X
تبلیغات
رایتل

حالا که مسوولیت من به عنوان وبلاگ نویسی که قراره در صدر  قرار بگیره!! زیادتر شده بر خود واجب  می دانم مطلبی  بنویسم که بار  معنایی و  الهام بخش داشته باشه و در  مشکلات زندگی  حتی  اید آوری  اون  گره گشایی  کنه !! 

 

اقا من نمی دونم چرا وقتی  عجله دارم کله صبح و سرویس  منتظرمه و اقاهه بعد از من چند تا سرویس  دیگه هم داره و نباید  دیرش  بشه اینطوری  میشه ..فک کن صبح زود از  خواب بیدار شدم و کیف  پسرک رو آماده کردم:   سه  تا  میوه مختلف + صبحانه  گرم با نان گرم شده +  300 سی سی شیر غنی شده با کلسیم ( آراه داداش!!) و لباس های  اضافی و کرم مرطوب  کننده  برای بعد از شستن صورت وسایر  جوارح!  بعد برای  خودم بادوم کاغذی  برداشتم و با یک لیوان شیر  خوردمشون و بدو بدو آیفون رو برداشتم و دیدم ماشین اومده ( آیفون تصویری  نیست بلکه با گوشم دیدم!!) خلاصه رفتم سراغ پسرک که لای  پتو ی گرمش  پیچیده شده . حالا این بچه به شکم و دمر  خوابیده و من باید  برش  گردونم و بذارمش  لای  پتو و بلندش  کنم اونهم طوری  که بیدار نشه..خلاصه همون طور  ایستاده زانوهام رو خم کردم و هی  خم تر  و خم تر  و تا  یوو.نا رو از زمین بلند کردم یک صدایی  مهیب  شنیدم!!  جرررررررررررررررررررر  ......شلوارم بود که به شدت تمام جر  خورد.با خودم گفتم ولش  کم سریع میرم سر کار و اونجا میدوزم و کسی هم نمبینه ..تو ماشینم دیگه!! بعد  وقتی چشمم افتادبه محل حادثه!   دهنم باز موند!!  جل الخالق!!درز شلوارم از  زانو تا پایین جرررررررررررر  خورد ه بود!! حالا بچه  رو تا نصفه از  رو زمین بلند کردم و خودمم همونطور   کج موندم...مثلا گفتم یک روز  علی رو بیدار نکنم چون تا دیر وقت  بیدار بود..خلاصه  با نوک انگشتم اروم زدم به  علی و چشماش رو که باز  کرد منو دید و گفت مرسی  عزیزم..خداحافظ و دوباره شاتالاپ افتاد خوابید!! بهش  میگم پاشو بابا مرسی چیه الان!؟ پاشو بچه رو بگیر برم  این رو عوض  کنم!!  اون هم با چشم های  نیمه باز بلند شد و محموله رو تحویل گرفت..این بابا هم هی  داره بوق  میزنه که بدو دیگه دیرم شد!!  مانتوی  من سورمه ای  هست و حالا شلوار  سورمه ای  از  کجا بیارم تو این موقعیت!! بلاخره تا از  پله ها بیام پایین یک شلوار  مشکی  رو وسط راه پوشیدم و زیپ و اینا رو هم به خدا سپردم!! و نشستم تو ماشین و راه افتادیم...حالا این راننده هه داره با تعجب  از  تو اینه نگاه میکنه ببینه این تکون تکون های  عقب  از  کجاست..خب  عزیز دلم من بچه تو بغلم و روی  پام و زیپم هم باز  چجوری  زیپم رو ببندم؟ خب  جا کمه دیگه!!( یک نفری  عقب  نشستم خب!) و  40 کیلو هم که بیشتر  نیستم!!  من خودم رو می دادم عقب و بچه رو میدادم جلو و میخواستم زیپه رو که از بس  بی  استفاده مونده خشک شده! رو بکشم بالا بعد این وسط  ماشین از  تقلاهای  من حالتش  شبیه تک چرخ شده بود!! خب  برو کمک فنرهات رو بده عوض  کنن..به من چه آخه!!!   

