من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
صمیم-۲۹ ساله- چهار ساله ازدواج کرده-همسرشو می پرسته-مطمئنه عاشق تر از اونا کسی نیست-بچه مچه خبری نیس.مگه از هم سیر شدن؟عاشق علی
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

زبان نصرت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 اردیبهشت 1387
شرح مهمانی و شور و طربم!!!!

آقا جاتون خالی بود که ببینین صمیم  متهم به تنبلی و شوهر کش (بس که از این علی مواقع مهمونی کار میکشه!!) چطوری خونش رو  تنهایی دسته گل کرد!البته به مدد یک روز مرخصی و ده ساعت  کار خونه کردن.همه چیز آماده و زیر لیوانی های شیشه ای طرح برجسته که از حافظیه خریدم هم روی میز ها و مجسمه های سنگی تخت جمشید و  گوزن کنده کاری برنزی هم کنارش و خلاصه خوشگل شده بود دیگه! بعد هم دلتون نخواد شیرینی خامه ای داغ داغ(خیلی لا مصب تازه بود حیف که نمیخورم!!) دل همه رو برده بودو باغ رو هم برای ساعت 9  رزرو کردیم.البته یه  میز رو رزرو کردیم نه کل باغ رو. آقاهه مهمونمون من هر چی براش میاوردم میگفت نمیخورم و معده ام خراب شده دیشب و اجازه بدین نخورم چون راحت ترم و من هم خب قبول کردم و اصرار نکردم زیاد بهش.یه بچه فوق العاده بامزه سه چهار ساله هم داشتن که به حد بسیارخوردنی و قشنگ لهجه ترکی داشت و میمردیم از دست خاطرات تعریف کردنش!!یکی نیست بگه فسقلی تو خاطراتت دیگه چی بودآخه!!! خلاصه رفتیم و جاتون خالی همه از  ماهیچه و شیشلیک و فیله و کلی سالاد بار و غیره مستفیض شدند و البته من بدبخت!!!  از سوپ و کمی سالاد و دو تکه گوشت .بیشتر  نخودی بودم تا مستفیض شونده!!!!!!!

آها تا یادم  نرفته بگم این بچه هه هر جا آب ببینه خودش رو تو آب ها مینداز.چشمتون روز بد نبینه تا رسیدیم یهو دیدیم تو هوای بارونی دیشب  این نی نی   تالاپی خودش رو انداخت تو حوضچه جلوی در و غش غش خندید!!! مامانش هم هول کرد و فقط فک کن با اونهمه دک و پزمون !!!! شلوار بچه رو دادیم بندازن روی سماور آشپزخونه تا خشک شه و کفش هاش رو هم گذاشتن کنار فر!!!! و فقط مونده بود لنگ ببندیم دور این بچه سرتق!!!! هر دم به دقیقه هم به بابایی من رو میکرد و میگفت برو از کفش هام خبر بگیل و شلوارم رو پشت و لو کن عمو!!!!!تازه یک جا هم که شنید باباش  علیرغم توصیه ما برای امتحان کردن دسر و کارامل بازم میگه نه ! معده درد دارم و نمیخوره بلند گفتنه خالههههههههه!!! بابایی لجیم(رژیم!!) داله! دیگهههه!!!!!و طفلکی باباش غرق خجالت شد و فقط خندید و نی نی باز اضافه کرد تازه  لیلی( اسم مامانش!!) هم میخواد لجیم بگیله!!!!منم میخوام لجیم بگیلم!!!!! تو چی خالههههههههه؟ و علی مرد از ذوق !!! گفت آی قربون دهنت عمو جون!!!!

مهمون هامون  دو تا ظرف بزرگ خوشگل کریستال آلمانی هم برامون کادویی آوردن . به علی میگم بوفه سوم رو کم کم باید بخریم!!همچین نگام کرد که نزدیک بود ((لازم اللنک الحول الکمر)) بشم خودم!!!یعنی خراب کاری شه !!!!خدایا این مردا چرا درک نمیکنن که ظروف باید با فاصله توی بوفه چیده بشه تا به چشم نظم و حظ بصری بیشتری بده!!؟!!! چرا این مردا وقتی هر سه ثانیه ازشون میپرسی رژ لبم خوبه و خط لبم پاک نشده که؟!! دفعه بیستم دیگه کم کم عصبانی میشن و هووجور که سروشن پایینه میگن آره !! آره!!! اره!!! کشتی منو با این لبات!! و یکدفعه میبینی که عروس مهمان  گرامی که فقط جمله آخرش رو شنیده با تعجب نگاتون میکنه که وسط شام چرا دارین اینجوری حرف میزنین و خدا مرگم چقدر بی حیا!!!!!!! شدن جوونای این دوره زمونه!!!!بعد شم  هی بگن چرا بچه دار نمیشین و بابایی تو هم بگه من دامادم گله!!! این دخترم خیلی بی عرضه است!!!!( معععععععععععععععععع!!)  و عروس اونام نگاه پر غرور تو رو با دم وزغ !!!! اشتباه بگیره و بگه حالا شومام اقدام کنین یه سه چهار سالی طول میکشه به بهره برداری برسه!!!!! و تو از خجالت و حرص نمیتنی تو روی بابایی ات نگاه کنی و فقط از زیر میز پای شوهرت رو فشار میدی و یهو تو چشمای دختره نگاه میکنی و با تموم نیروی که جمع کردی تا لبخندت خیلی بی تفاوت نشون بده میگی نه قربونت!!!! ما خیلی خوشبینیم !زیاد مثل شوما سخت نگرفتیم !!!!ولی واقعا انقدر سخت بود ؟!!!! و دهن طفلی عروسه کوچیک و جمع بشه و دیگه حرف این ریختی نزنه بهت!! والله!!

 

