X
تبلیغات
رایتل

حالا دست ...دست ...اون عقبی ها بالا بیار دستاتو  ....(آیکون رقص نور!!!) 

حالا واییییییییییییی وایییییییییییییییی وای وای وای واییییییییییییییییی 

حالا واییییییییییی وایییی وای وای وای وای  

آیکون خواننده روی سن: به افتخار صمیم که یکضرب قبول...قبول....شد؟ نه! نشد!!!!!!!!(گریهههههههههههههههه)   قرا فاتحه مع الصلوات!!!!!  

نههههههههههههههههههههههههههههههه 

 

با کله رفتم تو کوزه......................  

کوزه که سر نداره!!!! 

ردی   که عررررررررررر نداره!!!  

این آخری از دیشب توی خونه ما توسط همسری خونده میشه!!!اوج همدردی رو که دارین!!!

ما در اسرع وقت و بعد از رفتن مهمون های آقا جان اینا که رسما دهن ما رو نمودند!!(سرویس!) خدمت میرسیم.از نوع پایتخت نشینش !!! هستند و ما هم در رکابشان یک شب شام در منزلمان  با دهان ماه رمضان! پتیکو پتیکو کردیم و الان روی تخت بیمارستان افتاده ایم و کلا کمر و اجزای بدنمان نصف شده است.به زودی  که تشریفشان را ببرند سر خانه و زندگیشان و ما را نیاز نباشد هر شب این پارک و اون مهمونی برویم باهاشان!! و از بیمارستان مرخص بشویم خواهیم نوشت آنچه بر ما گذشت......  

  

پ.ن. 

به جان خودم الان خوبم.بیمارستان کدومههههههههههههههههههه؟!!!! چرا حرف تو دهن ملت میذارین شما؟!!(چشمک!!) منظورم این بود که رسما مردم دیگه!!!!فک کن جمعه شب ساعت ۶ صبح خوابیدم !!!و ۸ هم سر کار بودم!!!!! آخرش چشمام قیلی ویلی میدید. 

دارم میام...فقط دعا کنید نتیجه این پیام گور رو بی شرف ها زودتر بدن تا یا بیام و دو حالت داره:  

یا  ضجه مبزنم!!!!!!!! نهههههههههههههههههه!!!!!!!!  

و یا قر میدم این وسط برا همگی!!!!!!!! 

 

 مرسی همگی.

دفعه قبلی که به وبلاگ های برتر رای میدادن  خدا وکیلی روم نشد بخوام برین رای بدین.!!!!!!!( چه کسی!!!)ولی این دفعه دلم میخواد بدونم با وجود این اطلاع رسانی و دعوت  چند نفر  به نظرشون این وبلاگ هم جزو وبلاگ های قابل تامل و وبلاگ نویسش زن قابل رای دادنیه!!!!!! 

اینجا میتونید برید وانتخاب کنید و رای بدین به 5 تا وبلاگ برتر  از نظر خودتون ( از بین نویسندگان خانم  فقط)  

 

ضمنا یه درخواست دیگه هم دارم که از حاج باران عزیز یاد گرفتم. کسانی که این وبلاگ رو میخونن میشه بهم بگن چه خاطره ای از اینجا توی ذهنشون مونده؟ به عبارتی از من و این وبلاگ چه خاطره ای دارن ؟ 

اونایی که مثل خودم آلزایمر دارن!!!!!! و خاطره ماطره یادشون نمیاد هم بهم بگن چه حسی دارن وقتی اینجا رو میخونن.پوزخند میزنن؟ لبخند شیرین میزنن؟ میخندن؟ گریه میکنن؟ فحش میدن؟ ایششششششششش میگن؟ تحسین میکنن؟ میگن دروغه؟ تف میندازن؟!!!! کامنت نمیذارن ومیرن؟!!!! کامنت میذارن و نمیرن؟!!! نمیان و کامنت نمیذارن؟!!!!! میان و کامنت میذارن؟!!!!( دیوانگی که شاخ و دم نداره قربونت!!!  ما هم این مدلی تست کنکوری میدیم ملت!!!) 

قربون همگی.

 پ.ن. 

ممنونم از همهگی که لطف کردین و منو سرشار از حس خوب و آرومی کردین. 

یه ذره روبراه نیستم الان.پاسخ کامنت ها و تایدشون رو سر فرصت انجام میدم.شرمنده.

 نامه ای به دوست نزدیکم:

آخه تو که تحمل شنیدن حرف حق!! نداری مجبوری اینقدر به این شوهرت سیخ کنی تا اونی که دلت نمیخواد بشنوی؟بعد با چشم های گرد نگاش کنی و بگی چی؟ راست گفتی؟ و انوقت مثل گاو !! بیفتی روی  تخت و از غصه اونی که شنیدی و دروغ و دغل هم نبود زچون راسته کار شوهرت دروغ و دغل نیست گلوت پر از بغض بشه.  مرض داری؟ آره داری. به جان خودم آدم نرمالی نیستی.صد بار اومدی پیشم بهت گفتم زن حسابی! این سوالات مسخره رو از شوهرت نپرس!نذار  ذهنش هزار جا پرواز کنه.اینقدر نشین برا خودت قصه حسین کرد بباف و شب تا صبح با اونچه که فقط مغز فندقی ات تونسته حلاجی کنه بغض کن و بخواب.مگه تو کله تو رفت؟ بوالله نرفت  و نمیره و نخواهد رفت. مرده بیچاره روحش از این سریال های مزخرفی که تو میبینی خبر نداره یهو ورداشتی ازش میپرسی اگه من از گردن به پایین فلج شم و روی تخت بیفتم گوشه خونه تو میری زن میگیری؟!!چکار میکنی ؟بیچاره شوهرت خوب بود دروغ تحویلت میداد و میگفت به مرگ خودم نه! ؟تو تنها زن زندگیمی و اگه از  دماغ به پایین هم فلج شی من خواسته هام رو زیر پا لگدمال میکنم و همش مثل پروانه دورت میچرخم؟ !!!آره دیگه همینو میخواستی!!!!!خب به اون چه که تو منتظر شنیدن غیر واقعیت بودی و هستی؟ بیچاره فقط گفت نمیدونم.چون الان تو اون شرایط نیستم ولی بعید نیست بگیرم.یعنی فک کنم بگیرم.ولی باهاش شرط میکنم تو باید حتما پیشمون بمونی  چون دوستت دارم و نمیخوام از هم دور باشیم..... اگه منم همین بلا سرم اومد تو حق داری  انتخاب دیگه ای داشته بشی و تو زود بهش گفتی با این شرط که یا خدا یا خرما و مثل تو نمیتونم هر دوتاشون رو مستفیض کنم!!!! شوهرت بیچاره نصفه شبی دیگه داشت کفرش در میومد و تو رو کشوند تو بغل خودش و گف حالا این چرت و پرت ها چیه میپرسی و تو هم گفتی نه!!اونی که میخواستم شنیدم و دونستم!! و به حالت قهر خوابیدی و تا خود سحر هی از این دنده به اون دنده شدی و تازه از رو نرفتی و موقع دو لقمه سحری خوردن باز خفتش رو گرفتی که نه! من اگه خیلی مجبور شم و ازت جدا نشم ( چون تا صبح با خودت فکر کردی مگه کسی رو داری که جمعت کنه و تازه تا کی میتونه اینار رو بکنه؟) یه طبقه جدا زندگی میکنم و بعد هم با بغض کوفتیت گفتی من نمیتوم ببینم این تن و هیکل رو کس دیگه ای بغلش بگیره و گرمش کنه!!!!!!و اونوقت بود که شوهرت  یهو پقیییییییی زد زیر خنده و گفت قربون او ن حسودیت بشم که چپر چلاق هم بشی باز دست بر نمیداری از این کارات!!!!

