X
تبلیغات
بازی تراوین

سلاممممممممممممممممممم  

 به به ببین کیا اینجان!!! سال نو  مبارک ..چه عجب تعطیلات تموم شد صمیم خانوم !!!!! یک وقت نگی  چهار نفر چشم نگرون داری  ها!!!  خب  خودم  گفتم همه غرغرها  رو به خودم .  

 

آقا توپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ... عالیییییییییییییییییییییی.... مشششتیییییییییییییییییی ... اصلا شروع و  ادامه این سال یه وضع فرح انگیز ناکی بود...خوب و پر از   انرژی .  من امسال رو میخوام سال صمیمیت خانواده  نامگذاری  کنم . چشه مگه ؟  بذارید مستند نویسی کنم .  یک مسج اقعی واقعی از  همسری  می ذارم تا ببینید  چطوری این بچه جدی گرفته تصمیمات مقامات مافوق!! رو :  

گلم  

نفسم  

عشقم 

همه ی وجودم  

اولین من  

آخرین من 

 من دارم میرم خونه .خیلی  خسته شدم .   

 

میدونم بچه ها ..میدونم شمام مثل اون موقع  من ،  الان تو شوک هستید .(آیکون درکت میکنم)

 

 

مسیج یک ساعت بعد همسری  :  ( آقا  اینا case study  هست ها به درد مطالعات مردم شناختی میخوره . از  ما گفتن!! ) 

 

عزیزتر از  جانم . من عصر  میخوام زودتر برم بیرون . کی  میایی ؟ 

 

بعد من شاسکول و  سال نامگذاری  کن!!!  آقو  ذوق  کردم و  تو دلم دسته بیل قند پیچ شده!! آب  کردم و  اصن هی  چشمام رو می مالیدم هی  به گوشیم نگاه میکردم لبخند  نوعروس  غنچه واری!! می اومد روی لبام .. خلاصه  جوی  در  فضا و عطری  در  روان من ایجاد شده بود!! که حد نداشت ..بهش  پاسخ دادم :  

 

عزیزتر  از جان  

گل من  

نازنین من  

تو برو بیرون.

کی عصر میای  دنبالم ببرمت بیرون از  خجالت  مهربونی  هات در بیام؟ هانننننننننن؟!!!! 

 

یعنی  آدم با تمام عمق وجود روی سیم خاردار بشینه اینطوری  جو نگیرتش .این ببرمت بیرون یعنی  پدر و پسر یک شام به دلخواه و منوی باز!!!  مهمون مامان صمیم .یکی نیست بگه تو به جای  خرج کردن باقیمانده کارتت میتونی  فکرهای  اقتصادی بهتری هم بکنی  ها ننه جان !!!  خلاصه ساعت 7 اومدند دنبالم و  من در  کف و  عجب از  اینهمه وقت شناسی و  زود اومدن و  اتمام دوران سیاه غر غر  کردن  زوجین!!!! خب مسلما قیافه من بعد از  12 ساعت کار  خیلی  اون ذوق  اولیه رو نشون نمیداد .برای  همین به جان خودم یک شال زرد  جیغ و جیگر  از  دستفروش  کنار  خیابون خریدم که فقط  کارم راه بیفته و با مقنعه نرم سر قرار با همسری . کور شم اگه دروغ بگم که وقتی گفت  6 هزار  تومن من به گوشام شک کردم . جان صمیم اصنننننننننننننننن بهش نمیخوره شیش تومنی باشه . خلاصه قند آب  کنون و  دل رقصون و بندری زنون!!! شال رو سرم کردم تو   اولین آسانسور سر راه و لبی رنگین کردیم و رفتیم سر قرار . بقیه اش باشه بعدا تعریف کنم براتون .اونا  رو بخونید  گریه هاتونم خواهم دید!! 

 

 این مهر و محبت نشون دادن ها  داستان داره .من تو مسافرت و روزهای اول سال از  همسری خواهش کردم یک تصمیم جدی بگیریم دوتایی مون که امسال و روزهای  پیش رو بخصوص در  سفر رو ، کمتر ازگل ، به هم نگیم . خدا رو شکر  قبلا هم بی ادبی و  اینا نبود بین ما ولی باز هم کلام شیرین مثل الان هم اونم از  طرف همسری  این طور  قل قل نمی جوشید!!! . خلاصه آقا انقدر با همین قر ار  کوچولو سفر به ما سه تا خوش گذشت که همسری چند بار ازم تشکر رسمی کرد که این همه باعث میشم از لحظه های سفر  لذت ببره .میخوام بگم همین چیز کوچولو موچولوی  لحن و زبون شیرین یکهویی دنیا رو عوض کرد انگار  تو سال جدید .   

 

در  پست های بعدی  از  سفر فوق العاده گرم و شیرین  نوروز  93 تعریف خواهم کرد براتون . این روزها به علت جابجایی امتحانات دانشگاه ها بخاطر  جام جهانی ، شب با کتابام  دوتایی بغل هم  خوابمون میبره .  

 

روز و روزگارتون خوش ....  

صمیم  بزودی  ظاهر  خواهد شد دوباره ....    

 

پ.ن. 

آقا اسم پسرونه برای  نی نی  میخوام . نام پدر بچه رضا هست .فامیلیشون هم با الف شروع میشه . دوستم خیلی روی من حساب  کرده . ناامیدش نکنیم ! اسم تک و  زیبا و با معنا میخواد . ترجیحا عربی نباشه پلیز . 

 

کامنت های قبلی تایید خواهند شد .  

 

 

برای بهنار  عزیز از شمال : عزیییییییییییییزم .. تموم  محبت هات به من رسید و  از  اینکه اینقدر به فکر و یاد من هستی  ازت ممنونم و آرزوی سفری  خوب و  خوش براتون دارم . میدونم معذوریت های من رو درک میکنی و  برای داشتن همچین دوستان مهربون و با معرفتی  خدا رو شکر  میکنم .

