X
تبلیغات
رایتل

یک چیزهایی گاهی  اتفاق  می افته که من میمونم حیرون توی  همون درصد بدشانسی  یا بهتر بگم مورفیولوژی!! اتفاقات   

مثلا من محاله پسرک رو با لباس راحتی  خونه بفرستم بیرون .حتی  اگر برای  یک نون خریدن ساده همراه پدرش باشه. همیشه چوراب و یک شلوار  مرتب پاش هست با لباس  مناسب  بیرون. دیروز  رفتیم خونه مامان. هنوز نرفته بودیم و پسرک عصر  تا دیروقت خونه خواب بود. علی  گفت بذار با همین لباس راحتیش ببریمش  و زود تر  هم برگردیم.خب  مامان حالش خوب نبود و ما رفتیم دیدنش تا احوالپرسی  کنیم. فک کن کی  بود اونجا؟ مامان  عروسمون ..تازه یکی  دیگه همبود..مادر شوهر خودم!! یعنی  من می خواستم خودم رو بکشم ..بخاطر شلوار بچه؟ نه بخاطر  اینکه  تو خونه با خودم گفتم من میخوام زود برگردم پس  علیرغم همیشه ارایش  نکردم و فقط یک  روژ صورتی کمرنگ زدم بدون هیچ چی  دیگه!! بعد  یکی از  مانتوهای  عهد دقیانوسم رو هم پوشیدم تا بچه خواب آلود راحتر شیر بخوره.نمیدونم چرا اصلا تنبلی کردم.اونوقت پای بچه بدون جوراب ..لباس من خیلیییییییی ساده  و روسری  گل منگولی  از  اون هایی که کارگرها میپوشند موقع خونه تکونی!!   

 

تا مامان  در رو باز  کرد و دیدم کی  اونجاست نفسم گرفت..شما نمیدونید آخه..این بنده خدا مادر  عروس خانوم ما  خیلی  مثلا من رو آدم حسابی  میدونه!! به قول سهیل که  میگه صمیم خواهر شوهر باکلاسه هست تو خونواده اون ها..حالا ما کلا سالی یک بار  هم هم رو نمیبینیم چون اونا رفت و امدی  ندارن و از دور  تلفنی  جویای  حال هم هستند دو خونواده. این وسط هم مشکلی  نیست جز  دوری  زیاد راه !! خانم خوبی  هستند و  همیشه من رو محکم بغل میکنه و محبت داره به من.  بعد از  عروسی  برادرم این ها که یادتون هست یک آدم  بی ادب  چه بلایی سر  ایشون آورد!! من هم گرم و با محبت خیلی زیادی باهاشون برخورد دارم تا سو تفاهمی نباشه یک وقت!. خلاصه با همچین قیافه ای و سر و وضعی که من محاله این ریختی  تا طبقه پایین هم برم وارد  خونه شدم..حالا من کلا  خیلی  چیسان پیسان!! هم نیستم ها ولی  دیگه اینقدر ضایع هم نیستم جان خودم.بعد کیفم رو هم نبرده بودم و گوشیم توی  جیب  علی  قلمبه شده بود اونم شده بود مثل این مردایی که توی  جیبشون یکعالمه کلید  میریزن و کلاه و کفش بچه رو هم میچپونن توش!!  

 

بعد هنوز  ننشسته بودیم که در  زدند.یا خدا کی  هست باز؟ بععععععله خواهر  و داماد گرامی ..کم مونده بود گریه کنم دیگه..این بچه با این ریخت  و قیافه ای که همیشه از  تمیزی برق  میزد و به قول شوهر  خاله اش  بوی  عطر و کرمش  از  دور  داد میزنه بچه صمیم تو راه پله هاست!! بعد  این وسط  پوشک این بچه هم بر خلاف  تماممممممممممم این دو سال موقع بیرون رفتن از  خونه به همون دلیل خواب  الودگی  پسرک تعویض  هم نشده بود..و بغل عمویی ( شوهر  خاله اش ) کاری  کرد که  طفلک با گردن و سر یک وری  به بچه من نگاه میکرد و تا حد ممکن این دماغش رو دور  گرفته بود از  هیکل بچه!! اونم هی روی  پاش بالا پایین میپرید و خوب  همه چیز  بودار بود اون جا.. 

