم بی محلی  کرد : فدای  سرم . خب  بکنه . حتما حال میکنه با این کارش ..کسی  عمدا برای  حرص دادن من کاری کرد :  خب بکنه . روی من که تاثیر  نداره چون اون آدم دیگه اهمیت و وزنه ی  سابق رو در  ذهن من نداره . حتی خنده ام هم میگرفت . تفاوت این بار  با دفعات قبلی این بود که واقعا حتی  ناراحت هم نمیشدم .حرص هم نمیخوردم چرا مردم بی تربیت شدند!!! این که گفتم خنده ام میگرفت از  کارهای بقیه  از  این جهت بود که می دیدم بعضی ها اشارات و  پیام های  بدن و زبانشون رو طوری طراحی و برنامه ریزی میکنند که  تیر مستقیم تو قلب دشمن فرود بیاد . اما  با کمک زره نفوذ ناپذیر  (دیگه اجازه نمیدم. استاپ پلیز . جلوتر  نیا) هیچ تیری بهتون نمیخوره .

کار دیگه ای  که کردم بریدن سیم های  ارتباطی و اخبار  از  آدم های  ناراحت کننده بود . مثلا بنا به شرایط ،هفته ای  چند بار تو موقعیتی قرار میگرفتم که از یک آدم  تیر انداز!! صحبت میشد . حتی شنیدن از  اون هم قبلا حال من رو  به سمت کاهش انرژی میبرد . اما الان دیگه نه ازش  میپرسم  نه کاری به اموراتش دارم  نه  برام مهمه چکار  میکنه و  نمیکنه ..نه سریع برای  حل مسایلش  پیشقدم میشم  نه از  رفتارهاش با دیگران حرص میخورم ..یک به من چه   گنده  میگم و تمام .

گاهی  ما فکر  می کنیم  فلانی هر روز  جلوی چشممونه و  باعث ازار  ما . یا همیشه ازش  تعریف می شنویم و  روی  اعصاب و  سلولهامون هم تاثیر منفی  میذاره .به راحتی  میشه موضوع رو  بر عکس کرد . یک مثال معمولی و  خیلی ساده بزنم. اگر  عروسی خانومی تو فامیل  دارید که هی  برادرتون ازش تعریف میکنند  و از  عمد هم جلوی شما با اب و تاب  میگن که جز و ولزتون در بیاد  دو راه داره : یا با هر بار  تعریفی  که ازش  میکنند  با نیش  باز و   خوشحال بگید آره واقعا ..چه خانومی ..محشره .. چقدر  خوش رفتاره و  تایید کنید  حرف  طرف رو و  حساسیت هاتون رو نشون ندید یا اینکه  هر بار که ازش تعریف می کنند ( منظورم از  تعریف   نقاط  قوتش  نیست  ، بلکه از  ریز زندگیش  میان برای  شما حرف میزنند و  فقط  وقت کشی و  صحبت بیهوده میکنند که خیری به کسی  نمی رسه ولی  گوینده  خوشحاله گوش مفت گیر آورده!!)  انگار  چیز  مهمی  نمی شنوید . بگید  خب ..دیگه چه خبر .. اون آدم هایی که قبلا حرف  دلشون رو  یا تعریف بی  عرضگی هاشون رو  مثل سم  تو خون شما تزریق میکردند  وقتی  ببینند  شما ذوق و شوق  نشون نمی دید و خیلی  ریلکس و بی تفاوت از  کنار  اون تعریف  میگذرید  میرن سراغ یک مشتری بهتر از شما . دیدید برق چشم اون هایی رو که بین دو نفر رو بهم میزنند و طفلک یکی از طرفین مثل اسپند روی آتیش میشه و اینا چه کیفی  میکنند ؟  هیچ وقت اسپند بقیه نشید . اصلا نذارید  دمای  هیجانیتون اعم از  خشم و نفریت و کینه و  حسادت و ... اونقدر بره بالا  آماده ریختن اسپند بشن روی شما .

یک مادر شوهری بود  که هر وقت با عروساش  بهم میزد  میومد کلی حرف  منفی و  تیره و  تار  میزد و مثلا درد و دل میکرد جلوی من . اقا هر چی بهش میگفتیم شما خودت باید  عزت و حرمتت رو  حفظ کنی تو  گوشش  نمی رفت. .بعد  از  تخلیه ایشون ، ما پر از  حس  خشم و  عصبانیت  نسبت به اون عروسای  نمک نشناس!! می شدیم . یک بار  این اومد  هی  گفت و گفت از  اون زبون بسته ها  و من هی به سقف و  در و دیوار  نگاه کردم و وسط  اوج هیجان ماجرا، گفتم من برم یک  چایی بیارم ..دهن طرف باز  موند . چون قبلا فکر  میکردم لازم و  مودبانه اینه که  سیستم گوش کردن فعال رو برای  همه پیاده کنم و با دقت و  تماس  چشمی و  اینا بگم من حواسم به حرفات هست . بعد از یکی دو بار  و  اینکه نه میپرسیدیم ازش دیگه چه خبر و  نه هیجان و  حسی  نشون میدادیم طرف  ول کرد  این اخلاقش رو ..حداقل جلوی  ما .

