X
تبلیغات
رایتل

 

سلامممممممممممممممممم  

 من  خوبم .. همسری  خوبه ..پسرک خوبه و آخرین خبر اینکه  موهاش جنگل مولا شده و همسری  نمیره کوتاه کنه میگه دو روز  دیگه عیده ..یکدفعه میریم سلمونی  دیگه!!! فک کن کله اش  پف کرده این بچه  با موهای فر فری اش  ..این که هنوز چیزی نیست .. دو ماهه میخواهیم برای بچه لخت وعور  لباس بگیریم همسری  تا یادش میاد  میگه دو روز  دیگه عیده صمیم جان !!! یکدفعه می یگریم باز سایزش  عوض نشده باشه تا اون موقع!! این حرفا رو از آذرماه  میزد ها ..نه اواخر  بهمن ماه!! ببین چی  می کشم من از  دست این بشر!! البته هفته قبل بعد از  5 ساعت راه رفتن در  بازار وبلاخره یک شلوار  که بالاش  سایز  شکم قلمبه این گردالوی  مامان بشه پیدا کردیم ..والله من نمیدونم چرا همه این شلوارهای بچه گونه  از  لی و کتون و غیره لوله تفنگی بود همش  .. بالاش  اندازه هست ها ،  متراژش قد منار  جنبون .. قدش  اندازه است بالاش و کمرش  اندازه مچ پای  بچه !! این هم از  بدبختی  ما برای  خرید  این بچه .  پسرک واقعا چاق  نیست ها تپله ولی  کلا سایز هایی که ما دیدیم برای  بی بی مدل ها بود انگار .  

عزیزان دلم خبر دیگه اینکه دوباره ما  همه خوبیم ..در  واقع زنده هستیم ( بس که ننوشتم از  خودمون ،گفتم خبر  دقیق تر بدم!!)  قرار شد زیاد از درس  نگم که اساتید بزرگوار نگن ای بابا مگه چه خبره تو  هم با این درس درس  گفتنت  .. ما با یک دست ده تا   هندونه بر می داشتیم و تو میگی  وقت گیره و ال و بل ...و من تو دلم بگم بابا افرین به همه تون . از شوخی  گذشته  سقف واحدهای ممکن رو دارم این ترم ..هفته قبل خواستم بنویسم براتون که  پدر شوهرم عمل شدند . چشمشون . عمل دوم بود البته ... امروز  هم مامان جون همون عمل رو دارند .انشالله به سلامتی  باشه و عصر میریم  ترخیصش کنند . ( الان که اینا رو می نویسم ترخیص شدند و  بنده خدا هلاک شد از شدت درد ..طفلک)  

 

و اما از  کارهای  خونه : هفته گذشته سه شنبه مرحله اول تمیز کاری  خونه رو با کمک کارگر  انجام دادم تا بقیه اش اواسط اسفند باشه . من فهمیدم بهتره انتظارات خودم رو بیارم در  سطح واقعی تر!! و نه طبیعی تر !!  و انقدر  کارگر  عوض نکنم .یعنی  تعداد تذکرها و  خود وسط پریدن و  دوباره شستن ها  و  حرص خوردن ها رو کم کردم  و قبل از  هر تذکر یک تعریفی  کردم از  کارش تا خوش و خرم شه و بعد گفتم آخ که اگه اینطوری بشه چقدر بهتر میشه  ...جان صمیم خیلی  جواب  داد . کلا ساده و راحت گرفتن زندگی  خوب  جواب  میده . تازه خانمه وسط  ترافیک کاری الانش ، بی چون و چرا برای  اسفند هم بهم وقت داد در  حالی که به خواهرم و  دوستانش  خیلی با سختی و  منت!! وقت دوم رو داده بود . میخوام بگم تعریف و تمجید از  خوبی  کار یک نفر  واقعا انرژیش رو بیشتر  میکنه .تازه آخر  کار  کفش هاش رو جلوش  جفت کردم و  یادم اومد حتما احترام بیشتر بهش بذارم تا بفهمه چقدر  نون بازو و  تلاشش رو خوردن برای من مهمه .اون روز   خودم هم روم خیلی  فشار  اومد  چون چند روز قبلش  شش تا پتو  رو ملافه کرده بودم و  دوخته بودم .کلا سمت چپم بی  حس  شده بود . البته دوستم هم اومده بود کمکم ..انقدر  سوزن زدم به انگشتام و  خون اومد و  هی  به پسرک گفتم  دستمال کاغذی بیار که بچه هر 5 دقیقه میگفت دستمال بدم مامانی ؟!!!! حداقل 15 سال از آخرین  ملافه دوزی های من در  خونه مامان جانم گذشته بود . دفعه آخر یادمه نصف  پتو رو به فرش  دوخته بودم و  پتو جدا نمی شد ..منم تعجب میکردم چرا  اینقدر  ضخامت پتو زیاد شده و سوزن به  زور رد میشه از  توش ..در  واقع بهتر ه بگم به رو فرشی ضخیم دوخته بودمش ..کلی  مدت ها باعث  خنده خانواده محترم شده بودم . میگفتند اگه به این صمیم  لحاف  عروس بدین بدوزه خود  عروس دوماد رو  کوک میزنه به لحافشون بس که حس  لامسه اش قوی  هست در  درک ضخامت یک ذره لحاف!! مسخره های بی ادب !!! 

