X
تبلیغات
رایتل

سلام به همه دوستان خوبم

آخرین پست سال 86 رو مینویسم د رحالیکه یکسال قبل برای من سرشار بود از خوشبختی آشنایی با خیلی از دوستان جدید و درس هایی که این دنیای  بزرگ و مجازی به من داد.

به من یاد داد میتونم بعضی چیزها رو به میلم نشنوم و نبینم

به من صبوری و استقامت رو نشون داد

اینجا به من یاد داد میتونم همه رو دوست داشته باشم

و به من فهموند قدر همه کسانی که حتی یک ثانیه برای من وقت گذاشتن رو بدونم

من شادی و زیبا  دیدن همه دنیا هر چند اگه موافق میل من نباشه رو یاد گرفتم از همتون.

من شور و شوق نوشته های شمارو در دلم حس کردم و در این فرصت کوتاه فقط مخوام بگم برای همتون دعا میکنم تا در سال جدید اونقدر اتفاقات زیبا و طلوع ها و مهتاب های رویایی رو شاهد باشین تا  همگی ایمان بیاوریم به اینکه  چیزی جز زیبایی در این دنیا نیست چون از آفریننده زیبا و زیبایی دوست ما جز این انتظاری نیست.....

همتون رو به دستان مهربان او میسپارم و در تعطیلات باز هم بریتان خواهم نوشت .

خدا نگهدار  و نوروز زیبایتان از هم اکنون  و برای همیشه مبارک

ارادتمند همگی شما

یادتونه یه پست نوشتم در مورد فواید دوست تپل من جمله اینکه آدم اگه باهاش بره استخر اعتماد به نفسش میره آسمون هفتم!!! ؟ مال ما که رفت ولی نه اعتماد به نفسمون!! بلکه خود روحمون!!!!!!

خب اون دوست تپل ما حتی با بلیط  اهدایی یک عدد صمیم هم راضی نشد بیاد و مشکل بروز نقص فنی!!!! رو بهانه کرد و چهار تا هم فحش  نسبتا ابدار که ربطی به خواهر مادر نداشت هم شنید و با نیش باز  خداحافظی کرد و فقط جمله آخر گفت فقط به این فکر کن که بین اونهمه اندام مانکنی چه افتضاحی  میشه حضور سبز تو!!!!! و  ای درد بگیری اشاللهی هم شنید و مکالمه زیبای ما تمام شد.بعد چون اصلا نمیخواستم این استخر و  فوبیای عریان شدگی در جمع منو از رو ببره!!!فوری زنگ زده به سارا جونی و گفتم بدو بدو که یک بلیط  برات جور کردم و بریم.در کمال ناباوری من فوری قبول کرد و گفت نی نیشون رو میده شوهرش نگه داره و با من میاد.داشتم ذوق میکردم از خوشی که گفتم بذار با اون یکی بلیطم این مونا دوست یار و غارم روهم دعوت کنم تا حالی ببریم .سارا و مونا هر دو مانکن ۵۵ کیلویی تشریف دارند و البته در مقابل ۹۰ و خورده ای!!!!! وزن من حضورشون و شوخی های بامزه اشون به من روحیه که میداد حداقل!!!

خلاصه خوشحال عین  روز اول مدرسه ها وسایلم رو گذاشتممرتب بالای سرم و شب خوابیدم و مشتاقانه منتظر جمعه موندم.  ظهر سارا زنگ زد که صمیم!!! من با اینکه تمتم دیشب رو بیدار بودم و اپیلاسیون !!! میکردم و بهت فحش میدادم ولی میخواستم منو معذور کنی از حضور در کنار خودت!!!!! چون شوهرم به شدت سرما خورده و باید بمونم تا خوبش کنم روز جمعه ای!!!!!میخواستم پشت تلفن یه چنگی به گیس هاش  بکشم که تموم موهاش دوباره از ترس در بیاد!!(واله تا جاییکه منم میدونم  مو از ترس میریزه ! حالا شما اینو بی خیال شین دیگه!!) و توی دلم گفتم باشه سارا!!!!!! دارم برات!!!!!!خلاصه زنگ زدم ببینم مونا که  انشالله هانه مهانه ای نداره که اونم گفت دارم اتاقم رو مرتب میکنم و اضافه کرد صمیم تو که میدونی اتاق من اندازه  کل خونه زندگی تویه؟ البته راست میگه یه اتاق  80 متری داره  که خودش و شوهرش که تو عقدن فقط برای خودشون او نتو بدو بدو میکنن و هندی میرقصن!!! فقط همین رو کم داشتم!!! بهش گفتم اگه نیاد نه عیدی خونمون راهش میدم و نه آبرویی جلوی شوهرش میذارم!!  و ایشالله انقدر هم تو عقد بمونه تا دندوناش کرم خورده شه مثل مخ معیوبش!!!!! خلاصه مونا که با تهدید و ارعاب راضی شد کارش رو نیمه کاره ول کنه ووبیاد.موند جایگزین سارا. نمیدونم چی شد که یهو  یه نفر جای من ولی با دست من شماره تلفن معلم نقاشیم!!!! رو گرفت و انو به استخر دعوت کرد و ایشون هم خیلی خوشحال و بیشتر از این خوشحال که نمایی!!! دیگر از ما را میبیند موافقت خود را اعلام کرد!!!! تا گوشی رو گذاشتم  گومبی زدم تو سر خودم و گفتم این چه کاری بود من کردم!!!!؟ اینهمخ قیافه جلوی استاد گرفتیم و کلاس بالا حرف زدیم حالا بیا و درستش کن!! خلاصه ساعت که تا اون لحظه جونش در میومد تا بگذره همچین پتیکو پتیکو گذشت و تا چشم باز کردم دیدم دم در استخرم.حالا کجا؟ یکی از  مجهز ترین استخرهای  مشهد ( آستان ...قد..س) .اینم بگم که شش سالی میشد پام رو تو استخر نذاشته بودم و آخرین بار هم داشتم خفه میشدم تو نیم متری که درم آوردن و انداختنم گوشه استخر تا به هوش بیام!!!! جون خودم این یکی  چاخان نیست و هر وقت یادش میافتم غش و ترس  و خنده با هم میاد تو دلم!!!!! خلاصه رفتیم و  کلید کمد ها رو برداشتیم و از اینجا سیکل گند زدن های من مسلسل وار شروع شد جوریکه این دو تا همراه من رو نمیشد از رو زمین جمع کرد!!!!!

1-  این استاد نقاشی!کلید مچ بند رو انداخت مچ پاش و گفت تو دست و صورتت آدم نمیره و راحت تری!!! منم بدون در نظر گرفتن تفاوت  مساحت خودم و  اون زررررتی!! مچ بند رو انداختم دور پام و در مقابل چشمان گرد استاد و خنده های ریز و مسخره مونا دیدم بعله!! به هم نمیرسه این مچ بنده!! جالبه من مچ دستام نسبت به وزنم خیلی باریکه و بر عکس مچ پاهام ارثی پت و پهنه!!!! خلاصه  اونو با مسخرگی و خنده در اوردم و گفتم استاد ببنده دور مچم!! الحق خانم خیلی بامزه و خوب و جنبه داریه و با اینکه از ما کوچیکتر بود ولی خیلی محترم و باز هم میگم بامزه بود!

2- مونا یهو گفت ای واییییییییی کلاهم روی تختم جا موند و من خوشحال از اینکه دو تا کلاه آوردم اون یکیش که ضد اب بود ولی روی کله که میذاشتی انگار زیر کلاه خربزه گذاشتن رو با میل و رغبت دادم مونا بپوشه!!!!  الهی بمیرم که قیافش عین عقب مونده ها شده بود.اونم کلاه رو انداخت  توی صورتم  و گفت اون یکی رو رد کن بیاد!!!!! منم حالا هر چی گشتم دیده نیست که نیست!!!نگو بنده هم اونو روی تخت جا گذاشتم و خلاصه دو تا کلا ه خریدیم اونجا و صد البته به حساب مونای بیچاره!!!!

