X
تبلیغات
رایتل

  

۱-بهمن بر میگردم ..بعد از سالگرد سپهر ...تو قدرت کائنات غوطه ورم  این روزها ..بهتون میگم ...میام به زودی ..مراقب خودتون باشید .   

 

۲- به یک  عده جواب  کامنتشون رو دادم . برای وقتی بود  که فرصت داشتم و  همون جا جوابش رو نوشته بودم تا بعدا تایید بشه . تبعیض تصور نشه یک وقت بچه ها ... 

 

۳- دوستانی که کامنت خصوصی  دادند لطفا به من ایمیل بدن و یک توضیحاتی بدن به من تا در  مورد  سوالشون  با هم حرف بزنیم .آدرس تنها نذارید اینجا .

 

 

سلامممممممممم 

   یک چند روزی به خودم استراحت دادم بین کلاس  ورزشم  .یعنی شما که غریبه نیستید   منتظرم همسری شهریه اش رو بده منم بدو بدو کنم برم ثبت نام کنم . خودم دارم ها!! ولی  نمی خوام همش از  خودم بدم این کلاسه رو . ایشون هم ذینفع هستنددیگه!! مگه نه؟!! خلاصه دیروز  شاد و شنگول از  اداره اومدم بیرون و رفتم طرف خونه. تو راه فکر  کردم به روز  جمعه که پسرک رو برده بودیم سرزمین عجایب  . بعد این همسری  کلی برای پسرک بلیط بازی گرفت و  پسرک و پسرعموش رو یک ناهار خوشمزه مهمون کرد و  شب هم باز یک پارک سرپوشیده  بازی  دیگه رفتیم و  خلاصه اون روز  روز  این بچه بود فقط .قربونش بشه مامان.  بعد من تو  مرکز  خرید بهش گفتم عزیزم . پنکیک  من تموم شده بریم بخریم .خب یک اخلاقی هم دارم اینه که این جور  چیزها رو زیاد نمی خرم و باید  اندازه یک وعده!!  تهش  مونده باشه که من به فکر بی افتم یکی  دیگه بخرم .هم زمان همین صمیم  ممکنه سه تا پنکک نو هم داشته باشه که حس  کنه خیلی عاشقشون نیست و  دوست نداره اونا رو بزنه به صورتش و در ظاهر میگه رو صورورتم نمیشینه خوب!! ..یعنی باید  حس  عاشقی  داشته باشم من به این  یک قلم تا ازش استفاده کنم .خلاصه کارت همسری رو گرفتم و رفتم توی یک فروشگاه ارایشی و به نظرم قیمت هاش  خیلی بالا اومد .خب راستش من سی چهل تومن  تا حالا برای  یک پنکک ندادم . بعد دلم سوخت به حال همسری و گفتم آخی ..حالا بذار بعدا بخرم . گناه داره همه پولاش  تموم میشه!!! بعد تا شب  هی این  برای پسرک خرج کرد هی  من  چشمام گرد شد که من چجوری محاسبه کرده بودم آخه  موقع خرید  مگه!!!؟  عادتی  هم که داریم  از هم نمی پرسیم چقدر  پول داری . من هر وقت بخوام حتی برای خونه چیزی بخرم میگم امکانش  هست اینا رو بخریم الان ؟  خب  زشته که کاری کنم که  همسری  خجالت بکشه . خلاصه ناراحت نشدم  اون روز  اما یک حسی  ته دلم اومد که دختر! تو چرا خودت رو اولویت دوم بعد از تفریح بچه گذاشتی ؟ مگه خریدت ضروری نبود ؟  

 

