X
تبلیغات
رایتل

سلام به همگی.

این روزها شروع کردم به پر رنگ تر کردن حریم خصوصی دور  خودم و  مهم تر از  اون اینکه اجازه نمی دم به راحتی تحت قضاوت  نادرست افراد  قرار بگیرم. از کجا میگم نادرست ؟ چون اون ها بر اساس چیزی که میبینند  من رو قضاوت می کنند نه اون چیزی که هست و گاهی نمی بینند و خب من صمیم سابق نیستم که بگم مهم خودمه که می دونم ..گاهی  زیرکانه طرف رو متوجه می کنم هی فلانی!! مراقب  فاصله مون باش .

پسرک کلاس یوسیمس  میره (آموزش ریاضی با چرتکه غیرسنتی) و من گاهی تایم کلاس رو اونجا می شینم و با مامان ها گپ می زنیم. قبلا مثل بچه خرخون ها  می نشستم روی یک صندلی و  جزوه یا کتابی رو می خوندم و  یک جورایی  جو سنگین می شد . با خودم  حساب کتاب  میکردم که از  وقتم بیشتر و مفیدتر استفاده کنم ولی  الان نظرم عوض شده .دلم میخواد بده بستون بیشتری با آدم ها داشته باشم. اصلا اون ساعت  رو توفیق اجباری برای  گپ و گفت و کیف کردن بذارم.  تو این  حرف زدن ها و گپ ها اطلاعات خوبی رد و بدل می شد و من متوجه شدم بهتره همصحبتی این ادم ها رو از  دست ندم و  دو تا چیز اگه منم گفتم سه تا هم یاد بگیرم . خلاصه تایم استارحت وسط کلاس که بچه ها میان بیرون و  مامان ها تو سالن نشستند و به اون ها  چاشت و خوراکی  میدن پسرک محکم  و با دستان قوی  اش  من رو بغل میکنه و  شالاپ شالاپ می بوسه صورتم رو .  

 

اوایل  بعضی مامانا با خنده نگاه میکردند .چند باری که تکرار شد و محبت های قلمبه شده این بچه رو دیدند یکیشون گفت آخییی... این بچه معلومه شما رو کم میبینه  که اینطوری دلش  تنگ میشه . اگر صمیم  اون صمیمقبلی بود   یک لبخندی میزد و میگفت اره من شاغلم . کاش بتونم بیشتر وقت بذارم و بعد هم دچار  عذاب وجدان از  این  تیر رها شده میشد و تا چند ساعت به این قضیه فکر  میکرد و از طرفی اون مامانه هم دلیل قوی و محکم برای  سرد بودن یا  عدم ابراز  محبت بچه اش یا هر چیز دیگه ای که من نمیدونم   پیدا میکرد و  دل اون قرص و محکم می شد که خب  پس  اگه بچه من  محبتش فوران نمیکنه برای  اینه که من مامان کامل و خوبی  هستم و  کمبود نداره بچم!!!! و اون مامانه خوب نیست  حتما.برگردیم به صمیم دیروز ..اون  همون طور که محکم پسرک ر در بغلش گرفته بود و گونه های نرم و  تپلش رو می بوسید با خنده گفت  اتفاقا خانم   علتش  چیز دیگه است ..این بچه هزار ماشاالله  از  اولش هم همین طور  گرم و صمیمی و با محبت بود و  همیشه من و پدرش رو در  اغوش میگیره و می بوسه .. کلا بچه بسیار گرم و با محبتی هست .این طور هم بچه تشویق و محبت بیشتر  می بینه ..هم خود مادربچه دچار  عذاب وجدان نمیشه و هم بقیه کمی به فکر   می افتند که بچه فقط  لباس و  کیف و کفش شاید نخواد و  اصولا شاید اصلا مدل  عاطفی بچه شون با بقیه فرق میکنه و  کسی هم بهتر یا بدتر  نیست ..این رو گفتم که براتون بگم زیادی  تواضع و فروتنی زیادی شما    آدم ها رو  مجاز میکنه و  به خودشون حق میدن گاهی فراتر از  دایره تعریف شده بیان جلو . آقا انقدررر از  دیروز  حس  خوب  دارم ...انقدررر سبکم انگار تمام  سرزنش هایی که خودم رو می کردم و  حرف هایی که نااگاهانه به ذهنم راه میدادم  کلا دود شد رفت بیرون از  فضای  ذهنم و  درون من پر از اب روشن و زلال شد . اینو واقعا میگم .