3- خلاصه  با هیکل های ورزشکاری مون( اون دو تا:  دو میدانی و من هم وزنه برداری قدرتی!!) رفتیم طرف آب. به خیال اینکه حد اقل شناور بودن رو یادم میاد پریدم تو آب  همون استخر حدود  یک و نیم متریه و یهو  کلی اب بود که تو چشم و دماغ و دهنم رفت و من تلو تلو خوران باز هم از آب بیرون کشیده شدم و مونا که رسما زیر آب قلپ قلپ میخندید به من!!!! خلاصه منو با همدیگه روی آب شناور نگه داشتن و سعی کردن یادم بدن یا بیارن که چه جوری روی آب بمونم. تازه گرم شده بودم و خوشم اومده بود که یه دستی شترق خورد توی صورتم!!!! یه حاچ خانوم که  وقتی شنا میکرد انگاری  فشفشه چهار شنبه سوری توی اب  راه انداخته بود!!!! منم راه رو برای عبور ماشین های سنگین باز کردم و رفتم طرف سونای خشک!! تا رسیدم همچین روی نیمگت خودم رو ول کردم که از آییییییییییی و وای بلند خودم! خودم هم تعجب کردم.در  حالیکه نشیمن گاه محترم به شدت یهو سوخت روی چوب های داغ سریع اومدم بیرون و عضو محترم  خودم رو توی جکوزی سرد گذاشتم و سعی کردم به  خنده ها و اداهای مونای  ورپریده اهمیت ندم!!!

4- بعد وارد سونای بخار شدیم .تا رفتم تو دیدم ای وای جنگل مه آلو دشد!! و فقط چند تا تنه پنج هزار ساله اون تو نشستن و دارن به من نگاه میکنن!! به روی خودم نیاوردم و دیدم یه جایی هست که هیچ کس طرفش نمیره و خیلی خلوته.خوشحال شدم و صاف روی اون بخش سکو نشستم و دیدم چند تاشون به هم نگاهی کردن و مشتاقانه به من زل زدن!!! تا اومدم تمرکز کنم و توی دلم بگم ولشون کن یهو یک صدای مهیب اومد و فقط دیدم  لز زیر نشیمن گاه بیچاره ام همین وطر بخار داغه که میزنه بیرون و دوباره من بودم که بدو بدو اومدم بیرون و باز توی جکوزی سرد فرو رفتم!!!!!!

5- دیدم این مونای خل رفته توی اتاق ماساژ خالی دراز کشیده و منتظر که ماساژور بیاد!!! چند دقیقه بعد با ناز و عشوه از خانم متصدی پرسید پس کو این ماساژور؟ و اون هم نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و گفت  نمیبینین امروز تعطیله و نوشتیم اونجا!!!!!! و  اونوقت من بودم که هر و هر بهش میخندیدم!! خلاصه تا ما در بیاییم از اون تو کل ملت بهمون خندیدن و ما هم به روی  خودمون نیاوردیم و رفتیم زیر دوش آخر کار!!! یه آن دیدم خدا مرگم!!! از تو اتاق  شیشه ای بغلی!!!!! صدای قل قل آب و گاز میاد با بوی دل انگیز بادمجون پخته!!!!!!!  بعد از تلاش دو ساعته در آب!!!!!سریع اومدم بیرون و رفتم توی اتاق رخت کن تا لباسام رو عوض کنم. خلاصه هنگام بیرون رفتن دیدم نوشیدنی های بسیار خوشگل!!( ساندیس!!!!!) گذاشتن روی پیشخوان و نمیدونم با اینکه چرا اینقدر تشنه ام بود ولی صبر کردم تا خانمه بهم تعارف کنه و اونم بر و بر فقط نگام کرد و من هم عین منگول ها دست خالی اومدم بیرون!!!!! جالبه که  اولین بار بود که دلم خیلی خواست نوشیدنی سرد بخورم و ناکام موندم.(قابل توجه اونایی که انگ با کلاسی و شیکی!!!! رو همش به من میچسبوندن!!!!!!) خلاصه که رفتیم دنبال علی و اون رو هم برداشتیم و تا زسیدم خونه از خستگی غش کردم افتادم و سه ساعت خوابیدم!!!!!

6- استاد انقدر از خل بازی های من خوشش اومد که مصرانه ازم قول گرفت حتما عیدی بریم خونشون تا منو به شوهرش هم معرفی کنه!!!!!! هر چند علی میگه  استادت میخواد یک نوع کمیاب نیمه انسان-نیمه انسان نما!!!!! رو به شوهرش نشون بده و عید و اینا هم بهونه است!!!!!!

7- دارم میمیرم برای  نوبت بعدی استخر!!! جون خودم خیلی خوش گذشت!! جای همه مونثات خالی و مذکر هاش هم برن بخش آقایون مستفیض شن!!!!!!

قربونتون.

یادمه اون زمون ها!!!!! قبل از اختراع سی دی  ، ویدئو که نگاه میکردیم وقتی فیلمش خیلی صاف بود بابا میگفت اوفففففف!! یه فیلم گرفتم آینههههههههه!!! شیشه!!! صاف صاف!!! بشینین با هم ببینیم.چقدر دلم سوخت برای خودمون که اونهمه سال سی دی  می دی !! نبود.حالا چرا ایاد این افتادم یهویی؟ چون ....چون..... چون  بعضی خاطرات با علی برام مثل آینه است که هین شیشه!!!! تصویر رو نشون میده و کیفیت بیست بیسته!

وسط هال دراز کشیدم کنار سفره و با چشم های نیمه باز دارم لقمه های علی رو میشمرم!!!!(البته نه اینکه بشمارم ها!!!! خوشم میاد به قاشقش که پر میشه نگاه کنم و بعد که یهوووووو تو دهنش بار ماشین! خالی میشه  رد یابی کنم و ببینم کی به معده اش میرسه!!!!!!) و خودمم مثلا میل نداشتم به غذا  جون خودم ( چون قبلش ته بندی کرده بودیم  داداش!) و در نقش همراهی کننده پیشش بدم تا غذا به جیگرش و جونش و روح و جسمش!! بشینه!) .هم زمان هم شترق شترق به فاصله سه ثانیه یک بار میزدم روی گردن و صورت و پای خودم!! امان از این مورچه ها که یهویی وسط خونه تکونی من پیداشون شد!! و هنوز وقت نکردم برم تو لونه اشن سیر بوگندو بذارم!!!!( آقا یه بار سیر گذاشتم نامردا از بس وحشی بودن تا تهش رو خوردن و راهکار من به تاریخ پیوست!!! و شوهر جان کلی به من خندید که خوب بود نون باگت با نفت نریختی تو خونشون!!!! خب مثل آدم برو اون پودر مورچه رو بریز دیگه!!!!!) برگشتم به علی میگم تو چرا جدیدا اینقدر زود به زود دلت برای من تنگ میشه؟ همچین منو محکم به خودت فشار میدی این روزها انگاری قراره بمیرم ! علیییییییی! نکنه دارم میمیرم و تو دلت از حالا برام تنگ شده!؟ فقط نگام میکنه و با چشم های  پر از خنده  که تا ته دلم رو قلقلک  میده فقط سکوت و عشق رو بهم انتقال میده.یهو  برگشتم گفتم علیییییییی!!! من شنیدم مردایی که دارن غلط زیادی میکنن یهو مهربون میشن تا رد گم گنی شده باشه و طرف نفهمه زیر سر مرده قلمبه شده!!! آرهههههههههه؟!!!!! و اون فقط محکم تر منو بین بازوهاش فشار میده و آروم  گوشه لب هام رو میبوسه. من نمیدونم چرا اینقدر در مواقع رمانتیکی مثل این دوست دارم یهوووو جفتک بندازم و بیتیکو بیتیکو کنم رو احساسات رقیق شده همسرم!!!!!!   دنگی زدم تو کله اش و گفتم حالا پاچو بجای این کارای عفت دران!!! سفره رو جمع کن تا من برم ببینم  چقدر تا رفتن به کلاسم زمان دارم!!!! نشون به اون نشون که 35 دقیقه هم دیر رسیدم و ملت منتظر چشمشون به در خشک شد چون  آقا مشغول توضیحات در مورد  اثبات عدم وجود   هوو در رندگی این جانب بودند!!!!!