بعد تصور  کنین من همیشه خدا وقتی برای  مامان چیزی  میبرم یک قابلمه بزرگ درست میکنم تا کمتر  آشپزی  کنه. اتفاقا اتفاقا اون شب  یک ذره برنج با کمی  خورشت قیمه و کمی  بادمجون سرخ شده برده بودم که فوقش  تا فردا مامان کمتر  باشه کارش. مادر  شوهرم هم یک ظرف  خورشت کرفس  اورده بودند  چون مامانم  خیلی  دوست داره این غذا رو.مامان خانوم هم نگاه به اشپزخونه نکرد و بلند به من گفت صمیم جان.مامان  شام رو اماده کن  دور هم یک چیزی  میخوریم!! اینهمه آدم و دو مثقال غذا!!!!! منو میگی؟ به مامان گفتم ما که شب  شام مزاحم نمیشیم چون دلتون نخواد عدسی درست کردم برای شام..علی  هم  بی آبرو بلند گفت آره مامان! از  خونه که اومدیم بیرون صمیم گفت اونجا شام نمیخوریم ها!!برمیگردیم خونه!!  علی  رو که دوست داشتم همونجا خفش  میکردم! مامان عروسمون یک نگاهی کرد ببینه  این خواهر شوهر  دخترش  واقعا جنم منم داره یا داماده داره شوخی  میکنه..چشم غره من به علی  که طبق  معمول داشت از  اجیل مخصوص مامان دو لپی  میخورد  هیچچچچچچچ چیز رو تایید که نکرد بماند لبخند بسیار  شیکی روی  لب  ایشون اورد!! خلاصه که شبی بود  خاص.  

 

در مورد سابقه رابطه عشقولانه ای  من و  مامان عروسمون که ماجرا  رو یادتون هست؟ نیست ؟ 

اینم خلاصه ای  ار  اون ماجرا . 

 پست 22 تیر 87 رو بخونید.

 نظرات در  حال تایید هستند.  با پاسخ تایید شدند

ممنونم از  اینهمه همراهی و  محبت..واقعا عالی بود.یک مرجع درست حسابی  هست خودش.عنوان رو عوض  کردم تا سرچش  بعدها راحت تر باشه.

 

دیشب که برای چک آپ یونا رو پیش دکترش برده بودیم به من پیشنهاد کرد تا پایان اردیبهشت یعنی  اتمام 23 ماهگی  یونا اون رو از شیر بگیرم. با در  نظر  گرفتن اینکه خرداد فصل خیلی شلوغ کاری من هست و ضمنا هوا هم معمولا گرم میشه به نظرم پیشنهاد مناسبی بود/. تصمیم سختی  هست .من مشکلی  ندارم( نه مطمئن نیستم..بهتره بگم مشکل زیادی  ندارم ) و  این جور  مسایل بچه رو معمولابا عاطفه مادری  قاطی  نمی کنم.وقتی  بچه درد داره دل من هم از درد فشرده میشه ولی میدونم گاهی  دردها برای   بچه ها و رشدشون لازمه  مثل واکسن.. یا هیچ وقت نمیشینم پا به پای  بچه گریه کنم . من خیلی  دوست دارم و معتقدم وجه مادر باید مقتدر و در  عین حال مهربون باشه.الان این وروجک با یک نگاه مامی  سرش رو می اندازه پایین و از زیر  چشم نگاه میکنه ببینه مامی مهربون شد دوباره یا نه... کلا پسرک خیلی  اهل  موندن تو بغل  و غرق شدن تو اغوش آدم نیست ..به قول علی  بچم به باباش رفته!!! باید به زور بغلش  کنن!!( خوبه خوبه این وسط  هم اقا کیلو کیلو ناز  دارن برای  ما) 

 

این تصمیم  از  این جهت سخت هست که پسرک میخواد از یک مرحله سخت بگذره و وارد بخش  جدیدی  از  زندگیش بشه.بخشی که شب هاش  کاملا با الان فرق خواهد داشت.مدونم بزرگ میشه ..میدونم این روزها میگذره .من با تمام وجودم این مدت به پسرکم شیر  دادم و دارم میدم..شب هایی که به قول یکی از  مامی سایتی ه یک ور بدنم خشک شد از بس  اونطرفی  خوابیدم..شب هایی که هر  چند دقیقه یک بار  از  من می  می  میخواست... به نظرم وظیفه مادری  من هست و باید بتونم این نعمت رو درست تحویل بدم به خدا... شیر دادن زمانی  پر ارامش  هست برای من... انگشت هام لای  موهای  پسرک..بوسه بر پیشانیش ..نوازش  صورتش ..کلا این بچه دقیقا مثل پدرش  وقتی  نوازش  میشه عمیق  ارامش  می گیره.. البته زمان هایی هم هست که حتی  نمیذاره من لباسم رو عوض  کنم و تا میرسیم خونه دلش  میخواد با اون حالت و ارامش  ناشی از  می می  بخوابه..بی خوابی هم داشت ..خستگی  هم داره ولی  عشقی بزرگ  توی  همه این لحظات بود وهست ..گاهی فکر  میکنم من فقط  همین یک بچه رو میخوام پس  همه این مراحل فقط یک بار  در زندگی من اتفاق  می افته ..دیگه اغوشی  برای بچه دیگه ای  نیست  و وقتی  این دوره تموم بشه  دلم تنگ میشه ..این رو مطمئنم. 

 

روی  کمک علی  خیلی حساب  میکنم. شما میدونید که من کمکی  در بچه داری ندارم. یکی  از راه ها برای  از شیر  گرفتن تدریجی  سرگرم کردن بچه در  روز هست تادفعات شیر  خوردنش  کمتر بشه ..خب  من تا ظهر  که سر کارم و مشکلی  ندارم بعد اگر  مهمونی و بچه  های  دیگه باشند یونا اصلا به م نگاه هم نمیکنه ..این یعنی کم کردن  دفعات شیر خوردن در روز رو میشه یک کاریش  کرد.میمونه شب  ها که هنو ز راهی به ذهنم نرسیده. یعنی  چی که کم کم کمش  کنم؟ پسرک بیدار  میشه و  اگر شیر  نخوره گریه میکنه..خب  با شیشه و  لیوان نی  دار و استکان و این حرف ها  هم لب  به چیزی  حتی  اب  نمیزنه ..یعنی مم باید  بغلش  کنم؟ میگن اینجور وقت ها باید  پدر ، بچه  رو اروم کنه تامادر و بوی  بدنش  داغ دل بچه رو تازه نکنه!!خوندم که مامان ها  گفتن بچه ما دو سه شب بی تابی کرد و بعد عادت کرد..یعنی  من روی  همین سه شب بیقراری  حساب  کنم؟ اگر به جیغ زد چی؟ پسرک از  اون مدل هاست که اشکاش  گوله گوله میریزن ..یعنی  تا صبح چشم های  مهربونش  خیس از  اشک میشن؟ یعنی  صبح راحت میتونم برم سر کار و توی  بغلم اروم میشه ؟ اگر  توی اژانس  بی تابی کرد چطوری  ارومش  کنم؟  

 

پسرک به شدت فیلمه و  بازی زیر پوستیش از  مامانش  هم بهتره!! بنابراین با داروی  تلخ و صبر زرد و  بتادین و  چسب و این چیزها که به بچه شوک عاطفی  وارد میکنه نمیشه از  شیر  گرفتش .به قول خواهرم مردم به می می شون رب گوجه میزنن بچه اشون طفلک باور  میکنه و  نمیخوره این بشر  اگه خون واقعی  هم بریزی دستت رو میگیره و میبره و میگه بشورش وهمون جا  مجبورت میکنه بهش  شیر بدی!!!داشتم تو نت سرچ میکردم یک چیزی  خوندم که از  خنده مرده بودم.خانمه میگفت خواهر شوهرش  روی  می  می  پشم گوسفند چسبونده بچه هه وحشت کرده دیگه نخورده!!! جان من آخه این چیزها از کجا به ذهن ملت میرسه؟ قربونتون برم  دیگه این قدر نبوغ! 

خب  اینها الان برای  من جای  تامل داره و باید فکر  کنم روشون و براش راه حل داشته باشم قبل از  شروع این پروسه. برای  همین واقعا دوست دارم تجربه های شخصی  شماها رو بدونم..توصیه هایی که مفید بوده براتون و  روش های  ابتکاری  (غیر  پشم گوسفندی!!البته) .کسانی  هستند که بچه رو گذاشتن خونه مادر یا یکی از  اشناهای  نزدیک..من این امکان رو هم ندارم..این پست درخواست من هست برای  بیشتر دونستن و یاد گرفتن از  شما..میشه مثل پست قبلی  هی چشمم خشک نمونه به این در؟ به بهترین پیشنهاد به شرطی که اون موقع عملی هم بشه جایزه ای  از طرف صمیم تعلق خواهد گرفت  

 

 

بعدا نوشت :  

دلم نیومد این کامنت خاص و سراسر  تلنگر و نکته رو تنهایی بخونم..ممنونم از  غزال عزیز بابت این  ریزبینی  

قبلاها، وقتی می‎شنیدم یا می‎خواندم که خداوند گفته بابت کاری یا عبادتی، همه گناهان یکی را می‎بخشد، تعجب می‎کردم. یعنی فکر می‎کردم این طوری که نمی‎شود؛ طرف هر گناهی می‎کند، بعد در 80 سالگی یکی از آن کارها را می‎کند و لوح دلش مثل کودک تازه متولد صاف می‎شود! به نظرم حتی از عدالت هم به دور بود! یعنی چه که کاری ناگهان آدم را پاک پاک کند؟
از همه عجیب‎تر این بود که این کار همیشه یک عبادت طولانی، یک قطره اشک خالصانه یا ایستان در یک میدان سخت جنگ نبود. گاهی کاری بود که خیلی‎ها آن را انجام می‎دهند؛ چیزی مثل تولد بخشیدن. روایت پیامبر است که وقتی بچه به دنیا می‎آید (و در برخی روایات، وقتی دوران شیردهی کودک تمام می‎شود) تمام گناهان زن بخشیده می‎شود، انگار دوباره متولد شده است. با خودم می‎گفتم، پس آن همه گناه قبل از آن چه می‎شود؟ این طوری یعنی اگر چند روز بعدش بمیری، بی هیچ گناهی مرده‎ای؟!
این روزهااا بیشتر از هر وقت دیگر می‎بینم که چه حکمت عظیمی در عبارت‎های این روایت است. بخشیده می‎شوید. گناهان‎تان بخشیده می‎شود. اما شما مثل یک کودک بی‎گناه نیستید. او هیچ سابقه‎ای، نه در کارنامه اعمالش و نه حتی در ذهن و دل خودش و اطرافیانش، ندارد. ما نه. دیگران ما را در حال گناه‎هایمان دیده‎اند و شنیده‎اند. ما خودمان را وقتی گناه می‎کردیم، به یاد داریم. ما لذت گناه‎های کوچک و پشیمانی گناه‎های بزرگ‎مان را به یاد داریم. ما همان آدمیم، با همان وسوسه‎ها، با همان تنبلی‎ها، با همان ناتوانی‎ها در صبر و نماز، با همان بی‎عرضگی‎ها در پس زدن شیطان، با همان حماقت‎ها و با همان گستاخی‎ها. حتی اگر مهربانی باشد که همه -همه‎ی همه- گناه‎هایمان را ببخشد، باز از فردای آن روز ما باید با همان بدن، با همان فکر، با همان خاطره، با همان منطق زندگی کنیم که می‎کردیم.
باید خیلی اراده‎مان محکم باشد که بتوانیم بعد از آن مهربانی بزرگ، پا روی خودمان بگذاریم و نگذاریم دوباره لوح سفید دل‎مان همانی شود که بود. وگرنه، یک زن مگر چند تا بچه می‎تواند به دنیا بیاورد؟ از این دست مهربانی‎ها مگر چند تا فرصت به‎مان می‎دهند؟

دیروزداشتم توی  یک فضای سبز قدم می زدم.هنوز هوا خراب  نشده بود و افتاب ملایمی  میتابید.اروم و ریلکس راه میرفتم تابرسم به ماشین که بیرون منتظره و برم دنبال یونا و برگردیم خونه. توی راه داشتم فکر  میکردم ماها بیشترمون وقتی  یک جایی توی  وبلاگ یک نفر  میخونیم که نوشته امروز  اینو درست کردم..مهمونیم اینطوری برگزار شد  همه چیز  عالی بود و همه تعریف  کردند .. زود توی  ذهنمون یک خانم خوش  تیپ خوشگل تصور  میکنیم که میز  چیده از  این ور  تا اون ور و اصلا هم ممکنه فکر  نکنیم این ادم روزی  هم هست توی زندگیش که غذایی خراب  کرده باشه و اصلا هم هیچ کس  تعریف  نکرده ازش و وقتایی هم هست که اومدن و خوردن و رفتن و اعصاب  خراب براش  گذاشتن...   

یا وقتی  کسی  میگه از  شوهرش  متنفره و همش با هم دعوا دارن توی  ذهنمون مه نمیاد که این دو تا وقتی هم که با هم خوب  هستند از  دو تا  قمری  کوچولو هم بیشتر چیک تو چیک هم میشن و روزهای  خوش هم دارن و وقتایی هم هست که از  ته دل از  زندگیشون حس رضایت می کنند ..  

  

یا وقتی  کسی  میگه ( من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم!!!) ممکنه فکر  کنیم همیشه دارن دور  هم میچرخن و صدای  ماچچ و  قربون صدقه همه جا رو برداشته و توی  ذهنمون هم ممکنه نیاد تصور روزی که خانمه برج زهر  مار  میشه و اقاهه  اخمالو..بعد البته اشتی  کنان و مراسمش رو هم دارن ها ولی  او تیکه اولیه پر رنگ تر  هست توی  ذهنمون.. 

 

وقتی  مامانی  میاد از بچش  مینویسه و اینکه هم هامید زندگیش  همین بچه است و  هزار تا کار براش  حاضره بکنه سخته برامون تصور  کنیم مادره نشسته باشه  روی زمین و از  دست این بچهه داره میزنه روی  پاش و از  خدا طلب  مرگ!!!  یکن هبرای  خودش و  میگه چه غلطی  کردم بچه اوردم.. 

 

وقتی زنی  میگه همسرش  بی وفایی میکنه یا ازارش  میده و  کتکش  میزنه  سخته برامون تصور  کنیم یک خانم لیدی  به معنای  واقعی  با  ارایش  لایت و رفتار  تحسین برانگیز ممکنه همون خانمی باشه که اون مشکلات رو هم داشته و داره و ازشون مینویسه برامون.. 

  

 وقتی  میشنویم فلانی  کار طنز  میکنه و ستاره اول ایرانبوده یا هست   باور  نمیکنیم ممکنه از شدت عصبانیت بزنه توی  گوش  هوادراش که اومده پارک ملت دیدن این ادم سر فیلمبرداری ..تصورمون یک ادمیه که همش  میگه و میخنده و  دورش  سوت و کف و هورا... 

 

وقتی  کسی  میگه خونواده همسرش  حلوا حلواش  میکنن زور داره برامون باور  کنیم که وقتایی هم هست که طرف  داره پشت تلفن اشک  میریزه و اونور  خط   بایکی از  همون بستگاه  عروس  حلوا کن!!  داره صحبت می کنه.. 