***********************

خب حالا میخوام از سفرمون بگم براتون. جای همگی سبز خیلی خوش گذشت!!ورودمون به شیراز همزمان با مسافرت پر هیاهوی شیرشاه!!!!!!   بود و لی تو برنامه ما وقفه ای ایجاد نکرد.چیزی که خیلی برام جالب بود شنیده شدن صدای بلند موسیقی اینو ر آبی و اونور آبی از اکثر مغازه ها و جاهای تفریحی بود.اصلا مردم شیراز انگار نفسشون به موسیقی بنده.برای ما که توی مشهد حق برگزاری کنسرت رو هم نمیدن خیر سرشون!!!! و میگن حرمت امام رضا رو باید نگه داریم!!!   خیلی جالب بود.انگار نه انگار که طرف!!!! اونجا بود.یه جورایی به پشمشون هم حساب نمیکردن.ولله اینجا این حاج آقا با هواپیما هم اگه از روی شهر رد شه مردم حسین حسین میکنن!!!!شیراز به نظر من شهر شادی و شوره  .شهردار با سلیقه اش از هر فرصتی استفاده کرده تا چهره شهر رو قشنگ  ترکنه.نورپردازی زیبای دروازه قرآن و آذین بندی  و چراغونی  بعضی از خیابون ها که جدا از سفر طرف!!!! به شیراز طبق گفته مردم این شهر همیشه به همین صورت هست و ربطی به استقبال زورکی!! نداره منو به وجد میاورد.شاید برای خیلی ها عادی و حتی پیش پا افتاده باشه ولی اگه شما هم توی شهری بویدن که شهردارش (مشهد)به اندازه  سر سوزن ذوق نداشت و حسرت چهار تا دار و درخت و یه میدون  قشنگ و مناسب با نامش!!!و خیابون روشن و قشنگ و گلکاری شده  به دلتون مونده بود   به من حق میدادین اینهمه از شیراز خوشم بیاد.شهر فالوده های خوشمزه و مردم  باحال با آدرس دادن های  بامزه ترش .یه جورایی شبیه اصفهانی ها بود این کارشون.دیدار حافظیه برای اولین بار و بوسیدن سنگ سردو با طراوت حافظ رو با هیچ حسی نمیشه گفت و نوشت.سعدی شیرین کلام و غریب و مهجور که با فاصله کمی از حافظیه مورد کم لطفی مسافرین و شاید خود مردم شهر هم بود دلم رو لرزوند. قنات و  سقف زیبای سعدیه  آدم رو به حال و هوای دیگه ای میبره.ما این دو جا رو هم شب رفیتم و هم روز و خیلی زیبا بودن. حوض ماهی و نارنجسنتان قوام و خونه زینت الملوک و باغ ارم و پاسارگاد و سعادت آباد و تخت جمشید و  دروازه قرآن و  خواجوی کرمانی و  بابا بستنی و  شاطر عباس و فالوده و باز هم فالوده با عرقیات مختلف و پر از ابلیمو و بستنی های کشدار و زرد و خوشمزه اش و سرای مشیر و بازار  وکیل و حمام وکیل و فست فود 110 با اون کباب ترکی های خوشمزه و سالن زیبا و تازه تعمیرش و ارگ کریم خانی و موزه پارس  یا همون عمارت کلاه فرنگی و باز هم فالوده!!!! و ندیدن اتوبوس زیاد توی شهر و نبودن پلیس راهنمایی  که به مردم گیربده !!!! و خیابون چمران و باغ شخصی و بساط جوجه کباب و تخته و توت تازه و موسیقی شاد شرزه  و جوجه کباب خوشمزه اش  و غذای مزخرف رستوران هتل و هر دو ساعت   دو سه بطری اب معدنی قلپ قلپ خوردن  و تو بازار خرید کردن و لهجه گوش نواز شیرازی ها رو شنیدن و دیدن تبلیغات و پرچم هایی که حتی تو دارغوز آباد استان فارس نصب شده بود و خیر مقدم!! با لحن عاشقانه!!!! جواتی!!!! میگفت به حاج آقا و تاسف بابت اینهمه اسراف میلیاردی و راهنمای توریست های کره جنوبی شدن و ... همه و همه یه خاطره فوق العاده قشنگ  از شهر زیبای شیراز برامون گذاشت و من منتظرم بیصبرانه تا در اولین فرصت به طرف این شهر زیبا پرواز کنم.کلی فیلم و عکس هم گرفتیم که چون بلد نیستم!!!!!فعلا نمیتونم بذارمشون.

 و اما کاشان با حال و هوای کاملا متفاوتش و مردم یکم بی حالش!!(شرمنده کاشونی ها!!) و فالوده پر از بوی گلابش و قمصر زیبا و سردش و ابیانه خنک و با صفا و پیرمردها و پیر زنهای  با تجربه و فوق العاده نکته دان و جلوتر از زمانشون و هات داگ  خوشمزه هارپاک( یا پارهاک؟!!) و مسجد قدیمی اونجا و پونه های وحشی و خوش بو و شلوار های گشاد اقایونشون خیلی خیلی برامون جالب بود. تو کاشون  مسجد اقا بزرگ و خونه طباطبایی ها و عباسی ها و بروجردی ها به قدری زبا و قشنگ و دالون دالون و بالا و پایین بود که حظ کردم از اینهمه معماری و هنر.فقط فک کن برای ساخت خونه 18 سال منتظر بمونی!!!! تا پایه ها خوب بشینه و محکمشه بعدسقف ها رو بزنی و اینطوره که تاریخی و به یادموندنی میشن.تپه های سیلک که آدم فقط حرص میخوره از اینهمه بی فکری و ندونم کاری مسوولینش و باغ فین که عصر پنجشنبه در حالیکه کلی مسافرین  اتوبوس های   توریستی منتظر ورودش بودن و یهویی اعلام شد به علت تعمیرات!!!!! یا همچین چیزی  بسته است و ما آخرین فرصت رو با این کار مسخره مسولینش از دست دادیم و کلی حرص خوردیم که چرا باغ فین رو ندیدم   و بازار قدیمی کاشون وتیمچه امین الدوله  و آسیاب سنگی قدیمی و عطر واقعی دارچین خالص و ادویه هاش با بوی جادویی شون و آشنایی با ادگار و مونیکا از هلند و پیاده روی زیر آفتاب داغ کاشون و لذت از دیدن اونهمه قشنگی که انگار از چشم خیلی ها خودشون رو مخفی میکردن و یهو برای ما عرض اندام میکنن و خونه دربستی که صاحب خونه اش با جرات  زیاد و  به نظر من یه جورایی دیوونگی محض اونجور در اختیار غریبه ها قرار میگرفت ( بیشتر با اتاق خوابش مشکل داشتم و باورم نمی شد کسی بتونه این اتاقش رو با همه ملافه ها و پتو های  نو و سفیدش و وسابل کامل توش در اختیارغریبه  ها بذاره و البته خب به مدد همین مهمون نوازی واعتمادش ما تو خیابون نموندیم شب ها!!!!! و ممنون صاحب خونه مهربون و با محبتش هم هستیم و بخصوص ممنون دوست عزیزی که شماره رو در اختیارمون گذاشت نیز هم.خلاصه که خیلی خیلی شارژ کننده بود این سفر و فارغ از همه چی ده روز کامل فقط به خودمون فکر کردیم و خندیدیم و گشتیم و خوردیم و دویدیم و ایستادیم و گرم شدیم   و خنک شدیم و هزار بار بیشتر به هم نزدیک شدیم و همراه و همدل هم. فقط مشکل کوچولوش آب کاشون بود که اصلا برای ما قابل خوردن نبود و خب یه جورایی سخت بود..و لی همه چی همه چیز این سفر زیبا و خاطره انگیز بود. چه مواقعی که یاد مون میومد خاک بر سر خر!!!! اتاق هتل رو با شونصد تا تیکه پارچه ناموسی و غیر ناموسی روی تخت ولو  کردیم و  با عجله زدیم بیرون و  اومدن و تمیز کردن و برامون مرتب گذاشتن کنار  و چه اون موقع هایی که توی ماشین  خودمون رو به هم میچسبیوندیم  و یهو موقع پیاده شدن میدیدم شونصد تا آینه تو ماشین نصب شده!!!!!! و نامرد رانندهه صداشو در نمیاورده!!! و البته ما هم ضایع بازی خدا رو شکر اونجوری  نکردیم!!! و تموم اون  دو ساعتی که راننده آژانس  هاف هافو ولی دیوانه اش!!! توی پیچ های تند کاشان به ابیانه با 120 تا  سرعت میرفت و قلبمون به سقف  دهنمون میچسبید و تکیه کلامش هم این بود که پیچ ها رو می دزدم!!!! و بعدش فقط به اداهاش میخندیدیم و یادش میکردیم و دقیقه نود به مهر اباد رسیدن  و از دست راننده پیکان 58 که تو ترافیک تهران و وقتی که ثانیه های ساعت انگار پرواز میکنن  و ما بهشون نمیرسیم با سرعت 50 تا میروند و دندون های من نصف شدن از بس رو هم فشارشون دادم و مسافر کناری تو هواپیما  که هر و هر به من که سعی داشتم کمر بندم رو باز تر و راحت تر کنم تا دو سرش به هم برسه میخندید و میگفت اوههههههههههه!!!! چه چاقی تو!!!!!! مال منو ببین!! دو متر زیادم اومده!!!! و من میخواستم کله شو بکنم  شوت کنم بیرون و تازه وقتی مشهد رسیدیم زنگ زدم به مامان و به سهیل با حالت گریه ناک!!! گفتم از پرواز چارتر تهران- مشهد جا موندیم و باید تا سه ساعت دیگه صبر کینم و الان تو فرودگاه تهران آواره موندم!!! و طفلی اونم هی دلداری میداد که  شاید حکمتی تو کار بوده و میخواسته بال هواپیما کلا!!! کنده بشه و شما رو خدا نجات داده و غصه نخور و از این حرفا و یهو  ترکیدن من از خنده  و کوفتتتتتتتتتت !! تو کجایی بی شعور!!؟ ! گفتن سهیل و  قیافه متعجب علی از سرعت من در بافیدن اینهمه دروغ شاخدار!!!! به  داداشی بیچاره  و  کتکی که به زودی به دیدارش نائل میشم و همه وهمه و همه منو غرق خوشبختی کرد از بودن کنار همسری هم فکر و هم گا مو هم پا و کشوری زیبا که گوشه گوشه های ندیده اش رو هم دوست دارم .یادمه به مونیکا که ازم پرسید دوست داری بیای اروپا برای زندگی ؟ گفتم دوست دارم همه دنیا رو بگردم و ببینم ولی فقط و فقط توی ایران خودمون زندگی کنم چون اگه  من برم و تک تک من ها بریم پس کی این کشور رو آباد میکنه و وقتی این حرف رو زدم با کمال تعجب و شگفتی فهمیدم حرف دلم بوده و من این کشور رو دوست دارم و غر زدن های و نارضایتی و افسوس  ها  از وضع خراب و مسولین بی فکر و بی کفایتش جای خود محفوظ!! ولی من به این خاک  عشق میورزم. حداقل تا الان که اینجوریه! و مونیکا با تحسین نگاه میکرد و به چشم هال زل زده بود!!( شایدم فک میکرد عجب آدم خلی هستم من دیگه!!!)