 

فک کن رفتم خونه مامان جون .همه ناهارشون روخوردن و من از سر کار رسیدم تازه. یهو دیدم به به جاری جون به اتفاق نی نی قلببه هم اونجا هستن و نی نی دست هاش دو طرفش بازه و انگار غش کرده!!!! مامان جون غذا رو میریزه تو بشقاب برام و ماست مورد علاقه من که خودش درست میکنه هم تنگ دلش و من به کیشمیش های قهوه ای و  هویج های نارنجی توی پلو نگاه میکنم و موندم بخورم یا نه؟!!!!  تازه خودم رو قانع کردم که جهنم! بخور و بگو چه خوب شده!!! که جاری جون و همزمان مامان جون هم از اون طرف شروع میکنن به شرح مفصل علت غش کردگی نی نی تپلی!!! با هر کلمه و جمله اشون با حسرت به پلوها نگاه میکردم و آب دهنم رو به زور  تو دهنم میچرخوندم تا نیاد بیرون !!! حال تعوع داشتم و اصلا نمیتونستن نیشم رو هم ببندم. سادیسم و مازوخیسم که دیگه شاخ و دم نداره که!!!

لطفا زین پس سعی کنید  سر سفره به ملت شرح  کار کردن شکم بچه دو ماهه تان رابا شرح رنگین کمان بوجود آمده در پمپرز کودک!!!!! با آب و تاب کمتری توضیح دهید!!!!!!شاید هووجوری هم دلشان پیش  غذا نباشد!!!!

 

میخوام برای عید علی  مسواک برقی بخرم!  فقط هم اسم و رسم اورال بی رو شنیدم.بچه از بس تنبله  همش این روزا میگه کاش مسواک برقی داشتم صمیم جان تا دیگه اینقدر تو دسشویی از بوهای اسد سولفوریکی تو  مجبور نبودم بایستم!!!!!!

خب چیه چرا  تا گفتم  مسواک  اینجوری  با ایششششششش نگاه میکنین؟ نمیدونین که!!! تازه از اون 16 تومنی هاش که باطری ش هم عوض میشه!!!!!! میخوام بخرم. الهی بمیرم که دم عیدی این پیش پرداخت های آپارتمان کذاییمون  ما رو تبدیل کرد به دو عدد انسان اولیه که با لباس پاره پاره و موهای سیخ و عجق وجق با  یکدونه چوب دور آتیش بدو بدو میکنن و هووووو هوووو میکنن!!!!! لامصب کفگیره از اون  ور  دیگ دبه امون در اومد این اسفندی.

 از حالا هم دارم از  فضولی میمیرم که 7 فروردین  امسال قراره چی بهم کادو بده این علی!

مامانم ورداشته از این قابلمه پیرکس  استیل ها که زیرش شمع داره ( عجب توضیح دهاتی آنه ای!!) از اون خوف خوفاش برام آورده میگه کادوی 7 فروردینت  رو پیش پیش بهت دادم!!!!! منم بزرگواری کردم نگفتم که اه مامان!! این چقدر به چشمم اشناست! همون کاوی آقای دکتر اینا نیست که امسال آوردن براتون!!!!!!!!؟؟

خدایا شکرت.! مادره منه دیگه !!!!! متخصص در آب کردن اقلامی که مورد علاقه  اش نیست یا به گروه خونیش نمیخوره!!!!!!!! تازه خانم چند وقته داره تو گوش بابایی میخونه باید به من هم که این بچه خرس  5 کیلویی رو زاییدم  هم کادو بدین!!!!!!!!انگار بچه های دیگه اش  بیست گرمی بودن !!!!!!

 

دوست جونی خوبم ! به قول گیلاسی حداقل یه تف کن تا من بتونم تاییدش کنم.منم میدوستمت عزیزم.ناراحت هم نشدم فدات.ولی چه سرعت عمل بالایی داری ها!! دختر آدمی  خدای نکرده!!!!!

 

اومدم تغییرات بدم تو قالبم کلا فوت شد اون قبلی!!! فعلا اینو داشته باشین تا ببینیم چی پیش میاد!

این روزها سرم خیلی شلوغ بود تا جایی که حتی فرصت نوشتن از اتفاقات خوشایند  اخیر رو هم نداشتم ولی تعطیلی آخر هفته فوق العاده ای داشتم که اولین فرصت حتما مبسوط!! میذارمش.و  اما:

و اما......

شاید خیلی وقت ازاون نقد کذایی وبلاگ من گذشته....... و شاید من همون وقت لازم بود پاسخ یا به عبارتی روشنگری  به نویسنده خانم  اون وبلاگ نقد کننده که بعد ها فهمیدم خودش رو اقا و کورش نام نهاده میدادم ولی تا الان خیلی لازم ندیدم . تا امروز که تغیر 360 درجه ای نویسنده در نوع سلاح بکار برده و نحوه قلع و قمع کسانی که بدلایل شخصی ازشون خوشش نمیاد  رو دیدم و همچنین نقد وبلاگ یک دختر ترشیده که چند باری خوانده ام و در طنازی نویسنده آن شکی  هم البته نیست.و بعد متاسف شدم برای کلمه نقد که آنچنان در مورد من و بقیه دوستان  به بازی گرفته شد.باور کنین اون روزی که برای اولین بار اون نقد خودم رو خوندم فقط از ته دل خندیدم .روز جمعه بود که دوستی  برام تکست فرستاد و خواست آروم  و در کمال آرامش بخونم که از خودم جز این توقعی دیگه در برخورد با اون نوشته هم نداشتم.خب خوندم و چون سابقه ذهنی داشتم از کامنت هایی که سراسر توهین و فحش بود  هضم علت اینهمه  بی انصافی برام راحت بود.  اون موقع نه بخاطر این سکوت کردم که  با نویسنده اش موافقم و نه بخاطر این الان مینویسم که دارم اذیت میشم.به عبارتی نه اون موقع ارزشی به توهین ها دادم و نه الان  با دیدن  دشنام ها یا به به  چه چه هایی که به نویسنده اون وبلاگ میشه  چیزی از خوشبختی و آرامش زندگی زیبای  من کم میشه..... من فقط اینا رو مینویسم چون به قول خانم منتقم!!!!! :  راز قدرت، شفافیت است !

 - نویسنده اون وبلاگ ادعا کرد اول از همه برای خود من کامنت محترمانه بابت اطلاع رسانی نوشتن اون نقد   گذاشت و اظهار کرد  من تاییدش نکردم.بخش دومش رو درست نوشته بود بر خلاف همه ناراستی ها در نوشتار کنونیش .ولی بخش اول رو نه! چون به کرات قبل از این اطلاع رسانی  مودبانه!!!!! با همان آی پی برایم کامنت گذاشته بود  با این مضمون که تو فقط ادای خوشبختی را درمیاوری و دروغ میگویی و من اصلا نشانی از عشق نمیبینم و همه این ها ریاکاری است و کلی توهین های دیگر که فقط با انتخاب گزینه حذف آن ها را از صفحه ذهن و نظرات وبلاگم حذف کردم و تایید هم نکردم چون لزومی نمیدیدم  به این اهانت ها بر خلاف برخی  دوستانی که مشتاقانه تکریمش کردند ارزش قایل شوم.من مطمئنم نویسنده اون نظرات خود همین خانم هستند  چون اولا کلیه نکات و توهین هایی که برای من نوشت عینا در نقد گونه نوشته اش  تکرار شد منتهی کمی با ملاحظه تر!!!! حدس زدن اینکه اگر اون نوشته ها با ملاحظه بودند پس آنچه برایم  درابتدا نوشته بود چه بود را به خودتان واگذار میکنم.و حالا برویم سر قضیه کامنت هایی که محبت بی شائبه !!!!و دور از غرض !!!!نویسنده اش را میرساند.