 

یه وقتایی فکر  میکنم آدم هایی که مثلا صد و هشتاد سال قبل از  ما بودند چقدر  امید و آرزو  داشتند برای  بهارهای بعدی و بعدی ..چقدر  دلشون تنگ بوده یا خوش ..چقدر  زندگی بالا پایینشون برده با خودش ...چه روزهایی که خندیدند و چه روزهایی که اشک ریختند ...اون ها  دلشون پر از آرزو بوده حتما ... بعد پدربزرگ های  ما و مادر بزرگ هامون هم ..قبل تر  از  اون ها هم ..به عکس زیبای  مامان بزرگم در  سن جوونی  که نگاه می کنم ..به عکس  عمه های  پدرم .به عکس  مادر بزرگ پدرم با اون صلابت و  محکمی  خاص  چشم هاش ..به عکس  مادر  و  پدر  مامانم  وقتی که تازه عروس  دوماد بودند و با هم عکس دونفره سیاه و سفید  گرفتند ..به بچگی های  بابا ..به  کوچکی  های  مامان با پستونکش  ..و به  الان  که گوشه چشم هر  کدومشون پر  از  چروکه و  موهای شقیقه اشون سفید ....به روزگاری  که گذشت و گذشت و  باز  هم خواهد  گذشت ..به بهارهایی که ادم های  جدید دیدند و آدم های  قدیمی دینگ دینگ ..فرصت تمام ..وقت رفتنه ... ...به اینکه هیچ چیز ..هیچ چیز ..جز  عشق و  محبت  در  دنیا شایسته باقی  موندن نیست ...و  هیچ چیز  اونقدر  ارزش  نداره که این فرصت کوچیک و با ارزش زندگی  کردن  رو  دو دستی بدیم و اون رو تحویلمون  بدن ...من دلم میخواد هم هی  آدم ها کنار  کسی که بهشون ارامش میده .. دوستشون داره و  وجودشون براش  مهمه زندگی  کنند ..اگر  پدر و مادر هستیم میخوام خدا کمکمون کنه  به بچه هامون اعتماد به نفس و  خود باوری ..  دوست داشتن و عشق ورزیدن  رو یاد بدیم .باور  کنید  خیلی وقت ها میبینی طرف خوبه ..ولی  یاد  نگرفته .یادش  ندادند  محبت  کردن چطوریه و در  مقابل کسی که بهت محبت میکنه باید  چکار  کنی ..این ها آموزش  مستقیم نمیخواد  این ها مشاهده میخواد و  جاری شدن در  زندگی  عادی ..  

من درس های بزرگی رو  تو سال 92 از زندگی یاد گرفتم و بابتش سپاسگزارم . من سال های زندگیم رو دوست دارم . همشون رو . برای من سالی مطلق  بد و خوب نبوده . وسط  بخش  تاریکش ..نور و زیبایی هم بوده همیشه .  

 از  خدا میخوام بهمون صبر  بده..ظرفیت و جنبه بده . با دوستی  داشتیم فیلمی  می دیدم از  شیطنت های بچه ها . بچه هه رفته بود کنار  دیوار  دستش رو گرفته بود روی  چشماش  و فکر  میکرد قایم شده .. خیلی  خنده دار بود ...یا مثلا سرش زیر میز  تلویزیون و  کل بدنش بیرون  ...یا کاغذ  گذاشته بود روی  کله اش و  چشماش رو بسته بود و فکر  میکرد  کسی  نمیبینتش .. وسط  خندیدن  یکهو  چشمام پر از اشک شد ..بغض کردم .. خدای من ..من از یک بچه هم  جاهل ترم ..حماقت  من تا  کجاست آخه .. چه کارهاایی که می کنیم و به خیال خودمون دستمون روی  چشممونه و هیچ کس  ..حتی شاهد بزرگ  و واحد ..نمیبینه مثلا!! چقدر  دفعات که دیده و روش رو برگردونده ..چقدر  دفعات خندیده همون طور که من به سادگی  بچه های  کوچیک تو فیلم خندیدم ...دلم میخواد خدا به  همه مون صبر بده ..تو سختی ها ..تو بالا پایین ها .. تو موج هایی کهشاید آخرش ساحل نجات باشه و ما ندونیم ...ظرفیت بده برای  چیزهایی که بهمون داده و بیشتر  هم قراره بگیریم ... جنبه بده برای  درک محبت هایی که بهمون میشه و  فکر می کنیم وظیفه طرفه یا به کسی  محبت کردیم و چرتکه دستمونه همیشه... 

 

من برای  لحظه تحویل سال از  خدا میخوام به همه مون روزی فراخ و پر برکت بده .. نمیگم زیاد ..چون برکت مهم تر  از  مقدار هست ..روزی  حلال و سالم..که دلمون رو روشن کنه و  دستمون رو به خیر  حرکت بده ... 

برای  پدر  و مادرهامون سلامت و عافیت و  عاقبت بخیری میخوام ..چه  باشند چه نباشند ...چه هستند  چه رفتند ... 

 

دلم میخواد تو لحظه  آهنگ تحویل سال همون که دری ..ریدیری دیری ..میزنه و من همیشه ی  خدا تو  تمام سال های  بزرگیم به زور  بغضم رو خوردم تو اون لحظه ..به همه مون اراده جدی برای  تصمیم های بهتر بده ...  

 

بچه های سالم و  تو راهی ها و نورسیده هایی بده که قدمشون پر خیر و برکت باشه برای  خونواده هاشون  ..  

همراه هایی بده که بشه روی  معرفت و  ادعاشون حساب  کرد ... 

دلی بزرگ بده که با هر  چیزی  نلرزه و  زیرپای   هر  مرد و نامردی  نیفته ... 

ثرمت های بیکران از  خزانه های  غیب بده ... 

آرامشی بزرگ و  دلی  خوش و لبی  پر  خنده بده .. 

دست هایی کمک کننده ،  دل های  رحم کننده ، زبون هایی رام کننده ، و پاهایی مصمم و استوار  در  خیر و خوبی و نیکویی کردن ... 

مسافرت هایی دسته جمعی .. خونواده های  گرم ..بچه های  شاد و عاشق ..همسرانی پاک و  دوست داشتنی ...لباس هایی زیبا و بدن هایی سالم ... خود باوری و  خدا باوری ... یا اگر  هم هیچی نداشتیم و کسی نبود...چشم هایی سیر و زبانی شکر  گزار و  اراده ای قوی  برای بهتر شدن و رشد ... 

 

مراقب  خودتون باشید ...مراقب سلامت و زیبایی تون باشید .. اگر  از کسی دلخورید یک لحظه فکر کنید تا کی ...تا کی  اینهمه نفرت و  کینه رو روی دوشم بذارم و  کمرم خم شه و طرف آخ هم نگه و اصلا نفهمه چی روی  کول  منه ...!! میذارمش  سر  کوچه تا بازیافت کائنات ببره این همه درد و  کینه و  ناراحتی رو (اگر  هست) و برام خوبی و شادی و  برکت بیاره.. 

 

و میخوام  من و خونواده ام رو از  دعاهای  خوب سال تحویل  بهره مند کنید  

من به یاد همتون هستم ..  

  

چند نفر با کامنت های  خصوصیشون خیلی من رو سورپرایز  کردند .. از  این راه دور  صورت ماهشون رو میبوسم و  میگم عاشقتونم چاقالو های  مهربون خودم ... 

