X
تبلیغات
رایتل

 

سلام .این من و این لیست  کارهای  لیست انتظار  این روزهام .. هنوز  حدود 20 تا کامنت  از  پست قبل  تایید  نشدند .. مهمون های  تازه رسیدند برام از شمال . 5 نفر که تا آخر هفته هستند و سعی ما اینه که بهشون خوش بگذره . اوج ترافیک کاری  محل کارم هست .عصرا ساعت های  حدود 6 میرسم  خونه و باید تند تند  شام آماده کنم که نونی باشه چون برنج خور  نیستند مهمان ها برای  شب و  قر و فر  این جور  غذاها بیشتره . دختر  خاله ام  اومده  ایران ..مهمونی برای  اون رو هم  باید ردیف کنم .. برادر  عروسمون رو باید  پا گشا کنم  تازه ازدواج کردند .. دختر  خاله دیگه ام زایمان کرده باید  کادوی  اون رو هم تهیه کنم ..یک سری ایمیل دارم  که منتظر پاسخ من هستند . کلاس ورزشم رو باید  زودتر  روبراه کنم برنامه اش رو ... ترم جدیدم شروع شده باید زودتر  کتاب های  این ترم روبگیرم و وقت نکردم برم  خرید کتاب ... مهمون ها  سفارش آش رشته دادند باید  سبزیش رو آماده کنم ... رو ملحفه ای های  پتوهام و متکاهام که بعداز رفتن مهمون های قبلی شستم رو  باید بدوزم یا بگم یک روز  مامانم و مامان جون بیان برام بدوزند ... یک روز  مرخصی بگیرم یک کارگر بیاد  آخر  هفته این خونه یک ماه  مهمون داری رو تمیز کنه . مهم تر  از  همه نوشتن اینجا  و برای  شماها  .. به سرعت منتظر  رسیدن وقتی هستم که با خیال راحت بیام بنویسم .. تازههههههههههه منتظر  دیدن یک نفر  هم هستم. 

 

این نوشته ها فقط  جنبه اطلاع رسانی  دارد  و  برای  پیشگیری از نگرانی  دوستان می باشد . ..  

 

 

خب بریم سراغ ماجراهای  شما بگو :ملاقات با طوطی .. ملاقات را رابینسون .ملاقات با دختر  آتیش  پاره ..با یک عدد   برنزه ی  داف!  البته ایشون لطف  کرد  چند روزی  منتظر شد  بلکه من شروع کنم!!!( صمیم  در  توهم ) وقت نکردم حالا از زبون من بخونیدش .

  

