X
تبلیغات
رایتل

 توضیح : پرسیده بودید  قضیه چیه؟کیان چکار کرده بود مگه؟  من از سال 85  این وبلاگ رو درست کردم و برای سالگرد  ازدواجمون به علی  هدیه دادمش. علی  هم گفت راحت باش و مطمئن که من نمیخونم در  واقع علی علاقه زیادی به وبلاگ خونی در  کل نداره و البته این از  اهمیت هدیه من کم نمیکرد .خلاصه برای روز  تولد علی که اون مطلب رو نوشتم شب  علی با یه نامه اومد و وقتی بازش  کردم دیدم کیان از  اون پست پرینت گرفته و آخرش  یادداشتی برای  علی  گذاشته و بدون اینکه به من بگه یا هماهنگ کنه از  نوشته های  من رونمایی  کرده برای  علی. خب واقعا غافلگیر شدم.من برای  این نمی نوشتم که علی بخونه و بدونه  چون اون میدونه . من برای  خودم مینوشتم تا احساساتم گم نشن توی دلمشغولی  های  روزمره زندگی ولی  این فرصت که علی  نه از  خودم که از  یکی  دیگه و بخصوص از  کیان که خیلی  مورد تایید همه هست اینا رو دریافت کنه  فقط  و فقط  از  خود کیان بر میومد و بس...  

 

 

 

 

 

دوباره برای  او

که هر چقدر از او مینویسم باز  هم انگشتانم روی  کلمات سر  میخورند و من را دنبال خود  میکشند.

برای او که کلماتش روی  کاغذ سفید دیشب مرا با خود به     |جایی   دورتر|  برد...خیلی دورتر از آنجا که بودم.به لابلای چادر سفید زنی  پیچیده در باد...در  انتهای  کوچه ای  که بوی  انارهایش  عشق را دست نیافتنی مینمود. 

.

خونه مامان بودم. مامان نیست و رفته مسافرت  و من و  خانم داداشم داشتیم دلتون نخواد پیراشکی  درست میکردیم.علی  دیر اومد اون شب.  ومن  اونقدر  مشغول که وقتی  علی با یه پاکت ایستاد جلوم و  گفت اینو کیان  داده بهم  اول خیلی توجه نکردم و  گفتم خب  چی  هست؟یعنی  فکر هر  چیزی رو میکردم غیر  از  این ...با نگاهی که صاف توی  چشمام خیره شده بود گفت بازش  کن ...و وقتی  اولین کلمه رو دیدم ...وای!میخواستم بودی و  محکم بغلت میکردم و میگفتم کیان .. چکار  کردی  پسر..چکار کردی....باور  کن تا حالا هیچ چیزی  نتونسته بود  منو اینطور غفلگیر  کنه...مونده بودم چی بگم..تو از  نوشته های  من  نوشتی برای  علی  و  شروعت هم با متنی  بود که میتونستم ساعت ها تو ذهنم علی رو در  حال خوندنش  تجسم کنم و باز  هم لبریز شم از شوق.

..کیان تو دوستی  رو این روزها داری  در حق  من تمام و کمال به جا  میاری .یه وقتایی  فکر میکنم چی  میتونه نبودن تو توی  اینهمه سال رو برای  ما جبران کنه. بارها باخودم گفتم چقدر  دیر پیدات کردیم . میدونم اونقدر آدم ها  توی  زندگیت بودن که بودن یا نبودن ما شاید برای  تو فرق  زیادی  نداشت ولی  تو  و بودن  تو و حضور  اینچنینی تو و تلاشی  که برای  یادآوری  /ایمان/ و / امنیت /  این زندگی به ما داری   من رو سرشار  میکنه از داشتنت.

با کلمات نمیتونم بازی  کنم. نمی تونم حسی رو که دیشب  به من و علی  دادی برات توضیح بدم. نمیتونم بگم چقدر  محبتت توی  دل من بیشتر شد.  تو آدم پر رنگی  توی  زندگی  ما هستی .تو ترکیبی از همه رنگ های   گرم مهربونی هستی. توگاهی فراتر ازیه آدم میشی کیان و من دوباره و دوباره میفهمم تو چقدر برای آدم ها و احساسشون و بودنشون اهمیت قائلی و چقدر خوشبختند همه اون کسانی که تو دایره دوستی با تو  زندگی  می کنند.دو سه روز  پیش به محبتی که به پسرک داری  فکر  میکردم و اینکه گفتی  دلت گاهی براش  تنگ میشه. خیلی از دوستامون  ممکنه برای  اون دلتنگی  کنن ولی  محبتی که تو با در آغوش  گرفتن یونا بهش  میدی و  اون هم این رو خوب  فهمیده از  نگاه من پنهان نمی مونه و  من برای  خیلی  چیزهای  دیگه هم  از  تو سپاسگزاری  میکنم.

کیان .... همیشه در  اوج بمونی.  این هفت سال اول و هفت سال دوم و همه هفت سال های  بعدی زندگیت.

پی نوشت :

  گوشهات رو بیار  جلو کیان: پیراشکی  های  من بعد از  این سرشار از بوی   نامه  های  عاشقانه یک زن به همسرش  هست. و تو هم سهم بزرگی  داری  توی پیچیدن اینهمه بوی ناب  زندگی.  از  حالا به بعد هر وقت پیراشکی  درست کنم سهم تو مثل یاد تو محفوظه اینجا  و نمی خوام و  نمیگیرم و اینا هم نداریم.  اوکی؟

 

 

علی  مهربونم  

 ۲۹ خرداد   

.

توی  ذهنم خاطره اولین هدیه  من به تو پر رنگ میشه..رنگی و گرم و واقعی  ..مثل همونی  که بود..اولین بوسه  من  روز  تولدت ..یادته؟

 امروز  اما من میدونم و تو میدونی از  حرف هایی که دیشب بین ما گذشت...توی  پارک..دست تو دست هم و برای اولین بار بعد از یک سال جسارت تنها گذاشتن یونا پیش  بقیه رو به خودم دادم اون هم دو ساعت تموم...دو ساعتی که دو دقیقه گذشت بر من و من حرف زدم و تو گوش کردی.به دلتنگی هام..به این روزها...به حسی که همیشه بهت داشتم و دارم...به حرف هایی که غیر از  تو به هیچ کسی  توی  دنیا نمیتونم بگم.

 و تو نوازشم کردی و بازوهات رو دورم فشار دادی و منو لبریز  کردی  از  حس اطمینان به بودنت..به فهمیدنم..به درک شدنم...به مهم بودنم ... و من برای اولین بار  خجالت نکشیدم از  کسانی که از  جلومون رد میشدن و  خیره نگاهمون میکردن و گذاشتم اشک هام بریزن و مردم ببینن یه زن کنار شوهرش  میتونه توی  پارک بشینه و  دستش رو بگیره و  بدون ترس  از قضاوت درست یا غلط شون بذاره همسرش نوازشش کنه و حس لطیف زن بودن رو توی  این جامعه  آهنی و سرد و بی هنجار به او ن برگردونه. 

از  خدا ممنونم که تو رو به این دنیا دعوت کرد تا من  زندگی ام رو در  کنارت تجربه کنم.

