X
تبلیغات
رایتل

 فقط ترو خدا ببین حالا که اینهمه آدم  چشم به راه سوالاشون نشستند و دستا زیر چونه ضرب گرفته من نوشتنم یک جور دیگه میاد!!!!

 

بعدشم  چقدر من خوبم!!! ساعت 5 بعد از ظهر  پشت میزم وسط  این همه کار و  در  حالی که دارم انگشتم رو تف می زنم وصافش می کنم( بابا از تایپ کج شده  خب !!!) و بینش برای  فوت نشدن یک سری به ایمیل های اورژانسی  میزنم و جواب  میدم ،اون وقت  برای  تغییر ذائقه تون  این مطلب دیگه رو هم میذارم ..بعد در یکی دو روز آینده برم ببینم چه گلی به سرم بگیرم به این 118 تا کامنت خونده شده ولی بی پاسخ .حالا شما فکر نکن منظورم اینه که کامنت ندی من استقبال می کنم..نخیر ..این عدده که میره بالا انگار  منو یک پله میبرن تو ابرا بالاتر ..خب  راسه دیگه ..چرا خودمو بگیرم بگم اساسا من نیازی به کامنت  های  توده مردم ندارم!!!! اوفففف  چه جمله ای شد .. 

 

دیروز  نه ناهار داشتیم  نه شام درست حسابی !! به نظرتون بایک عدد همسر که دیروز کلی ظرف شسته و  شام سوسیس سیب زمینی  خورده و   ناهار نداشته امروز و شام هم امیدی بهش  نیست (بهم نیست!!) باید چکار کنم ؟ خب  میپرم بغلش و  می گم  من گشنمه!! شام چی  داریم  ؟  نگوو چیزی  نداریم که دارم از  گشنگی  غش می کنم!!! خب  او نوقت دوتایی  میریم یک چیز  پیدا کنیم و مسوولیت از دوش من  تنها برداشته می شه!!  جواب  میده که بهتو میگم اینا رو .. .تجربه اند اینا ... حالا گوش نکن تو .... 

 

پ.ن.

خب من پول این ترجمه هام رو لازم دارم که تااین وقت شب میشینم پاش و  زندگی  میره  رو اسلو موشن ..همسری خودش   میدونه صمیم روی  پول های  کارهای شخصیش حساسیت داره!!! ازش تقاضای  خارج از تعریف!! نمیشه! 

کلا من اگه کار اداری  گیرم نمی اومد میزدم توکار شر خری و مالخری و اینا!! کلا هیجان دارن این کارا ..بخش یواشکی دارن که خوراک خودمه!!!بعد مگه شما مجبوری قیمت رو رو کنی به نزدیکانت!! ؟ هوم!!؟ 

به سوالات این زمینه هم پاسخ میدم ... 

 

بخون  و یک ذره بخند جان ما ...  

 

آیا به راستــــی ‌زمان آن فرا نرسیده است که
به گرفتن عکسهایی که در آنها عینک آفتابی در منزل زده اید خاتمه بدهید ؟ :| :)))))) 


سلیقه م به خواهر همه ی فروشنده ها نزدیکه !
میرم هر مغازه ای دست رو هر چی میذارم میگه اتفاقا من واسه خواهر خودم اینو ورداشتم خیلی راضیه :| :)))))


یه سوال خیلی وقته ذهنمو مشغول کرده
یعنی قبل از فیس بوک و ایمیل مردم این همه چرت و پرت رو توی مغزشون نگه می داشتند؟ !!!!! :))


این مغز آدمی هم عجیب جانوریه!.
یادش می‌مونه که یه چی یادش رفته!
اما یادش نمی‌مونه که چی یادش رفته !

تابستون سال قبل ، آخر شب بود که خسته کوفته و خواب الود رفتم بخوابم، قبل خواب یه اس به دوست دخترم دادم گفتم: شبت بخیر عزیزم،خوابای نیلوفری ببینی، بووووووووووووس
جواب اومد: به به شب تو هم بخیر عشقم، بابا جان کاشکی همیشه ما رو با دوست دخترت اشتباه بگیری !!!
بعدش صدای خنده پدر مادرم خونه رو  برداشت

دوستِ عزیزی که سعی داری با دهن بسته خمیازه بکشی…
چه کاریه واقعن ؟ ! جاش سوراخای دماغت باز می شه خب بدتر میشه


ضد حال به این میگن:
کامپیوتر رو خاموش می کنی میری تو تختت زیر پتوی گرم و نرم بعد می بینی هنوز کامپیوتر خاموش نشده !
با هزار زور بلند میشی مانیتورو روشن کنی ببینی چرا خاموش نشده ، درست همون موقع خاموش میشه ...


دختر خالم به بچش واسه اینکه شیرینی زیاد نخوره دندوناش خراب نشه گفته شیرینی ها رو شمردم یدونش کم بشه میزنمت
بچه هم وقتی همه خواب بودن رفته همه شیرینی ها رو نصفه گاز زده که تعدادش کم نشه!


تو دستشویی شیر آبو نیم دور می پیچونی کل آب شهر ازش میپاشه به در و دیوار و سر و صورتت ، حالا 17 دور باید بچرخونی تا بسته شه!!!!!

  

 ضمن احترام به تمام ۸۶ تا کامنتی که باید بشینم و سر فرصت بهشون جواب بدم ( که انشالله  بعد از تحویل ترجمه تو همین هفته) خواستم بگم : 

 

آخ جووووووووووووووووووون ...برف ..اولین برف امسال تو پاییز ... 

 

صبح انقدر  خوشحال بودم که همش به درختا و  بوته ها و ادم های  توماشین ها و اینا نگاه میکردم می خندیدم ..برای آسمون یک شعر هم گفتم ...رفت قاطی زباله دان  تاریخ!!!!(موشک وسط حس لطیف برفی) 

 

امروز صبح وقتی  همسری گفت بلند شو ببین چه خبره باورم نشد ..چقدر  همه جا خوشگل سفید بود ...مثل لپ های پسرک وقتی  کوچولو بود. 

  

صبح وقتی  می رفتم بیرون با دستام روی  نرده ها رو محکم کشیدم که وقتی  همسری با پسرک خواب  بغلش   از  پله ها داره میاد پایین دستش رو بگیره لیز  نخوره یک وقت ...تمام انگشتام از  شدت سرما می سوخت ...دلم گرم بود اما ....نمی خواستم دستاش  یخ کنن....دوست داشتن ما هم این مدلیه دیگه !! 

  اینو  تو میل هام خونده بودم ..میذارم اینجا صبح برفی تون شاد و پر از خنده بشه ...   

 

میگم ها

آقایون یک قدم عقب  لطفا!!

عاشق  همه تونم ....بووووووووس .   

 

طرف قد 2 متر و نیم، وزن 140، بازوش دور کمر من، فاقد هرگونه چربی تو تلویزیون اومده می گه توصیه من به جوونا اینه که از مکمل ها استفاده نکنند
خودِ لامصبت آخه با نون و پنیر اینجوری شدی؟

- - دیشب که خوب می خوردین این چی دیگه آوردین؟
(گروه بانوان در مراسم پاتختی در هنگام باز کردن کادو)

- زندگی همیشه در جریانه ولی ما رو در جریان نمی ذاره!

- اونقدری که من بالش زیر سرمو تا صبح می چرخونم، اگه به جاش توربین بود می تونستم برق کل روستاها رو تامین کنم!