آقا این دختره زنگ زد به ما و  گفت فلان وقت مشهدم ..میخوام ببینمت . دختره کیه .؟ مشدی مهرسای  خودمون دیگه .  پیتیکو پیتیکو  کوبیده اومده مشهد در  جوار  خانواده و  قبلا یک قراری با هم داشتیم و  اومده بود  قرار رو جفت و جورش  کنه .آقو  ما رو میگی ؟  بساط  طرح ضیافت  هنوز پهن ..  ما هم به سلامتی  تو ده روز  مسافرت و سه هفته مهمون داری  یک چیزی در حد  و ابعاد ماموت شده بودیم .هی تو دلم لعنتش  میکنم که تو  کدوم  آبادی  ای !!! بودی  وقتی من از  لاغری  هر روز  خودم رو زارت و زارت  تو آیینه نگاه میکردم  اکککههه هی!!  دقیقا  موقعی که دو برابر شدم امدی با  دهن گشادت!! میگی  منننننننن رسییییییییییییدم  هانی!! هانی و   هاندونه سفید!!! خلاصه ایشون  مهمونی  های فشرده فامیلی  شون رو به رخ ما کشیدند و  تو چشم ما کردند که آره ظهر  یک جا دعوتم ..عصر  عصرونه یک جا ..شب  یک جای  دیگه ..آخرشب  یک جا ..نصفه شب یک جا ( خاک  عالم!! بی حیان چقدر  مردم!!) هر روز  میان دنبالمون میبرنم بیرون ..گردش ... بهم غذاهای  جور  واجور  میدن!! آدم یاد این ننه پیرزن کدوی  قلقله زن می افتاد با  تصور  بخور  بخورهای این بچه شیکمو ..خلاصه بعد از دو سه بار  عوض  کردن تایم قرار ، من بلاخره مجبوووووووووووور شدم قبول  کنم که از  محل  کارم برم ملاقات نامبرده !! آقو فکر  کنید یک ماهه آرایشگاه نرفتم بعد  هیکل  هم که اون طوری .. قیافه از بس  کمبود خواب  دارم سفید یخچالی  مدل 78 و  اینا  هممممممممه به کنار ..با مانتو و مقنعه و  ریخت سر  کارم میخوام برم ..یعنی  موندم این بچه این قدر  از  من تعریف کرد برای شماها که نههههههههههههه صمیم  خوشگله بابا!!  الکی  خودش رو لوس  میکنه میگه زشتم..چاقم ..بعد ملت میان انگشت میکنندتو چش و چالش  میگن تو مطمئنی  عکس های  خود واقعی  صمیم رو دیدی ؟!!! این از  اوناهاشه ها!!!!( من تا کمر  جلوی  این همه محبت دوستان خم میشم ..)اون وقت  ایشون الان باید  منو در  این هیات رویت کنند ؟  او نوقت  چون جدیدا روی  اهمیت  به خودم کار  میکنم و  واقعا  دارم درس های  سنگین (برده حرف مردم نبودن) رو میگذرونم و  پدر  من رو در اورده این درس ها و تمرین ها ..خلاصه گفتیم اوکی ..فلان ساعت ..بیا ..فکر  میکنید ساعت چند بود ؟  مثل احمق  ها ساعت 3 ظهر  وسط  جزززززززززززز  گرما رو انتخاب  کرده بودیم ..البته من که نه ..  مهرسا  رو میگم .چون در  مورد من نباید گفت مثل  احمق ها .. باید گفت خود  خود  احمق . اینا هنوز  هیچی  نیست ...  تازه میرسیم سر  اصل ماجرا ..روز قبلش  این مهمون های  ما موقع دیدن عکس های من بهم گفتند  وای  صمیم چقدر  موهات وقتی  کوتاهه بهت میاد ..جلوی  موی  کوتاه  اصلا کلی  جوون ترت کرده . من هم رفتم تو تفکر  عمیق ..یک چیزی تو مایه های  خلسه ..!! بعد  عصرش رفتم جلوی آیینه و  قاراچ!! یک دسته  گنده از  موهام رو لای   دستام گرفتم و  قیچی کردمشون..با خنده به  عکس  خودم تو آیینه نگاه کردم ..یا مرتضی  علی!!  این وحشی جنگلی  کیه دیگه ..موهای  توی  دستم این هوا .موهای  روی  کله ام  اندازه نیم سانت!! یعنی  باز  اشتباه محاسباتی  و  حالا نه میشه  موهام رو بزنم یک طرف ..نه چتری ..نه بسته ..نه تل .. هیچ غلطی  نمیشد  کرد ... دیدم مهرسا قالتاق  تر از  اینه که باز بتونم قرار رو عوض کنم ... از  اتاق  اومدم بیرون .. ملت تا منو  دیدن اول یک ذره یک وری  نگام کردند ..بعد  لپ هاشون باد کرد ..بعد  به سمت جلو خم شدند و  یکی  یکی  شاتالاپ مردند از  دیدن این صحنه فجیع ..عینهو این خل و چل ها شده بودم ..فک کن صورت گرد .. تازگی  لپام هم آویزون ..بعد این  موها هم دیگه من رو لعبتی  کرده بود . خدا قسمت نکنه ..انگار اره کرده باشن  یک جای  آدم .نه راه پس  داری نه راه پیش .. فکر  کردید  هنرهام به همین جا  ختم شد .نخیییییییییر ..بنده شب  داشتم برای  بچه مهمونمون که عششششششششششق  خاله هست  تعریف میکردم  و  دیدم دلم بار  نمیده! گفتم بلند شم همچین  عملی  نشونش بدم که چطوری  این بلا سرم اومد ..نشستم روی  دو  پا گفتم علی  جان ...خاله جان .. من اینطوری  موهام رو گرفتم تو دستم و  یوهویی  با قیچییییییییییی ..آخخخخخخخخخخ ..سوختم .سوختم .. دماغم.. مردم!! بله به سلامتی  انقدر  تو حس بازیگری  رفته بودم که تیزی  ناخن شستم قشنگ یک خط  گنده روی  دماغم انداخت ..داشتم با دستم مسیر  رد شدن قیچی رو نشون میدادم بی صاحاب  جو گیر شد  وسط راه با مانع بزرگی به نام دماغ نگو بگو   چنبر خیار!!! مواجه شد و  سوژه متوقف شد ..آقا سوخت ..سوخت .. خون اومد  .. گوشتش  اصلا کنده شده بود ..زدم توی سرم .. اون از  موهام .این از  دماغم . مهرسا  خدا بکشه تورو درسته   که هنوز  نیومد ی اینطوری  چشمم کردی!!!!!بله دیگه فکر  کردید این اخر  ماجرا بود .. خیر ..به اواسط  ماجرا  خوش  آمدید !! صبح گفتم بذار  امروز  که با این بچه حیوونی  قرار  دارم کفش  واکس زده های  خوشگلم رو بپوشم ...روش  بند میخوره  و  آدم یاد بچه هفت ساله ها می افته! خلاصه کفشام که تازگی  همسری  داده بود  خوشگل دور  دوزی  کنند رو پوشیدم  اواسط روز دیدم هی  بندش  از  چسبش  جدا میشه  نگو  پلو  ملوها تو پاهام  صندوق  ذخیره چربی  درست کرده بودند  لا مصبا!!! خلاصه  چند دقیقه مونده به قرارمون من  زاررت با قیچی  بند کفشم رو کندم ..حالا واستادم دارم نگاه میکنم به دسته گل جدیدم ..  خاک عالم . حالا کفشه از  پام در  میاد و ثابت وا نمیسته .. نگو نقش  بندینکه فقط  خوشکلی  نبوده  پا تو کفش  نگه دار  هم بوده ..آقا  بخش  تیکه غلفتی  کنده شده رو خیلی شیک گذاشتم تو کمدم  و  اون یکی رو ناز  کردم و  قیچی  نکردم  در  حالی که یک کفشم بند  داشت یکی  نداشت .. موهام مثل  خل مشنگ ها  سیخ سیخ از  زیر  مقنعه در  اومده بود بیرون و  رد  خراش  عمیق و  قرمزی  هم روی  دماغم افتاده بود  سوت زنان اومدم بیرون و به سمت قرار  راه افتادم ..فک کن چه لعبتی شده بودم! اصن هلو ..همه با تعجب  نگام میکردن ...بعد  دیدم  آرایش  ندارم که .. اومدم رژ لبم رو دستم گرفتم از  جلوی  نگهبانی رد شدم و  منتظر  شدم یک جا بتونم تند تند  مثلا رنگ بدم به ماست و خیار ( ماست که رنگ صورتم بود از بس  کم خواب بودم..خیار  هم که  دماغ تیکه شده شرحه شرحه شد بود!) آقا  پریدم تو آسانسور  بیرون اداره و دید کسی  نیست .. خدا رو شکر زود رژ لبم رو از  حفظ!  مالیدم به خودم و  خیلی  جدی ایستادم ..اسانسور  متوقف شد و یا پیغمبر  اعظم!! دو تا از  همکارهام که فقط  نوک دماغشون از زیر  چادر  پیدا میشه سوار شدن ..من اول به سقف  نگاه کردم ..اونام با تعجب  به من و  لب  های رژ مزی  و گفتند به به سلاممممممممممم خانم فلانی .. عین حمق  ها ادای  کسانی رو در  آوردم که مثلا ندیم شما رو .. اعععععععععع شمایید ؟ سلام .خسته نباشید  عزیزم .. و باز به سقف  نیگا کردم ..تو روحت شانس ..با این وقت نشناسیت ..بعد امدم بیرون و  بدو بدو  جلوتر  رفتم اینا  نبینند منو با این اوضاع ..آخه واقعا بدون ارایش میریم سر  کار  و  ضایع شد خیلی  ..وقتی به محل قرار  رسیدم دیدم یک گوشه دو نفر  انسان ایستاده اند .مهرسا رو با یک نگاه شناختم .. همون آدم وبلاگش ..منتهی  خیلی آدم تر  و  خانم تر  و  کلاسیک تر!! والله من موندم این چرا خودش رو اونطوری  نشون میده  همه فکر  میکنند  این  بچه فقط  دنبال  گربه بلده بکنه و  پخخخخخخخخ کنه و  از روی  جوب آدم بپره و  گیو طفلک رو.  حرص بده.. آروم نزدیک شدم و   زیر  چشمی  نگاه کردم .همراه مهرسا  متوجه من شده بود  خیلی زود و  فهمید  خودم باید باشم .. یکهو  اسمو موشن بخونید ..من و مهرسا به طرف  هم دوون دوون   اومدیم ..من بغلم باز .. مهرسا  آغوشش  دراز!! فاصله کم و  کمتر  شد و  از بغل هم رد شدیم و  دو تاییمون درخت چنار  قدیمی  بغل خیابون رو بغل کردیم .میخوام بگم همین قدر  هیجان داشت  دیدنمون .. چند دقیقه ای  نگذشته بود که من خودم رو ..موهام رو ..دماغم رو .. بند  کفشم رو .. ماجرای  خانم همکار رو ..خلاصه زندگی  نامه ام رو ریختم رو دوری(سینی 9 و جلوی  مهرسا رقض شمالی کردم با آبروی  نداشته ام ..این بچه بدبخت فقط  مونده بود  بخنده //گریه کنه ..بزنه تو سرش .. بشینه رو زمین ... بعد یک جا  من عینکم رو برمیداشتم با مهرسا  آی  کانتکت داشته باشم موقع حرف زدن این عینکش روی  چممش وبد ..من میذاشتم روی  چشمم این بچه عینکش رو می داد بالا .. اصن یکی  ما رو می دید  میگفت اینا از تیم  نابینایان و ناشنوایان  اومدن  اینجا!! بس که بلند بلند حرف میزدیم ..نکته اندوه بارش  اینجاست که مهرسا دست کرد تو بقچه اش!! و یک چیزی له و  لورده شده در آورد  تقدیم  من کرد  دو دستی ... این چیه ؟  چرا زحمت کشیدی ؟ سوغات شهرتون  هست ..ای وای  عزیمز .چرا منو شرمنده کردی !!! ؟  آقا  مهرسا هم یکی زد  پس  کله ام که از  تو  توهم در بیام گفت بگیرررررررر...اینم جایزه نفر  اول شدنت ..یک برگه بود لوله شده دورش  روبان پیچ ..در  غایت شیکی و زیبایی!!  له و  کج و  کوله شده .. اصلاروزنامه شیشه شوری از  این بهتر بود ..بهش  میگم این چیه بچه ؟ چرا اینطوری ؟  میگه ته بارمون بود  له شد  از  تهران تا اینجا ....میخواستم محکم بغلش  کنم ماچش  کنم بگم  منطور  از  بار  نشیمن گاه نیست که احیانا ..اینی  که من میبینم فیل روش  نشسته تا  این که زیر  بار  ته ساک مونده باشه ... خلاصه این ذوق  ما   کور شد اساسی ... از بقیه اش  نمیگم که اینا به مورچه روی  زمین می خندیدند ..الکی  ها ..من واقعا جدی و   با وقار بودم اینا  نمیدونم چشون شده بود!!!! بعد رفتیم اب  میوه ای  چیزی بخوریم  من در  حال مردن بودم از  گشنگی .. والله بابا رسم اینه که  شما خرید میکنید بعد  حساب  می کنید ..من هنوز  داشتم سفارش   می دادم دختر  خل  مدنگ پریده رفته اون طرف  کانتر  تو حلق و ریش  و پشم فروشنده بینوا و  کیفش رو گرفته جلوی  روی اون  طفل  معصوم  تند تند میپرسه چند شد  چقدر بدم !!  اصن آبرویی  از  من برد  که حد نداشت .. هر  چی بهش  میگم عزیزم .گلم .. نفهم ...بی ادبیات ... من بزرگترم ( چند ماه!!!!! معععععععععع) من میزبانم ..ادب  رو  پایمال نکن .. خودت رو چهار  پا  نکن این وسط .. نچ ..به گوشش  نرفت که نرفت ..خوب  که پول من رو از آقاهه گرفت و برگردوند و  مثلا خودش  حساب  کرد زدم روی  زانوم که ای  داد .کاش  بهتر و بیشتر سفارش  می دادم ... خلاصه  از  ما  که گذشت ..یکی  این بچه رو توجیه کنه شما خودت رو کنترل  کن عزیزم موقع پرداخت این چیزها ..بذار دنیا روی  نظم خودش  بچرخه اینقدر  چوب  لای  چرخ ما نکن!! خلاصه مراسم وداع با اصرارهای زیاد  مهرسا که تو رو خدا نرو صمیم .. مرگ من نرو ..بیا بریم حرم .. همراه شد .. پای  این بچه نمی کشید بره ..هی برمیگشت منو ناز  میکرد وسط   چهار راه هی  میگفت  عزییم .نرووووووووووووو...خواهششششششششش ... بمون .. یعنی الان که فکر  میکنم میبینم   یک چیزهای  تازه ای  یادم میاد ..هی  مهرسا هلم می داد وسط  چهار راه میگفت برو  دیگه کصافط!!  دیرم شد ..برو  نمیرسم برم حرم ..هی من  بهش لبخند میزدم و  دلم  مونده بود  نمی رفتم .. خلاصه مهرسا و  همراه  داف ترش!! پریدند  تو یه ماشینه مدل 50 بود فکر  کنم و درا رو بستند و  گفتند آقاو گاز بده ..گاز بده ..فقط  برووو ...من دنبال ماشین میدویدم داد میزدم  نههههههههههههههه منو  ببر .. کجا رفتی  خاک بر سر!!! اینطور ی خدافسی  میکنند با میزبان ..ای ادبیاتت  تو حلقم!! و  آروم اروم برگشتم سمت خونه ... 

اینایی که دارید میخونید  بخش هایی  از  ملاقات من با داف   مشدی مهرسا بود  و میدونم که خودش  هم میدونه چقدر  من خانمم و  خوبم و زیبام و شرایط به هر  حال طوری بود که من نتونستم درون زیبامرو در  کنار بیرون زیباترم!!! نشونش بدم ..مثل دو تا ادم عقب فتاده نه من چیزی به اون دادم نه اون به من ..قفط  میخوام از  این تریبون اعلام کنه مظنه بازار  چهارصد هست  دخترم!!! مراقبخوودت و  خودش و  اوشون باش!! البته نیت من یک سرویس  جواهر بود  در  دلم که بهش  بدم که الانسان بانیات ..دیگه انشالله که بهش رسیده باشه همین نیت  قلبی  من ...در  ادامه به همه اظهار  می دارم تا اطلاع ثانوی و شاید  هرگز   از  هر  گونه ملاقات بااشخاص  داخل و خارج ( با شما خانوم غربزده هم هستم ها ..خودش  میدونه کی رو میگم ) معذورم ..لطفا  اگر  خیلی  هدیه خریدید برام  اول یک تماس  بگیرید  باایمیلم شاید  نظرم عوض شد  اون موقع!!!!  

 مهرسا خودش  میدونه چقدر برای  من عزیزه ...از  همین جا عذر  میخوام اگه صفات واقعیش رو در  اینجا رک و  عیان نشون دوستان دادم!!!! و براش ارزوی  خوشبختی  می کنم ... 