امروز هم که اومدی خونه ما همش بهم میگفتی چکار کنم اگه این اتفاق بیفته برام.من میمیرم و منم هی بهت گفتم دختره دیوانه!!! اینقدر به این چیزا فکر نکن.کسی که وقتایی که زن های دیگه از درد به خودشون میپیچن و شوهراشون تو تخت بی تفاوت نگاشون میکنن ومیگن ووووه!!!! چه خبره.دو قطره خون دیگه این اداها رو داره.؟ شوهر تو بغلت میکنه و نوازشت میکنه و بهت میگه من چکار میتونم بکنم برات تا بهتر شی  گلم؟ اونوقت تو فکر میکنی این مرد آدمیه که تو رو ول کنه  وگیرم که رفت و زن دیگه م گرفت.خب بشینه ور دل تو  خوبه؟ بهتر میشی ؟ فلجیت یادت میره؟ اصلا تو خودت آدمی هستی که دق نکنی از این درد؟ تو فرداش  تو آسمون داری بال بال میزنی و مردی و راحت شدی!!!!!نمیدونی چه ترررررررررری زدی به اعصاب ما دختر!!!! خدا بکشه تو رو که اینقدر لوس و ناز نازی هستی.مردم روز به روز از شوهراشون تو دهنی میخورن و  شب به شب    لبخند دل انگیز تحویلش میدن بعد تو هیچی نشده بغض کردی و میگی چی خاکی تو سرم بریزم؟ برو بابا خدا شفات بده.برو بذار به زندگیمون برسیم......میبینین تروخدا....آدم نمیتونه دو دقیقه با خودش تو آینه حرف بزنه....بعد میگن چر این صمیم یه وقتایی اخماش تو همه.....خب  از دشب داره جون میده از بس  این مکالمه بین خودش  و خودش...تکرار شده.

شما تو این شرایط مریضی قرار بگیرین چکار میکنین؟ شوهرتون چکار میکنه و یا بهتر بگم دوست دارین چکار کنه! بینم چند نفر تون آبی روی دل آتیش گرفته من میریزین!!!!!!ای لعنت به این سریال روز حسرت که  دهن ما رو سرویس کرد!!!!!!

بوی سیب زمینی سرخ کرده و کتلت های داغ و خوشرنگ توی همه خونه پیچیده و سبزی خوردن  با تربچه های قرمز و حلقه حلقه شده روی  اپن داره  چشمک میزنه.تیک تاک...تیک تاک... الله اکبر.......الله اکبر.......صدای اذون که میاد و رنگ آسمون که عوض میشه  زن  پرت میشه به  بیست و چهار سال پیش.....یه تونل با جاذبه قوی  اونو میکشونه طرف شش سالگی...  به خودش که میاد  و موقعیت رو که تشخیص میده دختر بچه ای رو میبینه  جلوش  که رو ایوون خونه نشسته و پاهاش رو بغل کرده و به درخت  های  وسط باغچه نگاه میکنه.... ساعت هفت و نیم شبه.....صدای اذون میخوره تو گوشش و میپیچه توی سرش و نبودن مادر بیشتر  خودش رو نشون میده .وای که چقدر بدش میاد از این لحظه از روز.مامان ساعت هفت باید بیمارستان باشه و امشب هم شیفت مامانه و بابا هم که زودتر از  هشت برنمیگرده خونه.خواهر این دختر کوچولو تو اتاق سرگرم نقاشی و کارهای  خودشه  و دختر بچه همش فکر میکنه چقدر از بیمارستان بدش میاد...بیمارستان مامان های بچه ها رو میبره و تا فردا بهشون پس نمیده و شب های سرد پاییز فقط خاله میمونه که سر میزنه ببینه پتوی روی بچه ها عقب نرفته باشه  و شامشون رو به موقع میده و  میره تو هال آروم  به رادیوش گوش میده.....ولی اون که بوی مامان رو نمیده.... دخترک بوی مامان رو حتی  با اینکه هیچ وقت تو عمرش  عطر استفاده نکرده رو دوست داره  و عاشق اینه که مامان خامه بسته شده روی ماست رو  برداره و بگه دهنت رو باز کن ببینم و بعد با انگشت بذاره  توی دهن دخترک  و با خنده و بازی بهش  ماست بده  و بگه خواهریت ا از بس ماست نخورد  سبزه شد و تو چون ماست دوست داری سفید برفی مامان شدی.و بعد یادش میاد هنوز برای  افطار ماست و خیار مورد علاقه مرد رو درست نکرده  و باز سفیدی ماست پخش میشه تو ذهنش و فکر میکنه......و فکر میکنه.....که  یهو در حیاط باز میشه و باباییش با کیف دستی  که همیشه زیر بغلش میزنه  تو چهارچوب در ظاهر میشه . دخترک اول زود به ابروهای باباییش نگاه میکنه ببینه اوضاع چطوره...نه مثل اینکه خنده تو چشم های بابایی داره موج میزنه و غل میخوره واز روی موزاییک ها میاد تو چشم های دخترک و همونجا میشینه.بابا دو زانو جلوی ایوون میشینه و دستاش رو باز میکنه و چشم هاش رو میبنده و این یعنی  لب های دخترک باید از روی  باد سرد شهریور  پرواز کنه و بشینه روی صورت بابایی و دستاش  حلقه شه دور گردن اون و  تا داخل خونه از بابایی کول بگیره. چند لحظه بعد دخترک چشم هاش رو میبده و دست هایی رو دور گردنش حس میکنه...گرم و مهربون.... و نوازش هایی رو روی گونه اش که میگه دیگه نبینم تو تاریکی بشینی و منتظ من باشی؟ چرا چیزی نخوردی موشی؟  حالا شام چی داریم؟ و دخترک چشم هاش رو روی هم بسشتر فشار میده و لب هاش رو غنچه میکنه و میگه افطار منظورته دیگه؟ و بیشتر در آغوش همسرش فرو میره ...این آغوش گرم به چند ثانیه هم بادهای سرد شهریور رو با خودش میببره و هم تصویر در قهوه ای حیاط و هم  انعکاس  مبهم چشم های  تنهای دخترک رو....و آروم تو گوش  همسرش زمزمه میکنه: امشب بریم خونه مامان اینا؟.....بابایی حتما منتظرمونه..... و به یاد خواهرش که از بس ماست نخورد سبزه شد و حتما الان داره شیفت بیمارستانش رو تحویل میده  لبخندی زد و تو دلش گفت  یادم باشه  شب حتما بهش زنگ بزنم و بگم ماست بخوره تا کمتر تشنه بشه.....شادی  یکمی هم سفید شد...