یه چیز جالب اینکه اون ها که هر دو تحصیل کرده بودند  هنوز فکر میکردن خاتمی رییس مملکته و اصلا اسم این یارو احمدی رو نشنیده بودن و تازه شدیدا هم معتقد بودن که چه خوب که کامنه ای!!!!! اینقدر تو ایران نحببیت داره و مردم میمیرن براش!!!!!( این یکی رو  فک کنم از مراسم استقبالی که تو تلویزیون نشون میدادن برداشت ازاد کرده بودن!!!! طفلکی ها!!!) و ضمنا میگفتم خیلی از ایران خوششون اومده و کلی تعریف کردنی برای دوستاشون دارن.

خب! شاید رکورد طولانی نوشتن رو شکستم این بار.ولی اگه میخواستم چند تیکه اش کنم باور کنین هم حالش نبود و هم احتمال کنسلیش زیاد بود!!!!شرمنده و باز هم ممنون از همه راهنماییها و محبت هاتون.حتما در سفر دوباره به شیراز از همه جاهایی که از قلم افتاده و به علت کمبود وقت نتونستیم ببینیم دیدن میکنیم.

شاد و شادی آفرین بمانید.


یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
ددم وای!!!

هنوز دو ساعت از اومدن خودمون نرسیده بود مجبور شدیم دوباره برگردیم فرودگاه برای استقبال میهمانان سوپر دولوکس مامان جون اینا.تهیه دسته گل و مراسم تشریفات!!!!! با مدیریت بنده بود.خوشبختانه خوب بود.تازه خوبه از تبریز اومده بودن اگه از بلاد خارجه بودن دیگه چقدر کار برام درست میکردن!!!! شوهر این خونواده یعنی آقای مدیر کل که  دوست صمیمی و ۴۰ ساله پدر جون بود پارسال مرحوم شد ند و خانومش و پسر و عروس و نوه  و چند تا همراهی!!! دیگه هم با هم اومدن.این خانومه انقدر با نگاه تحقیر آمیز به فرودگاه مشهد نگاه کرد که من خجالت کشیدم ولی طفلی نمیدونست در حال ساخته اونجا و حالا حالا ها مونده ار تریپ ترمینال!!!! در بیاد!!! خونواده خیلی خوبی هستن فقط کمی باید براشون کلاس بیای تا خیالشون  بابتت راحت شه و قبولت کنن!!! منو تا حالا ندیده بودن ولی همیشه برام از اونجا سوغاتی میدادن مامان جون بیاره.بنابراین دیگه ته طراحی!!! میک آپ  و هر روز یه مدل پوشیدن بود کارم این روزا!!حالا من تازه رسیدم و خونه هم ده روزه آدم نبوده توش و خاک همه جا نشسته واینام دارن چند روز دیگه برمیگردن!!! مهمونی که باید بدم .خونه رو تمیز(خونه تکونی فک کنم!!) باید بکنم.بار خوبه علی پیشنهاد کرد چون وقت ندارم و خسته میشم بگیم عصرونه بیان خونه و شام ببریمشون شاندیز .تازه این وسط مامان رو راهی کرمان شاه باید بکنیم چون کاری پیش اومده اونجا و دو سه هفته ای باید تهنایی بره!! این وسط وقت آرایشگاه گرفتن و کلاس شنا رفتن و ورزش رو هم اضافه کنین به همراه همراهی کردن مامان جون تو مهمونی هاش  و تزیین غذا و پیشش بودن ها رو هم!!!! .خیلی جوش نزنین کلی وقت دارم برای همه این کارها!!!! مهمونیم فرداست!!!!!!!!!!!!همین فردا ها!!!!!!!!

تا اطلاع ثانوی(خیلی زود البته) مفقودی خودمان را پوزش می طلبیم!!!!

قربون همگی...


شنبه 21 اردیبهشت 1387
آیم هوم!!!

وایییییییییی جای همگی خالی.مسافرتمون به شیرینی عسل بود از بس بهمون خوش گذشت.واقعا واقعا سفر روحیه آدم رو عوض میکنه.انقدر این شیراز خوشگل و ماه بود و انقدر این شیرازی ها مهمون نواز و مهربون بودن که تو شش روزی که اونجا بودیم  با دو تا خونواده خیلی مهربون آشنا شدیم و جون جونی شدیم به همین زودی. و اصلا دلم نمیخواست شهر قشنگ و خوشمزه شون!!!! رو ول کنم.

