X
تبلیغات
رایتل

ساعت ۹ صبح...علی جلوی من  نشسته و با اخم میگه یالا!!!! زود باش زنگ بزن!! فک کرده خلم که بذارم خودشو به کشتن بده امسال!!!!و من با مظلومیت!!!! هر چه تمام تر نگاش میکنم و میگم چشمممممممممم

مکالمه من با یه شرکت خدماتی:

-شرکت خدماتی ...بفرمایید.

-سلام خانوم.برای فردا صبح یه کارگر زبر و زرنگ میخواستم...موجود هست؟!!!

-بله.(و سکوت محض!!)

- ببخشید نرخ هاتون رو میشه بدونم؟

-بله میشه.(سکوت محض اون ور خط!!)

-پس لطفا ساعت کار و هزینه اش رو بفرمایید.

-سه مدل!!! کارگر داریم. درجه یک  ۹ هزار  تومن...  درجه دو  ۸۵۰۰ و درجه سه   ۷۵۰۰

- ببخشید میشه بفرمایید فرق اینا با هم چیه؟

-(سکوت محض!!) ظاهرا کسی تا حالا ازشون اینو نپرسیده بوده!!!

-الو با شمام.پرسیدم فرق اینا چیه با هم؟

-م م م م م چیزه...یه لحظه گوشی..صدای پچ پج......(محکم و مطمئن) فرق اینا با هم تو

ضریب هوشیشونه!!!!

-مععععععععععععععععععع!!!!!! چه دخلی به ضریب هوشیشون داره اونوقت؟!!!!!

-دوباره صدای پچ پچ......ببین خانم! ربطش اینه که به کارگر اولی هی نمیخواد بگی  اینو بکن..اونو نکن...دومی رو باید هلش بدی تا کار کنه!!!و ....

-احتمالا باید کارگر درجه سه رو هم نیم ساعت باد بزنم تا یادش بیاد اومده چکار کنه اینجا و برای چی اینجاست.....نخواستم.خداحافظ!!!

بعد یه بیست جا زنگ زدم تا کارگر دوست و اشنا پیدا کنم...بعضی ها که وقتشون تا آخر عید پر بود لا مصبا!!!نرخ بعضی هاشونم که برق میپروند...خلاصه ظهر شد و من به این نتیجه رسیدم که با تغییر صدام جهت شناخته نشدن!!! دوباره همون جای اولی ( ضریب هوشیه) زنگ بزنم!!!

-الو -سلام....ببخشید یه کارگر باهوش!!نه ببخشید درجه یک برای فردا میخواستم به این آدرس.....


خب خانمه ساعت ۹ اومد و من زبون شیکسته که کوله باری از تجربه در مورد داشتن کارگر پدر سوخته داشتم نمیدونم چی شد که هوویجوری پرسیدم: صبحونه خوردین؟ ایشون هم گفتند نه!!!! منم رفتم خامه و عسل های نازنینم رو با ون لولش تازه و کره و مربا و یه دونه هم نون باگت آوردم توی سینی تا ایشون صبحونه بخورند.چشماش برق زد وقتی دید ولی خداییش چشم و دل سیر بود و یه ذره خورد و سیر شد و تشکر کرد.ما هم دو روز متوالی ایشون رو به کار و خودمون رو به حمالی گرفتیم و بلاخره از تعطیلی های کنکور ارشد استفاده کردم و خونه تمیز شد..فقط داشته باشین که روز اول نصف!!! آشپزخونه فسقلی ما رو تمیز کردن ایشون و بقه اش رو خودن تا ۱۱.۳۰ شب تمم کردم و روز دوم فقط مبل ها رو کشید با حمام دسشویی...فک کنیم شستن ظرف های داخل بوفه ها و اتاق خواب ها و این ور اون ور با خود شخص شخیص خودم بود!!!!!ولی همش هم بهم میگفت تو نکن!!! سنگینی!! برات بده!!! یه جا هم واستاد روبروی  تابلو پرتره من که توی هاله و گفت ای خودتی؟ منم با لباس کارگری و دست و صورت زخم و زیلی و وایتکسی سرم رو تکون دادم و گفتم بله...استادم کشیده برام.....و ایشون هم نه آورد و نه برد ......صاف توی چشمام نگاه کرد و گفت..آخییییییییی!!! چه خوشگل بودی ها!!!علی که این صحنه ها رو نگاه میکرد کرده بود از خنده برای خودش....یه جا هم دل من خنک شد..این در ورودی حمام دستشویی رو برداشته بود علی تا روکش ام دی اف بکشه روش اونوقت همون موقع این خانمه هم رفت دسشویی و منم منتظر شنیدن اصوات و بوهای خوش انگیز ناک!!! چند لحظه سکوت و یهو صدای آییییییییییییی..واییییییییییییییییییییی....لا مصب........بی پدر...... این خانمه در اومد..چشم های من ۴ تا شده بود از تعجب ونمیشد که برم تو ببینم چکارش شد!!!!! الهی بمیرو طفلک مثل همه اون های دیگه ای که قلق دسشویی ما رو نمیدونن!!!! شیبر آب داغ!!! و سرد رو اشتباه گرفته بود....به علی میگم فک کنم دیگه هیچ وقت للزم نباشه اپیلاسون کنه خودش رو!!!!از ریشه سوختن همه!!!!!!!