 

وقتی  کسی  میگه نداریم و فشار زندگی  زیاده و  توش  موندیم اگه ببینیم با هم رفن یکرستوران عالی و بهترین ها رو سفارش  دادن دیگه فکر  نمی کنیم شادی  چند ماه پول هاشون رو جمع کردن تایک شب  خوش باشند..میگیم همش  دروغه..الکیه .مردم صاف و صادق  نیستند...مردم دروغگو شدن..باور  نمی کنیم واقعیت ها رو ..دوست داریم ذهنیاتمون رو فقط  بچسبیم... 

 

و اینطوری  میشه که من به عنوان یک  لیدی یخده تجربه دار!! اولین حرفم  به همسر  دوست صمیمی شوهرم اینه که الهی  قربونت بشم..اینقدر  نرو همه چیز  زندگی  شش  ماهت رو بذار  کف  دست مامانت و خواهرات..به خدا روزهایی هم هست که تو فکر  میکنی  از  تو عاشق تر و خوشبختتر  نیست ولی  مگه مامانت اینا باور  می کنن؟  مگه میفهمن که تو نصفه نیمه تعریف کردی و تو خوشی هات تنها تنها  کیف هات رو کردی و تو غصه هات نشستی و گریه کردی براشون و گفتی چر مامان  شوهرم به خودش  حق داد  وقتی  صمیم میخواست بیاد  خونمون بیاد بالا و برام سوپم رو به قول خودت بار بذاره!! قربونت بشم نکن..نگو این چیزها رو..دو تا نکته منفی  گفتی  فکر  اون بیست تا  خاطره خوشگلی که نمیتونه اثر  این دو تا رو خنثی کنه هم باش .. نذار  من هی  از  علی  بپرسم چرا این پسره دسته گل دیگه خنده هاش  تموم دل من رو از  خوشی  پر نمیکنه و  چشم هاش  وقتی  نگاه میکنه میگه یک مرگیش  هست بعد از  ازدواج و دم نمیزنه؟ ...نکن این کا ررو با خودت....با زندگیت .مامانت..خواهرات ..با شوهرت...نکن.. 

نمی دانم چرا صفحه به هم ریخت...جمله ای را اضافه کردم آخر  پست قبلی که کلا پست را هم نشان نداد  و آن جمله هر  رفت سردر وبلاگ نشست...فکر کنم انقدر  بار معنایی اش سنگین بود که طاقت نیاورد این  صفحه!!! 

 

عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده ایی و حق با آن دیگری است ،
گاهی عذر خواهی بدان معناست که آن رابطه بیش از غرورت برایت ارزش دارد  

 

همه چیز به جای  اولش برگشت با حذف  جمله از  اخر  ان پست...  

و اما من..این روزها اولا که کلا هیچ کس من را نمی شناسد من هم هیچ کس را!!  مدار گوشی ام سوخت و همه شماره ها فعلا در  کائنات هستند تا اقای  موبایلیان درستش  کند و به من برگرداند  هویتم را!! خیلی سخت است..مسیج هایی دارم که نمی دانم چطور  پاسخ دهم چون نمی دانم چه کسی فرستاده است... فقط خدا کند مسیج های  نازنین گوشی مرحومم برگردد..من هیچ وقت جوک و این چیزها نگه نمی دارم...همیشه هم پیام های اضافی را حذف می کنم و ان چه باقی  می ماند  میتواند یک کلمه از  علی باشد  مثل ( کپلی  من! دوستت دارم ) یا دوستی که وقتی با اندوه برایش  نوشتم برایم نوشت همیشه می توانم  رویش  حساب کنم یا مصراعی  زیبا از  عزیزی که بدانم به یاد من هست در اوج دلمشغولی هایش..شماره حساب ها و پین ها و کد های  پستی  لازم و امار  حساب  کتاب  سال قبلم  و هزار  چیز  دیگر...مهم تر  از  همه الان گوشی فلک زده ای  دستم هست که هیچی  ندارد جز یک صفحه کوچک! یعنی  این اسنوز  نداشتنش  من را  از  غصه دیوانه کرده  و علی را به آسمان هفتم برده از شادی ..جریان این طور است که  : 