راستی سلام یادم رفت!!!!!خب سلام  پر از انرژی و لبریز از بوی خوش گلاب قمصر به همگی!

ما  تازه مشهد رسیدیم و هزار تا مرسی از راهنماییها و ای میل ها و کامنت های دوستای خوب بخصوص شیرازی ها.شرمنده که دیر پابلیش کردم چون یه جورایی نمی شد حتی یک ثانیه از چرخیدن و لذت بردن تو شهر غافل شد و منم بیشتر اون جاهایی رو که معرفی کردین و گفتین و من توصیه هاتون رو تازه دیدم رو  خوشبختانه چرخیدم و رفتم و لذت بردیم.اونقدر اتفاقات بامزه و جالب هم توی این ده روز افتاد برامون که گفتنش رو میذارم برای پست سفرنامه!!!!!

فقط کوتاه بگم که خیلی شارژ شدم و این ده روز سفر هم انگاری تموم نمی شد بس که جای همگی سبز به ما خوش گذشت.

مسیر سفر ما :  مشهد......شیراز.........کاشان.......قمصر.......ابیانه.......تهران....مشهد

بهترین و خنده دار ترین سوتی ها رو هم تو همون شیراز دادیم و ضمنا بخاطر سفر اعلی..... حضرت!!! فستیوال بالن ها  هم کنسل شده بود و بسی مماخ جزغاله شدیم.

تا یادم نرفته بگم با یک  زن و شوهر هلندی هم دوست فابریک شدیم تو کاشان و از بامزگی  انگلیسی حرف زدن و سوتی دادن این شوشوی  ما که بگذریم خیلی خوب بود.

راستی هر چی و هر  چقدر دلم خواست و میلم کشید خوردم و تازه یک کیلو هم کم کردم.هورااااااا!!!!از بس آتیش  سوزوندم و بالا پایین رفتم.

پس فعلا با اجازه

 


چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387
بای   بای

یعنی واقعا یه وقتایی باید پی پی کرد به این شانس!!!!مدل تخم شتر مرغی ما!!!البته فعلا اونه که پی پی کرده به ما!!!

فک کن تو این شلوغی و سیاه بازار  رزور بلیط و هتل!!!  واسه شیراز  اون از یکی دو ماه قبل،از یه هفته قبل برنامه هات رو جور کنی چون از دو هفته قبل ترش گفتن قراره آقا!!!!!! (جانم فدای  آقا!!!!)برن شیراز احتمالا برای برگزاری سال بیچاره هایی که سوختن و ترکیدن و خاکستر شدن!!! و ما هم انقدر صبر کنیم تا تشریف نا نحسشون رو ببرن و برگردن سر خونه زندگی  خودشون .... ولی درست روزی که فرداش عازم سفری زرتی اخبار بگه اقا!!!!!!  مشرف شدن به شیراز!!!! ......ای تو روحت!!!!!

۱۰ روزی با اجازه داریم میریم هم فستیوال بالون هاست و هم اولین همایش  بین المللی شیراز ...شهر راز... اینا رو از خودشون شنیدم و تبلیغش رو تو نت دیدم.بعد هم میریم مراسم گلاب گیری قمصر کاشون و خدا بخواد شاید سری هم به ابیانه بزنیم.هنوز اصفهان تو سایه روشن تردید قرار داره واسه این سفر.خلاصه که برای اولین باره داریم میریم این دو شهر و دوست دارم خوب استفاده کنم.از تو نت همه جاهای دیدنی و ساعت های مناسبی که  که باید بریم و دیدنی تره رو پیدا کردیم.همچنین لیست رستوران های سنتی  و جاهای دیدنی رو.ولی خوب تجربه اونایی که رفتن چیز دیگه ایهه. 

میگم راستی اگه سفارشی پیامی و توصیه ای دارین برای استفاده بهتر حتما بگین ها!!!! ضمنا ما با تور داریم میریم البته فقط شیرازش رو و طبق عادت خیلی هم پایبند برنامه های تور نیستیم و خودمون مسیرمون رو پیدا میکنیم و لذت کشف چیزهای تازه ر وتجربه.

پنجشنبه میریم و احتمالا تا اون یکی شنبه اش!!!!! نمیتونم آپ کنم.ولی تا قبل از سفر منتظر پیام هاتون میمونم تا  توصیه هاتون ر و با  کمال میل بشنوم.ضمنا با کمال تعجب خودم از نیمچه هتلی تو کاشون شنیدم که اونجا اصلا هتل نداره و یکی دو تا یی هم که هست در اصل تالار عروسیه!!!!! که چند تا اتاق هم توش زدن.ضمنا آقاهه شدیدا اصرار داشت بریم پارک ایت االه مدنی شب بخوابیم!!!!!  خیلی جالب ناک بود.از پشت تلفت لهجه اشون خیلی بامزه بودودوست داشتم.

کسی میدونه چه جوری میشه  اتاق گرفت تو خونه های کاشان؟ چون هتل امیر کبیر فقط یه شب جا داشت و بیشتر میخواهیم بمونیم.دو نفر زوج جوون میتونن اعتماد کنن به این خونه ها ؟البته یکی از دوستان خوب  گفت تلفن یکی از اون خونه ها  رو داره..کس دیگه ای پیشنهاد دیگه ای نداره؟

راستی میگم این گلاب تلخ کاشان چه موارد استفاده ای داره؟ خوراکی هم هست؟ چون سفارش کردن براشون بیارم نمیدونم چی چی هست اصلا!!!! شانس که نداریم. یهو دیدی وسط راه به جرم حمل مشروبات ال..ک..لی  در هواپیما رو باز کردن گفتن بفرمایین پایین !!! ولله!!

بعدا نوشت:

این سایت   .www.shirazcity.org  در مورد شیراز  محشر نوشته.عالی و کامل.

این جا هم کلا مفیده.   http://www.stsi.ir مربوط به سایت تسهیلات سفرهای کشوره.


شنبه 7 اردیبهشت 1387
پست شله قلم کار!!!!!

تا آخر این هفته هستم ولی بعدش یه هفته ای نیستم.دلتون تنگ نشه یه وقت ها؟!!!!!!

*********************

وایییییییی!!! من بلاخره تونستم  جلسه دوم آموزشی برم تو عمیق شنا کنم!!!)فقط یه نکنه کنکوری کوشولو  رو دلم نمیاد نگم: پشت سرم مربی ام در حالیکه دستش دور من حلقه نمی شد چون مشکل از دست اونه نه دور من!!!!! پا به پام داشت شنا میکردّ! ها  !!!!)

