X
تبلیغات
رایتل

 

 آخر این  هفته احتمالا تهران هستم. میتونم از بچه های  تهرانی بپرسم تئاتر زیبا و خوب  ( نه از  این رو حوضی  ها) الان هست رو صحنه؟ ( معلومه که هست ) کجا و چه ساعت هایی ؟ نمایشگاه عکس چطور ؟ و یا  اجرای موسیقی  سنتی ؟و اینکه آخرین اطلاعات اینجوری  امور فرهنگی- هنری رو از  کجا میتونم بدست بیارم.شنیدم سایتی  هست که کاملا اطلاعاتش به همراه جزییات به روز  هست... 

میشه لطف  کنید این اطلاعات و یا هر  جای  ارزشمند برای  دیدن ( به جز موزه ها که تازه رفتم) رو به من معرفی  کنید ..یک وقت دیدی خانوم بغل دستی تون تو مترو  صمیم از آب در  اومد...!!!شایدم ماشین بغلی  تو ترافیک..یا  تخت کناریتون تو دربند ..شایدم صندلی  کناری  تو کنسرت یا تئاتر ....الان دلتون خیلی سوخت برام...نههههههههه؟!!! 

 

منتظرم ها.. 

  

پ.ن.

ممنونم از  همه...واقعا فکر  نمیکردم اینهمه راهنمایی بشم..امیدوارم اونقدر  وقت بشه که به یک تئاتر  یا کنسرت برسم.. همه اطلاعات رو سیو کردم برای  دفعات بعدی  هم. 

امروز(سه شنبه ) عصر  حرکت میکنیم و تا جمعه عصر  تهران می مانیم.چند روزی هم به لاهیجان و اطرافش.. 

...ممنونم از  محبت همگی.

 کلیک کنید. 

 اینجا چه حسی به شما می دهد؟  

 

  و این آدم کوچولو  

 

لینک و عکس ها برداشته شد.

 

 عزیزترینم سلام

 زندگی ...زندگی  ما...

زندگی ما روز اولش این نبود.یک زن داشت و یک مرد ...یک خانه اجاره ای و چند تا وسیله به نام اسباب خانه. اتاق ما فرقی با اتاق خانه پدری ام نداشت  گیرم مثلا حالا پرده ای  نو داشت و فرشی تمیز. آن روزها برایم فرقی  نمی کرد روی کدام مبل بنشینم...مهم نزدیک تو نشستن بود. آن روزها برایم فرقی  نمی کرد در  کدام لیوان چای  بنوشم..مهم نوشیدن با تو بود..مهم نبود کدام شبکه را ببینم..مهم فیلم دیدن کنار تو بود..مهم نبود کدام طنز را نگاه کنم مهم خندیدن با توبود... مهم نبود کدام رستوران بروم..مهم دوست داشتن غذا و لقمه به دهان گذاشتن با تو  بود...

زندگی  ما روز اولش  این نبود...نه نگران نشو..نمی خواهم بگویم زندگی ما بد شده..نمی خواهم بگویم سیر شده ام..نمی خواهم بگویم صبر کن ..نمی توانم دیگر ...

نه .

زندگی ما روز اولش این نبود.یک زن داشت و یک مرد ...زن گاهی  که خسته می شد می خزید در آغوش  مرد و گرم می شد از دست هایش... پر می شد از بویش... رها می شد از  غصه هایش و انگار دست انداز بزرگی را رد کرده باشد  می پیچید دور جاده اش که تو بودی و دور میزد و می رفت بالا و بالاتر ...زندگی ما آن روزها به گفتگو و خنده می گذشت و گاهی که وحدت نظر نبود بینمان آن دیگری  محجوبانه  از نظرش  دور می شد تا به آن دیگری  نزدیک شود...زندگی ما عصرهای  منتظر رسیدن تو بود و شب های  نشستن روی  فرش و حساب کتاب کردن های  اول و وسط و اخر برج..نوشتن سر رسید چک هایمان روی  آینه دراور  و بعد  به هم نگاه کردن و چشمک زدن که تمام می شود یک روز این ها...

زندگی  ما  امروز  ..اما..هنوز هم یک زن دارد و یک مرد...خانه امان همان خانه  اجاره ای  است که با تو دوستش دارم هنوز  هم ..آن خانه ای که خریدیدم و تو می دانی  چه شد الان دیگر یک خاطره شده از استقامت من و تو..از سخت جانی مان ...از دست های  گره زده امان در  هم و پشت به هم تکیه دادنمان...این خانه پرده هایش تمیز است و فرشش کمی  نو...راستش   .اتاق ما  اما الان با همه اتاق ها فرق دارد برایم...این روزها برایم فرق  می کند روی  کدام مبل بنشینم.وقتی  تو نیستی روی  کاناپه دو نفره که جای همیشگی  توست می خزم و به یادت دراز  می کشم و پاهایم را اویزان می کنم ازش...این روزها یواشکی در لیوان تو چای می نوشم..همان لیوان الماسی دسته دارو  باریکی که میگویی رنگ چای را خوب  نشان می دهد..این روزها وقتی  دیرتر  می آیی من هم اخبار بیست و سی  میبینم و سعی  می کنم با ریز کردن چشم هایم ادای تو را در اورم که مثلا از  این خبر  تعجب  کرده ام و بعد خودم خنده ام می گیرد و پسرک به ماما که بی هوا می خندد خیره نگاه می کند و او نیز  می خندد برایم...این روزها از  جلوی  مرغ سوخاری  مورد علاقه تو که  رد می شوم خنده ام می گیرد از آن شبی که  به صاحبش  گفتم آقا !میدانید من از  کجای شهر  می ایم اینجا تا این سوخاری ها را برای همسرم بخرم؟ و مرد با لبخندی به بزرگی یک ستاره خندید و وقتی گفتم بهترین ها را دارد در  شهر و ممنونم که این همه با عشق  کار می کند دیگر  مانده بود  چه کند از  خوشبختی ..و وقتی  سوخاری ها را برایت آوردم و با اب و تاب تعریف کردم چقدر آن مرد را خوشحال کرده ام امشب ،  با اولین لقمه هر دو زدیم زیر خنده و تو گفتی  بمیری  صمیم که این دفعه  زدی  وسط حال!!!!! یادت هست؟ بدمزه ترین سوخاری  همه شهر بود ..شور ...خام..بعضی جاها سوخته...و مانده بودیم که چطور شد یک بار  تعریف کردیم و اینطور شد؟!!و تو گفتی گرمای حرف های تو زد همه چیز را سوزاند..و من به چشم هایت نگاه کردم و در  دلم گفتم چشم هایش چه مهربان می خندد امشب...