 

جمعه گذشته  یک مهمونی  داشتم از  خود ظهر  تا ساعت 10 شب  خندیدیم .. انقدرررررررررر که دلم درد گرفته بود . دختر  خاله ام اومده دوباره  و من هم دعوتش کردم و  جمع اراذل و اوباش  بود دیگه ..من و  داداشم و  خواهرم و  همسر هامون ( اراذل پلید  )و  مامان و بابا و  خاله جان و بعد هم اون یکی  خاله جان و  دخترشون و پسرشون و  اینا ..سهیل خاک تو گور!! رفته بود  با مداد  چشم  خانمش  یک سبیل شعبون بی مخی !! از  این  گوش تا اون گوش  کشیده بود برای  خودش .. هیکل هم سه تای  من ..انقدرررررررر بهش  می اومد بعد  عکس مسخره گرفتیم بذاریم روی اف بی  دختر خاله به عنوان خونواده  محترم و با کلاسش به شوهرش نشون بده اونجا .. خدا به دادمون برسه . دخترک 5 ساله اش هم  با پسرک حسابی بازی میکردند و  دخترک خواهرم رو  راه نمی دادند  جالبه یک صحنه دیدم پسرک روی  صندلی اتاقش  نشسته و  دخترکوچولوی  خواهرم  داره شرق شرق این رو میزنه و خودش هم بلند بلند  جیغ میکشه ..اکهههههههههه هی !! به بابا که همیشه شاکی  هست  چرا پسرک دخترش رو تحویل نمی گیره گفتم نگاه کن داداش من!!! ببین دخترت چطوری  داره دلبری میکنه!! الهی بمیرم ..دلم برای  پشرک سوخت که چون بهش گفتیم هوای  مهمون رو داشته باش  داشت  کتک میخورد و  گریه اش  در  اومده بود و لی  جیغ و  داد نمیکرد ..دیگه بین بچه هار و  اشتی  دادیم و نشستیم به دور  همی  خودمون ..سهیل  خود شیرین رفته بود یک شاخه گل  نیم متری!! با هدیه برای  خانمش  گرفته بود به مناسبت ولنتاین و من هم سریع رفتم هدایای همسری که شامل یک شلوار  خوشگل و بلوز بود رو  پوشیدم و پریدم وسط و گفتم برو  داداش!! برو کنار بذار   ملت هدیه شووور  ما رو ببینند .. خواهرم هم به شوهرش  چپ چپ نگاه کرد و  ما ترکیدیم از  خنده ..بساطی بود ها ..البته من و همسری  اصلا ولنتاین رو یادمون نبود و  همین طوری بی مناسبت برام خرید کرده بود . خلاصه دل همگی  انشالله شاد باشه دل ما که شاد شد خیلی  از  دیروز ...   

پسرک  چند روز قبل اومده و میگفت  بابایی ..ببین چقدر  اتاقم رو مرتب  کردم ..کف کرده بود باباهه .چند دقیقه بعد  اومد بیرون و  خنده اش گرفته بود ..میگه پدرسوخته اصلا مو نمیزنه کاراش با  خودت ..منم خوشحال و ذوق کنون که بچم چه هنرش به من رفته که باباش  قابل تعریف دونسته. جناب اره زبان!!! فرمودند بچه مون رفته تمام وسایلش رو ریخته داخل کلبه اش و  اون تو  مثل  یک کوه به هم ریخته!! و  ظاهر  اتاقش دسته گل!!!  ما رو میگی ؟!! بهش  میگم  آخه با معرفت! من هییییچچچچچ هنر  دیگه ای  ندارم که زود این هنر  بچه رو به من ربطش میدی ؟ میگه جان صمیم تو  خودت وقتی  عجله داری یا مهمون داری  همین طوری خونه رو دسته گل میکنی و  البته من خبر  دارم تو کمد  چه خبره الان!! و خاطر نشان کنم همسر  اره زبان!! مقادیری  ضربات عشقولانه و  برخورد فیزیکی  دریافت کردند و  یک ذره از  موضع خودشان کوتاه نیامدند ..واقعا که ...البته از  خدا پنهون نیست شما ها هم که دیگه تو خونه زندگی من این  هفت هشت سال زندگی  کردید میدونید که  همسر واقعیت تلخی رو  گفته!! اوکی ..اوکی .. از همین شنبه صبح تغییر میدم خودم رو ..!!!! جان خودم تغییرات بزرگ و  عرق در بیار  دادم در  برخی  عادت هام که پدرم در اومد تا ادامه اش بدم . اینم میذارم تو لیست .  

 

من این روزها شاید  هفته ای  یکی دو بار  کوچولو برم سریع دو تا وبلاگ بخونم و تند تند کارم رو بکنم . خیلی  دلم میخواد سریع تر بنویسم  .  تو درفت هم کلی نوشته نصفه نیمه دارم که یا مناسبتش  گذشته یا بعدش گفتم که چی ..!! یک چیز بهتر باشه .الان دیگه خسته شدم و گفتم بذار  معمولی بنویسم دوباره . تو سیکل تغییراتی  هستم که  مثل کش  میرم بین اخلاقیات قبلی و برمیگردم سر  جای الانم . عاشق  همه تونم ...اینجا رو اب  جارو  کردم امروز براتون ها ...نگید بی معرفت شدی  خودت رو گرفتی!!!. 

 

برای  زهرا  :  اینا چیه دختر  جان !! بهت ایمیل میدم . ولی  نکن با من این کارا رو .