X
تبلیغات
رایتل

 

امروز یک نامه داشتم از  دوستی  عزیز..آنقدر  عزیز که خواندنش دقیقه های زیادی طول کشید...روی  کلمات مکث  می کردم.بر میگشتم و دوباره با چشم هایم میر فتم داخل کلمات و می نوشیدم حس ناب  پشت آن ها را.چقدر خوب است آدم  یکی را داشته باشد  تاوقتی از او می خواند..وقتی  او را می خواند..گرم شود گونه هایش و بلرزد دلش ...چقدر  من این دوستی های  صادقانه را ..آن طور که تو را برای  خودت می خواهند..برای  صمیم بودنت..برای تک تک حرف هایی که به هم زده اید و مثل شکوفه عطرآگین کرده فضایتان را ..چقدر  من این دوستی  ها را ..این دوست ها را دوست دارم...

مامان این چند روز  نگران بود..یک حس  بدی  داشت..چشم هایش  اذیتش  می کردند و دکتر  هم چند ماه پیش گفته بود – چه احمقانه هم به خود مریض  گفته بود- که آب  سیاه دارد و احتمال کم بینایی  و ببینم با عمل درست می شود یا نه..باید چند ماه بعد بیایی تا چک کنم دوباره...مامان می خواست تنهایی برود دکتر .با بابا حرفش شده بود و لجوجانه به او نگفته بود وقت دکتر  دارد و دلش  می خواست در  حس  تنهایی و بی  کسی!! غرق  کند خودش را.کاملا با این حسش آشنا شده ام دیگر.یعنی  وقتی  دلش  بخواهد برای  خودش  می تواند دور  از  جان مراسم خاکسپاری هم برگزار  کند و به هیچ کداممان هم نگوید. خلاصه  با صبا هماهنگ کردیم و در  اقدامی غافلگیرانه گفتیم هر  دو تا با تو می آییم و یونا خان هم که در بست در  خدمت مامانی مهربانش  خواهد بود. حس  کردم خنده توی  چشم هایش  دوید ...صدایش  پر غرور شد وقتی  گفتم با علی  می اییم دنبالت با هم برویم..ببینید اگر  مادر  من را بشناسید می فهمید این کار  خیلی به او حال داده است. چون او فوق  تصور آدم است یعنی  استقلال دارد در  عمل در  حد خدا..یک لحظه هم معطل و لنگ کسی  نمی ماند و به قول خودش  به کسی  رو نمی اندازد .. همیشه هم کارهایش را تنهایی و  مستقل انجام می دهد و هر  چه می گوییم حداقل بگذار به بابا بگوییم مثلا چه دردی  داری  می گوید که چه؟ می خواهد چکار  کند؟ خودم از پسش بر  می  ایم..خلاصه هیات همراه رفتیم  دکتر و من انقدررررررررر عاشق  این دکتر  اصفهانی  شیک و خوشگل ومهربان شدم که یادم رفت خود ایشان دفعه قبل این افاضات را فرموده اند و جالب  اینکه خودش هم یادش  نبود و تعجب کرد  چه کسی   این حرف ها را به این خانم محترم زده است!!! انقدر  خوشحال  شدیم وقتی  دکتر  گفت چشم های مامان  خیلی هم سالم اند و هیچ اثری از  ناراحتی  ندارند و با یک قطره مورد برطرف  می شود..مامان اشک توی  چشمش  حلقه زده بود از  خوشحالی و می گفت از  خدا خواسته تا اخر  عمر چشم ها بهش  وفادار بمانند...بعد این مامان گفت برویم مهمان من باشید ..اول از  همه کلی  بالش لایکوی  خوشگل برای  صبا خرید و به من هم اصرار که تو هم چیزی بگو برایت بخرم. خب من خیلی  چیزها دلم میخواهد ولی   نگفتم چون به نظرم  زشت بود که زود نقد کنم بعضی  چیزها را!! خلاصه  پسرک از  این مغازه به آن مغازه می رفت و با همه دوست شده بود و من هم دنبالش  می دویدم و دسته دسته موهایم را می کندم از  حرص! مشکل بعدی  این یقه مانتو من بود که صبا از بس  تذکر داد کشت من را ..یعنی  لباسم خیلی