این روزها شاید لقمه در دهان هم نگذاریم..شاید  قبل از خواب  هزار و یک شب  برای هم تعریف  نکنیم ...شاید سرت را کمتر روی  پایم بگذاری ..شاید انگشتانم کمتر پشتت را نوازش کند....ولی  می خواهم اعتراف کنم وقتی  که خوابی ..وقتی صدای نفس هایت یکنواخت و ارام می شود بلند می شوم و روی ارنجم تکیه می کنم...نزدیک می شوم به صورتت ..نگاهت می کنم ...به اندازه همه ساعت هایی که کمتر  نگاهت کرده ام...به چشم هایت...به ابروهایت ..به موهای  نقره ای  روی شقیقه هایت ...به لب هایت که ارام  خوابیده اند ..و بعد می خزم نزدیک تر و با دست هایم نوک موهایت را نوازش  می کنم..میدانم آنقدر  خواب  هستی که وقتی بازوهایت را هم  لمس  میکنم بیدار  نمی شوی ..من وقتی شب  ها خوابی  سیر نگاهت می کنم..و بعد یک بوسه روی  دست هایت می زنم ...و وقتی  می چرخی به سمت دیگر بوسه ای دیگر روی  بازوهایت ...گاهی غافلگیرم می کنی ..میو چرخی طرفم و  در خواب ..میدانم خواب  خواب  هستی ..می کشی مرا طرف خودت و  در  گوشم می گویی دلم برایت تنگ شده...برایم همیشه جالب بوده که تو صبح که می شود یادت نمی آید ..و می خندی و می گویی باز  شوخی  می کنی  با من؟ و من می مانم چطور  در  خواب  هم می فهمی  دارم در  دلم با تو حرف میز نم..چطور  صدای من را این همه بلند می شنوی...

زندگی ما این روزها دارد به ما می گوید هم را داریم....تو سخت می کوشی لابلای  حجم کارهایت هم را گم نکنیم...وقتی به من می گویی تا یک جایی  می رسانمت و  تو برومهمانی  من شب  می ایم ..و آن وقت  از  خیابانی که باید  من را بگذاری و بروی  هم رد می شوی و  می خندی و می گویی  امشب  با تو هستم ..دلم هزار  هزار پروانه می شود و دست هایم می  خزد و در  مشت می گیرد دست هایت را ..وقتی به من می گویی ناهار بخورم تو دیرتر می آیی و با سرعت خودت را می رسانی درست قبل از  اینکه  شروع کرده باشم ..هزار هزار گل عطرش  می پیچد در  خانه و من نگاهت می کنم ..هنوز  گرم ..هنوز  قدر شناسانه...چیزی که من و تو را به هم گره زده است..چیزی که بخشی از  من را  به  بخش بزرگی از  تو قلمه زده است ...چیزی که وادارم می کند وقتی  نیستی  دنبال بویت بروم سر  لباس  هایت و دست بکشم روی  جایی که قلبت می زند ...چیزی  نیست که بتوانم کوچکش  کنم...تابش  دهم....فشارش دهم تا در  قالب این کلمات جا بشود... و تو خوب  می فهمی وقتی برایت چای  می ریزم در  لیوان الماسی  باریک و دسته دارت و کنارش چند تا بیسکوییت می گذارم و  می نشینم کنارت و دست هایم  را دور  دست هایت می پیچانم و به فرش  نگاه می کنم... یعنی  دارم فکر  می کنم خوشبختی  ...خوشبختی ....هنوز بویش در  خانه ما هست...هنوز از  لابلای  مجله هایی که برایم می خری  ..لابلای  ظرف هایی که وقتی  من خوابم صبح زود بیدار می شوی و می شویی تا خوشحالم کنی ..لابلای  نان های  تازه و داغی که برای صبحانه ام می گذاری روی  اپن و بعد آرام بیدارم می کنی  تا دیرم نشود..هنوز در تیک تیک دقیقه هایی که میان  روزمی آیی  خانه و پسرک را می بری  بیرون با خودت..به پارک ..زمین بازی ..تا من برای  خودم تنها باشم و آن چه می خواهم انجام دهم...خوشبختی  خیلی  پر رنگ و با رایحه ی  تن تو...جریان دارد در خانه امان...و خانه امان حرمت  من .. تو...و اینهمه نگفته ها را در آغوش  گرفته است. برای رسیدن به روزهای بودن طولانی با تو ، چشم هایم را می بندم..نفسی بلند می کشم و به خورشیدک  چشم هایت فکر  می کنم...چقدر  گرم ...چقدر  روشن ..چقدر مهربان هستند.  

 

به تو مومنم ، عزیزترینم ...برای همیشه .