از  مادرت ممنونم که تو رو بزرگ کرد و به من یاد داد میشه پسرکی رو تربیت کرد که دخترک روزهای  اینده زندگیش لبریز بشه از روزهای شاد و زیبای  بودن در  کنارش. 

از  پدرت ممنونم که مرد بودن و صداقت رو به تو یاد داد. 

ازهمه معلم های زندگیت ممنونم که به تو خوب  دیدن و  خوب  زندگی کردن رو یاد دادند. 

از  پدرم ممنونم که به من تاکید کرد زندگی با این مرد رو از  دست ندم.(  هنوز  نمیدونه من دیوانه وارعاشق  تو بودم ولی  نشون نمی دادم تا حرمت پدر فرزندی مون حفظ بشه) 

 

منتظر روزهایی هستم که شادمانه تر  ازهمیشه من و پسرک کنارت باشیم و لبریز بشی از  همه رنگ های زیبای زندگی ...منتظر روزهایی  هستم که شاهد قد کشیدن و ریشه گرفتن گل قشنگمون باشیم و براش  دو دوست باشیم فقط  ..نه پدر ومادر جبری..هنوز  باور  نمیکنم این همه مدت گذشته و تو این همه سخاوتمندانه و اونطور  که شایسته تو هست  به من تو زیبا دیدن زندگی  کمک کردی. منو باور  کردی و  بهم فرصت دادی باورت کنم.

علی  جان...تو منوبه معنی  این جمله رسوندی که برای پرواز  دو بال قوی و هماهنگ لازم هست. اگر  گاهی ضعیف بال زدم..اگر  گاهی  خسته شدم و تو منتظر موندی..اگر  گاهی  غبار روی  من نشست و تو صبورانه از  من زدودی  غبار رو..اگر  گاهی بر  خلاف  مسیر  پرواز کردم و تو برگشتی و من رو با مهربونی با خودت  همراه کردی و همراهم شدی...اگر صبوری  نکردم و صبورانه و سخاوتمندانه گذاشتی آروم بشم دوباره... و اگر دست هات رو توی  بادهای  سرد روزگار  دورم گرفتی  تا پناهی  داشته باشم ...بابت همه این ها ازت ممنونم و فقط  میتونم بگم همه تلاشم آرامش  تو و خودم و زندگیمون هست. 

.  

و  چی  میتونه زیباتر از این باشه که روز  تولد رو وقتی  جشن بگیریم که کاممون از شیرینی   بودن در  کنار پسرک و تولدش  با اختلاف یک روز  با تو هنوز شیرینه.... 

شما دو تا  همه زندگی من هستید.  

بابایی تولدت مبارک

عزیزکم تو هم تولدت مبارک  .یک ساله شدن و  لبریز  کردن من و پدرت از  دنیا دنیا عشق و خوشبختی...حرف ها دارم برات ..فقط  همین قدر بدون:

پسرم آرزو میکنم یک روز مردی بشی  مثل پدرت تا زنی  پر از احساس و  عشق  از بودن با تو حس  کامل خوشبختی  توی  همه  روحش و زندگیش  جاری بشه...  

آرزو میکنم مردی شوی  مثل پدرت تا خنده و شادابی و زندگی  توی  چشم های  خونواده ات همیشه میهمان باشه و در اینده زنی  در  وبلاگش  بنویسد از  مادرت ممنونم یونا که عشق ورزیدن و  دوست داشتن را به تو یاد داد و من سرشار شوم از قطر قطره نوشیدن تو ... 

 عمری طولانی و پر برکت  و تنی  سالم و شاداب و روزگاری پر از  عشق و  مهربونی برای  دو عزیزک دلم آرزو میکنم. 

 

برای  تولد تو   یونا بعدا خواهم نوشت .برای این روز حرف ها دارم.... 

اولین باری که عاشق شدم نمیدونم عاشق  چی  شدم..اصلا انگار  خود عاشق شدن مهم تر  از  طرف  بود برام. یه پسری بود دراز و لاغر و  بلند که لقبش  تو فامیل نردبون دزدای  دریایی!!! بود .وقتی  میخندید این دهنش  کناراش  چین میخورد وردیف  دندونای  سفیدش  پیدا می شد .من و  صبا و یکی  دیگه از  دخترهای  فامیل همزمان  عشق رو توی  وجود این بنده خدا دیدیم انگار!! و سه تایی  زدیم و عاشق  نردبون شدیم..خنده دار بود ..خیلی ..تلاش هر  کدوم از  ما برای جلب توجه اون و  خر کیف شدن نردبون از  اینهمه وفور  نعمت ... خونواده بسامان وخاصی  نداشت ولی  از  همون سن و سال این پسره اونقدر  جربزه و غیرت داشت که هنوزم که  هنوزه وقتی میبینم با چه تلاشی برای گذران زندگی  همسر و دو فرزندش  تلاش  میکنه تو دلم تحسینش  میکنم و البته خدا رو شکر  میکنم که اون عشق یکطرفه چند روزه  زندگی  هیچ کدوم رو عوض  نکرد. نمیدونم این نردبون چی  داشت تو وجودش  که حضورش  بعد ها و بعدها توی  خونواده ما بیشتر و بیشتر شد. از  بازی روزگار  نردبون زد و  عاشق  دختری شد که برادر  من سهیل توی  همون سن و سال قرومه سبزی و اینا برای  دختره میمیرد و  او نهم از  بچه های  فامیل بود. یعنی خداییش  هیچ هیچ سنخیتی بین خونواده ما و دخترک وجود نداشت و  تلاش  ما  برای  از  کله بیرون کردن این عشق  کار به جایی نبرد..دیدن قیافه سهیل وقتی  که شنید  دخترک ازدواج کرده دیدنی  بود و دیدنی تر  از  اون وقتی بود که شنید با نردبون  عروسی  کرده...خلاصه سایه این آدم روی  زندگی  ما بود  تا مدت ها...بعدترها  از  علی شنیدم که نردبون خیلی  بچه با عرضه ای  هست و برای زندگیش  همه تلاشش رو میکنه..توی  دلم میگفتم انگار  هر  چی با عرضه بوده افتاده جلو پای  ما.!!(آیکون سوت)

دومین باری که عاشق  شدم البته عاشق  نه ها ولی  خب  فهمیدم لرزیدن دل و  روده !! چیه  وقتی بود  که 15 ساله بودم و  طرف برای  ماه عسل!!! با خانومش اومده بود  شهر ما  ..نمیدونید  چه جوری  مثل این دیوونه ها بوی  عطرش که به پتو!! مونده بود رو میبلعیدم( آیکون عشق  جواتی!!)..و جالب  اینکه  همسرش رو فوق العاده دوست داشتم..خب  اون زمان ها کسی  به چشم های براق دخترک پونزده ساله ای  مثل من توجه نمیکرد و به غم چهره اش  وقتی  عروس  خانم دست هاش رو می انداخت دور شونه های  آقا داماد و  میبوسیدش!! خلاصه الان دخترهای  او ن آقا دانشگاهی  هستند!!( خاک تو سرت صمیم که سن و سال هم حالیت نبود) و  واقعا به من علاقه دارند و منم عاشق  شیطنت هاشونم...اتفاقا اون هم آدمی بود  که خیلی  باعرضه بود و علیرغم  سختی هایی که داشت توی  زندگیش  ولی  رو سفید  شد  این روزها و  زندگی آرومی  دارند.این عاشق  شدن های  من با رفتن طرف  از  خونه امون فوق  فوقش  تا سه چهار روز زندگی  میکرد با من و  بعد باز  من بودم و  دنیای  خوشی  نوجوونی.