***************************

امروز اگه اشتباه نکنم روز ولنتاینه....خب من چکار کردم؟ اولش که تصمیم داشتم یه کیک بخرم و ماکارونی خوشمزه درست کنم و به گل گلیم هدیه بدم..بعد دیدم هیجانش کمه...به صبا زنگ زدم و قراره امشب شوهرش رو برداره و مثلا بیان ببینن کاری دارم من برای خونه تکونی یا نه!! یه کیک کوشولوی خوشگل با فشفشه و شکلات های رنگی قلبی شکل هم خریدم و نیم کیلو باقلوا که علی میمیره براش رو هم گرفتم و یه بسته پشمک هم کذاشتم کنارشون.ساعت ۴ که علی داشت میرفت بیرون باقلواها رو دادم بهش ..الهی فداش شم..انقدر خوشحال شد..حالا هی میگه مناسبتش چیه آخه؟!!!!!! منم  گفتم همین جوری چون معلوم بود یادش نیست...با اشتیاق گذاشت تو دهنش و چشماش رو بست و خوب مزه مزه اش کرد و حالشو برد..بعدم گفت نخوری ها!! شیرینی زیاد برای بچه خوب نیست..بذار شب با چایی تازه دم بخورم....خلاصه کیکه رو وقتی آقا رفت اوردم توی یخچال گذاشتمش و پشمکه رو کادو کردم با یه رز قرمز و شکلات ها رو هم چسبوندم روش....البته باقلواهای علی رو شب نمیارم چون میدونم  تا دونه آخرش رو براش نقشه داره و از گلوی مردم نمیذاره بره پایین اونوقت!!!! جالبه که شوهر صبا هم خبر نداره  هنوز...اصبا برای شوهرش گل میخواد بخره و بعدش چهار تایی بریم بیرون با هم..دعا کنین سورپرایزمون جوواب بده.....منم به یه بوس با چاشنی عطر تن آقامون قانعم.....خدا سایه ام رو از سر این جماعت کن نکنه!!!!!  لال از دنیا نری بلند بگو آمیننننننننننننن.....


پ.ن. 