دیروز موقع برگشت به خونه رفتم توی  یک فروشگاه تا لای  این قفسه ها بچرخم و دلم باز شه و یک ایده ای برای شام بیاد توی ذهنم . بعد یکهو یک  فروشگاه ارایشی هم دیدم .رفتم تو  و پرسیدم پنکک چی دارید ؟ خب قیمت هاش بالا بود و گفتم اگه میشه رنج پایین تر  بگید چه  انتخاب هایی دارم ؟ بعد یک نفر از  ته دلم صدا زد  پیس ..پیس ..صمیم !  با توام !  بهش  میگم جانم ؟  میگه جمعه ..جمعه ...خنده ام گرفت ..به خانمه گفتم میشه همون قبلی ها رو دوباره ببینم ؟  گل از گلش شکفت ..نتیجه مشورت با صمیم درونم شد  یک پنکک ...یک کرم پودر ..یک رژ گونه مرواریدی ( من بهش  میگم قلقلی) که خیلی وقت بود دوست داشتم از اینام داشته باشم ...دو تا رژ لب و تمام ..یک کارت  داشتم که بهم جایزه داده بودند . با اون پرداخت کردم و  اومدم خونه . تو راه هی در کیفم رو باز  میکردم هی به اینا نگاه میکردم ..اصلا یه وضعی بود ...خوشحال بود صمیم  درونم . خلاصه رسیده خونه دیدم پدر پسر  خواب  هستند . من هم  رفتم حمام و بعد  اومدم و موهام رو خوشگل کردم و  با لوازم جدیدم  آرایش کردم ... البته یکی از رژها قرار بود رنگش کالباسی باشه که خیلی به من میاد ولی خیلی  شبیه تسترش  نبود .و  البته از این رنگ هم خوشم اومد خیلی ... بعد دیدم اینا  خوابند نمیشه چراغ رو روشن کنم .رفتم تو اتاق  کار همسری و به آینه نگاه کردم ..وای  چقدر  این خانمه زیبا شده بود . سرم رو یک وری  گرفتم ..موهام رو ریختم یک طرفی ..بعد با گیره جمع کردم ..بعد به چشمام حالت دادم ..خندیدیم ..جدی شدم . نیم رخ ..سه رخ ..تمام رخ واستادم ..خدای من چقدر  بهم می اومد  این تناژ رنگ جدید ...اصلا  کاملا جوون تر شده بودم ... از این مدل ارایش ها که به چشم نمیاد در  نگاه اول و صورت رو کاملا طبیعی و بسیار زیبا و صاف  نشون میده ... به خودم گفتم آفرین عزیز دلم ..آفرین ..اینا از  کی  منتظر  تو بودند و تو خودت روشایسته نمیدیدی و حالا ببین چقدر خوب شد اینا  رو خریدی  و دلت هم اومد !!  داشته باشید که همسری  متوجه نشد  من رنگ ارایشم عوض شده فقط  میگفت چقدر بامزه شدی امروز !!!خلاصه شب به  همسری  گفتم تو  همین هفته به کارتم واریز میکنی ؟ خرید ضروری دارم ...پنکک....  یک چششششششششششششم بلند بالا هم شنیدم و  باز صمیم  ته دلم برام  یک اوکی انگشتی فرستاد ! دیشب هم شام دلتون هوش نکنه  زرشک پلو با مرغ  مدل همسری رو درست کردم . مرغ رو با پیازهایی که مامان  خلالی و خشک کرده و خدا خیر دنیا و آخرت بهش بده که من رو از پیازداغ درست کردن راحت کرد   و کمی  هویج و نمک و فلفل سیاه و  زغفرون و دو حبه سیر گذاشتم رو گاز و بعد که  کلا آبش کشیده شد و  طلایی شد رنگ مرغه  اونو تیکه تیکه کردم و با زرشک و  کره و دوباره زعفرون اب کرده سرخ کردم و   پلو رو هم کمی زعفرونی  کردم و اینا رو لابلاش ریختم موقع سرو . یعنی  خیلی  خوشگل میشه قیافش و  همسری میخوره و نمیگه سیرم ..مرسی ..میل ندارم ..جای همگی  خالی  کلا خوشمزه شد و من به دو قاشق  بسنده کردم چون عصرش اش رشته مامان جانم رو میل کرده بودم و کافی بود دیگه . تازه سر کار هم سه تا شیرینی  گنده خورده بودم !! کلا تا مدت ها دور و برش  پر نمی زنم ..وجدان خوش تیپیم هم اصلا ناراحت نشد . تازه روی  ترازو هم رفتم و  عدد کمتر از دیروز رو دیدم بال بال زدم اون بالا!   

کلا این خریدها یاد آوری کرد بهم که دست به اندازه های خودم نزنم ...من لایق باکیفیت ترین و بهترن چیزهام در  زندگیم ...  

 ادامه مطلب  هم داریم ها

 

ادامه مطلب ...