.

.

.

.

مامان! ممنونم که چند سال بعد تنهایی و غروب های  دلگیر خترک هاتو با حضور همیشگیت توی خونه عوض کردی و  اون همه سابقه رو فقط به خاطر ما گذاشتی پشت در بیمارستان و دیگه پات رو برای یه روز هم اونجا نذاشتی...الان که خودم کار میکنم میفهمم چقدر بزرگ بود این تصمیمت و چقدر حجم کودکی های من پر شد از صدای بودن تو و شادی های من از  گذراندن عصر های پاییزی با تو و خواهرکم و داداشی هام.

بابایی! از تو ممنونم که همیشه بودن گرم و پر رنگت نبودن های مامان رو توی اون سال ها کمرنگ تر میکرد و  قصه هایی که شب ها میگفتی  باعث شد به اندازه تموم شب های سال قصه بلد باشم برای بچه ام بگم.

خواهر نه چندان سیاه من! ازتو هم ممنونم که کودکی های من با تو رنگین کمانی شد که رنگ های شادش هنوز روی لبهام خنده میاره ...هر چند از بیمارستان تو هنوزم بدم میاد و میگم طفلی صبا!!!!!!.....

خاله جون! نیستی دیگه پیشمون ولی مادریهای تو رو هیچ وقت فراموش نکردیم ..نه ما و نه بقیه بچه های  خاله هام که برای همشون مادر بودی و حکم همسر و بچه های نداشته ات رو داشتیم برات.

مرد من! ممنونم ازت که تنهایی های گاه و بیگاه  بزرگسالی منو با خنده ها و سر به سر گذاشتن ها و محکم بین بازوها گرفتن هات  به بادهای سرد  شش سالگی سپردی و و گرما و عشق تو خونه تنهای دخترک آوردی.

و از شما کتلت های برشته و سرخ شده...از  شما هم ممنونم که  خوشمزگی تون  چشم های همسرم رو سرشار از برقی میکنه که همه خستگی هام رو از تنم در میاره....... و میبره به اون دور دورها......اونقدر دور که دیگه دستشون به من نمیرسه.......از همتون سپاسگزارم.

دو تا غذای خیلی خوشمزه داریم امروز که دستورش رو میذارم ولی  ازشون عکس ندارم فعلا.

 رولت گوشت  و کوکوی سه رنگ. یکی برا سحر و دومی برا افطار و شاید هم بر عکس!! من چ ه میدونم!!

  رولت گوشت: مواد برای  12 برش

-گوشت 2 بار  چرخ کرده (بهتره یعنی  لازمه  نیمی از آن گوساله باشد و نیمی سر دست و بعد با هم 2 بار چرخ شود.)

-آرد سوخاری     5 ق غذا خوری  سر پر

- هویج فرنگی ( نارنچی پر رنگ باشه)   3 عدد کوچک

-  تخم مرغ   2 عدد

- فلفل دلمه ای   1 عدد

 زرشک ( 5 دقیقه در آب  نم کنید)  1 قاشق غذاخوری

- کرفس با برگ   یک مشت ساطوری ( مشتتون رو ساوری نکنین ها!!!! کرفس  ها رو خرد کنید!!)

- پیار متوسط    1 عدد

طرز تهیه:

1-   گوشت را با پیاز و یک هویج متوسط  و فلفل دلمه ای و کرفس  چرخ کنین یا تو ی  مونولکس  یا هر وسیله دیگر بریزید .سپس به این مواد ارد سوخاری  و یک تخم مرغ خام  و نمک و فلفل  رو اضافه کنین و با دست خوب  چنگ بزنید تا چسبندگی پیدا کنه مواد گوشتی ما.نمک و ادویهاش هم پای خودتون دیگه.

2-   حالا یک تخم مرغ باقیمانده را با چنگال خوب بزنین و روی یک پلاستیک فریزر  که قبلا پهن کردین  بریزین تا مواد رولت رو که روی  پلاستیک خواستیم بذاریم  به پلاستیک نچسبه .

3-حالا گوشت رو روی پلاستیک  قشنگ رول کنید و به صورت مکعب مستطیل دراز ( همون لوله ای  4 گوش!!) در بیارید.بعد بالای  رولت رو  با دست باز کنید و با مواد زیر پرش کنین:  یه لایه جعفری  خرد شده + روش  زرشک + خلال بادوم + هویج پخته+ خیار شور ریز شده در دو طرف  محل برش ++ تخم مرغ آب پز  حلقه شده  مواد رو در طول رولت  داخلش میچینیم. بعد شستمون رو روی مواد گذاشته و به آرومی  فشار میدیم تا کاملا وسط رولت فرار بگیرن موادبعد به آرومی و با کمک پلاستیک زیر رولت، دو طرف  رولت رو به هم میاریم و با کمک دست  و کمی سفیده خام تخم مرغ محل اتصال رو کاملا صاف میکنیم.

نکته مهم:  همیشه رولت های گوشت رو باید تو ظرف  مورد نظر  گذاشته و خوب آغشته به روغن مایع سرد کنید تا باز نشه رولت.

4-حالا رولت رو داخل فر  طبقه دوم از پایین و حرارت متوسط به مدت نیم ساعت میذارین و پس از پخت کامل  روش سس گوجه فرنگی ریخته  و با خلال بادوم و پسته و زرشک تزیینش میکنیم.

5- میتونین تو فر نذارین و با روغن سرخش کنین که من اینو به فر  ترجیح میدم خودم. اول رولت رو تو روغن سرد  غلت بدین توی همون تابه مورد نظر  بعد زیر تابه رو روشن کنین و رولت رو خوب سرخ میکنین.برای برگردوندن رولت دوباره  میذارین روغن تابه سرد شه اونوقت رولت رو برمیگردونیم( چون توی روغن داغ رولت از هم باز میشه) و طرف های  دیگه اش رو هم سرخ میکنم .گفتم که رولت ما شکل مکعب مستطیل داره پس  چهار وجه داره دیگه!!حالا رولت سرخ شده رو با یک لیوان آب و دو حبه سیر  و کمی رب سرخ شده  و یه هویج کوچولو میذاریم خوب  پخته تر بشه و به روغن بیفته و سس خیلی کمی روش بمونه. خیلی خوشرنگ و خوشمزه میشه نامرد!!!!!کنارش برای تزیین  هم قارچ توپی  کوچولوی سرخ شده توی کره و  حلقه های هویج پخته و  چیپش خلال و خلاصه جینگول بازی دیگه بذارین..

نکات مهم:

اگر  گوشت رولت رو خیلی چرخ کنین و به اصطلاح خیلی ریز باشه رولت سفت میشه.اگر هم مدل گوشتتون درشت بود  یه مشت کوچیک از  گوشت ها رو با  هویج و فلفل دلمه ای  وکرفس چرخ  کنین . و به بقیه گوشت ها اضافه کنین.

اگه مایه گوشتی  رولت شل بود  یه قاشق  پودر نان تست  بهش  اضافه کنین

برای  ایجاد چسبندگی بهتر  گوشت رو تو دستتون گرد کنید و با حرص شترق به داخل ظرف  یا کاسه گود و گرد پرتابش کنین تا بومممممممممممم صدا بده چند بار که این کار رو بکنین گوشت بدبخت کاملا چسبندگی پیدا میکنه( تا خودن ندیدم باور نمیکردم و فکر میکردم  خانوم مربیمون داره شوخی میکنهّ!!)

****************************************************

کوکوی سه رنگ: (سبزی- سیب زمنی – گوشت)

اول مواد لازم برای  هر کوکو :

مواد لازم برای کوکوی  سبزی:

-کوکوی سبزی ( شامل تره – جعفری- مقدار کمی شنبلیله- گشنیز و کمی شوید و نعنا )

اگر سبزی دسته ای  میگیرید از هر کدام یک دسته به جز نعنا و شنبلیله در حد چند برگ از هر کدام

سبزی کوکوی خرد شده+ 3 عدد تخم مرغ درشت +  کمی فلفل سیاه و قرمز+ دارچین کمی +  مقداری پیاز داغ یا پیاز خام رنده شده + نصف  پیمانه ( معادل شش قاشق ) روغن (  ریختن  پیاز داغ روغن گرفته و همچنین  مقداری روغن داخل مواد  همه کوکوها خیلی مهمه )

ضمنا گردو و زرشک و یکی دو برگ کاهو رو هم میتونید خرد کرده و به مواد کوکو سبزی اضافه کنین.

پیاز داغ کوکو خیلی مهمه و طعمش رو خیلی عوض میکنه. راستی همین جا نظرتو ن رو به  پست شاهکاری  درباره غسل واجب پیاز داغی  جلب میکنم که مرجان عزیزم نوشته.

همه را با هم مخلوط کرده و داخل ظرف یاقابلمه  تفلون  روغن   ریخته و وقتی روغن کاملا داغ شد مواد را داخل آن ریخته و میگذاریم داخل فر تا رویش  با گریل ببندد  و مواد کوکوی بعدی قاطی آن نشود.

مواد کوکوی سیب زمینی :

سیب زمین متوسط  پخته  4 عدد

روغن مایع  یک چهارم پیمانه

 تخم مرغ 3 عدد درشت

 زعفران آب کرده و غلیظ و خوشرنگ  یک ق غذاخوری

 پیاز خام رنده شده

ادویه و نمک 

 حالا سیب زمینی ها رو وقتی  کاملا داغن با گوشت کوب میکوبیم تا نرم و کرم رنگ بشن + زعفران اب کرده + نمک و  ادویه + تخم مرغ زده شده + روغن +پیاز خام رنده شده  همه  مواد را خوب با دست  و فقط دست قاطی کرده  و وقتی  کوکوی سبزی  روش بست خیلی فوری  ظرف رو از تو فر درمیاریم و مواد کوکوی دوم رو روش میریزیم.اگه لفتش بدیم گوشه های  کوکوی سبزی خودش رو جمع میکنه و بی ریخت میشه کوکوی سه طبقه اتون.از ما گفتن!!

دسته های  قابلمه رو هم  فویل ببندین تا ذوب نشن!!

مواد کوکوی  گوشت :

گوشت چرخ کرده  350 گرم

پیاز داغ روغن گرفته و ترد

دارچین – پودر آویشن و تخم گشنیز  نصف قاشق  چایخوری

( این آخری خیلی خوشمزه میکنه مایه گوشتی رو)

تخم مرغ درشت  3 عدد

رب  3 ق غذاخوری

سیر 4 حبه

روغن  یک چهارم پیمانه

گوشت چرخ کرده رو بدون اینکه روغن بریزین یا اب بذارین توی یه تابه خالی روی  حرارت خیلی ملایم گاز تا خودش رو باز کنه و دون دون بشه. حالا پیاز داغ از قبل آماده رو اضافه کنین و حرارت رو بیشتر کنین تا گوشت بپزه + رب  خام و روغن و ادویه و و قدری  جعفری  خرد شده و زرشک و گردو رو به ترتیب اضافه کنید و بذاریم مواد به روغن بیفته.

اگه حالش رو نداریم مایه ماکارونی درست کنین ولی  نگین چرا فلانی کوکوهاش یه مزه ای بود!! بهتر از ما بود ها!!!!!             

 حالا این مواد رو  فوری روی  کوکوی سیب زمینی  که روش گریل شده و بسته بریزین و  بعد بذارین مواد کوکوتون  حدود یک ساعت و نیم  داخل فر با حرارت ملایم بمونه تا خوب مغز پخت بشه. بعد قابلمه رو برعکس کنیند تا کوکوی سه رنگ و خوشگلتون که دقت کردین قطر هر طبقه اش  با بقیه یکی باشه هلپییییییییی بیفته بیرون و آماده برش  زدن مثل کیک بشه و چشم ملت در آد از اینهمه هنر شما!!!

نوش جون همتون.

