X
تبلیغات
رایتل

یکی از خواب های ثابت (حداقل) سالی یک بار زندگی من خواب کفش خریدن است.همیشه هم یا یک لنگه اش  نبود یا نمی شد پرو کنم یا وسط خرید از خواب بیدار می شدم.این مساله لعنتی تا همین سال های اخیر اذیتم میکرد.خواب دیدن را نمی گویم ها! کفش خریدن را میگویم. خب اگر تو دختری هستی که  سایز پاست 37 و از این  سوسول سایز هاست! امید هیچ درک و معرفتی از  این نوشته از تو ندارم و اگر از این آقا سایز  پا 40-39 هستی که دیگر بدتر...روی هر چی پا  را سفید کرده ای. خب  مساله از اینجا برایم مطرح شد در  زندگی که وقتی من راهنمایی  بودم کفش های  مادرم به راحتی با کمی سفت بستن بندهایش پایم می شد. آنقدر برایم جالب بود که وا! چقدر مامان پاهاش  کوچولو مونده و هیچ آدمی  توی گوشم نگفت خره! پای  تو انگار  قد قایقه بادبانی هست!! یادم هست عکسی دارم  از خودم و خواهرم که از من 4 سال بزرگتر است.هر دوتا با کفش های سفید پاشنه تق تقی!!یک سایز ایستاده ایم و وقتی کمی دقت میکنی  میبینی نصف پای من توی هوا دا رد برای  خودش بشکن میزند و از کفش بیرون است!و آن وقت پاهای استخوانی و ریقوی  او دارد لق لق میزند توی کفش!  چیزی که هیچ وقت مادرم را بابت کوتاهی اش نمیتوانم ندامت نکنم این است که خانه بچگی های  ما زیر زمین بزرگی داشت که  کف  آن موزاییک بود و من با پای برهنه چند ساعت روی زمین خط بازی میکردم و لی  لی  میرفتم و بعدها فهمیدم وقتی قالبی دور پا نباشد پا می شود اندازه خرطوم فیل!! خلاصه این کفش خریدن ها تا سن دبیرستان باز هم اوکی بود.بدبختی وقتی شروع شد که من عادت کردم به کفش ورزشی پوشیدن و  گل را به سبزه هم اراسته کردم یعنی پاهایم از طول خیلی  کوتاه بود! حالا از عرض هم شروع کرد به رشد..لامصب  هر چه زور میزدم توی کفش کوچک جاشان بدهم باز روی  پایم قلمبه می شد یعنی  اینطور بگویم پای من سه بعدی رشد کرد هم طول و هم عرض و این آخری های دبیرستان  دیگر ارتفاع هم به آن اضافه شد!! بگذار توضیح بدهم: ببین  روی پاهایم صاف نیست بلکه برجستگی زیبا و موزونی!!! دارد که جان میدهد برای تست کردن کفش نقره ای پاشنه شیشه ای  سایز 36.5!!!!خلاصه تا کفشی که تازه خریده بودم به قالب پای من در بیاید و اندازه شود یا کنارش جر خورده بود و یا از بس جلویش را به در و دیوار و لبه پله کوبیده بودم که کله پایم جا بشود داخلش  کلا نصف کفش  آویزان شده بود عین هواپیمایی که به دیواره ای میخورد و از وسط دو تکه می شود. خوب یادم هست یک کفاشی اول  خیابان راهنمایی بود و پیرمردی کپل و کمی بد عنق هم فروشنده اش.ان سال ها یعنی مثلا 16 سال پیش برای من دوازده هزار تومان پول چکمه خیلی بود!!( آره؟ شما اون موقع با این پول می رفتید با برو بچ ساندیس میخوردین!؟ بابا مایه دار!) من یادم هست با آن چکمه یک کفش دیگر هم خریدم چون تک سایز بود و هیچ کس احتمالا اندازه پایش آن قدری نبود .یک جفت کفش مخمل جیر مشکی  پاشنه یکسره 7 سانتی! حالا فکر کن خود من با قد بلند و هیکل عظیم الجثه ان سال هایم(این رو تو دماغی بخون : آخه میدونی الان 42 کیلو شدم!!!!)  