 

و به احترام  روزهای  پرواز بانوی خوبی ها ، همه تون رو به دعای  خیر  فاطمه ی اطهر  می سپارم و مینویسم :  

 

مادر هر کاری میکند  

بچه ها هم یاد میگیرند  

مثلا اگر شهید شود ....  

 

 

روز و روزگارتون بهاری   

 مواظب خودتون باشید .  

 

 

آینده هرگز اتفاق نمی افتد ، بلکه ساخته می شود.(ویل دورانت)

 

 

  

سلام به همگی  

یک بارون خوشگل و بهاری  داره میاد این روزها  اینجا ...انقدر  هوا پاک و لطیفه که حد  نداره .جای  همگی  خالی و  هوای  همتون عالی و بهاری . 

پسرک دو روز قبل میگفت مامانی ..میشه  یک نی  نی دیگه بیاری ؟( در راستای شکم قلمبه و  زیبای  مامان دوست صمیمیش این افاضات رو فرمودند  آقا)  بهش  گفتم نه عزیزم ... میگه چرا ؟  گفتم خب من فرصت ندارم  و  سر کار میرم ( طفلکی بچه های بیگناه) و باید برای  تو وقت بذارم ..کی به نی  نی  می  می  بده او نوقت که من نیستم .. همسری میگه ای بابا ..اینا چیه به بچه میگی ..اومدیم و  نی  نی  خواستیم!!!!(معععععععععع) چرا بهش  ضد آمادگی  میدی  از الان!!! چپ چپ نگاش  می کنم و  میگم از طرف من برای  هیچ بخش زندگیم تصمیم نگیر ..هیچ وقت ...!!و ته دلم باور  دارم که بچه من تنهاست و اگر  زندگی بر وفق مرادم بود شاید  جدی به دومی  هم فکر  میکردم یک سال دیگه ...همسر  میبینه تو خودمم ...   میگه خوب  حالا من یه چیزی  گفتم ... و بعد میخواد ابروش رو درست کنه میزنه کلا چشم و مشم رو  کور  میکنه !! میگه : آدم باید فکر  همه چیز رو بکنه تو زندگی..  جوری  نشه که بگیم کاش یکی  دیگه هم داشتیم ....عمر دست خداست ..مریضی و  اتفاق و حادثه برای  خودمون یا بچه مون ....از  این همه منطق بدون احساس  حرصم میگیره .. میگم خدا نکنه ..ایشالله این بچه رو تا زنده ام بتونم مراقبت کنم ازش ..این حرفا چیه میزنی ؟ و به این جمله اش فکر  میکنم : وقتی  نیاد که دیگه زمان برای  ما تموم شده باشه .. این حرفا رو میدونم همسری از  کجا میزنه ..چند سال پیش  دوستمون تعریف میکرد برادرش  فقط یک پسر  داشتند و بچه  ده ساله رو بر اثر یک اتفاق (پرت شدن) از  دست میدن و بعد در سن بالای  40 سال تصمیم میگیرند بچه دوم داشته باشند و  خدا بهشون یک پسر  میده کپی  اولی ...یاد  آرین و  کاملیا و علی   می افتم .. و اینکه نی  نی  دوم سیبی بود که انگار  از  وسط با آرین نصف شده باشه .. هجوم فکرهای بد میاد تو ذهنم ...با انگشت اشاره همه رو میزنم کنار و به روبرو نگاه میکنم ... زندگی  همه مون دست خداست ...  

 من هنوز  هم جدی  به بچه دوم فکر  نمیکنم ...قبلا که اصلا به ذهنم هم نمی اومد این موضوع . الان هم دغدغه ام نیست ولی  میدونم بچه من تنهاست .. ما نه رفت و امدی  داریم  نه بچه ای  نه کسی  نه فامیلی ..تنها بچه ای  دور و بر  ما بچه خواهرم و بچه جاریم هست .بقیه یا دورند یا ندارند .اوایل وقتی پسرک داشت از اب و گل در   می اومد من ازادی  هام رو با دنیا عوض نمیکردم ..با خودم میگفتم آخیشش ..دیگه تموم شد شب زیر  پتو با نور   موبایل کتاب  خوندن ..دست تنها  همه کار بچه رو انجام دادن ..غصه برای  نگهداری یکی  دوساعت یک بچه شیرخوار  ....و  هزار  تا فکر و  ذکر  دیگه .  من تو بچه داری  هیچچ کسی رو نداشتم برای  کمک . خودم بودم و خودم . الان که پسرک بزرگتر شده خوشبختانه همسری بسیار بیشتر وقت میذاره براش و به جرات میتونم بگم حتی بیشتر از من . پسرک خیلی  خیلی  پدرش رو دوست داره و  حرف بابایی براش  وحی  منزل هست . الان  مساله تنهایی این بچه  داره خودش رو نشون میده . خود ما بچه که بودیم  چهار  تا بودیم و  انقدر  با هم خوش  میگذروندیم و  دعواها و آشتی ها و  بازی هایی رو تو زندگیم با خواهر و برادرها دارم که حتی یادآوریشون حالم رو خوب و روزم رو شیرین میکنه . این روزها تک فرزندی  خیلی زیاد شده و جالب  اینکه اتفاقا مامان های  خیلی  کم سن  به بچه دوم فکر  میکنند .من دلم میخواد شرایطم جوری باشه که در  حق بچه ام ظلم نکنم . الان با وجود  درس و مشق  جدیدم ،تمام مدت از  خودم میزنم تا برای شیطنت های  به حق  پسرک وقت جور کنم . امنیت مالی هم مهمه برای  همه . نمیتونم  بشینم به آسمون نگاه کنم تا یک لقمه بیفته پایین ..اینو منی  میگم که به رحمت خدا باور  دارم و در  عین حال خیلی  وقت ها  دنیا روی  پاشنه محاسبات من نچرخیده ...من  به همسری میگم باید  آرامش  خاطر  ما از  مسائل مالی  اونقدر  پر رنگ باشه  و گارانتی که نخوام اون روزها رو دوباره بگذرونم ... گاهی به خودم میگم کی به یک خونواده 4 نفره تو سن و سال شیطونی بچه خونه اجاره میده ؟ چطوری آدم های  حد متوسط  از پس یک قلم پوشک ناقابل!!  و خورد و خوراک خوب و استاندارد بچه  دوم بر میان ؟ دوستی  داریم که بچه دومش رو  حامله است ..بچه   الان اینکه با حسرت به دوستش میگه خوششششششش به حالت نی  نی  داره میاد براتون ..خنده ام میگیره و  غصه ام هم ... من گاهی در روز  5 ساعت بچه ام رو میبینم ..گاهی مفید یک ساعت باهاش بازی میکنم .من دغدغه های فرهنگی و تربیتی  هم دارم ...بگذریم ..ولی دقیقا به این جمله اعتقاد  دارم که هر  کس با توجه به شرایط زندگی  خودش باید  برای  بچه داشتن یا نداشتن و  دومی و بعدی ! تصمیم بگیره ...فعلا برم یک نقشه ای روی  همسری  ژیاده کنم دیگه از  این قیافهه ای  مظلوم جلوی  من نگیره ... 