پی نوشت:

میگم این آمار وبلاگ من  پس اینهمه بازید کننده  رو از  کجاش میاره که کامنتها در حد کشاندن نویسنده به ورطه افسردگی و خود زنی رسیده...هیچی ولش کنین...شما فقط خوش باشین  هم بسه برام....(قیافه  مظلوم با لبخند شیطانی!!!!!!)

یه وقتایی آدم یه کارایی میکنه که بعدا خودش به عقل خودش شک میکنه!! آقا ما جمعه عروسی  دوست صمیمی شوهر جان دعوت بودیم.کلا این شوهر ما فقط  دو تا دوست صمیمی  و البته مقادیری  هم غیر صمیمی!!داره که یکیش  شماله و یکیش مشهد و البته این آقا داماد مشهدی یه شش هفت سالی هم از ما کوچکتره ولی  اند مزه و بچه مثبتی  و بسیاررررررر اشتیاق به امر  ازدواجه.. بود دیگه...الان که  خوش بحالشه!! من به قدری این بشر رو دوست دارم و از سر به سر  گذاشتن باهاش روح و روانم صیقل!! پیدا میکنه که حد نداره. پایه  خنده هست اساسی و ضمنا شماش تو نمیشه با آدم. حالا این گوگولی  بلاخره داشت دوماد میشد و مضاف بر این  چون تو عروسی ما خودش رو به آب و آتیش زده بود و همه کار میکرد برامون میخواستیم حسابی از خجالتش در بیاییم. کل مراسم خواستگاری تا عقد ایشون حداکثر یه ماه و فاصله عقد محضریش تا مراسم رسمی  عقد هم یکهفته بود.یعنی اصلا وقت نداشت که بتونیم چار تا سوال ازش بپرسیم و بچه رو راهنمایی کنیم!!این شادوماد گفت که قراره کارت بیاره و علی هم گفت ذرت پرت نکن بچه!! بشین سر جات و فقط یدونه نگهدار برامون یادگاری و نمیخواد بکوبی بیای  اینور شهر  برا کارت.خودمونیم میدونیم صاحب مجلسیم وکارت نمیخواد دیگه.!!! حالا ازش  میپرسه مراسم ساعت چنده اونم میگه هفت عقده دیگه!! خب ما هم چون تصمیم داشتیم کادومون رو بعدا بهشون بدیم  هلک و هلک ساعت  نه شب رسیدیم  محل عروسی.کلی هم به خودمان رسیده بودیم و به قول مامانم سانتال مانتال !!! کرده بودیم. همین قد بگم که اثر این سانتال مانتال کردن هنوز به صورت یه سوختگی بالای پیشونی ما داره هنر نمایی میکنه!!! چرا سوختگی ؟ چون آرایشگاهم جمعه عصر  بسته بود و حال نداشتم برم جای دیگه بنابراین آستین ها رو زدم بالا  و خودم مشغول شدم.اتوی مو که جواب  نداد!!! سشوار که فقط  موهای  دو گوگولی  جلوی  سرم رو تونستم خوشگل کنم  و بقیه اش هویجور ریخت مدل وحشی!! دورم.خب اینم که جواب نداد.بلاخره یاد بابلیس قرن بوغیم افتادم که تا حالا فقط یکی دو بار با پریز اشنا کرده بود منو!!! یعنی بهم فهمونده بود که توش جیزه و برق آدم رو میگیره.این بار با احتیاط زیاد موهای  جلوم رو پیچوندم دورش و هدفم هم این بود که هر  غلطی میکنم فقط  مثل  موهای لوله لوله ای  زمان ننه  ناصر الدین شاه نشم!! که البته به انجاها هم نرسیدممممممم!!! آقا داشتم تو اینه به چشمای  خودم نگاه میکردم  و به خودم میگفتم بذار یکم این لوله داغش رو از پیشونیم دور کنم یه وقت خدایی  کرده نچسبه به کله ام  که.....که.......که      که اشتباهی  لوله داغ  بابلیس ذلیل مرده رو از تصویر تو آینه دور کردم!!!!!! یعنی  به خوم نزدیک کردم و  جیزیییییییییییییی  چسبوندم به پیشونیم....حالا از درد و سوزش  بابلیس رو هم تو دستم محکم چسبیدم و جیزییییییییی اونجا هم صدا کرد.فقط فک کنین دارم مثل  الاغی که  سگ دنبالش کرده دورخودم میچرخم و سوختم سوختم میکنم!!! علی دوید اومد میگه چکار کردی بازززززززززززززز؟ ( این بازش  نکته مهمی بود!!) منم هی اونجا رو تف مالی میکردم و میگفتم ای  کوفتت بشه مسلم   این عروسیت که داغونم کردی!!! مگه من  عروس رو نبینم امشب!! خلاصه با اندوه و سوزشی در دل و لبخندی بر لب  به ادامه کار پرداختم! چیه؟ فک کردین بازم رفتم لوله بازی ؟!!! نخیر.همه موهام رو  جمع کردم و چند تا شاهپرش!!! رو ریختم از بالا روی بقیه و با کش  محکم کردم پشت سرم...علی میگه شدی مثل مامان لوسیمی!!!! کارتون مهاجران.صبا هم قبلنا بهم گفته بود اینجور وقتا میشی مثل کلفت های  چاق اروپایی!!! سفید و بیمزه با موهای چسبیده به پشت کله!!!!خلاصه تنها راه زیبا شدن من تو آرایش صورتم موند که الحق  مامان جون باور نکرد  آرایشگاه نرفتم. خلاصه با این ریخت و قیافه  رفتیم مراسم با  شوشو و مامان جون و پدر جون. دم باغ دیدم ملت دارن میان بیرون!!!! گفتم شاید گرمه اون تو!ّ!!!و میخوان هوا بخوره به کله شون. بعد دیدم اون وسط  دوماد رقاص ما همچین گرم قر دادن با یه آهنگ عربیه که عروس انگشت به دهن فقط داشت نگاش میکرد!!! خب اگه این شازده  رو میتونستیم قبلش ببینم بهش میگفتم جون ننت اگه عروس  خیلی اهل رقص نیست تو خودکشی نکن و  آبرو ریزی راه ننداز با رقصیدنت والبته آبروی  عروس منظورم بود .این بچه از بس  همه مدل رقص بلده که اصلا مهلت نمیداد از خانوما کسی بیاد وسط و  قری بده.کلا مجلس خانوما تو  دست و کمر  خودش  میچرخید. آقا ما هم تا دیدیم هنوز آهنگ بعدی شروع نشده  پریدیم وسط  ملت که بعضی هاشون  تا نوک دماغشون رو هم با چادر  گل منگلی پوشونده بودن و با چشم های گرد به من  و لباس و  شال قرمز  جیغم و چشم های آبیم و ..!!!!!!! نگاه میکردن  و با خنده ای  ملیح به عروس  و دوماد تبریک گفتم .بعد دیدم چراغ ها داره یکی  یکی خاموش میشه.به مامان جون گفتم اههههههه چه جالب!! حتما میخوان شمع بذارن رو میزا و بعد دیدم ملت همه چادر سیاه سرشون کردن و دارن پا میشن!!!! به خودم گفتم یعنی  کسی شون مرده و میخوان یادی بکنن از متوفی؟ آخیییییییییی چقدر  مهربونن اینا!!!!!!! یکی دو دقیقه بعد دیدم یه خانومه اندازه هیکل ماشین چمن زنی خانواده غول ها!!! اومد طرفمون و گفت هنوز  تشریف دارین شما!!!!!؟ دیدم خدمتکاره و تازه دوزاریمون افتاد که دقیقا ده دقیقه بعد از  رسیدن ما مجلش تموم شد و ملت رو دارن  میفرستن رستوران  اون ور دیگه شهر برای شام!!!!!!!!! بعدش هم که از مادر دوماد که اولین بار بود میدیدمش  عذرخواهی کردیم که زودتر نیومدیم  دیدم  اون بنده خدا  گفت خب تو کارتها که نوشته بودیم 6 تا 8!!!!!اقا منم دیدم شاید اصلا مسلم از طرف خودش  هووجوری  ما رو شام دعوت کرده چون بابا جان!! خرج میفرمودن  و بنده خداها شاید خودمونی ها و نردیکان دو طرف  رو میتونن پذیرایی کنن و خلاصه نیم ساعت بعد با علی خونمون بودیم و داشتیم  غش غش میخندیدم.چون من از  دوماد قبلش پرسیده بودم حالا شام چی دارین؟ و اونم گفت هیچییییییییی!!! آقا همچین حالم گرفته شد که یه بزن برقص درست درمون هم ندیدم حداقل و اینهمه سوزش و سازش برای  ده دقیقه!!!!! و کور شم اگه بگم که دلم برای شامه هم نسوخت!!!! آقا چشمتون روز بد نبینه.دوماد فرداش زنگ زد و من صدای  جیغ و دادش رو با علی میتونستم بشنوم و تهدید هایی که  نثار خانوم علی  میکرد!!!! منم با نیش باز  گفتم بهش  بگو بابا نمیشد ریسک کنیم و الکی بیاییم برا شام ...کارت هم که نداشتیم..آدرس رستوران هم که  نگفتی....ساعتش رو هم که نیم بند گفتی بهمون .....نکنه میخواستیاز سر باز کنی هان؟ شایدم میخواستی جلوی عروس  پته هات رو به آب ندیم...هان؟؟اونم  داد میزد که گوشی رو بده بهش من کارش دارم....منو میگفت ها!!!! منم ریلکس  و در حال خنده گفتم ا.وههههههههههه چه خبره بابا!!!  و گله ای بود که پشت گله میشنیدم که ازتون توقع نداشتم منو تنها بذارین!!! و نامردین و من مامانم اصلا حواسش نبوده( اینو واقعا راس میگفت) و چرا یه زنگ به خودم نزدین و  من خل چرا به حرف شما کردم که کارت نیاوردم و ..... خلاصه منم گوشی رو نیم متر دورتر از گوشم گرفته بودم و جاهایی که خیلی بهش فشار میومد و صداش میرفت بالا رو  گوش نمیکردم. خلاصه قرار شد  یه روز  افطار بیان خونمون و منو ادب کنن دسته جمعی!!! جالبه که این شوهر  نامراد ما هم همه تقصیر ها رو انداخت گردن نازک من بیچاره کله سوخته    مو لوله نشده   رقص ندیده!!!!!!