یک نمونه از کامنت هایی که 10 بهمن 1386به نام همکار با این آی پی  IP: 217.219.73.160   برایم  آمد  را ذکر میکنم . همان پست ولنتاین را میگویم :نمونه ای از خروار توهین هایی که به من شد و پاسخ ندادم.

صمیمی چرا اینقدر خطرناک می نویسی انگار یک جات می خاره  بعدشم اگه کسی نخواد از تو رختخواب شما بدونه باید کی رو ببینه  نظرت رو هم در مورد خیانت مرد به زن اصلا نمی پسندم اونم نسبت به علی که من می دونم چه پسر گلی است واقعا که لیاقت چنین شوهر ماهی را نداری دلم براش کباب شد در عوض من بخاطر روحیه رومانتیکی که دارم ُچه نقشه ها برای ولنتاین کشیدم آخه ولنتاین من واقعا خاصه در ضمن دوست هم ندارم از ما جراهای تو رختخواب همه جا  جار بزنم چون فکر میکنم خصوصی است  
لطفا این اصطلاحات د مد را هم ایقدر معرفی نکن اینها همه اصطلاحات old american هست که امروزه منسوخ شده است تو دستور العمل جدید ۱۳۸۶ از ما خواسته شده دیگه این اراجیف رو درس ندیم به هر حال برات ارزوی موفقییت می کنم البته تو جنبه های مفید و خارج از رختخواب زندگی ات!!!!

که خب  من ضمنی فهمیدم  که آن کامنتر  محترم خودش در دانشگاه حتما تدریس میکند !!!و حتما خیلی من بی ادبم و ایشان خیلی خوب تر و ضمنا لایق تر برای همسری همچون علی ......

ضمنا قضیه رختخواب بنده هم همون توصیف  بازی  قلمرو من و قلمرو علی و اینکه روی هوا با پا وارد قلمرو همدیگه میشیم و بازی میکنیم و اینا بود که انتهای پست ولنتاین نوشته بودم و خب الحمدلله  فهمیدیم ذهن برخی از خواننده ها از کجاها به کجاها پرواز میکند!!!!

بعد کامنت های دیگری با نام همکار صمیمی آمد با این آی پی : 217.219.73.164  که در مورد همسرم بسیار حرف زد و او را علی عزیز من (یعنی کامنتر) خطاب کرد واینکه من حتما با این هیکل گنده ام مشکل نازایی دارم و غلط میکنم ادعا میکنم که در روابط خودم با همسرم  کامل و عالی هستم چون این هیکل زشت( که  بماند چگونه آن کامنتر نسبتا محترم!!!! از پشت مانیتورش رویت کرده) برای هیچ مردی جذابیت ندارد و حال  هر شوهری را بهم میزند....!!!!!!!!!!!!!

کامنت های دیگری  بخصوص با   آی پی   75-39-107-87   توهین های بسایر زشتی را مینوشتند و از اینکه من انقدر احمقم که با  تن ماهی و سیب زمینی سرخ کرده(که غذای مورد علاقه همسرم هست ) هم حتی پز میدهم : کامنتی که دقیقا برای خودم هم آمده بود و در کامنت دانی خانم منتقم هم بود:  واقعا" بهترین غذایی که در منزل شما سرو میشه کنسرو ماهی تن هستش؟!!!!!!!! پیشنهاد می کنم "لااقل" در این فضای مجازی آبروی خودتونو حفظ کنید!!!!!!!

شما ببینید چطور بعضی ها از یک حرف شما سر از کجا در می آورند.مثلا من که گفته ام برای ولنتاینم غذای محبوب همسرم را درست میکنم چگونه منجر به این شده که آبرویم در وبلاگستان که بند یک تن ماهی بود این طوری بر باد برود!!!!

میدانید قصدم این نیست که بگویم همه این ها کار یک نفر است  و مظلوم نمایی هم نمیکنم چون نه مظلومم و همانطور که تا بحال هم فهمیده اید به هیچ کسی  اجازه نمیدهم سوار من شود ولی نکته جالبی را الان دیگر لازم میدانم شما هم بدانید

با دیدن یکی از  کامنت های توهینی به خودم با تعجب آدرس را هم دیدم.وقتی رفتم ببینم نویسنده اش چه مرگش است دیدم خانمی است که از زندگی زناشویی خود اصلا راضی نیست و دائم تکرار میشد کاش ازدواج نمیکردم و زندگی خودم را میکردم و من و همسرم دیگر گرمای اول را نداریم و ..... .کامنتی نوشتم که حالا فهمیدم علت همه این بغض و کینه ها چه بود و کاش  به خوشبختی بهتر و بیشتر فکر میکردی و خواستم سند کنم که دیدم آن نویسنده حتی ارزش این را هم ندارد و بدون گذاشتن کامنت خارج شدم .میدانید آدرس آن وبلاگ چه بود/ شاید برایتان جالب باشد.  سر از وبلاگ (( تو را من چشم در راهم))   البته لطفا با وبلاگ فیروزه قشنگه عزیزم  که نامش مشابه ولی آدرسش  http://2nimeyeroya.blogsky.com/ است اشتباه نشود)به آدرس   http://www.binam.blogfa.com/  ( این  لینک ) در آوردم. طبیعی است وقتی  آن نقد بیرحمانه را در مورد خودم خواندم نام نویسنده اش هی مرا یاد چیزی میانداخت و وقتی با سراغ  آن وبلاگی که برایش کامنت نگذاشتم رفتم با صفحه خالی و آرشیو پاک شده آن مواجه شدم و دلیلی ندیدم پیگیری کنم چون همه چیز برایم روشن بود و  برای خودم جالب بود شاید برای شما هم باشد

و اما چند نکته:

1- چطور کلمه سر در وبلاگ  آن مثلا منتقد یهو از نام (( نقد وبلاگ های خاله زنکی و اجتماعی و سیاسی و ).... به نقد و برسی وبلاگ های رده شخصی  تغییر یافت. جز اینکه نویسنده پس از استتار ناشیانه خود در  لباس و نام  کورش  و انتقاد خوانندگانش از نام وبلاگ و .... ترجیح داد شمشیرش را کمی بیشتر  زیر آستر نازکش پنهان کند؟

2-نوسنده  آن نقد به کرات سعی کرده در و دیوار وبلاگ من راپرده نقره ای تخیلات من نشان داده و  پرده ای عاریه ای برای نشان دادن عشقی که ایشان از همان پست اول!! به سطحی بودن و دروغی بودن آن پی بردند. که باز هم تکرار میکنم چسبیدن به بیخ خر یک نفر وسط خیابانی شلوغ و پرسیدن این سوال که تو به چه حقی احساس خوشبختی میکنی و من در مقام دانای همه چیز دان !!!! حس میکنم تو در عمق بدبختی و لجن بیهودگی داری دست و پا میزنی  در جامعه متمدن امروزی باورش حداقل برای من  کمی سخت است و از عقل به دور.