مامان دیشب اومده خبر بگیره ببینه من که کار نکردم یه وقت!!!! اونوقت موقع رفتن یه زودپز از اینایی که دسته شون اندازه دسته بیله و یادگاری مامان بزرگم بوده ( مامان بابا) که مامان به من داده رو بهش پس دادم و گفتم مادر من!!! من که استفاده نیمکنم..ببر خودت حالشو ببر اینجا بیخود نمونه...خلاصه دم رفتن کلی سفارش کرد که مواظب نی نی باش و خودتو به در و دیوار نکوب !!! و جلوی چشمت رو نیگاه کن وقتی راه میری و .....بعد اومد طرف من که روبوسی خداحافظی بکنیم...یه نیم متری مونده به من یهو دیدم شکمم انگار داره سوراخ میشه و قیافه مامان رو تار دارم میبینم!!!!!! بعد این هی میخواد بیاد طرف من  و هی تصویرش بیشتر تار میشه و منم نفسم در نمیاد...خلاصه کاشف به عمل اومد که خانم دسته بیل ( دسته زودپز عتیقه) رو گرفته رو  به شکم من و داره میاد طرفم و دسته بیله هم خوب داره توی شیکم من بیچاره فرو میره و هیچ کدوممون هم هنوز نفهمیدیم قضیه چیه......بعد که فهمید انقدر واییییییییییی خدا مرگم!!! کشتم بچمو!!!!!  و بعدش بلافاصله: تو مگه کوری نمیبینی اینو!!!؟‌( حالا خوبه دست اون بود ها!!!) چرا مواظب خودت نیستی؟‌  میه بهم.....جالبه که وقتی بهش گفتم چشمممم..بعد از این بخوام بیام طرف شما قبلش اون زره!!! گل گیم رو میپوشم بعد میام..اخم میکنه ومیگه با بچه تو شیکمت( انگار مال بقیه تو ترقوه اشونه!!) شوخی نکن...احتیاط کن..حالا یه کلام نمیگه که خودش ندیده و منو داشت میکشت!!!!! تازه دو قورت و نیمش هم باقیه!!!!!این مامانا هم خیلی جالبن به خدا....

شب تولد صبا بود.همین چند روز پیش.عصرش داشتم کادوهامون رو میپیچیدم و برای مامان و سهیل اینا هم پاکت مخصوص هدیه (پول ) درست میکردم.تصور کن روی زمین نشستم و پاهام رو دو طرفم دراز کردم و دارم چسب میزنم...یک لحظه تموم بدنم انگار پرتاب شد ....ته دلم ریخت پایین و فقط تونستم  با صدای ضعیفی بگم...وایییی خدا!!!......حتی اولش نفهمیدم چطور شد که ایطور شد!!!!!دستم رو گذشتم روی شکمم و شمام رو بستم..بلاخره حست کردم....بلاخره اولین تکون کاملا محسوست رو احساس کردم..چقدر بامزه بود...چقدر اول ترسیدم و بعد خنده ام گرفت...چقدر وروجک شدی اون شب...با صبا گفتم این پدر سوخته داره اون تو برات قر میریزه...فقط داشته باش چقدر  ننه فروش خاله پرسته!!!! 

و حس شیرینش از روز 18 بهمن با من همراه شد...این روزا ارتباط من و عسلی بابا خیلی جالب شده..وقتی تنهام یا قبل از خواب دراز کشیدم دستم رو میذارم روی شکمم و میگم نی نی مامان! کجایی لپ گلی؟ میای با هم قایم موشک بازی کنیم؟ یهو یه طرف شکمم میره بالا و تا دست میذارم روش غیب میشه و شکمم دوباره صاف میشه....خنده ام میگیره و میگم خب جر نزن!! من هنوز حاضر نبودم..اگه مردی دوباره بیا!!! و میوه شیرینم از یه طرف دیگه یهو میزنه بالا و تا میخوام دستم رو بذارم روش باز غیب میشه.....تا حسش نکنی باور نمیکنی....تا حسش نکردم باور نکردم....و بعد لب هام رو آویزون میکنم و با لحن نی نی ها میگم نمیخوام..تو کلک میزنی...من حواسم  پرت میشه یهو!!! اصلا بیا یه بازی دیگه ....و پسرک کوچولو انگار میفهمه...دوباره یه طرف شکمم سفت میشه و به من فرصت میده نوازشش کنم....دستم رو  روی پوستم به ارومی میکشم و براش از باباییش میگم که چقدر دوسش دارم و چقدر این روزها پشت و پناه منه....و وقتی به آرومی اشک هام رو از روی گونه هام پاک میکنم چند تا تکون  محسوس زیر دستم حس میکنم...انگار یکی داره میگه نداشتیم ها......بسه.....  