البته اینا دلیلی نمیشه من ذوق نکنم الان.آیییییییی حال داد.آی حال داد.تازه  شیرجه استارت نشیسته و ایستاده  رو هم بهم یاد داد و منم با حدود ۹۰ کیلو وزن شاتالاپی  خودم رو مینداختم توی آب و عینک شنام دو متر اون ورتر پرت می شدو خودم هم دو سه لیتری آب میخوردم و علیرغم این ها  با لبخند پیروزمندانه به مربی م نگاه میکردم.یارو کف کرده بود از اینهمه استعداد در حد پیاز داغ من!!!!وسط های شنا یا به عبارتی لنگ و اقد انداختن من بود که یهو دیدم یکی روی دماغم همچین ناخن کشید که مردم از درد!!! یه دختره لندهور!!! با مامانش  اومده بودن و لامصب انگار تو اب  موتور قایق روشن بود از بس این دو تا دست و پای الکی میزدن و خلاصه دماغ خوشگل منم به پره موتوره گیر کرد و یک خراش قرمز بزرگ روش افتاد!!!حالا کی ؟ فقط دو ساعت مونده تا مهمونی آش پارتی دوست مامان جون!!!!  چکار میتونستم بکنم؟ فقط خندیدم بهش و گفتم دور و بر من دیگه آفتابی نشه وگرنه کلا میبرمش زیر اب و روش میشینم همون جا!!!!!!تا خفه شه!!!! البته این آخری هاش رو تو دلم گفتم و فقط اون لبخنده رو بلند گفتم بهش!!!!

***********************

آقا خلاصه دماغه رو با انواع ترفند های پودری و  کرمی صافکاری کردیم و رفتیم مهمونی که قرار بود فقط خانم صاحب خونه با دخترهاش باشن!! تا رفتیم تو دیدیم اوفف!! عجب صدای موزیکی میاد و تا در رو باز کردیم انواع و اقسام خانوم های بزک دوزک کرده رو با البسه فول پارتی!!!!دیدیک که سبیل در سبیل نشستن و به ما خیره شدم یهو!!! باز خوبه من لباس رسمی پوشیده بودم و یکم بیشتر از حد لازم به خودم رسیدم ولی طفلی جاری جون که فقط یه تاپ تنش بود و حتی وقت نکرده بود موهای بلندش رو خشک کنه.من و عطی (خواهر علی) سریع موهاش رو باز کردیم و ریختیم دورش و با یه گیره بالاش رو روبرها کردیم و کمی موی کتاه هم کج ریختیم روی صورتش و همچین به سبک مکروفری!!!! درستش کردیم!! خب عطی هم که همیشه تاپ حلقه و شلوار جین میپوشه ومشکلی نداره کلا.

جای بد ماجرا اونجا بود که منو میخواستن به زور برا رقص قاسم ابادی!!!(شمالی) بلند کنن!!!حالا ما تو همین قر و کمر ساده اش داریم لنگ میزنیم اینا میخوان من شمالی برقصم براشون.!!! خلاصه به همون دو دقیقه ساده رضایت دادن ومم پاشدم و خداییش چون خیلی اهل رقص نیستم و اون محیط هم خیلی غریبه وار!!!! بود با شرمندگی یه دوری زدم و تا خواستم بشینم آهنگ بعدی یعنی عربی شروع شد!!!!! نیش مادر شوهرم هم باز که خب برقص عزیزم!! معطل چی هستی؟!!! انگار مثلا من دوره تکمیلی عربی دیدم!!!منم گفتم شرمنده الان آمادگی ندارم!!! و تا نشستم یه نیشگون از پای مامان جون گرفتم و گفتم بلاخره که ما میریم خونه و مهمنی هم که بلاخره تموم میشه !!!!!!! گفت خواستم اذیتت کنم!!! ربون دستتون مامان جون!!

************************

بعد مراسم آش خورون شروع شد!! اییییییییییییی! آش رشته نبود که!! آش ماست شمالی بود که من دوست ندارم خیلی .تازه توش باقالی هم بود که بدترین بخش ماجراست.منم سرم رو  به نون تازه و پنیر و گردو و سبزی خوردن بند کردم و البته شما باور نکنین!! چون نمیخوام ونمیخورم من منتهی به خوردن دو ملاقه کامل از اون اشه شد و لامصب عجب خوشمزه بود دلتون نخواد البته!!!حالی بردیم عظیم !تازه ظرف برای خونه خودمون ومامانم اینا و مادر شوهرم هم جدا و جاری جون و بقیه هم دادن که بیاریم!! خلاصه مهمونی خوبی بود.به جز بخش بحث داغ مربوط به چرا بچه ندارین شما وای خدا مرگم بده صمیم جون!!!!!! (همش یه جمله میشد اینایی که گفتم!!) منم خیلی محلشون ندادم و گذاشتم انواع و اقسام حدسیاتشون رو با هم در میون بذارن و با دختر صاحب خونه که اونم تازه شوهر دومی رو رد کرده بود و اصلا دلش بچه نمیخواست شروع به گپ زدن کردیم!! فقط یه جا گفتم به قول گیلی!!!!! بچه ساختن که عرضه نمیخواد عزیزم.بزرگ کردنش مرد میخواد!!!! دختره با تعجب گفت گیلی کیه؟ منم زود سر و ته سوتی ام رو جمع کردم و گفتم  دکتر حسین گیلی!!! مشاور خونواده بود که چند روز پیش تو تلیوزیون برنامه داشت!!!! و سریع کانال صحبتمون رو عوض کردم!!! به خیر گذشت!!!!

*********************

روند کاهش سایز من داره با سرعت پیش میره و به جون خودم دلم نمیاد چیزی ننویسم ازش!!! حتی شده همین دوخط! دارم  خیلی حال میکنم تو لباس هام.خدا قسمتتون کنه !!!!

 


چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387
نوشته های  قبل از غیبت صغری !!!!

دیشب یکی از لباس های راحتی تو خونه که البته در زمان خودش اصلا هم راحت نبود رو پوشیدم و به معنی واقعی دهنم باز موند!!!!!!!!!! پس کو اون همه گوشتی که اونهمه!!! براشون زحمت کشیده بودم!؟ البته این جمله اصلا از سر حسرت نبود ها!!! بلکه ز سر رضایت و کف کردگی بیان شد !!

ببینیند من اصلا دوست ندارم توی خونه بیشتر از یه لباس یکسره سبک چیز دیگه ای بپوشم.چون حدود ۹-۸ ساعت در روز مانتو و شلوار و مقنعه سرمه و  تنمه و واقعا خسته میشم.ضمنا لباس تو خونه ایم اصلا و ابدا نباید آستین و یقه داشته باشه و زیر زانو هم که اصلا نرسه!!! خب درد بگیری پس چی میشه پوشید؟!!! این رو الان لب خونی کردم از روی دهنتون!! گفتم بگم تا نگین نفهمید!!!!

آقا من در کثر مواقع یه دامن راحت و سبک و خوشکل رو تنم میکنم و اون بالاش یعنی دور کمر ش  رو میارم بالاتر!!! جوری که مثل حوله میشه دور تن آدم!! و اونوقت نه آستین داره و نه یقه و نه بلنده و نه گرمه و خیلی هم شیک میشه!! برای همین ما خیلی کم لباس تو خونه کثیف داریم و خب از لباس شستن هم یه جورایی راحتیم دیگه!!! اینا رو گفتم تا بدونید اون لباس فیرزه ای دیشبم اونقدررررررررررررر برام اندازه و خوشگل و راحت شده بود که حد نداشت.یه لباس آستین حلقه اندامی ( اون موقهع ها تنگ!!!)تا روی زانو بود .ولی دیشب که هویجوری پوشیدمش دیدم به به!!! شده تا زیر زانو(چون گوشت های اضافی به قول مامانم ریختن!!!!!) و ماهههههههههههههه شده بودم توش.خودم رو هی میددیم جلوی آینه و کیف میکردم.کمرم خیلی باریک به نظر می رسید و پشتم هم صاف! 