هفته بعدش  نمیدونم چی شد که یکدفعه  انگار  یادم امد  این مستاجر  ما یه نوه بامزه هم داره هم همسن خودمه و روزهایی  که غروب افتاب رو در  انتظار  اومدن  اون به شب  میرسوندم و روی  پله ها ساعت ها مینشستم و  به هزار و یک بهانه  ازش  خبری میخواستم بگیرم هم گذشت و با اومدن  مهر و سال تحصیلی  جدید باز  سرم به درس و زندگی خودم گرم شد و عاشقی  رفت و  حوض  بی  ماهی یواش  یواش  به استقبال  پاییز  رفت.

دفعه سوم دیگه روی  هر چی  اسکول رو سفید کردم!! طرف رییس  اداره بابا بود( یا خدا!) که زن و سه تا دختر مثل ماه داشت و به ما مکالمه  زبان یاد میداد.(هنوز  دبیرستان نمیرفتم)وای  که من هنوز که هنوزه  چشم های سیاه و  خنده های  زیباش رو یادمه . اونقدر  عاشق  این مرد و زن و بچه هاش  شده بودم که خودم هم مونده بودم من  آقای رییس رو دوست دارم بلاخره یا نه!!! وقتی  میومد خونمون من دامن زیبایی  میپوشیدم و همش  سعی  میکردم با خوب  درس  پس دادن بهش  توجهش رو جلب  کنم که موفق  هم شدم  و البته  اون فکر  میکرد  من عاشق  زبان هستم نه معلمش!! این بنده خدا هم گذاشت  رفت خارجه! و  ما موندیم و  حوضی  که خالی  از  ماهی  های  قرمز  عاشق بود...بعدها فهمیدم من عاشق  گرمی و مهربونی و خونواده دوستی  این مرد بودم نه خودش و  چون خیلی از  نظر  اداب  معاشرت و  سر و زبون شبیه بابا بود من عاشق شخصیتش شده بودم...

خلاصه توی دبیرستان عاشق  نشدیم و همینطور  حوض بی  ماهی موند تا نزدیک های  دیپلم...که من یک روز  اتفاقی یه شماره گرفتم و  تو سه ثانیه  به نظرم صدای اون ور خط   خیلی رویایی و خونواده داراومد!!!!! خلاصه روزهایی که  غذاهای  مامان همش  ته میگرفت و  من  خارج از  دنیای  نوجوونی  عشق  رو مزه مزه میکردم رسید...غذاها چرا ته میگرفت؟ چون من سر  آشپزی میرفتم توی دنیایی  دیگه ...کل این حس و  پیچ و تاب  دل و روده و  عشق  تلفنی یک ماه هم نشد و وقتی  پسره اون ور خیابون داشت رد میشد و من این ور  خیابون بودم  و  موتور گشت  شک کرد و  از  من پرسید  چکاره اون آقای  اون ور  خیابونم!!( ای  خدا چه دوره سیاهی  بود  او  سال ها) توی  دلم یه ای  خدا ! گگگگگلط  کردم غلیظ  گفتم و کلا دور و بر عشق و  عاشقی رو خط  کشیدم..

تا اینجا که همه حس ها یکطرفه بود .و حس  دوطرفه رو  کسی به دل من مهمون کرد که  بزرگ شدن و  قوی شدنم رو مدیون  بی معرفتی هاش   هستم..سال آخر  دانشگاه ...جذاب ترین  پسر  دانشکده ( از  نگاه  دخترک های  همسن   صمیم همون سال ها) و نزدیک شدن هایی که من هی  دور میشدم و اون جلوتر  می اومد..من  پس  میزدم و اون پیش میکشید من انکار  میکردم و اون اقرارمیکرد..... اون سال ها مثل الان بر این باور بودم که  پسرها هم مثل  دخترها  دوست های  معمولی  هستند برای  من  و وقتی یه ناگفتنی های  زندگیش و  حرف هاش گوش  میدادم هنوز  هم مطمئن بودم از  خودم و اینکه عاشقی  حداقل این شکلی نیست...هر روز صبح زودتر  از من دانشکده بود و هر روز ساعت ها با  من  بود و  من دلخوش به دوستی  ساده بینمون..تااینکه سر  کلاس دانشکده وقتی برای  بچه های  رشته های دیگه کلاس  داشتم    یکباره حس  کردم یه رشته باریک داغ  وارد  چشمام شد و اونقدر  داغ و سوزنده بود که به وضوح  معذبم کرد..خیلی  تلاش  کردم نذارم این حس  تمرکزم رو از بین ببره و حیرت تو وجودم آوار شد وقتی  فهمیدم این  رشته داغ و  پر حرارت  از  ته کلاس و از  چشم های سیاه  و گیرای اون داره میاد طرفم و  اون روز بود که فهمیدم من هم دارم گرم وگرم تر  میشم.  .از  این اعتراف  هیچ وقت احساس  املی  نمیکنم ولی  اولین که آخرین بار هم بود   که دست های  عاشقش رو غافلگیرانه گذاشت روی  دست های  من  به وضوح تکون سختی  خوردم و تا ساعت ها دست هام داغ داغ بود... من به باتجربگی  الان توی  شناختن خودم  و بروز  احساساتم نبودم اون سال ها ...من یکباره توی  استخری  افتادم که همیشه  بی خیال و  سبک از  کنارش  رد میشدم...شعرهای اون سال ها و نوشته هام  هیچ وقت تکرار نشد..انگار همه احساساتی که به یکباره اومدن بیرون به همون سرعت هم رفتند زیر خاکسترها .. خاکسترهایی که آتش  زیرشون سال ها ست سرد سرد شده. یادمه هیجان دیدن مامانش وقتی  داشت از خونواده ما تحقیق  میکرد به من گفت خیلی  ساده عاشق شدم ... و اما حوض  تنهایی من  خیلی زود بی ماهی و خالی تر  از خالی شد. ....عمر  دو سه ماهه این دوستی ساده وقتی  تموم شد که تو اوج اظهار  محبت به من  ناباوانه  فهمیدم  نتونسته صادق باشه حداقل با خودش و برام نوشت که  نتونسته  خودش رو راضی  کنه به من  و همه احساساتم دروغ بگه..بیشتر  از  این دروغ بگه.....او دلخوشی  روزهای  پاییزی من بود و حالا توی  یه زمستون بیرحم  من مونده بودم و هزار تا سوال و  فهمیدن اینکه عاشقی  گاهی  چقدر درد دارد ...