مورد دیگه یکی از نزدیکان بود که وقت و بی وقت و سه ظهر  و  چهار عصر  میگفتند ما نزدیکیم  داریم میاییم حالتون رو بپرسیم!!!( در اصل  بگو  حال وایفایتون رو!!) مدت های  طولانی من  اون ساعت بدخواب شدم  ولی مدارا کردم، با خنده و شوخی  سعی کردم بفهمونم  لطفا هماهنگ کنید .ولی درست نشد که نشد . اخرین بار  من مریض و  حمام نکرده و رنگ پریده و زرد و زار  بعد از  دوازده ساعت کار رسیدم خونه و  اینا گفتند  نیم ساعت دیگه ما میاییم..منم برای  اینکه ببینند  چطور  زحمت هستند برای  اون موقعیت من ،  نه دستی به سر و روم کشیدم و  نه دور وبر  خونه ی  خمپاره خرده  و  عیال مریض!! رو  مرتب  کردم. اومدند تو شوکه شدند . هیییچ وقت من  و خونه رو در  اون موقعیت ندیده بودند و همیشه فکر  میکردند  هر ساعتی بیان  من آمادگی کامل  دیدن و  پذیراییشون رو دارم .  دیگه دیدم زیادی  دارم حق  خودم رو پایمال می کنم تو رابطه و باید  به اندازه ی  حال خوبی که به من میدهند بهشون حال خوب بدم. ( یک جاهایی  از  دو  دو  تا چارتا کردن نترسید . حساب  زندگی  دست آدم میاد.) اومدند و  رک و  واضح گفتم وضع موجود نشون میده اصلا امادگی  مهمان رو نداشتم و ببخشید  اینطوری  هست  اوضاع!!!  خواستم این بار  ببینند که نه گفتن های  من دلیل شخصی  و  مهم داره حتما . با لب و لوچه اویزون نشستند و بعداز  شام( که خواهش کردم بمونند  چون ختم کار با دلخوری  خوشایندم نبود) رفتند و  دیگه مدت هاست   هوس  مهمونی  یهویی  به خونه ی  ما  به سرشون نزده .قرار  نیست صمیم  همه ی  عالم و آدم رو از خودش  راضی  نگه داره   و روی  خودش فشار  زیاد بیاره تا بقیه ادم ها   ساعات فراغت و  خوشی شون رو تمام و کمال  با اون بگذرونند . من همین الان در  خونه ام روی  موارد  اورژانسی  عزیزانم بازه  و  هر وقت  بخوان با جون و  دل م کمکشون می کنم ولی  بقیه موارد غیر ضروری رو  تا  جایی که میشه دیگران دورتر،  باید  خودشون رو با من هماهنگ کنند و  همیشه یکطرفه نباشه این هماهنگی.  وقتی  میدونم ساعت چهار  عصر  میخوام بخوابم تلفن رو  می کشم. یا اگر  کسی  خواست برای  من محبتی و لطفی بیاره و زحمت  شام نهار من رو  کمتر  کنه میگم الان معذورم . زحمت نکشید یا اگر  لطف  می کنید شش به بعد لطفا . چون می خوابم  و  پشت در  می مونید . به طعنه ها و  کنایه ها و  متلک ها هم هیچ اهمیتی نمیدم . من دیگه جسم و روانم  رو فرسوده نمی کنم تا کسی  دیگه تخلیه بشه و  خوشحال و آخیییش  گویان از  در  خونم بره بیرون .. دیگه تایم استراحت محدودم رو به کسی   مفت نمیدم که هوس کرده بره پیاده روی و ساعت سه و نیم  چهار  عصر  دستش روی  زنگ خونه ی  منه و منم تمام تنم بلرزه از شدت بد بیدار شدن .