نتیجه اخلاقی:  به جای تف مالی کردن جای سوختگی اونم تو پیشونی  آدم عاقل میتونه از کرم سوختگی  استفاده کنه!!!آدم عاقل هااااااااا!!!!! خودمو نمیگم که........

معمولا آدم های نرمال!! در شرایط لطیف و با احساسات رقیق شده  !!یاد رفتگانشون میفتن و یه فاتح ای براش ون میخونن ولی  خدا منو ببخشه که هر وقت میرم دستشویی بدون استثنا همون جا یاد مرحوم خاله جان می افتم و  اول میگم خدا بیامرزتش و بعد خودم خنده ام میگیره و به و خودم میگم بذار تو هم بمیری!! اونوقت دیدن داره جاهایی که ملت یاد تو میفتن!!!

قضیه از این قراره که این خاله جان مرحوم ما هر وقت میخواست اوج توانایی های جوونی اش رو با  خمودگی  و سختی دوره پیری مقایسه کنه میگفت هیییییییییییییی یادش بخیر جوونی!!! کجا رفت که یادش واقعا بخیر و در این موقع یه پک به قلیون خوش عطر و خوش بوش میزد و دودش رو میداد بیرون و میگفت: نمیدونی خاله جان که چقدر جون و خوش بنیه بودم من!!! نگاه نکن الان چقدر لاغز و استخونیم.اون موقع ها خاله جان  وقتایی که میرفتم دست به آب!!!!!( و در اینجا یه آه بلندی میکشید) نمیدونی این شاش من خاله جان با چه فیششششششششی میزد بیرون و همون جور  لامصب شرررررررر شرررررر!!!! تا یکدقیقه   میومد و بعدش یواش یواش کم میشد!!( قیافه منو تجسم کنین که با دهن باز و تظاهر به  محو شدن در جذابیت این خاطره!! دارم نگاه میکنم) ولی الان خاله جان انقدر زپرتی و پت پتی همون دو قطره میاد بیرون که خاک بر سر انگار نه انگار داشتم میترکیدم از زور  فشار مستانه!!!! هیییییییییییییییی جوونی  کجایی!!!!!! هییییییییییییییییییی!!!!

خاله جان خدا بیامرزتت و شرمنده ات که همچون جایی هی یادت میفتم.ولی تو این وانفسای  مرده که جای خودش داره! زنده فراموش کنی ما هم جای شکرش باقیه.