من موندم و وسط  خراب شدن و آوار شدن بودم که به خودم گفتم هی  دختر..خجالت بکش!!! تمومش کن..بلند شو... وتموم ساعت های روزم رو تو کتابخونه دانشکده گذروندم. درس خوندم و درس خوندم..ترم اخر بودم و  دوست هام ..اون هایی که منو میشناختن و میدونستن چقدر  احساس  برای من در زندگی  پر رنگه ناباورانه نگاه میکردند...به یک تغییر نیاز داشتم..توی   4 ماه بیست کیلو کم کردم و به وزن آرزوی  همیشگی  زندگیم رسیدم..زیبا شدم .. دوباره معدل الف  شدم...و با نزدیک شدن به خودم  اون رو فراموش کردم...حداقل در  این سطح که بی تفاوت باشم و شنیدن اسم یا دیدن دوباره اش  دلم رو نلرزونه...من سایه ای  از  عشق  رو تجربه کردم اون  موقع نه خودش  رو ...روزها گذشت ..روزهایی که حوض من خالی از  خود نبود  و  من خودم رو توی  آب  اون میدیدم ...روز هایی که به خودم فرصت دادم بفهمم چی  میخوام از  یه رابطه ..چی دوست دارم و  چی  نمیپسندم.. معیارهام چی هست ..واقعا از  زندگیم چی  انتظار  دارم..و وقتی  خودم رو خوب  فهمیدم  آروم آروم و وقتی  اونقدر به خودم نزدیک شدم که صد رابطه هم نیمتونست منو  اونطور  به خودم بشناسونه  علی وارد زندگی من شد..من تو نگاه اول بهش  دل ندادم..اونقدر  نرم و آهسته وارد ذهن من شد و اونقدر آروم و ساده توی  دلم نشست که یک روز  دیدم بعد از  مدت ها آشنایی عاشقش  شدم..عشق  کلمه ای  کوچک بود برای  حس من...انگار  علی رو مدت ها بود  میشناختم...من هیچ وقت برای  علی  قطعه ادبی ننوشتم..شعر  نگفتم..این چیزها از  ابهت و بزرگی  رابطه ما کم میکرد انگار..اصلا کلمه ای  نمیتونستم پیدا کنم که وقتی روی  کاغذ میاد  کوله معنی اش  از  حس من سنگین باشه..کلمات خالی  از  معنی بودند وقی  چشمهای  علی به من نگاه میکرد و  وقتی  دست ها ش نرم نرم روی  دست هام میلغزید انگار  سال هاست گرمی اشون رو حس  کرده بودم...عشق  از سایه در اومد و اونقدر بزرگ و  روشن همه وجود منو گرفت و  گرم شدم و  نور گرفتم که هیچ وقت  هیچ کس  و هیچ  چیز زندگیم نمیتونه چیزی بیشتر  از  این به من بده  ..حتی  حضور  پسرک ..وجود گرم و  معصوم این ثمره زیبا حتی  توی  ذهنم هم نمیتونه رقیب  خورشیدک همیشگی قلب من بااشه....

علی  اولین عشق واقعی زندگی  من بود و هست.با علی  اونقدر  خودم رو بهتر شناختم و فهمیدم کی  هستم و  چی  میخوام که امکان نداشت عشق های  سایه وار دیگه بتونه اینهمه به من کمک کنه...من به این نتیجه رسیدم که وقتی  محبت تو دلم  عمیق و اروم نشسته باشه  تلخی  نمیتونه دووم بیاره..وقتی  این عشق  من و  علی رو بزرگ تر کرده و  باعث شده چیزهایی  جدید تو وجودمون پیدا کنیم و  دیدمون به زندگی  فرق  کنه با قبل  خب  مسلما ارزش  حفظ  و  پروروندن هم داره. شاید این حرف  ها خیلی شعار به حساب  بیاد ..بهم گفتن خیلی  ها...بارها سرزنش  شدم که تو زندگیم به رویاها چسبیدم و از  حال غافل شدم..بارها ریشخند دیدم و بارها  نگاه های  عجیب و غریب  بقیه رو تحمل کردم.گاهی با خودم میگم بقیه در مورد زندگی من چه تصوری  دارن؟  من  شاید بدهکارباشم به  بعضی  ها  و باید  دوباره و چندباره بگم من هم گاهی  از  علی  دلگیر  میشم..گاهی  تلخ میشم . گاهی  گریه میکنم و  گاهی فکر  میکنم  هیچ وقت منو دوست نداره!!!!.گاهی   هم هست که مثل یه دخترک عاشق دورش  میچرخم و گاهی  هم آروم فقط  نوازش  دست هاش رو تو سکوت میخوام. من هم گاهی  خسته میشم..غر  میزنم..عصبانی  میشم..عصبانیش  میکنم!! من هم گاهی  اونقدر دل نازک میشم که کافیه چند ثانیه دیرتر بهم توجه بشه ..اونوقته که میرم توی  اعماق  خودم و  کف  اون همه تنهایی  دراز میکشم و سرم رو میذارم روی  دست هام تا   کسی بیاد ..و گاهی  هم کسی  نیست یا حوصله اش  رو نداره و من خودم  آروم آروم  از  تنهایی در  میام...من هم گاهی  وقت ها  روز  تولدم با یک روز  تاخیر!! کادو میگیرم  چون همسرم توی  مشغله های  زندگی  واقعا یادش  میره اون روز رو ...( البته فقط  امسال اینطوری شد). و یا گاهی  اصلا هدیه نمیگریم تو مناسبت خاصی  . من هم  گاهی  هست که با خشم نگاهش  میکنم...اینها اگر  نباشه   یا من عادی  نیستم و  خشم و نارحتی  و  غم و  ..توی  وجود من  نیست!!! هیچ وقت یا اینکه  مطمئن باشید  حقیقت رو نمیگم...