- یکی از بزرگترین لذت های دوران کودکیم این بود که دستمو تا آرنج بکنم تو کیسه برنج! آی حال می داد.

- اینایی که با یه جمله مسیر زندگیشون عوض میشه، فرمون زندگیشون هیدرولیکه فک کنم

- «شام چی درست کنم؟»
اولین جمله مامانم در حین جمع کردن سفره ناهار

- بابابزرگم لپ تاپم رو دیده می گه چندتا قُوّه می خوره؟!

- همه نیمه گمشده و مکمل شونو پیدا کردن ،ما هنوزمتمم مون روهم ندیدیم!
به 30 درجه هم راضی شدیم دیگه! نبود؟ یه 10 درجه ... !؟

- پسورد وایرلسمو دو روزه عوض کردم کلا محبوبیتمو تو همسایه ها از دست دادم! یکی یکی سرد و سردتر می شن. نگرانم دسته جمعی یه حرکتی بزنن.
امروز یکیشون بلند به اون یکی می گفت نامرد نذاشت فیلممو کامل دانلود کنم!

- تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث می کردن.
اولی: برو بابا! دومی: به من نگو بابا به من بگو عمو، وقتی می گی بابا من نسبت بهت احساس مسئولیت پیدا می کنم!

 
- هر وقت احساس کردی خیلی بالایی چند تا نارگیل واسه من و بچه ها بنداز پایین!

- یه زمانی وقتی به رفیقت فحش ناموس می دادی حکم مرگتو امضا می کردی، الان میزان صمیمیت و رفاقتتو نشون می دی.

- ضربه روحی که یخچال خالی به من وارد می کنه، عشق دوران جوونیم نتونست وارد کنه.

- تنها موجودی که با نشستن به موفقیت می رسد مرغ است
-
- یه بار یه دویستی دادم به گدائه، گدائه گفت: خدای نکره یه وقت لازمت نشه؟!
- یه روز رفتم شلوار بخرم فروشنده یه شلوار آورد خوب نبود. گفتم این خیلی خزه، مگه اسکلم اینو بپوشم؟
فروشنده از پشت پیشخون اومد اینور دیدم همون شلوار پای خودشه!

- بزرگترین مقامی که تا امروز بهش رسیدم وقتی بود که دبستان می رفتم و مامور آبخوری شدم.

- آیا می دونین اولین کسی که عبارت «مردا همه مثل همن» رو به کار برد، یه زن چینی بود که شوهرشو تو بازار گم کرده بود؟

- اگه قراره با دمپایی ابریِ خیس تو دهنِ کسی زده بشه، اون کسی نباید باشه جز پسری که با صدای بچگونه حرف می زنه!

- پسرخالم کلاس دوم تو امتحانشون یه سوال داشتن که گفته بود: آیا می دانید رود هیرمند به کدام دریا می ریزد؟ اینم نوشته بود: بله می دانم!
معلم خوشش اومده بود نمره کامل داده بود.

- به کافه چی گفتم همان همیشگی ...
گفت زر نزن، مثل آدم بگو چی می خوری!
- پسرا هجده ماه میرن خدمت، اندازه 18 سال خاطره تعریف می کنن! لامصبا همشونم قهرمان پادگان بودن.
- خیلی پیش اومد خودمو به سرماخوردگی زدم که مدرسه نرم ... اما من هنوز موندم اون دکتری که منو معاینه می کرد و می گفت: مریضی و چند جور قرص و دوا می نوشت تا خوب بشم، مدرکشو از کجا گرفته بود!- آخه من نمی دونم این W چیه تو لغات این دهه هفتادیا و هشتادیا ... می نویسن …ba W she, a Wre, ba Wba کی مدرسه ها باز میشه راحت شیم
- معلوم نیست این درس عبرت چند واحده، لامصب تموم نمیشه
- ولی خداییش بیاییم ظاهربین نباشیم. بعضیا ممکنه در ظاهر بی شعور به نظر بیان اما وقتی باشون می گردیم و بیشتر می شناسیمشون می بینیم که باطنن هم بی شعورن!
- وقتی پشت آیفون می پرسی «کیه؟» 95 درصد مردم میگن «باز کن»، 5 درصد باقیمونده هم میگن «منم»
- یکی از اشتباهاتمون اینه که گاهی کسایی رو تو زندگیمون راه می دیم که تو طویله راهشون نمی دن- خیلی دوست دارم یکی از استادام رو در حال خنده تو خیابو ببینم، برم پیشش بگم «چیز خنده داری هست بگو ما هم بخندیم!»
- خوش به سعادت این نسل جدید که کلی سرگرمی دارن. والا سرگرمی نسل ما یه چرخ گوشت بود که دستمون رو می کردیم توش دستمون تا زانو قطع می شد! بعدش کانال پنج برنامه در شهر نشونمون می داد کلی حال می کردیم
- تو خیابون یه تصادف شده بود. همه جمع شده بودن. منم برای اینکه صحنه رو از نزدیک ببینم از اون ور داد زدم گفتم «برید کنار، برید کنار من پدرشم» وقتی که رسیدم دیدم اونی که تو خیابون افتاده الاغه!- اینایی که از پاییز بد میگن، بعدازظهرای پاییزی نرفتن تو حیاط خلوت بشینن، یه استکان نسکافه بخورن که بفهمن پاییز یعنی چی- طرف شش ماهه دماغشو عمل کرده هنوز چسب میزنه! اینا همونان که برچسب تلویزیون و مایکروفر و پلاستیک صندلی ماشیناشون رو نمی کنن
- ترسناکترین لحظه دنیا لحظه ای که سوار یه تاکسی خالی می شید و راننده دیگه مسافری سوار نمی کنه. حتی مسافرایی که هم مسیر شما هستن!
- ته دیگ طلایی رنگ خوشمزه هم نشدیم دو نفر سرمون دعوا کنند. شلغم نشدیم یکی کوفتمون کنه خوب شه. ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه. بچه مردم هم نشدیم ملت ما رو الگوی بچه هاشون قرار بدن. قره قوروتم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم- هیچ لذتی بالاتر از این نیست که یه تیکه از سرعتگیر کنده شده باشه و آدم بتونه دوتا چرخ ماشینشو از اونجا رد کنه
- غیرممکنه توی مدرسه های اینجا درس خونده باشی و این جمله رو نشنیده باشی: «ببینید همه تون صفر بشین، یه دوزاری از حقوق من کم نمی کنن، همه تون 20 هم بشید یه دوزاری به حقوق من اضافه نمی کنن!»
- یه همسایه پیری داریم، کلیپ کامران و هومن و دیده میگه چقدر این زن و شوهر بهم میان!- اگر زن ها دنیا رو می گردوندن هیچ جنگی وجود نداشت فقط چندتا کشور با هم قهر بودن و حرف نمی زدن!
- حساب کنید قیافه دخترای دوران حافظ و سعدی چه جوری بوده که خال کنج لب یار آپشن محسوب می شده!
- این یکی رو هیچ وقت نفهمیدم واسه چی یاد گرفتم. می خوام بدونم کسی هست «ب.م.م» و «ک.م.م» (ریاضی) در طول زندگیش به دردش خورده باشه؟

- این روزا آدم جرات نداره با یکی درد دل کنه. یارو تا بهت ثابت نکنه از تو بدبخت تره ولت نمی کنه
- نسل ما جوراب زنونه مشکی آویزون به شیر حموم دیده- می خوام گلکسی نوت بخرم، نه به خاطر امکاناتش، نه به خاطر کیفیتش بلکه به خاطر سایزش. آخه تنها گوشی موجود دربازاره که از سوراخ توالت رد نمیشه! یعنی عمرا بیفته توی چاه
- وراثت چیزی است که وقتی بچه تون از خودش نبوغ در می کنه بهش اعتقاد پیدا می کنید.