 

آخییییییییییییش!! بلاخره کامنت های  صندلی داغ رو جواب  دادم ..یک جاهایی  دیگه اشکم از ناتوانی  در تایپ بیشتر!! در  امده بود . باور  کنید بعضی سوالات  روزها فکرم رو درگیر  میکرد ..بعضی هاش  منو  می خندوند و بعضی هاش  اشکم رو در  میاورد ..تجربه سخت و جالبی بود . ممنونم از  اونایی که شرکت کردند و  محبتشون رو بهم  رسوندند . دلم میخواد بدونید ریسک بزرگی کردم ولی  دوست داشتم .این همه آدم این همه سال و مدت میان اینجا و میخونن و  بهم اعتماد و امید و  شادی و عشق  میدن ..بعد  من یک کار  کوچیکی باید  میکردم  دیگه ..من واقعا همتون رو دوست دارم ... از  ته دلم و برای  همه تون ارزوی آرامش و خوشبختی دارم .   

 

بعضی  سوالات  رو از همسرم می پرسیدم .می گفتم نظر تو چیه ؟ تو همین همین طور  فکر میکنی ؟ بعضی سوالات رو که بهش  می گفتم چشماش برق میزد ..در مورد زن دوم گرفتن و اینا کلا مرده بود از خنده و  کنجکاو که من چی  میخوام بنویسم بلاخره!!! عجب رویی داره به خدا !! 

 

  هفته قبل روزهای شلوغی داشت. خیلی  خلاصه وار بگم که دو تا مهمونی شب  یلدا داشتم .شب  اول  خونواده خودم بودند که تولد  مامان بود و شب بعد  خونواده همسری با دوست خونوادگیشون که از شهر دیگه اومده بودند و  من هم دعوتشون کردم . دلم می خواست  راحت باشیم .البته شب  دوم به اصرار پدر شوهرم  بابا و مامان دوباره اومدند و خیلی  خوش  گذشت .سفره ترمه انداخته بودم و اولین بار  خودم هندونه رو تزیین کردم (هفت وهشتی!! چشم نخورم!) انقدر  خوشگل شده بود .  همش  میگفتم بچه دست نزنی  ها خراب  بشن این  ها  بذار  مهمون ها بیان بعد با هم بخوریمشون!! پسرک هم وقتی آقای سرهنگ میخواست  یک چیزی برداره و  بخوره رفت جلوش  گفت  نه عمو! مامانم گفته دست نزنین !! خراب  میشن ..بعدا بخوریم با هم!!!  واییییییییییییییی  که اینا از خنده افتاده بودن رو سفره من هم داشتم حس و حال لبوهای  پخته رو تجربه میکردم ...از  دست این بچه!! دیگه دلتون نخواد  میوه و شیرینی و انار و کیک صمیم پز و لبو و باقالی  پخته و  آجیل( در  واقع تخمه چون خواستم خیلی  شلوغ نشه دیگه)  و  عناب و میوه های  خشک شده و اینا .بعد شمع های  سه تایی سفید با کتاب  حافظ  عزیزم که دوست مهربونم سال های  دانشجویی بهم داده بود داشتیم امسال  ...یک شال حریر صورتی خیلی  دراز  هم داشتم که مامان از یک سفرش  اورده بود و  یک بار هم سرم نکرده بودم فکر کنم بشه به جای  لوله ماشین آتیش نشانی ازش استفاده کرد اگه روش  پلاستیک بدوزم!! اون رو هم به جای  تزیین مثلا انداختم کناره های سفره ..خیلی  خوششون اومده بود . مامان جون میگفت این خانوم سرهنگ انقدرررررررر  از  هنرت تعریف کرد و شوهرش هم گفته صمیم کلا اخلاقش  بیست بیسته!!  منم گفتم شما لطف دارید ...معلومه خدا  خیلی دوست داشته شما و پدر  جون رو . بعد هم کر و کر  خندیدم!!! جنبه هم خوب  چیزی  هست ها!!  

شام هم دیگه گفتم مخارج باید کنترل بشن .برای  همین یک خورشت قیمه درست کردم با مرغ ..یعنی  اگه امتحان نکردین  حتما درست کنید .به حدی  مزه و عطرش رو دوست داشتند همه  که من مردم از  خوشحالی . گفتند  قیمه امام  حسینی  شده!! تازه برای  ۱۳ نفر  من حتی یک دونه مرغ کامل رو هم استفاده نکردم ولی   توی  غذا  کم نبود اصلا  .(  الان یک عده دارن  اوه  اوه چه خسیس  میگن!! مرسی .ولی  جان خودم خیلی  هم اندازه بود ! و مقرون به صرفه تر )  خب من  هر بخش رون  رو دو تیکه کردم.پاچین ها رو چاقالو  بریدم ..سینه  رو مکعب های  متوسط بزرگ   خورد کردم . اصلا هم کم نیومد . جاری  جونم هم لازانیا درست کرده بود  این هوا !! برنج ها رو هم با اب  لبو و  زعفرون خوشگلاسیون کردم با هم و  خلاصه شب  صمیمی و گرمی بود . ریخت و پاش  هم نشد . غذا هم خیلی  اضافه نیومد . نصف میوه ها و انارها  و شیرینی ها رو هم تو  ظرف گذاشتم به جاری  جونم هم دادم .    