فقط  دختر مهربونم  تو این چند روز  لهجه مشهدی  گرفته بود نصفه لهجه اش  مشهدی..نصف  تهرونی ..نصف  ولایت خودشون!! اصن یه وضعی ..خوشحالم دیدارمون همون یک ساعت بیشتر نشد  و  من به  کنه ذات اصلیت بیشتر  پی نبردم و  دوستی مون حفظ شد برای  بعدا هم ... 

   

سلامممممممممممممممم 

 

من زنده برگشتم ..مهمون ها به سلامتی  رفتند  شهر و  دیار  خودشون . منم از  دیروز  دارم خواب  های  نکرده رو جبران میکنم ولی باز هم کمه .. خونه رو هنوز  مرتب  نکردم  کامل و  هزار تا کار  هم دارم . فردا وقت آرایشگاه د ارم و  میخوام موهامو شرابی کنم. میگم تیکه ای  شرابی  کنم روی بیس  قهوه ای  تیره ی  موهای  خودم بهتره یا کلش رو ؟ یک ذره شک دارم چون تصور  من اینه که شرابی  کامل  برای سن بالاهاست !! هنوز  مطمئن نیستم . موهام رو هم میخوام کوتاه کنم  مدلی که به صورت گرد من بیاد و  بشه از زیر  مقنعه جمعش هم کرد که برای سر کار  راحت باشم ... از هر گونه  نظر و ایده  و لینک عکس با کمال میل استقبال می شود . سه شنبه هم نامزدی  برادر    خانم داداشم هست و چون اینجا فامیلی  ندارند  ما میشیم ویترین فامیل داماد!! خدا به دادشون برسه وقتی  یکی مثل من بشه مایه ابروداری طرف!!! 

 

آقا یک موضوعی  اصلا تو  کتم نمیره که نمیره ..یعنی  افتادم رو دنده لج .. ما یک خاله جان داریم  که تا جای  ممکن سعی  می کنیم خیلی  روابط نزدیکانه نشه  چون تجربه ثابت کرده وقتی  صمیمیت ایجادشد  دیگه نمیشه از  تبعاتش  کم کرد!! بذارید واضح بگم.آقا ما بعد از  10 سال خونه داری!! خاله جان روب ا اهل و عیال  دعوت کردیم و  چند  جور  غذا و  هنر  نمایی و  از این صحبت ها . خاله جان قند تو دلش آب شد که صمیم  جان این همه جلوی  عروسش اینا تحویلش  گرفته . هنوز  یک هفته نگذشته بود که زنگ زد  و گفت  ماه رمضون من و شوهر  خاله ات جداگانه مزاحم میشیم ...اومممممم ..اوکی ! خب  باز هم تشریف بیارید ..باز  دوباره همون بساط و  بگیر و ببند و  چند مدل و  زحمت های  خاص  سفره افطار و شام  این  ماه ...هنوز یک ماه نگذشته بود که زنگ زدند فرمودند عزیزم  پسر  خاله ات فلان موقع یک هفته ای  میاد  مشهد (از  جنوب) و  انشالله حسابیییییییییییییییی مزاحمت میشیم یک شب!! یا قمر بنی  هاشم .. این حسابی  گفتنش تنمرو لرزوند .خب  ملاحظه کنید دیگه ..حالا ما یکی دو بار  دعوت کردیم و  شما هم  باز ما رو دعوت کردید و  ما هم برای   اینکه ناراحت نشید  اومدیم   خونه تون . این مهمونی بازی  دیگه چیه ؟ بهشون گفتم خاله جان ..من مهمان دارم از  راه دور ..انشالله فرصت شد  چشم .. ده بار  از  مامانم پرسیده که مهمون های صمیم رفتند ؟!!!! لا اله الا الله ..دیروز یک جایی  خاله جان رو دیدم ...همچین رو ترش  کرده بودند  و بی محلی ..من شاخام داشت در  می اومد ..خب  مهمون های  من تازه رفتند .. خونه من شلوغ و  بی نظم ..بعد  پسر  خاله ام فقط  دو شب  دیگه اینجان ..تنها اومده ؟ نخیررررررررررررر ..با  حداقل 10 نفر از  فامیل همسر  گرامی ... بعد من نه اونا رو تا حالا دیدم نه این خانم پسر خاله ام و  خودش  تا حالا خونه من اومدند .هر سال خونه مامانم مهمونی  بوده و ما هم رو دیدیم ..خب عزیز من فکر  کن کمی ..من آمادگی  ندارم  اصلا .. تازه من ساعت 4 میرسم خونه گاهی ..چطوری برای  20 نفر ( با خودمون و  مامانم اینا) شام آماده کنم ؟ من هم گفتم مهمون هام نرفتند هنوز  خاله جان ... یک آهییییییییییییییی  کشید و روش رو کرد  اون طرف ..  منو میگی !! انقدر  حرص  خوردم .. فقط  نمی خواستم  جلوی  مادر شوهر  دخترش  یک حرفی بزنم وگرنه جواب آماده داشتم .... خیلی  زشت بود این کار ..یعنی  نشون میده من تا وقتی  عزیز و خوبم که مطابق میلشون باشم و رفتار  کنم.. من هم تو  این چهار چوب ها جا نمیشم اصلا .باید  انتخاب  خودم باشه  و زور و  اجبار  نباشه ..یعنی اگر  20 درصد  فکر  میکردم یک جوری برنامه رو جور  کنم دیگه کلا منتفی شد  نظرم ...اقا نکنید با رابطه فامیلی که ذره ذره و قدم به قدم  داشت بهوبد  پیدا میکرد .. میدونید من و  همسری بخاطر  همین اخلاق هایی که دستمون بود با این خاله جان خیلی رفت و آمد  نداشتیم ..بگ و بخند و  ارادت و ادب بود ها ..ولی  تو حریم  شخصی زندگیمون راه نداشتند  تا حالا .. به نظرم در رابطه همون دیروز با اون کارشون کلا بسته شد ... تازه فکر  کن  من و  همسری  اینقدرررررررر  از  ارتباطات جدید و  رفت و آمد با فامیل  خوشمون میاد  که حد  نداره ولی  این  جور  بی ادبی ها و درک نکردن ها آزر  دهنده هست و  من هم که مرض  ندارم  خودم رو درگیر  این چیزا کنم و بعد  حرص بخورم .. پرونده ایشون بسته شد متاسفانه.البته به پسر  خاله ام زنگ خواهم زد و  بهش  توضیح میدم من فقط آخر  هفته ها  فرصت دارم که به وقت ایشون نمیخوره  و فرصت ندارند  تا آخر  هفته بمونند و من هم معذورم دیگه .. نکنید این کارا رو با آدم هایی که در  خونه شون روی  مهمون بازه ..نکنید .. 

 

آقو گفتم  مهمون ..به جان خودم با همسری  نشستیم حساب  کتاب  کردیم  دیدیم درسته  این مدت اندازه دو ماه اجاره  خونه خرج مهمون هامون شد ولی ..ولی آقا برکتی اومده که  باورمون  نمیشه ..مشتری های  جدید برای  همسری .. سفارش های  نقدی ..اصلا یک وضعی . من که واقعا به برکت وجودشون اعتقاد  داشتم  و دارم .با این خرج و مخارج این روزها به نظرم نبایداز بحث برکت و روزی  ای  که مهمون با خودش  میاره غافل شد . در ظاهر باورش سخته ولی وجود  داره  واقعا . دیروز  انقدررررررررررر  خونه مون خالی  شده بود ..دلمون تنگ..همش با هم حرف میزدیم ..بچهه اشون بهم زنگ میزدند خاله صمیم ..بازم ما رو بخندون!!!! جانمممممممممممممم؟  الان نقش من در  ذهن این نوگلان جامعه یک چیزی در  حد  دلقک و اینا شده انگار .. انقدر من سوتی  دادم  این طفل معصوم ها  هم گرفتند کلا موضوع رو!! 

 

گل سوتی  های  من دیدار با مهرسا بود .. یعنی از بس  موضوع گسترده هست  نمیتونم  تو چند  خط  خلاصه اش  کنم..پست بعدی  شرح ماجرای  گندهای باور نکردنی  صمیم خواهد بود .فقط بگم دو ثانیه از  دیدار ما نگذشته بود که سه تایی( نفر سوم هم  بود ) رو زمین نشسته بودیم  روی  پامون میزدیم از  خنده ..ملت نزدیک بود دورمون سکه صدقه بریزند ... اسکول اقا .. به معنای  واقعی  کلمه ما اسکول شدیم  جلوی این بچه!! نکن این کار رو با من .. اصن من دیگه دفعه دوم و  آخرم بود کسی رو ملاقات کردم .بذارید یک ذره اون وجاهت و شان من در  اذهان عمومی  حفظ بشه بابا جان!! به خدا بهتر از  اینه که چشم های  گرد و  تعجب زده تون رو ببینم تو ثانیه های  اول .. هیییییییییییییییییی  ... 

 

امروز  از صبح درگیر  این ام .. 

   

میگی خسته ات کردم میگی می خوای دور شی
باشه عشقم رد شو نمی خوام مجبور شی
می گی بی من خوبی قلبمو می کوبی
برو تا راحت شی حالا که آشوبی 


می گی بیزار شدی میگی تکرار شدم
من که عشقت بودم باعث آزار شدم
عاشقی زوری نیست غربت و دوری نیست
حالا که می خوای بری رسمش اینجوری نیست


سرت سلامت گل من گوشه ای از دل من
از وفاداری  دنیا این شده حاصل  من
بهانه هات خیلی کمه تو هم یکی مثل همه
این گذشتن از وجودم یادگار عشقمه


همه خوبن ما بد   سادگیم قلبتو زد
میگی فراموش میکنی بی صفتی تا این حد
بعد از این می خندم به دل بازندم
روی هرچی سادگیمه چشامو می بندم 


دوباره باز از نو خط زدی دنیارو
دیگه اصراری نیست هرکجا خواستی برو
میگی قسمت این بود دیر میای میری زود
بی تعارف بردی بازی خوبی بود 

 

  

 

  

دیشب  خواب دیدم .. شش  میلیون و  نهصد  داد به همسری .گفت بی حساب  میشیم حالا ..  .. تو هیچ وقت بی حساب  نمیشی .یادت باشه..هیچ وقت .. 