3- ادعا شد من در وبلاگ خود  به آموزش معا....شقه  .... و راهکارهای  داشتن روابط زناشویی  شیرین!!!!!! می پردازم که بسی باعث شعف و شادی من می شود اگر کسی از لابلای روز نگارهای من (و نه روز مرگی ها که هیچ روز من روز مرگی نبود در کنار همسرم) به چنان مطالبی پی برد چون حداقل لازم میبینم یکبار هم که شده درهمین جا هم ذکر کنم که بله دوستان! علت عشق گرم و پایدار نه تنها  من و همسرم   بلکه اکثر زوج های خوشبخت و شاد حداقل در  95 در صد داشتن روابط گرمی است که نه توضیح خود آن ها بلکه نمود آن گرما را خودم بارهاا نوشته ام و کتمان نمیکنم اما اگر شما در جایی کلمه عشق را بکار ببرید  لزوما  نباید اولین کلمه ای که به ذهن آک شما خطور میکند عشق بازی باشد!!!!!!و یا بی شرمانه نوشتن از دسشویی رفتن من (که همان  در آوردن شلوار و راحت رفتن به دسشویی  که بارها گفته ام منظورش می باشد) بی حرمتی بود بس بزرگ به ساحت با ادبیات!!! این بزرگ زن کوچک  افکار!!!!!

4-.ایشان خود هم نمی داند بلاخره ما را  خوشبخت تصور کند یا نه :

علی رغم اینکه نویسنده تمام تلاش خود را برای بیان تخیالات خود بکار برده، باز هم نتونسته حس خوبی در خواننده ایجاد کنه، هرچند شاید واقعا آدمهای خوشبختی باشن و ایشون قلم خوبی نداشته باشن و بالعکس عمل کرده باشن ولی چندین سال وبلاگ نویسی نویسنده راجع به زندگی مشترکش نشون داده که خلاف این امر صادق است.

اگر منظور چندین سال وبلاگ نویسی خود منتقد بود که ما همان چند ماهش را خواندیم و فهمیدیم موضع قضاوت ایشان  کدام اندامشان می باشد!!! حداقل مطمئن شدیم کله اشان نمی باشد.و اگر از کل آرشیو من فقط گوزیدنش را به یاد آورده که بهتر است در مورد تعداد سلول های خاکستری همچین منتقدی  دیگر چیزی نگویم که میترسم با باد یکی از همان ها بر باد برود!!!!!

5- بنده متهم شدم که:

ایشون پرده دری و وقاحت رو با طنز اشتباه گرفته اند و گاها به خاطر تقلید از وبلاگهای دیگر که نویسنده های طنازی و هنرمندی دارند، سبک نوشته خودشون رو هم فراموش کردند

که خدا راشکر هنوز  زنده ایم و منظور ایشان که گیلاسی عزیزم میباشد را هم دیدم که چگونه حق انصاف را در باره ایشان نیز همچون ما کامل بجا آوردند!!!!!بجاست به کامنتی دیگر هم اشاره کنم که در آن خطاب به من گفته شد: خیلی حال میکنی از گیلاسی تقلید میکنی و  جالب که هرگز همچین چیزی را نشنیده بودن تا اینکه باب این مقوله گهر بار از سوی این منتقد برای دیگران  باز شد!!!!

6- میگفت من به ریش همه میخندم و سعی میکنم خودم را آداب دان و با کلاس معرفی کنم و حتی به خانواده خودم هم در مسخره کردن رحم نکردم و ....

خب از کسی که  نوشتن شرح گوزیدن من را یکی از نشانه های تلاش برای آداب دان نشان دادن خودم میداند و یا به کرات توضیح دادن نحوه دسشویی رفتنم را حجتی میداند برای  آداب دان بودنم (چون به فاصله کوتاهی به بی ادبی من و سپس تلاش فراوانم برای با ادب نشان دادن خودم!!! اشاره میکند ) دیگر انتظاری  بیش از این نمیرفت و نمی رود.خب نوشتن از انگشتر خرکی (منظورش البته همان کله نشان که من میگفتم بود که هول کرد و پایش لیز خورد و هو وسط خیابون چپ کرد بنده خدا!!!!) من هم به مسخره گرفتن شعور شما خواننده ها و دوستانم بوده و نیست که یهویییییییییی تالاپی از آسمون این وبلاگ افتاد زمین و هیچ کس نوع نوشتن و شوخی کلام من را نم فهمید !!! این شد که مثل ایشان همه متعجب و ناراحت شدند از اینهمه بی ادبی و بی لیاقتی من که باز هم شکر خدا ایشان همچون فرستاده ای بر حق بر ما نازل شده و ما را در راه درست نوشتن و با ادب بودن و بی تربیت نبودن!!!!! ارشاد کردند و کماکان میکنند هر چند بنا به گفته خودش پرونده آن جنایت!!!!! (نقد ایشان) دیگر بسته شده است!!!! و خاک میخوورد روی تاقچه!!!

7- ضمنا من ارتباطی بین چاقی خودم و نقد نوشته هایم نمیبینم !!!شما اگر یافتید به ما هم نشان دهید.

 و اما: این هم دوربین مخفی  ما !!! (اصطلاح مضحکی که  منتقد –البته صحیحش منتقم می باشد!!---بنده خدا برای رد یابی عکس العمل من ابداع کرد)

*- هیچ اجازه ای از من گرفته نشد (علیرغم ادعای  نویسنده در ابتدا) و با توجه به اینکه نوشته بود اصلا لزومی به اجازه گرفتن نیست و نویسنده آن نقدها!!! هر که را صلاح بداند به پای میز محاکمه اش!!!!! می کشاند عین کلام خطاب به یک کامنتر: ضمن شما به هیچ صورت نخواهید توانست جلوی ورود مرا به وبلاگتان بگیرید و یا حتی نقد وبلاگتان را، این به خود من ربط داره به کدوم وبلاگ با ارزش و کدام وبلاگ زاقارت بروم و ربطی هم به کسی ندارد. و یا خطاب به خانم شکیبا که گفه بودند باید از آن فرد اجازه گرفت بعد در موردش نقد نوشت گفت: قرار نیست از منتقد دعوت به عمل بیاد !!!!!بنابراین دوستان!نهایتا اگر من یا شما یا هر کسی در این دنیای مجازی اگر  دلش نمیخواهد مورد هجوم قرار بگیرد باید برود و در دفترچه یادداشت دارا و سارایش بنویسد و همه حتی شما!!!! حق دارید که در حریم افراد پای کوبان و دست افشان وارد شوید و یکباره پپتیکو پتیکو کنان از رویش رد شوید و بگویید میخواست وسط پیاده رو راه نرود و فکر گاری های حمل زباله را هم میکرد!!!!! که به علت مدرنیته بودن شهر ها چون نمیتوان از خیابان گذشت به پیاده روی امن و ایمن  دیگران میتازند!!!!!

 

*- در پاسخ به فردی که معترض بود و نوشته بود نقد شما توهین بود و نه انتقاد سازنده !! منتقد نسبتا محترم به گفتن اینکه نه توهین بود!!!!( خدایا شکرت!!) و نه انتقاد سازنده !!!!( احتمالا منظورش این بوده که برای درست کردن لواشک پخته  دست به نوشتن این در ها و گهر ها!! میزند!) اکتفا نمود.و هدف نقد را بسی بر همگان روشن نمود!!!!

 

*-  آن خانم مثلا منتقد  نوشت : (((حداقلش من تو نوشته ام فحش و توهینی در مورد نویسنده اون وبلاگ بکار نبردم، بلکه دقیقا به نوشته ها و کلمات خود ایشون رجوع کردم))) و من(صمیم) الان  در حالیکه در ادبیات فارسی ام و معانی که از کلمات دارم تو ذهنم را  باید تجدید نظر کنم  !! داوری را بر عهده خودش میگذارم.!

*یا در پاسخ به  فردی که گفته بود هدف نویسنده بدنام کردن وبلاگ من بوده این چنین پاسخ داد:

باور کنید من به جز نوشته های وبلاگشون، ایشون رو نمی شناسم و هیچ غرض ورزی و دشمنی نسبت به کسی که نمیشناسمش ندارم ( که کاملا مشخص بود !)و حتی در کامنتی که برای خود ایشون گذاشتم که تایید هم نشد بهشون گفتم که شاید من بد برداشت کردم ولی بعضی نکات قابل اغماض نمی باشد.