 

حالا مغز بچه ما رو باش! روز بعد  پسرک تو ماشین دوباره میگه مامانی یک نی نی  دیگه میاری ؟  تا میخوام بگم نه میگه :من میدونم چکار  کنیم ..تو مرخصی بگیر بمون خونه و به اون بیچاره!!! می  می بده تا زودتر بزرگ بشه ...میگم من و بابایی  تصمیم  نداریم بچه دیگه داشته باشیم عزیزم ...باباییش  با چشم های  گرد نگاهم مکینه و  میگه : صمیم ! برای  هیچ چیز زندگی من تصمیم نگیری  دیگه ها!!!! بدجنس .. میخندم و  با جمله بعدی  پسرک دیگه منفجر  میشم ..: پسرک مثل  کلاه قرمزی میره تو صورت  باباییش و میگه بابایی ! میشه امشب تصمیم بگیرید نی  نی  بیاد !!!؟  من : جانمممممممممممممم!!!؟  باباییش :  نیششششششششششش ...نی  نی  معلق وسط زمین و اسمون : ایشششششششششش!!!  

 

راستی بچه ها ما انشالله وسط هفته  حرکت میکنیم پیش به سوی  دو هفته تعطیلات ...یکی دو روز  اول عید رو  امسال قراره س.م.نا.ن باشیم  ..

  دوستان سم نا نی میتونن بگن دیدنی های  خاص  این شهر  کجاهاست ؟ چیش  معروفه ؟ کجاهاش رو بریم بگردیم ؟زمین ورزشی خوب برای   چند دست والیبال دبش  داره یا نه ؟ خوراکی  های  خوشمزه و خاصش  چیه !!( صمیم چاقالو) یک جور  ماست فکر  میکنم داره یا پنیره نمیدونم چیه ..لبنیاته خلاصه ... میگم ها  لینک عکسم بذارید از  خوراکی  هاش  دیگه دعای  من بدرقه تمام سالتون!!  

  

الانم دارم حاضر میشم برم آرایشگاه  جینگولی مینگولی بشیم . تصمیم دارم تغییر  دکوراسیون صورت و موهام رو هم بذارم بع از  عید .. چه کاریه ..من که همش با روسری  هستم و  دو هفته هم که بگذره دیگه طفلی  همسری  چی رو میخواد ببینه !!!  والله ... 

در  ادامه هم چند تا با هم بخندیم براتون میذارم وسط شلوغ آخر سال دلتون شاد و  قهقهه هاتون  هوا بره انشالله .... 

 

- دوستم مکبر  نماز  جماعت شده بود .کلمه رکوع یادش میره میگه :  

اللللللللههه اکبررررررررررررر 

چند ثانیه مکث ... 

بازم مکث ... 

 دولا شوید !!! 

 

-چند وقت پیش با بابام دعوام شد .دستشو برد بالا بزنه توی صورتم ...من هم یوهو رفتم تو فاز  فیلم هندی ... 

گفتم بزن بابا!! بزن ..بزن ..بذار بقیه بفهمن که پدر بالا سرمه!!! ..بذار بفهمن هنوز بی صاحاب  نشدم و  منتظر  گریه بابام شدم .. 

 بابام هم  محکم خوابوند تو گوشم ... 

 

-یه روز سوارتاکسی شدم شیشه هابالابوده.من گرمم شدخواستم به راننده بگم لطفاشیشه روبکشیدپایین گرمه.یهوگفتم:بکش پایین گرمه!!!!!ا 

 

-

کلاس ما تو دانشکاه دوتا در داره یکی آخر کلاس یکی نزدیک تخته..
یه روز استاد گفت تخته پاک کن نداریم یکی از آخر کلاس بره از یه کلاس دیگه تخت پاک کن بگیره..
یه دخترا پاشد رفت بعد دو دقیقه در جلو کلاس رو باز کرد و گفت سلام استاد ببخشید شما تخته پاک کن دارید که نخواین؟؟
یهو کلاس رفت روهوا..

 

یکی از افتخارات دوران ابتدایی من اینه که مبصر کلاس بودم
وقتی کسی درس نمره کم میگرفت معلم به من میگفت :
ببرش دفتر بگو که درس نخونده !
اون لحظه حس پلیس بین المللو داشتم :) 

 

-

یه دختر عمه دارم IQ=جلبک دریایی!!
این داشته فوتبال میدیده و دعا میکرده که استقلال ببره
یه لحظه قاطی کرده به جای یا رحمان و یا رحیم گفته : یا عادل فردوسی  پور یا عادل فردوسی  پور  
 
-
خونه مامان بزرگم بودیم، همه فامیلنشسته بودیم دور هم.یهو دخترخالم که5 سالشه اومد پیش مامانش گفت: مامان دلم خیلی درد میکنه
-خالم: چرا عزیزم؟
-دختر خاله: مامان آب زیاد خوردم (در حالت نیمه گریون) فکر کنم کیسه آبم پاره شده!!!!....
ما که دیگه رو زمین از خنده میغلتیدیم...  
 
-تو یه پاساژ راه میرفتم که یهو خوردم به یه نفر و اون افتاد زمین سریع رفتم بلندش کنم و گفتم واقعا عذرخواهی میکنم و وقتی دستشو گرفتم دیدم طرف از این مجسمه های مانکنی هست که جلوی مغازه میذارن. اطرافمو که نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخر هم رو لباشه. بهش گفتم خنده داره من فکر کردم آدمه. یارو چیزی نگفت خوب که دقت کردم دیدم همونم یه مانکن دیگه است :| 
- ﺑﺎﺑﺎﻡ ﯾﻪ ﭼﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻓﺘﻪ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺎﺭﺵ !!
ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﺑﻮﺩﺵ ﺩﯾﺪﻡ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ محســـــــــــــن ﺑﯿﺪﺍﺭﺷﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ) ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ 5ﺳﺎﻟﺸﻪ ( ﺗﺐ ﮐﺮﺩﻩ
ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺒﺮﯾﻤﺶ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ !!
ﺁﻗﺎ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻒ ﻣﺚِ ﻗﺮﻗﯽ ﺳﻮﯾﯿﭽﻮ
ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﮐﯿﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻫﯿﭽﯽ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻢ ﺍﻭﻣﺪ
ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖِ ﻧﻮﺭ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ !
3 ﺗﺎ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻮ ﺭﺩﺵ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ !! ﺍﯾﻤﺎﻥ ﮐﻮ محسن؟؟
ﻣﻦ ؛ ﮐﺠﺎﺱ؟؟ ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯾﺶ؟؟
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ؛ ﺁﭼﻤــﺰ ﻣﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻦ ﺑﯿﺎﺭﺵ؟؟؟ ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ !!
ﺩﻭﺭ ﺑﺰﻥ ! ﺟــــــــــــﺎﺵ ﮔـــــــــــﺬﺍشتـﯿـــــــــــﻢ !!
ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺑﭽﻪ ﺯﺩﻩ ﺯﯾﺮه ﮔﺮﯾﻪ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺯﻫﺮه ﺗـﺮﮎ ﺷﺪﻩ !!
 