یقه باز بود و مانتو هم کلا یقه مقه نداشت و وقتی  یونا را بغل میکردم از  آن بالا شست پایم هم دیده می شد...البته به گفته خواهرم وگرنه یکی دو وجب  بیشتر  نبود جان خودم..بعد رفتیم یک جا و من جو گیر شدم و گفتم  مامان..یک چیزی بگویم برایم میخری؟ مامان هم با خوشحالی  گفت  اره عزیزم..چی  میخوای ؟ زود بگو..من هم یک مهر  چاق و گنده  پانصد تومانی برای  علی برداشتم  تا موقع سجده خوب  حال کند و مثل من که عرق از  سر رورویم میریزد با این مهرهای  کوچک نیم سانتی او بتواند کمی  نزدیک تر شود به خدا...حالا وسط  مغازه پسرک گیر  داده که همین جا باید  نماز  بخواند..یعنی  فکر  کن روی آنهمه خاک کف  مغازه ایشان خم شدند و سر  مبارک را روی  مهر گذاشتند  یک دور  هم زبان را روی  خاک ها مالیدند  و رضایت دادند برویم بیرون..بعد من گفتم برویم از  داروخانه  من چیزی  لازم دارم..مامان همچین نگاه کرد که من زود گفتم بابا منظورم شیشه برای مهد یونا ست!! واقعا هم شیشه میخواستم جان خودم. این دکتر داروخانه آنقدر اسلو موشن بود و صدایش  از  ته جعبه ها به گوش  می رسید که من گفتم ولش  کن برویم و باز  مامان چپ چپ نگاه میکند که خودتی!!! ای بابا انگار آدم نمی تواند شیشه شیر بخرد و بعد منصرف شود...

بعد مامان گفت برویم شام مهمان  من و جایتان خالی یک کباب  خوشمزه  نوش جان کردیم و پسرک آنقدر  ماست خورد که اگر  تکانش  می دادی  دوغ  آبعلی  می شد!! خلاصه شب  خوبی بود و خوب تر  این که مامان گفت وقتی  شماها  زنگ زدید گفتید می آیید بابا با تعجب  پرسیده جایی  میخواهید بروید   ؟ و مامان باد به گلو انداخته و با بی اعتنایی گفته بعععله!! دخترهایم می خواهند بیایند دنبالم من را ببرند دکتر!!( حالا همیشه این جور کارهای  ما را هم او انجام می دهد ها!!)  تا تنها نباشم و در  حد فوق  تصور  بابا را جزانده است به قول خودش!! آقا هم  گفته اتفاقا من هم می خواهم بروم بیرون و نیستم و سریع لباس  پوشیده و زودتر از  ماما ن رفته بیرون تا کم نیاورد!!! جدا این ها خیلی با مزه  هم را خیط  می کنند ..من که خیلی  حال می کنم.!! تازه شب  دوتایی برای  همدیگر شام خریده اند تا تنهایی  چیزی  نخورده باشند..این جایش را بیشتر  حال کردم وقتی  شنیدم..

امشب- در  این شب یلدایی-   ..دعا می کنم  هیچ کدامتان تنهایی و در سکوت دانه انار به دهان نگذارید..امشب  دعا می کنم هیچ کس  تنهایی  برای  خودش  فال حافظ  نگیرد ..امشب  کام همه  شیرین باشد و  گام همه محکم و  دست های  همه بخشنده و مهربان...یادتان نرود امشب  همسرتان را در آغوش  بگیرید و به اوبگویید  زمستان های  زندگی با حضور  او گرم می  شوند و شب های بلند با  گرمی  نوازش هایش  زود صبح می شوند...

و اگر کسی  در  زندگی  شما نیست  از  خدا تشکر  کنید که خوشبختی  از شما فاصله نگرفته است و هنوز  مجردید!!!!!  

