X
تبلیغات
رایتل

وایییی نمیدونین چقدر ذوق داره اینهمه آدم  خوشحال سلامتی  دوباره تو باشن و  بدونی  که نگرانت شدن چون دوستت داشتن. آقا حال ما شکر  خدا خیلی بهتره.. از  زندگی  ما همین بس  که این آقامون اینا از  صبح رفتن و شب برگشتن و ما خونه ننه آقامون اینا  تنها بودیم و از بس به در و دیوار  نگاه کردیم چشمامون کلا راه راه میبینه  و از بس  این مادر  جانمان گوشت را کباب دیگی  کردن و دادن  ما خوردیم   کلا الان یه لایه کباب دیگی  جای  معده ما رو گرفته..  خدا از  کباب دیگی  های  بهشت انشالله  قسمت همه بکنه .( حالا حالاها نه  ها  !!)خوشمزه ترین جای  این دوران نقاهت لگدهایی بود که شب و نصفه شب  این آقا پسرک جفت پا میزد توی  خیک جر خورده ما و  آنچنان درد داشت که دندون های  بالا به پایین قفل میشد و انگشتهای  دستم چنگول میشد!!ا و بعد با انگشت و دم چنگال و  آخراش با زور دسته بیل این دندون های  قفل شده را از  هم باز  میکرد  علی و یه مشت آب  میریخت توی  صورتم تا نفسم بیاد بالا و قیافه شیطون و لبخند  موذیانه و  بامزه این بچه رو که میدیدم اصلا خودم شکمم رو میبردم جلو میگفتم بزن مامان جان قربون اون چشم های  شیطونت بشم من!!بزن الهی  بابات دورم بگرده!!!

ملت هم که میومدن دیدنم این کمپوت های  آناناس یکی  یکی باز  میشد و تو حلقوم ما ریخته میشد و تازه بعد از یه هفته که  با دکتر رزیمم مشورت!! کردم گفت دیگه ببینم لب زدی به اونا وای به حالت!! دختر  جان!! خود آناناس  تازه از  این منگوله دارها!! برای  زخم خوبه نه این شکرهای  توی  قوطی!! وما هم لبخند زنان دست روی  شیکممان  میمالیدیم و  میگفتیم ای  قوربون اون خیک خودم بشم الهی!!! حالا این وسط   تجسم کنید  رفتم توی  دستشویی و دارم با سشوار محل زخم رو خشک میکنم بعداز  حمام کردن و  یکهویی این در دستشویی  چهار  لنگه اش !! شترق باز میشه و  این سشوار توی  دست ما خشک میمونه و  حتی  وقت نمیشه اعضای  مربوطه و  غیر  مربوطه رو بپوشانیم و صدایی  میگه ای  وای ببخشید  داشتین  چیز  میکردین!!!!!! من نمیدونم ملت ایستاده چیز میکنن و اصلا چیز یعنی  چی  اینجا!! و یا این بار برای  اطمینان رفتیم زیر  پتو  و داریم بخیه ها رو باد میزنیم با کتاب که محلش  خشک بمونه که باز  در اتاق  چهار  لنگه اش  یییییوهوووو باز  میشه و  همون فرد  قبلی  میگه ای  وای  داشتی  مطالعه میکردی؟ ببخشید!!!  فقط  اینو در  مورد سابقه در زدن توی  خونه پدری  من بدونین که  همون عضو محترم خونواده که خدا باز  هم بیشتر  کباب دیگی  بهشتی  نصیبش  کنه!!! وقتی  صبا جان توی  عقد بودن و نامزد بیچاره بعد از  یک  هفته دعوت میشن خونه پدر زن محترم  و  میرن توی  اتاق  تا  ژورنال خیاطی ببینن با نامزدشون!!! یهو در  اطاق  که بنا به حجب و حیای  دختر  تازه عروس   قفل نشده بوده یهو شترررررررررررررررق  باز  میشه  و  داماد عرق ریزان و  تقریبا در  هیات حضرت آدم !!! در  حال  دیدن جاهای  جالب  ژورنال!!! توسط  مادر  زن  رویت میشود و از شدت خجالت تا یکماه روش  نمیشده حتی  زنگ بزنه بگه سلام!!!زنم هست؟!! خلاصه که اینطوریاست این روزهای  ما!! به جان خودم الان با این علی  شدیم خواهر اخوی!! این در  اتاق رو باز  میذاریم چهار  تاق  و  یک کیلومتری  هم میخوابیم و  پشتمون رو هم به هم میکنیم و  یه چراغ روی  تراس  رو هم روشن میذاریم  که همه زوایای  اتاق از بیرون قابل رویت باشه به راحتی!!!! یادم میاد اولا که میرفتم خونه علی  اینا  و  علی  در  اتاقش رو  قفل نمیکرد تا صبح سگ لرزه میکردم از  ترس!! که  مبادا در اتاق  از  جا کنده شه و  هر  چی  این بیچاره میگفت بابا جان توی  خونه ما اصلا  محاله کسی  بدون اجازه وارد بشه  من باز  هم باور  نیمکردم. توی  خونه خودمون بابا خیلی  مراعات میکرد و   داداشی  ها هم  واقها توجه داشتن ولی  خدا کباب دیگی  قسمتش  کنه الهی!!! اصلا نمیدونست در  زدن یعنی  چی و هر  چی بابا میگفت زیاد  طرف  تحو.یل نمیگرفت...خلاصه مواظب  باشید  از  دور و بر ما که رد  میشید  یهو یکی  نپره وسط  وبلاگ و بگه ااا ببخشید  چرا دارین چیز میکنین!!!


عید امسال من  خلاصه شد تو بیمارستان و درد و تزریق  مخدر و باز  هم درد و بیخوابی و بی تابی و ترس  تنهایی  همسر و پسرکم...... 

 از  خدا ممنونم که هنوز  زنده ام..که  هر  چند هنوز رنگ آسمون بهار رو ندیدم و  توی  تخت بودم همه مدتش رو ...ولی  محبت شماها هست همیشه دور و برم..ممنونم از  همه تبریکات و  ممنونم از  جوجویی تنها کسی  که تولدم رو  بهم  ۷ فروردین تبریک گفت..چقدر  امسال منتظر روز  تولدم بودم ...وخدا به من زندگی  دوباره داد روز  تولدم و  ممنونم ازش..باور  کردم رفتن به این سختی  ها هم که میگن نیست..یه لحظه هست..یه خواب  آروم و دردی  که دیگه نیست... 

چون معلوم نیست باز  کی بتونم نیمه نشسته بنویسم  همینقدر  بگم  سوم فروردین بود که دردهای  من دوباره نو شدن...انگار  فهمیده بودن سال نو هست..من یه کیستی  داشتم که  اول قرار بود موقع سزارین عمل بشه که دکتر  گفت من هر  چی  گشتم کیستی  ندیدم و  پنهان شده بود انگار و من صبر کردم تا پسرکم کمی بزرگتر  بشه و  طبق  توصیه دکتر  دیگه قرار شد فررودین عمل کنم و دکترم پیشنهاد کرد بذاریم آخر فروردین که  درد مهلت نداد . هیچ وقت توی  زندگیم همچین دردی  رو نداشتم..منی  که اینهمه توی  درد صبورم منی  که درد سزارین رو با شوخی و  خنده رد کردم...با صورت روی  تخت افتاده بودم و  ملافه رو چنگ میزدم..اورژانس..دکتر ...ارامبخش ..صداهای  مبهم و دردی  که شدتش  کمتر نشد اما...و در  همون حال تنها آرامبخشی که  کمی موثر بود  در  آغوش  گرفتن پسرکم و شیر دادن بهش بود.دکتر متخصص ولی  ناشی  شب  اول   بی توجه به شرح حالی  که از  ۱۸ ماه تحمل این درد و آشنایی با دردهاش بهش  دادم منو مرخص  کردو گفت هنوز زوده تا آرامبخش   تاثیر  کنه و گفت کیست نیست!!!و ناراحتی  گوارشیه!رفتم خونه مامان  و ساعت چهار صبح  دیگه نتونستم... فقط بگم تا رسیدم با پیگیری  های  خواهرم و  تماس با یکی از  جراح های  خیلی  خوب که شانس  من آنکال بود اون شب  من وفرستادن اتاق  عمل...فقط  یونا رو بغل کردم و وقت شد با نگاه  از  علی  خداحافظی  کنم و پسرکم رو بهش  بسپارم. وقتی بهوش  اومدم دکتر بهم گفت تا حالا همچین موردی  ندیده بوده...برای  اینکه حالتون بد نشه فقط بگم که کیست در  حال ترکیدن و لبریز  از  خون بوده که  به موقع درش  میارن..از  دردهای بعدش  هم بهتره نگم..برای  اینکه بتونم به پسرکی  که تنها شب  دور  بودن از  مادر  رو  به سختی  گذرونده بود شیر بدم  ارامبخش قبول نکردم  و  فقط بوی  تنش  و نگاهش دردم رو میتونست تسکین بده. 

توی بیمارستان که بودم دلم خیلی  گرفت برای همه اونایی که درد دارن و  نمیدونن کی  این درد قراره تموم بشه .برای  سرطانی  ها..بچه ها..جانبازها..پیرها و  از  کار افتاده ها ..برای  همه اونایی که امکاناتش رو ندارن تا دردشون رو تسکین بدن...و دعا کردم امسال برای  همه باز  هم سالی لبریز  از شادی و بهار و تن سالم باشه. خدا من رو به خودم برگردوند دوباره تا بهم بگه مسافری بوده که داشتی بی کوله میرفتی و برت گردوندم.  

 

من دوباره از  تبریکات و پیام های  مهربونتون تشکر  میکنم و  چون تا یکماه دیگه استراحت مطلق  هستم و معلوم نیست  کی باز بتونم نیمه نشسته دو خط  تایپ کنم برای  همه از  خدای  مهربون  تن سالم و دل شاد و خنده های  از  ته دل میخوام...انشالله روزهاتون  گرم از  خورشید باشه و  آسمون دلتون بهاری و پر از بوی  خوب  شکوفه. 

مواظب  خودتون باشین. 

تا یه بعد خیلی زود انشالله

سلام...سلام... 

وای  چه هوایی...داریم میمیریم از  ذوق!! اینجا امروز  داره برف  میاد و  اونقدرررررررررررر سرده که بچه با ننش  کنار  بخاری  یخ میبنده!!  جای  همه کسانی  که نیومدن امسال  عید مشهد تا از  سرما یخ بزنن خالی!!!  

لحظه تحویال سال سه تایی  کنار هفت سین تو خونه برای  همه دعا کردیم..ممنونم از  تبریکات همگی و  منم  ارزو میکنم سالی  خوب و بدون خر  حمالی( علیرغم اسم انتخابیش٬!!) برای  هم  باشه. اومدم یه خبر  بدم و برم... 

روزهای  خوب و خاطره انگیزی  داشته باشید .

ادامه مطلب ...