این بازی رو خیلی دوست دارم..و علی هنوز نیمدونه...و فقط تعجب میکنه من چطور راضی شدم جدیدا بدون او ن برم توی تخت  و تا یکساعت بعدش بیدار منتظرش بمونم!!!!...تا کامی رو ول کن هو بیاد بخوابه...تازه وقتی میاد کلی میگه شرمنده ام تنها موندی!! ..نمیدونه با این وروجک بلا مگه آدم میتونه جلوی خنده اش رو بگیره و بگه با نی نی خودم!!!! داشتم بازی میکردم..چکار داری تو؟  

******** ******

پ.ن. 

راستی یه خبر خوب... دو تا از مجموعه  عکس های علی برگزیده شد توی جشنواره  عکس با موضوع تحریفات عاشورا.....خیلی خوشحال شدم..اولین جایزه ای بود که میرد..به عبارتی اولین باری بود که توی جشنواره ای شرکت میکرد..خیلی از همدوره هایشون که هنوز همشون هنر جو هستن حتی جرات نکردن عکس ارسال کنن..ماشالله این بچه ما هم ته اعتماد به نفس...فداش شم خیلی برای عکس هاش زحمت کشید..شب ساعت 3 میرفت بیرون تابه مراسم مخفیانه برسه...جایزه اش هم سیصد تومن نقدیه که انشالله هر وقت دادن نصفش سهم فاطی( نی نی ) و نصفش هم سهم ننه فاطیه!!!!به جبران شب هایی که بدون حضور  اقای عکاسباشی خودش رو به زور خوابونده!!!!!

10 صبح  روز جمعه.....علی در حال خوردن صبحانه خورد علاقه اش : نون باگت تازه + مربای تمشک   گردویی ( دست ساخت وطن شمالیش!!) + کره  و چای شیرین  و برنامه عموهای فتیلیه ای هم در حال پخش

من در حالیکه دارم توی اتاق آرایش میکنم و از راه دور با علی حرف میزنم و بهش تاکید هم میکنم که حتما به من نگاه کنه!!!!( احتمالا از پشت دیوار منظورمه!!)  تا کمبود محبت نگیرم به اینفکر میکنم که آخیییییییییی!!! نازی!!! چه قدر علی این صبحونه رو دوست داره و با عشق داره لقمه لقمه میخوره..الهی فداشششششش شم من!!! بعد وسط این افکار عشقولانه ای یهویی یادم میاد که دیشب  مهمون داشتیم و اقاهه سیگاری بود و وقتی رفت توی دستشویی من به این فکر میکردم که آةة!!! باز هم بوی سیگار میپیچه توی سرویس و گند میزنه به بوی لطیف اونجا!! خلاصه  توی همین کش و قوس افکار متضاد و لطیف و خشن بودم که با صدای بلند  از توی اتاق به علی گفتم: راستی گلی! یادت باشه رفتی  دستشویی حتما چند تا افتابه!!! آب بریزی تا بوی اون سیگارا بره!!( خب چیه خونه مردمه!! سیفون نداره!!! مگه من باید خجالتش رو بکشم ..!!) و ادامه میدم: علی! چیزی نمونه ها!!!!!!بعد دیدم چند لحظه ای  سکوت برقرار شد ...تعجب کردم که این بشر تا همین چند ثانیه پیش زنده بود انگار!!! بعد که سرم  آوردم بیرون ببینم چششششش شده یدفعه!!! دیدم لقمه توی دستش وسط  هوا مونده و علی داره با خشم به طرف اتاق و من نگاه میکنه!!!! خب مگه من چی گفتم؟ بعد با حرص میگه واقعا نمیتونستی یه ذره دیگه صبر کنی این لقمه رو قورررررت بدم بعد!!!! میگم واااااااا!!! مگه شنیدن  کلمه  آفتابه دیگه از این اداها داره!!!! تو هم چه تجسم خلاقی داری علی ها! بعد اخم ای این آقا  خوشگله تا یک ربع بعدش تو هم بود و زیر لب غر میزد برای خودش...(قربووون اون غر زدنش بشم من!)تازه صبحانه اش رو هم تموم نکرد و برد صاف گذاشت روی اپن مثلا دیگه میل نداره و از این مامانم اینا ها!!! خدایا این مردا یه وقتایی دوز احساساتی بودن و بهداشتی بودنشو ن هم زیادی میزنه بالا ها!! این آدم بخواد ک..و..ن  بچه بشوره بسابه دیگه چیکار میکنه.