 

مهمونی من ساده بود . بذار بنویسم تا هم دور  هم بخندیم هم یادم باشه بعدها  که اون شب  چکار  کردم ..لبو  ۵۰۰۰ تومن!  آجیل (تخمه بگو تو ) فکر نکنم ۱۵ تومن شد   البته من مغز بادوم و اینا  هم خودم  داشتم که  قاطیش  کرده بودم .  میوه های  خشک شده رو دوستم بهمون داده بود . به  میس  ..بعد  هندونه رو مامانم خریده بود برام . نمیدونم چقدر .. میوه ها فکر نکنم کلا  ۲۰ تومن  شد .باقالی  با پوست رو داشتم از قبل .  مرغ شد  ۱۴ تومن  و برنج هم دو کیلو کلا گرفتم   که کیلویی  حدودا ۴۰۰۰ تومن شد . خب  به معنی  واقعی  اون شب  خوب بود . دور  هم فال حافظ گرفتیم و خوندیم و  خندیدیم  و  بچه ها بازی  کردند و  بزرگترها تعریفی  هاشون رو گفتند و  منم خوشحال بودم که این همه آدم مهربون توی خونه ما  جمع شده اند ...کیک من رو خوردند و گفتند چقدر  نرم و خوشمزه و  معطر  هست  و این ادم های  ساده ومهربون اون شب  تمام دل من رو لبریز  کردند از  خوشبختی . همه ی ظرف ها رو خواهر  همسری  گلم شست و  جاری  جون مرتب کرد و جناب سرهنگ همه ی سفره رو جمع کرد و  مرتب  شد همه جا و  قول دادن سال بعد هم انشالله اگر زنده بودم بیان خونه ما و  شب بخیر و خداحافظی و  یک یلدای گرم گذشت....یک وقتایی بود که من خجالت می کشیدیم اینا رو بنویسم ..ولی  الان میگم نه ..اینا هنر توست صمیم ..چرا باید  خجالت بکشی که چند صد هزار تومن خرج نکردی  و  غذا بیرون نریختی و اسراف  نشد و  تیکه بهت نگفتن و حرص نخوردی و  میزت شاهانه نبود و مهمونات روی  زمین به پشتی  تکیه دادند و  سفره زیبای  یلدا جلوشون بود و همه چیز  در  دسترسشون ؟ مگه خجالت داره اینا ؟  خوشحالم این قدر  بزرگ شدم که اینا دیگه برام مایه خجالت نیست ...  

 