 

 دلم کسی را می خواهد که همین جا باشد ..در همین شهر  ..همین هوا را نفس بکشد..همین آدم ها را ببیند..من را بشناسد..بداند خانه ام کجاست..بداند قیافه ام وقتی  میخندم ..وقتی  گریه می کنم..وقتی بغض می کنم چطور می شود..یک آدم که آنقدر راحت باشم  با بودنش که بتوانم از این روزهایم برایش حرف بزنم..که نگاهم کند و بفهمد چه می گویم... دلم یک دوست می خواهد... یک نفر که وقتی  غر می زنم برایش فقط نگاهم کند و با چشم هایش بگوید حق داری...آن وقت ، من وقتی  شنیدم حق دارم دست بردارم و با هم گپ بزنیم... از  چیزهایی که می داند ..از  چیزهایی که میدانم..از آدم های  مشترکی که می شناسیم..از اتفاقات خنده دار دور وبرمان..دلم یک نفر را می خواهد که وقتی می گویم یونا ..بداند منظورم کیست.. دیده باشد  چال گونه اش  را وقتی می خندد ..شنیده باشد  صدای  خنده هایش را .. دستش را گرفته باشد . صورتش را بوسیده باشد ..تا وقتی  می گویم یونا..همه این ها بیاد در  ذهنش کنار اسم پسرکم . کسی که وقتی  می گویم علی  فلان حرف را زد تصور کند  همان طور که هست ..دلم می خواهد وقتی از  خودم برایش  حرف می زنم بداند از  که حرف  میزنم.من را مثل مادرم ..مثل برادرم..مثل آن کسی که دختر خاله ام و عمویم می شناسد  نشناسد  ..خود من را بشناسد. وقتی   بگویم صمیم ... همه ی دستم برایش رو باشد ..همه بازی هایم رابرایش کرده باشم و  بدانم تا به چشم هایم نگاه کند می فهمد راست می گویم یاسعی می کنم راست نگویم...دلم  می خواهد وقتی  می گویم خسته ام بفهمد چرا ..وقتی می بیند  دارم از خوشحالی بال میزنم بفهمد  چرا ...دلم  یک دوست می خواهد که من را به خانه اش  دعوت کند..یا به خانه ام بیاید ..آن وقت من بدون نگرانی از  قضاوتش ..موهایم را راحت با یک کش ببندم و روبرویش  بنشینم ..در حالی که چای  می خورم نگاهم کند و در  حالی که می روم برایش آب نبات های  تازه ام را  بیاورم در  دلم  بگویم چه خوب شد که آمد...در دلش بگوید چه خوب شد که آمدم...دلم می خواهد چیزهایی برایم تعریف کند که تعجب کنم..بگویم راست می گویی؟ چیزهایی  تازه بشنوم ..حرف های  تکراری ِ  آدم های  تکراری ِ  این زندگی  تکراری ِ  این دنیای تکراری ِ   این خدای  تکراری را نزند برایم.دلم می خواهد وقتی با نا امیدی می گویم  زشت شده ام ؟ دقیق نگاهم کند و بگوید من که تغیری  نمیبینم اتفاقا خیلی هم پوستت خوشگل تر شده ..وقتی  دستم را روی  کمرم میگذارم بگوید  چقدر  خوب که لاغرتر شده ام..وقتی  برایش  از  تابلوی  نیمه نقاشی شده ام بگویم به جای  اینکه بگوید  خب  خودت ولش  کردی...وقت نگذاشتی...  با دلم همدردی کند و بگوید اتفاقا من هم کلی کار نیمه تمام دارم  مثل نقاشی  تو که همین روزها قرار است تکمیلش  کنی و بگوید باشد؟ و من بخندم و بگویم باشد..کاملش  می کنم..بعد از یک سال و خورده ای ..دلم  می خواهد وقتی می گویم خانه شلوغ و در  هم ، خسته ام می کند بگوید آخ که راست می گویی و بعد پشنهاد بدهد پسرک را یک  روز برایم نگه می دارد تا من به کارهایم برسم و  در  حالی که مهربانی از  چشم هایش  می ریزد بگوید اصلا یک روز هم بیار  من نگهش دارم تا به خودت برسی..از صبح تا ظهر فیلم ببینی ..کتاب  بخوانی ..غذایی که دوست داری درست کنی ..با علی بروی بیرون...بروی برای  خودت فقط  مغازه ها را ببینی و اصلا در خانه بنشینی و  فکر کنی...دلم کسی را می خواهد که بداند من  دلم برای  فکر  کردن هایم تنگ شده است.. بداند  دوست دارم  سیب گاز بزنم و  کتاب  داستان بخوانم و  آفتاب روی  تخت افتاده باشد و من از  سکوت خانه لذت ببرم.دلم یک آدم می خواهد که من را  بشناسد مثل خودم...شعرهایم را بخواند و بگوید اینجایش  خیلی قشنگ است و این جا را انگار  رد کرده ای تا در  چاله نیفتی... اینجا چقدر این کلمه را زیبا انتخاب کرده ای ..این جا ...نه...اوم..... دوستش ندارم.... و من به شعر  چشم هایش  نگاه کنم و از بودنش دلم مثل  پروانه خوشحالی  کند ...من دوست صمیمی ام را  ..این طور که همیشه آرزویش را داشته ام ...جایی در این شهر ...زیر سقف یکی از همین خانه ها...گم کرده ام. اگر روزی  دیدید او را بگویید کسی منتظرش هست.

متاسفانه من آدم خوبی برای ارتباط  نیستم کلن!!  