روی 7 سانت ارتفاع راه بروم چه شود! خواهرم تا دید گفت خاک بر سرت که شده ای قد داربست کنار خیابان!! ولی من عشقی بود که با آن کفش های زنانه زیبا میکردم. اتفاقا آنقدر پوشیدمشان که جیرش کلا رفت و  مادرم کرد داخل کیسه و داد به نمکی! فکر کنم نمکی حتی حاضر نشد یک بسته کوچک نمک هم بدهد به جایش!! خلاصه همین طور که بزرگتر و عاقل تر می شدم  بیشتر متوجه بودم که پاای طاووس خانوم!! را کجا نشان بدهم و مجا پنهان کنم. و بعد کم کم که سر و کله خواستگارها پیدا شد کابوس های من هم شروع شد : داماد پسری  جوان و کت و شلواری شیک و  مادرش هم از آن حاچ خانم های  انگشتر پرتقالی(قد پرتقال) به دست ..حالا مثلا رسیده ایم به خرید عروس .باز به خدا هول سایز لباس عروس از کفش کمتر بود برایم.یادم هست در تصورم مینشستم روی صندلی و داماد با شوق و علاقه نگاهم می کرد و مادرش میگفت اقا یک جفت کفش زیبای شیک سفید برای  عروسم بیاورید الهی قربان قد و بالایش بشوم!!! بعد مردک فروشنده میگفت چه شماره ای و آن گاه چشم ها برا ی اولین بار روی پاهای من میخکوب می شد ...ها؟ چه سایزی ؟ ..نداریم حاچ خانوم و خنده دو تا مشتری  دیگر!! و  نگاه  کج کج مادر داماد  و لبخند ماسیده روی لب  خود داماد بدبخت بد شانس!! یا مثلا در سکانسی دیگر میدیدم  دارم راه میروم یک هو  یایم می لغزد و مچ پایم  می تابد و من می افتم زمین و دانشجویی شیک و زیبا و قد بلند و  احتمالا رشته پزشکی!!! می دود طرفم و میپرسد خانوم  چیزی شد؟ و با دیدن کفش های میرزا نوروز من و پاهای سه بعدی-فضایی ام که روی زمین دراز به دراز بغل هم خوابانده ام راهش را میگرفت و  می رفت.از این دست خواب ها کم نبودند. بدبختی من  به معنی واقعی وقتی شروع شد که خواهرم ازدواج کرد...شوهرش شماره پایش چند بود؟ 39 و خیلی  که زور می زد می شد 40 .. حالا همراه همیشگی من برای خردی  کفش که بود؟ همین خواهر پا 38 ام  و شوهرش هم که همیشه چسبیده بود به او..اولین عیدی که او دامادمان شد آنقدر تلاش کردم بپیچانمش و برای خرید با خواهرم همراهی نکند  من را که دیگر  همه شک کردند میخواهم چه غلطی بکنم که او سر خر است!!؟ !! خلاصه آمد و من با بی و لوچه آویزان راه افتادم.  چند تا کفش را نشانم داد و با مهربانی گفت خیلی زیباست دوست دارم امتحان کنم؟ به پهلوی خواهرم کوباندم که شوهرت واقعا کور است یا  دارد من را مسخره می کند؟ آر این مدل  اصلا شستم هم تویش جا می شود که میگوید (با دهان  کج و لجی بخوانید) : خیلی زیباست..امتحان کن..خلاصه بیست تا کفاشی که رفتیم و من روی هر کفشی یک ایراد گذاشتم به بهانه اینکه تا من اینجا نشسته ام آنها بروند دو تا مغازه بالاتر را هم ببینند داماد شوت را از سر باز کرده و به سرعت جلوی چشمان گشاد فروشنده چند جفت کفش پرو کردم و آخر از همه یک جفت را داخل پلاستیک سیاه  گفتم بگذارد و آمدم بیرون....به خواهرم چشمکی زدم و گفتم فعلا برای بیرون شهر و مسافرت!! یک جفت کفش راحت و گل و گشاد خریدم بعدا سر فرصت می آییم خرید.انگار مثلا ملت توی مسافرت سایز پای شان سه شماره گنده تر می شود!!!