راننده آزانسی که من رو هر روز میبره مشکلی براش  پیش اومده و به جای  خودش یک نفر دیگه رو فرستاد.در اصل ایشون خودش رییس  اژانس  هست و تا برطرف شدن گرفتاریش  چند بار راننده عوض شد.یک روز ظهر یک اقای  معقول و مودب  اومد دنبالم و راه افتادیم.بعد من بهش  گفتم اگر  ممکنه شماره تون رو بدین من داشته باشم...هنوز حرفم تموم نشده بود که بنده خدا هول شد و هی  دستش رو روی فرمون  اینور  او نور  کرد و برگشت و لبخند  ملیح!! زد  و شماره اش رو داد و آخرش  هم اضافه کرد: انشالله بیشتر  آشنا بشیم با هم!!!!! مععععععععععععع! منو میگی ! یعنی مونده بودم آخه اینهمه ندید بدید!! آخه با این سن و سال هنوز یعنی  کسی  برای  کار شماره اش رو نخواسته؟ خیلی  خونسرد اضافه کردم من شماره  شما رو سیومیکنم تا اگر برنامه ام  تغییر کرد بهتون اطلاع بدم  تا معطل  نشین خیلی .. بعد گفت پس من هم داشته باشم شماره شما رو!! منم جدی  گفتم لازم نیست. موردی بود به آزانس  بگید با من تماس  میگیرن و تاکید  کردم آقای  فلانی ( رییس ) خودشون تلفن من رو دارن و فکر  کنم به زودی  مشکلشون بطرف  میشه و تشریف  میارن. آی  قیافه اش  دیدنی  شد..یعنی  شرمنده شد  در  حد لبو شب یلدا...فهمید حرفش  چقدر بیجا بوده و  احساس  خطر  کرد..یعنی  تا خود مقصد  یک کلام دیگه حرف  نزد و کلی  هم موقع خداحافظی  با احترام و نگاه رو به پایین من رو بدرقه کرد!!! خدایا چند کیلو جنبه لطفا!!  

من خوشبختانه  تا حالا  یادم نمیاد مورد  سماجت یا مزاحمت  تلفنی  کسی قرار گرفته باشم..یه جورایی  خیلی توی  این چیزها نبودم خودم هم ..مثلا خیلی  کم پیش اومده طرف بخواد شماره بده یا  پشت سرم راه بیفته. خب  میتونه دلایل متفاوتی  داشته باشه.مثلا من اینقدر  زشت  و جواد باشم که حتی  پیرمردهای  بیکار تو افتاب  نشین هم رغبت نکنن دهنشون رو باز  کنن یک چیزی  بگن!!  یا ممکنه  اونام چیزی  گفته باشن ولی  من حواسم نبوده و نشنیدم..و یا مثلا  همیشه فقط  دماغم بیرون بوده از زیر  حجاب که ملت نفهمیدم اون زیر  چیهست که بخوان چیزی بگن یا وقت بذارن برای  درخواست اشنایی...مسلما خانمی هم نیست که انکار کنه وقتی  مثلا حتی در  سن 60 سالگی  مورد  توجه از هر نوع قرار گرفته باشه بدش اومده باشه و بگه واه واه مردم چه پر رو شدن...(البته خداییش  فکر کنم کسی  مثلا  از  اینکه مورد توجه بعضی از  مهندسین ساختمان!! قرار بگیره خوشش  نیاد)همین مامان جون سال گذشته  هفته ای یک بار و با آب و تاب یک  قضیه ای رو تعریف  میکرد  که شب بوده و یک پرایده!! هی مزاحمش  می شده که خانم بیا سوار شو دیگه ..و اون بنده خدا گفته با من هستی؟  اونم گفته آره مادر!! بیا یه دوری بزنیم با هم...و قتی  تعریف  میکرد که این مردها انگار سن و سال حالیشون نیست  و من میگفتم وا! مامان جون! مگه شما سن و سالی دارین یا چیزی از  این دخترها کم دارین!!!!!!خب  خواستنی  هستیید دیگه!! آنقدر  خوشحال شد و منو با یک دنیا عشق و محبت بغل کرد و محبت کرد و فرداش برامون ناهار  اورد  و پس فرداش  باز دعوتمون کرد که حد نداره!!!! میبینید؟ یعنی  توی  این سن و سال هم  براشون..برامون..جالبه.