 

تازه برای  این که بیشتر بتونید موقعیت رو تصور  کنید  دلم رو به دریا میزنم  و عکسم رو میذارم و فقط  ازتون خواهش  میکنم سیو نکنید و  استفاده نادرست هم ازش  نشه..

 

اون وسطی  من هستم ..اونی  که قهوه ای  پوشیده ...لطفا عکس دوستانم رو هم سیو نکنید ..راضی  نیستن والله 

 این هم یک جور  تبلیغ  دوستان برای  ماست....اصلا فکر  نکیند که من ذوق  کردم ها  !! تازه  من فکر  می کردم  اینی  که بچه ها میگن  متعلق به همون قدیم  ندیم هاست و اینا بی خبرن طفلی ها!!! آخی  خودم طفلی  تر بودم که...

 

*************************************** 

دوستان از اونجایی که صمیم بانو قصد ندارن توی وبشون اعلام کنن من اینجا میگم:
لطفا به این آدرس بروید  و به صمیم بانو رای بدین.تا حالا امتیازشون با اینکه هیچ جا اعلام نکردن ،‌ خوب بوده ولی بازم کمه به نظر من و بیشتر از این حقشون هست
آدرسی که ثبت میکنین برای رای دادن باید دقیقا این باشه:
http://alisa50-50.blogsky.com  

 

با تشکر  از  مهرداد عزیز

چشمام دیگه  داره سیاهی  میبینه و این یارو هم ول کن نیست و هی  من رو سوال پیچ میکنه ..هی با هزار  مدل غیر  مستقیم و  نیم خیز شدن و  بلند شدن و نشستن و  سقف رو نگاه کردن حالیش  میکنم عزیز دلم!  کار  مهم دارم باید برم..باید برم خودم رو به یک جایی برسونم..باید  برم و  زندگیم و ابروم رو نجات بدم..توی  دلم یک برووووووو دیگه مشدی جان ! بهش  میگم  ..ولی  یارو باز  هم صدای من رو نمی شنوه...به همکارم که داره با تعجب  نگاه میکنه میگم   من رفتم..زود بر میگردم.. to see John رو اروم میگم و بدو بدو میرم طرف  دستشویی..ای  وایییییییییییی ..یک عده از  استادها ایستادن  دقیقا جلوی  دری که به سمت سرویس  خانوم ها باز میشه و دارن گپ میزنن و به من هم از دور  نگاه میکنن..قدم هام رو آروم میکنم و  الکی  روی  در و دیوار رو نگاه میکنم و  سریع میرم توی  راهرویی که به سرویس های  دانشجویی  ختم میشه ..اونجا که دیگه غلغله است..سرم رو می اندازم پایین و اولین دری  که نزدیکمه رو تا ته  باز  میکنم..صدای  آخ یک نفر در می آد و بلند داد میزنه مگه کوری؟!!! همه سر ها به طرف من میچرخه و من باز هم با همون  کله پایین میرم سمت در دیگه و توی  دلم میگم خب  قفلش  کن ببو جان!!  این یکی  لعنتی  شیر آب سرد نداره و من موندم چکار  کنم..هی  شیر  رو باز  میکنم و تا میخوام استفاده کنم آبش  به نقطه جوش  میرسه ..باز  می بندمش و  خلاصه یک وضعی شده که اشکم رو در  اورده... از  هولم دنبال افتابه میگردم...چیزی که از  اول عمرم هم هیچ وقت یاد نگرفتم مثل آدم ازش  استفاده کنم و توی  سفر و توی راه و اینا هم همیشه لباس ها و شلوارم روی  در  سرویس  بهداشتی  اویزون بود..دیگه نمی تونم تحمل کنم و  توی دلم چند تا حرف بار  چایی های  معطر و خوشمره این ابدارچی  مهربون می کنم و با چشم هایی که دیگه واقعا  نمیبینه از  توی  اون خراب شده میام بیرون..چند نفر  با تعجب  نگام میکنن..باز  میرم توی  اتاقک بغلی که میبینم این یکی  شسشه هاش  مشجر  نیست و یک شیشه صاف و خوشگل و تمیز  انداختن روی  درش و من هم از  او نورش  پیدا...باز  از توش  میام بیرون و میرم سراغ بعدی..توی  همه این جابجایی ها هم سرم پایینه و اصلا به کسی  نگاه نمیکنم..بلاخره یک جای  سالم پیدا میکنم و  زیباترین لحظه زندگیم ( البته بعد از  شنیدن خواستگاری علی!!) رو تجربه میکنم..ای  خدا مرگشون بده..این یکی  چرا دستمال رول نداره ...این ور رو بگرد..اون ور رو بگرد..نخیررر. نیست که نیست..یادم میاد یکی  همیشه زاپاس  همراهم دارم!! خوشحال درش  میارم( از  کجا؟!!!!اوهوکی!!)  و  با سری افراشته و چشمانی براق و  حالی  خوش  میام بیرون..بچه ها با ذوق به من نگاه میکنند و اون مجسمه صلابت و  هیبت در نظرشون تبدیل شده به بیچاره ای  که در بدر دنبال دستشویی  میگشت!! نیش هاشون باز  میشه ومن هم کم نمیارم و گشادتر  از  همیشه لبخند میزنم بهشون..یکیشون میاد طرفم و  توی  اون هوای  لطیف و فضای  معطر!! ازم چند تا سوال میپرسه و من هم یه چیزهایی بلغور  میکنم ومیام بیرون....دکاتر  محترم کماکان جلوی  جایی که رسما و قانونا متعلق به بانوان بود رو  اشغال کردند ..چشمم به همکار  دیگه ام می افته که داره به خودش  میپیچه و عقلش هم نم رسه بره به سمت سرویس  بچه ها ..اصلا بذار بترکه تادفعه بعد یادش باشه جواب  سلام اون روز  من رو بلند و با نرژی بده.. تا یا بگیره دیگه  دست هاش رو مثل ماهی  مرده نذاره توی  دست آدم موقع دست دادن..دلم باز  طاقت نمیاره و با اشاره چشم و ابرو  سالن مورد نظر رو بهش نشون میدم و اون هم صاف  میره سمت مخالف و وارد سرویس های  بهداشتی  دانشجویان پسر  میشه!! دو ثانیه بعد با رنگ و رویی سفید و  همون حالت زیگزاگ از در میزنه بیرون و بدو بدو میره سمت در  خروجی  اداره و توی  درخت ها گم میشه ..ته دلم خوشحالم که اینهمه  ساختمون و دار و درخت دور و بر ما هست و  بیشتر  دلم برای  بابا باغبونی  خوشحاله که نمیذاره کسی از  یک متری  حوزه استحفاظی  اش  حتی  رد بشه ..آخیییییییی  تازه اونجا دیگه دستمال زاپاس  هم  نمی تونه گیر بیاره!!!

چیزی که خیلی از  اون روزها یادم میاد مقواهای رنگی بزرگ روی  دیوار راهرو مدرسه بود که روش  نوشته بود ..بوی  گل سوسن و یاسمن آمد...رنگ صورتی و  سفید اون هنوز  توی  ذهنم هست ..راهروهای  طبقه دوم  پر بود از  گل های  مقوایی و کشی رنگی نارنجی با برگ های سبز  کلیشه ای  و ما چقدر خوشحال بودیم که هر کدوم اون موقع!! باید  و به اجبار  نفری  صد تومن  باید میدادیم به مبصر  کلاس تا برای  تزیینات دهه مبارک بره خرید  شرشره و از  این چیزها و بعد به بهترین تزیین کلاس جایزه می دادند:  اسم اون کلاس رو سر صف  معرفی  می کردند و ملت دست می زدند و ناظم و مدیر  باد به غبغب  می انداختند و نمی دونستند بچه هایی  هستند تو ی اون کلاس که خرج روزانه  مادر برای خونشون پنجاه تومن بود..تعجب  نکنید .اون موقع که من   دبستان بودم(سال های دهه   شصت)  با این مقدار واقعا می شد  کلی  نون و  تخم مرغ و سیب  زمینی  و ماست خرید و زمان جنگ همین ها هم خدا بده برکت!  چیز کمی  نبود. خلاصه نمایش های  بچه ها و تمرین های  گروه سرود مدرسه که من اخرش هم حسرت تک خون بودنش  توی  دلم موند  از بس  تپلی  بودم اون عقب  مقب ها منو جاسازی  میکردن تا  با دیدن  صورت پر احساس یک دخترک  سفید لپ گلی  مقنعه مشکی( برای  ما که سفید نبود اون موقع) که چشم هاش   رو موقع خوندن می بست تا سرود  یادش نره !!  ملت  از خنده غش  نکنند. 

یادمه مامان مخالف  هدر  کردن پول برای چهار تیکه کاغذ ومقوا بود و من اصلا دلم نمیخواست جلوی بچه های  کلاس  کم بیارم ..برای  همین به اسم خواهرم هم ازش  پول میگرفتم و همه هفتگی هام رو جمع میکردم و یک تومنی ها و   سکه های دو تومنی درشت و گاهی  پنج تومنی رو  روی  هم می ذاشتم و با غرور  میدادم مبصر مون و به نظر  خودم سهم بزرگی  در  هدایت و خلبانی   هواپیمای  با شکوه  این  دهه مبارک داشتم!!  فکر  کنم اگ ر روزی  بخوام از برکات. دهه  مبارک   بنویسم اینطور  خواهد بود:  

دهه مبارک   برای  من برکات تربیتی و اخلاقی  بسیاری را به بار اورد ...من در ان سن بود که فهمیدم  آدم می شود از  کیف  مامانش  کلی  دو تومنی  بردارد و به جایش  یک تومنی  بگذارد و  مامان آدم هم نفهمد و یا می شود به جای  خرید تی  تاپ!! و نوشابه زرد از  بوفه مدرسه برود  همکلاسی  لوسش را یک گوشه گیر بیاورد و  ته ساندیچ سیب زمینی  و ماست چکیده او را همان جا در بیاورد و پول توجیبی  اش را روی  هم جمع کند و وقتی  یک تپه شد!! بدهد برای  دهه مبارک  و حس رضایت  همه سلو های رو به رشدش ( رو به دزدش!!) را عطر  اگین کند . من فهمیدم در  این روز  ناظم ها مهربان تر  ومدیر ها نرم تر  می شوند و  معلم ها با ترکیدن تخم مرغ های  رنگی  مملو از  پولک های  طلایی روی سرشان در بدو ورود به کلاس خیلی  خوشحال   می شوند ولی  نمی دانم چرا وقتی  یک تخم مرغ  درسته خام را با هیجان روی سقف  زدم و همه آن زیبایی  های طبیعی روی  کله معلم فرود امد  تا ساعت ها در  دفتر  مدرسه یک لنگه پا بودم و  مادرم هم فردایش  مجبور  شد بیاید مدرسه و یک چیزهایی بنویسد و امضا کند  و زیر  چشمی به من بفهماند برویم خانه حسابت را میرسم پدر سوخته!!! تازه آن موقع ها کلی  حرف های  زیبا  و  انسان دوستانه و  پروشی هم یاد  گرفتم سر  صف:  مرگ بر  امریکا..مرگ بر انگلیس .. مرگ بر   اسراییل ....درود  بر  خمینی ..سلام بر  شهیدان.. مرگ بر منافقین و صدام و انقدر از  ته حلق  فریاد  میزدم  و مشت های  کوچکم را به سمت اسمان پرتاپ میکردم که تا بزرگسالی  ام هنوز  در  ذهنم بود می شود  آدم کلی  حرف بزند و  معنی یا دلیل  هیچ کدامش را هم نفهمد وهمه هم تشویقش  کنند و به به بگویند. چشم و هم چشمی و کلاس  کی  خوشگل تره و بدبخت کلاس  دومی  ها از بس  گدان ننه باباهشون که پول تو جیبی برای  تزیین هم به بچه ها نمیدن و این چیزها که  من تا آن موقع در  خانه هم نشنیده بودم به طرز گوش نوازی وارد ذهن و  مخم شد و تا وقتی  بزرگ شدم هم یادم بود اگر  برای  فلان مهمان سینی  سیلور با فلان نوشیدنی را نیاورم  ممکن است به سرنوشت کلاس دومی  های زمان بچگی  ام دچار شوم...خلاصه از برکات دیگرش  هم تعطیل شدن کلاس  ها و  هل دادن بچه ها در راهرو به سمت  حیاط  بزرگ مدرسه بود تا همگی  با مقنعه هایی که از بالا  تا روی  چشم هایمان امده بود و از  پایین تا روی شکم !!! و  مانتوهایی که آستینش  باید  بادو دکمه محکم و  سفت بسته می شد  تا خدایی  نکرده کسی  مچ زردنبود و  لاغر دخترک دبستانی  ها را نبیند برویم و  انقدر  جیغ برنیم تا یا د بگیریم وقتی بزرگ شدیم هر  کس  بیشتر جیغ بزند و مشت بی اندازد در هوا  حتما  در زندگی  برنده تر  خواهد بود .... تازه انجا بود که فهمیدم  آدم مگر  خر  است از  جیب  خودش  خرج کند!!؟  راحت می شود  با احساسات  گاگولانه چند تا بچه بازی  کند به اسم مسابقه و غیره و بعد  سرش ر ا بالا بگیرد و از  زجر و سختی  عده ای  زیاد  ..خوشی و  غرور بدو بدو کند بیاید  توی صورت آدم بنشیند و  تا مدت ها هم نرود... چرا از  جیب  خودمان   خرج کنیم... 

 

خلاصه ما  از  همان کودکی  با مفاهیم بزرگ و اموزنده ای!!  اشنا  شدیم که برای  دیلیت  کردنشان از  ذهنمان هر  چقدر  هم تلاش  میکنیم باز  هم رگه هایش مثل جریان یک اب  گل الود ارام و  بی صدا در  همه جای  ذهن و روحمان  جاری  است و همه ملافه های  تمیز روحمان را لکه لکه می کند... 

 تازه از  بوی گل سوسن و یاسمن آمد های  آن روز حالا دیگر  اس ام اس  های با ( بوی  گل سوسن و یاسمن )  ورژن جدیدش  به دستمان می رسد..خلاصه که خیلی  مبارک باشد این روزها برای  همگی  .. یاد زباله دان تاریخ  و چاق و لاغر و  عمو قناد که همه پای  ثابت ان خاطرات بودند هم بخیر ..  

 سرودی که من با چشم های بسته دادمیزدم و با حس و حال می خواندم و این ها در  ذهنم می امد :

 ما بچه های ایران، جنگیم تا رهایی 

 ترسی به دل نداریم از رنج و بی غذایی

 

( تصویر  چند تا بچه که سعی  می کنند  طناب ها را از  دسته ا و پاهایشا ن باز  کنند و  کاسه های  آهنی  خالی  از  غذا هم ان طرف  تر  افتاده)


فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد

 حتی اگرشب و روز بر ما گلوله بارد  

تو..تو..تووو...تووو   ...دوففففففففف .دوفففففففف ..تق  تق..صدای  گلوله بود که می بارید)


از توپ و تانک دشمن هرگز نمی هراسیم

دشمن گیاه هرز است ما مثل تیغ داسیم  

اینجا در  ذهنم دریک  زمین کشاورزی  داس  به دست  دارم از  دست گاوهای  گنده که  با شدت به سمت  من  می آیند  فرار  میکنم


دشمن خیال کرده ما نوگل بهاریم

اما امام ما گفت ما مرد کارزاریم 

 

یک گل کوچولو که یک تانک می رود رویش و گل له می شود و روی  خاک مچاله.....در ذهنم نمی  گنجید چطور  می شود هم گل بهار باشم و هم مرد کارزار!!


فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد

حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد 

  

 

تو..تو..تووو...تووو   ...دوففففففففف .دوفففففففف ..تق  تق..صدای  گلوله است که می بارد بر سرم)


برای مشاهده این مطلب احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سلام

اولین باری است که  برایت نامه می نویسم..می خواهم کمی با هم حرف بزنیم. حرف های  همیشگی  من و تو خنده بوده و شوخی و جک تعریف کردن ها و هم را مهربانانه دست انداختن ها..نه من از  تو ..از  زندگی  ات و راحت تر بگویم دلواپسی ها و دل نگرانی هایت خبر دارم و نه تو از روزهایی که آمد و رفت و گذ شت و من را گذاشت در خودم..یعنی بی خبر هم نیستیم ولی  انگار  هیچ وقت نتوانستیم  به هم بگوییم  چقدر گاهی  یک نفر را میخواهیم که از  گوشت و پوست خودمان باشد و همه تجربه های  آدم  را به یاد داشته باشد و  در خنده های  کودکی و بزرگی و  شیرینی ها و تلخی  هایش  ا هم کنارت بوده باشد. ما همیشه خنده هامان برای هم بود و گریه هامان برای  خودمان...من هنوز یادم نمی رود آن روز که تو قبلت درد گرفت و زیر بغل هایت را گرفتیم و ناباورانه بردیمت دکتر و گفت فشار زیادی رویت بوده است..چه فشاری  سنگین تر از  آن روز  به قول تو گردبادی..که وزید و خیلی  چیزها را خراب کرد و این وسط  البته ساختن هایی هم بود ولی  درد داشت همه شان ..و تو درد را خوب  می فهمی..

من همیشه از  تو خنده هایت را به یاد داشتم- هنوز هم دارم – و تو حتی  ادای  گریه کردن های  من را هم در  میاوردی ..و با وضعی  مضحک صدایی  کشدار  در  میاوردی .ما خاطره  تلخ و  درد آلود آن روز  را با مسخرگی  برای  هم تعریف  میکردیم و  میخندیدم..فکر می کردیم این خندیدن ها  نوعی  سوگواری  است منتهی به زبان خودمان..می خواستیم به هم بگوییم چیز  مهمی  نیست..ما قوی  هستیم..ما می توانیم خوب  صبوری  کنیم.چیزی  نیست که ما را از  پا در بیاورد ..ولی ما – خودم اصلا- انقدر  قوی  نبودم که انهمه خنده هایم نشان می داد..ا نقدر  صبور نبودم که سکوتم  نشان  می داد  و  گاهی  وسط  خیابان با دیدن یک نفر  چشم هایم خیس  می شد و صدای بچگی  هایمان را از  لای  اشک ها می شنیدم و می برد من را به جایی دیگر..

.می دانی  من بارها و بارها متهم شده ام – حتی  از طرف  نزدیک ترین هایم- که ریلکسم و  غصه نمی فهمم یعنی  چه...و تو بدتر  از  من..تو که بیشتر از  همه این اتهام ها را به جانت نشانده اند...میدانم می فهمی چقدر سخت است.. دیشب  وقتی  عقربه های ساعت دوباره روی آن  ثانی هه ای  شوم ایستاد تو به  همراه من پیام دادی...من پسرکم را خوابانده بودم و  همسرم تازه به خواب رفته بود..بین کلماتت فهمیدم تو هم چقدر  غریب شدی ..تو هم چقدر  دلت دیگر  طاقت ندارد... ما دلمان به   بودن هم خوش بود در  این زندگی ..تو می دانستی و من  که فامیل نزدیک و گرم و مهربانی که با شور و  حرارت از  رفت و امدها و مهمانی ها و  شب  نشینی های  صمیمی  حرف بزنیم نبود..نیست..  تو دیشب  وقتی عقربه های  ساعت روی  آن لحظه  دوباره ایستاد انگار شکستی ..و اشک های  من بالشم را گرم کرده  بود و انگشتانم که برایت کلمات را کنار هم می چید  داشتند از  تنهایی هایمان می نوشتند...دیشب  غمگین شدم اما خوشحال که ما ه مرا گم نمیکنیم در  هیاهوی   دنیای  اطراف ..در پیچیدگی های زندگی  جداگانه خودمان..دیشب  فهمیدم می شود به تو بیشتر  تکیه کرد ..می شود  گاهی  گفت ( کاش بود او هم...) ..می شود گاهی به مادر  نگاه کرد و در دل گفت:

انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی کند
تنهایی مادر
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد

دیشب  از  اینکه  تو  ، خواهر کوچیکه را با مهربانی به اتاق خودت..اتاقک کوچک دلت- را ه دادی حسی گرم به دلم ریخت..فهمیدم  انقدرها هم که  این دوری ها نشان می دهد تنها نشده ایم...رشته هایی  محکم مثل پلی از مهربانی  بین ما هست همیشه ...و تو چقدر زود 28 ساله شدی و من در  هشت سالگی های  خودم و تو..و آنهمه خاطره  مانده ام ..کاش  دوباره می شد برگشت به حیاط خانه ای که سخاوتمندانه آلبالوهای  ترش و کوچکش را به دست هایمان می داد ...کاش باد مثل عصرهای  گرم تابستان میپیچید  لای  دامن  من و خواهر بزرگه  ....کاش  مادر  ریحان های  تازه می چید برایمان تا با ماست موسیر خوشمزه  لقمه های  کوچک بگیریم و  بچگی را مزه مزه کنیم...کاش  داداش  کوچیکمان اینقدر زود  ما را  نمی گذاشت و خودش  به بالای  بلند ترین درخت قدیمی ترین خانه دنیا پر  نمیکشید...

کاش  دغدغه های بزرگ  کوچکی های من و تو و خواهر و برادرمان همیشه  همان  گم شدن گردوها بود وچین های  صورت مادر و  چشم های  خیس پدر  نمی گفت کودکی هامان  رفت و بزرگی ها و تنهایی ها  آمد و ماند... 

 

دیروز درست شش سال تمام  شد  که   او رفت..او که  پسرکم  به عکسش بوسه می زند و با خوشحالی  نگاهش  می کند و  صدایش  می زند...داییییییییییییییییییییی...دایییییییییییییییییی   و قابی که هیچ وقت پاسخ نمی دهد.. شاید هم می دهد و من نمی شنوم و خنده های  کودکم می گوید  چقدر  این دایی  مهربان است با او... 

 

پ.ن. 

شاید بهتر باشد  اینجا گاهی بگویم از  درونی ترین  حس هایم..که هیچ گاه به زبان نمی اورمشان..دلم میخواهد اینجا راحت باشم..راحت تر از  خانه مهربان خودمان حتی..ممنونم از  همه مهربانی ها و دست های  نوازشگرتان

دیروز سالگرد پرواز برادرم بود...به یک  فاتحه  یا هر  چه دوست دارید  مهمانش کنید. اینجا خواهرکی است که می داند   چه خوب که هنوز مادر  هست...هنوز پدر  هست..هنوز  خانواده با هم هست...دلش اما گاهی کوچک می شود...کوچک مثل یک گنجشک... 

 

 

 اینجا  دخترکی در  لابلای روزهای من و تو  به لباس سپید عروسی فکر  می کند.. کاش  تنها نماند در  غصه ها...

به زودی  در  این مکان یک پست نصب خواهد شد.