ولی  اینجا همه چیز  همونطوری  هست که  واقعا هست...دروغ نمیشنوید از  من...ولی اونچه که باعث  میشه من اینهمه از  خودم و زندگی  مشترکمون فارغ از  مسایل مادی و  فشارهای بیرونی  و  کاری  که برای  همه هست در  حد  خودشون   راضی  باشم و  اینجا ازش  بنویسم اینه که من  و علی  حداکثر سعی مون رو میکنیم تا حرمت بینمون خدشه دار نشه...ببینید من خیلی  زوج های  خوشبخت دیدم که  وقتی دعوا میکنن   به هم دو تا فحش  هم میدن  ..خب  من امکان نداره به علی دشنام بدم.هیچ وقت یادم نمیاد توی   دلخوری  پای  خونواده هم رو وسط  کشیده باشیم..هیچ وقت  گذشته یا روزهای  تلخ رو به هم یادآوری  نمیکنیم  مثلا وسط  بحث  نمیگیم  آره تو همیشه!! همینطوری بودی  و  دو هزار بار قبل فلان تاریخ و فلان بار  هم این فیلم رو سر  من در  آوردی...گیر  نمیدیم به هم...محاله  برخورد فیزیکی پیش  بیاد..من وقتی  ناراحت میشم ناخودآگاه میرم یه لیوان آب سرد میخورم و  ترجیح میدم اصلا حرف  نزنم و این حرف  نزدن  و تو خودم بودن  خییییلی  طول بکشه  یه روز میشه ...من به توجه کافی  قبل از خوابیدن اهمیت میدم...چی بشه و انقدر  خسته باشیم که بدون در آغوش  گرفتن هم  فقط  بگیم شب  خیر  گلی   و بخوابیم.  و در  کل نظر  شخصی   من اینه که زوجی  میتونن  به هم دلگرم باشن  و همراه  بمونن با هم که رابطه جسمی  موفقی  داشته باشن. محاله زن یا مردی  توی  رابطه خصوصی  رضایت نداشته باشه  و بتونه طولانی  مدت نقش همسر  خوب و با وفا رو بازی  کنه. توی  این رابطه هم  رضایت دو طرف  مهمه و  بخصوص  خانم باید  این رو حق  همه جوره خودش بدونه که همسرش براش  وقت بذاره  و جسم او ن رو بشناسه. خب چطوری؟ فارغ از  اون درصد متاسفانه زیاد آقایون  که تمایلی به وقت  گذاشتن و راضی  کردن همسرشون ندارن خود خانم ها باید صریح و بدون اوا مامانم اینا این حرفا چیه دیگه صمیم!!! به همسرشون بگن از رابطه دو نفره اشون چی  میخوان .خب  الام ممکنه بعضی  ها بگن اوهههه این صمیم هم فک کرده  دوره کلاه بوقیه هنوز!!! البته که هست در  بعضی  خونواده ها  و من تاکیدم بر اینه که گنگ و مبهم آدم به شوهرش  نگه من و راضی  نگه دار!!! خب  مثل اینه که یه بسته تو بیست تا کاغذ پیچیده رو آدم بده به مرد بدبخت و بگه من اینم!!! همین امشب  کشف  میکنی  بدون اینکه یه ذره این کاغذ ها حتی باز بشه!!! قربونتون بشم خب  این مردهای بیچاره وقتی  هنوز  خود ما زن ها نمیدونیم توی  این بسته چی  هست  از  کجا بدونن...منظورم اینه که واقعا آدم برای  شناختن خودش و  احساساتش  باید  وقت صرف  کنه و  با جدیت هم این کار رو بکنه... منتظر  نباشه هر چی  شد  و پیش  آمد خوش امد. من میدونم ..باور  کنین من میدونم همین الان خیلی  از  خانوم ها  رضایت بسیار پایینی  از  رابطه اشون دارن و علت سردی و  تلخی  زندگی  بعضی  ها هم همینه .خب  بابا حق  داریم به خدا...آخه نباید آدم دلش  به یه چیزی  گرم باشه توی  زندگی؟  چقدر هی  بگیم  دنیا دنیای کار بیرون زن هست  و تو خونه هم که باید  زندگی رو اداره کنه و  وقت نیست و شوهره نصفه شب  از سر  کار چهارمش  میاد خونه و هلاکه  و وقت نداریم و  اینا ...باور  کنین  وقتی دلگرمیش  باشه وقتی  اطمینانش  باشه که این  همسر  که الان از  خستگی  بیهوشه کنار  من  کافیه  فرصتی داشته باشیم تا  بهترین ها رو برای  هم ایجاد کنیم ..همین دلگرمی  آدم رو شاداب  نگه میداره.  من دردم از  خانوم هایی  هست که هنوز  نمیدونن واقعا سیستم بدنشون چطوریه یا میگن رومون نمیشه  از شوهرمون فلان درخواست رو داشته باشیم... اصلا باید اینطوری  فکر  کرد که اون مرد رو برای  زندگی  انتخاب  کردی تا بهت سرویس  هایی که میخوای  رو بده..خب  تعجب  نداره مردا هم خیلی  چیزها میشه تو پاچشون کرد!!! که  با علاقه و میل و اشتیاق  باطن!! اون رو انجام بدن.  یادتو ن میاد وقتی  کوچک تر بودیم  و مثلا آشپزی  میکردیم  حتما چند بار  خراب  میشد و اونقدر  تکرار شد که خوب  یاد گرفتیم؟ خب  به نظر  من اقایون  البته اگر  از  زور  کارکشتگی  ته قابلمه رو در  نیاورده باشن!!!! هم نیاز  به تایید  و تشویق  دارن و اینکه بعد نوازش بشن و ازشون تشکر بشه که اینهمه به فکر همسرشون و  خواسته های  اون هستن..اون ها اونقدر  شکننده هستن بر خلاف  قیافه های  جدی  و محکمشون که فقط  کافیه نوازش  سر انگشت های  همسرشون رو با محبت لمس کنن..میدونم باز رفتم رو منبر  و  همه تو این چیزا ماشالله فول پروفسور  هستیم  ولی  اجرا کردن بعضی  چیزها به سادگی  که نشون میدن نیست...

 زندگی  من مجموعه ای  از  همه اینایی که گفتم هست و قسمت روشنش  همیشه میچربه به  معدود تاریکی  هاش. حس  خوشبختی  هم توی  وجود آدم هاست نه تو ظاهرشون  وگرنه من مطمئنم اگه کسی بیاد توی  خونه ما ممکنه به نظرش  زندگی  معمولی  داشته باشم در حالیکه   من پرم از  خوشبختی  و  همین برام کافیه.

تازه خوشبختی  این روزهام با کم شدن  عالی وزنم داره کامل میشه.....یووووهوووووو

تقریبا هفت ساله بودم که به علت تغییر مکان خونه و آماده نبودن خونه جدید  قرار شد بطور  موقت یه جایی حدود 4-3 ماه ساکن بشیم.  خونه  موقتی مون  تقریبا پایین شهر  حساب  میشد و  بابا دلش رو خوش  کرده بود که زمان کوتاهه و تابستونه و به مدرسه ها هم نیمخوره این همزمانی و  میشه چند ماه رو صبر  کرد...خلاصه این اقا معمار  عزیز  اونقدر  پروژه اش رو طول داد  و هی  امروز  فردا کرد  که مامان  با این شرط که فقط  یکی  دو ماه اول  شروع مدارس رو من  و  خواهرم توی  اون محله آرسن لوپن ها بریم مدرسه  و بعد به محل جدید و با کلاسمون!! منتقل بشیم قبول کرد ما رو اون مدرسه ثبت نام کنه..آقا چشمتون روز بد نبینه فقط  اینو بگم که  کافی  بود دو تا کوچه از  خونه ما بری پایین تر!! یعنی  مثلا میدیدی  بچه دو ساله داره  پایین  تنه   لخت وسط  گرد و خاک ها  از  تو ته پوست هندونه با دست  چیزی  میخوره و مادرش  هم اونورتر داره از  گوسفنده شیر  میدوشه و  با زن همسایه درد و دل میکنه !!. برای من و خواهرم  اون جا پر از  شگفتی و چیزهای باحال بود چیزهایی  که مامان همیشه قدغن میکرد برامون ولی زورش  دیگه به ملت که نمیرسید اونجا دیگه.!!هر روز  کلی سفارش و  توصیه که دو تایی  دست هم رو میگیرید و  از  کنار خیابون میرید و  اگه در خونه ای  باز بود اصلا نزدیکش  هم نمی شید و اگه کسی  گفت بیا بریم ببعی  نشونت بدم اصلا باهاش  نمیرید و  اگه کسی  گفت پدرتون گفته بیام دنبالتون اصلا محلش  نمیدید  و  از  کسی  خوراکی  نمیگیرید و  به کله کسی  دست نمیزنید و حتی  یه خونه اون ور تر  هم نمی رید و فقط  حق  دارید  برید پیش بابابزرگ  که رییس  کتابخونه  ای  در  نزدیکی  مدرسه ما بود تازه اونم با هماهنگی قبلی با مامان..خلاصه  ما هم یه چششششششم مامان جون!! بلند  میگفتیم و توی  دلمون  قند  میسابیدیم که آخ جون چه چیزهایی  باحالی  اینجاست انگار!! که اینقدر  مامان سفارش  میکنه....مامان پرستار بود و  باید میرفت بیمارستان و بابا هم صبح زود میرفت شرکت و خاله جون پیش ما بودن تا صبحونه بدن به ما و ما رو راهی  کنن.