من خیلی برام مهمه که اگر  بتونم با یک جمله..یک حرف  خوب  یا یک تعریف  کسی رو خوشحال کنم حتما انجامش بدم..وقتی  به یک فروشنده میگم خیلی  خوب  و با حوصله پاسخ مشتری ها رو میده و  من خوشحالم از  مغازه اون خرید میکنم و دوباره هم میام و لبخند خوشحالیش رو میبینم یا مثلا وقتی به  گارسون  رستوران میگم چقدر  خوب که زود سفارش ها رو می اره و با دقت روی  میز  میچینه و برای  این دقت ازش  تشکر  میکنم حس  میکنم صورت آدم ها مثل گل باز  میشه ..در  مورد  مامان جون هم انقدر  عاقل هستم که بفهمم تایید شدن افراد  در این سن و سال بهشون روحیه مضاعف  میده – البته نه برای  سوار پراید  هر  کسی شدن ها!!!-  و خوشحالشون میکنه. از اون طرف  وظیفه خودم میدونم اگر  کسی  در کارش ضعفی هست که نمیتونه ببینه یا حواسش  نیست و به ضررش  تموم میشه بهش  بگم.مثلا چند وقت پیش  رفته بودیم یک فست فود..جای  دنج  و تمیز و بسیار  آدم های  مودب و سریعی بودند توی  کار ..خب  امتیاز خوبی به اونجا دادم توی دلم.بعد دیدم کنار  پله های  شیکی که به سمت بالا میرفت این جارو و خاک انداز و اینا رو گذاشتن و یک وصله بسیار بد جور به اطرافش هست. به یه نفر  اشاره کردم بیاد ..اول فکر کرد مشکلی توی غذا بوده و هول کرد بنده خدا..بابت غذای خوب و ادویه بجاش ازش  تشکر کردم و اضافه کردم اجازه میده یک نکته رو بهشون پیشنهاد کنم؟ وقتی شنید  همون جا به سرعت رفت و جای  جاروها و اینا رو عوض کرد و از من تشکر  کرد...علی  هم گفت بلاخره کار خودت روکردی!! بعد هم من خوشحال بودم هم اون اقاهه کلی  تشکر کرد. دو هفته بعد که اونجا رفتم از خنده مرده بودم..جای  جارو همو ن جای سابق بود و  دوباره همون منظره ..ظاهرا آقاهه هم توی فاز فکری من بوده و گفته بذار  دل این خانم رو خوشحال کنم  فکر کنه نظرش برامون  مهم بوده!!! خلاصه که گاهی  اینطوری  ها هم میشه ولی  هر چی باشه بهتر از بی تفاوت بودن به آدم ها و تلاششون برای خوب بودن وخوب  کار کردن هست.و این کار از آدمی  مثل من که کل سیستمش  سیستم تشویقی  هست وراحت میشه موتورهاش رو با این چیزها روشن کرد دور از  ذهن نیست. 

روبروی دریا نشسته بودم..روی یک تخت قدیمی که تار و پود  قالیچه قدیمی رویش  بوی  مطبوع قلیان و صدای  خنده و شوخی آدم ها و شادمانی اشان را هزاران بار  شنیده بود...روبرویم فقط آب بود و آب ..افقی  آبی ...زیر افتابی نه گرم ولی  مطبوع پاییزی ..ساحل بعد از  تعطیلات و هیاهوی آدم های شاد حالا خلوت  و ارام  کنار  دریا دراز  کشیده بود و دست های  هم را گرفته بودند .بوی خوب  جوجه کباب و دودش از پشت سرم در  هوا پیچیده  بود...مردی با شلوارک همراه با سگش  آن طرف تر  ارام روی  ماسه ها راه می رفت و من به حرکات بازیگوشانه سگ و ارامش مرد نگاه  می کردم.خودم را در  آفتاب رها کردم و چشم هایم را بستم..صدای موج ها خستگی این روزهای  شلوغم را با خودش برد و دور و دور تر شد.نسیم خنک ..بوی  زغال آتشی و صداهایی دور که خنده بود و دلم را از خوشی  پر می کرد.. لای  چشم هایم را کمی باز  کردم..با همه توان بینی ام را پر کردم از بوی  دریا و هوای  تازه ...

شپلقققققققق!!! یک چیزی  محکم خورد توی کله ام..و چیزهای  دیگری  ریخت روی  سرم و چشم و دهانم را پر کرد..  ظرف  پلاستیکی  پر از  ماسه که پسرک برای  ابراز علاقه از  پشت سر  روی کله من پاشیده بود و دریا و آرامش و بوی  کباب وهمه چیز را دود کرد و به هوا فرستاد.برگشتم و نگاهش  کردم..آمدم اخم کنم با دیدن دو تا چشم مشکی براق که ماسه ها را نشانم می داد و دهان کوچکی که پر از  ماسه شده بود!! و شکم قلمبه ای که تا نصفه بیرون آمده بود و پاهایی  لخت خنده ام گرفت..بغلش  کردم و گذاشتم خیال ارامش و خیال موج آب باشد برای بعد ها..وقتی که پسرکی  کوچک اینهمه منتظر آغوش من نباشد...

******

این روزها عجیب  گیر داده ام به داشتن لحظه های  شخصی.ساعت یک نیمه شب  وقتی  همه خواب هستند آرام روی  کاناپه دراز  می کشم و پتوی  مسافرتی  سبز و گرم و نرمم رو می اندازم رویم وبه بخاری که از  لیوان قهوره فوری بلند می شود نگاه میکنم و  با اشتیاق  کتاب تازه ا م را می خوانم..موضوعی که تازگی ها برایم جذاب شده است ..زنان وحشی جنگل های آمازون ......و وسطش  خنده ام میگیرد وقتی  یاد چشم های  گرد علی می افتم که روی  جلد کتاب  خیره مانده و با وحشت به من نگاه می کند.

*******

دلم برای راننده اژانس دیشبی  سوخت. وقت دکتر  داشتم و قرار بود علی آنجا باشد تا با هم برگردیم. برای پسرک تخم مرغ آب پز کردم تا بین راه عصرانه اش را بخورد.هوا سرد بود و شیشه ها بالا و مسافر کوچولویی که لقمه لقمه مادرش  دهانش  تخم مرغ عسلی  می گذاشت و بوی  خوشایندی!! که در  نیم متر فضا پیچیده بود. از راننده چند بار عذر  خواستم و آنقدر  فهمیده بود که اجازه نداد شیشه را بدهم پایین تا حداقل آنهمه عطری که زده ام با بوی  تخم مرغ قاطی  نشود!! از  درک بعضی آدم ها خوشم می آید. در  دل تحسینش کردم.

من به بو حساسم.مثلا  چون می دانستم که دکترم گلوو گردن و محل لنف ها را با دست چک می کند به همه مواضع مورد نظر  کمی  عطر زدم!! تازه کرم خوشبویی هم زدم که با خودش  نگوید چرا این از وقتی بچه دار شده بوی  روغن کرچک!! گرفته!! ایشان دکتر  خانوادگی ماست و من را از نوزادی  دیده تا همین الان.  فقط  انگشت هایم را کاملا دور از  صورتش  نگه داشتم تا بوی  تخم مرغی که با عشق در  دهان کوچک پسرک گذاشته بودم با بوهای  دیگر قاطی  نشود...راستش را بخواهید انگشت هایم تا یک ساعت بعدش هم بوی  دهان خوشبوی یک آدم کوچولو را می داد...خودم خوشم امد.

راستی همین الان یادم آمد چقدر  مادر بودن گاهی مغز و اعصاب  می خواهد. دیروز عصر  دراز  کشیده بودم و یونا داشت برای  خودش  بازی  میکرد و من هم کتابم را می خواندم. یکدفعه آمد بالای  سرم و با شدت تمام با نشیمن محترم نشست روی  چشم راستم...دنیا که سیاه شد یکباره بماند.. فقط  مانده بودم چطور بین این همه اعضا فقط چشم من را لایق  نشیمن محترم دانسته..حالا ما هم شنیده ایم که بچه نور چشم مادر  پدر  است ولی  دیگر انتظار  این درک را از بچه یک سال و نیمه نداشتیم...