 
-با مامانم رفته بودم دکتر؛یه دستفروش کنار خیابون ؛داشت ازین دست مصنوعیا که باهاش کمرو میخارونند؛میفروخت؛مامانم رفته پیشش میگه؛آقا ببخشید این "کس نخارد پشت من؛جز ناخن انگشت من "ها چنده?
کمپانی سازنده دست :/
فروشنده :0
دست مصنوعی :'(
حافظ :|
سعدی :|
من :دیگه عادت دارم؛اکیه 
 
-
- خواهرم بعد از  12 سال بچه دار شده بود و مهمونی گرفته بودند .   بعد از شام، داماد عموم گفت انشاالله شام ختنه سورون پسرتون ... خواهرم که فکر میکرد میگه انشاالله شام مکه ، درجواب گفت انشاالله دست جمعی باهم . 
 

 
منتظر  شنیدن سوتی های شما هم هستیم ها!
 

 

 

سلاممممممممممممم به روی  ماهتون  

 خدای من !  اینقدررررررررر  من انرژی  گرفتم و  خوندم و خوندم و  لبخندهای  گنده زدم با تک تک کلماتتون و  انقدرررررررررر  خوش به حالم شد از  شنیدن این همه تعریف و مهربونی و لطف و دوستی شماها که حد نداشت . این دو روز  رو بی اغراق میتونم بگم  جزو  بهترین روزهایی  بود که تو این سال داشتم .از  تک تکتون تشکر  میکنم برای  این حس های  خوب .

 

چقدر  وسطش  خندیدم ...دوستی  گفته بود فکر  میکردم چاق و فرتوت باشی .وای  خدای من اینقدر  انتخاب  این کلمه فرتوت  طنز بود توش  و تصویر سازی من هم که  دیگه گفتن نداره .. من هی  تصور  میکردم  چی  تو ذهن دوستمون بوده از  من هی  غش میکردم از  خنده .. یه بار ر  وقتی  چای  میخوردم یکهو یاد این کلمه  افتادم  از  خنده نزدیک بود خفه بشم ...انتخاب  کلمه اش  تو حلقم!!!!    

  همه  آدم ها  و  ما خانم ها بیشتر  البته ، تشنه شنیدن تعریف از زیبایی و  خوبی  مون هستیم . من گوش هام و چشم هام از  این همه تعریف لبریز شد  این دو روز  و اونقدر  انرژی  دارم که  تو یه پست مقداریش رو باید  و لازمه خالی  کنم ...دوستان تعجب  کرده بودند از  دیدن من و میگفتند چرا  چرا هی  میگی  چاقم .چاقم ...تو که چاق  نیستی ..فداتون بشم من . یادتون نرفته که من کلاس ورزش میرفتم و  برنامه مرتب  داشتم . یادتونه چقدر  از مربیم نوشتم براتون. البته من از  مهر به بعد به خاطر  کلاس هام دیگه اون کلاس رو مرتب  نرفتم ولی اثرش در  من هنوز  هست تا حد زیادی . البته قبلا هم گفتم من یک آدم سخت گیر  در  درونم دارم که تعریفش از  چاقی با تعریف عرف فرق  میکنه کمی . ناگفته نماند که من از  اول تولدم بابا جان چاق بودم دیگه تعارف که نداریم . بعد  هی رژیم گرفتم هی  مثل   کش در رفت و امد بین کاهش و افزایش وزن بودم  و یک روز  نشستم با خودم گفتم ببین من دیگه دارم خسته میشم از  دستت ..چرا این کارو میکنی با خودت؟ یک بار  یک کاری بکن من ازت درست درمون راضی بشم خب . بعد رفتم اون کلاس و همنطور که گفتم  رضایت درونی  من و  برخورد  عالی  مربی  مون  کاتالیزور بود برای  ادامه راه . سایزم خیلی  کم شد و  چند ماه که گذشت  دیگه خیلی بهتر شدم . من یک چیزی بگم شماها باورتون  نمیشه .. هیچچچچچ کس . هیچچ کس   تو همه  این سال ها دقیق دقیق نتونسته وزن من رو تشخیص بده . اکثرا با ده ۱۵  کیلو  گاهی بیست کیلو  اختلاف  وزنم رو  حدس میزدند. من یک مدلی  هست  توزیع وزن در  بدنم که تقریبا یکسانه یعنی  دستای باریک و  مثلا پایین تنه چاق  ندارم و چون قدم نسبتا بلنده  اکثرا گول زنند ه هست هم  برای  خودم هم برای  بقیه . من تو این عکس که مربوط به تابستون  همین امساله   وزنم حدود ..... هست !!!! به جان صمیم راست میگم . حالا همون موقع خیلی  ها من رو  70 کیلو تصور  میکردند که آرزوی من رسیدن به این وزنه تو زندگیم . یک بار رسیدم ولی  کشه باز در رفت!! خلاصه ممنونم از  همه این دلگرمی ها و  محبت ها . اینا رو نگفتم که باز  تصویر اون خانم  متناسب  در  ذهنتون به هم بریزه ها ... هوییییجوری یک اعترافی  کردم  مدیونتون نشم یه وقت!! من البته از  خیلی سال ها پیش  عادت داشتم با بلدوزر از روی  خودم رد شم یعنی  اگر کسی  تعریف میکرد ازم نمیدونم چرا دستپاچه میشدم و  میگفتم نه بابا ..اینطوری ها هم نیست ..شما خوشگل میبینید ..بعد ها یاد گرفتم باور  کنم خودم رو  و  اگر کسی  لطفی  میکنه حتی  به تعارف هم میگه ،من تشکر  کنم  و بذارم برق چشم هام رو ببینه و انعکاس  حرف های زیباش رو در  یک نفر دیگه . خودم باید به خودم ارزش و احترام بذارم . 