*****************

ساعت 9.30 شب ...من و مامان و علی داریم از خرید یک عدد روبدوشامبر تو خونه ای  ساتن برای اقای پدر برمیگردیم ( همین جا برای سلامتی پدر ساره جان دعا میکنم)و میخواهیم بریم خونه ما شام کشک و بادمجون گردویی مخصوص من رو بخوریم.بابایی هم خونه منتظرمونه.من کلا تو فاز مسخره بازی هستم اون شب  و روی پا بند نمیشم.چون  شب قبلش نی نی ساعت 11.33 دقیقه شب وقتی میخواستیم بخوابیم سه بار با فاصله دق الباب کرد..خیلی آروم و گفت : تق   تق  تق   بیداری مامانی؟ الهی قربون در زدن هاش بشم من)

یه خانمه خیلی شیک و محترم و میانسال هم کنار خیابون منتظر تاکسی واستاده و ما هم سنگین رنگین میریم طرف پیاده رو تا سوار شییم بریم خونه.

یهو  دیدم یه گربه چاق و چله و خپل داره از پشت سر خانومه رد میشه و میره طرف پل روی جوب!! خب مسلمه که مغز خر نخورده بودم و درنگ هم جایز نبود که همچین مورد تاپی رو از دست بدم.یهو توی ایکی ثانیه مامان و علی دیدن که یه خانوم باردار!!! که نمیدونم کی بود!!!! (سوووت)و داشت باهاشون میومد دستاش رو توی هوا داره تکون میده و در حالیکه به طرف گربهه داره میدوه و صدای پخخخخخخخخخخخ پیشششششششش پخخخخ !!!! از ته جیگرش در میاره  توجه ملت رو به خودش جلب کرده.الهییییییییی بمیرم برای قیافه مامان و علی!! با دهن باز به من و ایضا به خانوم خوشگله و شیکه که با نعره من واقعا داشت پس میافتاد نگاه میکردن ...خب منم وقتی خوب پخخخخ هام تموم شد و موهای گربه بخت برگشته هم سیخ سیخ شد  و جیغ زد و از زیر پای خانومه که در حال سکته بود خودش رو توی جوب انداخت و در رفت  راهم رو کشیدم و خیلی موقر و متین!!!! اومدم طرف مامان اینا.....نگاه علی یه چیزی تو مایه های اشک شوق توام با  ندامت قلبی از ازدواج نافرجامش با من  بود!!! و مامان هم شرمساری بابت همچون تربیت خانوادگی!!! چشم های خانومه پر از حرص و الهی جیز جیگر بگیری!! بود ...چشم های گربهه رو هم ندیدم راستش رو بخواین..چشم های نی نی گوگولی و پنبه ای مامان هم  گرد و نخودکی شده بود فک کنم. آیییییییییییی حال داد...آییییییییی کیف کردم از صدای پخخخخخخخ خودم...فقط به قول علی نمیدونم پس کو اون همه حس لطیف و مادرانه ای !! که زن های مردم!!! توی این دورا ن دارن.؟!!! ها!!؟ (نیششششش)

پسرک امروز 20 هفته ای شد...باباش که میگه باید بهش یه جایزه بده برای  بیست شدنش..اگه اون پدر سوخته ای که من میشناسم بخواد جایزه بده فک کنم در راستای منافع خودش خواهد بود...گناه من طفلکی چیه این وسط؟!!!! 