همین الان الان  یک مورد داغ  و تازه  پیش  اومد و من اجازه ندادم  حس  " مادر بد بودن"  بهم تزریق بشه چون من در شرایط  موجود  تلاش  کافی  و  نهایت توانم رو  دارم میکنم. پسرم  ظهر  میاد خونه و  من غذا و سالادش رو  اماده می ذارم براش  و   دو ساعت بعد اون میرسم خونه . تو این فاصله ناهار  میخوره  و  کارتون میبینه و  میخوابه تا من برسم. چند روز قبل پدر شوهرم رفته بودند برای پسرک نون گرم برده بودند  و  امروز  ظهر  مامان جون گفتند  آخییییی..الهیی بمیرم برا بچه!!  غذای سرد  میخوره .انقدررر پدر شوهرت غصه خورده براش که تک و تنها  ناهار  خورده و  داشته کارتون میدیده ...طفلک!! آخییی بچه !!!!

آخه یعنی  چی ؟!!! خیلی  معمولی  و  طبیعی  گفتم آره طفلک تنهاست . خب  میگم پدرجون  ظهرها بعد از  نماز  برن خونه ی  ما تا وقتی من میرسم باشند  تا بچه تنها نباشه . شما هم ناهار که درست می کنید زحمت بکشید بدین براش ببرن غذای  گرم بخوره  بچه طفلک. راستی میگین!!! آقا در  عرض  دو  ثانیه فضا عوض شد : چیزه من که هر روز  ناهار  تازه درست نمی کنم صمیم  جان .بعد  هم پدر شوهرت طفلک  از مسجد میان  خونه تا ناهار بخوره  و  استراحت کنه  عصر شده . ..بعدشم ..من هم کماکان طبیعی  ادامه دادم : خب  ناهار بدید اونجا دو نفری با هم بخورن یک نیم ساعتی   بشینند بچه تنها نمونه بعد بیان خونه استراحت کنن!!  گفتند : چیزه .میگم ...و  تمام!  هم من نفس راحت کشیدم  هم سریع متوجه شدند  منظورم چیه و  دلسوزی  و  بمیرم الهی   گرهی  از کار  دنیا  باز  نمیکنه . به همسری  که گفتم قاه قاه خندید و  گفت  شیطان بزرگ!!! حالا یکی  نیست  بگه انگار  مامانای  خونه دار ستاد استقبال دارند واسه بچه ها( به دوران کودکی  خودش  کنایه میزد) . خلاصه علیرغم اینکه  من خودم دلم برای  شرایط  ناهار و تنهایی  بچه خون هست ولی  دلیل نمیشه کسی بیرون گود بشینه و  ارد بده و  دلش  کباب بشه . الان هم راحتم هم خوشحال که  نذاشتم حس بد و  بی کفایتی  با شنیدن این حرفها بهم  وارد بشه  هر  چند منظور  مامان جون  دلسوزی بود نه خراب کردن من و حسن نیتشون رو  اکثرا نشون دادند  ولی  بهتره به بقیه نشون بدیم  مراقب  کلام و  گفتار و  پیشنهاداتشون باشند . خودمون هم همین طور .  

 

آخیییش .. تموم شد . این پست در  چند مرحله آماده شد و خوشحال میشم تجربه های  خودتون برای  ارامش بیشتر و بهترتون رو  اینجا بنویسید .  

  

مثل همیشه دوستتون دارم .