شما هم ممکن است این جمله ناامیدانه را از دوستانتان شنیده باشید. ممکن است کسی این را با خودش بگوید ولی در دوستی اش با یک آدم دیگر  جور دیگری  نشان داده باشد.. آنقدر که تا حد نزدیک ترین  و محرم ترین هم با او پیش رفته  باشد. این وسط  یک فاصله که جای خالی  اش  عمیق نشا ن می دهد خودش را، وجود دارد :  ندانستن زن ها...و این نشناختن ، وجه مشترک همه مردهای روی زمین است.مردها هم حق دارند .لابد با خودشان  می گویند یکدفعه چرا اینطور  می شود  اوضاع؟ یعنی در  اوج خوبی و وقتی  همه چیز ارومه و  مردها در دلشان  می گویند : من چقدر خوشبختم  ورق  برمیگردد و طوفان خیلی از  این خوشبختی ها را می برد جایی  دورتر  مثلا دو سه متر آن طرف  تر  آرام روی  زمین می گذارد.نکته اینجاست که  این طوفان  همچین هم طوفان نیست و  راز  نهفته در  دل این تند باد این است که مرد یادش رفته به زن  ، برای  هزارمین بار  از  دوستی و  نوع محبتش اطمینان بدهد .خب آدم عاقل که هزار بار یک چیز را  تکرار  نمی کند! بله ! ولی  زن هر بار  محبت می بیندو تحسین و تعریف  می شنود  انگار برای اولین بار شنیده است .اصلا هم برایش  تکراری  نیست. زن ها با گوش هایشان با چشم هایشان زنده اند.زن ها با یک جمله ، رنگین کمان می شوند  اگر  جمله اش فقط  کمی  محبت آمیزتر از کلمات یک قرارداد کاری و رسمی باشد!!! آری  خب  مردها سخت باور می کنند که مثلا خانمی ساعت ها وقت برای  خوشحال کردن آدم مورد علاقه اش  صرف کرده باشد و با یک جمله  کفه محبت به نفع آن آدم سنگین شود .یعنی بهتر بگویم نمی دانند مثلا به جای  اینکه با دلیل و منطق و رفتار مرد مآبانه به یک زن نشان بدهند جایگاه خاصی برایشان دارد  کافی است یک خطاب مهربانانه به کار ببرند .. کودک لطیف وجودش را کمی  نوازش کنند...و در  قلب زن ها یعنی  گوش هایشان کمی  از نقش حضور او بگویند..بعد این طور  می شود که زن ها  رنجیده از دیوار بودن مردها...رنجیده از بسته بودن همه پنجره ها ...دلگیر از  نرسیدن نشانه ها ،به عمق غم پناه می برند .گاهی بعضی هایشان هیاهو میکنند و همه چیز را به هم میریزند و می روند و  و بعضی  هایشان  غم آلود فقط  نگاه میکنند و در هر دو حال در  هر دوی  این ها یک کودک با چشم های غمگین گوشه دلشان نشسته است و منتظر نگاهی  گرم و  نوازشی مهربانانه است.

زن ها اما حافظه ی دلگیر شدنشان خیلی کوتاه است. اصلا خیلی چیزها ثبت نمی شود. اصلا خیلی  حرف ها یادشان نمی ماند و انگار دستت را زده باشی  داخل ظرفی آب و موجی  کوچک ایجاد شده باشد بعد از سکوتی  کوتاه و آرامشی  آرام دوباره می شوند همان  آرامی که بودند و همان طبیعت مهربانی  که داشتند. فقط یادتان نرود  تنها گذاشتن خانم ها در این سکوت کوتاه، بزرگ ترین اشتباه زندگی شما خواهد بود. فقط  نشان دهید  هستید... کنارش. هر چقدر آقایان در محبت کردن به خانم ها گشاده دست تر باشند ..هر چقدر  صمیمی تر و با اعتماد تر باشند و هر قدر  این تند بادهای  کوچک را بیشتر درک کنند بیشتر  می فهمند  چطور  می شود راحت نشست و با یک فنجان چای  داغ زیر لب  زمزمه کرد:  همه چی  آرومه....و با دوستی عمیق یک موجود ظریف طبع و شکننده بیشتر  زندگی کرد و دیگر هیچ وقت این جمله را تکرار نکرد....

و خانم ها وقتی بابت تند بادها متاسف می شوند لازم نیست بیایند روی  استیج و  عذرخواهی رسمی  بکنند .همین که دوباره نگاهشان و کلامشان کودکی شیطان و  در  عین حال معصوم! می شود محکم ترین سند کوتاه بودن حافظه  دلخوری هایشان است.مواظب باشید آن اشتباه بزرگ را تکرار  نکنید

کلا : نکنید این کار را با این گل های ظریف...نکنید... 

 

نمیدونم چرا این پست پاک شده بود.من براش  پینوشت گذاشتم و بعد به جای  انتشار بردمش ذخیره اش  کردم انگار!! باور  کنین خوبم... یه نگاه به پینوشت هم بندازین.

 اصلا نمی تونم باور  کنم...حتی الان که بهش فکر  میکنم میخوام گریه کنم..خیلی  بد موقع..خیلی بی جا.. اصلا کسی نخواستش...کسی منتظرش نیست و نبود . دستم رو روی شکمم میذارم و اشک توی  چشمام حلقه میزنه. خدایا آخه این چه شوخی  بود؟ تو که میدونی  من حتی  نمیتونم  جیر جیر  التماس موش  گیر کرده تو تله این ساختمون رو تحمل  کنم ..اخه من چطور دوباره از  اول همه اون روزها رو بگذرونم..یونا چی  میشه؟ پسرک من هنوز یک سال و نیمه هم نشده ..این چی بود به من دادی؟ من ازت هدیه نخواستم که این بار .. 

اشک امانم نمیده ...شونه ها م میلرزه.علی  دستش رو روی  شونه ام میذاره و با صدایی  گرفته میگه خب  چکار  کنیم؟  کاری  جز  قبول بودنش  میتونیم انجام بدیم؟ و سعی  میکنه نشون  نده بهتش  رو ...

چشمم که به پسرک می  افته تمام وجودم داد میزنه نمی خوام..نیمخوام..الان نمیخوام.من برای  پسرکم برنامه ها داشتم..من برای  این روزهام تازه داشتم برای  خودم ..برای  برگردوندن خودم به روزهای  قبلیم و  حس های  خوبم برنامه میذاشتم..وای  اون هم وسط  رژیم؟  یعنی  اون هم تعطیل میشه؟  کلاس  رقصم ..کلاس  عزیزم که  تازه شروع کردم...اصلا چیزی  از  من میمونه دیگه؟ چجوری  زندگی رو راست و ریست کنم..به کدوم کارهام برسم؟ شب ها تا کی بیدار  بمونم؟ چطوری  برگردم سر کار؟ کجا بذارمشون؟ پیش کی؟

 

دوستم میاد کنارم میشینه و به من میگه من ماه پیش  دو تا قرص  خوردم و تموم... پسرش  الان 6 ساله است و  بعد انگشت سبابه اش رو خم میکنه و میگه اینقدری بود...همین طوری  بود...سفید بود...مثل میگو..حالم به هم میخوره  و به طرف  دستشویی  میرم.  بی بی  چک رو میبینم و برای  بار دوم  به امید معجزه ای  دوباره امتحان میکنم..باز  هم دو خط  قرمز لعنتی  ...باز  هم دو خط روی  همه زندگی  و  خوشبختی  من... روی  امیدهای  من..  دو خط  پر رنگ روی  تمام روزهای  خوب  منتظر من. 