حالا که از خاله جان گفتم بذارین از بابا بزرگم هم بگم.یه آقای مبادی آداب و قاشق چنگالی و کرد بسیار اصیل  و لفظ قلم حرف بزن!!! البته مهربون تا دلت بخواد.آقااین بابا بزرگ ما یه زن دوم داشت که با مامان بزرگم لامصب خیلی خوب بود.البته  از اولی  جدا شده بود بابا بزرگ و این خانومه رو گرفته بود ولی توی دور هم جمع شدن های خانوادگی  همیشه این دو تا هوو بغل دل هم بودن و جالبه که بابا بزرگم کماکان عاشق این مامان بزرگ خوشگله بود..آقا  یه بار ما یعنی من و صبا (خواهرم) رفته بودیم خونه بابا بزرگ  و مامان بزرگ..اینجوری بود که من میرفتم خونه مامان بزرگ و اون جا کویت به معنای واقعی بود و هر هر خنده و شوخی با عمو  و  اون طرف صبای  بیچاره میرفت خونه بابا بزرگ (با فاصله زیاد از هم بود ) وهر شب باید دقیق ده بار  زمان خوردن داروهای بابابزرگ رو از رو بسته قرص و کپسول میخوند تا بابابزرگ باورش بشه این بچه سواد داره و دو سال دیگه قراره بشه دیپلم مملکت.یه روز  که میخواستیم پست هامون رو عوض کنیم و دو سه هفته ای از تابستون رو جابجا  شه جاهامون با هم!! من وانمود کردم که هیچی از نوشته های قرصا حالیم نیست و در اصل میخواستم مصاحبت وحشتناک خنده دار و مفرح بودن با عموم رو از دست ندم و تو دل بابا بزرگ شک انداختم که اصلا من سواد دارم یا نه!!! از اون طرف  صباب بدبخت داشت خودش رو جر میداد که نوبتش تموم شده و میخواست زودتر به خونه مامن بزرگ و دست پخت عالی و شوخی های عمو برسه.مامان بزرگ منو برده بود خون هبابا بزرگ و همه دور هم با هوو خانم!! داشتیم بستنی میخوردیم  و بابا بزرگ هم ذره ذره با نوک قاشق بستنی میذاشت تو دهنش و دو ساعت بعد قورتش میداد و قاشق بعدی رو میخورد.آقا ساعت 7 بود و من الکی برداشتم داروهای ساعت 11 شبش رو آوردم و گفتم بابا بزرگ جون بخورین الان وقتشه!!! اونم مگه بی سواد بود.نا سلامتی سال ها معلم بود.یه نگاه کرد و گفت روشچی نوشته؟ منم گفتم نوشته  هر  یک ساعت دوازده عدد!!!!!!  و قیافه مظلومی هم به خودم گرفتم. بابا بزرگ انقدر  برق گرفته باشدش گفت چی؟ دوباره بخون و منم هی بسته قرص رو به چشمام دور و نزدیک کردم و گفتم هر یک ساعت دوازده عدد با آب فراوان!!!!! شاید برا اینکه نمیرین نوشته بابا بزرگ!!!!! همون شد که تا سال ها بابا بزرگ هیچ قت اظهار تمایل نکرد من تنهایی خونه اشون بمونم وهمش میگفت نه عزیزم!!!! حوصله ات سر میره.حداقل با صبا جون بیا تا همبارزی داشته باشی.و صبای بیچاره وقتی فهمید اون شب و هفت شب بعدیش باید بمونه خونه بابا بزرگ (البته بدش نمیومد فقط از خوندن نوشت های قرصا و شربت ها نفرت داشت!!) آنچنان گریه ای کرد و گفت میخوام برم خونمون که فرداش بابا اومد و بردش خونه خودمون و من موندم و مامان بزرگ مهربون و هموی  با مزه و خوبم .........صبا هنوز نمیدونه من چه بلاهایی سرش آوردم.

من آخر یه روز خودم رو تو آشپزخونه همین خونه مون دار میزنم!!!!! اومدم کباب فلفلی درست کنم وسط راه نصفه شون جانباز شدن و کباب هاش  از فلفلاش جداشد و به لقالله پیوست و منم ترکش هاشون رو در اوردم و گذاشتم بالا سرشون و به جاش تو شکمشون رو سبیب زمینی چپوندم و دوختمش!!!!!

.

.

.

خدایا آدم با شوهری که برنج و پلو رو متعلق به  اقوام بورکیناپاسوف!!!!!! میدونه و هفته ای هشت شب از آدم غذای نونی  وسیب زمینی دار!!!!! حتی شده برای تزیینش میخواد!! باید چکار کنه؟!!! خدایا من چه معصیتی کردم که اینطوری باید از خودم غذا اختراع کنم و نذارم همسایه دست راستی ودست چپی و حتی مادر خودم بفهمه که این ها من در آوردی بوده!!!!!! خدایا به جوونیم رحم کن و به این شبهای عزیز  ازت میخوام مهر این پلو خورشت رو تو دل این مرد بنداز!!!!!!! مگه چقدر  میشه غذای نونی خورد و تو تنهایی  شبهای بی پلویی!!!!! اشک ریخت!!!!؟ میفهمی خدا جان!!! میفهمی؟!! آره انگار یه صداهایی داره میاد.پس رسید بهت دعاهام؟!!!آمینش با خودت!!!

آهای بچه!!!!! تو هم نیشت رو ببند و به جاش اون دستای  کج و کوله ات رو ببر بالا و بگو آمین!!!!! ازت کم نمیشه که!!!!  واقعا که!!

اینایی که دارین میبینین رو یه زن نگون بختی!!!  درست کرده  که از کله صبح تا ساعت 7 شب سرکار بوده و الاغ گازش گرفته از زور حماقت!! و در اوج ناباوری خودش  درحالیکه فقط  پودر ازش باقی مونده سر راهش یه دسته ریحون و جعفری تازه و سبزی آش  خریده با فلفل و از این دست قرتی بازیها!! و اومده خونه و تالاپی روی  تخت افتاده و بعد که شوهر خود شیرینش  یکم قربون صدقه اش شده و گفته تو بخواب شام مهم نیست!!! باز اون الاغه بود که چند خط قبلش  اون خانومه رو گاز گرفته بود دوباره عر عر کنان سر و کله اش پیدا شد و این بار خانوم با میل و رغبت و بدون اینکه کمی استراحت کنه بلند شد و از تو کیفش چند تا کاغذ در آورد  و گذاشت رو اپن!! دستور غذایی بود از   مطبخ خاله خانوم عزیز  در مورد نحوه درست کردن کباب فلفلی و این خانوم چون هیچ چیزیش به آدم نمیره  باز اومد دستور  خاله خانوم رو یکم انگولک کرد و شد آنچه شما میبینید.یعنی مواد و مقداراش رو از اونجا نوشت ولی  روش درست کردنش رو من درآوردی باز انجام داد و بلاخرخ ساعت 12 شب با سلام و صلوات دوباره تالاپی افتاد و خوابید و صبح هم دیر رسید سر کار!!!! هی خناققققققق بگیری زن که آدم بشو نیستی!!!