- یکی می ره به شیرینی فروشه می گه این شیرینی کشمشیا چرا توش کشمش نیست؟
یارو میگه شما شیرینی ناپلئونی می خرین لای هر کدومش ناپلئونه؟  

 

 

-- ماکارونی عزیز
با سلام
لطفا از قیمه یاد بگیر. اونم مثل تو نارنجیه ولی دور دهنمونو به شعاع پنجاه سانت رنگ آمیزی نمی کنه!

 


برای مشاهده این مطلب احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

  

همه چیز از  اونجا شروع شد که  همسرخان بهم گفت صمیم بیا این موی بیرون گوشم رو با این خودتراش  بزن! من هم که با دیدن تیغ از  هر مدلش  نفسم حبس  میشه  تو سینه،  با دست لرزون خودتراش رو گرفتم و از دو متری  گوشش  رد کردم و گفت این مو که خیلی  کوتاهه!! بذار با دستم بکنم!! آنچنان  وای  نه نکنی ها ..وای به حالت اگه بکنی!! گفت که حساب  کار دستم اومد . بهش گفتم عزیزم ببین من الان ریشه این مو رو با دستم نگه میدارم محکم و بعد یکدفعه درش میارم و  تو واقعا هیچی  نمی فهمی ..باز  آی و وای  کرد که میگم یک دقیقه با این تیغ بزن دیگه .. تحملش  رو ندارم . اسم تیغ رو که برد من باز  ضعف کردن پاهام . روبروی  هم ایستاده بودیم . سرم رو گذاشتم روی  سینه اش   و  گفتم چقدر  ناراحت شدم.صبر کن .. یک دقیقه بذار به صدای قلبت گوش کنم.باهام مهربون باش  دیگه ... بعد  یواشکی  یک دونه موی زبر دراز رو یکهو از روی سینه اش  کندم  و صاف  تو چشماش  نگاه کردم..بله درستحدس زدید .  هیچ نشانه ای  از مهربانی  نبود بلکه خشم توشون قل قل میکرد ..گفتم اوکی ..متوجه شدم ..حس خوبی  نبوده انگار !! خلاصه  به این نتیجه رسیدم که بهتره در  جریان روند درمان!! قرار  نگیره . خودتراش رو الکی  نزدک گوشش  کردم و گفتم سرت رو تکون نده. اون وقت با انگشت اون موهه رو گرفتم و با یک حرکت کندمش!!  درسته از جا کنده شد و همسری  تا بخواد بیاد  حرف بزنه گفتم  ببین اصلا درد نداشت!! خنده اش گرفته بود ..انگار  درد نداشت واقعا  فقط  گفت خدا لعنتت کنه که صدای  قریچش روهم شنیدم!!یکی طلبت!! واقعا مردا چقدر  بی جنبه اند .  هی من میگم برخی بیماران بهتره از سیر  درمانیشون  بی خبر باشن هی  این همسر  نمیذاره!!!

باید اعتراف کنم هر وقت میرم دوش بگیرم یکی از ترس های  خنده دار من  باز هم به تیغ برمیگرده ..همیشه موقع لیف زدن صورتم که میرسه ( حالا نیا بگو  وایییییییییییییی  مگه صورت رو لیف میزنن!! خوبه بگم  تا 20 سالگی  کیسه هم میکشیدم دماغم رو !! لازمه حتما اینطوری  اعتراف کنم اینجا ؟!!) خلاصه یکی از  ترس های من اینه که وقتی  میخوام صورتم رو لیف بزنم خدایی  نکرده  تیغی  چیزی  لای  لیف  نباشه و  صورتم  خط خطی  نشه یک وقت!!  نمیدونم ریشه این از  کجاست .شاید هم  برمیگرده به اتفاقات حمام فین کاشان که از  تاثیرگذارترین داستان های  تاریخی روی دختر بچه ای بود که از بدو  نوزادی  فوبیای  تیغ داشت ...

وای  اینم بگم عمق فاجعه ی  دیشب رو درک کنید . با خواهرم و  همسرش  و  پسرک داخل ماشین نشسته بودیم و  همسری رفته بود  نون بخره .بعد یک بازی  داریم با پسرک  برای  تقویت  کلمات و استعداد شعریش . (بچم به مادرش رفته!!) مثلا من یک کلمه میگم  و اون سه چهار خط  فی البداهه در  موردش  میگه که بیشتر شبیه شعر  هست و وزن داره .  متوجه شدم که پشت دهنش  اومده بگه بی شعور!! ولی  هی  داره قورتش  میده ..خب  مسلما این کلمه رو یاد داره ولی  داره استفاده ازش رو مهار  میکنه.اینو داشته باشید ..گفتم عموجون ...با این کلمه شعر بساز .. اینم گفت  عمو جونم چه خوبه ...فداش بشم  یک قربون!! ...عمو جونه بی شومبول!!! به جان خودم دقیقا از تو ایینه ماشین دیدم  دهن شوهر  خواهرم علیرغم چند بار  تلاش تا چند ثانیه بسته  نشد !! به خواهرم آروم گفت کی  اینو یاد این بچه داده؟!! فک کن!!  اونم اروم گفت از خودش  در  اورده ..نمیدونه که یعنی  چی ..من هم داشتم از شیشه ماشین به خیابان خلوت زل میزنم و  این خنده هه ته حلقم داشت خفه ام میکرد..من که مامان بچه هستم متوجه شدم این شوم   بول... در  رفته  از  دهن بچم  نتیجه ی  زور زدنش برای  مهار اون کلمه بی شعوره بود ولی خب خیلی  دیگه ضایع شد .. طفلکی  گاهی  این مردها هم  انگار  همی  اعتماد به نفسشون با یک کلمه زیر سوال میره!!! نکنید این بازی ها رو با بچه تون جلوی  مردم!!  نکنید ..

میگم موافقید یک پست صندلی  داغ بذارم ؟دوست داشتم تو وب دوستام.  یک ذره تردید دارم لوس بشه .اخه دیگه چیزی هم مونده که شماها از  من ندونید ؟. اگر دیدم سوالات مناسبن   همین جا جواب میدم ...خوبه؟ 

پس این شما و این صمیم روی  صندلی داغ ...

  

به کامنت ها پاسخ دادم.

این پست بعدا رمز دار می شود . 