.تصمیم  دارم تعریف هام دقیق تر و  روشن تر باشه و کلی  نگم.مثال عینی دیگه بزنم براتون .پس  مامان من خیلی  دست و دلباز و مهربون  هست .  حتی با چیزهای  کوچیک و معمولی هم سعی  می کنه به بقیه محبت کنه  مثلا وقتی  میاد خونه ما و می دونه جاریم ام هم هست یک چیز ولو شده دو جفت جوراب  مشکی چیزی بهش  میده . یا اگر  پسرک می رقصه حتما به بچه حاضر در جلسه  هم پول شاباش  میده حتی اگه بچه خودش رو تکون هم نداده باشه . خلاصه قضیه این بود که مامان چشمشون رو  عمل  کاتاراکت یا همون اب مروارید خودمون کرده بودند و من گفتم بعد از عمل بیایید منزل ما  تا من کنارتون باشم و  خیالم راحت باشه که تنهایی   مهمون داری نمی کنی . اخر هفته بود و  مامان اومدن و  مهمون ها  همه خونه ما برای  دیدن مامان اومدند .  مامان جون( مادر شوهرم) گفتند من پنجشنبه میام ..بعد گفتند نه فردا شب  میام .اوکی ..بعد قبل از  اومدن زنگ زدن که اره  فلان  آشنا گفته بود جمعه برید که منم باشم و الان میگه نه نمیام اونجا!!من چون هر وقت میام اونجا و صمیم من رو به زوررر!!!! شام نگه میداره روم نمیشه و اصلا دیدن مامانش هم نمیام پس!!! آقا ما رو میگی !! چه محبت ها که همین مامان من به این طرف  نکرده بود.اگر صمیم قبلی  بود تو دلش  میگفت  خب  طفلک شاید راحت نباشه . همین که زنگ زد و با گوشی  من با مامان صحبت کرد محبت کرده ... حالا طوری  نشد که!!! و ته ته دلش  البته دلخور  می شد ولی  خیلی به روی  خودش  نمی اورد  و بعد هم الکی مثلا یادش  میرفت ولی  انرژی های  ذهنیش   کم می شد و خودش هم نمی دونست چرا یکهو یه حسی بهش دست میده که ناخوشاینده...ولی صمیم دیروز  وقتی  که مامان جون پیغام اون طرف رو بهش  رسوند و بعد خود طرف  بلافاصله دو تا مسج مهربونانه وعشقولانه فرستاد که طبیعی  کنه اوضاع رو  نه به پیام ها  جواب  داد و نه  گرم و  خل مدنگانه با  طرف حرف زد  و نه مثل قبل اصرار کرد که حالا بیایید  شام دور  همیم و خوش میگذره و از این گاگول بازی ها .. هنوزم این کارا رو  گاگول بازی  نمی دونم ولی تو اون موقعیت که به من توهین نرم و سفید شده بود!!!! جاش نبود.صمیم جدید خیلی رسمی  گفت بله هستند ..گوشی  خدمتتون و  تلفن رو  داد به مامان که احوالپرسی بشه ازش!!!!  شام  هم مامان جون  اینا رو که از قبل بهشون گفته بود منتظرشون هست رو  نگه داشت به صرف ماکارونی  صمیم پز و مامان جون  غش کن(از بس دوست دارند) و همه چیز به خیر و خوشی  تموم شد .