آقا جان من صبح ها نمی توام با یک تک زنک گوشی  از  خواب بیدار شوم.عادتم هست..عادت پدرم هم بوده و هست..اصلا خانواده ما همه این عادت را دارند و علی  هم نتوانست عوضش کند..من همیشه ساعت خانه..ساعت گوشی ..هر ساعت جلوی  چشم را  پنج تا ده دقیقه!! جلوتر  می برم..الان خانه مامانم هم همه ساعت ها چند دقیقه ای  جلوتر  هستند..بعد من وقتی  صبح بیدار می شوم و میبینم مثلا شش و نربع است بدو بدو  کارهایم را میکنم و ته دلم غنج می رود که آخ جان..هنوز  وقت دارم..این خوشی  زیر پوستی!! و این که می دانم وقت دارم وقی  ساعت  می گوید نداری!! خیلی به آدم می چسبد...صبح ها هم همینطور  است...وقتی  زنگ می زند میدانم وقتش  رسیده بلند شوم ولی  می گویم پنج دقیقه دیگر! انوقت تکرار  الارم  که به گوشم می رسد میدانم واقعا 5 دقیقه دیگر  وقت دارم و این کار  گاهی  سه تا 5 دقیقه تکرار  می شود..انقدر  لامصب  این خواب  به من می چسبد که حد ندارد.این شوهر بی ذوق ما  همش غر  می زند که تو که می خواهی  6 بیدار شوی  چرا از نیم ساعت قبل صدای  وینگ وینگ این ساعتت بلند می شود.اصلا باورش  نمی شود..میگوید مگر  می شود  ادم خودش را گول بزند؟ خب  فیلم بازی کردن  بخصوص بازی زیر پوستی!! اصلا در  وجود این مرد جایی  ندارد! بعد حالا این گوشی  تنظیم تکرار  الارم ندارد و من محروم از  انهمه خوشی و  علی  نقدر صبح ها ذوق  می کند وقتی  می بیند من با اولین صدای زنگ بیدارم و دارم نان گرم میکنم برای صبحانه ام..یعنی می گوید الهی  گوشی ات با همه شماره هایش بترکد و برنگردد دیگر به این خانه...حتما ته دلش هم می گوید یا جای من است یا این مرتیکه  جیغ جیغو(گوشی من  قیافه و عمر  نوح را  دارد فکر کنم به سال 40 شمسی!! بر میگردد مدلش) من دلم نیامده بندازمش  دور .البته این وسط  دو بار  خواستم گوشی نو بخرم ولی مجال نشده  ..در سال جهاد اقتصادی  میخواهم بروم در  این جهاد شرکت کنم..یا من شهید می شوم یا گوشی ام..فعلا که روی  تخت بیمارستان است بیچاره...دعا کنید  حالش خوب شود قول میدهم عادتم را کم کم ترک کنم!!! 
 

نظرات را هم تایید کردم..

 اقا جان اینطوری که نمی شود... وقتی  بحثی  پیش  می اید و من حق را به خودم می دهم و  علی  هم حق را به خودش  می دهد و کسی هم کوتاه نمی اید  تکلیف  چیست؟خب  همیشه که این باغ بهار نیست ..یک وقت هایی هم شاخه درختی  .برگی  چیزی  می افتد و می شکند و دلخوری  اش  می ماند توی  دل آدم و یک جایی خودش را نشان  میدهد..جالب است که گاهی  هر دوبه اندازه هم حق  داریم  فقط ته دلمان یک آدم  بد جنسانه می گوید  چرامن؟ تقصیر من نیست که!!

این بود که در  ادامه بحث شیرین ترک اعتیاد من فرصت داشتم بنشینم و کمی به این جور  چیزها فکر کنم.به این فکر کنم که راهی  ساده و قابل اجرا در  پیش  بگیریم تا بحث کردن بی مورد، عادتمان نشود. خلاصه یک شب بعد از  اینکه یک سو تفاهم پیش  امد بینمان و من به شدت ناراحت بودم و  علی هم نمی امد بغلم کند شاید بهتر شوم ، خودم رفتم جلویش  ایستادم و بیچاره نمی دانست به دماغ بادکرده و چشم های  قرمز  من بخندد یا به عصبانیتم نگاه کند..خلاصه گفتم یالله..بلند شو من را بغل کن...رویش را کرد یک طرف  دیگر و در  حالی که به شدت جلوی  خنده اش را گرفته بود خیلی  جدی  گفت بغل کردنم نمیآید..من هم به زور  بلندش کردم و گفتم خودم می اورمش  انهم با کتک!! خلاصه طرف  نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و من را بغل کرد و چند تا هم محکم زد پس  کله ام مثلا دارم نوازشت می کنم!! آن شب  به علی  گفتم ببین بیا یک قراری با هم بگذاریم..فارغ از  اینکه در  ناراحتی ها کی  مقصر  است و چند  درصد و چقدر  و  این حرف ها نوبتی یک بار  تو من را بغل میکنی و محکم فشارم میدهی و مهربانانه میگویی خیلی  دوستم داری (  علی  همیشه در  جواب  چقدر  دوستم داری  با صدای  نازک شده  می گوید قارتا! و این یعنی  بی نهایت و عددی  است که هیچ کس  دقیقا نمی داند چقدر!!) و دفعه بعد چه من مقصر باشم چه نباشم نوبت من است..علت این تصمیم هم این بود که علی گفت من وقتی  او را ناراحت میکنم نمیگویم ببخشید!! و تازه توقع دارم بغل بغل هم بشوم...یعنی  بغلم هم بکند که خب  مرد بیچاره حق داشت به خدا..