در حالیکه من  نه کامنتی از آن خانم  بابت اطلاع رسانی از نقد وبلاگم در یافت کردم ( البته به جز آن توهین ها) و نه نوشته ای مبنی بر بد برداشت کردن او دیدم.و این دروغ و ریا کاری ها و هر جا کم آوردن ها نوشتن اینکه مجاز به وارد کردن بیشتر از دو هزار حرف نیستند( د رحالیکه به بعضی ها هم یک کلام حسابی پاسخ ندادند ) خیلی کریه به نظرمی آید.

 

*یا در پاسخ به فردی که به یکی از نوشته های من اشاره کرده بود گفت: راست میگویید کاش در نقدم به زیبایی پست "شیرین" اشاره میکردم چون نوشته ی دلنشینی بود و یکی از حقایق اجتماع رو گوشزد میکرد. که برای خالی نبودن عریضه  هم که شده میتوانست این را در نقد اصلی نه کامنت بعد از آن متذکر شود.!!!!یا اینکه؛شاید حق با شما باشه و من باید نقاط مثبت رو هم می نوشتم ولی اگه بگم در تمام این وبلاگ هیچ حس خوبی به من دست نداد و هیچ نکته مثبتی ندیدم دروغ نگفتم خب چرا وقت ظاهرا ارزشمندش را به این کارآگاه بازی ها اختصاص داد و می دهد؟ چرا به خودش خمپاره میبندد و سر راه وبلاگ های شخصی  دیگران قرار میدهد؟!! تا بگویند فهمیده است؟ ( از آن لحاط البته!!!)

*  منتقم پس از اینکه دید من عکس العمل مطابق میل و پیش بینی شده اش را نشان ندادم  و سایر دوستان را به آرامش دعوت کردم و هنوز هم میگویم در آن زمان و حتی حالا هم ارزشی به نوشت ههای سخیفش حداقل در مورد خودم! قائل نبودم عنوان کردند: خدا را شکر که توانستیم لبخند بر لب نویسنده وبلاگ مذکور بیاوریم و سبب خیر شده تعداد بازدیدهای ایشان را از 20 نفر به 21 نفر بیافزاییم!!!!!!

خب اگر وبلاگ من نمونه بارز یک وبلاگ خاله زنک بود چرا از وبلاگ های بهتر شروع نکرد!!؟

پاسخ: فقط من احساس کردم لازمه به همین وبلاگهای پیش پا افتاده و یا روزمره نویسی بپردازم، چون واقعا روند بدی رو داره طی میکنه و به شدت لوث شدن  (اینجا منتقد در نقش رابین هود ظاهر میشود!!)

و یا باز هم در پاسخ به فردی که نوشته بود حداقل از ویلاگی شروع میکردی که مورد علاقه خودت بود نوشت: در مورد وبلاگ اولی که هیچی !!!ولی میتونم بگم در شاید 70 یا 80 درصد وبلاگهایی که نقد خواهم کرد علاقه شخصی خودم هم وجود داشته  و اینجا بود که من متوجه شدم نقدی که در مورد مثلا گیلاسی نوشته از طرف یکی از علاقمنداش با دوز 70 درصد به بالا بوده!!!!!خدایا باز هم شکرت!!!

اگر وبلاگ من اینقدر خواننده( نه کامنت گذار) در روز دارد چرا از وبلاگ های پر طرفدار و پر مخاطب شروع نکرد؟

اگر کانتر پایین وبلاگ عدد 86.600 را برای فقط 90   پست  آنهم در 8 ماه نشان میدهد با کمی محاسبه میتوان فهمید آمار بازدید کنده ها حداقل کمی!!!!! فقط کمی !!!!! بیشتر از 20 نفر در روز بوده است.شاید به آمار بازدید های وبلاگ های پر خواننده ای چون  گیلاسی عزیزم نرسد(که منتقم جایی عنوان کرد شاید هم سبک های این دو نفر مثل هم باشد و تقلید نباشد: در پاسخ به خانم ساجده) ولی حداق 360 الی 370 بازدید در روز را داشته است. و مهم تر اینکه آمار این جا روی خوشبختی و گرمی بین من و همسرم تاثیری ندارد هر چند مرا بی اغراق باید بگویم صد البته به نوشتن دلگرم تر میکند.البته این جا باید خدا را شکر کرد که آمار وبلاگ خودخانم منتقم!!  به صدقه سر این گرد و خاک ها!!! رقمی رو به افزایش را نشان میدهد که این پیروزی بزرگ و هدف اخلاقی!!!  جای تبریک دارد!!!!!

نحوه برخورد منتقم با کامنت گذاران  نشان می داد چه  فشار عصبی روی ایشان هست که کماکان  کتمان میکرد و اینگونه پاسخ فردی که گفته بود این نوشته ها نظر شخصی شما بود  را داد که؛


به من اینطور القا شد که شما دارای حالتهای عصبی می باشید و تنها هدفتون جوسازی و جبهه گیری هست، از ادامه ی بحث با شما معذورم مگر در پست های آتی

 

این ها همه نمونه ای از خروار بود تا حداقل برای خودم بیشتر ثابت شود مثلا نقدی !!! که بر  خود من و نه نوشته های من وارد شد از سر بغض و کینه بود دلیل این کینه هم  هر چه هست نمیدانم فقط میدانم  اولین نفر در دنیای مجازی  نبود و آخرین هم نخواهد بود. این جور نوشتن ها فرصتی میدهد به شغالان  و کرکس ها و مردار خواران تا به بهانه نقد خانم منتقد، بر هم بتازند و محیط آرام وبلاگستان را به آتش کشند.به قول یکی از دوستانم آدم ها اصلا آن چیزی که نشانت میدهند نیستند .

و چند کلمه حرف با خوانندگانم:

ذات و ماهیت نقد کوباندن شخصیت یک فرد نیست .شما  اگر به تشنه ای  قطره ای اب بدهید ممنونتان می شود چون نیازش را برطرف کرده اید آن هم  در زمان و مکانی مناسب ولی اگر وسط  زمستان که هوا سرد است به کسی که دارد از شدت پر بودن مثانه میترکد   داخل یک آفتابه  کثیف و بدبو اب تعارف کردی و طرف نه تنها قبول نکرد که نگاهی  عاقل اندر سفیه هم به شما انداخت حق را به خود نده چون در مکان و زمانی  نا مناسب و در ظرفی توهین آمیز و در حالی که آن فرد هیچ کمکی از شما نداشت خواسته اید  مرهون لطفی کنیند او را که جز دشمنی  بار و ثمری ندارد.من اگر نقاشی هایم را پیش استاد نقاشی ببرم هر چه بگوید با جان و دل در مورد نقاط ضعفم میپذیرم ولی به کسی که حتی توان کشیدن خطی صاف  و یکدست  را بر بوم نقاشی ندارد اجازه نمیدهم اثر من را زیر سوال ببرد و اگر هم برد نشان از نشناختن ظرف زمان و مکان  مناسب  دارد.پس خانم منتقم: شاید الان با تغییر رویه خود و از آن طرف بام افتادن و مجیز عده ای را گفتن و به حق و شاید ناحق همه  نکات را مثبت دیدن و خود را دلسوز نشان دادن ، محبوبیتی کسب کرده باشی ولی همه این ها فقط در دنیای مجازی است و کم شدن کامنت رهای افرادی که به آن ها تاخته ای یا زیاد شدن آمار خوانند ههایشان نه سودی برای تو دارد و نه سود و زیانی برای آنها ولی درک خوشبختی بین بازوهای  همسری که چشم هایش را بر صورتت میدوزد و ارام در گوشت زمزمه میکند تو هدیه  زندگی من هستی و بعد در آغوشش میلغزی و همه تهمت ها و دروغ های مجازی را با عشقی صمیمی و گرم و  مهم تر از همه واقهی عوض میکنی چیزی است که افراد مغرض از آن محرومند و حجب حرمان سخت و خسران جبران ناپذیری........