فرداش  اما  یک روز  دیگه بود .صمیم زنگ زد  تشکر و  اینکه زحمت کشیدید اومدید و  خوشحالمون کردید و مامانم با دیدن شما خیلی بهتر شدن و اینا و بعد گفت یک لطفی بکنید به اون طرف بگید  اگه تو تا دیپلم درس  خوندی  ما یه کلاس بیشتر  خوندیم!!!!لطفا دیگه از  این بهانه های  دور  از  جون شما  احمقانه و  خنده دار  برای من نیاره ...خواهر من همون شب  اومدند و  جلوی  چشم های شما   شام نموندند و منم گریه نکردم و  غش  نکردم از  ناراحتی که چرا شام نموندند!! ..برای بقیه هم همین طور بود  البته . این کار  ایشون توهین مستقیم بود . خیلی بهتر بود که نه این حرف رو میزد و نه حتی زنگ میزد ..برای من اصلا مشکل نبود  نیومدنش ..ولی بهانه و  حرف به حدی زشت بود که نمیتونم هضمش کنم. بعد به مامان جون گفتم  اتفاقا  همسر هم خیلی  ناراحت شدند وقتی پرسید فلانی نمیاد  و اون  پیغام رو من بهش گفتم ...مامان جون که همیشه دنبال وصل کردن هست  حتی اگر به قیمت شنیدن حرف جور و ناجور به خودش باشه  گفت  نههه اون منظوری  نداشت ..منم گفتم مامان من که  هر کس نبود !! چطور وقتی می خوان برای مدیر  مدرسه  پسرشون  و خیریه  و اینا پول جمع کنند  اولین  کسی که زنگ میزنن مامان منه یا وقتی  عید میرن خونه  پدرم    اولین عیدی رو  اون ها از لای قرآن  میگیرند  و از این چیزها ولی به جای  جاش که میرسه  بهانه میارن؟!! ...من روی  مامانم حساسم(این جمله رو برای  اولین بار شنیدن از من ) و  اجازه نمیدم کسی بخواد با رفتار یا حرف  کمترین بی حرمتی بهشون بکنه . حتما به ایشون  حرف من رو برسونید . خودم هم زنگ نزدم  به طرف چون  حرف از  طریق  واسطه به من رسیده بود ...

بچه ها می دونید چرا این برخورد رو کردم و مثل  همیشه  مثلا بزرگوارانه رد نشدم از روی  این چیزها ؟ چون دیدم که بعضی ها چطور  کنترل می کنند  حتی به زور  بقیه رو.نمونه اش  جاری جون خودم هست.یک روز مامان جون بهشون میگن وایییی  فلانی  تو  اون فیلمه کلاهش چقدر  شبیه کلاه کشی بابای شما هست و این حرف رو بدون منظور  میگن و  حسن نیتش رو سال هاست به  خونواده هر دوعروس  نشون داده ..اون وقت  همین  جاری جون کاری کرد که مامان جون نزدیک بود سکته  کنن از ترس .صداش رو بلند کرد و گفت  چیییی!!!!! با چشم های  از  حدقه در  اومده گفت به پدر من توهین می کنید ؟ به کلاهش  می خندید!!!!!؟  و  بعد هم قهر  کرد و رفت (من با قهر موافق نیستم هیچ وقت) و  مامان جون دیگه همون شد که کلا بگه  بالای  چشم خونواده تو ابرو  هست یا نیست ...چون می دونه این پسر خودش هست که تا یکی دو روز باید اخم و تخم تحمل کنه .من اما وقتی صمیم سابق بودم و با خنده و شوخی در  مورد پدرم حرف میزدند و  البته مسخره نه ها .. شوخی (ولی  بیشتر از  حد  معمولش )  فوقش سکوت میکردم چند لحظه تا طرف متوجه بشه .به قول همسر که میگه   عزیزم گاهی باید مستقیم  بگی از  چی  ناراحتی و  هی طفره نری!! بعضی ها دیر  می گیرند یا خودشون رو به اون راه می زنند ..برای  همین  دیده بودم که چطوری این برخورد و این احترام زورکی  نگه داشتن  خوش  خوشان طرف می شد و من به اسم صمیمی و  گرم بودن لابلای بعضی  حرف ها  حس  ناخوشایند هم داشتم ..اینطوری شد که  به در  گفتم هم دیوار بشنوه و  هم در   حواسش جمع باشه زیادی باز  نشه واسه ما!!!!! وقتی  هم گفتند که عزیزم  لازم نبود  به شوهرت بگی ... خانم ها باید  دوست و فامیل رو به هم  بدوزن نه باعث  دلخوری بشن!!!!( ترس از  دیدن عکس العمل  طرف مربوطه و  عواقبش و قهرش و اینا!! بود البته) من گفتم اتفاقا بهتره   آقایون هم  بدونند که پشت ظاهر بقیه چه  حرف های نزده ای  هست و چه کارهایی می تونه ازشون سر بزنه .. اقا  باور  کنید دلممممم راحت و سبک شد ...الان نه از  اون طرف  دلخورم و نه از  کس  دیگه .به همسر هم گفتم  اتفاقا  خوب شد  چون باعث میشه مامان جون  هم اگر روزی روزگاری  کسی بهش  پیغام داد از ترسش دیگه به گوش من نرسونه و من  در  معرض  حرف و  حدیث  نابجا قرار  نمیگیرم  و ناراحتی هم بخاطر شنیدنش  نخواهم داشت و بقیه هم میگن اوه اوه این  تو این مسایل  انگار خیلی شوخی  نداره  ...