در خانه ما پای مادرم از همه کوچک تر است  37 و یا 38 میخورد به او. بعد خواهرم که او هم خانه پرش دیگر 39 است.بعد برادر  کوچکم و بعد من  و نوبت بعدی  پدر است و بعد برادر صد و خورده ای کیلویی ام که همه چیزش از لباس زیر و رو و حتی  جورابش هم!! سفارشی باید بخرد ولی خب او هر چه باشد مرد است و در میهمانی و عروسی ها توقع کفش باریک و زیبا و  ساق  نیم بندی از او ندارند دیگر!

وقتی با علی آشنا شدم اول به پاهایش نگاه کردم ..خب خدا را شکر از آن سایزهای آبرو  بر نبود و معمولی بود .وقتی برای خواستگاری آمدند دیدم به به خد ابدهد شانس! پای مادر شوهر هم کمی از پای من ندارد و وقتی خواهرش را دیدم کلا دنیا را به من دادند! با  هیکل ظریف و متوسط  پاهایش از من هم گنده تر بود!!! دراز بود البته و شست پایش کلا نیم متر جلوتر  همیشه راه میرفت و این پو ن بسیار مثبتی برایم بود. بعد تر ها به علی گفتم  خانواده شما هم که همه قایقی هستند!! منظورم پا قایقی بود که نگرفت و من  به روی خودم نیاوردم. برادرها و پدر علی  خوشبختانه همه پا گنده هستند ومن  هر شب بعد از ازدواج سر  نماز دعای شکر میکردم و می گفتم  من و این همه خوشبختی  محاله ..محاله ..محاله...

خلاصه تا قبل از آمدن جاری  پا سی و ششی  همه چیز بر وفق مراد بود ولی کم کم خانواده علی فهمیدند که انگار می شود پای عروس  کمی هم کوچک تر و نیم بند انگتی تر!! باشد .خلاصه به مدد سلطنتی که برای خودم راه انداخته بودم هیچ کس  روی این مسالهه زوم نکرد وبه خیر گذشت فقط یادم هست اوایل ازدواجمان من  دمپایی های  برادر شوهرم را پایم میکردم و از این که  می دیدم کفشی هم در  دنیا! هست که نصفش بزرگتر از پای من باشد آفتاب مهتاب  میزدم از خوش بختی. خردی عروسی من هم این طور بود که برای کفش از ساعت 6 عصر راه افتادیم و یکربع به یک  شب که یک مغازه داشت کرکره اش را می کشید پایین  را نشانه گرفتیم و من برای  کفش عروسی ام صندل نیم سانت کف خریدم و عین سند باد هنوز توی  عکسهایم هست که انگشت هایم را روی هم انداخته ام و عین خیالم نیست...واقعا برایم مهم بود پایم آن شب راحت باشد و خدا را شکر راحت تر از آن کفش  8 هزار تومانی!! پیدا نمی شد.

حالا نه دیگر پاهایم را از کسی پنهان میکنم و نه برای خریدن کفش با خجالت و پشت قوزکرده میروم توی کفش فروشی  و با صدای  خفه میپرسم آقا فلان سایز دارید؟ من الان خودم را دوست دارم. میدانم این پاها آنقدر با من در  راه های  سخت زندگی آمده اند که ناسپاسی است اگر دوستشان نداشته باشم.میدانم انگشت هایم آنقدر با ناملایملات زندگی برخورد کرده اند که تنگی کفش دیگر برایشان مهم نیست و مهم تر از همه این که همسرم هیچ وقت چشمش دنبال پاهای  کوچک و لاغر نیست!!!!!(انشالله البته!) و من را با همین پاها دوست دارد . 

پ.ن. 

سایز پای من : 

ورزشی : ۳۹ است  عادی  ۴۰ است. پاشنه دار ۴۱ هم ممکن است برسدبسته به قالبش دارد. خدا لعنت کند این مدل های امروزی را که شماره 46 هم درست کنند باز نصف پا  عربی می رقصد توی  هوا !

.