سلام  

ببخشید پست قبلی نتونستم به همه جواب بدم.از مهمونی پرسیده بودین . اولش بگم که خیلی خوش گذشت بهمون .  و بعد اضافه کنم که  چی فکر میکردیم و چی شد!! البته به نظر بقیه اصلا هم بد نبودولی شما فکر کن  من ساعت 12 ظهر  یکی  تو سر  خودم میزدم یکی  تو فرق سر  صبا که یالله جون بکن کف آشپزخونه رو زودتر بشور  دیگه . این وسط دخترکش هم آی  تا میتونست  غربتی بازی در  اورد و من داشتم به خطوط بحرانی  اعصابم نزدیک و نزدیک تر  میشدم . من هیچ وقت با خواهرم اینطوری  حرف نزده بودم خودش بهم گفت بعدا که صمیم از  ترس داشتم جون میدادم  و جرات نداشتم یک کلمه حرف اضافه بزنم تو اون شرایط  تو!!به سلامتی یک کمر  دردی  هم گرفتم همون روز  که نگو.چه وقت نشناس!! فکر  کن اعصاب آدم برای مهمونی  اسیب پذیر باشه بعد  از  اون لحاظ هم اعصاب بره مرخصی و کمر درد و  هزار تا کار  نکرده  هم مونده .  متاسفانه یا خوشبختانه ته  چین و  سوپ رو وقت نکردم درست کنم. خوشبختانه چون واقعا دلم ساده میخواست .فکر  کنین من تمام مانورم روی  ته چینم بود مثلا!! کیک رو وقت نشددرست کنم. بابا جان من ساعت 8 شب  چهارشنبه رسیدم خونه و فرداش مهمونی بود و همسری هم  دست به سیاه و سفید نزد چون ترافیک کاری  زیادی  داشت و از طرفی  مثلا قهر کرده بودبا من که چرا به من نگفتی  اصلا مهمونی لازم هست بگیریم یا نه!! (کو اون دستمال یزدی من ؟ باز  این دو  تا باجناق رو ما دو دقیقه تنها  گذاشتیم یک چیزی از  خودشون خلق کردند برای ما دو تا خواهر .)یک دور  ایشون رو شسته (با مقدار زیادی نرم کننده!! )و پهن نموده و  اضافه کردیم که دفعه اخرت باشه تو کارهای  مهمونی من دخالت میکنی ..ایشون هم مثل یک پسر خوب و حرف شنو هیچچچ دخالتی  توی  مهمونی من نکردند . فقط شب قبلش  مقادیری من رو بغل  کردند که دلم تنگ شده برات و چرا با من اینطوری  میکنی و من تنها میشم وقتی  تو دوستم نداری!!!!! و کم حرف میشی ما هم گوشامون مخملی که آخ  جون داره چراغ سبز میده تا  فردا حسابی کمکم میکنه  و روش حساب کنم  اگه شما دستت به کاری در  خونه ما رسید دست ایشون هم رسید اون روز!!  ساعت شیش صبح بچه رو زد زیر بغلش و منو بوسید و گفت میبرمش  مهد که تو  به کارهات برسی و  تا خواستم  بگم اوهوووووی ..اویار علی!! واستا کارت دارم  من چجوری این همه کار   رو بکنم دیدم چهار راه دوم  رو هم رد کرده و  دود شد و بخار شد و رفت که رفت !! ای تو روحت مرد ..دقیقا مرکزش هم !! 

 

شب قبلش  ساعت یازده شب  سالادها و میوه ها و  دسر و  اینا رو بردم گذاشتم یخچال سرهنگ اینا .آخه یخچال  یدکی !!ما دست اوناس یک مدتی و تو یخچال خودمون جا نبود دیگه . خب ما که لازمش  نداشتیم چرا بیخودی گوشه خونه بیفته دادیم کار اونا راه بیفته .برای  سر و صداهای  احتمالی فردا هم ازش عذر خواهی  کردم. بعد یکهو با خودم گفتم ببین صمیم ..الان میخوای  تا ساعت 3 صبح واستی سوپ درست کنی که چی بشه ؟ که نتونی از  خستگی از جات تکون بخوری ؟ سوپ حذف شد به همین راحتی . بعد ظهرش ساعت 11 گفتم ببین صمیم . الان هنوز  کاردها و  لیوان ها  توی  وایتکس هست و  کلی کارات مونده ته چین رو بی خیال شو و یکهو  همه ی  بادمجون هایی که با دقت و ظرافت  چیپسی کرده بودم برای لای  ته چین رو ریختم روی  مواد  کشک و بادمجون و  یکیش کردم ..آما ..مشکل  وقتی  خودش رو نشون داد که مهمون  مسافرمون ازم خواست قبل از هر چیز  براش  از  این قورمه سبزی  مامان جون پز   بذارم کنار  با خودش ببره  ولایت غربت . ما هم  که نمی تونستیم یک پیاله بذاریم کنار، شد یک قابلمه . حالا من به مامان جون سفارش کرده بودم اصلا به اندازه مهمون ها خورشت درست نکنید چون من سه مدل غذای دیگه هم دارم و زیاد میاد و اسراف میشه . فقط بگم  ته ظرف خورشت ها  فقط   اندازه یک ملاقه خورشت زیاد اومد و من مردم از  خجالت . خب درسته هم همه خورده بودند ولی من حس کردم کم اومد واقعا . و توضیح دادم که چرا به علت کمبود وقت مجبور شدم در  اخرین لحظات ته چین  رو حذف کنم وسوپ رو هم در برنامه داشتم که نشد. یک پاتیل ماست و لبو اضافه اومد گفتم هر کس  گرسنه مونده با نون بخوره !! حالا این وسط هم اویار علی خان!!!! بلند جلوی همه به من میگه صمیم جان ظرف جلوی  آقای فلانی خالی شد لطفا پر کنین!!!  تصور  اینکه  ته حلقش زیر زبونم چه مزه ای  خواهد بود بهم آرامش  داد و بعد کاملا تابلو!! به روی  خودم نیاوردم و رفتم ظرف سالاد شور رو پرتر کردم آورم گذاشتم کف دست حضرت آقای شوهر  وقت شناس!!با خنده و زیر لبی بهش گفتم یک کلمه بگی اندازه همین گل کلم هات میکنم!!خورشت نداریم دیگه. بعد هم دیدم الان نگم کلا میترکم بعدش و گفتم خیلی ببخشید من واقعا آمادگی  مهمونی ظهر رو امروز  نداشتم و  کاش  همون شب  می اومدین و من شرمنده تون نمیشدم که گفتن  واییی این چه حرفیه ..ببین چقدر  غذا اضافه مونده . و البته واقعا برنج زیاد اومده بود و  کلی هم کشک و بادمجون و سالادها و   بورانی ها مونده بود . خب اینم از  این  که البته من زیاد دیگه بهش فکر نکردم . چون تلاش خودم رو کردم و میخواستن به حرف من گوش کنند که من وقت لازم دارم .  