بینی و گونه ام هم رو هم عمل  نکردم. لازمه بگم  با سوال دماغت   عملیه ؟ هر وقت مواجه میشم  چقدر  تو  دلم درخت کله قند!! اب  میشه ؟ ای  جونم از  این دقت  دوستان.   

  عکس خودم و  پسرک  رو بعد از دو روز  حذف کردم و  می دونم معذوریت های من رو درک می کنید  همه . منونم از  دوستانی که نهایت  محبت رو داشتند و  خودشون عکسشون رو برای من ایمیل کردند .از  داشتن  دوستان زیبا و شادابی  مثل شماها خیلی  خوشحالم . همیشه خوشگل و جوون بمونید  انشالله . 

 دمتون گرم و  غمتون کم. 

 

 

مهگل اینا چیه میگی ؟ من کی گفتم بیماری کبدی؟ ..تا شنبه صبر کن بیام ببینم چی  میگی .  بیخود هم جوش نزن دختر  جان . زندگیتو بکن و  اب بخور . همین .

 

 

بچه ها   عذر  میخوام از این تاخیر . ظاهرا  هاست قبلی زمان محدود 200 ساعت داشته برای  نمایش  عکس ها  و  به علت گذشت زمان جواب  نداده .. امیدوارم الان دیگه مشکلی  نباشه ... آشتی ..آشتی ...!!  

ظاهرا  همه ی  عکس ها باز  میشن دیگه ...

 

 سلام الوعده وفا   

 تا ساعت 13  امروز یکشنبه عکس ها رو می ذارم .   

 یادم هست قربونتون بشم .  

 

خب  بریم سراغ دیدن عکس ها . ساعت من یک و  پانزده دقیقه هست . لینک عکس ها خودبخود   بعد از  چند ساعت غیر فعال میشه .  فکر  کنم یک روز  کامل  می مونند اینجا.

 

اول بریم سراغ چند تا خوردنی  ساده که همه بلد هستند و  من هم همین جوری هوس کردم  عکسشون رو بذارم . البته خودشون  خیلی خوشمزه تر  از  عکس  هاشون بودند .دلتون نخواد  یه وقت ها ...  

 

 این  کوکوها   رو اگر بذاریم  نون تستش  بیات بشن  مقدار  خیلی  کمی روغن جذب  میکنه . الان چون برنامه غذایی  دارم خیلی  طرفشون نمیرم ولی  با سس تند اصل بندری بسی  می  چسبد .  اینم لینک عکس کوکوها   

  

این خوراک مرغ  هم  به خاطر  مزه آلو و  همراهیش با قارچ سوخاری  مزه مطبوعی  داره . همسری  کلا آلو  دوست داره کنار  مرغ و  من گاهی که میخوام زود یک چیزی درست کنم و برنجی  هم  نباشه غذا این  مدلی  درست میکنم.  

 

این کیک مرغ   هم  لایه لایه   نان تست با مرغ و  خیارشور و  ذرت و هویج و ایناست. همین قدر بدونید  همسری  لب  نزد بهش .گفت شل شده!!  من سفت دوست دارم ... آخر  خوش غذایی  دیگه!!! منم با ظرف آوردم سر کار  همه همکارام خوردند و کلی هم به به کردند  و یک قاشق هم ندادم آقای همسر  بخوره!!  

 

  

 

و حالا چند تا عکس دیگه   

 

من  دوست دارم  اینجا بخوابم یک روز ... ببین چقدر  سر سبز و  زیباست ...همسایه یک امام زاده آروم و دوست داشتنی در شمال  

      

 

 

 

این پنبه تپلی   رو میبینید ؟ ( عکس حذف شد )

  

 

 ماشالله به جونش و به رونش ...( ننه صمیم)  اینجا پسرک حدودا سه یا 4 ماهه بود . هنوزم با دیدن سر  کچلش تو این مدل عکس هاش  ذوق میکنم .هیییییییییییییی چقدر زود گذشت .    

  

و  دوباره  پسرک   ( ماشالله  هزار ماشالله  .. ماشالله ماشالله بهش بگین ..ماشالله ..هزار  ماشالله بهش بگید ماشالله ..خخخخخخخخ(ننه صمیم )     عکس  حذف شد 

 

 

و اما برویم سراغ  صمیم ....( عکس  حذف شد)  

همون کسی  که یک دنیا  دوستتون داره و از بودن شماها انرژی  میگیره . این عکس رو نه رمز  دار کردم نه  در  ازای  دیدنش  شرطی  گذاشتم . هدیه ای  برای  همه ی  اونایی که محبت هاشون رو لمس مکردم تو تمام این سالها  با قلبم .  

  

دوست دارم نظرتون رو هم  بنویسید برام . میگن: مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد ... شاید  هم از  ذوق زیادی  هی  عکس  گذاشتیم ..هی  رمز  نذاشتیم براش .!!!  هی  زمان موندن عکس ها رو طولانی  تر  کردیم ... 

   

 

  

دوستتون  دارم .

 

 نظرات هنوز در  حال تایید هستند .

 

قبل نوشت : بنا به درخواست دوستان تا آخر  هفته دست نگه می دارم و از شنبه عکس میذارم براتون.نگید بدقولی  کردم ها ... 

زهرا از  مالزی  من هنوز باهات خیلی کار  دارم...دور نشو .   

 

چند روز پیش  مامان بهم زنگ زد . گفت صمیم نذری  کرده بودی برای  امام رضا ؟ دلم لرزید ..گفتم چطور ..گفت  خواب  دیدم که نذر کرده بودی و یادآوری  شد که انجام بدی ... با زور و با هزار  بدبختی  جلوی  اشکام رو  گرفتم و نفس عمیق کشیدم .چقدر  قورت دادن بغض سخته .با صدایی  معمولی گفتم آره ..چشم مامان..حتما . مرسی  و خداحافظ ... و بعد همونطور  دراز  کشیده روی  تخت  اشک های  گرم  ریخت روی  گونه ام ..راستش  من هیچ وقت از  مسائلم با مامان یا کس  دیگه ای حرف نمی زنم . ممکنه سر بسته اشاره کنم به چیزی ولی بازش  نمی کنم هیچ وقت .اونقدر که شماها به من نزیک هستید و از  زندگی من خبر  دارید  خواهرم حتی  نمی دونه .بگذریم . این روزها  من و همسری اونقدر تحت فشار بودیم و  روزهای  سختی رو گذروندیم که حد نداشت . فشاراسترس و درگیری ذهنی به کمر  همسری زده بود و  حتی  نمی تونست  پشت فرمون بشینه . مورد  آبرو بود و  اعتبار  که از  هر  چیزی  مهم تره واسه من . مامان چند روز قبلش که حال همسری رو تلفنی پرسیده بود و گفت فلان دکتر بره من گفتم  نه ، دکتر  لازم نداره  مامان جان .استراحت و  فکر راحت لازم داره  مامان متوجه شد یک چیزی شده . فقط یک جمله گفت : گفت مامان جان ..نگران نباش ..درست میشه ..به مویی  بند میشه ولی بریده نمیشه .. درست میشه مامان ..بغض کردم . تو دلم گفتم پس کی ؟ دلخوشی های الکی میدن همه به من ...خلاصه  ما مثل پرنده ی  تو قفس  اونقدر  این مدت بال بال زده بودیم که تمام دست و بالمون زخمی و  خونی شده بود و در سکوتی غمگین به هم نگاه میکردیم  .