سرت سلامت گل من گوشه ای از دل من
از وفاداری دنیا این شده حاصل من
بهانه هات خیلی کمه تو هم یکی مثل همه
این گذشتن از وجودم یادگار عشقمه

و اما دامه سفر :

تو سفر اخیر یک  کنسرت هم رفتیم . کنسرت محسن یگانه که شهردار جدید و خوش آوازه   ساری  به مناسبت عید  فطر ردیفش  کرده بود و ورود برای  عموم رایگان بود . اینطور که بعدا  شنیدم جمعیت   حدود  50 هزار نفر  اومده بودند از شهرهای اطراف و به حدی  محسن یگانه از  این جمعیت سورپرایز شده بود که حد نداشت .  من قبلا اهل  نیدن صدا و آهنگ هاش  نبودم ولی   جای  همه سبز .خیلی  خوش  گذشت ..خیلی .. خوندن آهنگ هاش ..دیدن خانم های  جوون و میانسال که آهنگ هاش رو با احساس و  دسته جمعی  می خوندند  و  حسرت برای  ما که  بخشکی شانس!!  خوش به حال اینا ..شهر  ما که کنسرت موسیقی  سنتی  هم توش  ممنوعه شکر  خدا !!انگار  و  از  این فضاهای باز  و شاد  فرهنگی  و  اجتماعات  اینطوری  خبری  نیست که نیست .. بگذریم شب  خوبی بود خیلی  و با اینکه تازه از راه رسیده بودیم  اما  رفتیم و  خوب بود و خوش گذشت و بین جمعیت  من له شدم و  کلا هر  چی  زور زدیم ماه رمضونی !! تقلب  کنیم و خودمون رو به قفل و بارگاه خدا  وصل کنیم  فکر  کنم به یکساعت در آغوش برادران اسلامی  در  حال بازگشت از  کنسرت و وسط  فشار فوشورها   ، به باد رفت!! 

راستی  همسری  همون شبی که با داداشم بیرون رفته بودیم  عطرred &white)  رو هم به مناسبت سالگرد ازدواجون به من کادو داد و شب سورپرایزها رو کامل کرد . با خودم گفتم  ای دل غافل! نکنه  همسری خونده اینجا رو  و فهمیده من نوشتم  همسری من چرا   خیلی  مناسبت ها رو یادش  نیست و  اهل سورپرایز  کردن نیست و  هر وقت  ذوقش بیاد  بی مناسبت حتی  کادو میخره و  حالا  فهمیده حرف  دل ما رو .. شاید هم کائنات به گوشش رسونده و دیده من طفلکی  چیز  زیادی  نمیخوام جز  ابراز شدن بیشتر  محبت  همسری و  ابرازش ... 

آقا گفتم کائنات یک چیزی یادم اومد .... اون تمرین 40 روزه که یادتونه که گفتم  به مدت 40 روز روی  دریافتی  هاتون زوم میکنید و هر  پول یا هدیه ای  نقدی و  غیر  نقدی بهتون برسه  تو تقویم یادداشت میکنید و صبح یک بار و شب قبل از  خواب  تشکر  میکنید از  خدا که درهای  برکت و   خزائن  غیبش رو به روتون باز کرده  .  و به خرج کردن هاتون اصلا توجه نمی کنید و یاد داشت  نمی کنید و فقط به دریافتی  ها فکر  میکنید ..( پوووووووووف .... نفسم گرفت!! برای بار فکر کنم چهلم  توضیح دادم . دیگه جون  صمیم  نپرسید  قضیه این تمرینه چیه !!) خب   جالب  اینه که روز  چهلم تمرینم  همسری  ماشین رو گرفته بود ( ده مرداد) در  حالیکه نمیدونست قضیه این تمرین چیه و  از جذب من هم خیلی  سر در  نیاورده بود!! فقط  میدونست  این روزها  من هی بالا پایین میپرم از ذوق یه چیزایی ! ببین چطوری  خدا خودش رسوند به من ..تو پرانتز بگم ماشینمون قرمز  نیست ها .یعنی  اون قرمزه که ما پسندیدیم جیبمون نپسندید. این  پسرمون  نقره ای  هست . البته   پسرکم  تو دعاهاش  قرمز  میخواست که  فکر  کنم برای  تمرین  های  بعدی  رفت تو رزرو ....گفتم که دوستان یک وقت دنبال ماشین های قرمز  راه نیفتند  بوق بزنند براش!!!! کارناوال راه بیفته صمیم باید برقصه!!! همتون رو ببرن یک جای   دیگه ... خخخخخخخ 

 بعد یک چیزی بگم به قول  پسرک باوررررررررررررررررتون  نشه!! آقا دقیقا  دو روز  مونده به اتمام این دوره  جذب برکت از  کائنات ،  من به طرز  اعجاب  انگیزی  از طریق  حسابداری  اداره مون فهمیدم  دو تا وام من تسویه شده و  پرونده اش بسته شده در  حالیکه به ضرس قاطع( همین جوریه ؟) میتونم بگم یکیش  حدود  500 تومن و  یکی  دیگه اش  حدود  سه تومن  مونده بود تا تسویه کامل !! اینقدر  هم سنگین بود بار  این دو تا روی  شونه من و  همش فکر میکردم قبلا که ای  خدا اینا کی  تموم میشن من یک نفسی بکشم!! و یوهو  خودش  تسویه شد . البته من هنوز  تو کف  هستم و نرفتم مستقیم خود بانک بپرسم قضیه چی  چی بوده  چون  سفر  پیش اومد و بعد هم مهمون داری ولی  تا حدی  فهمیدم چطور شد که وام تسویه شد ...اونم  خود بخود ..زودتر  از  موعد م ..میدونید  مدت هاست    حساب  و کتاب من و بانک با هم اختلاف  داشت و  من چند بار بهشون گفته بودم با حساب  من  چند ماه اشتباه میکنید شما و اون ها محکم و  مقتدر  میگفتند  امکان نداره  و  اصلا  باز  هم امکان نداره!! ولی  انگار  یوهویی  وسط  این تمرین  پرونده من خودش  الکی  الکی  میاد  بالا و  میفهمند انگار  این بدبخت چند  ماه  یک چیزایی  میگه بیراه هم نمیگه .. یعنی  یکدفعه حدود  دویست سیصد تومن برگشت تو  حسابم  و  این یعنی  کائنات عشق میکنم باهات ...عاشقتم ... حالا هی  به من بخندید ...خب ؟