بعد   دوستان  و مهمانان واقعا فرهنگی ما!! بساط قلیون میوه ای رو در  اشپزخونه درست کردند و نشستند دورش و شیرینی  بخور و  میوه بخور و  دود بده بیرون!!  من هم از  دور براشون دست تکون میدادم و میگفتم  خوش باشید ..و تو دلم میگفتم آی دلم میخواد  این بو تو خونه بمونه من میدونم و اویار علی!!  بیچاره اویار  علی که  این وسط  زورم فقط به اون میرسید . خنده دارش  میدونید چی بود ؟  صبا وسط  شستن کف آشپزخونه و طی کشیدن و اینا یهو نشست ..بهش  میگم داری  جیش میکنی جلوی  گازم ؟!!!! آخه روی  دو  پاش  نشسته بود  و سرش رو پایین گرفته بود یک ذره ..میگه نه فشارم افتاد پایین .وقتایی که خیلی  کار  میکنم!!!!! اینطوری  میشم!!!  یعنی  این یقه لباسش رو گرفتم و گفتم فقط از این خونه برو بیرووون!!!! از خنده ولو شده بودم بعد مثل این  فیلم های روانپزشکی  اینا  یکهو گریه ام گرفت ..گفتم صبا . جون من به این شوهر ما بگو  چکار  کردی  و بعدچه کارت شد  شاید قدر  من رو بدونه  .. صبا هم بعد از ناهار   شوهری  رو کشیده کنار و بهش گفت واقعا من نمیدونم صمیم چقدر  استقامت و  توان و غیرت به خرج میده ..من که نصف اون کار  نکردم افتادم زمین و داشتم از هوش  میرفتم و بعد رفتم تو کما و  وارد یک تونل سفید شدم و !!!  اویار  جان هم  نه گذاشت نه برداشت گفت شما صبا  خانم از بس  تنبل هستی و کارهات رو کس  دیگه ای  میکنه و بیچاره نمیدونه به کار بیرون برسه یا به کار  خونه شما و  ادم دلش کباب  میشه برای  اون مرد!! برای همین به اون روز  افتادی..خب  صبا خانم یک ذره بیشتر  کار  کنید بدنتون عادت کنه به کار  کلا!!! اینم  نتیجه  اخلاقی  شوهر  جان ما از  تونل سفید  خواهر جان ما!! میبینین ترو خدا من بین کی ها دارم زندگی  می کنم..اگه بین تمساح ها بودم والله دلم خوش بود که اینا وحشی اند و طبیعتشون جویدن آدمه !! و  امیدی بهشون نیست ..آخه من چی بگم به این شخصیت های برجسته  دور وبرم ؟!!!! 

 

یک نکته یا درس دیگه  ای هم که گرفتم از این مهمونی این بود که اصلا بچه خودم رو خیلی مجبور به آداب مهمون داری  نکنم پیش بقیه  بخصوص این تیپ آدم ها!! این بچه بیچاره همش اسباب بازی هاش رو اورد گذاشت روی  تخت و بعضا در  سبد اخلاص!! و اون وروجک ها  هم بازی کردند و ریختند و پاشیدند و  بچه ننه مرده ما رو کتک هم زدند و  کسی بهشون نگفت بیشین بچه سر جات!! و ما هی به پسرک گفتیم نه عزیزم ..مهمون اند ..دختره ..کوچیک تره ..تو باید مراقبش باشی و اشکاش نباید بریزه یک وقت و  خلاصه دیدیم نه بابا!! اینا انگار کلا تو بچه و اینا راحتن . یعنی وقتی  بچه ما داشت کتک میخورد و ناخن کشیده می شد  کسی  اصلا نرفته بچه قلدر خودش رو بگیره ..اینو بعدا پدرم گفت برام . فقط یک جا پدرم خیلی  دیگه عصبانی شدند و به بچه هه گفتند یک بار دیگه بخوای  این پسر  رو بزنی من میدونم و تو ..و آب روی  آتیش شد و بابا گفت صمیم داشتم خفه می شدم از دیدن مهربونی و صدق این بچه و  رفتاری که در  عوض باهاش شد . واقعا هم بابا  این پتانسیل رو در  خودش  دیده که بره و بچه مهمون رو از  تراس پرت کنه پایین!! بابا به بچه ها یاد بدید ترو خدا که حالا یکی  کوتاه میاد و مراعات میکنه دلیل نمیشه که هر  کاری  خواستی بکنی . جالبش هم خانمی بود که اخر مهمونی با حالت دلخوری  بچه اش رو زد زیر بغلش و گفت اصلا ولش  کن مامان جون!! حالا ماشین رو بهت نمیده که نمیده!! ( کلا بچه ما یک ماشین بزرگ داره که روش  حساسه و  بلاخره زورش رسیده بود  اون رو به بقیه نده ) باید یاد بگیره ادم  وسایلش رو به مهمون خونه اش بده!!! آی  بلند هم میگفت ها ..منم دیدم خیلی  دیگه  خال خالی قهوه ای میشم هیچی  نگم ..به پسرک بلند تر !! گفتم مامانی ..عزیز دلم ..تو که از ظهر  همههههههههههههههه ی  وسایل و اسباب بازی هات رو به  دوستات دادی و  با همشون مهربون بودی  خب  این ماشینا رو هم بده نی  نی !!( یک و نیم متری) بازی کنه  یادش بمونه با همههههههههههه ه چیز  بازی  کرده اینجا!!! مامانه کم اورد و  خندید و گفت الهی دورش بگردم ..ماشالله پسرتون همه ی  وسایلش رو داد  و چقدر  بچه مهربونی بود ..حالا شد !! دهه..هر چی ما میگیم مهمون اند  انگار  یک چیزایی  میشه باز!!! 

 

از فواید گیرهای ذهنی و تمیز کاری  کردن های من هم اینو بدونید که به بهانه متکا برداشتن ماشاللهه همه ی  کمد رختخواب ها رویت شد ! کابینت زیر ظرف شویی برای  گشتن  اسکاچ جدید !! گشتیده شد!! کشوهای  کمدم توسط بچه ها باز شد و بلافاصله توسط مادر بچه بسته شد!! درب حمام توسط گروهی از بچه ها باز شد و توسط گروهی از  مادرها با رویت دقیق مارک شامپوها  و برند لوسیون ها!! بسته شد!!من هم البته اجازه دادم مهمون های  عزیزم همه ی  ظرف ها رو بشورند وخشک کنند و جابجا کنند (با مدیریت صبا ) و  ظرف های غذا رو تمیز کنند و  وسایل ناهار رو اماده کنند  و چای بریزند ومیوه بیارند میل کنند و من هم مشغول کارهای  دیگه ام بودم(کاری موند اصلا ؟!!) ظاهرا خیلی  ندار بودند با ما انگار!! دلشون می شکست اگه مهمون فرضشون میکردم . 

فرداش هم  مهونی  دومم کنسل شد و به جاش از ظهر یکی از دوستای  خوبمون با نی  نی شون اومدن و کلی  نی  نی بازی  کردیم و شام هم موندند و شیرکاکائو داغ با کیک  خیلی  خوشگل و مثلا هنرمندی!!( روش  بادوم خلالی با قهوه پاش  پاش  دادم ..چشم نخورم یک وقت ها!! )هم درست کردم و به خیر و خوشی اونا هم رفتند و  منم رفتم دراز بکشم بخوابم شبش که دیدم کمرم راست نمیشه!! بعله کمرم سکته هه رو زده بود و  گرم کن و ماساژ بده و  سفت کن و شل کن و بگیر و ول کن و خلاصه کمی بهتر شد و ما هم تونستیم بعد از یک روز و نصفی بخوابیم ...   

برای صبا ومامان و بابا : مرسی که بهم دلداری  می دادید که همه چیز خوبه و   اصلا جای نگرانی  نیست  .و مرسی که کمکم کردید بخصوص  بابا برای نگهداری  نی  نی  کوچولوی صبا تا ما به کارها برسیم  . شما داشته های با ارزش  منید .  

برای همسر صبا : مرسی  مهربان که این همه رفتی و آمدی  و کلا مسوولیت پسرک رو به عهده گرفتی من نگران  کلاس بردن و اوردنش نشم .خیلی لطفت برام ارزش داشت .