15 مرداد که گذشت با هم بودن ها و با هم نفس کشیدن ها  ُ با هم خندیدن ها و با هم تاب آوردن های  من و علی  وارد هفتمین سال خود شد.آن روز اشاره ای  نکردم اینجا ولی مگر  می شودیادم نباشد و در گذر پرسرعت این روزهایم کمرنگ شود؟ برای من خاطره های گرم وروشن  آشنایی امان ..خواستگاری و زندگی امان هنوز پر رنگ و زنده است.من دخترکی بودم بیست و چند ساله که مردی جوان که لابلای موهای سیاهش  آن روزها هیچ سفیدی به چشم نمی خورد  دلم را بدجور لرزانده بود و بدون هیچ تردید میدانستم با او همیشه خواهم ماند.آن روزها دست هایم را لای موهای  سیاه وبراقش که فرو میکردم در دلم میپرسیدم ((لا مصب شامپوی چی میزنه این پدر سوخته!؟)) این روزها میدانم شامپویش چیست .میدانم از غذاهای نونی بیشتر خوشش می آید.میدانم قبل از اینکه چای در لیوانش بریزم دوست دارد لیوانش را گرم کنم.میدانم دوست ندارد  هیچ وقت قابلمه بشوید برایم..میدانم وقتی خواب است نباید با سر و گوشش بازی کنم .میدانم خلاصه اخبار را دوست دارد بشنود .میدانم انگشت  هایم را لابلای موهایش  دوست دارد.میدانم مناسبت ها را گاهی  یادش میرودو گاهی  خوب  به خاطر می سپارد و من به مجموع رفتار مهربانانه اش  در طول سال دل بسته ام و نه به روز هایی خاص ....میدانم  پسرک را همیشه تمیز و مرتب دوست دارد .میدانم با آب ولرم صورتش را  می شوید و مسواک میزند. میدانم  دستانم هر وقت روی  موهای  نقره ای که این روزها  انگار با هم مسابقه گذاشته اند  می لغزد  به اندازه تک تک رنگ های  نقره ای  لای آن سیاهی  دلم دوباره و دوباره می لرزد.  میدانم اخبار و خلاصه اخبار ورزشی  چقدر برایش  دلنشین است.می دانم عاشق گز تبریز و سوهان درجه یک است و میدانم به جای  خریدن کادویی گران قیمت  برایش با خرید یک دیس باقلوای دو طبقه چقدر چشم هایش از خوشحالی برق می زند. میدانم املت ربی! را خیلی دوست دارد و نان  املت همیشه باید گرم شده باشد. می دانم از اینکه تعداد قاشق و چنگال های سر سفره کم باشد نگاهش تلخ نمی شود بلکه بلند می شود و خودش  می آورد و با خنده چیزی می گوید تا یادم بماند.من در  مورد او چیزهایی میدانم که مادرش  نمی داند و شاید هیچ کدام از  خانواده اش هیچ وقت ندانستند .من صورتش را وقتی خواب است دوست دارم .آرامش صدایش را ... دل تنگی هایش را وقتی خانه نیستم و او هست وبه من می  نویسد که جایم در خانه خالی مانده است...خنده اتان نگیرد ولی من حتی  انگشت های مرتب و کنار هم چیده شده پاهایش را هم با عشق نگاه میکنم. علی برای من خیلی بیشتر از یک همسر است شاید هم تصور من از همسر قالبش کوچک بوده و علی بزرگ تر ...هر چه هست این زن که این جا می نویسد به عشق او ته دیگ های سیب زمنی برشته  درست می کند و تن ماهی با سیب زمینی  سرخ کرده را با دقت در  ظرف  می چیند تا چشم نوازتر شوند...کسی که این جا می نویسد شب ها هنگامی که به پسرک شیر  می دهد چند بار روی  همسرش را هم چک می کند تا مبادا سرما بخورد حتی اگر مرد هیچوقت نداند این را... این زن وقتی مرغ را ترش مزه میکند می داند همسرش چقدر ته مزه ترش مرغ را دوست دارد و لبخند می زند از یاد آوری  لحن دل نشین مرد : چقدر  خوشمزه درست کردی این را..). 

بیشتر نمی نویسم شاید دوست تر داشته باشد اینجا نوشته نشود و بماند برای خودمان .فقط می نویسم هر شبی که سر بر بالش میگذارم آرزو میکنم بودنش..حضورش ..سایه اش و سلامتی اش  مستدام باشد روی سر من و پسرکمان. 

 

 

مادر شدن یعنی  ظهر بیایی خانه و دلت برای  کمی  خواب  لک بزند . یعنی  خب  خدا را شکر پسرکت خوابیده و تو میتوانی  دو دقیقه کتاب بخوانی و سریع بخوابی تا بیدار نشده. مادر شدن یعنی  تا کتاب  را میبندی  و چشم هایت دیگر  دارد دو تایی  میبیند دنیا را از شدت خواب  و تازه گرم می شود چشم هایت ناگهان  یک آدم کوچولو روی صورتت خم می شود و گونه ات را می بوسد یعنی من بیدار شده ام ماما ! سریع گوشی  موبایلت را به دستش می دهی و میگویی  دکمه آهنگ را بزن ماما! آفرین! و از لای  چشم نگاه میکنی که دارد دکمه  ای را فشار می دهد. دوباره میگویی  دکمه را بزن گلم تا سوسن خانم بخواند برایت!! مادر شدن یعنی  سلیقه ات به کمتر از سوسن خانم هم نزول میکند و تو مجبوری  به همه این شعر های  شش و هشتی  مورد علاقه پسرکت گوش  کنی و لبخند بزنی! مادر شدن یعنی هی قربان صدقه اش  میروی و چشم هایت را با امید به اینکه دوباره گرم خواهد شد هنوز  بسته نگه میداری و  پتو را دورت میپیچی و ناگهان نوری  شدید در  کله ات می  پیچد و یک متر  از جایت بلند می شوی! و سرت محکم به لبه تخت پسرک  می خورد و تلو تلو خوران سقوط  میکنی! بله گوشی  موبایل با شدت بالا رفته است و برای نشان دادن علاقه قلبی  پسرک به تو با همان شدت اولیه به فرق سرت کوبیده شده است! خب  دلش  خواسته به تو بگوید :.....آخ ! تازه میفهمی چرا این کار را کرده است..تو هی  میگفتی  دکمه را بزن و او فقط تا معنی ( زدن) را بلد وبد و فکر کرد داری  تشویقش  میکنی که گوشی را برد بالا و به طرف  تو پرت کند!! جمله  دکمه را فشار بده می توانست تو را از  این کله کوبیده شدن نجات دهد  و چون تو خواب آلوده بودی یک چیزی گفتی  و روبات با نمک هم انجامش  داد...میمانی بخندی یا گریه کنی! یاد حرف دوستت در  دوران بچگی  می افتی که میگفت پدرش هر وقت عصبانی  می شده میگفته همچین بزنم تا صدای سگ ازت در آد! ناله  آکنده از دردت شباهت خاصی به زوزه داشت آن موقع !!!! تازه متوجه می شوی که دست پسرک روی  دوربین گوشی  داشته فشار میداده و  از  تمام این صحنه ها و صدا( زوزه) تو خوب  فیلم برداری هم شده است...مادر شدن یعنی  بیدار شدن از  خوابی که نکرده ای   و حسرت خواب را به دنیای  بودن باپسرک ترجیح دادن.

مادر شدن گاهی  خطرناک هم هست در  خانه ما...مادر شدن یعنی  تو و همسرت میخواهید بروید میهمانی و پسرک  14 ماه و نیمه اتان هم حاضر و آماده  دارد برای  خودش  بازی  میکند. مادر شدن یعنی  به اندازه یک ریمل زدن نگاهت را از  او برمی داری و  بعد با شنیدن گریه عجیبش  به طرفش  میدوی  و با دیدن صحنه ای  که جلویت میبینی  دلت به یک باره  پاره می شود...قلبت  تپش  میگیرد و فقط  سعی  میکنی با سرعت عمل زندگی  اش را نجات دهی..ماجرا این طور بوده که یسرک روی  زمین نشسته و باآویزهای  شرشره ای  بلند  نزدیک در  ورودی باز ی میکند که یکی از رشته ها را دور  گردنش  می  اندازد و  می چرخاند و با دست می کشددر  حالیکه از  کمبود نفس صورتش  قرمز شده گریه میکند و ماما یی نامفهموم  می گوید تو متوجه می شوی.....شاید فکر  کنید اغراق  می کنم ولی  در  این عمری که تا به حال کرده ام هیچ وقت مثل آن صحنه بدنم نلرزیده بود از  ترس  ...تنها کاری که کردم بغلش کردم تا رشته  دور گردنش شل شود و به آرامی باز کردم..دست هایم میلرزید و قلبم آنچنان به قفسه سینه می کوبید که داشت بیرون می آمد ...و همه این ها انقدر سریع بود که تا علی رسید دید مادری  با چشم های  خیس و دست هایی که به شدت می لرزد نشسته و  پسرکی  را بوسه می زند و  در  اغوش  گرفته است. مادر شدن یعنی  چشم ها را ببندی و با بغض  بگویی  تو چه دیدی  مامان آن روز  در  بیمارستان؟ تو چکار  کردی بعد از آن مادر....