آقا از  گندهای  دیگه من در  این سفر واقعا روحانی و معنوی!!  این بود که همسری یک دایی  داره که بنا به دلایلی  سال هاست رفت و امد ندارند با این  دایی  جان . من که نظری  ندارم ولی   شنیدم که ارثیه پدری  مامان جون ( یعنی خواهرش ) رو قورت داده یک لیوان هم آب روش . من همیشهفکر  میکردم این اختلافات خونوادگی  سر آب و ملک و زمین مربوط به قصه هاست ولی  انگار  تو شمال  و سال های  پیش  شاید  حدود  40 سال قبل  این حرف ها و  حدیث ها رایج بوده. خلاصه ما  تا حالا چشممون به جمال این دایی  جان روشن نشده بود  ولی  این برادر  همسری  (بر خلاف بقیه  خونواده) خیلی با دایی  جان گرم بوده و  هست  تمام این سال ها . اقا ! همسری رفته بود یک شهر  دیگه برای  کاری و  برادر  همسری به من گفت صمیم ..یالله ...پاشو .پاشو  حاضر  شو میخوام یک جای  خوب  ببرمت .. گفتم  کجا ؟  میگه خونه دایی  جان .. خان دایی ..اقا ما رو میگی ..!؟  گفتیم مطمئنی  نمیخوای منو بکشی ؟ من بیام جواب  مامانتون رو چی بدم .. روابط  تیره و تاره ... بذار یک اشاره ای بکنم دو روز  دیگه نگند بی احترامی شد به ما .. تو  ما رو  گذاشتی زیر پای غریبه!!! با اخم بهم نگاه کرد  گفت ببین منو! این کار  تو یعنی  تو خودت رو موظف میدونی برای  هر کاری  از  اون ها اجازه بگیری .. دلت میخواد  خودت ..نه ؟ گفتم منو که میشناسی . باج نمی دم به  کسی ولی  لااقل باید با همسری  هماهنگ  کنم تا اون دلخور  نشه یک وقت ..به همسری  گفتم عزیزم من و  داداشت میخوام یک سر!! بریم خونه دایی  جانتون ..البته ایشون خونه نیستند  (میزبان زنگ زد و گفت دایی  جان نیستند   اما خانمشون گفتند  منتظرم!! یا پیغمبر ) عزیزم  شما  بعدش میای یا واستیم با هم بریم ؟(دقت کنید  اجازه هست من برم و من برم  و  جواب  مامانت رو چی بدیم  نداشتیم!!!) ایشون مکث کردند و من گفتم البته  اگر از نظر تو  مشکلی  نیست..گفت  نه تو اختیارکامل داری برای  خودت .من نمیام ولی شما  هر  جا خواستی برو .بشکن زنان از در  اومدم بیرون .آقا  هنوز  کله ام از  در کامل  رد نشده بود  دیدم برادر  همسری  رفت جلو و با یک اقای  شیک و  مهربون دست داد و تا من رسیدم دیدم این اقا مهربونه بغلش رو باز  کرده ..چشماش رو بسته و  منتظر  منه ..یا پیغمبر  ..برادر  همسری  گفت  صمیم جان ... ایشون هم دایی  جان هستند ..آقا ما رو میگی ..قفل کردیم ..نگو دایی  جان تا فهمیده بود  خودش رو به سرعت برق و باد رسونده بود تا  پیغامبر صلح فامیل رو زیارت کنه ..من یک لحظه موندم خدایا..دایی  شوهر  محرمه یا نه ؟  دایی  مامانم که همیشه ما رو بغل میکنه ..خب  دایی شوهر  هم همونه دیگه ..بین شک و تردید بودم و  ( اسلو موشن ببینید صحنه رو ..) من روی   هوا دارم قدم میزنم سمت دایی ..اونم بغلش باز .. برادر  همسری  داره  با دهن باز  نگاه میکنه ...دایی  جان باورش  نمیشه حرکت بعدی من رو .. من هم محکم بغلشون کردم .. چند تا هم تپ تپ پشتشون زدم .. شالاپ شالاپ صورت هم رو بوسیدیم ... محکم چند  ثانیه طولانی د ست  هاش رو توی  دست هام نگه داشتم ... و  خلاصه جای  مامان جون خالی .. کلی  پیغام مهربونی  کل فامیل!!! رو به اطلاع دایی  جان رسوندم ..این بنده خدا مونده بود گریه کنه ..بخنده .. اصن باورش  نمیشد  بعد از  ده سال  علیرغم سمپاشی های  یک عده!! من اینطوری  برم در آغوش پر مهرشون!!! حالا سوار  ماشین ایشون  شدیم از بغل میزنم رو شونه برادر شوهره میگم یک وسال فنی ؟!!  دایی  شوهر  محرمه دیگه ..نه؟  البته خودم میدونم محرمه ..آقا این یوهو ترکید ... دایی  جان هم با مهربونی  نگام کرد  و نفهمید  من چیگفتم که طرف  کلا پودر شد از  خنده ..حالا داریم میریم سمت  خون شون شونه های  این لامصب  برادر شوهره داره بندری  میزنه از  خنده ..منم کنارش و وارد  حیاط بزرگ و سبزشون شدیم ... یک خانمه که  عییییییییییییییییییییییییییینهو  خود  خود  مادر شوهرم  بود ( اصلا به چشمام شک کردم یک لحظه .. فکرکردم وای ..مامان جون 20 سال جوون تر شده چرا ؟ در واقع  ایشون دختر  عموی مادر شوهرم هم هست ) اومد  جلو ..یک نگاه به برادر شوهر  عزب اوقلی و  مجرد ما کرد ..یک نگاه به من .. همچین  محکم بغلم کرد ..ماچ..ماچ .. منم باز  تاپ تاپ زدم روی  پشتش و  محکم فشارش  دادم و زن دایی  جون!! دلم براتون تنگ شده بود!!!!!   واییییییییییییییییی چقدر شبیه مادر شوهرم هستید  گفتم ... اونم هی  میگفت مبارکه ..مبارکه ..الهی شکر  که این روز رو دیدم ...منم مثل  خنگا  مونده بودم تبریکه برای  چی بود این وسط !! برادر شوهره نامرد  داشت دیگه روی  زمین  دو ر خودش  می پیچید از  خنده ..میگه زن دایی ..این خانم  داداش وسطیم هست  نه من ...این صمیمه دیگه ...خاک بر سررررررررررررم ..اون از  بغل نامحرم ..اینم از  شوهر دوم برای  ما!!!! بعد  هم گفت من هنوز  مجردم زن دایی .. این بنده خدا باز دوباره ایییییییییییی واییییییییییییی .. الهی قربونت بشم ..پس  تویی ؟  از  اول  ماچ ماچ ماچ ... من بخوام تعریف  کنم براتون از  لحظاتی که بر  من گذشت وقتی  اینا به من نگاه میکردند  و صحنه دویدن من  به طرف  دایی و محکم بغل کردن و  ماچ کردنش  رو هی  تکرار میکردند واسه خودشون و  غش  غش  می خندیدند دیگه انگشت  من و  چشم شما چپ میشه ... مهمان نوازی  عالی .. دایی  جان ماشالله سفرهای  دور  دنیا  خوب  و جوون نگهش  داشته بود و  من فکر  میکردم  یعنی  واقعا  قیافه من به این تازه عروس ها میخوره یا  این بنده خدا از  ذوقش  حتی وقت نکرد یک ثانیه فکر  کنه!! آقا نیم ساعت موندیم و  کلی  تحویلمون گرفتند و در  جواب  اینکه حیف شما رو زودتر  ندیده بودیم   ما هم گفتیم  سعادت نداشتیم و  انشالله تشریف بیارید  منزل  ما و مامان جون کلی  دلشون براتون تنگ شده!!!!( مععععععععععععععع) البته قبلش   از  برادر همسری  پرسیدم و  اون گفت  مامانم از  دست برادرش  دلخوره لی  با زن دایی  خوبه و مشکلی  ندارند .. خب  خدا و شکر .. حالا مونده بود به مامان جون چطوری  بگم چه دسته گلی آب  دادم و  کجا رفتم .. خب   من زنگ زدم به مامان جون و گفتم واییییییییییییییییییی  مامان جون یک چیزی بگم باورتون نشه ..امروز یک اتفاقی  افتاد ..اق  فقط  جای شما خالی ..انقدر  همه خندیدن بهم ..انقدر  خندیدند  که مردم از  خجالت ..( زمینه سازی ) بعد هم خیلی طبیعی  گفتم اره  همسری ازم خواست برم خونه دایی  جان!! (اینجا دیگه مکث نکردم  و تند تند  تعریف کردم تا فرصت فکر  کردن بهش  ندم) و  من دایی رو بغل  کردم و  هر چی روزه گرفتیم دود شد و  عجب  ماه رمضون پر برکتی بود  انگار  امسال!!! و  باقی ماجرا ) اون بنده خدا داره کر وکر  می خنده و  هنوز  متوجه نشده بود  منزل  کدوم دایی  منظورمه!!! یا  خدا .. چرا نمی گیری  پس  مامان جون ..گفتم  داشتم شاخ در  می اوردم از  شباهت شما با زن دایی.... آقا  مامان جون یکهو گفت چیییییییییییییییییی ؟!!!!   خونه کدوم دایی  مگه رفته بودی؟  منم طبیعی که اره  خونه فلان دایی دیگه  ..با برادر  همسری رفتیم و چقدر زن دایی  جون حالتون رو پرسید( اسم  دایی رو دیگه نیاوردم از  ترس جونم!!) و  باز  تعریف   اسلو موشن  حادثه و  شلوغ کردن ماجرا تا قضیه اصلی  محو بشه!!!  سوال مامان جون فقط یک چیز بود :   آرایشت کامل بود ؟!!!!!( مععععععععععععععععععع  مامان جون  شما هم ؟ )  و  بخش  بامزه ماجرا  تعریف قضیه برای  همسری بود  و  پاسخ یک کلمه ای  ایشون .. »

من : عزیزم دایی  ات با مهربونی  همچین بغلم کرد  و ....

همسری :  داییم غلط  کرد!!!!!!  

ما هم دیگه ماچ و  تاپ تاپ پشت و اینا روقورت دادیم وگفتیم بعله ... قربونتون بشم .. پشت خطی  دارم ..کاری  نداری  هانی !!!!؟  

ماجرا زیاد  هست  ها .. منتهی  همین ها رو من الان یک هفته است دارم تیکه  تیکه وسط  کام و  مهمون داریم  تایپ میکنم ... مهمان های  گل  گلی   هنوز هستند  و جاتون خالی ..اقا  حال میده ..حال میده  ..حال میده .. مهمون دعوت کنید  حالش رو ببرید ...ورق ....  پتیکو  پتیکو  رو  رختخواب  ها .. چایی  تازه دم و  خوشرنگ عصرونه دو ر هم خوردن ( امی  میگم جات خالی  ها!!!!)  فیلم دیدن دسته جمعی   10 پونزده نفره  تو خونه ... رفت و آمد و سر و صدا.. خنده  نی  نی کوچولو ....بازی و شیطنت بچه ها ...صف  انتظار دستشویی!!!!! بوی  پوشک!!!!! بوی  آدمیزاد ..بوی عطر های مختلف .بوی پاییز  و بهار و زندگی ..جریان زندگی  تو یه خونه   ساکت و  اروم ...خستگی  کیلویی  چند وقتی  این همه عشق  می کنم با بودنشون ..؟ تا اخر هفته مهمان دارم  .ای  جووووووووووووووووووونم ...

 

 بعدا نوشت ( ۱۰ شهریور) : سری  اول مهمان ها(ی عزیز دو هفته ای ) رفتند  دو روز قبل به سلامتی و  از  همون روز صبح سری دوم و سوم اومدند ... یعنی  فقط بگم من شب ها ساعت ۳ میخوابم صبح ۷ میرم سر  کار .قبلشمقدمات ناهار رو برای  مهمون ها آماده میکنم و  صبحانه رو  حاضر .. خودشون بیدار  می شن و  بعد میرن بیرون و   من میام خونه و  ناهار آماده است!! برنج رو  دیگه باید  خودشون درست کنند و  البته ساعت ۴ ناهار  خوردیم دیروز !!! شام با  خودم هست ا ونا میرن بیرون و  من  بعد بهشون ملحق  می شم .    بودنشون خیلی  انرژی به خونمون داده فقط  کمبود  خواب  دارم  به مدت سه هفته ... همین . خواستم بگم زنده ام و  کامنت هاتون  زنده ترم میکنه ...

 

 

 

 هشدار :  این پست طولانی است و اصلا  عشق میکنم وقتی  بعد از  نوشتن این جور  پست ها   خودم یک ور  می افتم و  زبونم یک ور و  انگشتام یک ور دیگه!! و تا سه روز  رعشه میگیرم !!! مشکلی  هست  داداش ؟!!! 

