X
تبلیغات
رایتل

 

چند روز  پیش  داشتم برای  یک دوست جدیدم از  ماجراهای  ازدواجمون و  شیرین کاری های  مامانم تو  مراسم خواستگاری و  اون طفلکی هایی که فرار رو بر قرار  ترجیح دادن حرف میزدم. از  بس  خندید که آخرش  با دو تا دستش  فکش رو نگه داشته بود  می گفت  ترو خدا نگین دیگه!!  مردم از  خنده ..بس  کنین!!( داشته باشین ادبیات حرف زدن ما رو با هم ..ما  تازه دوست شدیم و بچه هامون با هم  همبازی  هستند  بعد من  هنوز یخ طرف آب  نشده براش  چه چیزهایی  تعریف  می کنم!!!) خب خیلی  جدی و  اینا با من دوست شد . منم حال نمی کنم با اینهمه جدیت زیاد تو دوستی.میخوام شنگول باشم با دوستم.حالا موضوع تعریفی من:(قبلا از  آوردن برخی کلمات در  متن پووزش  می طلبیم . ولی  حال می کنیم  همین مدلی  تعریف کنیم)  

آقا  تو یک جلسه خواستگاری  مامان می خواست روی  این  مطلب  تاکید کنه که بچه ها باید تربیت بشن   نه صرفا بزرگ!! و  مهمون ها با تحسین و تمجید به ایشون نگاه میکردند و مام خوشحال که خب  خدا رو شکر  مغز  اینا داره پزیده میشه( به قول  پسرک)  و  انشالله لی  لی  لییییی  لی  قراره بشه ...تا اینجای  کار  خوب بود . بعد  مامان  اومد  مراسم خواستگار  پزون رو  کامل  کنه یک مثال هم  زد  تنگش و  گفت  مثلا همین دختر  بزرگم... همه به خواهرم  نگاه کردند .. گفتند  ماشالهه ..ماشالهه .... بعد  مامان ادامه داد  همین  خانوم محترم ..بچه بود ..یادمه چهار سالش هم نبود ...یک روز  داشتیم با هم  تو خیابون می رفتیم  این بچه  یک گاری!!!! زالزالک دید .. گفت  اینا چیه  مامان ؟ از اینا میخوام ...بعد  ما(مامان)  هم گفتیم دخترم ..عزیزم .آدم هر  چی  میبینه که نمیگه میخوام ..میخوام ... خلاصه از  بچه اصرار که اینا  چیه ؟ از  من انکار  که الان نمیشه بخرم برات .. بعدا میگیرم.. آخر  هم عصبانی  شدم و  گفتم اینا اسمش  دست خره!!!!! بچه هم یک مقداری  متفکر  به من نگاه کرد و  خلاصه قانع شد که هر  چی  می بینه نخواد بخره!!! شما قیافه گل منگلی  من و  سیاه شده خواهرم رو  تصور  کنید .  آقا  ما رو  میگی ؟  خواهره هم  هی  لب  می گزید که  یعنی  مامان جان از  اون خازن اطلاعات و خاطرات چار تا چیز آبرومند تر  بیرون می کشیدی  خو!! بعد  ملت  خندیدند و  گفتند آخی ...چه با نمک ...مامان ادامه داد  که  نههه هنوز  ادامه داره .. خلاصه  چند روز  بعد  خواهرجونم   دخترکوچولو ما  رو میزنه زیر  بغلش  به مامانم میگه این  بچت چی  میگه  آخه!!!؟  رفتیم بیرون  با یک عده آدم رو  درواسی  دار ..وسط  خیابون زده به گریه که من دست خر میخوام!!!!  هر  چی  ما میگیم زبون بچه نمی چرخه شاید .. منظورم چیز  دیگه هست  حتما ..میگه نه ..من دست خر  میخوام ..مامانم گفته بعدا برات میخرم ...بریم بخریم ..خلاصه اقای  دست خر  فروش رو  پیدا می کنند و  یک کیلو دست خر  می خرند و  تا مدت ها  این بشر کماکان به اسم زالزالک مقاومت نشون میداده و  همون دست .. می گفته!!!  اقا  اینو که گفت  چایی  پرید تو  دهن و  از  دماغ  بدبخت خواستگاره در  اومد و  پاچید رو  لباس و سبیل و میبیل و  همه جاش ...حالا پسر  مردم داره  زنده زنده خفه میشه  این  مامی  ما  میگه من واقعا تو  زندگی  دخترهام رو قانع تربیت  کردم!!! اخه مادر  من  آدم اولا آدم  به طرف  نمیگه بچه من قانعه ..بعد مثال قناعت داشتن بچه رو با دست خر!!  که نمیزنن  آخه . اون خاستگاره  کلا دیگه نه دیده شد و نه از  سرنوشتنش  تا همین امروز  من خبری  دارم .