سیستم من کماکان نرمش و دوستی  هست . یک تیکه هایی  البته میام که مردم یادشون نره با کی طرف هستند ... عده ای  خیلی  جنبه تواضع رو  ندارند و  من گاهی به اشتباه  اجازه میدادم  حرف هایی بشنوم که در شان من نیست ..از طرفی گاهی  لازمه جایگاه بقیه رو بهشون یاد اوری کنی تا حد و حدود  خودشون رو بدونند . خلاصه  روز و روزگار  صمیم جدید  الان  خیلییی اروم تر و بهتر از قبل هست ..من قبلا هم حرف خور   نبودم به قول معروف ولی بی ادبی ها رو  هم مستقیم به روی طرف نمی اوردم  الان  راضی ام از  تغییراتی که دادم در  خودم.

مورد سوم رو هم بذارید بگم تا متوجه تغییر رویه من بشید . سفر عید  یک روز منزل یکی از دوستان خوانوادگی  پدرم که سابقه  دوستی  چهل ساله دارند  شام دعوت بودیم. وقتی من و همسری و پسرک رسیدیم مهمان های  دیگه هم بودند که داشتند می رفتند . بعد ما موندیم و  عروس ها و نوه 13-14 ساله صاحبخونه . فکر کنید صاحب خونه که بهش  میگیم خاله  با قلب مریض و با سختی  یک شام عالی درست کرده بود و پسرها و عروس ها  و ایضا نوه مثل مجسمه نشسته بودند و دست به سیاه و سفید نمی زدند .صمیم که حس نوع دوستیش  این جور وقت ها گل میکنه لیوان های پذیرایی رو جمع میکرد و  سفره شام رو  کمک میکرد و نمی ذاشت میزبان خیلی  خسته بشه . بعد از شام  اما  یه طورایی شد که  دیگه آلارم  صمیم آزیر  کشید  اونم چه جورررر... باز  هم عروس ها و  پسرها مثل  مجسمه روی مبل نشستند و صمیم دید دیگه  نمیشه!!! اینا هم وقتی میان خونه صمیم  حس  مهمون بهشون دست میده و هم وقتی  صمیم مهمون خونه پدرشون هست حس  من از  دماغ فیل تالاپ افتادم بهشون دست میده..برای  همین رفت تو اشپزخونه و بلند گفت  پسرررررم....مامان کمک کن به خاله جون تا سفره رو جمع کنن..پسرک هم طفلک بلند شد.بعد عروسا با اکراه و  اخم و  تخم بلند شدند  کمی کمک کردند..مادر شوهره (میزبان)  اومد  جلوی  من  به در بگه تا دیوار  بشنوه...گفت صمیم جان من همیشه  کارهای  خودم رو  خودم میکنم عزیزم .. . من هم مثل ملنگ ها!!!  تا ارنجم کفی هست و دارم  هی بشقاب و قاشق میشورم برای  میزبان!!!! بعد هم اضافه کرد که من و  تو و مامانت  اینا عادت داریم به کار کردن!!!!بعضی ها ندارن خب!! اقا این رو که گفت صمیم  یوهو دستاش رو توی هوا نگه داشت و به نیش های  باز از  موفقیت عروس ها که دور سینک ایستاده بودند  نگاه کرد  و گفت اتفاقا خاله جان من که اصلا  دست به ظرف نمی زنم  تو خونه خودم ... همسری   ماشین ظرفشویی رو برای  همین خریدند برام که من کنارش بشینم و بیشتر  استراحت کنم چون شاغلم و  دارم و کارهای  تز فوق لیسانسم  رو انجام میدم و  واقعا وقت گیره!!! همسری خیلی تو خونه کمک میکنند به من. میدونی  خاله جون ..به  قول مامانم که میگن آدم باید معرفت داشته باشه و  میزبان یک تنه نخواد همه کارا رو خودش بکنه منم واسه همین  کمکتون میکنم و اینکه دوستتون دارم واقعا....عروس های  محترم که با این همه فیس و افاده  از نظر شغلی و تحصیلات حرف زیادی برای گفتن نداشتند  و همین موضوع صمیم رو به خنده می انداخت   دیگه نیش ها رو بستند و با سلام صلوات ظرف ها رو از دست صمیم گرفتند و  اون رو روی  مبل نشوندند و  چایی  جلوش  گذاشتند و  به امر  خطیر  خدمات بعد از شام پرداختند ...من هم مشعوف از  این که حرف زدنی رو  زدم و  تحمل بیخود نکردم و اجازه ندادم طرف با بی ادبی کاری کنه من حس کنم  حرمتم خدشه دار شده یا اون فکر کنه چه خر نرم و تپلی  هست ها!!!!