 

بریم سر  تعریف ماجراهای  اخیر بعد از سالگرد . آقا شب سالگرد ازدواجمون قرار بود با  سهیل (برادرم)و خانومش بریم بیرون  سالگرد بازی! و خوش خوشانیان بشیم. شیرینی  خامه ای  مورد علاقه همسری با بساط  چایی و اینا رو برداشتیم و به قصد طرقبه  و یک شام  حسابی  و بعدش   خنده بازی حاضر شدیم که بریم . تا خواستیم سوار  ماشین  سهیل بشیم همسری  خیلی  خونسرد گفت  امشب رو بد بگذرونید سهیل جان ..ما هاج و واج که منظورش  چیه ؟ باز تکرار  کرد و  گفت امشب مهمون ما و خیلی  ریلکس  جعبه شیرینی رو از  ماشین در آورد و  گرفت دستش ..من گیج که بابا دیر شده چکار  میکنی..معلومه مهمون تو هستیم بریم دیگه ! دیدیم بله . سویچ رو درآورد  و  قفل یک ماشین  زده شد و  در  مقابل چشم های  گرد من ، همسری درب  یک  عدد ماشین  کارواش رفته   برق افتاده و خوشگل و مرتب  رو باز کرد و گفت بفرمایید صمیم خانوم ...آقو ما رو میگی ؟ قیافه شلغم پخته نعنا پاش پاش شده روش!!...این دهن باز اندازه این هواععععععععع.....فقط  یواش بهش گفتم  میکشمممممممممت ... بله .تو صحبت های  چند ماه اخیر  حرف از  خرید ماشین بود  و  حالا جناب آقا از  چند روز قبل ماشین رو  گرفتند و  سرویس و کارواش و تعمیرکار  تخصصی و همه چیز چک شده و  به روی  خودش  هم  اصلا نیاورده  و   گذاشته سورپرایز  کنه منو .. خلاصه اون شب با ماشینی  که هنوز یک هفته از دعاهای  پسرک در شب قدر برای  داشتن ماشین قرمز !!!! برای بابایی   نگذشته بود   رفتیم بیرون و  دلتون نخواد یک شام  به یاد موندنی و یک شب  شاد با بچه ها داشتیم  و  خانمه مهماندار وقتی فهمید  سالگرد  مغز نداشته  مون رو جشن گرفتیم برامون کلی بادکنک رنگی آورد و  ملت چشمشون تو  حلق و لوزالمعده ما بهمون نگاه میکردند و  یحتمل منتظر  دیدن صحنه بودند انگار!!!! خلاصه  ددر دودور   به خیر و خوشی  تموم شد .روز بعدش من سر کار بودم که  همسری ساعت دوازده  ظهر زنگ زد که صمیم جان  خوبییییییییییییی  عزیزم ؟!!!! چطوری قربونت بشم!! آقا  ..ما رومیگی ..گفتم یا خدا ..باز  چکار  داره این قدر  مهربون شده!!!  و این گونه شد که جناب کم کم حالی ما کردند  که مرخصی رو ردیف  کن دو ساعت دیگه میریم  مسافرت!! یک ور  دلم گفت  بزن لهش  کن بندازش  صندوق عقب  همین ماشینه بندازش وسط بیابون  که  اینطوری برنامه ریزی  میکنه برات !! اون طرف دلم گفت  اوهههههههه حالا چه خبره تو  هم ... حالا تو ذوقش  نزن  یک بار هم این مدلی برو سفر.نمی میری که.خب بیراه هم  نمی گفت خیلی . یاد سفر  اصفهان گیس گلابتون افتادم که تووبش  تعریف کرده بود برای اولین بار  آقای  دکتر  مدیریت برنامه رو به عهده گرفتند و  اینکه زیر  آفتاب  داغ کویر  پخته شده بودند!!! گفتم اوکی ..کمی زودتر  اومدم بیرون از اداره و رفتیم خونه مامان اینا  خداحافظی و خلاصه دهن روزه  به جای ساعت 3 ساعت  حدودای   7عصر  راه افتادیم .حتی فرصت نشد  خداحافظی  کنم از  دو نفر .فکر کن  عمه جون پسرک زنگ زده  که هستید  خونه بیام کپلی  عمه رو بچلونم ؟  میگم چیزه ..ما الان توراهیم ..میگه خب  کی  میرسین خونه ؟  گفتم معلوم نیست .. داریم میریم  مسافرت!!میگه اه به سلامتی ؟ با چی ؟ یا خدا .. چطوری بهش بگم منم خودم  چند ساعته فهمیدم قراره برم سفر .. میگم  با ماشین خودمون!!!  خب  طرف  چی فکر  میکنه جز  پیچوندن!!!؟  یا مثلا جاری  جونم هم همنیطوری .. همه میگفتند  چی  بی خبر!!! منم میگفتم والله  از  همه تون بی خبر  تر  خود   منم انگار!! 

 

آقا هی  دلم میخواست غر بزنم بهش  بگم  مرد حسابی ..من  تا سر  کوچه بی برنامه نمیرم باز  گفتم سعی کن بهت خوش بگذره صمیم جان میبینی  این مرد چقدر  ذوق  داره  خوشحالت کنه نزن چش و چال ذوقش رو کور  کن .بذار  مدیر برنامه  باشه خب  . ..اصلا همه ی این کارا رو برای  تو کرده ...یک طوری  میشه دیگه . نمی میری که .هی  مادر بزرگ  ذاتیم نصیحتم میکرد   هی   دخترک  چموش  درونی  لگد می انداخت که  بزنم....؟!!!!!!..... تو راه بودیم که اذان شد . با یک قلپ اب  افطار کردم و  حدودای  9 رسیدیم  قوچان ..واییییییییییی  من بهترین  افطاری  کل عمرم رو خوردم .. . انقدر  چسبید ..انقدر  مزه داد بهمون . غذای  پر و پیمون و   مفت! به حدی قیمت مناسب بود که تعجب  کردیم .فکر  میکنید تو یک رستوران خیلی شیک ؟  نه جانمممممممممم ... یک  اغذیه فروشی  که  محال بود بهش  نگاه کنم  وقتای  دیگه ..نون سادویچی آردی  مخصوص  که منو یاد بچگی  هام و ساندویچ کالباس  خوردنامون تو  سینما آفریقا مینداخت .. خوراک مرغ سس تند  دار  با گوجه و خیارشوری که نمیدونم کدوم دست ماهری  اون رو درست کرده بود و خونگی بود ....خلاصه  ماه عسلمون تو ساندویچی کثیف  استارت خورد!!! حالا شما هم بچسب به حس و رویایی بودن فضا  نه در و دیوارش .تازه روی  تخت تو فضای باز   هم شام خوردیم .  تمام راه هم پسرک خوش  خواب   با بالش  مخصوص  خودش  صندلی  عقب  خوابیده بود  یا با سربازهاش  بازی می کرد  و  با خودش آروم حرف میزد. همسری شب رانندگی  نمیکنه چون  خواب  براش  خیلی  اهمیت داره .  اینطوری شد که شب  تو  تنها هتل  مرتب و تمیز  بجنورد   خوابیدیم و همسری بهم گفت میدونه چقدر تمیزی  جای  خوابم مهمه  برام تو سفر و یاد آوری  کرد این ماه عسل دوم زندگیمونه و  میخواد همه چیز  تا حد امکان   مورد میل من باشه . تمام مدت چشماش برق  میزد و   لحن مهربونش  انگار  خستگی  تمام این سال ها رو از  تنم در می آورد . حالا بچه با چشمای قد نعلبکی  نشسته داره ما رو نگاه میکنه .. خب بخواب  مادر  جان!!  لالا خوبه برات ها !  ایشون هم نچچچچچچچ .. میخوام با من بازی  کنید ..خلاصه همسری  تیرغیب  نخوره الهی،  سرش به بالش  نرسیده خررررررررر و  پف  . بچه هم بیدار  و منم تیر دو متر و نیمی  تو  روح و  قلبم!! استغفرالله .. صبح بعد از  یک صبحانه  کامل و  عالی  راه افتادیم  به سمت شمال . یعنی مسیر  10 - 12  ساعته رو  به راحتی  24 ساعت رفتیم . خوش  خوشک و  آروم . فکر  کن انقدر  عجله ای بود سفر  که من حتی زیر  انداز  برنداشتم  برای بین راه! فلاسک چایی  هم که شکر  خدا  چند سال قبل رفت  مهمونی یک روزه خونه خواهرم و  دیگه برنگشت ..به قول   مامانم سر زا رفت  !!! بعد من میبینم فلاسک و  ازیر  انداز  ندارم  با دل خوش  و عقل شیرینم  چای  کیسه ای  و نقل و  قند برداشتم .خب  کوفتت بگیره صمیم .همون جا که بهت اب  جوش  مبده چایی  هم داره دیگه ...بگذریم. من و پسرک  یک  جا  بعد از  گرگان  موقعی که همسری  داشت استراحت میکرد تو ماشین  در یک زمین باز،  بادبادک  پسرک رو هوا کردیم ..واییییییییییییی  انقدر  تو  عمرم کیف نکرده بودم . البته نخش  فقط  35 متر بود و بادبادک خوش  خنده و  شیطون دلش  میخواست  بیشتر و بیشتر اوج بگیره ..کنترل  نخش .. تنظیم جهت جرکتش با موج دادن  نخ ...نگاه به اوج گرفتنش ..فوق العاده بود برام.صدای  خنده های  پسرک و  غش  عش  من  ماشین های  اطراف رو متوجه  ما کرد و  من  هم اومدم خودم رو بگیرم  و  کلاس بذارم و متین و موقر راه برم که یکهو دیدم پام تو یک چیزی فرو رفت!! ای  خدا لعنتت  کنه گاو  بی تربیت که اینطوری  آدم رو ضایع میکنی!! بله یک گله گاو  شکم سیر!!! انگار از  اونجا رد شده بود . با بدبختی و  در  مقابل خنده های   بچه نیم وجبی  پام رو ده بار شستم و  خلاصه راه افتادیم . از بس  عجله  داشتیم  حتی  وقت نشده بود  چهار  تا آهنگ مورد  علاقه و  ارزشمند  رو بریزیم رو فلش . الان بچه مون   سوسن خانوم!!!  امیییییییییییییید  جهان!!!  میخوام که همسرم بشی !! عروس  مادروم بشی و دووووووووست دارم من بیچاره!!مگه دلم تو دنیا  جز  تو کسی رو داره ! و  اینا رو حفظ شده ! باز  خدا رو شکر  پارسال بهار  دسته جمعی  رفته بودیم زیارت  خالی  نشد  تو  مغز بچه!! بچمون شنگولچی زاده شد رفت پی کارش!!!  شب رسیدیم و  میزبان سورپرایز  شده  رو در آغوش  گرفتیم .البته  جناب  همسر از قبل  هماهنگی  هاشون رو با فامیل محترم  انجام داده بودند انگار و دقیقا دیروز  کاشف به عمل  اومد که این  هماهنگی  به حدی  قوی و به موقع!!! بوده که میزبان داشته میرفته تهران با دوستاشون قرار  داشتند  اونجا واسه تعطیلات عید فطرذ و  وقتی  می فهمند ما داریم میاییم   ایهههههههههههههه سر  اسب رو کج  میکنند برمیگردند  خونه شون منتظر  ما!! البته راه که نیفتاده بودند ولی برنامه واسه اون روز داشتند .. یعنی  من بکشم این همسری رو با این مدل  اطلاع رسانی . و بدتر  ایبنکه طفلک ها اصلا به روی  ما نیاوردند  اون موقع .. خب  این از  اولین دسته گل  همسری .  البته در  مقام دفاع ایشون فرمودند  قصد من اصلا منزل این فامیل نبود  و میخواستم صاف برم دیدن دوست صمیمی  ام  که متاسفانه گوشیش  تمام مدت دور  از  دسترس  بود که ماجرا داره اونم خودش و مجبووووووووووور شدم به  اینا زنگ بزنم  اونم تو پمپ بنزین که تو منو نکشی !!! ..   