روز  اول مدرسه که شکر  خدا جز  بخش  یه تی تاپ قهوه ای  توی  کیفم از  هیچ چیز دیگه ای  یادم نمیاد !! یعنی  من موندم مثلا  آناهیتا تو رادیو زمانه  مثلا از  قبل از  دوسالگیش  که خونه همسایه مهمون بودن و  سوپ بچه  صاحبخونه روی  دست و  پای  این ریخته یادش میاد ولی  من از  خرس  گندگی  هفت سالگیم چیزی  یادم نمیاد...!!! البته چیز  عجیبی نیست ها چون من از  دوازده سالگیم هم ممکنه مثلا سه تا خاطره یادم باشه!!! خلاصه روز  اول مدرسه ها ما رفتیم  مدرسه و  دیدم اوه اوه اینا دیگه چه فاطی  کماندوهایی  هستن..قد و هیکل آ ماشالله این هوا...مثلا دختره کلاس  اول بود  ولی  سه سال رفوزه شده بود!! و بزن بهادر  محل هم بود با اون قد و  سن وسالش. من و  صبا با یه لبخند  ملیح!! وارد  مدرسه شدیم و دقیایقی بعد فقط   به این فکر  میکردیم  کسی  رد نشه و یه تیکه از  دستی  پایی  چیزیمون توی  دستش  جا بمونه!!!یعنی  مدرسه اش  خطری بود در  حد خدا!!! خوب یادمه یه دختره بود کله اش  اصلا مو نداشت و بعدن فهمیدیم هر  کار  میکنن شپش  کله این درمان بشه  باز  توی  محیط  بهداشتی  خونواده ! دوباره  مجبور به کله تراشی  میشن..یه معلم هم داشتیم خانم دست پاک بود فامیلش و من همش  به دست های  این نگاه میکردم ببینم واقعا همیشه دستاش  تمیزه یا نه!!! یادمه کلاس  ما طبقه دوم بود و من میز  کنار پنجره مینشستم  و به حیاط  خوب  دید داشتم از  اونجا. ساعتی  نبود که ناظم بدبخت  که تو ی  حیاط  مدرسه  راه میرفت  از  دست این بچه ها در  اما ن بمونه.یکی  از طبقه سوم پرتقال پرت میکرد توی  کله اش  ..یکی  موشک حاوی  پلاستیک پوست تخمه مینداخت روی سرش ..یکی    طبقه اول زیر پنجره قایم میشد و  جیغ بنفش  میزد وقتی  این از  کنار  پنجره رد میشد و این ناظمه همش  دستش روی  قلبش بود و  بالا پایین میپرید از  ترس!! مگه کسی  حریف  اون بچه ها میشد ..فقط  کافی بود مادر یه بچه میفهمید  کسی  یه کوچولو بچه اش رو  نوازش  ناظمانه  کرده .یه بار  تو راه برگشتن به خونه  یه دختره قلدر  اومد طرف  من و صبا و یه پاره آجر  !! هم دستش  بود..نیمدونم میخواست زورگیری  کنه چکار  کنه ! خلاصه ما هم یه ذره اوضاع رو بررسی  کردیم دیدیم نخیرررررر این تو بمیری  از  اون تو بمیری  ها نیست... یه دهن کجی  کردیم بهش و   د بدو فراررر!! اون بدو ما بدو...توی  راه هم جیغ میکشیدیم کمک..کمک..کمک... نصفه های  راه  دختره از  جیغ جیغ های  ما  ترسید و ولمون کرد..فک کن من  خپل و چاق و  تپل مپلی و صبا  دراز و ریققو و مردنی ( با اینکه تقریبا 4 سال بزرگتر بود) چه زوج مناسبی بودیم توی  اون محل!! خلاصه رسیدیم دو کوچه نزدیک خونه..یهو یه صحنه دیدم که نزدیک بود قالب  تهی  کنیم...یه گاو گنده با خال های سیاه و سفید ( آخه مگه خال رنگ دیگه ای  هم هست!!) سر  کوچه واستاده و  داره بر و بر به ما نیگا میکنه!! ساعت چنده؟ فقط  پنج  دقیقه   مونده به ساعتی  که ما باید  تو خونه کارت حضور بزنیم!! با ترس و لرز  رفتیم طرف  کوچه که دیدم این از  جاش بلند شد و یه قدم  اومد طرف  ما..یعنی  من حاضر بودم با با  بزرگ بهم بیست بار  تکلیف  خوشنویسی ( هنر  برتر  از  گوهر  آمد پدید!!) بده  ولی  این گاوه بره اون ور  تر بشینه !! به صبا گفتم بیا  من از یه طرف  بدوم برم تو کوچه و  تو از طرف  دیگه و گاوه گیج میشه و تا به خودش بیاد  ما رسیدیم تو خونه و در رو هم بستیم..خب فکر  نمیکردیم که گاوش  شاید  خیلی  هم گاو نباشه!! خلاصه ترسون لرزون  در  حالیکه پاهامون از  ترس  پرا نتزی شده بود و تیلیک تیلیک دندونامون به هم میخورد و این کیف  هم روی  شونه امون سنگینی  میکرد یک دو سه گفتیم و  هر کدوم از  یه طرف  گاوه فرار  کردیم..گاوه تا به خودش  جنبید ما مثل تیری  که از  چله رها میشه به وسط  های  کوچه و نزدیک در  خونه رسیده بودیم  خلاصه وقتی  رسیدیم پشت در  هنوز  گاوه با چشم های  گرد و کمی  عصبانی  سر کوچه بود و ما ته دلمون حدقل مطمئن که الان در  باز میشه و ما میپریم تو خونه...خلاصه گومب  گومب به این در  کوبیدیم  ولی  اگه کسی  الان در  خونه شما رو باز  کرد  در  خونه ما رو هم بیست و خورده ای سال پیش  باز  کرد!!! این گاوه هم سرش رو آورد پایین و با سرعت به طرف  من و صبا که با دهن باز و چشمهای  گرد شده داشتیم نگاش  میکردیم اومد...فک کنید حتی  تلاش  های  مذبوحانه ما برای بالا رفتن از  در  هم بی نتیجه موند چون من که از بس  کپلی  بودم اصلا از  در  بالا نیمرفتم و این صبای  دراز و ریقو هم  از  ترس  دست و پاهاش  چوب شده بود..فقط  یادمه گومب  گومب  به در میکوبیدیم و  میگفتیم باز باز  ..باز  کن...الان شاید بخندین همه  ولی  هیچ وقت یادم نیمره که چشمام از  ترس  داشت سیاهی  میرفت  و  گاوه شاخاش  به نیم سانتی  خشتک مشتک ما رسیده بود ( چون سرش  پایین بود) که در  یهو باز شد و یه دستی  دو تاییمون رو مثل چوب  خشک شده کشید تو و  در بسته شد و صدای  برخورد کله گاوه با در پیچید توی  حیاط!!!! تا چند  لحظه که من  هنوز  تو هپروت بودم و چشمام دایره های  تو در تو میدید و   صبا  دل دل میکرد  و بلاخره  آب قندهای  خاله جون که  موقع  حالت احتضار ما دو تا    ایشون  تو دستشویی  تو حیاط  با آسودگی  داشتن ریلکسیشن میکردن!!! نتیجه داد و  حال ما جا اومد....حالا مگه این خندهه میذاره برای خاله جون بگیم قضیه چی بوده ..طفلک داشت سکته میکرد و  ما هم که امانت بودیم دستش..خلاصه اول از سوراخ در  نیگاه کردیم دیدم  گاوه هنوز  نا امید  نشده و  نزدیک در همینطور  واستاده...صبا میگه ببین من که دو تا استخون دارم با یه ملاقه خون!!! این گاوه دیده تو دندون گیر  تری  گفته بذار اینو بخورم...منم گفتم آره جون خودت..برا همین مثل سیخ  حصیر !!! داشتی  میلرزیدی  !!خلاصه به سلامتی اقای  معمار  ما کل سال تحصیلی رو توی  همون محل موندیم ...انقدر  خاطرات از  اونجا دارم و انقدر کودکی  من وشیرین کرد همون مدت که  اگه تعریف  کنم غش  میکنین...