 

برای مامان جون : مامان مهربون همسرم .ازتون ممنونم که بار کارهای من رو تقبل کردین وقتی که همون روز  خودتون سردرد داشتید . انقدر  از خورشت شما لذت بردند و به به کردند که حد نداشت ..سربلندم کردین. انشالله بتونم جربان کنم.  

برای جاری  جون : ممنونم ازت عزیزم که تا فهمیدی من فرداش مهمونی  دوم  هم دارم خودت زنگ زدی و  گفتی  حالا که خیلی  اصرار داری من درست نکنم وسایلش رو بده  غذای آماده تحویل بگیر ..اش رشته های  تو خیلی  معروف اند و  کلی دلم سبک شد که آخ جون برای فردا جوش نزنم.حتی سبزی هاش رو هم خودت  پاک کردی و شستی وخرد کردی و برام نگه داشتی  تا مهمونی بعدی که قراره زحمتت بدم . هر چند مهمونی فرداش کنسل شد ولی  به ما رسید از طرف شما ..پر و پیمون هم رسید بانوی مهربان .   

برای پدر جون : وقتی  کیسه های خرید رو تو ماشین میذاشتین و با اینکه تازه عمل کردید همه رو  از  پله ها اوردین بالا تا من کمرم درد نگیره شرمنده تون شدم پدر  جون ..سلامتی و عمر با عزت و  خنده های  همیشه گرم شما ارزوی  منه .   

برای همسری : اخم هاتو قربون! حتی اون ها هم باعث نمیشه یادم بره چقدر  دوستت دارم و  چقدر  خوشحال شدم تو اون همه استرس و بحران مدیریتی!! لازم نیست فکر کنم  قهر اینو کجای دلم بذارم ..وقتی بهم گفتی کم حرف زدنم  غصه دارت میکنه و  و دلت تنگ شده جیک جیک کنم برات تو این خونه مثل همیشه ..همه چیز  پر کشید از دلم و رفت بیرون ... میدونم نتونستی  کمکم کنی .به جاش یادم اومد چقدر  این همه سال کمک من بودی  توی  خونه و الان چقدر  هوامو داری...  

برای صمیم : عزیزکم ..تو همه تلاشت رو کردی ... خوب کردی ته ته انرژیت رو تموم نکردی  فقط چون بقیه خوش باشند و تو ناخوش ..آدم باید برای  خودش هم ارزش قایل شود .فکر  خوبی کردی که استرس درست کردن غذای مورد علاقه ات را حذف کردی .باور کن  خوشمزه ترین ته چین دنیا  هم ارزش دیدن تو با یک قیافه ی  خسته و درمانده و  بوی  پیازداغ گرفته! را نداشت . دستت هم درد نکند و اصلا به توانمندی های  خودت شک نکن .در آن شرایط بهترین را انجام دادی.این همه ایده زیبا را هم سر فرصت برای  خودت درست کن تا اگر دوست داشتی بشود بخشی از  میزبانی ات ...صمیم ام ...خوش گذشت . مهم همین بود.  

 

برای فرزانه  : عزیزم .سواد من در  اون حد نیست . معذورم و امیدوارم موفق باشند.

 

مهمونیم فردا هست. یک لیست جلوم گذاشتم و نگاش می کنم. تو ذهنم دارم خودم رو میبینم که فردا ساعت 12 وسط آشپزخونه ایستادم و همه چیز مرتبه و  منم کاری ندارم جز اینکه برم روی مبل پاهام رو دراز  کنم و یک آهنگ اروم گوش کنم  تا مهمون هام  کم کم برسند . البته پسرک رو در  این تصویر  مشاهده نمی کنید شما چون احتمالا هنوز از  کلاس یوگا برنگشته . حالا به واقعیت برمیگردیم!!! و بهتون میگم تا الان چکار کردم و چکار  مونده و من دقیقا  از وقتی برسم خونه امروز  عصر تا ساعت 12 فردا دقیقا 17 ساعت وقت دارم(با خواب شبانه منظورمه!!)

کارگر محترم رو نتونستم پیدا کنم از  روز  دوشنبه  چون  خودمم سر کار  میرم ترجیح دادم این بار  آستین هام رو شخصا بزنم بالا و از مرخصی ام بیخودی  استفاده نکنم.تازه یک چیزی بگم بهم نخندین ها ..رفتم قبل از شروع امورات کارگری ، اول یک شال قشنگ بافتنی برای خودم خریدم. یک شال سورمه ای طلایی طرح دار گرم دیگه هم خریدم .خب من چکار کنم با این سن و سال!! فرشته مهربون برام جایزه نمیاره اینقدر به فکر  اقتصاد خونواده هم هستم و خودم کارام رو می کنم .از شما چه پنهون  این خونه الان بیشتر از دو ماه  تمام هست  تمیز کاری  نشده .یعنی جارو و گردگیری شده ولی  تمیز!!! نشده . خلاصه چون اولویت بندی کارهای من بر اساس مدل ذهنی خودم هست نه اونچه که عرفا و عقلا!! و معمولا همه انجام میدن در  مواقع ذیق وقت ،بنابراین اول از همه رفتم سراغ حمام . نماد خانمی و کدبانوگری  خانم خونه!!این پسرک وان بزرگش و  یک کامیون گنده و ماهی و خرچنگ و  چوب ماهیگیری و وسایل آشپزی و کاسه بشقاب های  پلاستیکی و ابزار مته ودریل کاریش رو و   همه چیزش رو خلاصه اورده بود تو حمام در  این مدت و  یک گوشه گذاشته بود و هر وقت میبردمش حمام مثلا قابلمه اش رو اب  می کرد  می پاشید روی  من و کر  کر میخندیدم یا با هم از توی  یک تشت بزرگ مثلا ماهیگیری  میکردیم .یک بار هم نشسته بود تو کامیون من باا ون  وضع و قیافه!! هلش  می دادم و غش میکرد از  خنده .  خلاصه یک دنیا اسباب بازی بود که باید تمیز شسته میشد و خشک میشد در افتاب و  تازه میرسیدیم به وسایل اضافی  داخل حمام . همسر با چشم های  گرد به من نگاه می کرد که هن و هن کنان از  حمام می اومدم بیرون و  وایتکس بر می داشتم ..بعد کف شوی  حمام ..دو دقیقه دیگه اش  پلاستیک بزرگ  ..خلاصه  مثل این کارتن ها  وسیله بود که از  در به بیرون پرتاب  می شد و  صدای  دلنشین گریه یک فروند پسرک تپل کپلی که می گفت وسایل من رو نفروش!!! بذار  همین جا باشن .نبرشون بیرون. من با چی بازی  کنم !! بهش میگم مادر من! بچه های مردم تو  حمام کتاب  حمام دارند  شما  کامیون  حمام داری اینجا!! کامیون گنده رو من دوست ندارم بذارم اینجا بمونه ..بعد  دیدم سطح ارتباطمون به هم نیمخوره .یک کم سطح کلام رو اوردم پایین!! و نشستم روبروش و  صدای گریه کردن نی  نی   در  اوردم ..یهو ساکت شد گفت چی شد مامانی  جون. چرا گریه میکنی ؟ گفتم من نیستم که عزیزم..صدای  کامیونت هست ..داره غصه میخورذه چرا دور  از  دوستاش  هست ..همه ی  ماشین های  تو  الان خشک و  با لباسای  گرم تو  کمد  خوابیدن این سردش  شده داره میلرزه گریه هم میکنه میگه من نمیخوام تنها باشم . خب  تو  هم که دوستش  نداری  مامان جون وگرنه میبردیش  تو اتاق و تو کمد میذاشتیش ..بدو بدو رفت و کلا یادش رفت قضیه چی بود اصلا!!منم دنبالش که نه بذار  اول بشورمش بعد خشک شه اونوقت ببرش  تو اتاق ! خدایا عجب  غلطی کردیم ها ...خلاصه راضی شد روی  پلاستیک بخوابه اون شب  کامیون تا فردا شسته بشه .یک روز  هم کمد رختخواب  ها رو مرتب  کردم..بعد کمد لباس های  خودم و  کشوهای  پسرک رو و تمام اسباب  بازی های نیمه شکسته و  خراب رو انداختم  تو یک گونی.شما الان فقط دقت کم اولویت من رو ..تازه وقت  هم ندارم مثلا!! کمد بزرگ داخل اشپزخونه رو و  کمد مدارک خودمون رو!! به قول همسری  من نمیدونم الان مهمون ها  میخوان پاسپورت تو رو ببینند چند بار مهر خورده که اینطوری  افتادی به این کارهای  غیر ضروری! منتهی  خب  ایشون هنوز بعد از  این چند سال درک نکردند که من  تا گیرهای  ذهنیم باز  نشه نمیتونم کار  کنم و این چند محل دقیقا مکان های  گیردار ذهنی  من بودند . آها راستی  دکور  سنتی رو هم تکمیلش کردم و الان ی چراغ سه فتیله ای با یک دیزی سنگی  قدیمی روشه و  روی  صندوقه هم که قبلا براتون گفتم هم  استکان های  دسته نقره ای جهیزیه  مادر بزرگم با  چند تا ظرف برنجی قدیمی جام مانند هم هست .