دیشب یهو دوتاییمون وسط خواب ناز با هم از خواب پریدیم و مثل قحطی زده ها همو بغل کردیم.فقط من نمیدونم این وسط این شکم چکاره بید که منو از شوشوجونم نیم متری این روزها دور میکنه....البته مغزمون به موقع فرمان داد: اوهوییییییییییی ..چه خبره...؟ باز خل شدین و یادتون رفت بار شیشه داره این خانم؟ و بعد با چشم گریون و دلی کباب  تو ایکی ثانیه بار خوابمون برد ...... اصلا فلسفه این بیداری بی موقع چی بود ما که نفهمیدیم....

به نی نی پدر سوخته: مگه من بعدا همه این ها رو سرت تلافی نکنم....حالا ببین نیم وجبی.

الوعده وفا و قراره امروز من آخر و عاقبت اون  قضیه سرنوشته رو بگم براتون. ولی قبلش یه خورده  از یه قضیه بی ناموسی تعریف کنم تا دستام گرم شن.... 

اقا ما نمیدونیم چرا این خانوم دکتر مون که نی نی مون عاشق آرامش چشم های اونه اینقدر از دنیا عقبه...تصور کنین: من روی تخت نشستم و دکتر داره صدای قلب نی نی رو چک میکنه و بعدش باید وزنم کنه و فشارم رو بگیره و خلاص!! بعد من یه لیست  سی و خورده ای سوال شخصی و خصوصی و بی ناموسی و با ناموسی !! و ..دارم و روم نمیشه بپرسم.خلاصه که دل رو به دریا میزنم و سوال اول را با بسم الله الرحمن الرحیم شروع میکنم.دکتر سرش پایینه و داره فشارم رو چک میکنه  و انگار خیلی چیز طبیعی شنیده و اصلا تعجب نکرد از سوال من...بعد چند ثانیه چشماش گرد شد و سرش رو آورد بالا و توی چشمای من نیگاه کرد و گفت دوباره بپرس...چی گفتی؟ خب من به زور و اروم دوباره سوالم رو تکرار کردم ...دکتر با دهن باز نگام کرد و گفت ..تو مطمئنی عقلت سالمه/ منم با نیش باز گفتم خب مگه چه اشکالی داره؟ بعد یکساعت دکتر رو شیر فهم کردم که اونی که اون فکر میکنه یه چیز دیگه است و منظور من یه چیز دیگه..(ای بابا خب نمیتونم اینجا بگم چی پرسیدم....خونواه شاید رد شد از اینجا !!9 خلاصه وقتی دکتر دید سوالای من همه حرفه ای و اون ور حرفه ای هست  باز با چشم های گرد نیگام کرد و گفت نمیدونم والله!!!! من که خودم خبر ندارم از این چیزا !!! خود دانی!!!!! و من در حالیکه توی دلم علی رو با کلمات بس رمانتیک  و غیر عصبانی!!! مستفیض میکردم و یه تخت سینه ام نمیکوبیدم!!! از اتاق اومدم بیرون..جالبه که با اینکه روزی حد اقل 50 تا مریض  ویزینت  میکنه و بعد از یکماه که من دوباره رفتم ، دکتر با نیش باز و در حالیکه مطمئنم تک تک سوالات من جلوی چشمش بود حال و احوال گرمی کرد و گفت خب چکارا میکنی این روزا؟!!!( البته  توی چشماش من کلمه شبا!!!! رو میدیدم به جون خودم!!!! و منم گفتم زیر سایه شما!!!!! خلاصه که خواهران و برادران محترمی که میرید دکترمتخصص زنان میشین..یکم برید توی این سایت ها و اطلاعاتتون رو به روز کنین شاید یکی یه چیزی پرسید که 50 سال پیش مرسوم نبوده...و شما بتونین جمع و جورش کنین ابروتون رو.... و حالا روی سخنم با شماست عزیزان حامله ام!!!!! خب  شما ها هم نمی میرین اگه سوال +1000 سال از دکتر نپرسین!!زندگیتون رو بکنین بابا جان  و به حرف این شوهرهای ور پریده که میگن برو اینو بپرس ..اونو بپرس  ...هم گوش نکنین و آبروتون رو توی فرغون نچرخونین دور  اتاق دکتر توی مطبش!!!!!!و شما بدو..دکتر بدو......  