دستم رو روی شکمم میذارم و حرکتی رو زیر دستم حس  میکنم..یک نبض  تپنده کوچک..یکچرخش  سریع و فارغ از  چرخش  سقف دور سر  من... 

چشم ها م رو که باز  میکنم میبینم دستم هنوز روی  شکمم هست...اتاق  نیمه روشنه و نور  کمی روی  پنجره تابیده. بغض  میکنم و بر میگردم و دستم به بازوی  علی  میخوره. چشمام رو میبندم و  اشک از  کنار  چشمم میریزه پایین. دلم داره میترکه..و تازه میبینم انگار یه چیزی  فرق  کرده. انگار  یه اتفاق  داره می افته..چشمام رو میبندم و دوباره باز  میکنم و میبینم برگشتم به یک روز قبل...به یک خانواده سه نفره ..من ..علی و پسرک ..و دیگر  هیچ.  

 

دیشب  موقع خواب به علی  که این روزها تمام ذهنش درگیر  کارهاش  هست و حل مسائلی که اخیرا وقتش رو خیلی  گرفته  ، داشتم میگفتم خیلی  چیزها حکمت خداست.بعد ها میفهمیم چه خوب که اینطور  شد ..چه خوب  که اونی که من میخواستم نشد..خدا صلاح آدم هارو بهتر  میدونه عزیزم..و بهش  گفتم به پسرک نگاه کن..اگر  من اون روز به عقلم گوش  میکردم و  دلم رو نادیده میگرفتم ..اگر برای  ما مسافرت پیش  نمی اومد..اگر   سخت مریض  نمی شدم..و خیلی  اگرهای  دیگه امرز  ما این همه عشق رو کنار  خودمون اینطوری معصوم و با نفس  های  گرم نداشتیم...فقط  کافی  بود یکی از  این چیدنی  ها سر جای  خودش نباشه ..دیدی بهتر  از  اونی  که فکر  میکردیم  رو بهمون داد؟..و دلداریش  می دادم و  خواب  چشم هامون رو برد با خودش ... و کابوسی که همه شب  من رو خراب  کرد.کابوسی که انقدر پر رنگ بود و واقعی که تا یکی دو ساعت دلهره اش و طعم بدمزه اش رو توی  ذهنم هنوز داشتم. من آمادگی  ندارم دوباره از  اول شروع کنم ..من اشتیاق  ندارم ..من منتظر  بزرگ شدن پسرکم هستم و نیمخوام به عقب برگردم با همه خوبی ها و خاطرات زیبایی که از  ماه های  گذشته دارم نیمخوام برای  کسی  دیگه تکراش  کنم....   صبح وقتی  چشمم به بی  بی  چک فتاد با دست های  لرزون و دلهره امتحانش  کردم..ثانیه هایی که خط  اول قرمز شد و من چشم هام  رو از  روش  بر  نمی داشتم و نفسم رو حبس  کرده بودم می  گذشت و من دست هام میلرزید...و هیچ خطی دوباه قرمز نشد..و هیچ خطی   همه  تصمیم های  این روزهای  من رو با خودش  نبرد. کابوس  تموم شده بود.خاطره اش  رو مثل پرده ای  ضخیم از  روی  پنجره  دلم میزنم کنار  تا آفتاب رو ببینم..تا نور بیاد ..تا  محو شن همه اشک های  دیشب و  دلهره های  امروز ...  

خدایا لطفا..لطفا فقط به او نهایی بچه بده که دلشون میخواد...که آمادگیش رو دارن ..که منتظرن و  توانش رو هم در خودشون میبینن.و به اندازه ای بده که توان  نگهداریش رو داشته باشن.. 

خدایا یادت بمونه فعلا نه....باشه؟ 

 

بعدا نوشت :  

 بابا به جان خودم این یک خواب بود.اینقدر  هم نگین مگه تو مواظب  نیستی  و اینا...هر آدم عاقلی!! مسلما مراقب  اوضاع هست که غافلگیر  نشه. راستش این روزها یک مشغله کاری برای  ما دونفر  پیش  اومده و حسابی  ذهنمون گرفتار شده و بروز این استرس  توی خواب به صورت یک بارداری  ناخواسته(سمبلی ازشرایط  تحمیل شده در  دنیای واقعی) بوده. من معتقدم ذهن ما بطور  ناخوداگاه تنش و استرسش رو میخواد بیرون بریزه و اینطوری  میشه که شب  میخوابید و صبح بیدار میشید و یادتون میاد چه کابوس بدی دیدید.ببخشید اگر  نگران شدید ولی  من هم دلم میخواست با نوشتنش کلا از ذهنم بیرونش  کنم.