کوفتتتتتتتتتتتتت!!!!!! نخندین به من. دیگه!!!ممکنه خیلی هاتون از اول عمر فقط خوش تیپی و مانکنی اتون رو یادتون باشه ولی من نه!خلاصه که روزهای قشنگی رو دارم پشت سر میذارم.

***********************

رفته بودم استخر ولی جلسه آزاد بود و می خواستم تمرین کنم.کلی ذوق زده شده بودم چون شناور شدن و پشت و رو شنا کردن و چرخش دست (تمرین های ائلیه کرال) رو خوب یاد گرفته بودم.اون جلسه خیلی ها بودند که واقعا از آب میترسیدن و با احتیاط !!آب بازی میکردن تو همون 1 یا 1.5 متری!! خلاصه منم کنار لبه استخر پام رو به دیوار فشار میدادم و در حالیکه به پشت خوابیده بودم با اون نیروی اولیه کلی رو اب سر میخوردم و دهن طفلی ها از این کارهای آماتوری من باز مونده بود!!! به قول علی اگه جیگر داشتی میرفتی یک کیلومتری !!! عمیق و از این افه ها میومدی!!اون ور تر مربیم داشت از بیرون همه رو نگاه میکرد و اصلا الا به من محل نمیذاشت!! چون جلسه خصوصی که نبود که!! خلاصه دو تا خواهر بودند که یکشون به حد مرگ از آب میترسید .منم جو گیر شدم و در حالیکه هنوز فقط یک جلسه آموزش رفته بودم خودم!!!! نقش معلم رو برای اون ایفا کردم.دختر بیچاره رو با دستام روی آب نگه داشتم و گفتم آفرین!! حالا خودت رو شل کن و باپاهات پا بزن!!!! اونم در حالیکه چشماش به سقف چسبیده شده بود از ترس!! میگفت نمیتونم!! نمیتونم!!!! ولم کن!!! ولم کن!! منو برگردون جای اولم!!! و منم اصرار که نه عزیزم!! ببین من چی خوب میرم و یهو دختره بیچاره رو ول کردم و خودم شیرجه زدم اون ور تر تا نشونش بدم!!! یک آن برگشتم دیدم دختره نیس!!!! بعد دیدم یه صدایجیغ بنفش اومد و یه نفر  مثل ترمیناتور که از آتیش میومد بیرون اونم از زیر آب اومد بیرون و انقدر ترسیده بود که نگو!!! مربیه هم اومد و دعواش کرد که چرا جیغ میزنه و اونم چیزی نگفت ولی یککککککک نگاه غضب آلودی به من کرد که  مردم از خجالت!!!دیگه هم طرفش نرفتم و اون هم که دید من قصدم خیر بوده به یک تکون سر( و احتمالا یک تکون شصتش زیر آب) ازم تشکر!!! کرد!!!!خدا از من بگذره که داشتم دستی دستی مربی شنا میشئم برای خودم!!! ایششششششششششش!!! آدم  اینقدر ترس از آب !!!!( شماها که ترس منو از آب یادتون نیس دیگه!! نه؟)

***********************

این روزها به خاطر برنامه غذاییم زیاد نمیتونم برم خونه مامان جون اینا.بخصوص که علی هم هر روز ظهر برای ناهار میتونه خونه باشه و منم از شب قبل بیشتر کارام رو میکنم تا برای فردا خیلی منتظر نشیم. خلاصه که مامان جون شک کرده من چرا نمیرم اون جا و منم که حاضر نیستم حالا حالا ها به کسی بگم رژیم دارم!!! ولی روز در میون عصرها میرم و تمم میوها ی صبح و ظهرم رو نمیخورم تا اونجا کسی شک نکنه.دوست دارم یهو سورپریز شن وقتی منو تو یه لباس  خوشگل و خوش اندامی ببینن!!!( راستی  خربزه با خیار کی میاد بازار!!این بزی ما  از بهار منتظره و ممکنه بمیره!!!)

پنجشنبه هم یکی ازدوستای مامان جون منو به آش پارتی!!!! دعوت کرده و موندم اون جا چه جوری بند رو به اب ندم!!!!! از اون مهمونی هاست که باید یه بیست نفر بگی من و همسرم اصلا آمادگی بچه دار شدن نداریم هر چند عرضه اش رو داریم!!!( گیلی در جریان این جور عرضه ها کاملا هست!!) و بعد هم انتخاب لباس!!!! به خاطر من دو هفته است مهمونیش رو تاخیر میندازه و تازه من دیشب که به مامان جون گفتم شاید  نتونم این هفته بیام نزدیک بود کله خوشگلم کنده بشه !!!!! که خوشبختانه با دو سه تا کلمه نه!! مطمئن باشین.ردیفه!!‌حلش میکنم!! جون سالم به در بردم. من بگردم این جبروتتتتتتتتتتتتتتتتت رو!!!

همگی در امان خدا باشید (و تا نگفتم کسی  یه وقت بیرون نیاد!!!!)

خیالتون جمع.هر چقدر خواستین اون جا بمونین.مگه من بخیلم!؟!( نیششششششششش)

 


شنبه 31 فروردین 1387
بالا.....بالا...بالاتر.......