 

 فقط  یک هفته تا اتمام یک مهلت وقت داشتیم . روز  به روز  پلک چشم چپم  بیشتر  می پرید . ظاهرم رو  خوب و قوی  و  محکم نشون میدادم ولی از  تو  منتظر یک تلنگر بودم تا بریزم پایین . مهمونی میرفتم فکر و ذکرم این مساله بود .. مهمون  داشتم  فکر و خیالم جای  اون بود ...با همکارام می خندیدم یک پرنده زخمی بال  داشت در  وجودم آخرین  تقلاهاش رو میکرد ... تا اینکه فقط سه روز به اتمام مهلت موند . دیگه مستاصل شده بودم ...یک جور  حس تنهایی و غریبی شدید ..بهش گفتم با معرفت، داشتیم ؟ میبینی که چی به روزم اومده و  نشستی  فقط  نگاه میکنی ..بعد با خودم گفتم الان من پای  کی رو بکشم وسط ؟  بگم خدایا به حق  ابوالفضل ات ؟بگم به حق امام غریبت ؟ اصلا روم نمی شد اسم ببرم .اینکه این آدم های  بزرگ برای  خواسته های  کوچک من وسیله بشن ... خسته و در  مونده و تسلیم  صبح رفتم سر  کار . از  خونه که بیرون می اومدم گفتم حالا که کسی کار  ما رو  راه ننداخت و نشد  و نتونست و کاری که نباید بشه میشه .. امروز بخاطر خوشحالی  امام رضا (ع) و نه هیچ کس و هیچ چیز  دیگه ،از صبح اونقدر  با دقت و زیاد  کار  میکنم  تا هیچ کس  لحظه ای  منتظر  نمونه .. و گفتم تا پایان سه روز  هر روز ش  همین رو انجام خواهم داد .یک فکر سریع که از ذهنم گذشت . صبح تا حدود ساعت 10 کار  چند روز  رو انجام دادم . کاری که ارباب رجوع باید  مراجعه میکرد و در  حضور  خودش  مرحله مرحله می رفت جلو .تمام پرونده ها رو آماده کردم . امضاها رو گرفتم و  تحویل دبیرخونه دادم تا  هر  کس  اومد فقط شماره نامه اش رو بگیره و بره مرحله بعد و  لحظه ای  منتظر  نشه . این بار بخاطر  خوشحالی  خود خود  امام رضا  کاری رو  هدیه میکردم به ایشون  و هیچ توقعی  نداشتم . من خسته تر و  دل شکسته تر  از  این حرفا بودم که کاری  کنم و  امیدی  داشته باشم ...روم نمیشد  حتی  تو دلم هم درخواست کنم .  خلاصه اون روز  چند نفری  اومدند و وقتی  دیدند هیچ معطلی  نداره کارشون  خوشحالیشون به وضوح دیدنی بود . یکیشون یک خانم باردار بود . یکیشون از راه دور اومده بود و شب  جا نداشت بمونه تو این شهر .یک ساعت بعد و درست سر ساعت یازده صبح  و در  عرض  نیم ساعت جوری که من نفهمیدم چی شد و اصلا چطور شد با اشاره یک سر انگشت نورانی گره  باز  شد..باورم نمیشد ...به من گفته شد   تا 99 درصد  تا پایان روز  دوم مساله اکی  هست و  من میتونم کلا تسویه کامل رو انجام بدم . تموم این مدت  من تقلا کرده بودم و  روم به طرف  کسانی بود که خودشون محتاج تر  از من بودند  شاید  مالی  نه ..اما به واقع محتاج بودند ومن بهتم برد ...یک نفر واسطه کار من شد با اشاره کوچکی و نه بیشتر. مهلت سه روزه من به سه ماه کامل تبدیل شد و  پرونده ما در  اون بخش  کلا بسته خواهد شد و  تمام ..اما همه چیز  تازه شروع شد . شگفت زده بودم که ببین من تو دلم فقط  گذشت که حالا که کار   خودم لنگ هست  نذارم کار  مردم لنگ بمونه ..میدونم که در  سیستم اداری این وظیفه من  هست و برای  همین کار  حقوق  میگیرم ولی  در  عمل کم اتفاق  می افته بیشتر  از  خود مراجع، آدم جوش بزنه و کارها رو  بدون حضور  اون پیگیری کنه و به انجام برسونه تا دقیقه ای  طرف منتظر  نشه .چارت کاری من دستور  می ده که کار رو  به تعویق  نندازم ولی من رو ملزم به راست و ریست کردن اشکالات کاری  مراجع در صورت  عدم حضورش نمیکنه . خودم میدونم خنده دار  هست آدم وظیفه اش رو بگه لطف و هدیه ..ولی من خسته تر از  این حرفا بودم و  فقط  خواستم خودم رو با این کار آروم کنم .. بخشی از کار یک هفته ی  من ، اون روز  مرتب و دقیق انجام شد . من حتی  ظهر  متوجه نشدم علت یکهو برطرف شدن مشکلم چی بود و وقتی  عصر  مامان زنگ زد که نذری  داشتی؟  من فرو ریختم تو بغض ..به من یاد آوری شد و من فهمیدم این رون بی ارزش  ملخ ،مورد قبول سلطان این بارگاه واقع شده ... 