نمیدونم ما خانوادگی اینطوری خوش شانس هستیم یا تاثیر دعاهای شما بود..البته که  دومی  موثر بوده وگرنه  مگه می شد اینهمه  به ما طی این یک روز  خوش  بگذره!! اولش  از  اینجا شروع شد که من قبل از ظهر زنگ زدم به گوشی  صبا و گفتم الان یکی جواب میده و احتمالا شوهرشه و میگه هنوز از  اتاق عمل بیرون نیومده..بعد دیدم یک صدایی در حد  خفگی  داره میگه ال..و..و...ص م ی..م..من کجا..م؟...حالم بده!! الو... و تق  تماس  قطع شد!! منو میگی! گفتم بیا! حتما دختره وسط  عمل بهوش اومده و دارن میبرن و میدوزن و  بخیه میزنن و  اونم داره التماس  میکنه و  دکترها هم بهش  محل نمیدن و زنده زنده دارن میکشنش! نیمدونین چطوری مرخصی  رفتم و سر راه هم به شوهرش  زنگ زدم که چرا این دختره تنهاست و تو کجایی و اینا که معلوم شد هنوز  نذاشتن همراهی بره تو اتاق. بعد که رسیدم و دم در یک نگهبان گنده دیدم سریع کمی  رژ لب صورتی ام رو زدم و مقنعه سر کارم رو با روسری  قرمزم! عوض کردم و با لبخند شیرینی  رفتم طرف  آقای  بپا!! نصف هیکلم از لای در رد شده بود و داشتم بقیه اش رو هم رد میکردم که یک صدای کلفت گفت جنابعالی!!؟ یک لحظه گفتم بذار اسم دکتر صبا روببرم و بگم مگه نمیبینی  عمل دارم مریضم  داره از دست میره!!؟ بعد دیدم خیلی  تابلو میشه برگشتم و با تمام توانم  به شیرینی!! خنده ای کردم و گفتم خب دارم میرم بالا دیگه!! با چشم هایی  در حد بلد الملک نگام کرد و گفت مریض  کیه؟( پدر سوخته اش رو توی  دلش  گفت ها!!) منم اسم و شماره اتاق رو گفتم و روی  خصوصی  بودن اتاق  همچین تاکید کردم که خنده اش  گرفت!!  وگفت الان همراهی  باهاشه و فقط  یک نفر میتونه بره. منم زود گفتم خب  منم منظورم این بود که  شما تماس  بگیرید بگید  اون بیاد  پایین من برم بالا  و دوباره با شیرینی  تمام خندیدم!! آخه شماها که نمی دونید من چقدر شیرین میخندم!! اونقدر  شیرین که تونستم با همین  خنده هام  شوهر پیدا کنم ولی خب  مثل اینکه هفت سال تاثیر خودش رو گذاشته و یارو نگهبانه به من گفت لطف  کنم با همراه شخصیم زنگ بزنم و بعد برم بالا!! من هم  اصلا ضایع شدن در  این ابعاد رو به روی  خودم نیاوردم و با همون لبخنده که عرض کردم  بهتون ، زنگ زدم و بعد رفتم داخل. در  اتاق رو که باز کردم دیدم پشت به در و ریک طرفی  خوابیده. گفتم یا ابا الفضل! الان که بخیهه ا میان تو حلقش که. میبینم سرش رو از زیر پتو در اورده میگه سردمه!! حالا نه سلام میکنه نه از یومنا میپرسه و نه میگه خسته نباشی!!! ادب هم خوب  چیزیه که این دختره کلا باهش قهر کرده . بعد من رفتم دنبال پتو و خانم برادرم  هم بیرون منتظر ایستاده بود. توی  راه که میرفتم براش  پتوی اضافی جور کنم دیدم اتاق بغلی  نی نی  دارن و منم رفتم داخل و از  اسم و رسم و وزن و اینای  بچه پرسیدم و سلانه سلانه برگشتم پیش مریض  خودمون! صبا میگه خوب  نشد  نگفتم دارم خفه میشم وگرنه حتما برای  چهلم خودت رو میرسوندی..فک کنم از سرما کلا نصف بدنش  فلج شده بود تا اون موقع! بعد رفتم یه خوش و بشی با سرپرستاری و اینا کردم و دیدم پسرک رو اوردن خاله اش رو ببینه. آها اینم بگم که خوشبختانه عمل نه بریدنی بوده نه دوختنی! به قول  دختر  خالم...بوده . حالا وسط  این هیر وویر  خانم نیاز به دستشویی دارن و من هم گیر دادم اول آرایشم رو درست درمون کنم بعد میبرمت بیرون جیش  کنی!!  خانم داداشم ادای  این @@@@ رو در  میاورد و با لهجه مخصوصشون به صبا میگفت الهی بمیرم برات..ماد ر نداری؟  یتیمی؟  خواهرت ستم میکنه بهت؟  آخ الهی  برادر  بمیره برات!! و  دو تایی  از  خنده روی  تخت مریض  افتادیم اونم دقیقا  روی  محل عمل!!  صبا با چنگ و دندون سعی کرد  ما رو از  تخت بندازه پایین که متاسفانه نتونست و با وارد شدن ناگهانی  یک پرستار با چشم های  گشاد ،  کمی  تغییر موضع دادیم و  مرتب  کنار  تختش  واستادیم .حالا  خانم  اصرار  داره که من گشنمه و باید بهم نهار بدین بخورم..هر چی  میگم خره! تو خودت مثلا  نرسی و میدونی  تا سه ساعت بعد ش نباید  چیزی  کوفت کنی  حالیش نیست و این شوهر بیچاره اش  قاشق  قاشق  پلو با خورشت کدو!!!! میذاشت دهن این و  صبا هم ناز  می کرد و میگفت چقدر کدوش  بوی  صمیم رو میده!! اه اه  نمیخوام دیگه!! یعنی فقط  کافی بود اینها ببینند ما داریم به مریض  کارد خورده!!  نهار  میدیم. خلاصه یک آن شوهر صبا یک واویلا!! گفت و  من دیدم یک چیزی  کف دستشه اندازه قلوه گوساله!! بعله یک سنگ گنده داخل غذای بیمارستان  بود. حالا من  که عشق  این کارها رو دارم دویدم جلو تا برم اتاق رییس بیمارستان و ازش  توضیح بخوام! که  یادم افتاد اگر بگن سنگ تو چی بوده و بگیم توی  غذای  مریض! هممون رو اعدام میکنند که شمما غلط  کردین به مریض  ما غذا دادین و  پای  خودمون گیر یک پرونده پزشکی فوت به دلیل کاررد خوردگی  خیک  بیمار!! خواهد شد. خلاصه سنگه رو برداشتم و گفتم من میگم توی  غذای  همراهی بیمار بوده. بعد موقع بیرون رفتن دیدم یک جا نوشته دفتر بررسی شکایات و انتقادات.یک اقاهه  خوشگل و  تو دل برو !!با کت و شلوارشیک  و سر  پایین نشسته. من رفتم داخل و دیدم خیلی  مودب  بلند شد و  اومد دستم رو گرفت و برد  پشت میز  خودش  منو نشوند و  خودشم روی  زمین نشست و  همین طور  میخ به من زل زد!!و اشک توی  چشماش  جمع شد. البته   این آخری  ها  رو  تو خیالم دیدم !! رفتم جلو و گفتم یک نمونه برای  بخش  زمین شناسی   بیمارستان آوردم..با تعجب  نگام کرد و وقتی  گفتم قلوه سنگ توی  غذا بوده دهنش  باز موند و  پا شد  ایستاد تا من نمونه رو بهش  نشون بدم. من هم از  لای  دستمال کاغذی  یک قاشق  در اوردم که یک سنگ اندازه سنگ های  یک قل دو قل وسطش بود ..آقاه هیییییییییییییینی  کرد و  سریع به من یک فرم داد و خودشم با چسب  سنگه رو ضمیمه  پرونده  آشپر بدبخت و پیمانکار  بی لیاقت کرد! کلی  هم ازم تشکر کرد که به ارتقای  سطح کیفی  خدمات این بیمارستان کمک کردم و برام آرزوی  طول عمر با سلامتی  کامل کرد و گفت کاش  همه به جای   غر زدن اقدام درست رو مثل شما انجام بدن و  متاسف شد که بقیه از  کنار  این چیزها راحت رد میشن.....کم مونده بود  برم بغلش  کنم و بگم حالا تو خودتو ناراحت نکن و   اصلا میخوای بدم مریضمو ن سنگه رو قورت بده کلا آثار جرم هم باقی  نمونه!!! و من خودم همین جا واستم و از طرف  ملت بیام به بهبود  شماها ( حالا هر  جور صلاح میدونی خودت!!) کمک کنم..خلاصه این بچه ما هم  خسته شده بود و وسطش  انقدر  ونگ زد که شیرینی  همکلامی بااقای  مهربان تبدیل شد به یک خاطره مه آلود در  جنگل های ابری ذهن من !!! خانم داداشم شب  پیش صبا موند و  کثافت ها تا خود صبح هر و کر کرده بودند و مثل اسب  ابی  خورده بودند:  اول که شام جوجه  کباب خورده خانوم مریض  ما و بعد  شکلات داغ و  شیرینی و نقل و کشمش و کیک و آبمیوه .  آخر شب  هم فکرکنم شوهره رو از  خونه کشونده  بیمارستان بره براشون ساندویچ بخره چون دل دو تاییشون داشته از  گرسنگی  ضعف  میرفته!!!  امروز تا ظهر قراره بیمارستان از شرش  خلاص شه و من هم ظهر از سر کار  برم خونشون  و  آخر هفته رو اونجا اتراق  کنیم!! میگم من فقط شرمنده شماهایی شدم که هول کردین و برای  سلامتیش  دعا کردین . دیگه نمیدونستم این همه دعاهاتون تاثیر  داره و بمب  انرژی  میشه خواهر  ما بعد از  عمل. دست همگی تون درد نکنه . سلامتی  همیشه توی  وجودتون.