شده تا حالا اتفاق ضایعی  جلوی جمع یا یکی که باهاش رو در واسی دارین براتن بیفته که بخواین آب شین برین تو زمین؟!!!! الهیییییییییی بمیرم که مردم از خجالت!!! اونم کجا؟ تو کلاس ورزشی که هنوز فقط دو جلسه اش رو رفتم و کلاس نگو بگو سالن رقص با البسه آخرین مدل و خانوم های خدا مرگم!! خیلی یه جوری!!!!!!!!!یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها!!! بعضی هاشون نی قیلون و بعضی هاشون ماشالهه دوتای من ولی این یه کف دست پارچه ای که عقب جلوشون  میبندن با اون کفش های ورزشی   خیلی جالبه دیگه!!!! بابا یا لباس بپوش یا راحت کن خودتو و برو استخر  تا لاغر شی!! خلاصه ما که قبل از شرکت در این کلاسه جو گیر شدیم و رفتیم یه تی شرت نارنجی جیغ!! با یه شلوار ورزشی  استخون دار که با دو تا بالا پایین پریدن زوارش در نره!!!و کفش خریدیدم و رفتیم تو سالن.مربی مون یه خانوم شل و ول ولی بامزه است که  عشق رقصیدن با آهنگ های عربی و بخصوص نانسی رو داره  و من بدبخت با این قد و هیکلم باید اول یه دور کردی برقصم با آهنگ های انتخابی ایشون و بعد یهو کانال عربی میشه و منم رنگ لبو  شده لپام و بدو بدو باید دنبال این قافله عشوه گر و طناز راه بیفتم و برقصم باهاشون.رقص که چه عرض کنم  مثل چوب خشک دست و پام رو تکون بدم!!!!! بعد میرسیم به کششی ها و بعدش روی  تشک میخوابیم و دراز و نشیت و حرکات آکروباتیک!!!! که من رسما خواهر مادر مربیه رو مورد الطاف خاص خودم البته در دل!!! قرار میدم و لبخند گشاد میزنم!!! جلسه قبل نی ساعت آخر  روی تشک خوابیدیم و مربیه گفت پاها بالا!! حالا باز کنین!! بازتر!! بازتر!!! بازم !! ها باریکلا بازم!!! و من هم شرایط زمانی و مکانیم رو فراموش کردم و لنگ هام رو خوب بردم بالا و هی زاویه رو بیشتر کردم و چشمام رو هم بستم تا خندم نگیره که خدای من!!!! یهو  یک صدای جررررررررت وحشتناک شنیدم و تا چشمام رو باز کردم دیدم آخیش!!!! چقدر زیرم خنک شد!!! انگار هوای خنک سالن از یه جایی!!!! داره به زیر پاهام میخوره و خوش خوشانم میشه!!!! و بعد تازه عمق فاجعه رو فهمیدم!!! الهییییییییییییی بمیرم من!!! خشتک شلوار به اون کلفتی  از وسط دو تیکه شده بود و لنگ های من از ترس و شوکه شدن و شرمندگی تو هوا همون جور خشک شده بود!!! خلاصه زود آوردمش پایین و بازرسی!!!! که کردم دیدم بعلهههههههههه!! اصلا چیزی به اسم خشتک دیگه اون وسط وجود خارجی نداره .به روی خودم نیاوردم و پاهام رو به هم چسبوندم و یه سانتیمتر هم بازش نکردم.حالا شانس ما این مبریه هم ااومد صاف جلوی م واستاد و جلوی همه رو کرد به من که عزیزم!!!!! خسته شدی!!!؟ منم لال شده بودم از خجالت و موندم چی بگم!! گفتم نه!!! گفت پس یکم پاهاتو از هم باز کن !!! و همراه  ما حرکات رو انجام بده!!! من هووجور که به پشت خوابیده بودم آروم بلند شدم و گفتم نمیشه آخه!!!یارو هم گیر و کم کم توجه بچه ها هم جلب شده بود.بهش گفتم یه مشکلی پیش اومده و اذیت !! میشم اگه انجام بدمش. اونم گفت بذار من کمکت کنم!! حالا چرا اینقدر پاهات رو چسبوندی به هم!!!! راحت باش!! ریلکس!! منم تا یه ذره پاهام رو باز کردم و شلوار بدون خشتکم یادم اومد خیلی آروم بهش گفتم آخه همین دو ثانیه پیش  خشتک شلوارم کلا از جاش کنده شد!!!!!! مربیه تا دو سه ثانیه فقط خیره به چشمام و بعد یواش یواش به پاهام و موضع کنده شدگی !!! نگاه کرد و فورا روش رو برگردوند و من فقط لرزیدن شونه اش رو میدیدم و دیدم که فوری از سالن خارج شد و آنچنان بلند تو رخت کن خندید که همه موندن من چی گفتم بهش مگه!!! خلاصه که من زودتر از بقیه اومدم بیرون و داشتم میمردم از خجالت!!! یکم خودم رو دلداری دادم و رفتم ساختمون دیگه که یکم شنا کنم و تخلیه احساسی!!! بشم..جاتون خالی وقتی رفتم تو و یه ساعت توی اب شلنگ تخته انداختم و اومدم بیرون تازه یادم افتاد خاک عالم!!! اصلا حوله نیاورده بودم با خودم.فک کم با یک تیکه لباس ناموسی  اون تو موندم و نه راه رفت دارم نه برگشت!!!!! حالا بماند که چه جوری اومدم بیرون و بدو بدو خودم رو به کمدم رسوندم و جلوی چشمان از حدقه در آمده بقیه بدون حوله و با یک قطعه پارچه کش دار!!! تو دل برو!!! خودم رو خشک کردم و رفتم خونه و کپیدم تو تخت و تا چند دقیقه فقط قهقهه میزدم از یاد آوری صحنه قیافه مربیه و خشتک پاره و استخر بدون حوله!!!!!

حالا موندم چه جوری جلسه بعد برم تو روش نگاه کنم !!!! خدا برا هیچ کس نیاره مادر حتی دشمن خونی آدم!!!!!!! چه برسه به شماها!!! فقزط مدیونین اگه تجسم خلاقتون رو کار بندازین و منو سه بعدی  تصور کنین!!!!

 

پ.ن.

دیروز رفتم استخر و به دوستم گفتم حالا خوبه این جا آشنا ببینیم.هنوز تفم خشک نشده بود که  یک خانومه خوش تیپ با مایوی  مکش مرگ ما صدام کرد و با نیش باز خوب بالا تا پایینم رو ورانداز کزد!! ای کور شه چشماش الهی!!!! میدونین کی بود؟ یکی از همکارای دانشگاه که بیسسسسیاررررررررررر بیسیارررررررررررررر باهاش رودر واسی دارم!!!!نه شما بگین واقها چند ده کیلو!!!! کم کردن می ارزه به اینهمه آبرو ریزی!!؟


سه شنبه 27 فروردین 1387
کوتاه.....

قالب روعوض کردم.همون ساده خودم رو بیشتر دوست دارم.بهم بیشتر میچسبه.از همراهی تون ممنونم واسه اون قبلیه.

در راستای جهت دهی به عملیات متمرکز کاهش وزنم!!!! این جا (وبلاگ رژیمی ام )رو آپ کردم.رژیمی هاش از دست ندن!!!

 

 


یکشنبه 25 فروردین 1387
خوشم   خوشم......

صبح با صدای رویایی  و زیبایی  از خواب بیدار شدم.آقا نشسته پشت  کامپیوتر و داره آهنگ گوش میکنه.چند دقیقه قبلش اومد آروم صدام کرد و گفتم بذار 5 دقیقه دیگه بخوابم و نامرد بیست دقیقه بعد دوباره صدام کرد ولی با صدای دلنواز راستین  :

 خوشم خوشم  چونان خوشم    که غصه هامو می کشم ........همه ته  ته سفر ... فقط منم که چاووشم......