تا الان هم  دسر رو اماده کردم.نظرم روی  ذسر خرده شیشه بود ولی  متاسفانه واقع بینانه که فکر  کردم دیدم فرصت نمی کنم چون شیر عسلی  هم نداشتم خلاصه ژله 5 رنگ درست کردم و آی  بابام در  اومد  هی صبر  میکردم یک رنگش ببنده هی اونم دیر می بست تازه من غلیظ درست کردم موادش  رو که زودتر  قال قضیه کنده شه! البته نتیجه خوب شد و الان فقط تزیینش  مونده .

تصمیم هم این شد : قورمه سبزی  – ته چین گوشت و بادمجون -  کشک و بادمجون – سوپ جو .سالاد فصل .ماست و لبو  -ماست و خیار و دسر ساده . البته کیک پرتقالی برای  عصرونه   هم درست میکنم اگر وقت شد. . میوه و اینا هم هست . باز هم میگم اگه به خودم بود همون قورمه سبزی  با سوپ برای بچه ها  کافی بود  ولی صمیم  جان   دهن گشادش رو باز کرد و از یکی از مهمون ها چند شب قبل پرسید راستی  ته چین بادمجون دوست داره شوهرت که همه گفتند آخ جون!! ته چین بادمجون !! یکی گفت آخ جون کشک و بادمجونم که قبلا گفت درست می کنم براتون  و  من با نیش  یخ بسته!!! نگاه کردم و گفتم خدا از  هم تون قبول کنه واقعا!!!! بعد هم یک صمیم تخس  ته شکمم نشسته میگه وا!! پس من کی  هنرهام رو رو کنم تو این خونه!!؟ همچین بزنم تو دهن این یکی  که ...

ممنونم از  همتون برای  ایده های  خوبتون و واقعا چقدر  الان انتخاب  های  من به ایده های  فرنگی و  شیکان پیکان شماها نزدیک هست!!! بخوره تو  سرم این نظر خواستنم!! دموکراسیت تو حلقم صمیم!

راستی به سلامتی  دوره دوستانه مون هم افتاد خونه ی ما جمعه .آ ش رشته  رو جاری  مهربونم گفت درست میکنه کلا برام و میفرسته خونمون . سیر داغ و  نعناهاش و  سبزیش و اینا رو مامان جون درست کرد و آماده فرستاد .  حبوب رو هم  نم میکنم از  امشب  فقط  می  مونه بشینم اول یک سه چهار  تا خرمالو بزنم تو رگ این دلم باز شه یخورده بعد شروع به کار  کنم ....من با خرمالو زنده ام  زمستون ها . ...بعد از  همسری و پسرک اولین  چیزیه که روش  تعصب  دارم اساسی!

 به کامنت ها پاسخ دادم این دفعه

 

پی نوشت افزوده شد . 

دیشب خونه مامان بودیم.سر شام به محض اینکه اولین قاشق هنوز  پایین نیومده بود پسرک شروع کرد به خوندن یک  شعر جدید که همون روز  یاد گرفته بود . با لحن نوحه هم میخوند و در  خصوص  حضرت علی  اصغر (ع) بود . مامان و بابا ظرف دو ثانیه چشم هاشون پر از اشک شد و  این بچه  هم ادامه می داد و با سوز و گذار  و بدون اینکه بدونه زمینه ذهنی ماها  از  این کلمه چیه داشت  میخوند ..شام بیشترش  دست نخورده موند . دلم می خواست می تونستم مادر  اون بچه رو بغل کنم و بهش دلداری بدم ... خیلی سخت بوده حتما .  

  

 اشکالی  داره  به عقاید هم احترام بذاریم ؟  اشکالی داره اگر حس  می کنیم کسی  دوست نداره این روزهای  این ماه رو آهنگ های شاد گوش کنه  و قر  تو کمرش جمع بشه بدون اینکه یکوری نگاهش کنیم بگیم آپشن های  دیگه های  هم داریم برای   خدماتمون که سازگار با عقاید اون آدمه .؟ اصلا بذارید واضح بگم . کلاس  ما یک تایم اضافی  صبح اضافه کرده ورزش بدون موزیک  برای  اون هایی که دوست ندارند  این ماه رو موسیقی  خاص و هیجان اور و شاد گوش کنند . چرا باید سرمون رو تکون بدیم و  نچ نچ کنیم و  یک جوری  اعلام کنیم که  خانم مومن ها!! می تونید برید  اون کلاس  دیگه ...والله فامیل دور  هر  کدوم ما دور  از  جون اگه فوت کنه  به احترام خونواده اش  تا یک مدتی  مراعاتشون رو می کنیم ... جدا از  همه ی  سو استفاده ها و ضد تبلیغاتی که   توسط  خود ما  مثلا شیعیان علیه اون  رشادت و آزادگی احترام امیز  انجام میشه  ،این روزها من به شخصه  احترام زیادی  میذارم به همه ی آدم هایی که در  اون واقعه بودند ...به حرمت هایی که میتونه حفظ بشه به افراد و عقاید و مکاتب . من برای  پسرکم ذره ذره  قصه ی امام علی و  امام حسین رو میگم ...جلوی شادی هاش رو نمی گیرم ولی ترجیح میدم الگوی بچه ی سه ساله و نیمه من اگر بزرگ منشی و شجاعت حسین نیست حداقل بتمن و اسپادر من هم  نباشه .   