پ.ن.

یک چیزی  از  دیروز  داره  رو اعصاب  من میره. وقتی  رفتم تو اتاق  بغلی  تا نی  نی  شون رو ببینم برای اینکه  نشون بدم من خیلی  در  مورد نی  نی  ها اطلاعات دارم بین حرفام گفتم  اتفاقا پسر  من هم 16 ماهشه و  ..یک ربع بعد  خانومه که بچه دومش رو دنیا اورد ه بود ( مامان همون نی  نیه) برگشته میگه گفتین نوه اتون چند وقتش  بود؟!!!!!!! یعنی  انقدر  حرصم گرفت  انقدر دلم میخواست بکوبم جای  عمل سزارینش  تا یادش باشه حرف زدنش رو!! ابرو بالا انداختم و گفتم نوه! من میگم پسرم  16 ماهشه تازه !! بعد زنه با چشم های  گرد  میگه چقدر دیررررررررررررر ازدواج کردین!!!!  دیگه  طرفش  نیم خیز شدم و با غیظ  گفتم من فقط  ...سالمه. همون دور وبرهای  سی  دیگه!! میگه خب  منم همونقدر سن دارم ولی   شما.... فکر کنم ترسید بقیه اش رو بگه  با خودش  گفت الان این خانومه بچه رو از  پنجره پرت میکنه بیرون!! من هم از  حرص  دلم کلی  اسم قشنگ که بهش  گفته بودم و ازم خواست هبود توی برگه براش  بنویسم رو گذاشتم بغل  جیبم و اصلا هم نرفتم دیگه تو اتاقش!! از  دیروز  هم همش دارم توی  ایینه به خودم نگاه میکنم و میگم پدر پدر سوخته ات رو در  میارم من!! حالا به من میگی  نوه دارم!!!!

بعد  لب هام رو غنچه میکنم ومیگم صمیم جان! خب  بیچاره تازه از  عمل اومده بیرون و هوش و حواس  نداشته و چشماش  درست نمی دیده ..تو به خودت نگیر عزیز دلم و این مونولوگ تا همین الان توی  کله ام داره  تکرار میشه...فک کن ممجبور شم قضاوت رو عمومیش  کنم و یک چند تا عکس بذارم اینجا تا ثابت کنم به خدا من خیلی جوون و خوشگل و مهربون و  ناز و خوش اخلاق و  کول هستم!!