   در  کل  روزهای  خوبی بود . هوا به شدت بهاری .بارون های  قشنگ ..و ییلاق که رفتیم  تو خونه باغ  این فامیل مهربون ، من کلی ریحون چیدم .. گشنیز تازه ... دستام بوی  سبزی و بهار  گرفته بود .انگار  نه انگار  وسط تابستون بود . غذای  از  تولید به مصرف  خوردیم .. بادمجون و  گوجه و  کدوی  تازه چیده شده ... ذرت  تازه و شیری ... گاوا جلوی  چشمممون  یهو  جیش میکردند ..اصن یه وضعی ..طبیعت بکرش  تو  حلقم   ...گردوی  تازه چیدیم و  همون زیر  درخت میل کردیم ..خلاصه  رفتیم سری به  فامیل های  دور  و نزدیک همسری بزنیم . آقا یک شب  گفتند شام بریم لب  دریا .  گفتیم  مطمئنید  شب ، دریا   چیزی برای دیدن داره ؟ آرهههههههههههههههه بابا انقدر  عالیه ..بچه مون پتیکو پتیکو  کنان مایو و وسایل شن بازیش رو برداشت . البته ما نزدیک های غروب رسیدیم ..خورشید ،یک دایره سرخ خوشگل ..خیلی  غروب زیبا بود . نیم ساعت بعد دیدیم یک بچه هه داره راه میره پاهاش  رو  مثل اردک باز  کرده گشاد گشاد  از دور  داره میاد .گفتم  وا!! خرس  گنده  خراب کرده خودش رو یعنی ؟  .. نزدیک که شد  دیدم خاک عالم ..این که بچه خودمه که .. این شن ها رفته بود  تو خشتک بدبختش! و  اینم هی  میخواسته بگه مامانی  کمک و د لش  هم نمی اومده آب بازی رو  ترک کنه برای  چند ثانیه!! نمیدونم  صدف بود ..گوش  ماهی بود . اره ماهی بود .. خرچنگ  و  ستاره دریایی بود  هر  چی بود  با شن ها  کلی  چیز  از  مایوی آقا در آوردیم و  موضع رو با بطری اب  شستشو دادیم  جلوی  ملت همیشه در  صحنه!! و خلاصه لب دریایی  کاملا رومانتیک و رویایی شد!!! اینجاشو بشنوید  که پشه های  بی   دین و  خونخوار   اونجا از  روی  شلوار  لی و  پتوی  دور  همسری ( در  نقش  زره  و محافظ!) اونقدر  مرد بدبخت  رو نیش  زده بودند  یعنی  اغراق  نمیکنم روی  پاش  حداقل  40 جا  رو سوراخ کرده بودند که از دستش  در  رفته بود و هر چند ثانیه یک بار یک صدای  از  ته چاه در  اومده مثل  جیغ خفه  یک آدم در  حال احتضار  از  حلقش در  می اومد!! ..این هم  انقدر  خودش رو خاروند و  وول  خورد و  دور  خودش  چرخید که همه جای  همه مون به خارش  افتاده بود! فکر  کن یک عده روی یک زیر انداز  نشستند و  هی  دستشون میره  یک جایی  و  با شدت و وحشیانه خودشون رو میخارونند ...چه صحنه بدیع و باشکوهی  بود واقعا!! جالبه من رو هم به شدت زدند ولی در  حد  نقطه قرمز شده بود  آما  به پا و  بدن  همسری رحم نکرده بودند بی شرف  ها ..اینطوری شد که دو بار ا ورژانس رفتیم .. سه بار  آمپول خورد بچم و  هر  مدل کرم بیفور و افتر  بایت و اینا که بگید مصرف کرد ولی  افاقه نکرد  و  تا چند روز  این دور  خودش  میچرخید و  خارت خارت  خودش رو میخاروند و گوشت تن من رو آب  میکرد با  اون صدا!!  یعنی  خودش  میگفت  قشنگ صدای  دور  خیز  کردن  پشه هه و  سورخ شدنم رو میشنیدم  خودم!!ماه عسلی به غایت شیرین بود!!!!

 