  اقا  به نظر شما  من الان دقیقا باید چکار کنم ؟  چند لحظه پیش اومدم از  پشت همکارم رد بشم صندلیش خیلی نزدیک به دیوار بود و من برای اینکه به گلدون زیبا و  مهربون  پشت سر این همکار جنتلمنم  برخورد نکنم موقع رد شدن اروم چند تا از برگ هاش رو لمس کردم و نرم و  ملایم بهش گفتم اجازه میدی رد شم عزیز دلم ؟ بعد این همکارم برگبدون اینکه برگرده گفت خواهش  می کنم..بفرمایید ..من الان باید برم بهش بگم با تونبودم با گلدونه حرف زدم ؟  به روی خودم نیارم؟ چه کار کنم  خب ؟ من رابطه ی نسبتا رسمی  ای  دارم  باهاش.  خب صمیم حد و مرزهایی مشخص و پر رنگی  رو با  خیلی ها داره . چند سال پیش یکی از  همکارهام برام یک چیزی رو  ارسال کرد که روز بعد رفتم تو  اتاقش و اول معذرت خواستم و بعد گفتم متوجه شدم اشتباه فرستاده!!!  ریلکس برگشته میگه نه اشتباه نبود برای شما و خانم فلانی و فلانی با هم فرستادم!! دیگه پا روی  اون بخش  کرد صمیم گذاشت ..من هم گفتم لزومی  نمی بینم این ها رو از  ایشون داشته باشم و  لطف کنند  پیام های گزیده تری رو برای  من ارسال کنند . خب  نتیجه شد عذرخواهی ایشون و  راحتی  خیال من . البته واقعا سختم بود  ولی اون آدم از غیب که نمی تونست متوجه بشه من خوشم نیومده از کلمه ی  khanoomi!! در  متنی از طرف  کسی که درجه چند زندگی من هم نیست ...بذار تو دلش بگه امل بی ادب!! مهم آسودگی خیال خودم بود . چطور  مهمونی های زنونه مردونه شون حتی جدا  از  همه ،بعد  خانوم همکار  میشه خانومی ؟!! نه دیگه نمیشه که!   

 

 دیشب مامان گفت بیا تو اتاقم کارت دارم . یا خدا! چکار میتونه داشته باشه . یک پلاستیک از  تو کمدش در  اورد یکی  یکی  لباس از توش در  اورد گفت بپوش ببینم چطوره. میگم برای من خریدی مامان جان ؟ میگه حرف نزن بپوش ببینم کدوم بهت میا همونه بدم بهت . در  کمال ذوقمرگی  همش  اندازه که چه عرض کم حتی  آزاد و راحت هم بود و من یک دور  میچرخیدم تو هالجلوی  بابا و  همسری  و برمیگشتم یکی بعدی رو میپوشیدم . باباانقدر ذوق کرده بود من لاغر شدم!! الهی بمیرم   حتما خیلی وقته میخواسته  بگه پدر جان به فکر خودتون باشید!! یک بلوز سفید با گل های شاد بهاری .یک بلوز استین کوتاه  حالت تونیکی  بنفش  که جلوش  با یک بند کوچک جمع میشه . یک لباس  سفید مشکی  دیگه  و البت عیک لباس  پاییزی که قالب تنمه و به نظرم بهتره هنوز  لاغر تر بشم بعد بپوشمش . وقتی مامان دید همش  اندازه  ام هست گفت همش رو بردار ..قابلت رو نداره ..انقدرررررررررررررر ذوق کردم ... خیلی هدیه های  بی مناسبت و سورپرایزی مامان بهمون می چسبه . مرسی مامانی که اینقدر به فکر ما هستی .البته یک لباس گرم پاییزی برای همسری و دو تاشلوار برای  پسرک رو هم اضافه کنید ... مامان میگه این ها قسمت تو  بوده و هیچ کس نمی تونسته صاحب اینا بشه جز خودت ..میبینی اعتقاد به کائنات رو در  این  مادر ...قربونش بشم . خدا همه شون رو حفظ کنه برای ماها .  

 

بچه ها به نظرتون یک مهمونی در حد پونزده نفر دارم چی درست کنم ؟من اکثرا  ساده برگزارمی کنم  مهمونی هام رو. یکیشون تازه این خونه مون میخواد بیاد .یکیشون چند روزه مهمون هست و باید برگرده کشورش و بقیه هم بستگان نزدیک هستند . خودم کشک و بادمجون رو خیلی دوست دارم و این رو میخوام حتما درست کنم. سوپ جو رو برای پسرکم و نی  نی  خواهرم  و  مامانم  که خیلی دوست دارند میخوام درست کنم.از سوپ های من معمولا تعریف میکنه مامانم (بقال!!).  5-4 نفر سنشون بالاست و  رژیم کم نمک و سابقه بیماری قلبی دارند!! سه تا بچه داریم .شش نفر هم تو رنج سنی  خودمون  هستند .آها راستی  خورشت کرفس هم از  مامان جون خواهش کردم برام درست کنه چون مامانم  عاشق خورشت کرفسه .خیلی  خوشمزه و  مجلسی میشه خورشت های مامان جون . بهم گفته نگران نباشم این یکیش با اون . سالاد و دسر و غذای اصلی  الان مورد سوال من هست  و نوع نوشیدنی .  

 برام اهمیت داره با هزینه مناسب و بدون بریز بپاش و اسراف و گیج کردن مهمون در  تنوع غذا  بتونم کاری کنم  شب خوبی داشته باشند .  

   

الان صمیم منتظر  راهنمایی های  بانوهای با سلیقه و مدیر هست .بسم الله .  

 

کامنت های راهنمایی تون رو خوندم..خیلی ایده های  خوبی هستن . متاسفانه مهمونی شام به ناهار  موکول شد . (برای من همیشه  مهمونی شام راحت تر و با فرصت بیشتری هست )کرفس هم کنسل شد چون از  مهمون بزرگ تر  که نظر خواهی کردم بی رودر واسی گفت دخترم! من و  خانمم عاشق قورمه سبزی هستیم و تو این هفته سه بار  کرفس خوردیم. خب  قورمه سبزی  رفت تو لیست   مامان جون.به نظرتون اینا رو درست کنم چطورن ؟ فعلا اینا هم ایده هستند .( در  نظر بگیرید من اصلا وقت ندارم جان خودم و  ساده ..ساده ..ساده ..) 

کشک و بادمجون(همشون حداقل یکی دو ماه هست که نخوردند .آمار رو گرفتم از قبل ) + قورمه سبزی( اینو خودشون پیشنهاد دادند  )+ ته چین گوشت و بادمجون (این یکی  همیشه مشتری  داشته ا ) +کمی مرغ سس دار + سوپ(هنوز مطمئن نیستم وقت می کنم برای این یکی یا نه )    

دسر و اینام هنوز قطعی نشده چی درست کنم . کماکان منتظر  رسیدن ایده ها و جمع بندی  نهایی هستم .   

ضمنا من عادت دارم اصلا اسراف نمی کنم تو  غذا و واقعا مهمونی های من حداکثر برای  دو یا سه نفر  غذا اضافه میاد سر شام . تعارف هم ندارم شکر خدا .سوزن من روی  سرویس  حمام دستشویی و  تراس و  کف آشپزخونه و   اجاق گاز  گیر  میکنه معمولا . اینا باید برق بزنه و اگه لکه باشه من دیگه صمیم کومار !! می شم قبلش !!