مادر شدن گاهی  آنقدر شیرین است که حاضری  به خاطرش  دقایق طولانی  روی  دو پا در  حمام بنشینی تا پسرک با خیال راحت آب بازی اش  را بکند داخل وان کوچکش و هراز گاهی  نگاهی  هم به تو بیاندازد یعنی  میدانم اینجا هستی و خوشحالم که تو هستی ..اب  هست..وان هست...دقت کردید؟ اینجا مادر شدن همردیف با داشتن آب  و آب  تنی  می شود برای  پسرکت و تو حاضری  وان که هیچ....آفتابه هم بشوی اگر  خوشحال باشد با آفتابه شدن تو!!! مادر شدن می تواند به سختی  کشیدن پسرک از  آب  باشد و وداع سوزناکش  با وان صورتی  اش .... بعد از  آنهمه در آب  ماندن و  چروک شدن  کف  دست و پا   هنوز هم با گریه  بیرون می آید و وقتی  هم که هلوی  پوست کنده  می شود  خواب  می اید و هلویت را در  آغوش  میگیرد و لالایی کنان  با خود به رویاها میبرد تا پسرک خوابی آرام و شیرین را بعد از  اب بازی  طولانی  مزه مزه کند. مادر شدن یعنی  پسرکی  82 سانتیمیتری  پشت در  دست شویی با دست بر در  میکوبد و می گوید  ماما...ماما...و تو تیزی  چنگالی را در  دلت حس  میکنی وقتی  داری  لباس هایش را اب  میکشی و سریع بیرون میدوی و میگویی  جان ماما...آمدم عزیزم..آمدم گلم...و در آغوشش  میگیری  تا وقتی بزرگ شد یادش  بیاوری  که لباس شستن های  مادرش  گاهی  ساعت ها طول می کشید و بین هر  وقفه  هم  پسرکی  با دست  به می می  اشاره میکرد و یک سیانس شیر  می خورد و با چشم های  سیاهش  به مادر  نگاه  می کند و انگشت مادر  را در دست کوچکش  فشار  میداد یعنی  میدانم به خاطر من کار نیم ساعته ات  نصف روز  طول  می کشد...میدانم و میخواهم بمانی  پیشم...نروی ..لباس  ها همیشه هستند ولی  دل من کوچک تر  از آن است که نبودنت را طاقت بیاورد حتی  نیم ساعت ...مادر شدن  یعنی  ظهر  در  حالی که داری  از  گرسنگی  ضعف  میکنی  برسی خانه و هنوز اولین قاشق  را در دهانت نگذاشته ای که دل کوچک پسرک ماست می خواهد ..بلند میشوی و ماست می آوری  برایش ..هنوز  قاشق را بلند نکرده ای  که  به اب  اشاره می کند و نی  لازم دارد و همین طور  ادامه پیدا میکند این ها تا الینکه نمی فهمی  بلاخره هشت قاشق  شد ..ده قاشق شد و می مانی  چطور  جواب  مشاور  تغذیه ات را بدهی  آخر  هفته!!!

.

.

.

مادر شدن یعنی  وقتی  دستت به نوشتن نمی اید و در  لاک تنهایی ات فرو رفته ای  پسرک بغلت کند و با مهربانی  بوسه ای شیرین بزند روی گونه هایت و منظورش این باشد که بنویس...من هیچ وقت در زندگی دوباره چهارده ماهه نمی شوم ماما...و طلسم این ننوشتن طولانی بشکند و ماما از غارش بیرون اید و به افتاب پاییز  لبخند دوباره بزند... 

برای درد و دل حس و دلی نیست 

اگر هم هست  اینجا همدلی  نیست  

 البته شماها که هستید همدل ، ولی روح من هنوز به رکودش داره ادامه میده و روحیه ام هم برای نوشتن اینجا هنوز آمادگی  نداره. 

 از صبوری هاتون ممنونم. 

خوبیم .واقعا مشکلی نیست. فقط  از  نوشتن دور شدم...به محض نزدیک شدن به صمیم شما ،حتما دوباره مینویسم. قبل از آخر شهریور...