اگه دلتون خواست بازم از  محله گاوی!!! براتون تعریف  کنم یادم بندازین قضیه قبرستون رو بگم!!!!

بعد هی  من میگم نذاریم این بچه هاتون چاقالو بشن هی  ملت میگن نهههههههههههه لپ گنده خوبه بچه!!! بابا یه وقت گاوی  گوسفندی  چیزی  میذاره دنبال بچه میکنه  اونوقت هر  چی  لپ براش  درست کردین از  ترس  زهر  مار میشه میره توی  خون بچه!!! چاق  نکن بچه رو آقا جان ...خوبه مثل من بشه نصف  لپ های  زمان کودکی  بچسبن به در ودیوار آدم  و کنده هم نشن بعد از بیست سال!!!

 بعدا نوشت:  

کیان ممنونم از  پاسخت..تو لیاقتت خیلی بیشتر  از  این حرفها و  کلمات هست..خودت هم میدونی. 

 

 

 به کیان: دوست صبور و دوست داشتنی ام

 

سلام کیان 

نمیدونم بلاخره اینجا رو خوندی یا نه..نمیدونم جواب  سوالت رو پیدا کردی یا نه؟ نمیدونم آروم تر شدی  یا نه..من این روزها خیلی  چیزها رو در مورد تو نمیدونم..چیزهایی که انگار  همه عمرم میدونستم از ت ......

کیان  دیشب  تا صبح بیدار بودم..دیشب  حتی یه لحظه هم از  تصور دلواپسی  هایی که گفتی  خواب به چشمات نمیاره  خواب  به چشمام  نیومد. وقتی  حتی  اجازه ندادی باهات حرف بزنم ..کیان خیلی حرف ها برای  گفتن داشتم برات...خیلی حرف ها...اونقدر  منتظر  و گوش به زنگ این گوشی  لعنتی  موندم  و اونقدر  توی  ذهنم خوندم..تو با دلتنگی های  من....تو با این جاده همدستی...تظاهر  کن ازم دوری ...تظاهر میکنم هستی...مگه میشه صورت تو رو وقتی  به شیشه ماشین تکیه دادی و  غم دنیا توی  چشمات داشت  هوا رو ذره ذره آب  میکرد دید و ندید...مگه میشه تنهایی  های  تو رو دید و ازش  حرف  نزد ..کیان  نمیدونم چرا  این مرد  نمیتونه بهت راحت بگه همه اون چیزی رو که من میدونم و دیدم و حس  کردم و فهمیدم ولی  او ن قبول نداره چون زن نیست...چون حس  آدم ها رو از پشت چشم هاشون نیمتونه مثل من ببینه و بفهمه...میدونی  چقدر  باهاش  کلنجار رفتم تا بذاره من حرف هام رو بهت بزنم؟ وای  کیان چقدر  این مرد در  مورد تو احتیاط  میکنه...چقدر  فاصله رو نگه میداره..هزار بار گفتم بذار بدونه اونچه که من حس  میکنم ولی  هزار بار  گفت شاید  حس  تو اشتباه باشه و  کیان برنجه از  من..از  تو..از  همه اونایی که  اینقدر براشون ارزش  قائله و اینقدر  وقت میذاره برامون...

 کیان انقدر  دوست داشتنی  هستی برام و اونقدر برای  آرامش تو دلم میخواد کاری  بکنم که وقتی  سرد و مغرور نمیذاری حرف بزنم باهات انگار چیزی   بیرحم و سنگین  آوار میشه توی  دلم...انقدر یک دنده نباش  مرد..اینقدر این پیله لعنتی رو دور  خودت نپیچ.بذار یه  ذره هوای  شاد بیاد  زیر پوستت...

کیان تو شاید هیچ وقت نفهمی اون شب زیر او نآسمون پر ستاره  وقتی خودت رو توی  تنهایی  خودت مچاله کرده بودی و به خودت پیچیده بودی  چقدر  غصه دار شدم..چقدر  دلم میخواست بیام جلو و بهت بگم  من چکار  کنم تو خوب شی..تو دوباره همون کیان شاد و پرانرژی با چشمهای برق و پر از زندگی بشی...

کیان ...

اینقدر  دور  نشو از  ما...بذار  نزدیکت باشیم..حداقل این روزها..

همین.

 عکس  ( برداشته شد)

 

لطفا  اشتباه نکنید... این فقط یه داستانه که من نوشتم........نه غرض  کوچک جلوه دادن حواست و  مقصر  دونستن اون و نه تحریف قرآن... فقط  تشابه اسمی  هست ..میشه  از  خوندنش  فقط لذت ببرید؟ 

 

حوا دستش را بر بازوان آدم فشار داد و او را به سمت خود کشید و در  گوشش  به نجوا گفت: بیا برویم..بیا ..زیاد دور  نیست...و آدم  خود را در  چشمهای  حوا رها کرد و گفت آخر..آخر.. میترسم.. افسون در  چشمهای روشن حوا جاری شد و ترس ارام آرام جایش را بزرگوارانه  به  خلسه جادویی  چشمان حوا  بخشید و آدم را با خودش برد به دور  دست ها... . آنجا که باد  مثل دخترکی شیطان در  دامن بلند و چین چین از  لابلای  موهای  حوا رد میشد و آدم میبلعید  اینهمه بوی  مست کننده در  فضا را.. حوا چنان در باد زیبا و وحشی  می نمود که آدم عاشق  همین دست نیافتنی بودن حوا بود و  جسارتش...جسارتش در  خیره نگاه کردن به چشم های  آدم  وقتی  آغوشش را میخواست...وقتی  حرکت نرم سرانگشتانش را بر گردن تمنا میکرد.

اما در  گوشه ای  شیطان دست هایش را در جیبش فرو  کرده بود و  از  پشت درخت با لبخند  این عاشقانه ها  را نگاه میکرد.چقدر  حوا دوست داشتنی  میشد وقتی  همه زنانگی  اش را برای   از  هم پاشاندن آدم بکار  میبرد.چقدر آدم معصوم و پاک بود...چقدر بی الایش عاشق شد و چقدر ساده به حوا دل بست.