 

******************** 

آقا تا اونجا گفتیم که این اقای مهندس اومد خواستگاری ولی بهت بزرگی توی صورتش بود....اولش که من گفتم غلط نکنم مثل این فیلم های هندی حتما بابامون دو تا زن داشته و این شازده هم داداش بزرگه ما میشن با این حساب!!!! بعد دیدیم نه!!! انگار بهتش مربوط به خود ماست!!! خلاصه که هی سقف رو نیگا کن و هی  کف رو نیگا کردیم و آخرش دیدم نمیشه که!! داریم دق میکنیم از فضولی!!!! و وقتی با مهندس رفتیم توی اتاق من که با هم صحبت کنیم دل رو زدم به دریا و گفتم ببخشید شما چرا اونوقت اینقدر دهنتون بازه امروز؟ مشکلی پیش اومده؟  مهندس یکم هول کرد ولی با صدای نخودیش خندید و گفت ما دم در خونتون بودیم  و داشتیم از همسایه اونادرس شما رو میپرسیدیم که من یهو دیدم خودتون لوی روم واستادین و بدون روسری و با تی شرت و شلوار دارین نگام میکنین!!!!خب حق بدین که خیلی جا خوردم و فکر نمیکردم اون خانم با شخصیت!!! اینقدر تیپ پسرونه بزنه شب خواستگاری و بیاد دم در!!!!! خلاصه که دوستان ما کاشف به عمل آوردیم که مهندس بخت برگشته با داداش تپلی بنده یعنی سهیل خان روبرو شدن و ز خود ایشون آدرس پرسیدن و تموم این مدت توی کف شباهت باور نکردنی من و داداشم بوده و مشکلش فقط این بوده که این دختره که انقدر قدش کوتاه نبود!!(اون موقع ها سهیل خپل و قد کوتاه بود و یهو غول و چهار شونه و 190 شد!!!) خلاصه که یکم خندیدیم و بعد چشمتو ن روز بد نبینه خواهر!!!ما اون سال میخواستیم دکوراسیون اتاقمون رو برای عید عوض کنیم  و خلاصه که همون تخت زار وزاغارت و صندلی زمون ننه برگون رو توی اتاقمون داشتیم هنوز!!!! مهندس نشست لب تخت و من روی صندلی!!!! این آقا هم شیک پاش رو انداخت روی پاش و من با دلهره به میخ های در رفته این تخته فکر میکردم!!!! با هر نفسی که مهندس  میکشید این تخت خاک بر سر قرررررررررچ قروووچ صدا میکرد و من جلوی خنده ام رو میگرفتم به زور ....این سهیل خاک بر سر هم مثلا اومد قبلش ابرو داری کنه و رفت یه  صندلی  کج و کوله و نصفه نیمه برداشت و پشتش رو تخته گذاشت به جای پشتی صندلی و روش رو یه پارچه خاتم خیلی خوشگل انداختیم و مثلا یه صندلی شیک!!!!درست کرد برای ما واسه شب خواستگاری!!!! خلاصه یه جا که حرفمون گل انداخته بود و مهندس هم خیلی هیچجان زده شده بود  اومد پاش رو بندازه روی اون پاش!!(آخه مهندس سه تا پا داشت فک کنم!!!9 که یکدفعه تخت مثل اسب وحشی  سرش رفت بالا و تهش که محل نشستن مهندس  بود محکم به طرف زمین لغزید و مهندس یه پا در هوا و یه پا روی پای دیگه اش  افتاد وسط اتاق!!!!! الهییییییییییی بمیرم که بچه تحصیل کرده مردم چطوری از خجالت سیاه شده بود..حالا منم دارم کر و کر میخندم که یهو نمیدونم چی شد و پروژه این سهیل خاک بر سر بهم ریخت و تا اومدم بلند شم و کمک مهندس کنم این پارچه خاتم خوشگله گیر کرد به زیپ دامنم و من با یک دمب!!! پارچه ای بلند شدم و فک کنین اون صندلی قراضه با تخته پشتش و پایه های زاغارتش و تخت روی هوا و قیافه منگول وار من از دیدن اینهمه آبرو ریزی و خنده ای که نمیتونستم کنترلش کنم چه بلایی سر اون آقای محترم آورد.....