این کارها برای  خودم اوایل سخت بود . ولی دیدم واقعا مردم انگار باید  بهشون مستقیم و با چراغ زرد و گاهی قرمز  نشون داد که  بهتره روی خط مجاز عابر راه برن و  پتیکو پتیکو  از روی  شان و  حرمت و بزرگی تو رد نشن .  علت رفتار  اخرم هم این بود که همین عروس های محترم وقتی میان مسافرت در  منزل ما دست به سیاه و سفید نمی زدند و  انتظار  داشتم اون جا هم نذارند من کار کنم که خب وقتی  آدم خودش  دو لا دولا راه می ره خیلی  هوس ها به کله خیلی ها میزنه دیگه!!!!!!!

این بود  انشای  امروز  من در  مورد این که  از اواخر بهمن تا الان 8 کیلو وزن کم کردم( آفرییییینننن صمیم) و به خودم...علایقم ... خواسته هام  اهمیت میدم .. آقا در کل  امسال سال همدلی و  همزبانی بیشتر صمیم جان  با خودش می باشد ..بزن دست قشنگه رو .  

 

 

پ.ن. مرسی  امی جونم من رو شارژ کردی برای نوشتن.

 

سلام. روز و روزگار  نوی  همگی به خیر و خوبی و شادی  باشه انشالله . 

 

 عزیزان مهربونم..بیشتر  از  هر  وقتی  سر زدن ها و محبت های  همیشگی تون رو قدر  میدونم .  

 

تعطیلات  رو در  استراحت کامل و بدون اینترنت و با همسر و پسرک شش ساله و  شیرین زبونمون گذروندم. نه از  اخبار  تلویزیون خبری بود و نه سریال غصه دار و نه شنیدن حرف های  مردم خسته و نه کار و نه پایان نامه  و نه هر چیزی که ادم رو از  لحظات کوتاه خوشبختی  دور  کنه  ..همه چیز  طراوت بود و  بهار و بوی بارون و نم نم شمال  و پسرکی که روزی ده یازده ساعت با بچه ها بازی میکرد و شب  خسته و با موهای  فرفری و خاکی  تو رختخواب  می افتاد و دیدنش من  رو غرق لذت میکرد.

 آدم های زیاد و بسیار  دوست داشتنی رو دیدم و بیشتر از قبل فهمیدم دل گنده گی و اصالت   لزوما نه تو سواد و  تحصیلات باید باشه و نه تو  ثروت زیاد ..البته که من ثروت و اصالت رو خیلی  دوست دارم و صاحبانش رو  تحسین می کنم ولی  آدم هایی رو هم دیدم که در  عین سادگی  خیلی خوشبخت بودند . تو این سفر   لذت شستن لباس های  پسرک رو با دست  امتحان کردم ..سبزی های  تازه و معطر  خوردم ..زیر بارون راه رفتم و به شهر وهیاهوی  مردم  و شور  زندگی  اونها و  تشت های بزرگ ماهی  قرمز و تنه زدن لای  جمعیت زیاد رو به چشم دیدم.. هر  کی بگه ای بابا مردم دل  خوش  ندارند از  من بشنوید: دل خوش هست ..بخصوص تو شهرهای  کوچیک تر ..بخصوص بین ادم های  معمولی  تر ... 