صدای  خنده های  حوا همه بهشت را پر  کرده بود.فرشته ها با چشم های  پرسشگر  به هم نگاه میکردند و   کم کم ته دلشان از  اینکه حوا اینهمه هنر داشت در  فریفتن آدم  یک حس  مرموز  جان میگرفت.موهای  زیبای حوا موج میخورد و تاب  اندام نازک و  سپیدش دل آدم را با خود میبرد به  دالان های  آخر بهشت..قرارگاه همیشگی اشان.  آدم با خودش گفت : چقدر  این  زن معصوم و  پاک  است  و به ارامی  دستش را بر بازوهای  عریان حوا گذاشت. اصلا از روزی که حوا را دیده بود  جنس  دیگری  شده بود...همه چیز  جنس  دیگری  شده بودو  بهشت هم  رنگ دیگری  شده بود. چقدر از خاطره روزهای  تنهایی و  نشستنش  کنار آبشار  بهشت فرار میکرد. روزهایی که  زانوهایش را بغل میکرد و  ترانه ای در  ذهنش  مدام تکرار میشد. ترانه ای  که پایان هر  بیتش  تکرار  حوا بود  وبلاخره  روزی  که  حوا از پشت درختی  خرامان خرامان  بیرون آمد و در  نهر شیر   تن سپیدش را به رخ  خلوت بهشت کشید  نفس های  آدم  از دیدن اینهمه زیبایی و افسونگری   در سینه حبس شد..ادم فقط  حوا را دید و ندید شیطان در  گوشه ای  دستانش را در  جیبش فرو برده  و تکیه بر درخت با چشمهای  ریز شده و دقیق به همه این لحظه هایی که بر آندو میگذشت خیره خیره نگاه میکرد.

کم کم پچ پچ فرشته ها بیشتر و بیشتر شد. دیدن آدم که هر روز مشت مشت  گل های بهشت را  پر پر میکرد تا پای  حوا ناخواسته خراشیده نشود...دیدن آدم که تا دیروز فرشته ها تعظیمش  میکردند و امروز حلقه  سنگین عشق حوا زانوهایش را خم کرده بود..و دیدن اینهمه سرگشتگی و شوریدگی و  ناز ونیاز این دو باعث بزرگ تر شدن لبخندهای  شیطان میشد.آدم نمیدانست چرا از  این فرشته که شیطان صدایش  میکردند هیچ وقت  خوشش نمی آید .چیزی  ته دلش  فرو میریخت هر بار شیطان  ارام از  کنارشان رد میشد و وانمود میکرد نمی بیندشان...شیطان نه حرفی  میزد و نه چهره اش  چیزی برای  گفتن داشت و آدم بدش  می آمد وقتی  حوا با چشم هایش  تا جایی که میتوانست شیطان را دنبال میکرد ولبهایش را به هم فشار میداد و  با افسونگری رو به آدم میگفت از  غرورش  خوشم می اید آدم...از  این غرور خوشم می اید... چیزی  ته دل آدم فرو میریخت و  دست های  حوا را میکشید و میردش به سمتی  دیگر و  حوا هنوز رو به عقب  به شیطان که دست هایش را در  جیب  کرده بود و بی اعتنا به او به راه خود میرفت نگاه میکرد...

قلب  حوا آنچنان در سینه میکوبید که هر آن ممکن بود فرشته ای  در  آن اطراف  به حضور مرموزش در  پشت درخت پی ببرد.برگهای  دامنش را مرتب کرد و نگین بین موهایش را با دست در  جای  خود محکم کرد و گفت پس  چرا نمیاید؟ چقدر  دیر کرد! خدا کند آدم زیر سایه درخت تا نیم ساعت دیگر  همانطور  کودکانه و به رویای  آغوش  او بخوابد و این فرشته های  مزاحم  با  نگاه های  پر سوالشان کمی  دست از  سر  او بردارند...آه صدای  قدم هایش را میشنوم..طوری  راه میرود انگار  هیچ چیز در  این بهشت برای  او جای  سوال ندارد...چقدر  عاشق  دست هایش  هستم وقتی در  جیب هایش  ارام میگیرند و  نگاه سردش..چقدر  نگاه سردش  را دوست دارم...آمد..آمد.. حوا سریع پشتش را  به سمت شیطان کرد و با موهای  بلند و چین و شکن دارش   بازی  کرد...عطر افسونگر  حوا در  فضا پیچید و باد مثل دخترکی شیطان  با دامن بلند چین چین خودش را به حوا رساند و بویش را با خود برد تا در  چهار  گوشه بهشت پراکنده کند. شیطان  با  چشمهای سرد و نافذ خود به حوا نگاه کرد...به موهایش ..گردنش ...انحنای  خوش خم   کمرش و به پاهایش که  هنوزبوی گل هایی که آدم رویشان میریخت را میداد. کمی رو به جلو خم شد و آرام لبهایش را جلو آورد. حوا مسخ شده حتی  توان حرکت هم نداشت.سر شیطان جلوتر  آمد آنقدر  جلو که فاصله لبهایش با حوا به ضخامت یک برگ گل رسید .لبخندی زد و به ارامی سرش را عقب برد و به حوا گفت میخواهم آنچنان خرابش کنی  که  خداوندگار  هم نتواند  دوباره بسازد تکه هایش را...من تحمل این  موجود مزاحم را دیگر ندارم و با چشم هایش  به درختی  در دور  دست نگاه کرد.. حوا رد نگاهش را گرفت ..چقدر قرمزی اشان از دور  پیدا بود... و جمله آخر  شیطان کافی بود تا  رویای شب های  پر ستاره حوا کامل شود :  مال من میشوی  حوا...مال من....

0

0

0

روزها گذشت...روزهای سخت بر بهشت...دیگر صدای  خنده های حوا  نمی آمد...دیگر دست های  کودکانه آدم  گلی را برای  حوا نمیچید و کسی  نفهمید  چه شد که خداوندگار  با صورت در  هم کشیده به آدم گفت که دیگر  نمی خواهد  آنجا  ببیندشان ..و کسی  نفهمید چرا حوا تا آخرین لحظه  منتظرانه  چشم به درخت ها دوخته بود   و ناامیدانه در  پی  آدم  از  بهشت بیرون رفت...

و شیطان هنوز  دست هایش را در  جیب فرو کرده و آرام و  خونسرد با لبخند بزرگی بر لب  به آدم نگاه میکند ..به این حجم بزرگ غصه...به چشمهایش که دیگر برق کودکانه نداشت و به دست هایش که دیگر  تن هیچ حوایی را عاشقانه نوازش نکرد و در  پای  هیچ حوایی گل های  بهشت را پر پر نکرد...

آدم اما زنده  ماند...بیشتر از  هفت سال هم...خیلی بیشتر...

و حوا...

هنوز  کسی  نمیداند حوا  زیر کدامین  صورتک فریبنده اش  پنهان شده.... 

هیچ کس  نمی داند.          

خب  اینم یه دونه عکس برای  دست گرمی من  و دلگرمی  شما 

 مربوط به نه ماهگی پسرک...انشالله عکس های  جدید توراهن.  

۰ 

۰ 

۰