زود خودش رو جمع و جور کرد و لبخندی زورکی زد و  من تا دم در اتاق در حالیکه داشتم از خنده میمردم راهنماییش کردم که نمیدونم یهو چی شد چشمای کورم ندید و آستینم گیر کرد به این دستگیره اتاق و دستگیره کلا رفت توی آستینم و هنوز پاهای مهندس از اتاق بیرون نرفته بود که صدای جررررررررررررت جر خوردن آستین لباس من پیچید توی اتاق و مهندس که دیگه کفرش در اومده بود برگشت و دید من وسط اتاق از خنده ولو شدم  و نمیتونم خودم رو جمع و جور کنم و رفت بیرون نشست و منم پشت سرش زود لباسم رو عوض کردم و اومدم بیرون..حالا تصور کنین قیافه دکتر و مامان و بابا و بقیه رو که موندن چه اتفاقی توی اتاق افتاده که دخترشون رفت یه لباس تنش بود و اومد بیرون یه لباس دیگه!!شایدم داشتن فکر میکردن این بدو..اون بدو...و لباس پاره هم که اون جا افتاده بود!!!!! خلاصه من توی یه فرصت خاص به صبا که نمیدونست چرااینقدر مهندس یهو خنده اش گم شد قضیه رو گفتم و حالا او ن بخند من بخند!!!! مامان اومده به صبا میگه ای کووووووووووووفت!!! بعد عمری!!!!! یه آدم خنگ پیدا شد اومد این خواهرت رو بگیره تو هم اینقدر ادا در بیار که بره  وپشتش رو هم نیگاه نکنه...آقایی که شوما باشین او نشب به خیر و خوشی!!!! گذشت و من نمیدونم واقعا این مهندس چطور شد که زنگ زد و برای نوبت دوم از مامانم وقت گرفت!!!!من که مطمئن بودم میخواد بیاد و یه چک بذاره لبه تختو بگه از ما که گذشت!!! ولی ترو خدا بده بابات این تخت و صندلیت رو عوض کنه!!!!!!!!!!!!!!خلاصه مهندس دیوانه دوباره برگشت و این بار اضر نشد حتی پاش رو بذاره توی اتاق من و برای اینکه من حرمت!!! و شانم!!!! حفظ بشه یه سنگ گنده گذاشت جلوی پای بابای من( دور و زمونه عوض شده خواهر!!) و گفت من یعنی عروس خانوم بعداز بازگشتن پروز مندانه ایشون از مسکو باید 10 سال ازگار توی نیروگاه اتمی بوشهر  زندگی کنم و دور مامان و بابا هم خط بکشم!!!!!آقا من به بابا چشمک زدم و گفتم بگو باشه ببینیم این دیگه چی میخواد بگه!! مهندس که باور نی کرد ما قبول کنیم رفت و گفت میره تا خونواده اش رو برای هفته بعد بیاره خواستگاری رسمی!!!!! 

از اون موقع اگه شوما مهندس رو دیدین ما هم دیدیم!!!!و برای اینکه جلوی فک و فامیل آبرومون نره گفتیم  بابای صمیم جان رفتن تحقیق کردن و دیدم اقا دوماد جاسوس انرژی ه.س.ته ای هستن و ما هم بهش دختر ندادیم!!!!!!!!!!!!! 

حالا فک کن این صمیم خل بشینه هم اینا رو برای علی جونش تعریف کنه و اونم بزنه  توی کله صمیم و بگه ای خاک بر سرت که لیاقتت همون آدم بود!!!! و من بگم وا!! خاک بر سر تو!! مگه مهندس چش بود؟ تخت و صندلی من مشکل داشت!!!!! و علی چپ چپ نیگام کنه و بگه خیلی پر رویی بچه!! خیلی!!!!!!