X
تبلیغات
رایتل

 بچه های بلاگ اسکای  کمک لطفا  

من نظرات رو تیک  و انتخاب  می کنم بعد  میزنم (پذیرفتن نظرات انتخاب شده) اون وقت  همشون میره در  (زباله) و  تو وب هم نظری رو نشون نمیده که تایید شده باشه ... 

بعد دوباره (بازیافت نظرات حذف شده رو میزنم) همش برمیگرده به (نظرات منتظر  تایید)  باز  (پذیرفتن نظرات انتخاب شده) رو میزنم ..همشون  مجددا میرن تو (زباله) و  این سیکل هی تکرار میشه و  نزدیکه خل بشم دیگه!!!  

آقا  چرا اینطوریه ؟ کجاش  اشتباه می کنم ؟   

 

 

تولد  همسری  هم امروز  مبارک باشه  

صبح بهش  زنگ زدم گفتم یک خبرررررررررررر ..با صدایی شاد..تعجب  کرد  میگه چی شده ؟ چی شده ؟  گفتم وای  نمیدونی  چی شده ..آخ باورم نمیشه ..میگه  دیگه چی شده ..میگم تولدت مبارک عزیز دلم ...سکوت ...صداش خوشحال میشه خیلی ..میگه اه یادت بود ؟ ( دیوونه!!)  چه عجب!  الان 4 ساله تولد ما محو و کمرنگ شده با تولد بقیه!!!( بچه اش  منظورشه ها!!!)  منم گفتم پدر سوخته ..تو که هر سال کادوت رو داری  میگیری ...حالا احتمالا یک بادکن هم به نام ایشون بفرستم هوا تو جشن تولد.. 

شایدم یک کیک  اضافی و سورپرایزی بگیرم شکل خنده دار و  مسخره...  دلم مخیواد یک زبون دراز   باشه کیکش  که با چاقو بریده شده!!!!  ژله های  قرمز  هم پاش پاش ریخته باشه روش ..بدم مامان  باباش هم بخورن ...جدی  اگه یک روز  کیک این مدلی یاد گرفتم حتما درست میکنم ...ببین کی  گفتم !  

ضمنا دیشب الکی الکی  سرسنگین بودیم ..در  همین حین رفتیم شام بیرون بنده لب نزدم به غذا و  به مطالعه مشغول شدم ..ملت نگاه میکردند من هم لبخند میزدم به پدر و پسرک و  ناراحتیم  رو زیرپوستی و عملی  نشان دادم ...اعتراض  کردنت تو حلقم!! چرا به شکمت ضرر میزنی بدبخت  آخه !!!؟ من از اون پیتزاها میخوام .. بعد  نصفش موند برای پسرک آوردیم خونه ..دلم داشت غش میکرد برم یک برش بخوابم تا صبح هی این دنده اون دنده نشم و مغزم تو یخچال جا نمونه !! گفتم ولش ..صبح ببینه تابلو میشه که دلم پیش  شام دیشب بوده ...این ها مانع نمیشه البته که تولد  همسری رو به بهترین و گرم ترین حالت تبریک نگم ..به قول دوستی ... خرررررررررررررررر ..دوستت دارم ...

 

یاد تولد سال 82 اش بخیر ...ده سال گذشت ..چه روزی بود ..چه ساعت هایی ...چه کادوهایی ..همون شب بهم هدیه داد ..یک انگشتر ظریف و زیبا ...و گفت مدت ها بود میخواستم برات بگیرم و شب تولد خودش ، کرد توی دستم ... 

  

صبح میخواستم گریه کنم ...یک پرونده کاری یک جا دیدم  مال آقایی  متولد  1301 ..که سال 46 لیسانس گرفته بود ..عکس های  جوونیش ..پاکت ها و نامه های آرم دار اون دوران  ...نامه اش با خط زیبای خودنویسی   که گفته با دوچرخه تصادف کرده نتونسته به امتحان برسه ...و درخواست امتحان مجدد ..خط آدم هایی که خیلی  هاشون دیگه نیستند ...نمرات  ای - بی - سی - دی ...کارت دانشجویی  حدودا 40 سال قبل ...اون آدم الان کجاست ؟ اون قیافه مرتب و منظم و شاد چطوری شد بعد ؟ آیا یک روز  خط و  نامه های ما هم برای  40 سال بعد  میشه خاطره و اشک به چشمای روبات های اون موقع میاره ؟ آیا کسی  هست بره لابلای  همه اینا پرونده ها  و  دست بزنه و  خاکشون رو لمس کنه و غصه بخوره برای  جوونی آدم های  غریبه  که جوون نیستند دیگه ...یا لمس پرونده شهید بیست ساله و  خیره شدن به اسمش و  فاتحه خوندن براش ..کسی هست برای ما صلواتی بفرسته  ؟ کسی هست یادش بمونه فلانی ها  اینجا بودند یک روز ...؟ دلم گرفت خیلی ..چقدر  زود  میگذره ...از ماها  فقط یک کاغذ می مونه گاهی ..گاهی هم هیچ چی ... دلم تنگ شد برای اون همه غریبه ... 

 

امی  یاد تو هم افتادم راستی !! (چشمک بدجنس)

 

  

تولد 4 سالگیت مبارک پسرکم ... 

عکس به زودی

 

بلاخره با این  جمله که تو  حالا بنویس  بعد سر فرصت تمام کامنت ها رو درست میکنی و تایید میکنی  تصمیم گرفتم بنویسم اینجا . اخبار  مریضی های  طولانی  و ویروسی  خونوادگی ما ..بستری  شدن همسری در  اورژانس و  تا مرگ رفتن خودم و یک وری شدن اردکی و  باز  خوب شدنش و حرص خوردن های  من  برای  نظافت  حمام و  انتقال ایشون به حیاط برای بهره برداری از  افتاب و آب و روشنایی!! و  شسته شدن ایشون توسط  بچه تخس همسایه روبرویی با مایع دستشوویی و  فهمیدن من بعد از  ارتکاب  جرم و  بیرون انداختن بچه پر روی  دو دره باز  از  خونه  و  وداع کردن با اردکی و در  کمال تعجب  فردا  دیدن اینکه  سوژه مورد نظر سرو مر و گنده است و  علایم حیاتی بهش برگشته و اینا که گفتن نداره!!! و برای کسی  جذاب نیست  البته ... 