  

بازگشتم... 

خب اگه همین اول بگم یک عد صمیم بیچاره( از بس  سرفه کرده) الان اومده دلتون ناراحت میشه ..پس بذارین آخرش بگم که از بس  مریضم و سرفه میکنم و از روز سوم سفر  افقی  راه میرفتم که توان تایپ نداشتم..!! 

جای  همگی  خالی ( البته تو ماشین نه ها!! چون یک عدد یو..نا   روی  دست و چشم و کبد و  لوز المعده من  قیقاج میرفت دائم!!) سفر خوبی بود..همین قدر بگم که بهتره دست و پا و  مهره گردن و  دنده های آدم بشکنه ولی  سفر  این ریختی  نره!از مشهد تا خود تهران که ملت میگازن و  ده یازده ساعته میرن ما عین خود ۲۴ ساعت تو راه بودیم..یعنی  از بس  خندیدیم به خودمون دیگه  جایی برای گاز دادن نمونده بود ..قرار بود ساعت ۲ حرکت کنیم..نشون به او ن نشون که تا راه افتادیم سمت  تهران ساعت ۵ عصر شده بود.هنوز  چند  کیلومتر  دور  نشده بودیم که صبا خواهرم پیشنهاد داد اگر راننده هامون (شوهران گرام) خسته شدن نگه داریم و یه چایی چیزی  بزنیم تو رگ!!فکککک کن ده کیلومتر  هم نرفته بودیم.. علی غر زد که نه زوده بابا و هنوز کلامش در دهان منعقد نشده بود که ماشینی که دو روز تموم سرویس  شده بود تو تعمیرگاه و قرار بود مثل جت یا دیگه کم کمش  قرقی  ما رو برسونه این تهرون شما ،  لالاش  گرفت و نیم ساعت نازش رو کشیدن تا رضایت داد راه بیفته...بعد گفتیم بچه ها محکم بشینین که تخته گاز  رفتیم..هنوز ده دقیقه نشده بود که دیدم رانندهه مون داد میزنه این بوی چی بود لا مصبا؟!! ما هم به هم نگاهی  کردیم و گفتیم  ای با مویه؟!!!..بعد با کمال شعف دیدیم از پوشک بچه ماشین بغلی بو میاد!! آب  گرم و بساط تعویض و کرم دست و پا و نرم کننده و ..رو روبراه کردیم و  عملیات جان گیر تعویض رو وسط بیابون خدا انجام دادیم..طفلک بچه بیچاره مونده بود چرا تو هوای آزاد  اینا دارن این کارا رو میکنن..بعد  گفتیم بنشینین که راه بیفتیم که دیر شد دیگه...چند دقیقه بعد  دیدم نه انگار گشنمونه...سرنشینان عقب (شامل  من و یو.نا و  خاله  صبا) زدیم روی  دوش  آقای  راننده که داداچ!! نگه دار ..ما گشنمونه...علی  داشت کم کم سیاه می شد از  حرص ..گفت کارد بخوره به خیکتون..بگذارید سه ساعت بشه حداقل!! خلاصه اینطوریا شد که شب شاهرود خوابیدیم و   فرداش لنگ ظهر اول وقت راه افتادیم سمت تهران...فک میکنین کی  رسیدیم؟ آفرین..ساعت پنج عصر!! منزل  یک بنده خدایی  دعوت بودیم که بیچاره ناهار  منتظر ما بود بعد ساعت 6 عصر  ما داشتیم ناهار سوممون رو میخوردیم!! خلاصه شب  استراحت کردیم چه استراحتی!! یک کرور آدم اومده بودن دیدن ما که برای  سه روزی  که اونجا هستیم دور  هم باشیم مثلا!! یعنی  رسما فاتحه کنسرت و تئاتر و پارک و ..خونده شد..البته از شما چه پنهون که خداییش هم بلیط  نفری  50 تومن هم نداشتیم که بریم!!همین قدر  بدونین که این تهران تهران رفتن ما شد یک سر بازدید از  شهرک سینمایی  و یکساعت هم لرزیدن در پارک اب و آتش..این علی  هم کاری  کرد که همه میخواستیم بکشیمش..اقا اومد تریپ شهروند پاک گذاشت و گفت ماشین رو کنار  مترو پارک میکنیم و  با مترو میریم حقانی و برمیگردیم و  ماشین رو بر میداریم..حالا این نی نی ما هم تو عمرش  مترو ندیده بود فک میکرد اتو (اتوبوس) گنده است..تمام مسیر  ایشون در  حال  خوش و بش  کردن با خانم های شیک و پشت چشم نازک کردن برای  خانم های  ناشیک بود!!عصای یک پیرمرده رو هم گرفته بود دستش و  مگه ول میکرد!! ملت از خنده مرده بودن و من از  خجالت!! نیشش تا بناگوش باز و از  اینکه اینهمه آدم یکجا هستن داشت ذوق  میکرد حسابییی. خلاصه  دو روز نشده برنامه رو جلو انداختیم و رفتیم  سمت استارا...بازارش که واقعا  17 شهریور  مشهد خودمون بود..ای پدر  این چین بسوزه که همه جا خودش رو جا کرده..من هیچی نخریدم جز  دو تا مداد چشم که اونم لازم داشتم و همراهم نبود. رشت و  ماسوله و بندر  انزلی و رودبار منجیل  رو هم دوری زدیم و خلاصه از سمت گرگان و گنبد برگشتیم خونموون...دو روزی هم گرگان بودیم و خوشبختانه آب و هوا تو این سفر کاملا آفتابی و عالی بود. بخش  جالبش  عکس العمل نی  نی  بود در مقابل دریا..آنچنان ذوق میکرد و خودش رو توی اب  می انداخت که دندوناش  از  سرمای اب  تیک تیک صدا میکرد ولی  ایشون از رو نمی رفت..بامزه هم میگفت: حما....( یعنی  حمام) . فقط  من تا اطلاع ثانوی  یعنی بزرگ شدن کامل این بچه دور  سفر  رو بهتره خط بکشم چون هیچی  خودم نمی فهمم و دائم باید  مراقب یو.نا باشم ..باز  خدا خیر بده خاله و عمویی رو که همه کارهای بچه روی  دوش  اونها بود...