قبل از سرخ شدن

یه سالاد کلم هم زدم تنگش و جاتون خالی  دو لقمه خوردم و به بقیه اش با حسرت و در حالیکه داداش برادر این دکتر رژیمی رو میجنبوندم نگاه کردم!!!

نوش جان.

این رو دیشب برای شام درست کردم.اگه از ریختش!! خوشتون میاد بگین تا دستورش رو بذارم.یه جور نونه که داخلش  مواد گوشتی داره و بی شرف خیلی خوشمزه شده بود.علی هم عاشق بزک دوزک!!!! روش شده بود.بچمون ذوق کرده بود زنش  هنر مند!!!!!!!!!شده.

اومممم!!!!

اضافه شد:

واییییی چقدر ذوق کردم گفتین عکسام خوب شده...مرسیییییی.اولین تجربه های دیجیتال منه

  این هم دستور غذا: رولت گوشت برای  ۴ نفر :دو تا رولت همین اندازه ای  (بزرگ)

مواد لازم برای خمیر : (اول از همه بگم من درست کردن خمیر  مرگم بود بس که هر دفعه به دست و پنگولم می چسبید ولی این بار انقدر خوب و راحت بود که کف کرده بودم.فقط به مقادیرش توجه کنین.

 

شیر یک لیوان

روغن مایع نصف لیوان

آرد  سه الی  ۴ لیوان(مقدار آرد دقیق نمیتونه باشه چون انقدر باید بعد از لیوان سوم به بعد کم کم آرد بریزین تا خمیر دیگه نچسبه)

تخم مرغ دو عدد

وسط  یه ظرف  گود مثل کاسه . اول تخم مرغ ها رو (سفیده و زرده با هم ) با چنگال خوب میزنیم .بعد یه لیوان شیر رو و سپس نصف لیوان روغن مایع رو اضافه کنین و مواد رو با هم مخلوط کنین.حالا آرد رو الک کنین و کم کم به مایه اضافه کنین و آروم هم بزنین.یه کم انداهزنصف قاشق  چایخوری نمک داشتیم که اونم میریزین و انقدر آرد رو اضافه میکنین و با دست قاطی میکنین  که خمیر خودش رو میکنه از  ظرف و به دست نمیچسبه.حالا یکساعت خمیر رو میذارین داخل پلاستیک فریزر تا عمل بیاد وبه قول معروف به خمیر استراحت میدین.ریختن کمی ارد داخل پلاستیک  برای نچسبیدن خمیر به پلاستیک یادتون نره.

در این فاصله مواد داخل رولت رو درست میکنیم.

مواد لازم برای داخل رولت:

 گوشت چرخ کرده یه بسته!!

پیاز خلال شده و سرخ شده   دو سه قاشق  غذاخوری

نمک و فلفل و ادویه و کمی  آویشن برای خوش عطری غذا   به مقدار کافی

جعفری خرد شده دو قاشق  غذاخوری

نخود فرنگی پخته---- قارچ خرد شده---- هویج پخته مکعبی--- سیب زمینی  مکعبی سرخ شده  و خلاصه هر چی که رنگاوارنگ و همشکل و همسایز باشه برای قر و فر  غذا در صورت تمایل استفاده کنین.

رب  دو قاشق غذاخوری

روغن  به اندارزه کافی ( من نمیدونم کم کصرفین یا چرب و چیلی.این غذا که عکسش رو میبینین یه پیمانه قد استکان  کوچولو روغن توش بود.

پنیر پیتزا  به میزان لازم!!

 طرز تهیه:

روغن رو داغ میکنیم و  گوشت چرخ کرده رو توش تفت میدیم.بعد یه سیر  تازه متوسط رو داخل تابه  رنده میکنیم تا با گوشت ها قاطی شه و خوشمزه کنه غذا رو.حالا  به ترتیب ( ترتیب من نه رو اصول اشپزی!!!!!) هویج -نخود فرنگی- نصفی از سیب زمینی های  کوچولوی  سرخ کرده   و در آخر قارج رو اضافه کینن تا مواد کمی  تفت بخورن. حالا جعفری خرد شده  رو میریزیم و سپس رب رو تو مقدار کمی آب جوش  حل کرده و به مایه گوشتی اضافه کرده و بعد در آخر کار ادویه و آویشن و نمک و اینا رو اضافه  میکنیم و میذاریم مواد به روغن بیفتن.این مایه  گوشتی  باید کاملا سرد بشه  چون خمیرتون رو خراب مبکنه و نازک و شکننده میشه و شکم رولتتون میترکه!!!!

خمیر رو که خوب  استراحت کرده!! روی  تخته یه صورت مستطیل باز میکنیم و قطرش هم تقریبا یه سانت دو سانتی باشه.بعد روش رو سس  قرمز تند میمالیم و پنیر پیتزا  میپاشیم تا مواد گوشتی به خمیر بچسبه.اونوقت مایه گوشتی رو کاملا روی خمیر  ریخته و دوباره روش  کمی  جعفری تازه و پنیر پیتزا میریزیم و آهسته دو لبه خمیر رو روی هم میاریم و قسمت اتصال رو خوب  صاف میکنیم. حالا با برس  کمی  زرده تخم مرغ که من زعفرون آب کرده هم بهش  زده بودم روی  خمیر رولت می مالیم و بعد  کمی سیاه  دونه  یا کنجد روش میریزیم و میذاریم داخل فری که از قبل گرم شده 20 دقیقه بمونه.طبقه وسط.من خودم اینو داخل آون توستر گذاشتم به مدت 25 دقیقه و اول حرارت از بالا و پایین و بعد فقط از بالا حرارت و گریل بهش دادم.

 تزیین این رولت جینگیلی!!!

برای  دورش من سیب زمینی خام رو حلقه حلقه کردم و با قالب های شیرینی  نخودی( یا هر شکلی که شما دارین )قالب زدم و سیب زمینی ها رو که قلبی شکل بودن این جا رو توی روغن داغ سرخ کردم و دور ظرف گذاشتم.جعفری و هویج خلالی و سیب زمینی کوچیک گرد رو هم دور و روش ریختم و البته اون یکی رولتم رو با سس قرمز روش  حلقه های  متصل به هم درست کردم و دوباره سایه سفید با سس مایونز دادم بهش.نمیدونم واضح گفتم یا نه؟ عکس اون یکی رو الان ندارم.بعد هم  دورچین چیپس و لیموی  برش داده بذارین کنارش.

نوش جونتون.