 

آقا اگر خدا بخواد آخر این هفته تولد  همسری و پسرک هست . اختلاف  یک روزه دارند با هم. خلاصه گفتیم کارگر بیاد یک دستی به روی این  خونه بکشه ..آخ که دلم خون شد با یادآوریش ..خانمه رو یکی از  دوستای  خواهرم معرفی کرد ..اصلا طرف معروف هست بینشون به همه چیز تمومی در  این امر! ما هم گفتیم اگر  خانم وقت بدن   خوشحال میشیم بیان بین هفته .خلاصه  برای ظهر قرار گذاشتم باهاش  ایشون از  منطقه بالای شهر   با ماشین شخصی شون تشریف آوردند . خونه تا حدی  مرتب بود ولی اشپزخونه  در  واقع حتی برای عید هم تمیز نشده بود  اساسی. خب  8 ساعت وقت داشتیم و  من ازش  تمیز کردن سرویس ها و  اشپزخونه و  اتاق ها رو میخواستم. به سلامتی  کل هشت ساعت رو در  کمال فس فس  کردن ..ریلکسی ...قر و قمیش و  اینا در  اشپزخونه هدر  دادند ..هدر  به معنی واقعی ..پشت سرش میرفتم می دیدم  انگار نه انگار  کاری کرده . بهش  میگم کتری  که پر از لکه هست هنوز ..لطفا سیم روبدید خودم بشورم .!! تا متوجه بشه ..خب  خانم محترم و  بزرگتر از من بود ..نوه داشت ..خونه از  خودش داشت ..وضعش به مراتب بهتر از  ما بود به خدا .. اونم میگفت ای وای ...همینطوری کشیدم تا بعد .گفتم ببخشید  سرعتکار که کند هست همین طوری!! بعد  همین اندازه هم تمیز نشه من چکار کنم برای مهمونی آخر هفتم خانم جان!! آی  حرص خوردم ..داشتم از تب می سوختم....مریض بودم ولی  ددیم این کار  بکن نیست ...جالبه که یک دونه ظرف رو هم لازم نبود بشوره  چون تو ماشین میذارم و  کاملا تمیز میشن .من هم مدت های زیادی هست فقط  ظرف های دم دستیم رو میذارم تو کابینت و بقیه کلا جای دیگه ای هستند .یعنی میخوام بگم خالی کردن و  دوباره جا گذاشتن 4 تا کابیت و شستن کف اشپزخونه و  تمیز کردن بالای یخچال بدون مجسمه اردکی های  روش و  کابینت زیر سینک 8 ساعت طووووووووووووووووووول کشید !! در این فاصله   من ناهار  درست کردم .میوه و  پذیرایی گذاشتم براش .. اتاق  خواب رو مرتب ، گردگیری ، جارو  کردم برق انداختم ..کشوها رو مرتب کردم .کمد لباس هام رو ..اتاق پسرک رو ..همین طور ..اتاق کار  همسری که واویلا بود ..کمد بزرگ کتابخونه رو ...میز کامپیتوتر رو ..بالای  کمدها و فضاهای  مخفی رو ..هلاک شدم ..بعد نوبت هال شد ..میز و  زیر و بالاها رو ..گردگیری و  جارو کشیدن همه اش ...خانوم فس فس کنان رفتند تو حمام ..شوینده حمام (اسم مارکش من هست man )که معجزه واقعی میکنه رو هم خریده بودم .یعنی  اگر  دیوارها و کف  حمام یاسرویس  حتی به سیاهی  ذغال باشه و یک وجب  جرم روش باشه کافیه این شوینده مایع رو روشون بریزی و با دستکش و  اسکاچ مثلا اروم روی  دیوار بکشی . یک دقیقه بعد هم اب بریزی تا  دیوار  سفید وبرق افتاده تحویل بگیری .فکر کن این بشر  نیم ساعت هم اونجا  معطل کرد .میریم میبینم  پنجره حمام خاک گرفته ...دیوار  لکه لکه .. کف  نامرتب و  تمیز نشده .میگه خب  اینم تموم شد ..صداش کردم داخل گفتم تشریف بیارید ببینید اختلاف نظر من و شما تو  تمیزی  کجاها هست ..بهش   خاک ها رو نشون دادم ..میگم وقتی  آب روی  کاشی  می مونه و  قطره قطره میشه یعنی جرم هست روی  سطح ..وگرنه اثری از  لکه اب  حتی  نمی مونه ..اوف اوف کنان برگشت دوباره شست ..دیگه کار  از  ملاحظه کردن گذشته بود ..دیدم نمیشه ..گفتم دوباره از  اول لطفا بشورید .. خانم شاید  حمام من مدت هاست تمیز نشده ولی  من تمیزی رو تشخیص میدم ..اینو گفتم چون ادعا میکرد  حمام خییییییییییییلی کثیف بوده!! البته به خاطر  حضور  اردکی  تا حدی  راست میگفت ولی  این ربطی به  دیواره ها نداشت که ...اردکی که روی  دیوارا راه نمیرفت ..کف کمی جرم داشت  نهایتا . .. اومدم تو اشپزخونه  که مثلا با شلنگ آب  کلا شسته بود دیدم دیواره ها  مثل روز اول ...جلوی  خودش  دستمال و اسکاچ رو گرفتم و  شروع کردم به تمیز کردن کهشاید  خجالت بکشه ..دیدم نه بابا ...حاضر آماده شده میخواد بره ...تمام دستمال های  شستشو ..وسایل  شستشو ...همه چیز  نامرتب این ور  اون ور  افتاده بود ..شلنگ وسط اشپزخونه .. داشتم خل میشدم از  ناراحتی ...گفتم لطفا اینا رو جمع کنید بعد برید ..چون دقیقا  35 دقیقه دیگه مونده بود از  تایم  یک ساعت اضافی که  گفته بود می مونم برایتون و  هزینه اش  هم دوبل بقیه اعلام کرده بود ..گفت وا !! دخترم الان زنگ زد ..برم شام درست کنم!!! گفتم اوکی ...چقدر  تقدیم کنم ..به سلامتی  مبلغ  خوشگله رو گرفت و رفت ...من موندم و  حوضم و  تن کوبیده و  بدنی که دیگه نا نداشت  بشینه حتی روی  زمین ...یعنی این بشر  تو  تمام این  8 ساعت  حتی نیومد تو اتاقا ببینه م چه شکلی بوده  اصلا!!! من کارگر  درست و حسابی داشتم مدت ها ..میدونم دل به کار دادن یعنی  چی ..کارگر شرکتی هم داشتم که  بازم اینقدر  منو  ناراحت نکرده بود .... به خواهرم زنگ زدم گفتم  قضیه اینطوریه ..حواست باشه این یارو رفت  چغلی منو کرد  به دوست نزدیکت ..بدونی   موضوع چی بوده کلا!  چون واقعا  اون هم از من انگار   دل خوشی نداشت ... حتی وقتی گفت من  همسرم دوست نداره این کار رو و  سه روز  در  هفته میرم من گفتم  هم هی ما کار  می کنیم  چون مجبوریم ..چون شرایط بهتر  لازم داریم ..خدا رو شکر شمااجاره خونه نداری باز ..ماشین هم که زیر  پاتونه  الحمدالله ..من خانم خودم یک وقتایی ساعت 9 از سر کار  میرسم خونه ...باز  شما که  فقط  8 ساعت  پاره وقت در  هفته کار  میکنی ...وقتی به صبا  گفتم  همش  پست سر اون دوستات میخواست حرف بزنه و حرف بکشه از  من و  دید  من چیزی نمیگم  جز  حرف های  خودم و  اون ..وقتی  هی از  مشکلات همسر  دوستت خواست  بگه من  رفتم بیرون  و تنهاش گذاشتم  ناارحت شد ..که صبا یوهو گفت ببین اینا کلا همه شون  اخلاقشون همینه ..میشینن با کارگره دور  هم  و  غیبت  هر  کسی که نیست رو می کنند  حتی  خواهر طبقه دیگه شون مثلا!!! کلا حرفای  خاله  زنکی زیاده توشون .این از  همین تو  خوشش  نیومده دختر  جان!!  و البته  اونجا هم که میره بیشتر  تفریح و  تنوع هست براش  تا کار کردن .. 