ماسوله واقعا دخترهای زیبایی داره..پوست در  حد آیینه تمام قد..مو و قد و هیکل میزون..کسی  سوغاتی  نمیخواست از  ماسوله؟ البته یکیشون رو برای  کیان نشون کردم که قراره سفر بعدی بریم عقدشون کنیم!!( آیکون در رفتن با 16 تا پای قرضی)

رشت خیلی جالب بود..ملت نصفه شبی  دور  این جگرکی ها جمع میشدن و یک جگری به بدنشون میزدن که اب  دهن آدم راه می افتاد..ضمنا شهر بسیار زنده و با نشاطی هست. نکته جالب  گربه های بی خیال و نترسش بود که هر چی  پخخخخخخ میکردم از رو نمی رفتن.

شاهرود بسیار زیبا ..آروم..تمیز و با کلاس بود..خوشمان آمد  بسیار ...

قزوین علیرغم ذهنیت من جای  امن!!! و شیکی بود. حداقل آفتاب  صحرا که اینطوری بود. راستش  خیلی هم تو شهر  نرفتیم . از  همون دور براشو ن بای بای  کردیم و سوار ماشین شدیم و در رفتیم..!!

انزلی ..حیف  از اینهمه زیبایی و این مسوولین بی کفایت

اقا باورتون میشه ما یک زیتون پرورده هم نچشیدیم تو این سفر؟ گفتیم از رشت میگیریم...بعد قرار شد از  منجیل بگیریم.بعد حرص زدیم که از رودبار بگیریم..خلاصه از بس  طمع کردیم از  جای خوب بگیریم یک وقت دیدیم رسیدیم دم درخونمون. ضمنا جای همه خالی مرغ ترش و  کته کبابی و  لونگی هم به نیت شفا خوردیم.!!خدا قبول کنه از همه..

باز هم ممنونم از  همه دوستان که جاهای خوب رو به من معرفی کردند.سفر بعدی انشالله.