سال هاست ازدواج کرده .اصلا تا مدت ها دلشان بچه نمی خواست.هی  مادر شوهره زیر گوششون خوند و هی لب گزید و هی با چشم و ابرو توی  جمع گفت بیچاره پسرم!! خب آدم دلش  نمی سوزد اصلا. چون بلاخره هر کس اختیار  زندگی اش را دارد و به  دل بقیه که نمی خواهد زندگی کند .گیرم بچه هم آورد.خب؟ مادر شوهر  تربیتش  میکند و دو روز دیگر  بهش زندگی  یاد میدهد ؟ اصلا مگر بچه فقط آوردنی  است؟ به نظر من  بچه کاشتنی  است..نه از آن کاشتن هایی که از بچه  توی  ذهن ملت هست ..نه! بچه اول باید  مدت ها قبل  جوانه اش در  دل مادر و پدرش  بنشیند و در  روحشان نه ماهه شود و در  قلبشان دنیا بیاید بعد اگر دیدند  این مدل بچه داشتن خوب  است و عرضه اش را دارند و سر یک پوشک بو گندوی  بچه کارشان به طلاق وقهر  نمی کشد با هم   خب در عمل هم می روند و اقدام میکنند!حالا بعد ۹-۸ سال که می خواهند بچه دار شوند یک جای  کار  می لنگد. مادر شوهره این بار بیشتر  دهنش را کج می کند و  انگشتش را لای  دندان هایش  می گذارد و میگزد و پشت دست می زند و آخ پسرم می کند...منتهی  هنوز  جرات ندارد به روی  دخترک بیاورد. هنوز می داند این کارها فقط  منتهی  می شود به یک عدد پسر بدون پوست! چون دخترک بفهمد این حرف ها را پوست از  سر  پسر  می کند آنهم درسته و  غلفتی! خب  حق هم دارد .تا به حال  پسر  مشغول درس و ادامه تحصیل تا مقطع فوقش  لیسانس بود و  جیب هایش  طعم تنهایی و بی کاغذ رایج مملکتی  را زیاد  کشیده بودند و حالا که دلشان بچه می خواهد خدا شوخی  اش  گرفته است! لا مصب پول دوا دکترش هم  بیشتر از ده تا جهاز  عروس  می شود . یک آمپول  توی بازوریش  تزریق  میکنند به اندازه یک دست مصنوعی  ازش پول میگیرد داروخانه چی ! مادرش  به همه امام زاده های بین راهی وسر راهی و باشجره نامه و بی  شجره نامه  دخیل بسته است و خواب های  خوب  میبیند  برایش. دخترک اما دلش را به خدا سپرده است و کار را به دکترش و تا به حال این خدا  هنوز از شوخی  کردنش  خسته نشده است انگار. خب   وقتی هم به مادر  شوهره میگویی  خانم جان! دیگ امام حسین شستن که بچه نمی اندازد توی  بغل آدم! حداقل پسرتان دو تا دکتر  دیگر را امتحان کنند  باز آن چین چند لایه را روی  دماغش  می اندازد و می گوید والله  شما که غریبه نیستید صمیم  خانوم! چقدر  بهشان گفتم و بدشان آمد..به هر  حال ما یک چیزی  میدانیم دیگر! من هم با یک وا گنده جواب  میدهم خب  مگر ما که بعد از  6 سال دلمان بچه  خواست استثنا بودیم؟ این مساله برای  هر کسی  می تواند اتفاق بیفتد و توی  دلم میگویم حالا خیلی  این شازده ا ت به تغذیه و  آرامش  دختر بیچاره رسیده که اینهمه توقع داری  تو؟! تا ما یادمان می اید دخترک داشت جان میکند و بی  عرضگی های  شازده تو را جبران میکرد در زندگی.! تازه عروس  دیگرش که همین زمستان پارسال رفت خانه بخت و تابستان امسال خبر  حامله شدنش را داد باید می بودی و قیافه گرفته مادر شوهره را میدیدی که چطور با غیظ  گفت نون ندارن خودشا بخورن بچه هم میارن!!( مشهدی  بخونین) و از  اینکه پسر  خوشگل و خوش  تیپش  دارد بابا میشود حرصش  میگیرد...حتما فکر  می کند  هنوز  وقت داشته برای  جلب  نگاه های  عاشق  دخترک های  مردم!!! خلاصه که آدم نباید به ساز  مردم برقصد .الان خوشحالم که این اتفاق یا حادثه یا شوخی  خدا  الان بود نه چند سال قبل..حداقل این دو تا عشقشان را کرده اند توی  این  نه سال ده سال و  گیرم به بن بست رسیده تصمیمشان...دیگر دنیا که به آخر  نمی آید... 

دلم می خوهد دخترک را بغل کنم و بگویم تو بدون بچه هم عزیز همه هستی بخصوص که مردت اینهمه دوستت دارد و مواظب این روزهای  دل نازکی ات هست...دلم میخواهد ببوسمش و بگویم دلت روشن باشد .من میدانم آغوشت پر از  حضور یک بچه صورتی تپل می شود....

پ.ن.

صبا خواهرم  امروز  ظهر  عمل دارد...ظهر  میروم  تا باز  از  خنده بترکانمش..کله صبح بهش زنگ زدم و گفتم دوست دارد رنگ پرده های  تسلیت چه رنگی باشد ؟ سیاه با حاشیه طلایی یا سیاه و سفید با وسطش  قرمز!!! دلش می خواد  مثل خانم ها گریه کنم یا خود را روی قبر بیاندازم و زار بزنم تا دل ملت کباب شود؟ ازش پرسیدم راستی  کدام روسری ام را بپوشم؟!!!! از خنده مرده بود . بهش  میگویم خوشحالم این ساعات آخر  از  ته دل میخندی!!! 

   

شما که غریبه نیستید. وقتی  دلم شور  میزند  این جور از  خودم ادا بازی  در  می اورم تا کسی  نفهمد. صبا بد بیهوش است یعنی به داروی  بیهوشی حساسیت دارد  معمولا و  سخت می گذرد ساعت های بعدش. شب  میروم بیمارستان پیشش بمانم. مامان و با با  مسافرت هستند و نمی دانند صبا وقت عملش  امروز افتاده. دلم میخواهد برایش  دعا کنید .دلم میخواهد بغلش کنم و بگویم دلت روشن باشد . مثل چشم های  پدربزرگ که خیلی  دوستت داشت...