از تولد مامان بگم که چقدر  مسخره بازی  کردیم و خندیدیم ..روی یک سینی  بزرگ جانماز  ترمه ام رو انداختیم و روش  کادوهای  مامان رو  که خوشگل و با سلیقه کادو کرده بودم گذاشتیم ..چاقوش رو تزیین کردم و  ربان زدم!! بعد  سهیل همه رو گذاشت روی  کله اش و با اون شکم گنده اش  قر  می داد و من هم مثلا سورنا و نی و فلوت میزدم و  اومدیم از  اتاق بیرون .مامان و بابا بالای سفره به پشتی  تکیه داده بودند ..مامان یکهو  چشماش یک برقی زد ..تموم وجودش شد خنده .گفتیم برای  عروس  خانوم  شب  چله ای  آوردیم!!! بعد  خانم سهیل قر ریزون!! اومد و  یک انگشتر  زپرتی  بدلی رو  آورد داد  دست بابام گفت حلقه روبکنید  دست عروس  تا بله رو بگن!!  تا بابا اومد بکنه دستش  همه جیغ زدیم نهههههههههههه ..محرم نشدید که!!  خدا مرگم!! بعد  سهیل مثلا شیخ شد و خطبه خوند و مامان  که داشت غش میکرد از  خنده گفت قبلت و بابا هم نامرد یک ماچ  محکم  کرد و  ما هم وووووییییی ..چه کارا !!  گفتیم و  رسید نوبت مثلا رقص چاقو!!  این سهیل  شکمش رو قر  میداد  ما مثل  نرده های  اداره ثبت ا حوال  هر  کدوم یک طرف  غش  میکردیم ...بلاخره چاقو رو داد به مامان و کیک رو برش مامانم و  ۵۷ سالگی رو به سلامتی رد کرد  که انشالله سایه همه مامان باباها روی  سر  ماها باشه .شام هم جوجه کباب داشتیم .کادوهای  مامانم هم یک مانتوی  بافت با یقه خز (خیلی شکل پالتو بود ولی قیمت باقلوا!! خودم انقدر  گشتم تا انتخابش کردم) ..یک شال ترک خیلی گرم خوشگل بزرگ  و دستکش و  اینا دیگه .  قبل از  شروع تولد ُ یک جا  پسرک داشت عربی میرقصید و این شونه هاش رو میلرزوند و خودش رو به عقب خم میکرد و  می نشست و  قر می داد ..بعد  مامان فقط به روبرو خیره شده بود و  پلک نمیزد و  من بغضم رو به زور  قورت می دادم و سهیل و صبا هر کدوم  خودشون رو یک جایی گم کردند ..باورم نمی شد پسرکم اینقدر  شبیه برادرم باشه کارهاش ..رقص برادرم تو عروسی ما ..حرکت شونه هاش ..سپهر هم دقیقا همین طوری  می رقصید ..و پسرک نه دایی رو دیده بود و نه فیلم رو ..و  شده بود  تکه ای  از سپهر که خدا به ما برگردونده بود تا این همه دلتنگش نباشیم ..خنده های بعدش و ادا بازی های ما  برای  این بود که مامان از اون حال و هوا دربیاد  و شبی بدون غصه باشه شروع زمستون سردش .  

 خدا رو شکر  می کنم برای داشتن این آدم ها  کنارم . مثل همه ی  خونواده ها دلخوری هایی بین ما پیش میاد .دلگیر  میشیم..قهر  می کنیم . اشتی  می کنیم ولی حرمت هم رو داریم .واقعا میگن پدر و مادرها ستون خونواده اند راست گفته اند . من بری  شادی روح همه مامان باباهایی که نیستند دعا می کنم. دعاهای  اون ها هم همیشه همراه بچه هاشون هست .مطمئن باشید .  

این هفته هم بسیار خوب و خاص بود . همسری ماساژ رو خوب بلده و دو شب  پشت سر هم  به مدت یک ساعت تمام پشتم رو از سر تا نوک انگشت پا از روی  اصول  ماساژ داد . اونقدر  خوب بود که وسطش  خوابم برد و اصلا نفهمیدم کی پسرک رو خوابونده. بهش  گفتم من چند دقیقه خوابم برد ؟میخنده و آروم میگه یک ساعت کامل خواب بودی  صمیم جان ..خدای من یعنی یکساعت اون داشته کف پا و ساق من رو ماساژ می داده ومن اصلا نفهمیدم..منی که انگشت بهم بخوره بیدار میشم ...کجا بودم ؟ واقعا انگار عمیق تر  از  خواب عادی بوده .این کارهاش و توجه هاش  خیلی برام ارزش داره . جالبه دو تا گره یکی روی ستون فقرات و یکی نزدیک گردنم بود که برطرف شد .وقتی دست می کشید من هم حس کردم این ها گره رو انگار و به راحتی  برطرف شد . صبح به حدی شارژ بودم که توتاریکی ها بیدار شدم و نشستم روی  تخت و بهش نگاه کردم ..با همه قلبم میدونستم من این مرد رو خیلی دوست دارم .. 

پ.ن. 

همسری دستش رو آغشته به روغن زیتون معطر کرد و هنوز چند  دقیقه نگذشته بود پسرک گفت بابایی ؟ روغن  زدی به مامانی  جون بعد بهش فلفل هم بزن با هم بخوریمش!!! ( فکر کن انگار  تو قبیله آدم خورها بزرگ شده این بچه!!) من دهن اینقدر باز و بابایی  جونش  هم نیشش باز تا ته حلقش!!!) کلا جز افتخار به این بچه چه گل دیگه ای  میشه به سر گرفت به نظر شما!!!؟ قوه تخیلت تو حلقم  بچه !!