اینم از  شانس ما بود  انگار  دیگه ..حالا باید  خودم یک روز  یعنی فردا احتمالا بشینم  همه رو از  اول به دل خودم مرتب کنم ..و بپرم برم سراغ کارهای تولد .  

دیشب ساعت  یک و سیزده دقیقه بامداد!! صدای  خنده های  این بچه روی  تراس  انقدررررررررررر بلند بود که من دستم رو روی  دهنش  میذاشتم و  هی هیس هیس میکردم ....خدا ر شکر  همسری کلا غش کرده بود  و  حالیش نشد ..خدا به داد  همسایه ها برسه ..بازی مون هم این بود که بهش  می گفتم کدوم یکی از  این ستاره ها مال توست ؟ میگفت این یکی ..خب  منم میگفتم پس اون طرفیه (اشاره با انگشت )مال منه ..اون میگفت نه مال خودمه اونم ...بعد  من میگفتم  حالا که اینطوری شد اصلا ستاره ها با شهاب هاش برای منه ...اونم میگفت شهاب ها و  ابرها و ماه و  خورشید مال منه ..همش هم با انگشت تو چشم هم میکردیم !! بعد میرسیدیم به کوه ها و اقیانوس ها و  هر چی که بلد بودیم توشون هست که حالا اینام برای منه ...خلاصه یک جا کله اش  مکم خورد تو  دماغم منم گفتم واییییییییییییی ..دماغم کور شد ...نیمدونید همین یک حرف ساده من  چطور این بچه رو منفجر کرد از  خنده ..خنده هاش هم بم و  بلند و  غش کردنی هست ...هی من میگم هیس ..ترو خدا یواش .. بدتر  خنده اش  میگیره  هی  میگه دماغش  کور شد !!!! وای ..دماغ مامانی کور شد ... واقعا چقدر  طفلی اند این بچه ها ...خلاصه دفعه بعدش  کوبوند!!! توی  کله ام نزدیک گوشم..منم گفتم وای ..وای .. گوشام چلاق شدن!!! دیگه نمی تونند راه برن!!! این باز  بدتر از قبل ..کبود شده بود از  خنده اصن یه وضعی بود ... خدا این ستاره ها رو از  ما نگیره که از  کجا به کجا رسید قصه شب ما با این بچه مون!! 

 

 بغضم گرفت ..اوج مریضیم   اومده تو بغلم مثل همیشه سرش رو گذاشته روی  بازوم .با تعجب  برگشته نگام میکنه میگه چقدر داغی مامانی ...بوسیدمش گفتم تب دارم عزیزم ...چشماش خندید ..سرش رو دوباره گذاشت و خودش رو چسبوند به من و گفت چقدر تب  خوبه مامانی ... چشمام پر از اشک شد .. مثل جوجه های  کوچولو گرمی آغوش میخوان این بچه ها ..با همون حال دعا کردم خدا آغوش گرم همه پدر و مادرها رو برای بچه ها نگه داره ...   

 

به نظر شما به عنوان یک مادر که شاگردهای از دو سال تا هفتاد سال داشته   ولی تو  آموزش زبان بچش  تا حالا هیچ دخالتی نکرده  تو کار مربی کلاس مهد کودک بچه و  خودش هم ترجیح میده تا پایان هفت سالگی  به بچه آموزش نده چکار کنه وقتی میبینه مربی بی سواد  یا کم سواد  که چون دیده میتونه بخونه کلمات کلاس رو  ،حالا به بچه های بی گناه و مشتاق و مطیع ، زبان یاد میده تا رفع مسولیت قول های  بلند بالای  لیست طلایی  موقع ثبت نام مدیر  نسبتا محترم مهد بشه!!!  چه عکس العملی باید نشون بدم ...؟  تومراسم ،دختره اشاره میکنه به ران پاش  بچه ها میگن leg بعد  اشاره میکنه به ساق پاش بچه های بدبخت هم میگن  foot (یا خدا ..فرق  فوت و  لگ رو نمیدونه حتی ) اشاره میکنه با ساعدش بچه ها میگن  hand ... بعد تلفظ  گوش  و بینی  اشتباه ..تلفظ زرافه اشتباه ..تلفظ  خرس اشتباه ..نکن عزیزم خب ..دفعه قبل هم به مدیر مهد تذکر  دادم که جسارتا این   زرافه های  خوشگل رو بهشون جیریف نمیگن ها!!! البته شما استاد هستید  ولی اگر چک بفرمایید میبیند  درستش  چی هست ..تشکر کرد از  دقت من!!! و تو دلش  احتمالا یک بد وبیراهی هم به این مامان مدعی فضل!! گفت و دوباره همون اشتباهات از سرچشمه هنوز برقراره .... ب 

 

چه من هیچی  هیچی  از  آموزش های مهد و  موضوعات رو تعریف نیمکنه در   منزل ..این اخلاق رو داره که اصلا خبر ها رو نمیده و  نمیبره ..(ژن قوی  از  پدرش که با انبر کلاغی و پیچ گوشتی و  چکش در  برخی  موارد باید از زیر زبونش  حرف بکشم که فلان جا  که رفتی  چه خبرررررررررر!!؟ ..از  نوزادی هم همین طور بوده ها ..این هم به پدرش رفته )نگران این قضیه هستم کماکان ..البته مهد مدعی هست که اکثر پسر بچه ها  در این سن اینطوری اند ..ولی  پسر  عموی  بچه من اصلا این مدلی نیست ... همه چیز رو میگه البته خبرهای  همه جا رو هم میده به مامانش و  ایضا بر  عکس!! یعنی  من قبل ازمراسم جشن پایان سال  وااقعا نمیدونستم بچه  این همه چیز یاد گرفته ..نیمدونستم شعرهای بلند رو حفظ هست .. نمیدونستم اصلا نمایش دارن و نقش این بچه که کلی  تمرین کرده در  مهد  چی هست اصلا ...تو دفتره اش  یک چیزهایی می نویسند که بدنیم فلان هفته چی کار شده ولی این حتی یک خط شعر رو هم نمیخوند تو خونه ..هر وقت عشقش میکشید  می دیدم داره ای ایران رو که باهاش  کار کردم رو میخونه ...میگفتم خب  در  همین حد  بلده ..همین جا هم از  صاحب  نظرهایی که در  حوزه کودک تجربه دارند میخوام بپرسم این رفتار بچه من نگران کننده نیست که چیزی از  مهد تعریف نمیکنه ؟ و باید  چطری ازش حرف بکشم بیرون!! خب لازمه خیلی وقت ها من در  جریان  همه امور  مهد قرار بگیرم ... 

و همچنین متاسفم برای سیتمی که هیچ کس  جای  خودش نیست  تو این سن به شدت مهم و حیاتی برای بچه ها ...فقط ویترینشون خوشگله بعضی ها ...  

 

پسرک تو   نمایش  جشن پایان سال نقش آقای  آشپز رو داشت ....خدایا یک بچه کپلی با اون کلاه سفید و  پیش بند  خیلی  بامزه شده بود ..نمایش بعدی هم نقش  کره الاغ کدخدا  رو داشت ...یک لحظه میکروفن از جلوی  دهنش رفت کنار  این بچه فهمید و انقدررررررررررر بلند  دیالوگش رو اجرا کرد که اصلا نیازی به میکروفن نبود .. قربون اون سبیلای آشپزباشیت بشم من ...قربون مدیریت بحرانت!! قربون ابروهای به هم پیوسته و گریم شده ات با اون لباس  محلی  زرد و قرمزت ...قربون اشکای  گوله گوله وسط  نمایش که چرا جوجه هه (بچه نقش  جوجه) روی  دم اقا الاغه نشسته!! دمم درد گرفته !!!! و مربی که نمی دونست بخنده یا گریه کنه وسط   نمایش و فیلم برداری !!!! 

صمیم ننه سوسکه!!

 

 

 

راستی در  مورد سن مناسب برای زبان که دوستان پرسیدن علت تصمیم من رو ،به این پست آزیتا جون مامان سوشیانس ارجاع میدم چون کامل تر  هست و  نتیجه تحقیقات خودش رو  نوشته برای ما  ...اسم پست هست : بهترین سن برای شروع آموزش زبان و ورزش   

http://delband87.persianblog.ir/ 

آقا من این سیستم جدید رو دوست ندارم ..تغییرات بلاگ اسکای به دلم ننشسته .. الانم اومدم خودم رو متقاعد کردم که حالا همینه دیگه ..ناز  نکن ..مثل آدم بنویس ...بعد هم اشتباهی زدم همه نظرات رو حذف کردم ..باید  یکی  یکی برشون گردونم ... 50 تا رفتن تو  حذفیات ....نمیتونم یک جا  کامنت ها رو ببینم .هی باید برم صفحه بعد ..صفحه بعد ... صفحه بعد (البته الان تنظیمش  کردم ولی  بازم خوشم نمیاد ازش) من اون رنگ آبیش رو دوست داشتم ...الان هم برای  همین نمی نویسم   .. برید به رییسش!! بگید  یا برگردونه سر  جاش یا تنظیمات رو بهتر  کنه ..یعنی  چی آیکون شکلک نداره ؟ من دلم  شکلک میخواد  خب ..جدا میگم.  علیرغم سوژه های  توپ این مدت . هر روز میام تو مدیریت صفحه ..کامنت ها رو میخونم ... هیییییییییییی روزگار  میگم و  میرم بیرون ... 

دارم افسرده میشم  ها ..نگید نگفتید .. 

  

نظرات دو پست قبل محفوظه ....هنوز تایید نشدند ..( میگم که رفتن تو حذف شده ها)

بچه های  ساری ...ساکن خود ساری  میشه ایمیلتون رو بهم بدید ؟ یک زحمتی براتون داشتم !! اگر  لطف  کنید  خودتون رو هم کلی معرفی  کنید    ممنون میشم ...یک درخواست تقریبا شخصی  هست ... ترجیح میدم بدونم مخاطبم برای اون کار  کی  هست . در واقع یک سوال دارم ازتون . 

 

منتظرم .  

 

 ممنونم از  همه ی  کسانی که بهم گفتند  هستند و میتونم روی کمکشون حساب  کنم .راستش  اصل قضیه منتفی شد در کل .و من چه  خوب  درس هایی  گرفتم ازش ...ترجیح میدم رویکردم رو گاهی  عوض  کنم در این وبلاگ .

 

پیرو  برنامه ها و بامبول هایی که همسر و پسرک  سر ما در آوردند، دیشب به همسری  گفتم این بچه به  پدر  و گرمی  اون نیاز  داره!!!!! بیا برو امشب بخواب  تو  اتاقش و براش  قصه بوگو!! تو رو کم داره این روزها  عزیزم!!! چشمام رو هم نم نمی  کردم و بهش  نیگاه کردم و  کلا جو رومانتیک ملودرام کمی رمانس !! شد!!!آقو  ایشون هم  که نمی دونست  داستان  شب ما چی  هست و فیلم و سریال های  این بچه کدومه وسط  هال و اتاق  واستاد و برگشت رفت تو اتاق  پسرک و  من هم پریدم روی  تخت و تا خرخره رفتم زیر  ملافه سفیدم و   با دقت گوش  دادم .. چند دقیقه اول صدای باباهه خوشحال و  مهربون و  گرم بود .یک خرده که گذشت  کلافه شد ..بعد نیم ساعت   گفت عزیزم ....پسرم ... برو آروم مامانت رو ناز  کن بیاد بقیه اش رو  بگه برات!!! بدو برو فدات شم ...منم سریع چشمامو بستم   یعنی  هفت   پادشاه خوابم ..!!!  پسرک اومد و گفت مامانی  خوابیده .. خیلی  خوابیده!!! منو قلقلک داد به زور  خودمو نگه داشتم  تا بیدار  نشم مثلا و ببینم ماجرا به کجا  میرسه ... خلاصه بازرگانی و ایناش رو یادمه  که سوار  کشتی شد ولی  آقا  از  شانس   ما از بس  خسته بودم  نفهمیدم کی  خوابم برد ..فقط یادمه همسر  دوب دوب  پاهاش رو میزنه زمین و با حرص  نیمدونم ساعت چند  اومد  تو  تخت و  با سرو صدا  خوابید ..منم تو   خواب و بیداری  بازوش رو بغل کردم و از لای  چشمم نیگا کردم ببینم ددر  چه حاله ... دیدم  یا خدا ...این چرا  سیاه شده رنگش!!! بععععععععله ..شازده جناب پدر رو  تا مرز  تیمارستان برده بودند و برگردونده بودند .. حالا این همسری  انقدر  صبوره با بچه ..به جان خودم خیلی وقت میذاره براش ..وقتایی که من تا شب سر  کارم  نمیذاره اب  تو دلش  تکون بخوره ..برنامه دوچرخه سواری  دارند ...با حوصله هست همیشه براش  ولی  خب  کم خوابی  واقعا اذیتش  کرده بود اون شب و  مثل من قاطی  کرده بود دیگه ....  البته لازم بود  از  نزدیک در  جریان قصه های شبانه ما باشه که شکر  خدا قرار  گرفت!!    

 

راستی  : 

کاربر گرامی به اطلاع میرسانیم به منظور بارگزاری نسخه جدید سایت بلاگ اسکای از بامداد سه شنبه 14 خرداد 92 دسترسی شما به پنل مدیریت وبلاگتان قطع خواهد شد. این به روز رسانی طبق تخمین های انجام گرفته حداقل 48 ساعت به طول خواهد انجامید. قابل ذکر است در طول این مدت وبلاگهای شما بدون اشکال باز خواهند شد ولی امکان درج نظر توسط بازدیدکنندگان وبلاگتان وجود ندارد.  تمام تلاش خود را خواهیم کرد این به روز رسانی در حداقل زمان ممکن انجام شود.
پیشاپیش از صبر و شکیبایی شما سپاسگزاریم  

 

 

میگم انقدر  این  کامنت جواب  دادن ها  مونده بود که دستم نمیرفت پست جدید بذارم .برای  همین با اجازه  شما به همون تعدادی که جواب  دادم اکتفا کردم  و  بقیه رو بدون پاسخ تایید کردم و  ممنونم از  همگی برای  انتخاب و  لطفاشون به این وبلاگ . دلم میخواست این مطلب رو زودتر  نمایش بدم براتون دل همگی شاد شه .. 

************************************* 

  

با نزدیک شدن به 4 سالگی  این بچه (آقا یک چیزی  تو  پرانتز  بگم:  بچه وقتی 4 سالش   تموم  بشه  میگن  4 سال و یک ماه ..4 سال و دو ماه .. چون وقتی  ما متولد میشیم  یک ساله که نیستیم از روز  اول ... .. 12 ماه میگذره تازه میگن یک سال و یک ماه مثلا ..یک سال و  دو ماه ..یعنی  طرف بین 13 ماهگی تا 24 ماهگی  هنوز  یک ساله محسوب  میشه ..درسته ؟  اوههههه ..پس  بچه ما هم 4 ساله هست دیگه !! من درست میگم ؟  خودمو کشتم به باباش بگم تولد 4 سالگی نه 5 سالگی!!!!!متولد 88 هست . ) خلاصه با 4 ساله شدن پسرک که نزدیکه دیگه ..آقا   بازی با کلمات اونم از  نوع آبدارش!! براش  مفرح شده خیلی ...مثلا به من میگه ..نیگاه کن مامانی !!! خنگ ....خب ؟  بیشعور ...خب .؟  دیوانه!! خب ؟ احمق ... خب ؟ هی آب  دهنش رو هم این وسط  قورت میده لپ های  یک کیلو و نیمی اش بالا پایین میشن!! بعد مامانی  اینا حرف بدن ..من نمیگم آهای ..بابایی  خنگ!! زود باش بیا ..(چشم های  من هی  گردتر و گردتر  میشه!!) به تو  نیمگم بیییییییییییییییییییشور!!! چون تو  عقل داری ..فکر  میکنی ....اینا حرف بد هستند ..میگم آره مامانی ..فقط  هی  تکرار نکن ..درسته ..تو معنی  همشون رو میدونی ..افرین ..و میدونی  اینا حرف زشت هستند ...بعد یکهو  میپره وسط  حرفام و  با هیجان میگه ..ولی  خب  میتونم بگم دزد بی شعوووووووووووووووور ..بی شرف!!(این یکی  دست پخت مامان خانمه!!) دزده که اشکال نداره!! میگم اوکی ..دزد بد هست ولی  نباید  از  دهن ما حرف بد در بیاد..توماشالله خیلی باهوش و زرنگی ..دقیقا میدونی  حرف بد  چی  هست و  معنیش  چیه ... و میدونی نباید اصلا به کسی بگی ..حتی آدم بد ... اون  دزدها رو پلیس  دستگیر  میکنه می اندازه زندان  تا ادب بشن ..نه این که ما بی ادب  بشیم!! میگه تازه مامانی  من به کسی  نمیگم ک.ووووووووووووووووووووون!!!! یا پیغمبر!!!  اینا چیه این میگه ..بعد میگم آره مامان ...اسمش   با ..سن هست ..اسم بی ادبیش    همون که گفتی ..با خوشحالی  میگه چه جالب مامانی ...دو تا اسم داره!! مثل تو!! که هم مامانی  هستی  هم صمیم ...میگم قربون دست و پنجه ات مادر  !!  بیا بریم به اردکی  سبزی بدیم ..بیا مادر .. و در افق  محو میشم از  این  دستپخت هنریم!!! یعنی  ببین نمردیم بچمون ما رو با چی  مقایسه کرد ..خدایا شکرت ...شکرت ها ..گرفتی  منظورم رو که خودت دیگه!!!

اون روز میگه مامانی   امروز  متین تو مهد  بهم گفت  گنده بک!  میگم   چه حرف بدی زده ..اولا بهش  بگو من گنده بک نیستم ...من قوی  هستم ..گوشت میخورم ..غذا میخورم ...ورزش میکنم قدم بلند شه ..من ورزشکارم ..نه گنده بک ..گنده بک یعنی  کسی که خیلی  چاقه و  هیکلش  گنده هست  و قدش  خیلی بلنده ..تازه این حرف روبهش  نمیگیم که ...بهش  میگیم سالار!!  گنده بک مامان جان ...میخوام بگم حرف زشته ...دشنامه ..که میپره وسط  حرفم میگه آررررررررررررره ...مامانی  درسته ..گنده  بک مثل دایی جون ....همسری از  اون طرف یک وری  کج میشه رو مبل و غش  میکنه!! هیچ وقت اینقدررررررررر  ذوق  نکرده بود لامصب  !!  دارم براش !  اخمای  من تو  هم میره .. خب  البته بچه هم کاملا  درست گفته!! دایی با 190 قد و  صد و خورده ای ووزن  یک گنده بک تمام و  کمال هست ...اخم میکنم میگم  من میگم حرف زشته تو میگی  دایی  جون!!!؟ میگه خب  اون گنده بک هست .ولی بهش  نمیگم که ..و اولین کلمه موقع دیدار با دایی  جان! سلاممممممممممممممم.تو گنده بک نیستی  ها!!!  تو سالاری!! یا خدا ..اومدم ابروش رو دست کنم  زدم کورش  کردم کلا!!!!

این یک وجب  قدی  دقیقا  از ما دونفرآدم عاقل و گنده و رسیده عقل!!  سو استفاده میکنه ... مثلا شش ماه قبل  که رفته دکتر  عمو دکتر بهش گفته عزیزم  بعد از  غذا خوردن  بخصوص ناهار سریع نخوابی ها .برای معده ات خوب  نیست ..یک  کم بشین ..استراحت کن بعد بخواب ...که غذاها توی  معده ات  نخوابند ..بیدار بمونند  هضم شن تو قوی تر شی ..اوکی .ایشون هم  دقیقا  همون وقتی که بهش  میگیم عزیزم ..دیگه وقت  خوابه ..بریم  لالا ...میپره یک لقمه نونی  چیزی  میکنه تو دهنش  میگه هیییییییییییییییییییییع مامانی .....آقای دکتر  چیییییییییییییییی  گفت ؟!!  می مونم حیرون که منظورش  چیه ..میگم چی گفت عسلی مامان ؟ میگه مگه نگفت بعد از  غذا نخواب ..من الان باید یک کم بیدار بشینم بعد بخوابم ..معده ام درد  میگیره ها ..همسری  کلا  وسط  خونه داره  لوله میشه از  خنده این طور وقت ها ...من  هم  خنده ام رو به زور وشگون  و بخیه دهن و  دندان!! قورت میدم و میگم اوکی ...چند لحظه استراحت کن بشین ..بعد بخوابیم .. ولی  کارتون نمیتونی  نگاه کنی ..فقط  استراحت کن . 

دیشب  میگه مامانی برام قصه ی  مرزبان بگو ..میگم عزیزم ..دارم کج میشم از  خواب ..بخوابیم فردا صبح ..میگه وا مامانی!! قصه برای  قبل از  خوابه ..نه بعد از  خواب .میگم خیلی خب ...با دهنی که از شدت خمیازه داره جرررررر میخوره میگم روزی بود و روزگاری بود ...سه تا گاو بودند ..یکی  مشکی ..یکی  سفید ..یکی قهوه ای ...توی  یک  دشت سبز و بزرگ ..که علف های   آبدار  و   خوشمزه داشت  و  آسمونش  آبی بود و رودخونه ی  پر  از  ماهی  هم داشت  این سه تا گاو با هم دوست بودند و  مراقب هم بودند ...یک شیر و یک روبا ه هم  اونجا بودند ..روباهه همش  میخواست این گاوها رو بخوره ..ولی اونا با هم دوست بودند ..با هم مهربون بودند ..عقل داشتند و  مراقب بودند دشمن بهشون حمله نکنه ...با هیجان بلند میشه میشینه وسط  تاریکی  میگه شاخ هم داشتند مامانی ؟ یا خدای  من ..آره ..داشتند ..بخواب  مادر  جان!!!  بخواب ..باز  دراز  میکشه ..میگم خلاصه .یک روز  روباهه به شیره گفت  آقای  سلطان جنگل ... شما واقعا نمیتونی  اینا رو بگیری  دور  هم یک شام حسابی بخوریم ؟ شما چه سلطانی  هستید آخه!! شیره هم گفت اینا با همن روباه جان ...اینا مراقب هم هستند ..متحدهستند ..شاخ دارند  خطرناک اند ..باز  با هیجان وسط  خواب!! بلند میشه میشینه و  تو تاریکی  و نو ر چراغ خواب  میگه خب شاخش بزنند بمیره  شیر بی شعورررررررررررر!!!  میگم اوهوی  آقای  محترم!! شما لطفا بخواب ..مراقب  گل و بلبل حرفاتون هم باش ..خلاصه ...خمیاززززززززززززززززززه خودم هم  این وسط  ده بار ...  خلاصه روباهه میگه اوکی ..من میرم  اونا رو کلک میزنم ..گول میزنم ..بهشون دروغ میگم  دیگه با هم دوست نباشند ..میارمشون تو این کلبه ی  شما ..شما بگیر وبا هم بخوریمشون ... میره پیش  گاوها ...شب  که میشه   یواش  در  گوش   گاو سیلاهه و گاو قهو های میگه  میگم چیزه ..این گاو سفیده هم  آدم خوبیه ها ..فقط  این رنگش  خیلی بده ..سفید سفید ..خب  تو  تاریکی  دشممن ما رو راحت پیدا میکنه ها ..سوژه مورد نظر  باز  با هجان این بار  کلا می ایسته ریوی  تخت و میگه  مامانیییییییییییییییی ..روباهه میخواد گولشون بزنه ..نهههه؟!!! میگم  د بخواب  مادر جان ..باز اون روی  من رو می آری بالا ها ..بخواب  تا بگم برات ..آره .میخواد  گولشون بزنه .. تو دلم یک فحش  ابدار  به خودم میدم و  ادامه میدم :  خلاصه  به اونا میگه شما  خودتون رو به خواب بزنید  تا من برم  این   گاو سفیده رو ردش  کنم بره ..میگه از  خیابون ردش  کنه !! ؟ مگه کور بوده گاوه!! ای  خدا ..گناه من چیه!!؟  همسری   کوفتت بشه خوابت . الهی!!  میگم  نه ..مادر  جان ...ردش  کنم بره  یعنی  یک کلکی بزنم بهش که از  دستش  راحت شیم ..خلاصه گاو سفیده رو به یک کلکی  میکشه میبره  طرف  لونه ی شیر . به گاوه میگه بیا من برم روی  گردنت و بپرم روی  این پشت بومه و یک مرغی بگیرم بخورم ..زود برگگردیم ..بعد هم از سوراخ پشت بوم یواش  به شیره میگه  پیس ..پیس ..اقا شیره ...طرف رو اوردم ... بگیرش ..شیره هم میاد بیرون و  یکهو  گاو  ساده رو میگیره  و دوتایی با هم میخورنش و  استخون هاش رو هم قایم میکنند ...روباهه برمیگرده و ......قصه به نزدیک ی  های آخرش  میرسه ..ده بار  سوژه مورد نظر بلند شد  نشست ابراز  هیجان کرد و  من در  حالی که صدای  خرررررررررر و پف شیرین همسری رو می شنیدم از  اتاق  دیگه ..سوژه رو دعوت به خواب  کردم و  ادامه دادم ..حالا قصه به خیر و خوشی  تموم شده و  روباه حیله گر و شیر  جنگل  توسط اقای شکارچی  گرفتار شدند و سه تا گاوه هم با  جدا شدن از  هم  خورده شدند ..که آقا میفرمایند ..ببین مامانی ...یک حرف خوب!!(یعنی  پیشنهاد خوب  دارم من ) و  بسته پیشنهادیش رو روی  میز  مذاکره میذاره!!!  از شدت خواب  نا ندارم حتی  گریه کنم به حال خودم ..میخوام مقاومت کنم .ولی بیهوده است ..میدونم بچه این قصه شنیدن رو چقدر  دوست داره ..و چقدر   کلماتش رو با دقت  گوش  میکنه ..سوژه مورد نظر  پیشنهاد دادند  حالا یک بار  دیگه قصه رو  از  اول بگو ..ولی  این بار  گاوها  گول نمیخورن مامانی ..با شاخاشون  شکم شیره رو سوراخ میکنند  و  دوست می مونند ...اوکی ..اشک هام هم حتی  خشک شدند از خواب!! صدای ناله ی  خفیفی به معنای باشه عزیزم از  حلقومم میاد بیرون ...از  اول ..با سانسور و  زدن از سر و تهش  قصه رو میگم ..مدلی  که بچه دوست داره .و فکر  میکنم پدر سوخته ..نتیجه گیریش هم بامزه  هست ..آخر  داستان دومی و  دروغکی!! شیره و روباهه کلک میخورند و شیر  تو  تله ی  شکارچی  می افته و  گاوها خوشحال و خرم هی  علف میخورن  هی  دنبال هم میدون و بازی  میکنندو به سلامتی سال بعد هم سه تایی  میرن مدرسه ..آقا اینو گفتیم غلط  گفتیم ..اصلا غلط  کردیم گفتیم ..باز شروع میشه ..مربیشون کیه ؟  خانم مدیر  مهدشون  چه شکلیه!!؟ کفشاش قرمزه ؟ چاشت  چی  میخورن آقا گاوها !! میتن هم دارند!!!؟ باباشون کی  میاد دنبالشون  ظهر ؟!  مامانشون دانشگاه  میره هر روز!!!؟  میگمممممممممممممممممم مامانی!!! یک چیزی ! اینا  چجوری روی  صندلی  میشینند!!!؟ گنده بک اند که!! من در  حالی که قطره های  اشک لای  چشمام دیگه خشک شدن و  یک وری  با دهن باز و دست آویزون از  تخت غش  کردم و  یک اوهومی  میگم و  خوابم میگیره میبینم سوژه مورد نظر بلند شد  کاملا  هوشیار  نشست  گفت مامانی میگم بیا این بار  قصه ی  مهد کودک  آقا گاوا رو بگو!!!!   با تمام توان نیم خیر  میشم  با صدایی  شبیه  صدای  جا رو برقی در  حال سوختن!! میگم  یا  همین الان میخوابی  یا من میدونم و تو و  گاوات!! ...و تالاپی  سرم می افته روی  متکا ....و بیهوش  میشم ... حس  میکنم چند  لحظه بعد یک دست  نرم و تپلی  دور  گردنم حلقه شد ...یک  لپ نیم کیلویی بوسم کرد و  صدای  تنفسش آروم و آروم تر شد ...به تخت خودمون فکر  میکنم .به ملافه های خنکم ....به همسری که الان چقدر  حسابی  کیف  میکنه  چارتاق ضربدری  میخوابه برای  خودش!! به روزهایی که ساعت 10 شب  دلم میخواست  میخوابیدم ..  و به خودم که لبه تخت بچه آویزون شدم و  مطمئنم بمیرم هم حاضر  نیستم بلند شم خواب شیرینم خراب بشه ...و به دست های  نرم و  تپل و  کپلیش که دنیا روعوض نیمکنم باهاشون ....الان هم خدا رو شکر صبح رو تونستم ببینم و زنده موندم  الان هم فقط  یک نردبون به جای  آتل بستم به کمرم که بتونم بشینم یا صاف  بایستم!!! گاوتر  از  خودم هم سراغ ندارم  تو انتخاب  موضوع برای  قصه قبل از  خواب بچه!!! ننه ملنگ  هم که میگن دیدین دیگه به سلامتی !!..خود  خودمم..والله  به خدا ...

پ.ن.

یعنی از وقتی مجموعه کامل قصه های خوب برای بچه های خوب رو گرفتم برای سال های بعدی پسرک انقدرررررررررررر موضوع های قشنگ و خوب دارم برای قصه گفتن که حد نداره ..خدا رحمتت کنه اقای آذر یزدی ...من که همیشه قدر دان این قلمت هستم .روحت شاد مهربون .

..

تو نمایشگاه کتاب سری کاملش رو خریدم 25 تومن ....8 جلد ..خودم قورتشون دادم بعد از سال ها دوباره ... دیدید حتما بگیرید برای بچه هاتون ..قصه های قرآنیش که دیگه معرکه هست ..برای اطلاعات دینی و عمومی خودمون هم خوبه .

 خوبم . دارم لابلای این روزهای شلوغ به کامنت ها  پاسخ میدم . دلم تنگ شده  برای نوشتن ..خیلی ...برای این همه محبت و  حس خوب ازتون ممنونم ... 

 

دیشب  با دوستی گران قدر   از  جنس  آیینه و  وفا  انقدر  ساعت های  خوشی  رو گذروندم که هنوز ذهنم مزه مزه میکنه اون شیرینی های  خوشمزه رو با چای و نعنای تازه باغ که با دست های  نازنین خودش  چید برامون ...چرا اینقدر  دوست داشتنی  هستی  تو ؟ چرا گاهی فکر  میکنم سهم من از  تو این قدر  کم نباید باشه ..چرا گاهی  حس میکنم  شنیدن صدات هم میتونه  روزم رو بسازه چه برسه به دیدار روی  نازنین و مهربونت .. 

ممنونم ازت برای بودنت ..برای این دوستی  عمیقی که بهم میدی  همیشه ... 

 

اومدم چیزی بنویسم  حرفم نیومد . دو سه روزه دارم تو دریایی شنا میکنم که هنوز  انگشتام  نوکش  فقط .شاید  کمی   خیس شده باشه ..ده ها وبلاگ..ده ها مقاله ..چقدر  شیرینه این رشته ..زبان شناسی   رو میگم ..بهترین  انتخاب  همه ی  این سال هام بود به نظرم ...این روزها دارم باهاش  عاشقی میکنم ..دارم مزه مزه اش  میکنم . کلاس های رسمی من از  مهر  شروع میشه  البته . این ها دست گرمی  مطالعه های  شخصی  خودمه ...دیروز  پشت میز اداره..تو ساعت تنهایی و خلوتی ... برای   خودم لکچر  میدادم .حس میکردم دارم پایان نامه ام رو ارائه  میدم ..حس  میکردم دارم  برای  جمعیت کلاس  حرف میزنم ..دلم  چقدر  تنگ شده برای  این لکچر دادن ها ... حس میکردم نشستم پشت میز ..به قیافه تک تک همکلاسی هام دارم نگاه میکنم و  هی مثال میزنم برای  حرفام ... 

یکی از رشته ای  مورد  علاقه من  پزشکی قانونی  هست ..انقدر من به این مقوله علاقه دارم ..که احتمال داره  یک تحقیق میان رشته ای  رو استارت بزنم از  همین الان  در  ذهنم ...استفاده از  زبان شناسی برا  کشف حقیقت و کمک به قاضی و محکمه برای  اثبات عدالت و واقعیت ....هوم .. جالبه ..نه ؟ 

اینم دلم خواست یهویی بگم ... همین جوری ...مهریه من (بخشیش البته)  514 کتاب به انتخاب  خودم  هست ..منتظر روزی هستم که کتاببخونه مهرم رو  شروع کنم به چیدن ...و در  کنارش  یادم بیاد چرا این قدر  این مرد رو همیشه دوست داشتم و دارم ...