بعله جانم برایتان بگوید که الان همه تان خوشحا لید که چه جالب ..از فردا ما هم همین کار را می کنیم..ولی لطفا تا ته بخوانید این را بعد بدو بدو بروید با هم قرار مدار قارتا قورتایی  بگذارید! اقا دیشب  منزل مامانم مهمانی بود. موقعی که رسیدیم  علی گفت من بر میگردم خانه و کلی  عکس دارم برای ادیت و  فرصت نمی کنم بیایم. تو بعد از شام  زنگ بزن بیایم دنبالتان..من ناراحت شدم و گفتم چرا تصمیمت را الان به من میگویی؟ زودتر  میگفتی  تا امادگی  داشته باشم( انگار  مثلا میخواهم  بزایم که امادگی  می خواهد!) تازه وقتی هم که از خانه امدیم بیرون دیدم کامپیوترش با صفحات مربوطه باز  است و میدانستم بر می گرد ولی  توی  راه هم هیچی  نگفت..به قول خودش انقدر  مهم نبوده که از قبل توضیح بدهد! در حالی که برای من مهم هست که مثلا وقتی  میخواهیم برویم جایی و کمی هم عجله داریم از قبل به من بگوید میخواهد بنزین  هم سر راه بزند و یکدفعه نپیچد توی  پمپ بنزین و  من را انقدر  دق ندهد..از  تصمیمات یکدفعه  استرس  میگیرم گاهی ..خلاصه من رفتم بالا و ساعت 12 شب  اس  دادم که میایی دنبال ما؟ ( من همیشه  به صورت سوالی  میپرسم که نگوید دستور  میدهی به من)  یک کلمه نوشت ( نه) و تمام! من با خواهرم برگشتم و روی  پله ها  پسرک را از من گرفت و سلام کوتاهی  کرد..چه جالب! من ناراحتم ایشان دست پیش  میگیرند..خلاصه بعد از  اماده کردن ساک مهد پسرک رفتم دیدم در  اشپزخانه دارد  سر خودش را بند میکند من هم رفتم دراز کشیدم..وقتی  امد زیر لب  گفت شب  بخیر.. گل بود به سبزه هم اراسته شد!! انگار  شب  بخیر  گفتن  و اداب  آن هم یادش رفته! یاد تصمیم خودم افتادم ولی  به جان خودم سخت بود چون من توقع نداشتم حالا که بابت نیامدنش به مهمانی گیر  نداده ام اینطوری برخورد کند..خلاصه گفتم منتظرت بودم..گفت که چه  بشود؟ گفتم که بیایی!( انگار  داغ دلش  تازه شده بود! پرسید کجا؟ ( توی  ذهنش  اماده بود من بگویم مهمانی  تا بکشد من را و تکه تکه هایم را بریزد زیر بالشش!!) گفتم کنار من...یکهو ارام شد..من طبق  نصمیم و قرارمان باید بغلش  میکردم و میگفتم دوستش  دارم ..البته او نمی دانست من میخواهم این تصمیم را همان شب  اجرا کنم....لعنتی ..کار سختی بود وقتی  به نظر  خودم من مقصر نبودم..هی توی  دلم میگفتم یالله بغلش ن دیگر ..الان خوابش  میبرد ها..هی  یک نفر  میگفت بیخود ی  خودت را سکه یک پول نکن..تقصیر تو نبود که...چرخیدم سمت او و بغلش  کردم.. خودش را به طرف من نمی اورد..در  اغوشش  گرفتم و گفتم ناراحت شدی ..می دانم...گفت منتظر بوده من زنگ بزنم بیاید برای شام چون نمی خواسته  مهمان ها فکر کنند ادم بی ادبی  است..تازه دوزاریم ام افتاد..من شنیدم بعد از شام زنگ بزن..او گفته بود قبل از شام زنگ بزن..وای  خدای من .این سو تفاهم و ناراحتی بابت بی اعتنایی من و تماس  نگرفتنم  بوده...گفتم ببین نمیگویم تو نگفتی ..می گویم من نشنیدم....و همه فکرهایی که بعد از رفتنش و تنهایی من در مهمانی  امده بود به سرم را به او گفتم..بعد گفت بابت فلان چیز  صبح هم ناراحت بودم..با این که  می توانستم کلی سخنرانی  کنم که صبح هم بیخودی  ناراحت شدی ولی  به  ارامی  گفتم صبح حق داشتی ..من نباید  ان کار  را میکردم..( موقع حاضر شدن خیلی  لفتش  دادم و او هم گفت با آژانس برو..خیلی دیرم شده است!! و واقعا رفت و من ماندم و دهان بازم!!! و البته حقم بود چون بار  اولم نبود که این مرد را کلی  منتظر  گذاشته بودم و اگر  او همین موقعیتی  یک دقیقه دیر  میکرد  کله اش را می کندم..به این میگویند شجاعت و صداقت..) خلاصه تااین را گفتم خیالش راحت شد و عضلات بازویش  نرم شد و خودش را در  اغوشم شل کرد..موفق شده بودم..با مهربانی  گونه ام را بوسید و حالا نوبت من بود که خودم را بگیرم..این جایش اصلا در  نقشه من نبود ولی  طبیعت جفتک انداز  صمیم است دیگر..نمی شود کاریش  کرد..پشتم را کردم یعنی  من ناراحتم!!!که خدایی ناکرده خیالات خام به سرش  راه پیدا نکند!!!!! و شب  بخیر  گفتم و  تا یکربع اب دماغم را بالا می کشیدم شاید بفهمد برایم خیلی سخت بوده که اینطور  اعتراف  کنم و همه چیز را به گردن بگیرم..ولی  صدای  خررررررررررررر پف  به من فهماند بهتر است بخوابم و  به فکر  تصاحب   بهترین نقش مکمل اسکار  آن شب  نباشم...خب به نظرم این روش  باعث شده بود  ناراحتی  در  دل من و او بیات نشود و مثل زایمان طبیعی میمانست..درد ها همان لحظه است  و تمام می شود ( حالا جان من در  زایمان طبیعی  همان لحظه تمام می شود یا این را مردها برای ما زن ها ساخته اند؟!!) و  عوارض  بعد از  عمل نداشت..فهمیدم غرور ، سخت چیزی است و من  بر خودم غلبه کردم...البته اینجا  من کمتر  حق داشتم چون طفلک تمام مدت منتظر  تماس من بوده و فکر  کرده بی  اعتنایی  کرده ام تا جبران نیامدنش  شود !! خلاصه به خیر  گذشت و من منتظرم نوبت او شود تا اشکش را در بیاورم...امروز  هم خیلی گرم و مهربان با من حرف زد و ظاهرا بیشتر  از یک ذره دلش ارام شده است...

ضمنا دیشب  یادم رفت به او بگویم قارتا دوستت دارم..یادم باشد رفتم خانه تا رسید بدوم جلویش و خودم را اویزان کنم از  گردنش و بگویم قارتا..قارتا..قارتا...

پ.ن.

پسرک یاد گرفته وقتی به استقبال بابایی  می رویم دم در  باید  بوس  گنده کند بابایی را و من هم  وقتی علی را میبوسم از  دو طرف ، پسرک با دست هایش  صورت من را به سمت بابای اش  می برد و  تکرارش را می خواهد..این وسط  ما هم کلی  مستفیض  می شومی و انقدر  هم را میبوسیم و وسطش  دو تا ماچ هم روی  صورت او می نشانیم تا خودش  خسته شود و بگوید بس  است..اوایل حسودی  میکرد ولی  از  بس  ما ازرو نرفتیم بچه دیگرخودش  با دست های  خودش   گوشت  را می دهد دست  گربه !!!  تازه هی  لپ بابایی را می کشد وجلو و میگوید این یکی ..باز  ان طرف  را می اورد و می گوید ایییی یکی... 

 

 

ترک اعتیاد یعنی  ۱۷ روز  تمام کامپیوتر جلوی  چشمت باشه و هی بری تو اتاق و زیر چشمی  به فیس بوک و صفحات اقای  همسر نگاه کنی و آب  دهنت رو قبورت بدی و  زیر لب  بگی  لا اله الا الله و بیای  بیرون


ترک اعتیاد یعنی هی  بشینی  پشت کامپیوتر و هی  به صفحه نگاه کنی و هی  بخوای  بنویسی و هی بگی  صمیم جان! جون ما  دو هفته به این چشمات استراحت بده..را دوری  نمی ره به خدا...


ترک اعتیاد یعنی  هی  توی  ذهنت شب ها دنبال سوژه واسه نوشتن باشی و هی  بگی آخ که اگه اینو بنویسم بچه ها از  خنده غششششششش  میکنن و بعد تو دلت بگی  نههههه..من قراره خیلی  وقتم رو به این کار  ندم...و با بغض! خوابت ببره


ترک اعتیاد یعنی بعد از  این همه دوری وقتی وارد صفحه میشی دیگه مثل قبل ببای  انگشت هات ر و  در نمیاری و از  همه تشکر  میکنی و میگی  مرسی که تولدت رو تبریک گفتن..


ترک اعتیاد یعنی  هی با خودت بگی  صمیم خانم! ترک عادت موجب مرض  است...آخ آخ من برم که خیلی  کار  واجبی  پیش  اومد... 

 

ده دقیقه بعد:  

یعنی  داشتم میمردم ها..این وسط  توی  سالن به هر کی رسیدم من رو سی  ثانیه نگه داشت بری  تبریک و اخرش  داخل سرویس  هم همکارم یک ساعت از  جلوی  در  کنار  نمیرفت و داشت از  تعطیلاتش  برام حرف  میزد..گاهی  ابروی  ما که بیست و نه سال و اندی  براش  زحمت کشیدیم میتونه به سه ثانیه بر باد بره...اوففففففف..به خیر  گذشت..