 میزبان  عزیز  ما  که الان مهمان ما هستند ( و  من برای  همین  این روزهای غیبتم  اصلا  تو  خونه وقت ندارم سر بخارونم چه برسه به  پست جدید  گذاشتن ! )خیلی  خانم تمیز و  مرتبی  هست . یعنی  این بنده خدا ملافه ها و رختخواب  هایی که به ما داد  همه نو و آهار  خورده و   تمیز و  بی اغراق  دست اول بود . دفعه قبل  تعطیلات عید که رفته بودیم شمال  یک اتفاقی افتاد که من مردم از  خجالت . آقا بچه   مون  مینی  ساندویچ سوسیس  خورده بود و چون معده اش  به این چیزها عادت نداره  نصفه شبی  بلند شد و تا به خودم بیام  گلاب به روتون شد و   زندگی  کلا سوسیسی شد!! البته  من در  کسری از ثانیه فقط وقت کردم مسواک هامون رو از  پلاستیک روی میز در بیارم و  سریع پلاستیک رو بگیرم جایی که حدس میزدم وسط  تاریکی  میتونه محل  همیشگی  دهن بچه باشه .. ولی  ملافه و رو تختتی و  بالش  اینا  بی نصیب  نموند و به هر  حال لکه دار شد .. اون موقع من  اینا رو گذاشتم داخل  حمام که سر صبحی بشورم که دیدم میزبان الهی بمیرم  خودش  سر صبحی بیدار شده و  متوجه شده بچه حالش بد شده و همه رو توماشین انداخته و  لباس های بچه ما رو هم شسته .فقط فکر کنید  آدمی چقدر  میتونه شرمنده شده باشه ..خلاصه من حواسم بود  خدایی نکرده بچه این بار شب  چیزی  نخوره که باز  دهن  ما رو صاف  کنه .تو این سفر  یک شب به همسری گفتم ببین چه آهاری  داره این ملافه .. اوه چقدر  نرم و  تمیزه همه چی ..آدم عشق  میکنه میخوابه تو اینا ..نرم .راحت ..خنک ... انرژی  کائنات چرخید و چرخید و صاف  رفت وسط  حلقوم همین جمله تعریفی  ما!!!اینو داشته باشید  تا برگردیم سراغ خودمون . پسرک یک   کاور  مخصوص  زیر  تشک داره  که کوچولو که بود می انداختیم  اگر  شب  بارون اومد!!  جایی  خیس  نشه فرداش . خلاصه من تو مهمونی و بخصوص مسافرت حتی  همین الان اینو برمیدارم .  یک شب   قبل از  خواب  پسرک به اندازه یک بند انگشت  هندونه خورد و  خوابید .یعنی به اصرار  آقای صاحب  خونه که  یه کوچولو بخور  عمو  دیگه نخور ... طفلکی  بچم دو بار  هم  دستشویی رفت . خدا خیرش بده گوش  میکنه به حرفمون  . آقا ما شب  اون کاور  که  بهش اینجا   شاشی  ناپاشی !! میگم رو انداخیتم زیر بچه و  دست تو  دست  همسری  خوابیدیم .  نزدیکی  های  صبح من دیدم چقدر  دست همسری  تپلی   و گردالی شد ! بعله جای  پدر  و  پسر  عوض شده بود یعنی پسرک  که رو  تخت بود  رو زمین نزدیک من خوابیده بود و همسری  دیده بود  جای من تنگه  و رفته بود روی  تخت  خوابیده بود . یک آن دستم خورد به یک چیز  خیس..گفتم اوکی .. خیسه دیگه .آبه  حتما ..آب؟ ..آب؟ ...!!یا قمر  بنی  هاشم ...در کسری از ثانیه مثل برق گرفته ها نشستم سر  جام .. یا خدا .. چرا بچه خیسه .. ملافه خیسه؟ .. لباساش  خیسه ؟ شاشی  ناپاشی  خیسه ؟زیرش  خیسه ؟  تشک خیسه ؟ زندگی  خیسه ؟ یا خدا  ..خودت به آبروی نداشته   ما رحم کن ...همسری رو بیدار  کردم که بلند شو  مرد ...همه جا رو اب  گرفت! شاش  گرفت!! چراغ رو روشن کن بدبخت شدیم رفت!! اونم تو  خواب و بیداری  میگه اب از  کجا ؟ کی ریخته؟!!  دررررررررررررررد ..بیدار شو  اینقدر  هذیون نگو  گل به سرم شد!!  حالا تصور  کنید  قیافه ی  منو ..نشستم وسط  ملافه ها وتشک  آهار  دار  تمیز!!! و موندم چه خاکی به سرم بریزم ..پسرک روآروم  بیدار  کردم طفلکی تا فهمید  چی شده هی  میگفت  مامانی به خدا تقصیر  من نیست ..من کاری  نکردم ...من سکوت .. همسری  قربون صدقه که نه عزیزم .. میدونم تقصیر  تو نبود ..اتفاق بوده .. پیش میاد عزیزم ...در  مواقع مشابه که شاشی پاشی! تو خونه اتفاق افتاده بود  عکس العمل من و  همسری این بود  که بدون دعوا کردن و  در سکوت لباس هاش رو عوض میکنیم و اون لحظه نه  تنبیه میشه و نه اشکالی نداره مادر ..فدای سرت میشنوه .. عادی و تا حدی یک کوچولو سرد ...  بعد بهش توضیح میدیم این کار  میتونست  اتفاق  نیفته اگر به موقع دستشویی میرفتی قبل از  خواب و البته  خودش  هم کمک میکنه ملافه هاش رو  میاره تو حمام  و لباساش رو میذاره تو سبد  مخصوص و  خلاصه  مثل موش  میشه تربچه مامان این جور  وقت ها . یکی  دو بار  هم که خیلی  اظهار  ندامت میکرد بهش گفتم میدونم تو نمیخواستی این طوری بشه . تو تقصیری  نداری  مامانی . مثانه ات  پر شده و  نتونسته  تحمل  کنه و سعی  خودش رو کرده ولی  موفق نشده و  هم هی  این ها  رو خالی کرده بیرون و  نفس راحت کشیده!! خب  اگر  دستشویی بری  هر وقت من میگم بهت ، دیگه اون هم فشار بهش  نمیاد... خلاصه  همسری  بچه رو برد  تو  حمام و  صدای شر شر آب ساعت 5 صبح !! فکر  کن چی  فکر  میکنند مردم!!  میزبانمون هم اتاق  خوابشون  کنار  حمام و منم هی  حرص  میخوردم . بچه رو  کلا حمام کرد و  آورد و  من هم دو سه تا ملافه و  شاشی  ناپاشی  لعنتی  و رویه تشک و کل لباس ها رو یک گوشه گذاشتم ببینم چ خاکی به سرم بریزم . بعد  این ها اومدند بیرون و ساعت 5.30 صبح من رفتم حمام باز صدای شار شار  اب !!  نوبتی !! دیگه واقعا این بار  چیز دیگه ای  هم میتونن فکر  کنند مردم!!؟ شروع کردم  به ملافه شوری  و  البته ماشین  لباسشویی هم بود  بهم کمک کرد . اقا  یک بار با اب   یک بار  تو ماشین یکبار  نرم کننده و  به سلامتی ساعت  8 صبح من در اومدم  از حمام .. گل دراومد از  حموم ..سنبل در  اومد  از  حموم .. صورت سفید و بیرنگ .. موها  خیس .. دستام تیریک تیریک میلرزید داشتم از  شدت خستگی   بیهوش میشدم .. صاحب  خونه هنوز  خواب بود ..برادر همسری  که اتفاقا شب  قبلش به ما ملحق شده بود  هم  تو اتاق  پذیرایی  خوابیده بود . دیدم بیداره گفتم تو  نخوابیدی مگه  ؟  گفت مگه شر شر صدای  آب   بازی  جنابعالی  میذاره خانم  ؟!!ای  کووووووووفت ... حالا شوخیش  گرفته  این وسط .گفتم دسته گل   برادر زاده ت رو دیدی ؟ و وقتی براش  تعریف کردم بدبخت   یکهو نشست  سر  جاش و گفت خاک بر سرمون!!  حالا چکار  میکنین ؟  فلانی  خیلی  حساسه!! گفتم همه رو شستم و  پهن کردم  تو افتاب  و  اینا رو ولش  ..بگو  چجوووووووووری بهش بگیم حالا ؟  خلاصه یک نقشه کشیدیم  با هم و وقتی  میزبان بیدار شد  از  خواب  گفت شما دو تا چقدر زود  بیدار شدید؟    کله صبحه هنوز .. من خندیدم و گفتم بیایید بنشینید اینجا  یک چیز بامزه براتون بگم!! اقا  من گفتم این برادر  همسری  ما  داشت صبح تعریف میکرد یک رسم خیلی بامزه دارند  دوستان  کوه نوردشون که وقتی  میرن اردو های  چند روزه  و  مهمان کسی  میشن دو سه روز،  شب آخر  بدون این که صاحب  خونه بدونه  تموم ملافه ها و  رو متکایی ها و  اینا رو میشورند و  این رسم برای  احترام به میزبان هست ..گفت وا چه بامزه!! کار طرف رو راحت میکنند بعدش!!  بعد گفت  نمیدونم چرا اینقدر صدای آب  می اومد از نصفه شب!!  من گفتم خب  ما هم طبق رسم  برادر  همسری! همه ی  ملافه ها و اینا رو شستیم و  تا اومد  بگه واییی  چرا  گفتم الهی  بمیرم  من!!!! آقا  دیشب شاشیدن!!!! برادر همسری  لبش رو  از  خنده داشت گاز  گاز  میکرد و  خانمه مونده بود آقا  منظورم شوهرمه یا برادر شوهرم!!!!! اومدن  رفتن حس های  مختلف تو صورت این بنده خدا دیدنی بود ..اول  تعجب ..بعد شوک ..بعد   سکته ..بعد  نگاه  ناباورانه به برادر شوهر ..بعد  نگاه به من .. بعد هم زد زیر  خنده  .. آخی .. بچه  بود ؟  نه  خانوادگی دست در دست هم اب یاری  کردیم خونه رو !!؟  اینم پرسیدن داره خب  !!؟ آخرش  هم گفت  تو  داشتی  ملافه میشستی  از  نصفه شبی ؟  این چه کاری بود و  من گفتم  بچه مون   رو هم حموم کردیم  تازه !! به خدا با نرم کننده هم شستم که نرم و  خوشبو بشه ..بچه رو نه ها .. ملافه ها رو  میگم ..خلاصه اونقدر  دعوام کرد  که  این چه کاری بود  ؟  من همیشه ی  خدا مهمون دارم و از  این اتفاقات خیلی  افتاده و  من عادت دارم و بچه هست و  عادیه و  کلی  دعوام کرد  چرا  این همه به خودم زحمت می دادم .. و گفت چرا تو ماشین اتومات ننداختی و این قدر خسته کردی  خودت رو . خلاصه  کلی  هم خاطره تعریف  کرد  از  باران های   بهاری و استوایی!! مهمانان در  رده های  مختلف سنی  از   دو سه سال تا 50 سال! آقا این میگفت  من زمین رو از  خنده  گاز  میزدم برادر  همسری  نگاه میرد  این همون صمیم هست که داشت  از شدت استرس  چند دقیقه بعد  در و دیوار رو گاز  میزد ؟!! باور  کنید سعه صدر و  خوش برخوردی  میزبان  خیلی  بهم کمک  کرد  که بتونم سکته  رو رد  کنم . من خیلی   حساسم  خودم به این چیزها  که همه چیز رو مرتب و تمیز و زیبا  تحویل  میزبان بدم . ولی  خدا این شرمندگی ر برای  هیچ کس  نیاره ..به خدا خیلی  خجالت کشیدم  ولی  خب  از دست من و  طفلکی بچه  هم خارج بود و  واقعا آب و رطوبت هوای  اونجا طوری بود که میزان دفع اب بدن ما   هم خود بخود  بیشتر شده بود . خوشبختانه میزبان درک بالایی  داشت .

سفر  به خیر و خوشی  تموم شد و  ما با  میزبان برگشتیم مشهد  البته سر راه   گرگان هم  موندیم پیش یک دوست مشترک  عزیزو یک شام خاطره انگیز ساعت 12 شب  تو  النگ دره تناول کردیم با حس : الانه که گزارها  حمله میکنند بهمون!!!! حس  خوب  امام زاده عبدالله  و  آرامگاه زیبا و خاطره انگیزش که  چند تا از عزیزان خونواده همسری رو در  خودش  محکم بغل کرده ..نوازش  سنگ پدر م بزرگ و  مادربزرگ همسری ...چقدر  متفاوت از  آرام گاههای  مشهد بود . روح داشت .حس  داشت .. غم نبود  توش خیلی . سبز و  شاداب بود . خلاصه آروم اروم برگشتیم سر خونه زندگی  خودمون ..الان دو هفته ای  میشه تقریبا   مهمون دارم . ظهرها خونه مامان جون و شب  ها پیش ما  هستند . هر روز  هم برنامه بیرون و  تفریحی  داریم .  من  خودم حال میکنم وقتی  مهمون میاد برامون از راه دور ..به این هوا همش  آدم به تفریح و  گردش  و توفیق  اجباری  هست .. حالا  مامان جون هی  ناراحت بود که  من همش  دارم آشپزی میکنم و وقتم گرفته میشه  و  کارمندم ولی  من برعکس من ذوق  کنون که آخ  جون امشب  هم با ما هستند ..باور  کنین خیلی  خوبه  این دور  همی  ها ..روانم شاد شده و  البته بعضی  شب ها هم از  خستگی روانشاد شدم ...الهی بهشون خوش بگذره  و با خاطره خوب برن به شهرشون . لامصب  این  فامیل هاشون دستچین شدن انگار تو خوبی و مهربونی ...

ماجراهای  مهمونی بازی    باشه برای  پست بعدی ( یا خدا .. هنوز  ادامه داره صمیم !!!؟)   به جان خودم   اینا رو کم کم و در  چند  نوبت و  چند روز  نوشتم  تا کامل شد .  

 

جان صمیم شما جای من بودین و خونه میزبان همچین اتفاقی  می افتاد چه برخوردی  میکردید؟