 

تو سفر  امسال تو  قطار  روبروی  همسرم ساعت های  طولانی  نشستم و بجای  اینکه فکر  کنم  کاش با ماشین  شخصی  می اومدیم به این فکر  کردم که  خیلی  وقته اینقدر  نزدیک به هم ننشستیم و برای  هم خاطره نگفتیم ..سه ماه آخر  سال ۹۳ برای  من  و  عزیزانم به    سختی و  فشار  گذشت ..خبرهای  خوبی بهم نرسید ولیمن سعی  کردم تو شروع سال جدید  همه چیز رو با ارامش به خود  خدا بسپارم . بهش  گفتم  تو خودت مراقب  پدرم باش .مراقب  مادرم باش ..مراقب  همه ی  کسانی که  دوستشون دارم باش ...مراقب همه باش .  مهماندارهای  خوش  اخلاق  رو  دیدم و ازشون بخاطر  رفتار زیباشون در شروع سال جدید تشکر  کردم...پسر ک رو بارها و بارها بوسیدم..گل پوچ سه نفره بازی کردیم ..خندیدیم و  میوه تکه تکه کردم و به دست عزیزترین هام دادم..همسرم کف پاهام رو  ماساژ داد ... کتاب الهام بخشی که خریده بود رو  تو را ه خوندم و براش از  قسمت های  جالبش  تعریف کردم..به کارهای  اشتباهی که سال قبل کر دیم فکر  کردیم و حرف زدیم و  دفترچه ای  درست کردم  تا دوتامون تجربه هایی که تو سفر  بدست اوردیم رو  توش  بنویسیم تا در سفر بعدی  همراهون باشه و  مدام هر سال  تکرار  نشند..یک  جایی تو چمدونمون براش  در  نظر  گرفتم  .راه های  کم کردن هزینه ها و زیاد کردن خوشی ها ..را ه های  کم شدن حساسیت ها و  بزرگ شدن دل ها ... امسال  سفر خیلی  خوبی داشتیم.

 

شروع امسال کنار آدم هایی بودم که بیشتر  از  نیمی از  بدنشون مشکل داشت ..نیمی از  زندگیشون در  ظاهر  از  دست رفته بود ..نیمی  از  وجودشون آسیب  دیده بود ..اما  تمام روحشون ..تمام قلبشون و تمام  زیبایی  چشم هاشون رو تونستم ببینم ..امسال اونقدر  خندیم و شب  بالشت بازی و متکا پرت کنی داشتیم و  خنده و شوخی  های  جمعی  و اسم و فامیل بازی و جر زدن من و  غر  زدن بقیه داشتیم که هیچ سالی  اینقدر  خوب نبود ...امسال  خدا با تمام  زیباییش به  استقبال ما اومده بود ..امسال من حتی دریا رو  تو  پونزده    روز شمال ندیدم ولی  دل هایی رو دیدم که از  دریا بزرگ تر ..تمیزتر و امن تر بود . امسال من بچگی  کردم ...وسطی بازی کردم ..توی  جاده گلی  روستایی زیبا راه رفتم بدون این که  دغدغه ام  گلی شدن  کفش و  لباسم باشه .. امسال لابلای  بوی  اسژند و  دود و صلوات  پا به پای  آدم های بی الایش راه رفتم و  به استقبال مسافرین زائر و کربلایی رفتم ... امسال  پسرک روبرای  دویدن و افتادن و پاره شدن زانوی  شلوارهای  نو و تمیزش  دعوا نکردم ..اعتراف  می کنم سخت بود ..خیلی سخت که در  مقابل این صحنه  خونسرد بایستم و بگم  اشکالی  نداره ...برو به بازیت برس و  پسرک بال در بیاره و  مثل  یک پرنده  جیک جیک کنه و بچگی  کنه و  من فکر  کنم  خوب شد این لباس  های   ساده رو براش  آوردم تا ترس خراب شدن لباس های گرونش رو نداشته باشم ..من  آدم قناعت جو و  به اندازه خرج کنی  هستم ..و از  این  اعتراف  خجالتی  ندارم .خوشحالم عقلم کار  کرد و مانع تفریح و شادی  کودکم نشدم .. 

 

امسال آرزو می کنم همه ی شما تاج سلامتی رو بر سرتون به زیبایی  هر  چه تمام تر  داشته باشید .. دل هاتون قرص و محکم  باشه و  برنامه هاتون پر از  تفریح و شادی و  لحظات  کوچک و ارزشمند دور  هم بودن ..امسال ارزو می کنم پول هاتون پر برکت و  دستاتون پربارتر  از  همیشه باشه ...   

روی  ماه همگی رو می بوسم  

دوستتنون دارم  

بهار زندگی تون مستدام