خلاصه صبح که از در اومدم بیرون این ترانه محبوبم رو تو ذهنم و زیر لب هم میخوندم و تصمیم گرفتم چون وقت دارم با اتوبوس برم سر کار  که حدودا 20-15  دقیقه ای طول می کشه.تا سوار شدم چشمام از خوشحالی برق زد چون اتوبوس خلوت بود و  من میتونستم بشینم و  راحت شعرم رو زمزمه و همچنان مزه مزه  کنم برای خودم.تو حال خودم بودم که دختر صندلی جلو یهو برگشت و چند ثانیه همین طور تو چشمای من زل زد خدایا این چرا اینطوری نگاه میکنه؟ وایییی باور نمیکنم خانم فلانی شما هستید؟ و همه با شنیدن صدای جیغ  هیجان زده اون برگشتن و به ما نگاه کردن! آخ صمیم  زود باش ! زود باش!یادت بیاد دیگه.ترو خدا این کی بود.از شاگردامه؟ از دوستای قبلی کلاس زبانی که خودم میرفتم؟ از دانشجوهای  سابقمونه؟ همکاری چیزیه؟ دختره همینطور شروع کرد به حرف زدن و همه بیوگرافی منو ریخت  جلوی روم و هی گفت و از اینکه هنوز ماجرای ازدواج من یادشه و  همیشه میخواسته از زبون خودم هم بشنوه و چقدر دوران خوبی با هم داشتین و اون هیچ وقت نتونست منو فراموش کنه ( چقدر هم خوشحال شده بودم از این همه تعریف!!!خودمونیم ها!) و چه روز هایی بود و راستی الان چکار میکنم و هزار تا سوال دیگه و همه  این ها در حالی بود که  من واقعا هنوز یادم نمیود  این دختر خانوم تو کدوم دسته از آشناهای من قرار میگیره و بدتر اینکه حتی اسمش هم تو ذهن دیب دمینی من نبود!!!!!فقط میدونستم فاصله زمانی سال 82 تا الان باید باشه.و بی شرف همه چیزهایی هم که میگفت توی به همه گروه های آشناهای من میخورد.میگم بیا یه اسمی بندازم الکی  تا اسمش رو بگه شاید افاقه کنه!!! میگم فروغ جون!!! از خودت برام بگو!!!! همچین نیگام کرد اینگار فحش  118 + سال بهش دادم!!!!خانوم فلاننننننننننی!!!! من سیمینم نه فروغ!!!! فروغ همونی بود که  از شما خوشش نمیومد و همش از زیر دستتون در میرفت!!!!! خدایا این  دیگه چه ریخت آدرس دادنه؟ مگه من دنبال مردم میکنم تا بهشون... لا اله الا الله!!!!  سیمین ؟ کدوم سیمین منظورشه؟ خدایا به دادم برس ! آبروم رفت! اوا شرمنده سیمین جون ! یادته من همون موقع هم همیشه تو رو با فروغ اشتباه میگرفتم بس که دو تای تون بامزه بودین!!!!!!! و خوشبختانه این یکی گرفت و سیمین خانوم لبخند زد. خب  سیمین جون؟ از برو بچه ها چه خبر!!!؟ هیچی بعد از اون مراسمی که براتون گرفتیم ( کدوم مراسم رو میگه این ؟ ) و سورپریزتون کردیم دیگه بچه ها از هم بی خبر شدن فقط بلافاصله قضیه ازدواجتون مثل بمب ترکید و همه رو شوکه کرد!!! اوا راست میگی؟ چه جالب!!!!( ای کوفت بگیری  خنگ خدا با این حافظه در پیتت!!!!)  و تازه یادتونه اون روز هممون رو شیرینی دادین و ما هم براتون یه هدیه خیلی خوردنی   گرفتیم و شما میخواستین  همونجا درسته بخورینش!!!( ای خداااااا!!! ساندویچ بود اون هدیه هه  یعنی ؟!!! دوستام و شاگردام  همیشه منو سورپریز میکردن  خب بگو کدومشونی دیگه!!!) آره فروغ جون و چقدر هم چسبید بهم!!!! با تعجب نگام کرد و گفت چه بامزه!!! چسبیدن فعل بامزه ای بود برای  اون!!!( آخ!! که باز گند زدم انگار !!) راستی چه خبر از مجید!! ( جانم؟!!!!! مجید دیگه کیه!؟‌نکنه از فامیل های شوهر دختر خالمه این؟ نه!!   با خونواده اون مجید اقا اونقدر ها هم خودمونی  نیستم ) خوبه خوبه! سلام میرسونه!!! و اینجا دیگه فروغ طاقت نیاورد و آنچنان خندید  و رو شونه های من زد که دیگه از هر چی آبرو بود ناامید شدم!!! فدات شم خانوم فلانی!!! همیشه همین طور با مزه بودی!!! خدایا میگه مجید سلام رسوند!! هاه هاه چه بامزه این شما!!! اینجا بود که اسم مجید منو یاد یکی از عروسک هام انداخت و در کمال  ناباوری یه چیز هایی تو ذهنم  جرقه زد و یادم اومد این سیمین چزو بچه های همون کلاسی بود که روز معلم سال 82  برای من جشن گرفتن تو کلاس زبان و همشون با هم پول گذاشته بودن و یه پسر کوچولوی بامزه  برام خریده بودن و منم اسم اون عروسک رو همون جا مجید گذاشته بودم و همشون کلی خندیده بودن  و فروغ  هم یکی از بچه های مشکل داری بود که از خندیدن ها و جوک های من خوشش نیمومد  و از بس غد بود  نتونستم باهاش رابطه صمیمی  برقرار کنم  و بعد ها فهمیدم شوهرش دفتر و کتاب های زبانش رو پاره میکنه تا اون نتونه بیاد سر کلاس و فروغ علیرغه همخه این ها با روحیه ای درب و داغون ولی مصمم به اومدن ادامه میداد و خنده های ما سر کلاس  واقعیت حضور اون آدم خشن رو تو زندگیش بیرحمانه نشونش میداد و این سیمین هم از بچه هایی بود که همیشه دنبال شماره من بود و من همیشه از زیرش یه جوری شونه خالی میکردم  و بعد تموم بچه های اون کلاس  اومدن تو ذهنم ( چه عجب بابا!!!!) و تمام روزهای قشنگ اون سال ها تا امسال و اینجا بود که محکم سیمین رو بغل کردم و در حالیکه با چشم های گرد شده نگام میکرد گفت نمیدونستم اینقدر دوست داشتین منو ببینین ( الهی بمیرم عزیزم ! ولی راستش بیشتر  از این خوشحال شدم که بلاخره یادم اومد!!!) و شماره ام رو بهش دادم و گفتم با هم در تماس باشیم و بعد نفس بلندی از سر فراغ خیال کشیدم و بدو بدو رفتم تو اداره در حالیکه هنوز تو ذهنم داشتم میگفتم‌:

 

 

خوشم خوشم چنان خوشم که غصه هام و می کشم
خوشم که از تو پر شدم جایی که دستات خالیه
وقتی که رویا میبافم اسم تو نقش قالیه
خوشم که تا تو میرسم صاحب این ضیافتم
خوشم خوشم چنان خوشم که غصه هامو می کشم
همه ته ، ته سفر فقط منم که چاوشم
خوشم که آزادیه تو به دست خنده‌ی منه
به وقت تلخ بیخودی عشقه که دل دل میزنه
خوشم که سایه های ما دلیل رقص آتشه
پاکیه تو پاکیه من حکایت سیاوشه
خوشم که همسایه شدم با شب آفتابی تو
خوشم که رویای توام دلیل بیخوابی تو
تو هم به وقت ناخوشی باید به رویا بزنی
در شب بی حرفی ما باید سکوت و بشکنی...


چهارشنبه 21 فروردین 1387
آرام....

این متن رو تو وبلاگ سرزمین کانگوروها خوندم و اونقدر خوشم اومد که به خودم اجازه دادم بذارم تو این صفحه.بودنش منو آروم میکنه و رها از  خیلی چیزها......

 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدر