مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
میگم ها من یک کاری کردم که گفتم بنویسم اینجا شاید به درد یک نفر خورد!!! یعنی گفتم به شما هم بگم ... خب ( مامانم اون روز میگه تو از هر ده تا کلمه ات 5 تاش خب خب هست!!) من کلا آدمی نیستم که کسی بهم زور بگه یعنی اگر زور گفتنه همچین خوش اخلاقی و نرم و مهربونی باشه ..طوری که بدم نیاد ممکنه زیر سبیلی ردش کنم ولی خدا نکنه حس کنم طرف منظوری داشته ..من کلا این حس منظور داشتن رو خیلی به ندرت در خودم دارم ولی خب این بار باز هم اومد..قضیه اینطوری شد که تصمیم گرفتم اون آشه رو زودتر ردیفش کنم.( حالا جان خودم و خودت اون هایی که از اون یک ذره آشه ایراد گرفتید تو عمر نوشتن من یک بار هم نگفتید چقدر خوب تو بلدی با خونواده همسرت درست رفتار کنی ولی برای این آشه چه حرفا که نزدید!! این پرانتزه برا این بود که از بعضی ها دلخوری نمونم توی حلقم خناق بگیرم مادر!!)
خلاصه زنگ زدم به جاری جون و گفتم چون مدتی هست دور هم نبودیم و این بچه ها هم دلشون مثل ما برای هم تنگ شده نظرش چیه من یک اش خوشمزه درست کنم و دور هم صفا کنیم ؟ اون اصرار کرد چون من وقتم کمتره خودش درست کنه بریم خونه ی اون ها که من ترجیح دادم این بار مهمونی منزل ما باشه و خلاصه کلی استقبال کرد و اوکی شد ..بمن هم عصر اون روز رفتم باز مراسم سبزی گرفتن و اینا و مواد و وسایلش رو خریدم و حبوب ( من نمی نویسم حبوبات چون خودحبوب جمع هست: صمیم با ادبیات) خلاصه حبوب رو هم نم کردم و همه چیز روبراه و مرتب برای فردا شب ...بعد فرداش صبح کله ی سحر همه رو به قول معروف بار گذاشتم و زیرش هم کم و هون اول صبحی زنگ زدم به مامان جون که دعوتشون کنم برای مراسم آش !! که دیگه اون حس زور شنیدنه بدو بد اومد توی دلم!!! مامان جون گفتند ای وای صمیم جان! این هفته همش شله ( نذری معروف مشهدی ها ) و شله زرد و غذای نذری از هر طرف برامون اورده بودن و الان یخچال جا نداره و بعدشم با سبزی به این گرونی!!!! معععععع !! چکاری بود تو اینقدر زود اش درست کنی؟ آقا ما رو میگی!!!! از این گوش ها دود داشت میزد بیرون..گفتم خب غذاهای نذری رو که آدم انبار نمی کنه... بخورید دیگه تند تند ... بعد گفتند اصلا بذار هوا بهتر شه بعدا!! من دلخوریم رو با کلمات کو تاه نشون دادم و بعد از هم خداحافظی کردیم و تموم..نه تموم نشد برای من..اصلا انگار یک کیسه برنج 25 کیلویی گذاشتند روی این دل من..به قول علی بچه پر رو هم که هستی و اگه چیزی رو خودت هم شروع کنی کاری می کنی که طرف مقصر شناخته بشه !!( تشکر صمیمانه از همسر برای این همه درک و شناخت اصولی از بنده!!!)
اول از همه رفتم زیر گاز رو خاموش کردم! حبوب رو هم ریختم توی آبکش تا آبش خارج شه بکنمش داخل فربزی ..اصلا این آشه انگار دشه بود غذاب وجدان من...علی کج کج نیگام کرد و گفت چرا غذا رو خاموش کردی؟ من هم گفتم عزیز دلم.. این همه زحمت بکشم و بعد هم با اکراه و میل ندارم و تکراری هست روبرو بشم..چه کاریه؟ ..یک چیز بهتر درست می کنم... اون هم یک نگاهی کرد که آره خودتی!!! تابلو بود بهم برخورده یک چیزی ...من هم برنج و مرغ و باقالی و اینا در اوردم از بخچال و نیم ساعت بعد به بهانه اینکه راستی یک چیزی می خواستم بگم و چه خبر از فلانی و اینا باز بهانه برای حرف زدن جور کردم و وسطش باز صحبت برگشت به مهمونی شب و هم آخرش تیر رو رها کردند و گفتند حالا ما یک کلمه گفتیم پدر شوهرت اون طور گفتند تو هم زود ناارحت میشی و دو بار تو یک هفته آش درست می کنی ؟ ( یاد لحن حاچ خانوم ملودی جون اینا افتادم ..خدا حفظش کنه ...) و افزودند به خدا راضی به زحمت نیستیم و برای اون حرف خودت رو اذیت نکن!!آقا ما رو میگی ..اون زوره بیشتر و بشتر شد حسش .. من هم اصلا آدم بخوری نیستم..یعنی نمی ذارم سکوت کنم و بی صدا بشینم بعد هی خودم رو داغون کنم تو دلم که چرا اینطوری نگفتی ..چرا اونطوری نگفتی!! من هم با همون لحن اروم ولی یک کم دلخور گفتم ما بلاخره نفهمدیم..سبزی گرونه!! هوا نا مساعده!! نذری زیادی بوده یا چیز دیگه...اولا مامان جون من واقعا خیلی گرفتارم ( همون مگه من بیکارم؟) نمی تونم بشینم برای یک حرف خودم رو به زحمت بندازم آش درست کنم تا از دل کسی در بیاد ..من دیدم چون پلو خورشت و اینا همیشه هست برای تنوع آش درست کنم هم زودتر حاضر میشه من کنار مهمونام هستم هم قر و فر اضافی و سالاد و ماست و سبزی و این حرفا نمی خواد که برای من راحتتر هست و هم اینکه الان دلم برای دور هم بودنمون تنگ شده به بعدنا چکار دارم ؟.. دوما من برای پدر جون آش دادم میل کردند ..بقیه رو نمی دونم دیگه دوست دارند یا نه !! ..بعدشم ببخشید مگه اخلاق من رو نمی دونید؟ من اون روز مهمون بار اولم بود اومده بود خونه ام...نمی تونستم که برای چند نفر بذارم کنار و هی برم سر قابلمه ظرف های موقع شام رو پر کنم بیارم برای مهمون هام؟ بعد هم من حتی برای صبا جان خواهرم که بچه شیر میده!!!! و هوسش میکنه هم نذاشتم کنار..( استفاده ابزاری از نزدیکان) البته پدر جون کاملا حق دارند ها...مسلمه وقتی شما یک ذره حلوا هم براتون بیارند برای ما هم نگه می دارید و هر ده بار من هم یک بار سعی می کنم جبران کنم!!( روش شرمنده سازی حریف!!) و اصلا به پای محبت های شما نمی رسه ولی خب مثل این که مشکل از من بود که شیپور برداشتم جار زدم آهای من مهمونی دارم ..سکوت محض اون ور خط ... الو گوش می کنید مامان جون ..؟ ( روش مهلت ندادن به حریف که هی تمرکزتون رو قطع نکنه!!) آره خب من اگه اصلا نمی گفتم مهمونی دارم که این هم حرف و حدیث نبود ... (شلیک تیر آخر و حرف مونده تو گلو) وقتایی هم بوده که خودم براتون چیزی رو اوردم فقط چون حس کردم حتما خوشتون میاد و شمام اصلا نمی دونستید من همچین چیزی رو درست کردم تو خونه مون ....خب من هم بی معرفتم دیگه..این رو قبول دارم ( روش خیلی !! شرمنده سازی طرف ) مامان جون گفتند نه این حرفا چیه صمیم جان..کی گفته تو بی معرفتی ؟ من همش میگم زحمت نشه برات و غذای تکراری نخورن بقیه..(کوتاه اومدن حریف از موضع ..اینجا ماباید به روی طرف نیاریم که فهمیدیم کوتاه اومده...تا حرمتش بیشتر حفظ بشه) برای دو قاشق آش و دو کلمه حرف !!( باز؟!!) این همه زحمت لازم نیست ... من هم گفتم چون گفتید میل ندارید خیلی برای اش من همون موقع بساطش رو جمع کردم هر چند واقعا سبزی تمیز کردن و ایناش خیلی وقت گیر بود!!آههههه ....امشبم برنج و یک چیزی درست می کنم دیگه ..
باز مامان جون که بدجور گیر کرده بود از دست این عروس لجباز!! گفت اوا ما انقدر برنج خوردیم که باور کن گرد شدیم این روزها..خب اینجا بینندگان و شنوندگان عزیز می بینند که وقتی ما رو دنده لج می افتیم مسلما طرف مقابل هر چقدر هم خوب و مهربون باشه اون هم عکس العمل نشون میده ..ولی نباید میدون رو خالی کرد و البته نباید هم به جاهای باریک هدایتش کرد ... من هم گفتم ما که بلاخره نفهمیدیم شما اصلا چی دوست دارید!! خیلی خب ..کار ی ندارین .. خداحافظ ..تق ..( بیخودی اینجا دیگه لازم نبود باز بریم برای هم روضه بخونیم وکش بدیم قضیه رو ..حرف اخر توی ذهن طرف همیشه بیشتر و بهتر می مونه..) بعد هم تاپ تاپ تاپ بلند شدم با حرص رفتم تو آشپز خونه و برنجا رو گذاشتم کنار و مرغ ها و بقیه رو هم برگردوندم تو فریزر و دست زیر چونه که حالا چی درست کنم من؟ که نه این باشه و نه اون... دقت کنید این جا من اصلا گوشی رو بر نداشتم و سیر تا پیاز ماجرا رو با اب و تاب برای مامانم و حتی جاری جونم تعریف کنم و اذهان عمومی رو از قبل آماده سازی کنم!!! حتی به علی هم چیزی نگفتم اصلا..بعد حس کردم من کار درستی نکردم..یعنی یاد داستان اون روباهه افتادم که لک لکه رو دعوت کرد خونه ا ش و توی بشقاب صاف براش سوپ ریخت و مهمون گرسنه و تشنه ومهم تر از همه زخم خورده از خونه اش اومد بیرون..خب این یکی توی مرام من نبود..مامان جون تا عصر دو بار به بهانه های الکی زنگ زد ببینه من واقعا آش رو کنسل کردم یا الکی میگم که موفق نشد چیزی در بیاره از من...
عصر من همون سبزی آشه رو با اندکی دخل و تصرف تبدیلش کردم به سبزی کوکو و دلتون نخواد کوکو سبزی زرشک و گردو دار با کوفته ی تازه که مامانم برام فرستاده بود از شانس خوبم و سوپ جو برای خودم بخصوص که کمی سرما خورده بودم درست کردم و سالاد و ماست و این چیزهای ساده ... ما تا حد امکان برای حتی مهمون هم نوشابه نمی گیریم و چی بشه و غذا دیگه واقعا مدل نوشابه لازم باشه ... نون سنگک تازه و داغ هم گرفتیم. به خواهر شوهر عزیز هم تماس گرفتم که شام منتظرش هستم..میدونید من با اینکه خواهر و برادر بزرگ علی مجرد و در منزل پدرشون هستند ولی همیشه شخصا و با تماس با خط یا گوشی شخصی شون دعوتشون می کنم و مشاهدات عینی من میگه که خیلی از این کار خوششون میاد و به نسبت جاری جونم که به مامان و بابای همسر میگه و کلا خونواده رو با یک تماس دعوت می کنه این کار من رو بیشتر دوست دارند انگار ... برادر عزیز که عذرخواهی کرد چون مهمونی دعوت بود و عمه جون هم با خوشحالی زیاد اومد..وقتی مامان جون رسیدند من حس کردم یک ذره تو خودشونن و معذبه..برای همین بگو و بخند و اینا به حد بیشتر از کافی هم برقرار شد ..مهم برای من این بود که حرفم رو بزنم و بدونند من دقیقا از چی دلخور شدم و ادامه دادنش اصلا درست نبود دیگه... وقتی شام رو اوردم خیلی تعجب کردند که برنج و اینا هم نیست و کلی خوشحال شدند که من تنوع ایجاد کردم..سر شام هم رفتم بغل دل مامان جون نشستم و هی بهشون تعارف کردم..یک جا اروم به من گفت که ببین چه زحمتی برای تو درست کردیم..اش ساده رو گذاشتی و اینقدر به خودت سختی دادی ..من هم گفتم نوش جان..مهم اینه که دور هم باشیم و همه غذا رو دوست داشته باشند و برای کسی تکراری نباشه!!!! ( باز گریزی زدم که من یادمه ها!!!) لحن من تیکه انداز و نیش زبون زدن نبود اصلا .. هر بار مامان جون خواست چیزی بگه من با خنده و شوخی حرف رو عوض کردم و نشون دادم مایل نیستم دیگه حرفش رو بزنیم...
من خوشحال بودم بعد از مهمونی .. کینه یا دلخوری ای برام نمونده بود ..برای همین هست که اینقدر بال بال میزنم که ملت ! جان ما اگه کسی مشکلی با من داره بیاد بهم بگه..بذاره سو تفاهم ها برطرف بشه ..مامان جون هم نمی تونم بگم کلا فراموش کرد چون حافظه تاریخی خوبی داره ..!!! ولی دلخور هم نبود ..من از صدای ادم ها می فهمم حالشون خوبه یا نه... هر چند خودم بازیگر قابلی هستم در مخفی کردن چیزی که مایل به نشون دادنش نیستم...
باورتو ن شاید نشه چند سال پیش یکی از دوستام یهویی یک هفته ی تمام با من سرسنگین بود و من مونده بودم قضیه چیه..این جور وقت ها راستش نمیدونم اخلاقم درسته یا نه ولی عین طرف میشم..یعنی اون بیشتر تعجب میکنه از رفتار من..من هم سرد و ساکت و اخمالو بودم باهاش ... همکار اموزشگاه بودیم با هم...بعد از یک هفته متوجه شدم که از چی ناراحته..ایشون ناراحت بود چرا کلاسش که بعد از من بود بوی بد میده!!! یعنی خنده دار هم نبود این بهانه ..یک جورایی ابلهانه بود.خب مگه من پمپ تولید بوی نامطبوع به خودم وصل کردم آخه؟!! بابا بیست تا پسر ریختند توی یک کلاس و هوای گرم تابستون و تهویه هم نامناسب ..مسلمه کلاس دم میکنه و بوی نامطبوع می گیره..اصلا مگه مملکت صاحب نداره که من باید جواب بدم به این چیزا؟ تنها کاری که کردم این بود که روز دوم یا سوم صاف تو چشماش نگاه کردم و گفتم من کاری کردم که بابتش باید از شما عذر می خواستم؟ دستپاچه شد ..من ومن کرد و گفت نه ..چیزی نیست ..من هم گفتم آخه دیدم چند روزه کسل هستی گفتم شاید مشکلی هست ..انقدر شجاعت نداشت که بهم بگه از چی ناراحته..من هم گفتم به درک! وقتی به خودت زحمت نمیدی من چرا همش فکر کنم چکار کنم تا تو حالت خوب شه ..برای همین چند روز بعد که دید خودش بیشتر معذب هست و جز حرف خیلی ضروری کاری من هیچ صحبتی ندارم باهاش کم کم به حالت قبل و گرم برگشت ... این در مورد افراد خونواده و نزدیکان البته خیلی نمی تونه راه خوبی باشه ..بهتره ادم سریع بفهمه و بدونه مشکل از کجا بوده و اصلا صریح به طرف بگه ممنون میشم بهم بگی وقتی برات سو تفاهم پیش میاد ..اینطوری حداقل بهش گفتیم موضع ما چی هست توی این موارد ...با حرف نزدن و حالا ولش کن خودش حل میشه و بعدا یادم میره چیزی درست نمیشه..برای همینه که وقتی از کسی دلخور میش یم یکباره همه ی دلخوری های قبلی مون یادمون میاد و یکهو برای یک چیز الکی و ساده اتشفشان میشیم بعضی وقت ها...
پ.ن.
صمیم ام...وقتی دست توی دست علی از وسط خیابون بدو بدو رد می شدی و بلند میخندیدی ...وقتی بازوش رو گرفته بودی و تو سکوت اروم و خیابون های خلوت کوهسنگی قدم میزدی من پشت سرت بودم و تحسینت کردم برای این همه تلاشی که می کنی تا حال خودت و خونواده ات خوب تر وبهتر بشه ..افرین که اجازه ندادی مامان دلواپس و سخت گیر وجودت اعتراض کنه که چرا بچه رو 4 ساعت گذاشتی دست مربی پارک کودک تا بازی کنه و خودتون دو تایی رفتید بیرون ... خوشحالم نه منت کسی رو کشیدی و نه به کسی رو انداختی و نه دروغ گفتی که کلاس داری ... خوشحالم که ارامش تو گذاشت پسرک ساعت های دلچسب و زیبایی با دوستان جدیدش داشته باشه ..
صمیم ام... عاشق وقت پیدا کردن های این روزهای شلوغت هستم..این برنامه ریختن هات.. این محکم دست مرد خوب زندگیت رو گرفتن ها ...این دویدن ها و خندیدن ها و محکم تو تاکسی به هم چسبیدن ها ...تو – با وجود همه ی مسائل ریز و درشتی که نفس هر کسی رو می گیره تو زندگی – از اون دسته زن های محکم و پر مهر روزگار هستی ..به احترام تو بلند میشم و یک کف طولانی و محکم میزنم برات...
تو فوق العاده هستی صمیمم .
دلم نمی آد ناراحتی شماها رو ببینم..منونم که همیشه و همه جوره همراه من بودین توی همه غم نوشت هام...... پس میریم کمی جو رو عوض کنیم..با گریه هیچ کس زنده نشده ..ولی با خنده ، دل های مرده زنده می شن همیشه ...
سلامممممممم
اقا جان..اینقدر با روحیه ی آدم بازی نکنید ..باز می گن چرا این نوعروسان! یک جورایی رفتار می کنند ..بعد از مهمونی جمعه ی من ، مامان جون زنگ زدند که صمیم جان..این روزها نذری و اینا زیاد میاد برامون ..خواستم بگم آشی که می فرستی برامون ( از شب مهمونی) زیاد نباشه عزیم..میمونه حیف میشه ..منو میگی؟!! کدوم آش!! آشی در کار نیست دیگه..ماشالله همه نوش جان کردند و به اندازه ناهار فردامون موند که تو ی هوای سرد اونم تهش در اومد..حالا شما فکر کن من چجوری اینو باید بگم..خب مامان جون اخلاقی که دارند اینه که اصلا و ابدا تنها خوری نمی کنه.شده یک نعلبکی مثلا حلوا بیارن براش به من بخصوص و به جاری جونم هم میده همون یک ذره رو..خجالت کشیدم خیلی ولی نباید جبهه رو خالی میکردم!! گفتم ای وای مامان جون..شما که میدونید من اهل اب بستن به غذا نیستم..اشه دیگه..اگه می خواستم زیادش کنم ممکن بود خوب جا نیفته و منم آرد و اینا هم به آشم نمی زنم..خلاصه حالیش کردم اشی نمونده برار جان!
بعد مامان جون هیچی نگفت و فهمیدم کاملا سورپرایز!! شده با این کار من..یعنی نه اینکه وظیفه ام هست که بدم براشون نه..بحث معرفت و اینا بود و اینکه من ضروری ندیدم که اول غذام برای هووس دونه شون بردارم بذارم کنار! خلاصه دیروز زنگ زدند با خنده و شوخی که صمیم جان ..پدر جون میگن چه اش خوشمزه ای بود..دستت درد نکنه..یعنی تو مایه های متلک ..از کارهای خیلی کم و بعید مامان جون..من هم گفتم به پدر جون سلام منو برسونین بگید انشالله یک آشی براتون بپزم با نعنا داغ فراوون و روغن زیاد روش!! و شخصا تقدیمتون می کنم..اینا رو هم با خنده گفتم..!! بنده خدا موند چی بگه ..بعد هم پدر جون که اومد دیدن پسرک من سریع همون یک کاسه باقیمونده رو گرم کردم و روش رو خیلی خوشگل تزیین کردم و اوردم برای پدر جون..طفلکی کلی خوشش اومد و تشکر کرد و من فهمیدم اصلا همچین حرفی نزده بودن بنده خدا..اینجا دیگه لازم دیدم اقداماتی انجام بدم.اینطوری که بقیه آش که تقریبا دو سه قاشق بود رو ریختم داخل یک ظرف کوچیک که مال مهد کودک بچه هست و دادم بهشون و گفتم اینو ببرین خونه یه وقت هوس کردید دو قاشق دیگه بخورید ..من رفتار و لحنم خیلی خوب بود و سو تفاه نشد براشون..پدر شوهرم هم کلا آدم ساده و بی شیله پیله ای هست ..شب باز مامان جون زنگ زد حال و احوال کنه و با تعجب گفت اون ظرفه چی بود دادی پدر جون؟ منم گفتم طفلک پدر جون سهم آشش رو خورد .انشاله اون آش دومی یک وجب روغنی رو برای شما در نظر دارم درست کنم و هر هر خندیدم..کوفت کاری!! دیگه مادر شوهر ول می کنه عروس گیر میده!!! خلاصه یک کم اینجوری اونجوری شد مامان جون و بعد هم تمام..خب دیگه از من نخوان یادم باشه توی اون شلوغی مهمون داری حتما یاد این چیزها هم باشم.هر چند قبول دارم وقتی خودشو ن اینقدرررررررررررر به ما محبت دارند تو ی این چیزها خب توقع زیادی نیست .. الان که فکر می کنم میبینم شاید این که گفتم اون شب برای یکی از مهمون هام آش دادم برد برای فرداش یک ذره حساسشون کرده ..خلاصه که این صمیم در عین اینکه بره و رام هست یک وقت هایی رگه های پلنگ سانانش میاد رو ..مراقب پای خودتون باشید ملت!!
من نمی دونم شماها شام ناهار چی درست می کنید مگه؟ این همسر بنده کلا لازانیا ..ماکارونی .بادمجان و اینارو اصلا غذا نمیدونه..یعنی مثلا ماکارونی می خوره یک دیس! با ته دیگ سیب زمینی و اینا بعد یکربع بعدش میگه گشنمه صمیم ..چی د اریم؟ وقتی هم چشم های گرد منو میبینه میگه مگه آدم با این نخ نخ ها سیر می شه!! باز کاموا بود یک چیزی !!( منظورش ماکارونی ضخیم از این غنی شده های تک هست ) ..نون..نون.. نون... سوره مورد علاقه اش هم فکر کنم والنون و القلم باشه!!! آخه عاشق سوپ قلمه این بشر!
از شهر پدری مهمون اومده بود... خونه بابا بودیم و بنده خدا برای دو تا گوگولی های من و خواهرم کادو اورده بودند .. این بابام جان ما هم که انگار بافیثاغورث یاچمدونم مسیح مقدس داره حرف میزنه..همچین قلمبه سلمبه رفتار میکرد طفلک اقاهه معذب بود همش ..من هم ادا بازی های خودم رو در می اوردم و به بابا هم اصلا نگاه نمی کردم..خب اومده دلش باز شه نیومده که برای یک سیگار کشیدن بابا زیر بغلش رو بگیره و اون هم تا کمر خم شه و انقدرررررررر برای این که کدوم یکی برن توی اتاق بابا اول!! با هم تعارف کنند .باابا بکن برو تو اتاق درم ببند یک سیگار با حال بکش اینقدر جوون مردم رو جون به سر نکن دیگه!! ینی اینطوری فکر کنید که بابا اومده جلوی مهمون بخت برگشته تعظیم میکنه میگه قربان اجازه میفرمایید برم لباس راحتی منزل رو بر اندامم استوار گردانم؟ یه چیزی تو این مایه ها که بابام جان میشه برم این شلوار سفت و سخت رو در بیارم همون شلوار کردی خودمون رو تنم کنم؟ خب این که اینقدر زور زدن نداشت که! اون هم بلند شد ایستاد تا کمر تعظیم کرد گفت استدعا دارم قربانتان بشوم..!! من هم کر و کر به این قاجار بازی ها میخندیدم... کادوهاش رو که باز کردیم من رو به میهمان گفتم خب حالا با این کادوهای خوشگل شما مهمونی از عصرونه به شام تغیر می کنه و ما براتون شام میاریم!! بابا که سیاه شد!! ظرف مرد و زنده شد از رنگ و روی بابا ..لبخند زد و گفت مرسی که شام پذیرای من هستید بانو!! من هم نیشم باز و گفتم خدا به خیر کرد که ما پسندیدیم!! وگرنه شام نون و انگور در خدمت بودیم!! دیدم صبا داره زنگ میزنه اورژانس بیان بابا روببرون احیای قلبی - ریویش کنند!! خب عزیزم اینقدر نکن این کارها رو ..من که نیم تونم برم توی بسته ی شما و شکل قالب شما بشم.. حالا این بنده خدا انقدر اهل راحتی و خوش گذشتن هست که حد نداره..نا سلامتی فامیل هستیم و دیدیم هم رو جاهای مختلف ..بیچاره موقع خواب موبایلش رو زیر متکاش می ذاره..به خدمه هتل می سپاره هر تلفنی رو وصل کنند بهش ..با کت شلوار می خوابه نکنه بابا یک وقت بهش زنگ بزنه و میسد کال بشه!! یا قمر بنی هاشم..این بابا رو درست کن ترو خدا... به رییس اون هتله اگه بگن جناب سرهنگ فلانی زنگ زدن این پاهاش شروع میکنه تیک تیک لرزیدن...آخه بابای محترم چون درجه نظامی شون هم سرهنگ تمام هست( والله ما هم شندیدیم ولی ندیدم به جان خودمون!) ولی هیچ وقت درجه نمی ذاره و عشق می کنه بالقب خشک و خالیش اینه که میدونه کدوم جناب سرهنگ منتظرشه!! این بابا رو ول کنن ها میره برای خودش لقب و کارت ویزیت دریا سالاری هم درست می کنه بس که عشق این چیزها رو داره ...خلاصه مهمونی تموم شد و ما جف جف رو انداختیم تو ماشین و برو دور دور بازی .. تازه اونجحا یک نفسی کشید و گفت لا مصبا!! شماها چرا اینقدر منو دست انداختید امشب!! بابا بفهمه جف جف گفته لا مصب به ماها..اون رگ کردیش میزنه بیرون و با شمشیر گردن همین مهمون عزیزش رو بیخ تا بیخ گوگوری مگوری می کنه....به جان خودم این پدر شوهر من که میرن خونه بابا اینا یعنی قیافه شون دیدنی میشه ..به این میخ های رو دیوار هم جرات ندارند نگاه کنند ..بابا با چشماش وسط راه گیرشون می اندازه و میگه قربان!! معماری منزل ما مصدع اوقات حضرت عالی شده اند؟ ..بعد اینقدر صاف و صوف می شینن و همش چایی میخورن!! خود اقا جان ما چایی خور فوق حرفه ای هستند هی به ناف مهمون هم چای می بنده... مصیبتتی داریم هابا این مهمون های شهر پدری و غیر پدری مون.. ...سایه اشون مستدام الهی ...
دیشب خواهر همسر گرفت صمیم جان! این کتاب های اضافه ات رو میدی من ببرم..چند تا از دیوان های شعرت رو میخوام؟ من هم بادی به غبغب انداختم و گفتم چیزه..ببین من نیت کتابخونه عمومی کردم..تو اگه دوسه روزه !! کارت راه می افته باهاشون خب ببر زود بیار ... بعد قیافه خواهر شوهره یک جوری شد جورستون!!! بعد گفت نه مرسی!! من دیدم خیلی تابلو شد عروس بازی ام..گفتم ببین عزیزم بذار از همسری بپرسم..بعد بدو بدو رفتم جلوی چشم های شش تا شده ی خواهر شوهر گفتم چیزه علی جان..من به ..جون گفتم هر چی خواستی بردار ببر برای خودت فقط هر وقت لازم نداشتی بیار که ما بدیم دو نفر دیگه هم استفاده کنند ازش!!! علی هم گفت اره خوبه ..ببر فلانی جان..و لبخندی بس گشاد زدم به خواهر شوهر که این فک و اجزای ثابت صورتش هنوز رو زمین ناناش میکرد!!! خیلی ضایع بود .ولی خب لازم بود این تیکه رو بیام!!
من با خبرهای خوب میام شنبه انشالله...
مراقب خودتون باشید ...
پ.ن.
صمیم ام
من هنوز تو را
مثل
"تمام شد مشق شبم"
دوست دارم...
فراموش کردن تو...
مثل اب خوردن بود...
از ان آب هایی که می پرد توی گلو
و
سالها سرفه می کنی ...
ادامه مطلب دارد ...
سلامممممممممممم
من اومدم .اول از همه بگم ما سالم و خوب هستیم..زلزله روز پنجشنبه که حدود ساعت 4 و 7 دقیقه بود واقعا من رو ترسوند.راستش من اصلا ادم ترسویی نیستم و اگه یک جا صدای یهو وحشتناکی بیاد یا تو ماشین باشم و تصادفی بشه (نه خیلی شدید البته) من اهل هول کردن و فرار و اینا نیستم ولی خب این زلزله واقعا دلهره آور بود. من دستم به دستگیره در حمام بود و میخواستم برم داخل و اتفاقا شب مهمون هم داشتیم و همسری و پسرک هم بیدار بودند که دیدیم بوفه تق تق تق تق داره میلرزه..تا دو سه ثانیه اول جدی نگرفتیم بعد یکهو علی پسرک رو زد زیر بغلش و من رو هم با دست آزادش کشید سمت در خروجی و زیر چهار چوب در ایستادیم.عقلمون اون لحظه نرسید که قفل در رو باز کنیم تا خدایی نکرده گیر نیفتیم..بعد ما رو محکم بغل کرد و منتظر شدیم اون ثانیه های طولانی تموم شن ..من واقعا فکرش هم برام سخت هست که ادم باید چطوری در هر وضع و پوششی هست خودش رو برسونه تو ی خیابون..خیلی ها انگار بیرون آمده بودند ..واحد بغلی صدای پاشون می اومد که داشتن میدویدن سمت پایین. مسلما اگر تکون ها شدید تر می شد ما هم بیرون می رفتیم..یک آن مونده بودم برم مانتوم رو از اتاق دیگه بردارم یا نه..که نرفتم ...
خدا خیلی مهربون بود که تلفاتی نداشت شهر مون ..این سر زمستونی دلم میخواد خونه ی همه ادم هایی که توی خرو و نزدیک های نشابور خونه هاشون خراب شده زودتر درست شه..سوز و سرمای بدی داره مشهد این روزها ..ارزومه یک روز با لباس سبک بریم بیرون .. قبلا کلاس امداد و نجات که می رفتیم بهمون گفته بودند که همیشه باید یک ساک امداد آماده داشته باشید در نزدیک ترین محل به درب خروجی منزل که توش ( تا جای که یادم میاد ) باید ایناها رو بذاریم مثلا توی یک کوله : حداقل یک بطری اب سالم در بسته (که در طی زمان ما باید به تاریخ انقضای اب توجه کنیم و با اب یا غذای تازه کنسرو شده جابجاش کنیم ) ..چراغ قوه و باتری اضافه ..پول ..لباس گرم... غذای کنسروی با در باز کن جداگانه( برای حداقل سه روز غذا بردارید ) ... داروی خاصی اگر مصرف می کنید..یک عدد سوت... کبریت .. ظرف سبک یک بار مصرف مثلا بشقاب ..کیسه فریز تا بتونید از یک بشقاب چند بار استفاده کنید ..رادیوی کوچک ...آجیل ( کم حجم و انرژی دهنده)... حتی فکر کنم کپی از اسناد مهم و مدارک خودمون هم بهتره داشته باشیم... اگر بچه دار هستیم مناسب سن بچه وسایل اولیه حتی یک اسباب بازی کوچک بزاریم..این کوله یا ساک امداد باید سبک و راحت باشه و با چیزهای اضافی پر نشه ..لباس زیر و داروی مسکن و تب بر هم لازمه...صابون و شامپوی کوچک مسافرتی ..چسب زخم و گاز ...مقداری طناب ...بیلچه..از این چاقوهای چند منظوره کوچیک ... پلاستیک زباله ضخیم بزرگ..( تا اگه لازم شد بشه ازش به عنوان بارونی هم استفاده کرد )
خب از این ها بگذریم که خودم الان یه ذره روحیه ام خراب شد .ولی قبول داشته باشیم که اماده بودن و پیش بینی های لازم رو کردن واقعا لازمه برای این مواقع ...
اقا ما اومدیم با این همسری گل و مهربون نشستیم و دستامون رو زدیم زیر چونه مون و هی آه کشیدیم و گفتیم آخییییییییی ..مردم هم فامیل دارن ما هم فامیل داریم..آخییییییییییی ...چرا ما رفت و آمد زیادی نداریم..هیییییییییییی ..چرا ما دوست فابریک و پایه زیاد نداریم..بعد صاف نشستیم وبه هم زل زدیم و گفتیم آره..خودشه..چرا ما یک جمع درست نکنیم برای خودمون... و اینطوری شد که علی جان گفت اول اساس نامه ی ابتدایی رو باید بنویسیم تا بقیه بدونند شرایط این جمع چی هست ..خب چون این قرتی بازی های مهمونی ها همیشه اول از همه وقت و انرژی من به عنوان خانم میزبان رو خیلی میگرفت قرار شد مهمونی بسیار ساده و باحال باشه .ساده یعنی در حد پذیرایی فقط با چای ..فوق قوش بیسکوییت ..من نمیدونم بقیه چجوری هستند ولی خودمون کسانی رو داشتیم توی دوستامون که خیلی تشریفاتی بودند و خودشون رو خفه می کردند موقع مهمونی دادن..هم اونا معذب می شدند هم ما..بعد یک عده عروس دومادی هم داشتیم که اصلا دلشون نمی خواست پر هزینه مهمونی برگزار کنند و من هم خودم به شدت طرفداری ساده و شاد برگزار کردن مهمونی شده ام الان... ماهی یک بار دور هم جمع شیم و شام هم عذای بدون برنج و خورشتی .. مثلا آش رشته یا نهایتا دو انتخاب دیگه... .. قرار شد مهمون ها ظرف ها رو بشورند و صاحب خونه کار خاصی نکنه برای جمع و جور کردن ها ..بعد گفتیم قرار هم بذاریم بشینیم دور هم از این کارتون های قدیمی ببینیم مثل پسر شجاع یا سند باد و ..و یاد بچگی هامون باشیم..غیبت بقیه و من اینو گفتم و تو اینو گفتی هم ممنوع....خلاصه اول به خواهر و برادر خودم گفتیم ولی اون ها گفتند نههههه و وای کمه ..آبرومون میره ...و مگه میشه مهمون ظرف بشوره و خلاصه نه آوردند تو این تصمیم به این سادگی ..گفتند فکر کنیم بهتون خبر میدیم..ما هم گفتیم باشه شماها فکراتون رو بکنید و بعد خودمون دست به کار شدیم وبه دوستامون زنگ زدیم که برنامه اینه..اولین قرار هم شد منزل ما ..ده نفری بودیم..
یعنی بهتون بگم از اول مهر تا الان من اینقدر یکجا نخندیده بودم..به حدی خو ش گذشت ..به حدی اشنایی با افراد جدید جالب بود برامون..اونقدر زود با هم صمیمی شدیم که حد نداشت .دختر خاله من و شوهرش بودند ..بعد دختر عموی شوهرش با همسرش و خواهر اون بودند ..خب ما مثلا فامیل بودیم ولی شکر خدا رفت و آمد که نبود قبلا ..هم رو تازه شناختیم .. دوست صمیمی علی و خانمش که به حدی از این مدل مهمونی استقبال کردند که قرار شد پسر عمه شون رو هم بیارند توی جمع ما... یعنی راحت گرفتن و اینکه همه مون شاغل هستیم و وقت اضافی نداریم برای بساب و بمال قبل از مهمونی و شلوغ بازی در اوردن برای درست کردن انواع و اقسام غذاها نقطه اشتراک مهمی بوذ..من وقتم برای همین آش ساده خیلی گرفته شد چون سبزی تازه که فکر کنم چند سالی هست نخریدم و پاک نکردم..چون همیشه یا مامان جون زحمت می کشند یا مامان یا صبا میده برامون پاک کنند ..خب آش باید سبزی اش واقعا تازه باشه ..پاک کردن و شستنش هم وقت میبره دیگه... شب جمعه خونه مامانم موندیم تا پسرک خوب بابایی و مامانی بازی کنه و ظهر جمعه اومدیم خونه تا اماده بشیم برای شب ..یعنی تا این حد ساده گرفتیم که من وقتی دیدم فرصت ندارم این بوفه رو برق بی اندازم بی خیالش شدم و با همون گردگیر ساده دوب دوب دوب کشیدم روی شیشه های داخلش و ظاهرش قابل قبول و تمیز شد ..حالا به باطنش چکار دارم من این وسط!!؟ من قبلا انقدررررررررر خودم رو حرص می دادم تا همه جا تمیز باشه که نا نداشتم از مهمونی لذت ببرم..بابا مگه قراره برای خونه بیان..همین که سرویس ها مرتب باشند و خاک نباشه جایی و جارو کشیده و تمیز باشه همه جا خب کافیه دیگه..حالا من قبلا اگ یک لک روی این اینه بود دق میکردم..همسری بیچاره رو هم دق می دادم..اصلا علی این کارا رو کرد تا من اینقدر بهش گیر ندم..یعنی خواست برنامه ای بذاره تا من متوجه بشم میشه راحت مهونی کرفت و خوش گذروند .خب جای همه خالی واقعا عالی بود..من انقدر شاد و خوشحال بودم که تاثیرش این شد که یک اشی درست کردم که اینا نفری سه تا بشقاب خوردند...انقدر هم به به کردند ..انقدر هم خندیدیم..اینقدر هم از ته دل ادای هم رو در اوردیم و تو روی هم با هم خندیدیم که حد نداشت ..
مامان جون انگار سختش باشه به جای من همش می گفت صمیم جان..حالا چه کاریه ..همون دوستای قبلی تون خوب بودند که...ادم های جدید معلوم نیست اخلاقشون چطوریه اصلا . ..این مامان جون چون خودش همیشه سخت میگیره و اصولا من ندیدم از مهمونی لذت ببره خودش و همش جوش می زنه این بود که من خندیدم و گفتم وا ..این حرفا چیه؟ مگه اون ها رو چطوری شناختیم..؟ رفت و امد کردیم و دیدم چطوری اند ..بعدشم آش که کاری نداره ..اصلا اجازه ندادم انرژی ساکنشون و حرف های منفی جلوی لذت بردنم رو بگیره..بعدشم که مهمونی تموم شد و با هم حرف می زدیم گفتم وای چقدر عالی بود..چقدر خوب بود..اصلا هم غذاش کاری نداشت ( جون خودم! خب واقعا سبزی اماده کردن وقت گیر هست دیگه..) و اون هم گفت خدارو شکر ..نمی دونم چرا تغییر توی رویه عادی زندگیشون اینقدر براشون سخت هست ...البته من می ذارم به حساب سیستم روتین زندگی و سن و سالشون ولی همین مامان من خیلی راحت تر تغییرات رو می پذیره و خودش رو وفق میده...من هم میدونم که مامان جون فکر می کنه چون من شاغلم ناهارم رو هم باید برام اماده بیارن دم خونه مون!! ولی خب ادم که نمی تونه همش کار کنه..تفریح با اون هایی که از حضورشون لذت میبره هم خیلی واجبه .
این شوهر ما هم واقعا از راه های خوبی وارد میشه برای توی راه آوردن یک صمیم لجباز!! این همه سال ایشون می گفت تو راحت بگیر مطمئن باش بقیه هم راحت اند و من می گفتم اوهوکی!! می خوای مهمونی بدم و این ور اون ور خونه مورد داشته باشه!! و تمیز نباشه و خودم هم بدونم و کاری نکنم بعد برم خونه فلانی و فلانی و اون ها اگر هم زندگی شون ریخت و پاش هم باشه همیشه جلوی من ابرو داری کنند و من خجالت کشم چرا من اونطوری نکردم!!؟ یعنی من الان فهمیدم و کشف کردم که در ته وجود من یک صمیم تجملاتی و سخت گیر و خانه دار و دیسیپلینی از نوع قرن نوزدهمی هست و یک صمیم راحت بگیر و خنده رو و تپلی مهربون هم هست که وقتی این دو تا آبشون با هم توی یک جو نمیره و با هم دعواشون میشه من رو بیچاره می کنند این وسط ..هی اون منو میکشه هی این یکی از این ور من رو می کشه و من هی کششششششش میارم این وسط ..بعد با علی طفلکی دعوا می کنم که چرا فلان لکه پشت فلان اینه فلان جا دیده شده!! چرا تمیزش نکردی ..چرا آبروی منو میخوای ببری !!!؟ خلاصه نشستم با این دو تا صمیم حرف زدم گفتم ببین عزیز اشرافی من..درسته تو خیلی بها میدی به این که همه چیز شیک و آنچنانی باشه ولی خب من که وقت این همه کار رو ندارم.. نمی تونم که همش بخاطر تو از استراحتم بزنم موقع مهمونی هام..البته تو هم بد نمیگی ..احترام به مهمون خب خیلی مهمه ولی بیا یک کاری بکنیم..تو مواقعی بیا برون از اتاق خودت که من وقت دارم و روز تعطیله و اصلا همه اشرافیتت رو بیا بیریز روی دایره برای مثلا یک جمعه ناهار سه نفری خودمون.. برای پسرک غذای مخصوص درست کن..دسر درست کن.. هی فلان مدل رو بده به سالادت.. اصلا هر چی تو بگی ..ولی وقتی من کار دارم و فرصت ندارم بیا به این صمیم تپلی مهربون کمک کن و هی بهش قوت قلب بده و تاییدش کن تا بدونه تو اوکی دادی بهش و دلگیر نشه ..فکر نکنه هیچی بلد نیست ..!! فعلا که این دو تا با هم در صلح و ارامش هستند ..انقدررررررررر هم بعد از مهمونی علی ازم تشکر کرد و بوسم کرد و گفت چقدر خوب و عالی بود که لبخند روی لب های صمیم اشرافی هم اومد ..
سر شام یکی از بچه ها داد زد که صمیم..اون آشه رو خوشگل درستش کن اشتهامون کور نشه !!! من هم داد زدم آقای دکوراتور ..بذار بیارمش بعد نظرغیر فنی بده ..خلاصه اوردم و این ها انقدر از مزه اش تعریف کردند که دیگه دیزاین میزاین رو کوتاه اومدند ..این دوستمون صبر کرد صبر کرد تا یک جا حال من رو بگیره دیگه ضایعش نکنم...یک صحنه دختر خاله ام اومد پشت سر من ایستاد و من داشتم برای جاری اش که باردار هست آش می ریختم و بهش توضیح می دادم که برگشم دیدم یکی داره غش غش می خنده و میگه نوچ نوچ نوچ..متاسفم برات..داری با خودت حرف میزنی !! آخییییییییی!!! دیدم این شیطون اومده دیده کسی نیست و من دارم به ملکول های هوا توضیح میدم و دختر خاله هپلی و حواس پرت من هم رفته داره آلبوم کارهای اتلیه رو نگاه می کنه و این هم اومد و کلی به من خندید ..بهش گفتم اگه کوتاه بیاد و به کسی لو ند ه کلی آش میریزم ببره فردا خانومش براش ناهار گرم کنه .. چشماش برق زد و خدا رو شکر اسباب خنده ی ملت نشدیم بیشتر از این ... ولی دارم براش ..
آخر برنامه هم قرعه کشی کردیم و ماه دیگه همه خونه ی میزبان بعدی دعوتیم فکر کن مبخواد آبگوشتی چیزی درست کنه... تازه قرار هم گذاشتیم تولد بگیریم برای هم ..ولی فقط کیک بخریم و من گفتم اگر یک برش هم بمونه برای صاحب خونه حرام مطلق هست و باید تا تهش خورده بشه و شکموها همه موافق بودند .اینم بگم که من و علی کتاب های اضافی و و و زیبای خودمون رو گذاشتیم کنار و یک مهر هم درست کردیم و قراره بقیه هم این کار رو بکنند توی این جمع و کتاب ها رو به هم بدیم و هر کی خوند به هر کی دوست داشته توی دنیا امانت بده این کتاب رو و نهایتا به یک کتابخونه ی عمومی اهدا بشه ..الان کتاب خونه مون هم توش پر از حس مهربونی شده.. من حتی کتاب های هدیهی علی رو هم دادم..بذار بقیه بخونند اولش رو و ببینند چقدر یک مرد می تونه برای همسرش زیبا بنویسه اول یک کتاب رو....
.
راستی توی این جمع یک زوج هم داریم که اسفند عروسی شونه و یک مهمونی هم دعوت شدیم از حالا ..
هورا ..خیلی خیلی خوشحالم دست از افکار اشتباه و دست و پا گیرم برداشتم و اجازه دادم به خودم که اینهمه خوشحال باشه و سبک و پر انرژی ...
پ.ن
صمیم ام... من هم از این که دستپخت عاشقانه تو رو همه با لذت خوردند و شبی گرم برای مهمون هات درست کردی ازت ممنونم..بهت گفته بودم که کارت همیشه بیسته؟
بیا لپ های مهربونت رو ببوسم..صمیم خیلی خوب در زندگی میری جلو .. همه چیز جای خودش هست ..افرین به تو..
اینهمه ، کار هر کسی نیست ..
دیشب پسرک رو بردیم آتلیه تا چند تا عکس شاد و شنگولی و بچه وسط و مامان بابا دور و برش !! و تو بغلش از خودمون بگیریم..آقای دکتر پیشنهاد کردند به همه والدین که از این عکس های سه نفری و گرم و با احساس با بچه تون بگیرید و بذارید توی اتاق یا روی در یخچال یا داخل کیف مهد یا مدرسه ی بچه تون تا هر وقت ببینه یادش بیفته که چقدر مامان باباش دوستش دارند و چه خونواده گرم و مهربونی داره ..حتی اگر همیشه در اغوشش نگیرید هم ذهنش گول میخوره..یعنی این تصویر میره جایگزین حس ناامنی و تنهایی بچه (خدایی نکرده اگه داشته باشه ) می شه .. علی جون جونی هم بچه رو زد زیر یک بغلش و مادر بچه رو هم زد زیر بغل دیگه اش و ما رو برد اتلیه ..البته قبلش با یکی از دوستام که پسرک عاشقش هست هماهنگ کردم بیاد تا این بچه حداقل تو مود عکس باشه..شانس زیبا و خامه ای ما!! پسرک توی راه خوابید و اونجا که بیدار شد تا نیم ساعت اول که تو فاز نبود و بعد هم شیطونیش گل کرد و حالا مگه می ایسته عکس ادمیزادی ازش بگیریم..!!کلی من پشت سر همکار علی ایستادم و ادای آب ریختن روی سر و کله ی اون رو در اوردم تا بچه یک ذره خندید ..وقت های دیگه این نیشش رو باید دو مشتی جمع کنی از روی زمین...بعد به قول علی بچه های دیگه که میان آتلیه مکان و نورها و سقف و همه چیز براشون جالب هست و بچه چند ثانیه اروم و ساکت نگاه میکنه یا گوش به بازی بودنش کمتر میشه ولی این فسقلی از الان که برای خودش دوربین شخصی داره دیگه معلومه که چقدر با محیط مانوس هست و خونه خاله حساب می کنه اونجا رو... من پشت سر این دوستمون ایستاده بودم و هی روی زمین خودم رو می انداختم و ادا و صدای بز و قورقوری د ر میاوردم و مثل زیر نویس هی از این ور می رفتم اون ور و بر عکس .. دوست خودم که ماتش برده بود از این کارهای من..اون عکاس بنده خدا هم که نمی دید من پشت سرش دارم چکار می کنم...یک جا چند قطره اب هم ریختم روی کله اش و یک جا هم نزدیک بود از پشت بی افتم روش که خدا به فک و صورتش رحم کرد ...اخه زمین سر بود خیلی ...علی هم کار داشت هی میرفت می اومد و میخواست پروژه رو به دوستش واگذار کنه..من هم بهش غر میزدم که خودت بگیر ..دستت تند تره ...فلانی لفتش میده و پسرک تغییر موقعیت میده... عکاس هم ریییییلکس ..اصلا این ارامشش زبونزد هست ..خب اینجاها سرعت عمل بیشتر به کار میاد تا ارامش ...خلاصه سه ساعتی اونجا بودیم و امیدوارم عکس مناسب از توش در بیاد .. راستش من خیلی روی عکس های خودم حساسم..یعنی تا حالا 4 تا عکس نداشتم که از خودم توی عکس راضی راضی بشم..انقدر هم غر می زنم که علی رغبت نمیکنه از این ادم خوش اخلاق عکس بگیره..آقا من برام مهمه تو ی عکسام صورتم زاویه چاقالو نداشت باشه ...غبغبو نشده باشم... دندونام موقع تبسم مثل دندون های براق اقا گرگه توی فیلم ها بیرون نیفتاده باشه ..موهام مرتب باشه و اگه جایی صاف و درست نیست عکاس بهم بگه خودم درستش کنم نه اینکه بخواد بعدا با ادیت درستش کنه...صورتم براق از عرق یا هر چی نشده باشه .. رگ دست هام برون نزده باشه ... خنده ام شاد و واقعی باشه و الکی نباشه ( خب این رو عکاس باید بگه به ادم دیگه..خود ادم که نمیبینه خودش رو..) .جایی گوشتی موشتی کجی ..نافرمی دیده نشه .. اصلا ادم باید جوری باشه که بعدا هر وقت به اون عکسه نگاه میکنه مو لای درزش نره ..بعد سال های سال که از اون عکس می گذره تو هنوز خودت رو همون طور بی نقص و زیبا و همه چی تمام تو یذهنت میاری واین برای من خیلی کاربردی بوده و هست .. علی هم حوصله اش سر میره بس که هر شاتی که میزنه م ن بدو بد میرم میگم ببینم چطوری بود؟ و بعد هم هی ایراد میگیرم که اینجاش ا ونجوری اونجاش اینطوری ..یک بار بهم گفت یک خانمه اومده بود چهار ساعت تمام هر پزی که اینا بهش می دادن رو انجام میداده و جیکش هم در نمیاومده..گفت برم از اون یاد بگیرم..منم حرصم در اومد گفتم اصلا تو هم میخواستی بری زن لاغر مردنی مثل اون بگیری از اول!!( ربط دادن گودرز به شقایق که ید طولانی دارم من در مواقع بحث!!) طرف هاج و واج موند که این حرف چه ربطی داشت آخه!!
حالا هی نیایید طرف این عکاس مهربون روبگیرید ها..الان خودمم از دست خودم ناراحت شدم که چرا این بلاها رو سر این مرد میارم من!!
نوشابه خانواده: صمیم جونم..عزیزکم..تو انقدرررررررر اخلاق های خوب و خوشگل و کمیاب داری که این ها گم هستند بین اون همه خوبی ... معلومه که به دل نمی گیره...!!!! اصلا غصه نخور ..درسته فدای اون دل نازکت بشه صمیم ...
دیشب به علی میگم چرا منو اینقدررررررر(مثلا سالی چند بار منظورم هست ها!!!) ناراحت می کنی تو؟ حالا از قبلش توی ذهنم هفته پیش رو تجسم میکردم و سر قبری که مرده اش فرار کرده بود هی گریه می کردم..یکهو که اینو بی مقدمه گفتم طفلک شوهره موند اینو نصفه شبی از کجا در اوردم من!!!؟ تا یک دقیقه قبلش داشتم میخندیدم باهاش یکهو اینجوری می کنم..گفت ما اون مساله رو حرف زدیم در موردش و تموم شد ...من که معذرت خواستم و گفتم عصبانی بودم و منظوری نداشتم..من باز اون کش رو بیشتر کشیدم و گفتم نه! آخه من که این همه مهربونم با تو و پسرک ..من که غذا می پزم برات ..من که کار می کنم برات..من که (توی دلم: قد قد می کنم برات..!!) چرا اینطوری منو خراشششششششششش میدی!!!؟ ( کلمه اختراعی نشون دادن ناراحتی زیادم..) .. یعنی نزدیک بود کشه در بره بخوره توی پک و پوز خودم... خدا رو شکر در نرفت ..یعنی من اروم ولش کردم ..وگرنه اگه شماها بشینین پای درد و دل این مرد ..هیمن جور به سر و سینه تون میکوبید و مظلوم علی جان میگید همش!! ..خب من ابعاد مختلف و متفاوتی دارم..میتونم در عین زیبایی اخلاق و اسوه و الگوی نمونه بودن !!!( پوووووووف ) همزمان اونقدر حرص در آر بشم که اگر مقتول هم شدم تقصیر خودم باشه باز ..یا در عین پیشی ملوس بودن یکهو روی هاپ هاپی ام بزنه بالا... حالا از تحلیل شخصیت من بگذریم و به حرف خودمون برسیم..
دیگه دیگه اینکه من الان حالم خوبه ..و دلم می خواد برم عصر برای خودم نرگس بخرم و بگم اقاهه روبان نباتی بزنه بهش و ببرم خونه بذارم جلوی آینه کنار یخچال ..مگه بغل یخچال آینه نصب میکنن ملت؟ درسته..سوال خوبی پرسیدید .ما الان دو روزه یخچال فریزر نداریم و سه روزه مثل آدم غذا نخوردیم ..یعنی من حسرت یک غذای گرم صمیم پز به دلم مونده..به قول پسرک : خدایا مرسی به ما غذای خوش موزه دادی ..به همه ی بچه ها هم بده ..دوستت دارم خدا جون ... منم بگم خدا جون دعای خیر این بچه رو قطع نکن دیگه!! خب نصف محتویات یخچال مرحوم رو چپوندم تو جا یخی هووی دیگه اش که اگه درش رو باز کنم همش میریزه روی سر و کله ام..منم هی میرم در جایخی رو ناز می کنم و از بیرون با مواد توش حرف میزنم میگم عزیزانم..به زودی میایید بیرون..دوستتون دارم غذاهای پتنشیالی خوشمزه .منتظر همیشگی شما...صمیم ... !!
صمیم ام ..عزیز دلم..مهربونم.... و مهربونی من مثل بارش خورشید روی تو هست ..من دوستت دارم همیشه ..هر جور که باشی ..هر کاری که بکنی ..روی من همیشه حساب کن...
دیروز روز خیلی خوبی بود. با علی رفتیم مهد دنبال پسرک و وقتی رسیدیم خونه در کمال ارامش دیدیم الهی شکر! تو خونه ناهار اماده نداریم.یخچال هم صاف صاف .. روز قبلش من غذاهای نصفه نیمه رو معدوم کرده بودم .بعد هم با مظلومیت نگاه کردم که الان چی درست کنم ساعت ۳.۳۰ عصر؟ اخیییییییی طفلک! عزیزم میتونی صبر کنی دو سوته خوراک مرغ درست کنم؟ ( منظورم دو ساعته بود که طرف بگه نه!) و اینطوری شد که به تن ماهی و برنج سفید رضایت دادیم و رفتیم بعدش بخوابیم..تا خرخره زیر پتو بودیم من و علی و این بچه هم خواب انگار نه انگار ..جفت پا می پرید روی شکم بابای چرتی ! بعد علی گفت بیا باهاش بازی کنیم خسته شه بخوابه ..و این بازی کردن همانا و سر کله ای که به هم میخورد و دنگ و دونگ از تو اتاق و روی تخت هم همان..خیلی خوش گذشت ..خنده های این بچه انقدررررررر بلند و مردونه هست که به قول خواهرم ادم تو دلش میگه مرررررررتیکه! قربونت بشم... بعد ما داشتیم چرت میزدیم که من ژیشنهاد کردم حالا که نمیخوابه بیا ببریمش پارک کودک ..رفتیم و دیدم ای داد بیداد.این جاش عوض شده و خلاصه مکان جدید رو پیدا کردیم و پسرک ذوق کنان رفت سراغ اسباب بازی ها و استخر توپ و ما هم به مربی اونجا شیر و بیسکوییت دادیم و وسایل دیگه بچه رو و خودمون هم رفتیم ددر...
این پیاده روی توی هوای سرد و دست تو دست هم اون هم دو ساعت تمام خیلی لازم بود..کلی برای پسرکم لباس پسند کردم که بیام سر فرصت با خودش بخرم..یه جا یارو فروشندهه یک کاپشن اورده دید من خیلی مشتری پسندانه نگش کردم ول نکرد ..من میگم باید خود بچه باشه تا بپوشه ببینم سایزش هست یا نه ..اون هم اصرار که نه این برای بچه ۴ ساله هم خوبه خانم..شما میترسی اندازه نباشه؟ هی میگم آقا جان! بچه من قدش بلنده و کمی تپل و زیر این لباس هم حداقل دو تا لباس دیگه که بکیش بافت هست من تنش می کنم..نمیشه که بهش بچسبه..بچه باید ازاد باشه..اینم الکی میگفت همین یکی مونده..من هم بعد از دو ساعت بلاخره یک لباس این مدلی چشمم رو گرفته بود و از طرفی حتما میخواستم تن پسرک ببینم چطوری هست و اصلا مدل و رنگش بهش میاد یا نه ..خلاصه اومدم بیرون و جالب فروشنده های اون مغازه بودن که من به جان خودم توی این یکی دو سال اخیر این حجم از کرم پودر و پنکک و بمال...و..نی به صورتم نزده بودم که اینا با ۱۷ یا فوقش ۲۰ سال سن به خودشون زده بودند... یعنی طرف صورتش نارنجی شده بود از بس برنزه مثلا خواسته بود بشه ... بخدا خودشون همینطوری خوشگل تر بودن به نظر من...موها که نگو..کوهان بود از بس بالا بسته بودن وسط این کله..بابا یه ذره ظرافتی ..سلیقه ای ..چیزی ..میگم بچه های این سن همشون این ریختی هستن یا اینا اینجوری بودن؟ والله پایین شهر هم نبود که بگم ضایع بازی و ندید بدی بازی در اوردن ..اونجاها هم از این خبرا نیست بابا ...خیلی هاشون جنبه دارند و ساده هستند نه این طوری دیگه ... بعد یه جا علی گفت ببین زمان مخ زدن رسیده به چند ثانیه!! طرف از داروخونه اومد بیرون و یه خورده با یه دختره توی ماشین جلوی داروخونه حرف زد و بگو بخندی سوار شدن و رفتن و من هم مات! یعنی دختره تو ماشینش منتظر بود کنار خیابون انگار نه پسره! الهی همه شون خوشششششششبخت بشن توی همون چند ساعت!!!
از وقتی بیشتر برای پسرک وقت میذاریم و بخصوص دو تایی با هم و با هیجان باهاش بازی می کنیم خیلی بهتر شده...یعنی مشکلی نداشت اونطوری ولی خب قبلا ها این بچه اصلا به ادم بوس نمی داد..کلا اهل اینکه بشینه توی بغل و اروم باشه نبود ..برای بوس هم باید ازش اجازه بگیره بخصوص اگه غریبه تر باشه طرف ..خودم بهش گفتم و الان وبال گردن خودم هم شده این قانونه... ولی بعداز اون بازی توی تخت ما و سه نفری اونقدر خودش رو پیشی کرد برام و گذاشت صد تا بوسش کنم که من مردم دیگه....یعنی این دهنم داشت کنده می شد از جاش!!! نوبتی هم بود..اول بابایی و مامانی با هم پسرک رو بوس محکم! می کردند ..بعد بابایی و پسرک مامانی رو بوس بازی میکردند ..بعد بابایی می افتادوسط و مامانی و پسرک حسابی بوسش می کردند..این وسط هم هر کی حسرت بوس به دلش مونده بود به حمدلله برطرف شد!!!! واقعا بنیان خانواده ها محکم تر میشه با این برنامه های تربیتی کودک!!
چند شب پیش عمه جون خونه ما بودن و داشت باپسرک بازی میکرد .. یکهو پسرک برگشت گفت واییییییییی ..مامانی ..عمه جون دست زد به گیلی گیلی من!!!! بیچاره عمش یک آن ماتش برد ..نگو اومده اروم زده روی پوشک بچه چون خیلی بامزه میشه با پوشک و اینم چون بهش قبلا گفته بودم هیچ کس جز مامانی و بابایی و نرگس جون تو مهد کودک( پرستار تعویض) حق نداره نگاه کنه به گیلی گیلی ...( اسم موقع بچگی هاش بود ..الان بهش میگم بگو آ ..ل..ت... اونم قاطی میکنه میگه گالی گالی ..گاهی هم قالی قالی ...یا قلقلی!!) زود به من گزارش داد که عمه جون دستشون خورده از روی اون همه.. لباس به بدنش .. بچه رسوایی هم هست کلا! باز خوبه کسی نبود عمه اش نمرد از خجالت ... توی خانه بازی هم با یک دختر مو فرفری وزوزی به اسم کیمیا دوست شده بود و موقع تعویض واییی نمیدونین چکار کرد .. اعتراض با صدای بلند که کیمیا باید بره بیرون..گیلی گیلی منو نبینه!!! بروووووووو بیرون.... بی تربیت!! بی تربیت!!!
جدیدا هم دو تا فحش یاد گرفته یک وجب قدی ..بی تربیت رو که غلیظ میگه بعدش باحرص میگه اخمخ بیشوووووووووووور .... انقدر هم خوشگل میگه و خودش رو هم تاب میده که حد نداره ..من هم کلا کر ... نمی شنوم... دو هفته گفت دید انگار حرف خاصی نیست دیگه تکرار نکرد ..از توی فیلم تلویزیون شنیده بود..یک بار هم ما اومدیم فیلم ببینیم با این بچه شد دو هفته حرص خوردن! یعنی لحن و مدل گفتنش خیلی بامزه بود ... میخواستی قورتش بدی .. کلا بامزه حرف میزنه.. حروف رو هم جالب پس و پیش میکنه :
آقا کغاله ( کلاغ)
آقا اغاله ( الاغ)
گشنگ شدی ها امروز!!! ( قشنگ..باز خوبه مشنگ نمیده به آدم!)
دُل دُل دُل ..... دُل از همه رنگ...سرت رو با چی می شویی؟ با شامپو دُلرنگ!!!( گلرنگ)
مامان! ساکیت! میگم حاج آقا بیاد ببرتت ها!!...( بعد خودش اضافه می کنه ) نه نبرش ..مامانی منه... قول میده دیده کار بد نتُنه...بدو بدو برو ستایه (ستاره ) بیار تا نبره تو رو ...( ما یک غلطی کردیم این بچه یک ساله اینا که بود گفتیم حاج آقا - همسایه خواهرم اینا که قد بلند و لاغر و چشم گردالو بود و زهره من هم آب می شد از دیدنش!!- میاد بچه های بد رو میبره خونه شون...
این هم شعر مورد علاقه اش : ( با مدل شین شین گفتن های عهدیه بخونین)
بزی نشست تو ایوون
نامه نوشت به مادرش
من بزی تو هستم
بز بزی تو هستم
یک رفتم تو جنگل
شششییییییییییر به من حمله کرد
با اون شاخ های تیزم
شکمش رو پاره کردم
شکم پاره حیا کن
برو سر جات لالاکن
زیر زمینش موش داره
هزار تا خرگوش داره
( بیت اخر کاملا بیربطه به نظر من ..نیمدونم از کجا چسبونده این به این شعره !)
دیروز که رفتیم مهد دنبالش یک دختره دم در ( سالن خروجی) روی صندلی نشسته بود و مامانش هم جلوش زانو زده بود و داشت به دختر گنده ۶ ساله قاشق قاشق غذا می داد(قیمه با ماست) ..من رو که دید مامانه با گله و همچین که مربی مهربون کلاس یو نا اینا بشنوه گفت الهیییییییییی بمیرم برای بچه ام!! امروز داشته توی سالن کارتون می دیده نبوده توی اتاق و یادشون رفته به بچم!! غذا بدن...مرد از گشنگی!! تو صورت بچه هم میگفت: بچه ام خجالتی هست .. خودش روش نشده بگه!!! دختره هم نگاه سرد و یخ زده ای داشت !!! می خواستم بکنم کله اون مادر بی فکر رو...اولا به بچه خرس گنده ۶ ساله چرا مثل نی نی ها داری به دهنش غذا میذاری؟ بعد هم چرا تصور خودت رو میکنی توی مغز بچه که خجالتی بودن باورش بشه..بعد هم حالا مربیش یادش رفت که خب به نظر من با اون همه دقتی که همیشه دارند همچین چیزهایی اگر پیش بیاد قابل اغماض هست و نباید بکشه ادم مربی رو ..بچه ات چرا خودش اعلام نکرد؟ چرا مظلوم نمایی می کنی جلوی روی بچه؟ چرا عادتش میدی به این کار و جلب ترحم بقیه؟ من هم گفتم دختر خانم به این بزرگی ماشالله خودش باید به خاله جونش بگه من غذا نخوردم هنوز .. .دیگه هم چیزی نگفتم و روم روبرگردوندم بیشتر حرص نخورم ..بابا مگه حالا ناهارش چون مفته باید خودکشی کرد که یک روز بچه غذاش دیرتر شده؟ خود مربی ها میگن بعضی ها اصلا چاشت مناسب نمیذارن توی کیف بچه شون و همیشه چشم بچه دنبال میوه و نوشیدنی های بقیه هست ..اون وقت از اینا توقع چی دارن !
دیشب هم مامان یک بچه هه توی پارک کودک به پاهای پسرک خیره شد بعد به من رو کرده با لحن مسخره ای میگه این بچه تون دختره؟!!! ( قیافه یونا..موهای کوتاه و تازه اصلاح شده اش ..صورتش .. هیکلش ...همه و همه داد میزنه پسره..چون من جوراب شلواری ساده مشکی برای زیر شلوارش پاش کرده بودم و پایین جوراب شلواری گل های ریز قرمز داره اینو از روی مسخره میگفت ) من هم یک نگاه به ارایش بی نهایت اغراق شده و صورت حاکی از حسودی و بدجنسی اش کردم و با لبخند گفتم شما این کله و مو و قیافه رو ول کردین چسبیدین به جوراب شلواریش؟!!! طرف هم موند چی بگه؟گفت نه خوشگله شلوارش ..از کجا خریدین؟ منم گفتم از مغازه!!! اصلا دلم خنک شد اینطوری خیطش کردم..باور کنید من اصلا به مردم اینطوری جواب نمیدم..ولی چون فکر میکرد الان من رو خجالت زده میکنه من اجازه ندادم و بهش نشون دادم فکرش رو خوندم زودتر ..بدم میاد ..بابا من هم از قیافه و اون لباس تو خوشم نیومد ولی به کلام یا حتی نگاه هم به روت نیاوردم.. چه مدلی هستند اینا دیگه!!
دههههههه...
برای خودم:
صمیم ام..اصلا نگران نشو که چند روزه غذای مورد پسند خود مشکل پسندت رو درست نکردی .تو به استراحت عصر و بازی با کودکت نیاز داری .. بقیه هم درکت می کنند .. ..تو فقط با عشق غذا رو اماده کن..اب و رنگش با من ... تو خوب باش ..بقیه اش با من ..
عزیزمی صمیم خوبم...
این مدت من به علت نوشتن های مدام و خودکار دست گرفتم نمیدونم چکارم شده بود که نوک انگشت دوم و سوم دست راستم بی نهایت حساس شده بود..یعنی به کیبورد میخورد دادم در می اومد..فکر کنم بخاطر نوشتن زیاد با قلم بوده تو این مدت ترجمه...مرسی از سر زدن های همه تو این مدت..
یک مهمانی چقدر می تواند حال آدم را خوب و خوش کند؟ خیلی ..خیلی زیاد ..دیدن ادم هایی که هزار خاطره داری با آن ها از دوران دوست داشتنی دانشجویی و ان همه شیطنت و بازیگوشی نجیبانه و تکرار نشدنی ... من وقتی دوستم دستش را دور شانه ام می اندازد انگار به یک دوران امن بر میگردم.وقتی به دست های ظریف و کشیده و بازوهای فوق العاده زیبا و سپید ان یکی نگاه می کنم دنیای من همه سفید می شود و موزون..وقتی زیر گوش ان یکی دوستم حرفی میزنم و دو تایی قهقهه میزنیم دلم..این دلم انگار سوار قایق تفریحی می شود و زیر افتاب ملایم روی اب برای خودش به گردش می رود..
حالم خوب است ..به خودم استراحت داده ام چند وقتی .. من الان وقتی می خواهم بروم مهمانی تمام انرزی ام را نمی گذارم روی این که چه بپوشم؟ چه ارایشی کنم؟ چه دستم کنم؟ چه کیفی بردارم..به خدا این صمیم دیوانه همین کارها را قبلا می کرد .میگویم دیوانه چون الان فهمیدم چقدر به خودم تنش وارد میکردم..الان راحت و فارغ از این فکرهای مزاحم دقیقا عصر همان روزی که میخواهم بروم مهمانی خیلی سبک میروم سراغ لباس هایم و یکی را زود انتخاب می کنم..بعد ارایش ملایم و راحتی می کنم..تمام مدت تصور لحظه ای شاد یش رو را دارم و مهم تر از همه اینکه پسرکم را با خودم نمیبرم تا همان دو سه ساعت میهمانی راحت باشم ..شاید نگفته باشم که من مهمانی رفتن هایم های (با دوستانم) نهایتا سالی 5 بار هم نیست ..من کلا آدم مهمانی برویی نیستم... ادم رفیق بازی هم نیستم ولی خب سعی می کنم دوستی هایم را با کسانی که انتخابشان کردم یک زمانی ، حتما ادامه دهم..چشم هایم برق میزند وقتی خوشحالی ان ها را می بینم.. از علی خواستم پسرک را نگه دارد ...با مهربانی پذیرفت..مراقب این هست که من ان چندساعت همش نگران بچه نباشم.. بعد وقتی برمیگردم دلم پر از خوشحالی است ..میدانی من کلا ادم کم توقعی هستم..ادم منفی دیدن هم نیستم..مثلا مامانم فقط به شرطی بچه ام را نگه می دارد که همسرم هم باشد انجا..یعنی بچه ما تنهایی انجا نمی شود بماند ... راحت بگویم مامانم می گوید معذور است و فقط اگر پسرک با پدرش بیاید اشکالی ندارد ..خب من از اول نخواسته ام نگه داری کنند از بچه و ان ها هم استقبال خوبی کردند از این پیشنهاد .. تازه پسرک اصلا بچه شیطان و خرابکاری هم نیست و کافی است برایش یک اهنگ رقص کردی یا شاد بگذاری تا مدت ها برقصد و البته در جای خود مقتضای سنش هم هست بعضی چیزهای دیگر که به نظر مامان و باباطبیعی نیست و هول می شوند نکند بلایی سر بچه بیاید ...برای همین من خیلی محدودیت دارم برای بیرون رفتن و کارهای شخصی ام و تفیرحات یکنفره ام ..چون هوا ماه هاست که سرد شده و با بچه سخت هست بیرون رفتنم..ولی به جای این که بنشینم غصه بخورم که چرا مثل مادرهای دیگر نیست می نشینم فکر می کنم که چقدر مهربان اند که هیچ وقت پدرم بچه را دعوا نمی کند یا خیلی به روش تربیتی ما احترام می گذراند و دخالت هم نمی کنند و یا اینگه چقدر بچه خوشحال است و امنیت دارد وقتی انجا می رود و چقدر مامان مراقبش هست که شاد و سیر و خشک و سرحال باشد تا من برگردم..
بعد من برای مهمانی دیشب به دروغ گفتم کلاس می روم..!! خنده دار هست ولی ترجیح دادم اینطوری بگویم تا راحت تر باشم خودم..ساعت نزدیک 11 شب برگشتم خانه مامان و قرار شد شب بمانیم تا فردا از همان جا بروم سر کار ..بعد به جای این که بنشینم حرص بخورم چرا برای یک چیز به این سادگی باید دروغ بگویم وقتی همه خوابیدند نشستم پیش مامان و برایش از ترس هایم مثل ترس از معاینه ل گ نی حرف زدم..هیچ وقت در این باره چیزی از من نشنیده بود..باورش نمی شد ...برایش جالب بود..بعد از ترس های بچه ها و روش های درمان آن ، چیزهایی که یاد گرفته بودم را برایش گفتم...او هم به من گفت همه تلاشش در بچگی ما این بوده که از چیزی الکی نترسیم و محکم باشیم...به هم نزدیک تر شدیم..حس کردم خیلی بیشتر دوستش دارم..حس کردم چقدر برای ما زحمت کشیده...حس کردم وقتی با عینکش خم می شود روی جدولش چقدر موهای شرابی اش که سپیدی هایش دارد بیشتر هم می شود سایه قشنگی روی صورتش دارد ...حس کردم وقتی هنوز من یا خواهرم مریض می شویم و سال هاست دیگر بچه نیستیم جنس نگرانی او شبیه چه می تواند باشد ...
عصرش به مامان جون زنگ زدم و گفتم من مثلا کلاس هستم و پسرک منزل مامانم هست و حواسشان باشد سوتی ندهند من مهمانی هستم!!! خنده های بلند مادر شوهرم حالم را خوبتر کرد ... خب مند ر این مسایل با ان ها راحت تر هستم..ببین بحث این نیست که مادرم مخالف وقت گذاشتن من برای خودم هست یا نه...بحث راحت بودن من با ادم های دیگر زندگی ام هست . .. این وسط با تنهاکسی که یادم رفت هماهنگ کنم همسر بود که طفلک گیج شده بود کدام کلاس رفته ام؟!! به خیر گذشت .
الان اصلا هم نارحت نیستم که مامان صبحش قول داده بود پسرک را ظهر تا عصر که من اضافه کار باید بمانم نگه می دارد و یکهو ساعت 10 رفت خانه خاله کوچکم و اعلام کرد من تا شب همین جا هستم!! باور کن حرصم نگرفت...غصه نخوردم..گله نکردم... گفتم نوش جانت مهمانی ..چون می دانم حالت چقدر بهتر می شود...کلا مامان آدم قابل پیش بینی نیست معمولا.
این ها بخشی از زندگی من هست ..از این دست چیزها زیاد دارم . همین الان هم چند روز هست با همسرم مثلا سر سنگین هستم..دست روی نقطه ای از شخصیت من گذاشت که تا به حال نمی دانستم اینقدر حساسیت دارم رویش ... هر کار می کنم نیمتوانم زودتر از این حر ف ها دوباره خوب شود حالم در این مورد .میدانی به من گفت در رابطه با تربیت بچه فقط حرف میزنم!!! از آن حرف ها بود که خب بخاطر عصبانیت از دست شیطنت های زیاد پسرک به من زد ولی نابجا بود حرفش ...یعنی من شوخی موخی در این مورد ندارم با کسی ... یعنی بی معرفتی بود اینهمه دیگر ... من هم رفتم نشستم لبه تخت و برای خودم گریه کردم...بعد پسرک آمد گفت چرا ناراحتی ؟ من هم گفتم غصه می خورم مامانی ..او هم گفت من هم شب ها قرص می خورم مامانی!!! ( نصف قرص ویتامین) ببین گریه هم نمی کنم...چقدر خنده ام گرفت وسط آن قیافه گریه اوو!!! بعد بخش گریه دار تر ماجرا این بود که لج کردم و فردا صبحش تراول هایی که روی کیفم بود و پول های خودم بود که دست همسر چند روزی امانت بود را هم انداختم روی مبل و رفتم سر کار و با غیظ به او گفتم از دستم گرفته ای نه از کیفم که روی کیفم گذاشتی ان ها را...( صمیم وقتی خل می شود یک وقت هایی و حرف های عجیبا غریبا می زند!!) او هم نامردی نرکد و خیلی شیک همه را برداشت گذاشت داخل کیفنش و من هم برای این که کم نیاورم اصلا به روی خودم نیاوردم و در دلم کلی از دست خودم حرص خوردم..فعلا منتظرم ببینم حرکت بعدی اش چیست !! خب این اولین مثلا قهر چند روزه من هست که هنوز تمامش نکرده ام..چون مساله ای است که باید از من اعاده حیثیت بشود!!! چون این همسر گرامی باید بداند من تمام وقت و زندگی ام توجه به روحیه شاد و مقاوم این بچه هست و همین که مثل خیلی از بچه های دیگر زمین می خورد و صد تا بلا سرش می اید و ززززززززر زرزززززر گریه نمی کند یا زود یادش می رود خودش نعمتی هست ..همین که بچه 5/2 ساله اینقدر شوخ طبع و حاضر جواب هست خودش یعنی هوش هیجانی خوب ..همین که هنوز از راه پله ظاهر نشده به همه سلام می کندو لبخند اداب دانی هم بلد هست یعنی اداب اجتماعی را یاد دارد ..همین که خوب و راحت مهد می رود یعنی امنیتش را جلب کرده ام برای دور شدن از خودم..همین که شب ها دستش را می گیرم و چند بار بغلش می کنم یعنی فقط فکر خواب و راحتی خودم نیستم..همین که بچه لجبازی های سن خودش را هم دارد یعنی نرمال و طبیعی است .. نمی دانم ان شب خسته بود یا فکرش پریشان بود یا از خاموش کردن تلویزیون توسط بچه عصبانی شد یا نه..نمی دانم چه بوداینقدر تحملش کم شده بود ..خب حق هم دارد ..خسته می شود گاهی .. ولی حق ندارد با من اینطور حرف بزند ..یعنی حرفش از آن حرف ها بود دیگر ...پسرک هم می فهمد بهتر است حرص کداممان را در بیاورد تا بیشتر شاد شود برای خودش!!! او فکر می کند الان این بچه باید مطیع باشد و من فکر می کنم باید مثل پرنده سبک و مثل بره بدو بدو کنان بدود و شادی و بچگی کند .. تاآن شب همه چیز خوب بود و خیلی فکر مشترک داشتیم در مورد تربیت بچه یا نحوه برخورد با کارهایش. بعد او یکدفعه ناراحت شد و من هم دلخور از این قضلوت حتی کلامی و خلاصه روزگاری است این روزها ..البته به هیچ وجه جلوی بچه نشان نمی دهیم اب و هوا خنک شده است !!! و من همه کارهای پدرش را تایید می کنم..حتی آن روز که چند بار به بچه تذکر داد و بعد پشت دستش زد( و من دلم انگار کنده شد از جایش ) و پسرک بغل من امد و دست صورتی اش را نشانم داد که ببین بابا منو زد!! من هم گفتم بابایی خیلی مهربونه عزیزم.. فکر کنم خیلی ناراحت شده که این طوری کرد ..بوسیدمش و گفتم برو بگو دیگه تکرار نمی کنم و ببخشید بابایی ..بچه سر تق نرفت و فقط رفت جلوی بابایی و بر و بر نگاهش کرد وگفت منو دوست داری؟!!!! اونم با دلخوری گفت بعله..همیشه دوستت دارم ولی کار بد رو دوست ندارم...و خیال شازده راحت شد که دینیای کوچکش سر جای خودش هست هنوز ...البته بعدا به همسر گفتم دفعه اول و اخری بود که این کار را با بچه خودت کردی ... او هم فورا فردایش رفت کلاس تربیت کودک تا به من نشان بدهد کم نمی اورد و من همه نکات را کامل نگفته ام برایش ..خب شما قضاوت کنید ..این همه مطلب بود من بهش گفتم برو وبلاگم را بخوان حال ندارم این همه توضیح بدهم از اول برایت ..او هم گفت من هم حوصله این همه توضیحات تو را ندارم..کوتاه و مختصر بگو دکتر دفعه آخر چه گفت دقیقا و چه پیشنهاد هایی داد ..یعنی چه اخر؟ لقمه جویده شده و حاضر اماده که نمی شود...
البته بعدا که بیشتر فکر کردم دیدم چرا من به او توضیحات آن روز کلاس را کامل ندادم .یکهو یک چیز بزرگ کشف کردم در خودم..به قول یاسی مچ خودم را گرفتم.. من یادم افتا ان روزی که کلاس رفته بودم شب که امدم خانه خیلی ذوق داشتم تعریف کنم برایش و بعد نمی دانم سر چه چیزی من ناراحت شدم از دستش و در ناخود اگاهم حرف زدن با خود همسر در مورد کلاس ان روز یاد آور خاطره آن دلخوری می شود برایم و ذهنم همش از زیر آن در می رود و من را وادار می کند در مورد ان کلاس حرف نزنم و من تا دیشب نفهمیدم علتش چه بود..یعنی ته ته ذهن من ..وجود من...احساسات من... جریحه دار شده بود و اصلا خودم هم نفهمیده بودم و در ظاهر ان دلخوری هم چند دقیقه بعد یادم رفته بود ولی انگار رفته بود زیر زیر ها خودش را قایم کرده بود...برای همین هست که من کلا ادمی هستم که نیم توانم مدتی با کسی قهر باشم یا بگذارم لای نان داغ!! تا چند سال بعد کاری را به روی طرف بیاورم..یا یادم می ماند که خب ازارم می دهد و باید زودتر موضوع حل شود و یا واقعا موضوع حل می شود ..
این یکی از دستم در رفته بود..
این ها را نوشتم که بدانید من وقتی می گویم خوب هستم یعنی زحمت می کشم تا حالم خوب بشود ..باور کنید انداختن وسایل خانه در یک اتاق به اسم انباری کار راحتی هست ولی بعد از چند سال تکاندن آن همه خاک و کثیفی عمر آدم را کوتاه می کند .. من این خاطرات و دلخوری ها را در انبای نمی گذارم. ..می نویسیم یا در موردش حرف می زنم تا بروند و حالم خوب خوب تر شود...
آن روز رفتم جلوی اینه دستشویی و به خودم گفتم خیلی خوبی صمیم ام... دوستت دارم.. تو واقعا آدم باعرضه ای هستی و مادری نمونه...و بعد خودم را از روی اینه ناز کردم... خیلی حس خوبی بود... دلم می خواهد این تایید ها از درونم باشد و من وابسته به بیرون و ادم های بیرون نباشم برای خوشحال شدن.. دلم می خواهددیگر نگذارم حرف های جدی یا شوخی یا از روی عصبانیت یا هر چه که کسی به من می زند اینقدر من را ناراحت کند ..نشستم با خودم گفتم وقتی خودت می دانی چقدر درست رفتار می کنی دیگر چرا اوقاتت تلخ می شود .. البته نیمه تاریک ما ادم ها گاهی از انتقاد هایی که روا هستند هم به شدت اشفته می شود که این یکی در ان دسته نبود .. چند صفت در خودم پیدا کرده ام که وقتی کسی به من ان ها را می گفت خیلی لجم می گرفت بعدها فهمیدم ای وای ! این ها دقیقا در من بود و الان چون به عنوان بخشی از خودم پذیرفته ام ان ها را و واقف شدم به حضورشان با هم دوست شده ایم ودیگر لج من را در نمی اورد شنیدن اسمشان هم...
خبرهای خوب این که ترجمه زودتر از موعد هم تمام شد ..خیلی خوب بود.. مهمانی منزل برادرم خیلی خوش گذشت ... شاخه گل نرگسی که به مامان دادم خیلی خوشحالش کرد ..اشکنه کشک مخصوصی که برای مامان جون درست کردم( اختراعی و برای اولین بار !! فکر کن!!) خیلی بهش چسبیده بود و گفت دیگه واقعا وقت شوهر کردنت هست!!( متلک بود یا تعریف ؟!!!هیییییییی وای ) نقشه هایی که شب موقع خواب برای خودم می کشم خیلی خوشحالم می کند ...یک نمایشگاه عکس رفتم که تنوع بود برایم بعد از مدت ها ... این چند روز یا به عبارتی دو سه هفته همش علی جان ظرف ها را می شست که کاملا خوش خوشانم بود ..مامان جون هم ناهار درست می کرد که دیگه نگوووو...و این که در این مدت گریزی هم زدم به شخصیت سال های قبل خودم که لطف زیادی داشت و کلی با برو بچ خندیدیم... تازه دیشب همه شان داشتند از خواستگاری های بچه های کلاس از خودشان حرف می زدند بعد من خیلی جدی گفتم بچه ها ..راستی چقدر من آن موقع بدبخت بودم که حتی یک نفر از بچه های کلاس از من خواستگاری نکرد حتی شلمان پیر!!! (لقب یکی از پسرهایمان بود بود) و همه اول جدی گرفتند و فکر کردند من غصه می خورم الان و بعد که دیدند من به قفل در خروجی اویزان شده ام و دارم می میرم از خنده قیافه شان دیدنی شد ... من هی داشتم زور می زدم در بزرگ خانه جدید این دوستمان را باز کنم برویم بیرون نگو کلا دره تعطیل بود و من در تاریکی داشتم اهن خالی را فشار می دادم تا در باز شود ...و شش متر انطرف تر در اصلی بود و کلی هم چراغ و پروژکتور داشت رویش که انگار من کلا کور بودم اون لحظه .. این ها خنده ندارد این که یک خانم محترم و عظیم الجثه مثل من روی در متروک افتاده باشد و هی زور بزند و بقیه گیج نگاهش کنند که این چکار دارد می کند بامزه بود...
برای خودم :
صمیم ام....دوستت دارم....دست هایت را می بوسم...
خوب ..خوب ..خوب ..
همه چیز خوب ...
پسرک خوب
من خوب
دل من هم خوب و محکم..
دکتر فقط گفت یک چیزی بوده که دیگر نیست ..
نمی دانست چرا
و نگران هم نشده بود از اول
حق دارد
خب مادر این پسرک که نبود
چکاپ های بعدی (ان طرف سال) توصیه شد برای محکم کاری .
اما
من که فهمیدم .
فهمیدم ان چیزی که بود و الان نیست
چرا دیگر نیست
می دانستم شماها را دارم..
دعاهایتان را
خدای مشترکمان را
نمی خواهم دو خط بنویسم و تمام..حرف ها دارم برای نوشتن انچه گذراندم.
می نویسم..
فقط امدم خبر بدهم نگران نباشید .
به شدت درگیر یک مقاله دکتری هستم
نه شب دارم نه روز
تمام این هفته تا شب سر کار بودم شاید هفته ی بعد تمام شود
غیر از ترجمه که خودش بخش بزرگی از علاقمندی من است ادمش را هم دوست دارم..کسی که سفارش ترجمه این کار را داد به من.
می خواهم بی عیب و نقص تحویل بدهم.
تمام که شد من همان صمیم خوش خنده ی دنیا راحت بگیر می شوم دوباره
الان رفته ام در جلد یک صمیم بادقت و با وسواس و با حس مسوولیت بالا
که برای کلماتی که ده تا مترادف در ذهنم دارم برایش باز هم وسواسانه دنبال روان تر و بهترش می گردم ...
همیشه وقتی یک کار ترجمه نسبتا سنگین را تمام می کنم مثل شناگری می شوم که عمیق نفس کشیده و ثانیه هایی طولانی زیر اب بوده و با یک حرکت سریع خودش را به سطح رسانده و عمیق دوباره نفس کشیده و پر شده از هوای زندگی ...
من مدیون تک تک شمایی هستم که برای ما دعا کردید ...
بارش مهربانی هایتان را با چشم خودم دیدم.
تاخیرم را ببخشید .
بر میگردم.
سلام
دکتر نبود اخر هفته... ... قراره حداکثر تا دو شنبه ۶/۱۰ / مشخص شه ..امروز صبح جواب ازمایش رو از ازمایشگاه گرفتم در ظاهر همه چیز منفی هست . چشم به راه دعای همه ام...هنوز ..
و قنوت این روزهای من:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
کامنت ها رو حتما تایید می کنم..کمی فرصت فقط ..
واقعیتی که خیلی ها شاید در مورد ما ندونند- ولی شماها قطعا می دونید- اینه که من و خونواده ام خیلی تنهاهستیم...کلا فامیلی هم نداریم که گرم و مهربون و دور همی باشن..سال به سال هم جز دو سه تاشون بقیه رو نمی بینیم. یا فیس و افاده دارند که با گروه خونی من جور نیست یا اینجا نیستند و دورن یا هستند و نبودنشون هم فرقی نداره .دوست و اشنا هم زیاد نداریم...فامیل شوهر هم شکر خدا یک ادم هم حتی نداریم توی این شهر (جز خونواده مهربون خودش) . مثلا من وقتی مثل چند شب پیش که درد وحشتناکی در دندونم رو تحمل کردم و متاسفانه هیچ کلینیک شبانه روزی دندانپزشکی هم نبود در دسترس و از درد واقعا اذیت شده بودم حتی به مامانم هم فرداش نگفتم... علی نشسته بود کنارم و بهم نگاه میکرد و کاری جز اوردن مسکن قوی و اب نمی تونست انجام بده...بگم بهشون که چی بشه؟ بگن الهیییییییییی بمیرم...!! ...حالا برادرم ممکنه تا موردی داره زود مطرح کنه و دلسوزی و همراهی های اینطوری رو از بقیه داشته باشه ولی من این جور چیزها رو نمیدونم چه مرضی دارم که خیلی شخصی می دونم..تو خودم و خصوصی میدونم..انگار از شخصیتم کم میشه به کسی رو در رو بگم من درد دارم...من این مشکل رو دارم..و اینجا تنها جایی هست که رو در روی شما راحت میگم چمه و گریه می کنم این پشت ...
این بار در این مساله - که هنوز پرونده اش بازه و قراره این هفته نتیجه ازمایشات بیاد - وقتی نوشتم با خودم فکر کردم اصلا چرا این ها رو باید این جا بنویسم تا بقیه دلگیر شن ؟ مردم به امیدی میان اینجا که یک ذره خوب تر شن..دلشون باز شه..مثل خودم که وقتی از خنده و شوخی می نویسم حال خودم بهتر از همه تون میشه ..بعد منتظر 10 یا فوقش 15 نظر بودم که بگن اخی ..خوب میشه حالا ..چرا الکی نگرانی بابا ..ولی وقتی روز بعد صفحه رو باز کردم فکر کردم الان همه دوستای نداشته ام..همه فامیل های گرم و خوب که توی بقیه مردم میبینم همیشه..انگار همه مال منن..دور و بر من اند ..گرمی دست هاتون رو حس کردم روی پشتم..روی دستام...حتی اونی که رد شده بود و ی صلوات فرستاده بود و رفته بود...دعاهاتون..محبت حرف زدن هاتون... این که من رو تجسم کرده بودید که یام و خبر سلامتی کامل رو می نویسم برای من یک رویا نبود . واقعیتی رو نشونم داد که چند روز دیگه میام و مینویسم پوووووووووووووووف ..اینم تموم شد ..شکر خدا حله..موردی نبود ...( بغض دارم الان) انگار دور از جونتون مرده ای بودم بی نام ونشون که یکهو کلی ادم اومدن سر خاک و دور وبرم پر از نور وگرما و عشق شده یکهو.. نخندید ..گریه هم نکنید ..این ادمی که این ها رو می نویسه یک روزی حس میکنه شادترین و قوی ترین ادم روزگاره ...یک روزایی هم هست که فکر میکنه تنهاترین و دردمندترین ادم روی زمینه..من توکل کردم به خدا..و سپردم به تشخیص و مهارت ادم های متخصص...براتون می نویسم چی بود و چی شد.
الان حالم خیلی بهتره..شاید اگه حتی همسرم هم اینجا رو بخونه اصلا متوجه نشه من چطور این چند روز نه غذام کم شده بود نه برخوردم..نه رفتارم ..و نه نگرانی خاصی رو نشون دادم..ولی این همه تحت فشار بودم..من همیشه کوه هستم برای دور وبری هام..ولی گاهی هم از وسط دلم یک تونل رد میشه ..توی کوه خالی میشه ولی ظاهرش درست و پا بر جاست..
اسم هایی دیدم که ذوق کردم از بودنشون...خوشحال شدم از همراهی شون..از بودن تک تک تون ممنونم..الان دیگه خیلی امیدوارم خبر های خوبتر و بهتری براتون خواهم داشت ..
کلی تعریفی دارم. از بازی درمانی که دیروز رفتیم و انقدر این بچه من رو ضایع کرد جلوی دکتر که حد نداشت!!! مردم از خنده و خجالت... حالا فکر نکنین به قول ملودی دور سر م همش قلب عاشقانه داره بال بال میزنه ها!! نه ..این وسط ها یک وقت هایی هم هست که به علی میگم منو نگاه ! فقط بخوابون این بچه ات رو وگرنه....
فک کردید برای چی انقدر دندون درد گرفتم او نشب؟!! از بس کاظم غیظی شدم!
بچه نیست که..کروکودیله ..والله.
سوتی : یک عمره من فکر میکردم این ملا صدرای خدا بیامرز لقبش صدر المتاهلین هست!!! نگو بهش صدر المتالهین می گن..تازه داشتم وسط بحث به دوستم می گفتم این بنده خدا مگه چند تا زن داشته که صدر همه متاهل ها کردنش!!! فک کن( باعث خجالته واقعا!!) اونم چشماش رو گرد کرد و گفت دوباره اون کلمه رو تکرار کن...و نیم ساعت همین جوری از خنده به ریشه های فرش داشت چنگ میزد پدر سوخته...
بعد من توقع داشته باشم این ها بیان با من همدردی کنن؟ اصلا توی مغز شون جا میشه که من با این سطح سواد و علم ومعرفت!!( متاهل..متاهل..) ممکنه از چیزی غصه دار هم بشم؟
پاسخ سوال صدر المتالهین رو اینجا بخونید اگه برای شما هم سوال هست .
آخیششششششششششششششش..دلم باز شد اینجا حرف زدیم با هم
واقعا دوستتون دارم.
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ...
fullness در کلیه سمت راست مشاهده می شود .
دریچه مری شل شده است.
.
.
.
این دوخط قرمز درسونوی چکاپ چه می کند؟
این چند روز ..روز نبود..شب بود.
منتظر جواب ازمایشات هستیم.
جسمش که روبراه شود از تربیتش هم باز خواهم نوشت...
پی نوشت:
تو قوی هستی .می دانم...مگر من هر شب داستان پسرک قهرمان روی کوه بلند با اسب سپیدش را برایت نخوانده ام؟ قرار نیست داستان های مادر را فراموش کنی که..
کلاغ پر ..
گنجشک پر ..
کبوتر از قفس پر...
غصه ها از دلم پر ..
و تو..
مگر عاجزانه از تو نخواسته بودم من را با این بچه امتحان نکنی؟
قرارمان چیز دیگری بود استاد...
من شاگرد خوبی نیستم..
بنده خوبی هم ..
فقط یک مادرم...
کافی نیست؟