همه این ها را نوشتم در حالیکه بیش از پیش به قدرت عشق  و جریان سیال آن در زندگی ایمان دارم و بر این باورم عشق در انسان نیرویی پدید می آورد که هزار ناملایمت را توان رویارویی با آن نخواهد بود...........

 اهورای عشق همیشه محافظ قلب و روحتان باد......

 

 

 

 

1-به علی میگم حالا که استخدامم رسمی شده این اداره بیمه خدمات در مانی فقط  تا سال 1396 (شمسی) بیمه ام رو تمدید کرده برام!!!!!!از اون نگاه ها میکنه و با نهایت احساس میگه: اصلا ببین تا اون موقع زنده هستی که از الان جوش  10 سال دیگه ات رو میزنی و از همه مهم تر!!: اصلا ببین تا اونوقت  نگه ات میدارن اونجا !!!!!! و من در حالیکه اشک شوق تو چشمام گیر کرده!!! و از داشتن این همسر عاشق  که منو به زندگی و آینده روز به روز بیشتر امیدوار میکنه!!!!!!! دلم میخواد مثل گاو تو یونجه زار های سرسبز فقط بدوم و دمم رو تو هوا تکون بدم و ماااااااااااا مااااااااااا کنم!!!!!! تو دلم میگم: هیییییییییییییییییییییییی روزگار!!!!!!

 

2- فک کنم بزرگترین گند ممکنه رو زدم!!دوست علی با خانمش که خودش و لباساش و آرایش رو صورتش کلهم 40 کیلو هم نمیشد!!!! اومدن خونمون مسافرت!!!! چهار روزه بمونن!! با هم رفتیم خرید و من از تو سبد یکی از این لاک پشت هایی که دست و پاهاشون آویزونه رو برداشتم به مانا  میگم: ای واییییییییی چقدر این خوشگله.نگاه کن!!اصلا صورت نداره!!!! فقط یه تیکه ابر نرمه این صورتش!! و بعد جلوی نگاه های متعجب فروشندهه و علی و دوستش و چند نفر دیگه که داشتن نگاهمون میکردن گفتم: چقدر ساده و قشنگ درستش کردن!!! با اینکه اصلا صورت نداره اما نگاه کن! گردنش به یه نخ وصله و شل و ول بودنش آدم رو میکشه!! علییییییییییییییی!!!! بیا اینو برام بخر!!! و هنوز دهنم باز بود تا کلمه بعدی رو پرتاپ کنه بیرون که دیدم ملت دارن هوووجور بهم میخندن و سر تکون میدن!!!!

فک میکنین من چکار کرده بودم!!!! این لاک پشت بدبخت رو چپه دستم گرفته بودم و پاش رو فکر کرده بودم صورتشه و احتمالا صورت گنده اش رو هم اصلا ندیده بودم!!!!! و بهد از پاش آویزونش کرده بودم و همش میگفتم چقدر گردن لق لقویی داره!!!!!!  این دختره مانا انقدر بهم خندید که نزدیک بود  تو شلوارش کف درست بشه!!!!!!فک کنین این تازه اولین روز مهمون داری من بود!!!!!

3- روز دوم هر چی به این خنگول ها میگفتم برین حداقل دوش بگیرین تا خستگی راه از تنتون در بیاد!( چشمک!) دیدم انگار روشون نمیشه!!! موقع حرم رفتن گفتم بابا! ما غسل زیارت هم داریم ها!!!!! گفتن واجبه؟ نه بابا! مستحبه! تودلم: خاک تو سرتون نشه !!!! چقدر  دلتون طاقت داره!!!!! و بعد عصری که همه خواب بودن پاور چین پاورچین خودم رفتم دوش بگیرم اونم فقط بخاطر اینکه روسری که سرم باشه حالت تمیزی  موهام زود بهم میریزه و بدم میاد!!!کور شم  اگه دروغ بگم!!!!خلاصه همه خواب بودند و علی هم نبود! منم زود پریدم تو حموم و زودی دوش گرفتم و خدا خواست که لباسام رو هم با خوده برده بودم بر عکس همیشه!!! و  تا از در اومدم بیرون و اومدم که طرف اتاق بدوم دیدم ای داد بیداد!!!! تو هال سبیل در سبیل آدم نشسته و همشون هم نیششون بازه و  دارن به گل های قالی !! نگاه میکنن و سعی میکنن به روم نیارن که چرا اونهمه برای  غسل زیارت بهشون اصرار میکردم!!!!!! حالا شده بود قضیه   آ ش نخورده و دهن سوخته!!! نگو من که اون تو بودم همشون از خواب بیدار شدن و چند تا دیگه از دوستای مجرد علی هم اومده بودن دیدن این دو تا مهمون و اونام در رو باز کردن و همگی دور هم مشغول پذیرایی از خودشون بودن!!!!!!که یهو در باز میشه و صمیم با لپ های گل منگولی و  حوله دور کله اش و شلوارش با دستش تو هوا نگه داشته !!!! میاد بیرون! حالا همگی با  دستای بالا بخونین: گل در اومد از حموم..... صمیم در اومد از حموم...... دست به شلوارش نزنین .........به یه نخی بنده    بابا   !!!! بادا بادا مبارک بادا .....ایشالا نمیره بابا!!!!!!

 

4- یه  شیرین کاری دیگه هم کردم که  دود از کله علی بلند میشه هر وقت یادش میاد!!!!!!اونم به حموم رفتن های دیوانه وار من مربوط میشه!!! باور کنین نمیدونم  چه حسیه کهوقتی آشپزی میکنم و قاعدتا بوی غذا میگیره آدم حس میکنم دارم تو لباسم خفه میشم و سریع باید برم حتی شده یه دوش دو دقیقه ای هم بگیرم.خلاصه بعد از ناهار مهمونا خوابیدن و منم چون خیلی خسته بودم خوابیدم  و به محض اینکه بلند شدم دیدم نمیتونم تحمل کنم و حتما باید بوی  آشپزی( که فقط خودمم میفهمم و همه میگن بوئ نمیدی بابا!!!!) از م دور شه!!خلاصه لای در اتاق رو باز کردم و سرک کشیدم دیدم در اتاق مهمونا هم بسته است و علی هم نیست! خب چون حوصله نداشتم کلی لباس تنم کنم (معمولا سبک میخوابم)  یه محاسبه کوچولو !! کردم که گه من از دم در اتاق خودمون بدو برم طرف حموم و درش رو باز کنم و خودم رو بندازم توش احتمالا 5 ثانیه بیشتر طول نمیکشه و بعد طی یک اقدام کاملا دور از عقل بدون لباس و هوووجور بی ناموسی در رو باز کردم و خودم رو پرتاپ کردم طرف در حموم!!!! حالا در اتاق مهمون ها هم کاملا  روبروی  در حمومه  و فقط کافی بود در رو باز کنن تا ائن صحنه فجیع رو ببینن!!! میدونین چی داشت منو سکته میداد!!!!؟ اینکه در حموم از داخل قفل بود و من نه راه پس داشتم و نه راه پیش!!!!! همونجور وسط هال مونده بودم و مغزم قفل کرده بود!!! گومب گومب به در حموم کوبیدم که بعد از 10 ثانیه زجر آور دیدم علی در رو باز کرد و با چشمای گرد به زن گردترش که داشت سکته میکرد زل زد و گفت خاک بر سرتتتتتتت!!! این چه وضعیه!!!! و من که قلبم تو دهنم اومده بود از ترس گفتم حالا چرا در رو قفل کردی ؟ نمیگی هر آن  ممکم بود مهمونا در اتاقشون رو باز کنن و بیان بیرون!!!!  نگو این وشهره داشته اصلاح میکرده و گفته بهتره در رو ببنده!!!! خلاصه خطر از بیخ گوشم گذشت!! هر روقت فکر میکنم که از صدای کوبوندن در توسط من اگه بیدار میشدن چه فاجعه ای رخ میتونست بده ایا!!!!!!!!!!خداییش خیلی خدا رحم کرد به همین یه ذره آبروی مونده از اون قضیه لاک پشت ها!!!!!

 

خلاصه که ماجرا زیاد داشتم این چند روز. بر میگردم.

.به سلامتی مهمان ها  ها رفتند  و کنکور فوق برگزار شد و خا نه ما تکا نده شد و رو مبلی های جدید توسط شوهر جان و مامان جان بدون همراهی  حتی  حضور چغندر گونه!!! ما خریداری شد و توسط مامان خانم دورش دوخته شد و روی مبل ها پهن شد و به سلامتی میهمانی  میهمانان ویژه آقاجان  ما هم به خیر و خوشی  در منزل ما برگزار گردید و خانم دکتر از کدبانو گری ما خوششان آمد و کلی از دست پختمان تعریف کردند و به سلیقه مان احسنت گفتند و کادویی بس زیبا و شکیل از این ظروف  آبستره گونه  سرامیکی  که توی مجله های آشپزی تویشان غذاهای اوجور اوجور!!!!! میریزند هم برایمان آورد و حالی عظیم بردیم و بنا به توصیه دوستان کمی هم هوای جیب آقا جانمان را داشتیم و خودمون را خراب نمیکردیم همش روی سر و کولش!!!! و تازه میخواستیم بعد از اینهمه کار کمی استراحت کنیم  که یهوووووو هواشناسی شمال اعلام کرد یک توده هوای خطر ناک به سمت ما در حرکت است و این یعنی دوست شوهر جانمان به اتفاق خانم زیبا و لاغر و قرتی شان دارند اربعین  تشریف میاورند خانه ما  و ما باید آن دو روز آخر هفته را هم مهمان داری کنیم و بعد پاسشان بدهیم به مادر شوهرمان که با این دوست شوهر جانمان خیلی شیش هستند!!! و در این هاگیر واگیر ( که ما راستی هنوز  واکسن گاز زدگی!! نزده ایم!! ) صاحبخانه محترممان اعلام فرمودند شب جمعه آپارتمان ما را برای مراسم  دهایشان به روال سنوات قبل در ختیارشان بگذاریم و این لحنی هم نگفت و تقریبا ما حالیمان شد یا خانه مان را آن شب میدیهیم یا فردایش رختخوابمان وسط آسفالت!! پهن خواهد بود و آفتاب خواهیم گرفت و ما هر چه سعی کردم به زبان خوش حالی اش کنیم که همان داریم و اولین باری است که خانه ما میایند و باید آبرویمان حفظ شود آخر هم حرف خودش را زد و فرمود یک کاریش بنماییم دیگر!!!! البته این لند لورد (صاحبخانه)  ما از بس خوب است خودمان خیلی دلمان میخواهد یک کاری برایش انجام دهیم ولی میترسیم با مهمان ها  زیر تریلی برویم نصفه شبی!!!! چون توی کوچه که جای خوابیدن نیست آخر مرد حسابی!!!!

خلاصه در این چند روزه رنجی بردیم بس عظیم از بی خوابی و  جالب تر این است که دیشب  اتفاقی افتاد که ما مردیم از خنده و با تعجب با شوهرمان به علت آن فکر میکردیم!!! ما شب هایی که خیلی خسته هستیم وقت نمیکنیم لباس راحتی مان را از تن خارج کرده و با دست ها و دهان باز  خودمان را روی تخت ولو میکنمی و تا شوهر جانمان هنوز شب بخیر نگفته ما نصف خوابمان را هم دیده ایم و اوج داستانش را هم رد کرده ایم!!!!!! دیشب هم ما چون کمبود 70 ساعتی خواب داشتیم به محض اینکه چهار دست و پا خودمان را به تخت رساندیم ولو شدیم و حتی وقت نکردیم روی خودمان پتو بکشیم و فقط یادمان هست شوهر جانمان دهانش راباز کرد تا ((ش) اول شب بخیر عزیزم را بگوید که عین فیلم ها همه جا ابر آلود و تار شد و ما گوممممممبی خوابمان برد!!!! حالا صبح که از خواب پاشیده شدیم!!! دیدیم ای خاک بر سر بی ناموسمان!!!! پس کولباس کاموایی که شب تنمان بود!!! !!!   در حالیکه تا آخرین لحظه یادمان میاید با پوشش اسلامی خوابیده بو دیم و انقدرها  هم که نشان میدهیم گاگول نیستیم  که یادمان نیاید وسط خوابیدن  درش اورده ایم!!! خلاصه با نگاهی اخم آلود که شیر سکته میزند به شوهر جانمان نگاهی کردیم و گفتیم تو واقعا خجالت نمیکشی از ما که کارمند این دولت هستیم و نان آور  نصف ناندونی این خانه!! حتی  ما در خواب هم نباید آسایش و امنیت  جان و روان داشته باشیم!!؟  بعد دیدیم که ایشان دست پیش گرفته اند و میگویند راستی تو چجوری شلوارک ما را از تنمان در آوردی و ما نفهمیدیم؟!!!! و ما با چشمان گرد و شهلایمان نگاهش کردیم که یعنی برو خودتیییییییییییییییی!!! ولی دیدیم واقعا انگار ایشان هم فی الواقع از این امر بی ناموسی بی اطلاع هستند و جالب ناک تر اینکه این دفعه دومی است که ما به سبک انسان های اولیه خودمان رو بی ناموسی روی  تخت پیدا میکنیم!!!!!! به شوهر جان میگویم میترسم نصفه شب  برویم  وسط خیابان  به زن و شوهر  مردم بچسبیم  و فردایش که توی هلفدونی امان  انداختند اظهار بی اطلاعی کنیم !!! تازه  از صبح داریم به خودمان نهیب!! میزنیم که خاک توی سرت که  کله ات را  هم بکنند  در خواب نمیفهمیم  واقعا آیا؟!!!!!

خدا  کار ما را  به نخ شلوار شاید هم دامن این حوری های بهشتی اش بند میکند و انقدر کش میده که هر آن احتمال میدهیم الان است که رشته کار ما و تنبان حوریه خانوم با هم پاره شود!!! ولی انقدر خود خدایمان با معرفت است که به حرمت پشتک واروهایی که به اسم نماز این روزها برای خودمان میزنیم انگار دلش نمیاید کشه رو تا ته ول کند و رها کند تا دردمان بیاید از بی کسی مان !!دمت گرم قربانت.

در جریان کنکور کارشناسی ارشد یکی از دوستانمان که 10 سال است همدیگر را گم کرده ایم  را یافتیدیم!!! از بس ذوق کردیم یادمان رفت شخصیت والایی در این ازمون داریم  و ملچ مولوچ راه انداختیم  و قربان هم رفتیم  و بلافاصله این دوستمان را که هفده سال است شوهر داری میکند و زبان اجنبی فغانسه!!! خوانده است و پسرش دارد به سن دامادی می رسد و از ما هم فقط  5 سال است بزرگ تر است !!!!! (و ما خنگ خدا هنوز در حسرت فوق داریم بال بال میزنیم !!!!!!!) را دعوت نمودیم خانه مان تا بقایای اطعمه  و اشربه میهمانی  میهمان های  ناز پرورده آقاجانمان را به خوردش بدهیم و حالی ببریم احوالی!!!

ضمنا ما تا میخواهیم برویم استخر این ته استخر سوراخ میشود انگار!! تا گفتیم میرویم این جمعه آب بازی ، یهوووووووو میهمانان عزیز روی سرمان خراب میشوند!!! باز هم البته دمت گرم !!

بعد شما بگویید و غر بفرمایید!! که چرا ما زود تر ننوشتیم!! خب شما هم اگر چای ما  بودید و از هفته پیش تا الان دقیقا هفت روز  شام و ناهارتان شامی کباب های مادر شوهرتان بود و سوپی که به سفارش شما برایتان پزیده و آورده بودن را میخوردید زبان بلبلی تان مثل ما قفل می شد!!!!!