اومدم یک کشف جدید در  مورد  خودم رو براتون بنویسم ولی قبلش به ذهنم رسید  اول اینا رو  بگم بعد اونا رو . چیزی که میخوام بگم مربوط  میشه به تغییر آدم ها  تو زمان . بزرگ شدن و  پخته شدنشون گاهی حتی  چرخش  صد و هشتاد درجه ای . من این رو بد نمیدونم. تغییر  جزیی از زندگی آدم هاست . یادمه یک زمانی  ابروهام از شدت تعجب  بالا رفته بود وقتی  اقایی با سابقه ی  بیست سال زندگی  مشترک بهم میگفت  من اون آدم اول ازدواجم نیستم و  به همسرم گفتم منو به اون چشم نگاه نکنه . میگفت من یک آدم متعصب و  انقلابی بودم. من تو  اون سن  خیلی  خام بودم و  الان علیرغم اینکه مثل  همون موقع همسرم رو دوست دارم ( و  بسیار وفارار به زندگی مشترک بودند و هستند هنوز) ولی عقاید و نظراتم خیلی متفاوت شده و یک  جورایی  متوجه شدم اون همه تعصب روی  یک عقیده درست نبوده . من شخصا بعد از  ده سال  به حرف اون آقا رسیدم.گاهی  چیزهایی که ما فکر  می کنیم   خوبیهای مطلق هستند  ابعاد دیگه ای  از  خودشون رو  نشون ما میدن. یک زمانی من فکر  میکردم فداکاری های  یک زن و  خودش رو  وسط گود زندگی  انداختن و  پا به پای  مردش  کار  کردن  جزو افتخارات اون زن هست . من خودم همچون ادمی بودم . الان به درک دیگه ای رسیدم و  تعریفم از فداکاری و پایه بودن تو زندگی  عوض شده .الان سی  چهل درصد  تغییر کردم. این مقدار  برای  یک آدمی که عمری  این طرز تفکر رو داشته خیلی  بزرگه . تو بعضی  موارد با اطرافیانم   تا هشتاد درصد هم دامنه ی  تغییرات من رسیده . این ها نشون میده اتفاقات زندگی و تجربیات ما منجر به پخته شدن و  تغییر ما میشه . من با سر بلند و  افراشته و با افتخار  اعلام میکنم در  بعضی  زمینه ها  اون آدم قبل نیستم . تو روابطم  با دیگران، تو  اولویت های  هزینه هام، تو  ظرفیت تحمل ناملایمات...اصلا مگر آدمی که عوض  نشه  افتخار داره؟ گاهی ثبات رمز  موفقیت نیست . من یک شبه عوض نشدم . من  در  عرض  ده یا دوازده سال  ذره ذره  و  کم کم تغییر کردم. اگر  یک جسم داغ رو  یهو تو اب  سرد فرو کنیم میشکنه ، اسیب  میبینه ، من کم کم  گرم شدم  و  هنوز تا پختگی  من خیلی  راه درازی  مونده. مطمئنم همتون همینطور  هستید . دیدگاه ها و  نگاهمون به زندگی با 16 سالگی ، بیست و سه سالگی و حتی سی سالگی   فرق  میکنه . برای  همین  خیلی  پیش اومده  که   می شنوم تو   عوض شدی  صمیم ... داری  ادا در  میاری ..خودت نیستی !!تو قبلا اینو گفتی  الان چرا  میگی  اون!!؟ شنگول منگول نیستی  دیگه چرا ؟  هر و کرت رو نمیبینیم بابا!! و .... ماها  زندگی روزمره هم رو  که نمی دونیم . ماها تو وبلاگ یا هر  محیط  غیر  چشم تو  چشم، یک برشی  از زندگیمون رو به هم  نشون میدیم. ماجرایی رو از بین صد تا ماجرا  تعریف می کنیم. ولی  واقعیت هست و  به شناخت نسبتا درستی از  ما منتهی  میشه . تصور  کلی  ما از  هم درسته ولی  جزییات قابل  تغییر  اند . برای  همینه که  دو  نفر  ممکنه سالهای سال دوستان صمیمی باشند ولی به محض  رابطه خانوادگی با هم مثل ازدواج با خواهر یا برادر  دوستشون، همه چیز عوض میشه . چون اون آدم در  قالب  یک دوست  یک رفتاری  داشته در قالب  یک همسر یا جاری  یا عروس یا داماد  خانواده  یک قالب  و نقش دیگه میگیره به خودش. کلیت همونه ولی  جزییات هم مهمه در شناخت افراد .وبلاگی  که همش  از بریز و بپاش  هاش  میگه هم حتما روزهای  سخت و  اقتصادی  هم داشته ..اونی که دایما از  عشق و  لاو میگه  روزهای  غمگین و  بالا بلند  داشته. اونی که همش  از  غصه ها و  تلخی های زندگی  مینویسه حتما روزهای  خوب و شیرین هم داشته . پازل آدم ها رو باید  یکی  یکی  کنار  هم چید  تا نقاط  کوچیکش هم دیده بشه .  اطرافیان من ، همسرم ، خونواده ام بسیار راحت این لقمه های  کوچک تغییر رو هضم می کنند  چون ذره ذره  اون را میبینند. همه ی ما همینطور  هستیم . لطفا در  مقابل  تغییرات آدمها  که شاید  ما ندیدیم  ،ولی  وجود  داشتند ، مقاومت و  انکار رو  در  پیش  نگیریم . مسخره نکنیم ، براش مثال نقض  نیاریم ، برچسب  "تو  خودت نیستی" بهش  نزنیم . هیچ کدوم از  ما آدم یک ساعت قبل نیستیم  چه برسه به چند سال قبل . و چیز دیگه ای  که من یاد گرفتم اینه که با  واقعیت ادم ها زندگی گنیم نه خاطراتمون از  اونها . اینو اصلا  در  مورد  خودم منظورم نبود . در  همه ی  ابعاد زندگی .  اگر  هنوز  کسی رو دوست دارید  به خاطر  "اونی که بود" نباشه ..بخاطر " اینی که هست"  باشه ..اینی که شده ..اینی که دارم میبینم ...شاید چند سال بعد  دلتون برای  همین  "اینی که هست "  دوباره  تنگ بشه .

 مثل همیشه دوستتون دارم .