بعد ما  غر  غر  کردیم که  خیلی  زشت بود  تعریفات مامان .. واقعا به بچگی  خواهر طفلکی  چیکار  داری  تو .. چار تا خاطره خوب و شیک از  خود  عروس  خانم!! بگو  تا ملت تحت تاثیر قرار بگیرن ..مامان هم یک چشممم بلندی  گفت که همون جا عرق سرد روی  تن من نشست ..کل حس ششم من  جواب  میده  اساسی. 

 

دفعه بعد یک  خواستگار  اتو کشیده با مامی  انگشتر قلمبه و  خاله شمش الملوکش  و اینا  اومدن خونه مون . من و مامان و بابا و خواهرم هم بودیم . تعریف از اب و هوا و ترافیک و  فرهنگ و ادب  مملکت و  اینا  رسید به  خصوصیات اخلاقی  دو  خانواده ... بابا یک سوالاتی رو از شازده  پرسیدند و متفکرانه نگاهش  کردند ..مامان با یک دست  چادر  سفید  خوشگلش رو  نگه داشته بود و  با دست دیگه چای رو  گذاشت رو میز و گفت واقعا تربیت  بچه ی  خوب و قانع  هنر  هست  خانوم ... من و  خواهرم دو تایی سریع به مامان یک نگاه کردیم و لبمون رو گزیدیم .. مامان  یک لبخند فاتحانه زد وسرش رو به معنی  اوکی  اوکی   تکون خفیفی  داد  واسه ما و گفت  بعله .. ما سر  کار  می رفتیم و  بچه داری  و  خونه داری و  اینا ..الان که این  جوونا کار  خاصی  نمی کنند که!!!   نیش  خاله هه باز شد و گفت  خدا از  زبونتون بشنوه عزیزم .. واقعا هم و یک پشت چشمی به ما نازک کرد ..ای تف تو روحت  با اون  چشمات!!  بعد   مامان گفتند   بچه ها فکر  می کنند راحت بزرگ می شن ..فکر  می کنند  زندگی و  جوونی  ما  برای  کی بوده پس؟!!همین صمیم  جان ..دختر  عزیزم ..( همه به من نگاه کردند منم زارت قرمز شدم!!)  کوچولو بود ..یک ساله بود به نظرم من هم سر  کار  می رفتم و شیفت شب  داشتم..اقا  مامان که این بخش رو گفت  خواهرم  یواشکی  دستش رو اورد زیر  گلوش  که  یعنی کارت  تموم شد ..بیخود  منتظر  نشین  اینجا .. من مشتاق  که مامان الان چیی  میخواد بگه و  چه  تعریفی بکنه از  ما .. خلاصه مامان گفت  بعله خانوم .. بعد از  دوازده ساعت کار  صبح  رسیدم خونه و دور وبر رو  تمیز  کردم و  گفتم  یکم بخوابم . این  صمیم  کوچولوی شیطون رو  هم خوابوندم کنار  خودم .. خانم هنوز اوایل  خوابم بود که حس  کردم یک چیزی  عجیبه و بوی  خاصی  میاد .. چشمام رو که باز  کردم ( اینجا دهن خواهرم باز  مونده بود از  شدت تعجب)  دیدم بعله!!  این بچه  قوطی شیر  خشک های  خودش رو  برداشته و   پوشکش رو باز  کرده و  محتویات هر دو رو با هم قاطی  کرده و  مالیده به دوووور  متکای  من و  !!! و سر و کله خودش و  همه ی  زندگی  بوی  گلاب  گرفته!!  وای  یعنی قیافه من از  تعریف  های  مامان  و  دیدن  دهان های  باز  و   دست های  خشک شده  در  هوای  این  خواستگارهای بدبخت  دیدنی بود ..بابا  مثلا سرگرم صحبت با پسره بود که شیش  دنگ حواسش  پیش  خاطره ی  مامان و  آخر قصه بود!! بعد  مامان پسره یک  ایییشی  کرد و گفت واقعا!! واییی شما چکار  کردید عزیزم!!؟  مامان هم برای  اینکه نشون بده واقعا  ما رو  لای  پر قو بزرگ کرده و مطابق با جدیدترین روش های  تربیتی و روانشناسی   اون زمان به تربیت  ما کمر  همت  گماشته در  ادامه گفتند  که هیچی .من کار  خاصی  نکردم ..فقط  بچه رو زدم زیر بغلم  و بردمش  حموم و  انقدر با انگشت  کصافط های!!  تو دهنش رو در آوردم تا  بلاخره  تمیز و دسته گل شد!!! بچه  اند دیگه .. نمی فهمند پدر و مادر باید اصولی برخورد کنند!!... خواستگارها که مطمئنم هیچ وقت در  زندگیشون خاطرات کودکی  کسی رو با این  جزییات و  شفافیت و صداقت   نشنیده بودند و  همچنین از  سابقه گ.. خوریهای  کسی  به این وضوح مطلع  نشده بودند  با نیش باز به من  نگاه میکردند و من هم خودم رو از دسته نینداختم و با نیش بازتر  نگاشون کردم. خلاصه خواستگاران محترم  این بار  هم مثل کفتر  کاکل به سر  از روی  بوم این خونه پرواز  کردند و  رفتند .  

 

بعدها ما فهمیدیم  مامان کلا  استراتژی  زیرپوستی!! ابراز  مخالفتش  هست این روش . شما هم اگر  گاهی به آسمان دقت کنید  متوجه گرد و غبار سیاه رنگ در  بعضی  جاها میشید که  من هنوز  معتقدم خاکستر آبروی  دودمان مادری و پدری  است که مامان اون مدلی بر باد می دادند . خدا حفظش  کنه و  خدا خیر  این شوهره رو بده که علیرغم شنیدن  خاطرات مختلف از سنین کودکی و  نوزادی و  نوجونی و  اینای  من  هنوز  ما رو  تو خونه اش  نگهداشته و  عاشق مامانمه و میگه  اصلا من عاشق  مامانت شدم اومدم تو رو گرفتم!!! مام میگیم  جاننننن؟!!  اون چشم های  قیلی  ویلی و  نیش باز  اون پسره  تو کلاس های  زبان اون خانم معلمه  رو که یادته ایشاللله!!!!!   

 

پ.ن. 

 

پنجشنبه 15 مرداد  هم سالگرد عروسیمون بود.آخیییییییییییییی. دوازده سال چه زود گذشت.هنوزم وسط روز بهم زنگ میزنی  دلم تاپ تاپ میکنه واست  علی ..اصلا خاطرات خررررررررررر است.   

 سلام عزیزانم،

 به نظر شخص صمیم ،  آدم باید  حرف گفتنی رو بزنه و  همییشه  آماده باشه  پای  میز  مذاکره بشینه و  محترمانه  قضیه و  سو تفاهم ها رو  برطرف کنه . این وسط بعضی ها کلا  ذاتشون مشکل نداره و  فقط یه تلنگر  لازم دارن و بنده خداها ممکنه حتی از  توقعات ما هم بی خبر باشند یا حتی  ندونند  که کارشون در فرهنگ طرف مقابل توهین و بی ادبی  محسوب  میشه .  با اینا بسته به نوع رابطه و شخصیت خود آدم و طرف مقابل باید  نشست و  دو کلوم حرف حسابی رو زد و  تمام .  عده ای  ذاتشون خیلی  سلامتی  نداره . از طرفی  درجه بد ذاتیشون هم اونقدرها نیست که با حرف  حل نشه . اینا  کلا تو وجودشون مقاومت منفی و  دفاعی  دارند به هر چیزی . اگه شما بگی   الان هوا سرده ممکنه حال کنه بگه اتفاقا من که خیلی گرممه ..شاید دو سه بارم بگه  اره  واقعا سرده ..اینا مودی  هستند . یک روز  خوبند با آدم ..یک روز  حالشون میزون نیست و  میبینی  از  دنده چپ بلند شدند .اینا اگه تو حلقه نزدیکان و  درجه اولی ها  همکار و همسایه و کسانی باشند  که هر روز آدم  چند ساعتی  باهاشون نشست و برخاست  داره  باید  باهاشون تا جایی که  به خط قرمز  آدم نزدیک نشدند  راه اومد ..مثل  راه  اومدن با یک بچه تخس .. اینا قلق  دارند .. رگ خواب  دارند . بدجنس  نیستند لزوما ولی  ممکنه زود  حسودیشون گل کنه ..ممکنه  تعریف های  اغراق آمیز کنند واسه آدم .. اینا رو نباید خیلی  پیچوند و  روی  نقطه ضعفشون انگشت گذاشت و محکم فشار  داد ..باید  کاری کرد که  ترکش هاشون  به آدم نخوره .چطوری ؟ با درست کردن دیوار بتونی  دور  خود ..این دیوار  اسمش  بی خیالیه ..بی خیال کاراش بشین ..نذارید  کارهای  اون  شما رو  حساس و  هیجانی  کنه . اگه همسایه  هست و  جواب سلام رو  یک روز با چشم های افتابی  میده و یک روز  اصلا محل نمیده  نباید خیلی  این آدم رو جدی گرفت..آدم سلام معمولی و  آداب  معاشرت اولیه رو  مثل حرکت روی  یک خط صاف  هر روز  باهاشون داره . اگر بخواهی  هر روز  مثل خودشون رنگ عوض کنی و وقتی  مهربونه باهاش مهربون باشی و  وقتی  سرده باهاش سرسنگین باشی  خود آدم خسته میشه  انرژی  خودمون تحلیل میره . البته  نظر من در شرایطی  هست که  معاشرت با این آدم ها اجتناب  ناپذیره  و  جزو آدم هایی  هست که روزی  چند ساعت آدم میبینه این ها رو ..وگرنه همسایه واحد آخری که هفته ای یک بار آدم میبینتش یا فلان فایمل دور  و  ساکن در شهر  دیگه که رفت و آمد زیادی  نیست بینمون    همون  حد  معمول و عرف کافیه و اگه یک روز  جواب آدم رو گرم نداد شاید  حواسش  پرت بوده یا حتی  ندیده  طرف رو . اینا خیلی  مهم نیستند . کلا  زندگی  اونقدر  مهم نیست که آدم خیلی زیاد  و بیش از  حد به این چیزهای ظریف اهمیت بده .زندگی برای  آرامش و شادی و راحتی و  رشد خود و رشد  دادن دیگرانه .  اگر کسی  من رو از رشد و بزرگ شدنم  دور  میکنه یا هر وقت  محبتی  می کنم سیخ پرتاب  میکنه  طرفم  خب   نیازی  نیست هر روز بهش سر بزنم  ببینم  امروز  چه نقشه ای  واسه  دور شدن من از  نور و آفتاب  داره .. درسته ؟

 عده ای هم  از  همین آدم های  حلقه اول و مهم هستند که ذاتشون  مشکل داره .اینا  حتی با عزیزان خودشون هم طوری رفتار می کنند که   اون ها رو  هم خسته و  دل آرزده میکنند . رفتارشون  با عروس و دختر  یکیه. همه  یک جورایی  چوب  مزه مزه نکردن حرف   دهن این ها رو میخورن .  با این ها باید  با سیاست رفتار کرد . لازم نیست  جواب  همه ی  قلمبه هاشون رو داد و حرص خورد که الان منظورش  اینه  و من رو تحقیر کرد .به این ها  میشه یک لبخند  گشاد زد و  به روی  خود نیاورد ... هراز گاهی هم  که دوز   رفتار  ناشایستشون رفت بالا  یک  جواب  فک پایین بیار  محترمانه بهشون داد که جایگاه خودشون یاشون نره  و از فرداش  دوباره خوب وخوش شد. یادتون باشه قهر  مال آدم های  ضعیفه .  آدم میتونه  حرف بزنه .اگر به نتیجه نرسید اعلام کنه  اصراری به ادامه رابطه نداره و  ارزوی  خوبی و خیر برای طرف بکنه .قهر و رو بر تافتن و  اینا  خیلی جالب  نیست ...البته برای من هم خیلی سخته پایبندی کامل  به این  چیزهایی که  گفتم ولی  به تجربه دیدم  آدم خودش راحت تره و وقت کافی  داره از زندگی و زیبایی های  دور و برش  لذت ببره و با کسانی که دوستشون داره  و حس خوب به آدم میدن بیشتر  وقت بذاره .  

طبق  معمول برای  این چیزهایی که گفتم مثال عملی هم میزنم براتون  تا ببینید  این حرف ها رو  چطوری  به فعل تبدیل کردم . یکی از  نزدیکان من ( جاری)   از نظر من تو دسته ی  اول  قرار  میگرفت . یعنی ما با هم خوب و خوش بودیم (و هستیم)  و مهمونی و مهمونی بازی و عزیزم و  ارتباط  تلفنی و پیامکی و اینا ..بعد من دیدم مدتی  هست نزدیک دو سال ( زود هم قضاوت نکردم .باید  به اطمینان میرسیدم) که رفتارها عوض شده . مهمونی  منزل من میان ولی  شش ماه یک بار  هم ما دعوت نمیشیم .  توجهی که قبلا به پسرک بود به محو محسوسی  کمتر  شده . گاهی تبدیل به بی تفاوتی ...این من بودم که همیشه پیشقدم بودم با  پسرک عصر بریم  خونشون تا بچه ها با هم بازی کنند ..این من بودم که پیامک مناسبتی  می دادم و جواب  میگرفتم . و باز هم تلاش برای  ادامه  و نگهداشتن رابطه از طرف من بود. خانواده همسر  من کلا شش نفر هستند و  همه که دور هم جمع میشیم  با  جاری ها و بچه ها میشیم ده نفر  تو این شهر . خب  انتظار من به نظر خودم زیاد نبود که وقتی من به بهانه های مختلف  همه رو دور هم جمع میکنم  اون هم  این خانواده رو دور هم جمع کنه. خبر هم داشتم که خونواده پر جمعیت خودش رو  ماهی  چند بار  دعوت میکنه  و  در واقع سر و جون  میده براشون . بهترین غذا و پذیرایی و احترام و اینا ولی  چندین بار  اتفاق افتاد که من با پسرک یا حتی با همسری  اونجا بودیم و  اصلا تعارف نکرد( و حتی همسرش) که بمونیم برای مثلا شام یا این چیز ها . خب در تربیت  من  وقتی کسی مهمون خونه من هست   و با اطلاع قبلی  و نه سرزده اومده  من یا شام سبک در  حد املت و کوکو درست می کنم و  می گم دارم تدارک میبینم و بمونند یا  اگر فرصت  دارم  یک چیز  بهتر . هر دو حالتش اتفاق افتاد و من هم به مدت یک ساعت هم سه ساعت  اونجا بودم بخاطر بازی بچه ها ( باخبر قبلی من و  اعلام موافقت  خود  جاری  جون) ولی به من حتی تعارف  حالا بودین!! شام بمونین  !! هم نشد . همسری  تحملش  کمتر  هست و  خیلی  صبر نمیکنه طرف  هر  چی تو چنته داره رو رو کنه .  از دفعه دومی که بی تفاوتی و این رفتار رو دید گفت  اوکی . این برادر من که کلا راحته  و خلاص تو این مسایل . صدای  حرف زدنش رو  نمی شنویم  چه برسه به نظر دادن و  مراقبت روی  روابط  خانواده. همسری وقتی  چند  بار با خنده و شوخی  حرفش رو رسوند به جاری جون ، دیگه نیومد اونجا و  خب کسی هم اصلا دعوت نمیکرد  سه تایی ما رو   که نبودنش به چشم بیاد . از  طرف دیگه من  هر وقت پسر عموی  پسرک می اومد خونمون  حتی وقتی بعد از  دوازده ساعت کار می رسیدم خونه و بچه ها  خونه بودند  شام مورد  علاقشون رو درست میکردم و  حتی شب  بچه ها با هم میخوابیدند و  مهمون من بودند . این مسایل برای من عادی نبود  چون قبلا  تو تمام این سال ها  این رفتارها  اصلا بین ما نبود و  ما هر چی فکر کردیم  علتش چی  میتونه باشه یا چه حرفی ..رفتاری  کردیم که طرف رو  ناراحت کرده و به  روی  خودش  نیاورده و  مستقیم نگفته ولی  دل چرکین  هست به جایی نرسیدیم . این بود که  اخرین باری که من و پسرک اونجا بودیم  بچه چند بار  اعلام کرد گرسنه هست و  حتی رفت تا نزدیک یخچال و  خواهش کرد چیزی  بهش بدن ولی   جاری جون کلا نه دید و نه شنید  تقاضای بچه رو!!! هیچچچ حرکتی دال بر این نکرد . خب من هم  گفتم صبر کن عزیزم میریم خونه  الان و  بعد از یک ربع گفتم ممنون. ما میریم . این بار  پسرک از شدت گرسنگی به گریه افتاد . دقت کنید  نونوایی و سوپر و  همه چیز  در یک قدمی  منزل جاری جون هست . تا اینکه بلاخره  عمو جان   صداشون در  اومد و گفتند  حالا نون پنیر  درست میکنه براش ..صبر کنین خب .. من دیدم جاری جون گفت  درست کنم؟!!!!!!!!  منم گفتم ممنون. میرم از نونوایی  نزدیکتون براش نون میخرم . و اومدم خونه . خلاصه  خبر یه جورایی به گوش  همسری رسید . آتشفشان واقعی یعنی..اوه اوه  دیگه قابل تحمل نبود انگار . دو روز بعد برای  پسرک مهمونی  تولد گرفتیم(  با دو ماه تاخیر) و  مسلما  اون خونواده دعوت نبودند . به مامان و  بابای  همسری گفتم ناراحتی از  رفتارهاشون و  اونا هم جوابی  نداشتند برای سوالات ما و  گفتند هر طور راحتید . خلاصه جلوی خونواده خودم یک جوری  ماست مالی  کردم که چرا  جاری جون نیست. جاری  چندین دفعه پرسیده بود مهمونی  فقط بزرگتران ؟   چرا ما دعوت نیستیم ؟  یعنی خلاصه متوجه شده بودند یک  خبری  هست .  دو روز بعد من پیام دادم  با همسری  می خواهیم بیاییم منزل شما صحبت خصوصی  هست .بچه ها نباشند  لطفا .  جاری جون با دلهره  و نگرانی  می پرسید  نگران شدم ..چی شده و اینا منم گفتم  حضوری فقط!!! . آقا عصر  همون شبی که می خواستیم بریم  جاری جون  به گوش  مادر شوهر رسوندند که بچه ها امشب  میان اینجا و من شام درست کردم و  شما چیزی درست نکنید براشون  چون مهمون من!!  به من هم اصلا  نگفت شام منتظرتونم!!! بعد هم پسرشون بدو بدو  اومد  گفت فردا با بابام  قرار  داریم بریم  تفریح و  حتما پسرک هم باید باشه!!! به حق  چیزهای  ندیده و نشنیده ..چقدر  همه  چیز زود  عوض شد ..خلاصه رفتیم اونجا و همسری  رسمی و  جدی  خواهش کرد   تی وی رو خاموش کنند و  بشینند تا دو  کلوم بگه و مرخص. منم یک لیست  بیست و خورده ای  موردی!!!! از  مواردی  و  چیزهایی که می خواستم بگم رو  تو دفترچه یاد داشتم  نوشتم تا یادم نره  نظم و ترتین مطالبی که میخوام بگم.  خلاصه شروع به صحبت کردیم و همسری گفت و گفت و  برادرشوهر در  ارامش  محض   خاص خودش  گوش کرد و لبخند زد و  جاری جون رو ش رو  چرخوند و ناراحت شد و  اعتراض کرد و  همسری گفت اوکی ..حالا پاسخ های شما ...آقای  دریغ از سه تا  پاسخ منطقی و قابل قبول . اینکه همش  فکر  شماست و  واقعا موردی  نیست و  اون شب  نون نداشتم!! و  نون بیات بوده!! و غذا دم نکشیده بود ( خب آدم میگه تا من بدونم  تصمیم داری به بچه چیزی بدی ولی  الان اماده نیست) و اینک  من هیچچچ وقت!! مهمون ندارم که شما بگید  چرا خونواده همسر رو اهمیت نمیدین !! و خلاصه  چیزی از  حرفاشون رو  ما متوجه نشدیم . یکی دو مورد رفع سو تفاهم شد و من  گفتم هم ما و هم شما  هیچ کدوم محتاج رابطه نیستیم و شما  خونواده  بزرگ و من هم خونواده خودم با کلی دوست و رفیق داریم و فقط  تاکید روی  رابطه فامیلی و  خونواگی و حفظ اون دارم و  اینایی که گفتم  به غیر از  بحث احترام هست که  اون واقعا مهم هست برامون و  ما  فقط  این رفتارها رو  توهین  می بینیم  .بعد هم پیشنهاد  دادم  به این روش ها میشه همدلی  خونوادگی  بین ما دو  تا بیشتر بشه . بین حرف ها هم از محبت هایی که کرده و  من نادیده نگرفتم  هم تشکر کردم و گفتم هم اون ها رو میبینم و هم این ها رو .  همسر هم گفت  این یک سال اخیر   اصرار صمیم بوده به رابطه  داشتن و  من قلبا  مایل نبودم زیاد  ولی  همسرم گفت  هنوز قابل اغماض هست . خلاصه  جلسه با خیر و خوشی  تموم شد و  اون دو تا هنوز تو شوک بودند . شاید لازم نباشه بگم که هم من آدم سخنور ی  هستم هم همسرم  و  کاملا متوجه سفسطه بازی و  پیچوندن ناشیانه  قضیه از طرف اونا شدیم .  یک سری حرف ها رو هم همسرم  بیرون و خصوصی به برادرش زد  چون من گفتم    هیچ وقت به یک آقا جلوی  همسرش نباید  حرفی  زد که شخصیتش  زیر سوال برده و ضمنا آتو دست طرفت بدی . آقا اون شب  ما شام نموندیم و جاری جون بدو بدو  شام  آکازیون رو تو ظرف  کشید و داد ببریم . بعد  هم بچه ها  خونه مامان همسر بودند  و وقتی  رفتیم پسرک رو برداریم و بریم  بچه ها هنوز داشتند بازی میکردند .نیم ساعت بعد برادر همسری  اومد  اونجا و گفت  پسرک امشب بیاد  منزل ما بمونه تا بچه ها با هم   فردا  حسابی بازی  کنند!! اقا ما رو  میگی !!  نیش  همه  تا بنا گوش باز شده بود!! چون این  انتظارات  رو بقیه هم داشتند و در قبال  انواع محبت ها بی تفاوتی  زیرین و  عزیزم عزیزم  بیرونی .  پسرک  تا فردا ظهر  اونجا بود و  عصر کلاس  داشت .من صبح پیام دادم به جاری جون که  زحمت افتادند برای  بودن بچه . خیلی طبیعی و  انگار نه انگار  دیشب  صحبت هایی شده بینمون.  بعد هم جاری جون پسرک رو فرستاد کلاس ( من  جلوی  موسسه منتظر  پسرک بودم) و یک پلاستیک پر میوه و یک بطری اب و اینام براش  گذاشته بود . ( گریه بچه برای  یک ساندیچ نون ساده کجا و اینا کجا!)  همون روز  مامان جون  که  چشمش بعد عمل  نیاز به معاینه داشت  و کمی  اذیت بود بعد از  قطره  ها و تار می دید رو برده بود  خونه خودشون تا عصررررررر!!!  مامان جون به من گفتن کاش زودتر  این حرفا زو زده بودی صمیم !!

اینو گفتم که به اشتباهاتی که من کردم و طرف رو گستاخ کرد و به اون حد رسوند اشاره کنم

1- من وقتی بچه ام  گرسنه هست  و طرف بی تفاوتی  میکنه (و می دونم مرامش این نبوده قبلا)  باید رک و مستقیم و محترمانه بگم لطفا یک چیزی بدید به بچه . و صبر نکنم به گریه   بچه و  بی تفاوتی آشکار  طرف  و حس توهین شدن به خودم برسه . یعنی  لازم نیست  چراغ آدم همیشه سز باشه  چون آدم ها  هیچ وقت پشت چراغ سبز   نمی ایستند .باید  گاهی زرد و لازم شد  چراغ قرمز  بشه.

2-   لازم نیست  خیلی مثل قبل و انگار  اتفاقی  نیفتاده باشم (قبل از  رفع سو تفاهم) . چون گاهی  افراد مثل موردی که گفتم فقط یک تلنگر  نیاز  دارند و  ذاتشون  خراب  نیست .فقط  شما هیچ چیزی  نشون نمی دید که اذیت شدید و اونا هم فکر میکنند  همه چیز براتون اوکی  هست  و البته شیطنت  می کنند .  من باید  کم کم بسیاری از سرویس های  اضافی(یا همیشگی)  در رابطه رو کم میکردم  به نحوی که طرف متوجه بشه یک چیزی شده انگار!!!

3- به حرف همسری گوش میکردم همون یک سال پیش و  همون موقع این کاری که کردیم رو انجام می دادم . من نباید  کاسه داغ تر از آش  باشم تو خونواده ایشون . حتما اخلاقیات برادرش  رو بهتر از  من میدونه که میگه  اینطوری  جواب میده  نه اون مدل تو . اگر هم قرار باشه برادرش ناراحت بشه خب از  حرف  برادر خودش  ناراحت شده و  من مسوول اون نیستم .

4- به جای  اینکه  در  اون  جلسه  میگفتم اتفاقا برادر دیگه همسری  هم  همین نظر رو  داره و در این مورد به ایشون هم بی احترامی شده باید فقط روی  موارد مربوط به خانواده خودم یعنی  سه نفرمون  فوکوس  میکردم و  اجازه میدادم  ایشون خودشون حرف بزنند( البته برادر  بزرگ همسری وقتی پرسید چرا اونا تولد دعوت نیستن و من توضیح دادم گفت من خودم هم میگم ولی  به  شما هم اجازه میدم از طرف من فلان موضوع  رو بگید و اینکه من  نادون نیستم و بی احترامیش رو متوجه شدم) .خب  اون قضیه واقعا به من مربوط  نبود و تو حوزه وظایف من هم نبود . میخوام بگم  از این شاخه به اون شاخه پریدن تو مذاکره خوب  نیست .

چیزهایی که تو  اون جلسه خیلی به  نتیجه مثبت نهایی  کمک کرد رو هم بگم :

1- لحن  من بسته  به شرایط  شدت و قوت میگرفت و بعد دوباره  آروم میشد . جایی که طرف  تو چشمای  من دروغ میگفت  می گفتم در  این مورد دیگه حرفی  ندارم . ظاهرا نتیجه نمی گیریم .باشه . بریم سراغ بعدی .  جایی که  لازم بود  خوبی هاش رو یاد آوری کنم  لحن نرم و  دوستانه . کلا لحن من و همسری  محترمانه بود و  همین نشون داد برای  بهتر شدن اومدیم  نه تحقیر و  دعوا و  اینا .

2- با اینکه  دلم نمی خواست اما  تقاضاش برای بردن شام رو  قبول کردم و  اتفاقا جلوی  مادر  همسرم  از  اون غذا میل کردم تا ببینند من سنگ مغز و تعصبی نیستم!! و مسلما  برای اون هم مهم بود که غذا دست نخورده  اونجا می مونه یا استفاده میشه .

3- در  انتهای  جلسه از طرف خودم ( نه همسری) بابت  حرف احتمالی  نادرست  یا ناراحت کردنشون عذرخواهی کردم و گفتم  اگرچه دلم نمی خواست  همچین صحبت هایی بشه ولی لازم بود و  چاره ای جز حرف مستقیم  نداشتیم. برادر همسری هم عذرخواهی کرد .

4-  مثل مسلسل  حرف نزدیم .بینش بهشون فرصت دادیم  دفاعیاتشون رو بگن. وقتی  تعداد مطالب  زیاد باشه  تمرکز روی  اون ها کمتر میشه . به قولی  خیلی  شلوغش  نکردیم .

5- تو  حرف هامون به مدرک  تحصیلی و  وضع زندگی و  بالا بودن و پایین بودن وضعیت فرهنگی و این چیزا  اشاره نکردم . این ها  هیچ کمکی  نمیکرد .باید  دقیق ، روشن و مستقیم  میگفتم از  چی  ناراحتیم و  انتظارمون برای  دفعه دیگه چیه .

 

همچنین روز بعد جواب محبتش رو دادم . تشکر  کردم . هم پیامی هم تلفنی . اصلا هم قضیه رو به روی  خودم نیاوردم . باید به یک زخم فرصت ترمیم داد . نباید هی  چسب روش رو باز  کرد. نتیجه برای  خود آدم هم دردناک خواهد بود گاهی .

دست من  کاملا پر بود  تو این جلسه . به تایید  همه خونواده همسر ، من تو این سال ها بدرفتاری ، تحقیر ،بی احترامی  خدایی نکرده   نشون نداده بودم چون اگر بود  حتما عنوان می شد  حداقل اون شب  حتما به روی  من آورده میشد. تلاش من  برای  دور هم بودن این خونواده همیشه  جواب  داده و  باز هم ادامه خواهد  داشت . اگر با دیدن  فقط یک لکه روی یک دیوار  تمیز، آدم به جون لکه بیفته نتیجه ممکنه یک لکه بزرگتر و یک دیوار  دو دست جلوی آدم باقی بمونه . ولی گاهی  لازم هست کل دیوار  نقاشی بشه   تا همه چیز رو بپوشونه . اونجاست که لکه گیری و گرفتن  درزها و شکاف ها و ترک ها لازمه .

نکته آخر اینکه  این قضیه با آدم های  متعادل  درونش و  اطمینانی که به خودم و حتی حمایت دیگران داشتم  باز هم   از من انرژی زیادی گرفت . ذهنم این چند روز  دائم با من حرف میزد .ولی  منتظر  نموندم تا بیشتر  تحلیل بشه سطح انرژی  جسمی و روحیم . مورد رو مطرح کردیم و  خیلی هم خوب  جواب  داد . طرف هم منطقی و  خوش جنس  بود تا حد زیادی .من هم دوباره  اسوده و شاد و سبک.  هیچ کدورتی  دیگه تو دلم نیست . حتی  الان چشمام هم قلبی شدن!!  درس بزرگی که گرفتم  علاج واقعه قبل از وقوع  هست . مراقب  چراغ سبزهایی که به اطرافیان میدیم باشیم و  گله نکنیم  چرا با  200 تا سرعت ، سبز رو رد کردی ...از روی  من رد شدی ... این حتی  می تونه تو  انتخاب  لباس  بهتر برای  بچه و شوهر و  جنس  معمولی تر برای  خودمون ...سس سالاد رقیق تر ...  پیاله ماست کمتر برای  خودمون .. ته دیگ کمتر و  کوچیک تر!! ...وقت استراحت کمتر ...  و در یک کلام ،ترجیح همه  دنیا به خودمون  باشه . مراقب باشیم عزیزترین های آدم هم  سبز رو رد می کنند .  

به موقع چراغ ها رو تنظیم کنیم.  

 

دوستتون دارم. صمیم