 

من اینا رو ننوشتم که بگید به به چه دل فلانی  داری  صمیم ..به والله نه ..من فقط  میخوام به اونایی که مثل من گیری  هست تو زندگیشون بگم  آدم خودش  خجالت میکشه وقتی  میینه به هر کس  و ناکس  امید میبنده  جز  خود خودش..اصلا بد فرم آدم رو شرمنده میکنه این خدا ... اینا رو نوشتم  تا بگم  مامانم راست میگفت .به مویی بند میشه ولی  پاره نمیشه ...بگم نذر  کردن به غذا دادن و  پول دادن و کار سخت کردن نیست .. خود من گاهی  نیت میکنم امروز  برای  رضایت خدا به هیچ کس  اخم نکنم و با روی  باز و  مهربون با مردم برخورد کنم ...همسرم روز زیارتی  امام رضا (ع) ممکنه نذر کنه امروز  تو شهر  8 نفر رو  سر راهش  تا یک مسیری برسونه و بگه یک صلوات هدیه امام رضا .  گاهی  از بغل یک ماشین که رد میشم و  میبینم راننده اخمو و ناراحت هست  میگم الهی به حق   کرمت و بزرگیت   امروز  این بنده خدا رو  خوشحالش کن و از  جایی  خوشحالی بهش برسه که گمانش رو نداره و  دل خودش و خونواده اش  شاد شه  ... این خوبی  خواستن برای  مردم و  قدم های  خیلی  خیلی  کوچولو  انگار  خیلی سریع تر از  ادعاهای بزرگ و  بوق و کرنا کردن ها  مقبول میشه .اون ها رو رد نمی کنم ولی  وقتی دست هامون خالیه با دلمون کار  کنیم برای خوشحالی  عزیزترین های زندگیمون و  شریف ترین های  خلقت . من با نوشتن خصوصی  ترین  بخشی  از  زندگیم که حتی  مامان خودم و  خونواده ام خبر ندارند  خواستم  بهتون بگم  بچه ها !من امتحان کردم .شد . شماها که حتما به اعتقاد واقعی  رسیدید  ولی  اگر  هنوز  شک دارید یک قدم بردارید ببینید با تمام عظمتش  ..خود خدا چطور دوون دوون میاد طرفمون ...اینا تشبیه های  من هست و ساحت مخاطب، خیلی بزرگ تر  از  این کلمات حقیر و  کوچک.. 

 

وسط نوشتن این پست چند بار بلند شدم..ایستادم .. به چشم هام در آینه نگاه کردم و با بغض یک لیوان آب  خوردم . به زور  خودم رو نگه داشتم  تا ....گاهی  اونقدر  حرف  هست برای  گفتن که بهتره فقط یک لیوان اب  خورد و همه رو داد  پایین ... بگذریم . 

  

خوشحالی  شماها و  اینکه من بتونم یک ذره کاری کنم  که غم از  دلتون دور شه یا جرقه ای  واسه یک روز بهتر  تو  ذهنتون زده شه  بزرگترین خواسته من هست در  اینجا. اینجا خیلی ها به من لطف  دارند .اصلا گاهی با یک کامنت روزم ساخته میشه  . تو همه ی این سال ها عده کمی  هم بودند که رد شدند و یک میخ تیز  زدند روی انگشت هایی  که داشت  برای  اون ها تایپ میکرد ومن  رو  متهم کردند که دارم از  حضورشون سوء استفاده میکنم ..گفتند  روی  ما ازمایشاتت رو  داری انجام میدی ..   بگفتند برای  حضور  ماو افزایش بازدیدت  نقشه داشتی از قبل ها .. و خیلی  حرف های دیگه ..دلم  در روزهایی که کسی خبر  نداره ، دلتنگ تر  از  این بود  که اینها رو هم روی دوشش بذارم ...من آدم جا زدن نیستم . من وسط  این حجم فشار  باز هم سعی میکنم خودم رو نبازم .روی  پاهام وامیستم دوباره . فقط بدونید  اونقدر  بیرونم اوکی  هست که همسری هم گاهی  بهم میگه کاش  مثل تو می تونستم راحت باشم ...و  تمام تلاش من اینه کاری کنم درونم هم به این همه آرامش برسه  و  دارم  ذره ذره میرم جلو ...خیلی  ها از من میخوان براشون دعا کنم .فقط  بگم هر وقت  فرصت زیارتی دست بده من به یاد  همتون هستم  حتی  اون هایی که اصلا نمی دونند من میخونمشون  و نتیجه این ها با محبت های بزرگ تر شماها به من برگشته همیشه . 

  

آخر این پست از طرف  خودم و  همه ی  خوانندگانی  که امروز یا هر  روز  دیگه از  هر  جای  دنیا که   این  نوشته ها رو میخونند و ارادتی و  مهری در  دل دارند ، به امام  مهربانی ها ، تمام قد سلام میکنم و  دست بر سینه رو به حرمش  می ایستم و زمزمه میکنم :   

 

اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی و حُجَّّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ

   

 

 

  

 

قبل نوشت : بنا به درخواست دوستان تا آخر  هفته دست نگه می دارم و از شنبه عکس میذارم براتون.نگید بدقولی  کردم ها ... 

زهرا   من هنوز باهات خیلی کار  دارم...دور نشو .   

 

چند روز پیش  مامان بهم زنگ زد . گفت صمیم نذری  کرده بودی برای  امام رضا ؟ دلم لرزید ..گفتم چطور ..گفت  خواب  دیدم که نذر کرده بودی و یادآوری  شد که انجام بدی ... با زور و با هزار  بدبختی  جلوی  اشکام رو  گرفتم و نفس عمیق کشیدم .چقدر  قورت دادن بغض سخته .با صدایی  معمولی گفتم آره ..چشم مامان..حتما . مرسی  و خداحافظ ... و بعد همونطور  دراز  کشیده روی  تخت  اشک های  گرم  ریخت روی  گونه ام ..راستش  من هیچ وقت از  مسائلم با مامان یا کس  دیگه ای حرف نمی زنم . ممکنه سر بسته اشاره کنم به چیزی ولی بازش  نمی کنم هیچ وقت .اونقدر که شماها به من نزیک هستید و از  زندگی من خبر  دارید  خواهرم حتی  نمی دونه .بگذریم . این روزها  من و همسری اونقدر تحت فشار بودیم و  روزهای  سختی رو گذروندیم که حد نداشت . فشاراسترس و درگیری ذهنی به کمر  همسری زده بود و  حتی  نمی تونست  پشت فرمون بشینه . مورد  آبرو بود و  اعتبار  که از  هر  چیزی  مهم تره واسه من . مامان چند روز قبلش که حال همسری رو تلفنی پرسیده بود و گفت فلان دکتر بره من گفتم  نه ، دکتر  لازم نداره  مامان جان .استراحت و  فکر راحت لازم داره  مامان متوجه شد یک چیزی شده . فقط یک جمله گفت : گفت مامان جان ..نگران نباش ..درست میشه ..به مویی  بند میشه ولی بریده نمیشه .. درست میشه مامان ..بغض کردم . تو دلم گفتم پس کی ؟ دلخوشی های الکی میدن همه به من ...خلاصه  ما مثل پرنده ی  تو قفس  اونقدر  این مدت بال بال زده بودیم که تمام دست و بالمون زخمی و  خونی شده بود و در سکوتی غمگین به هم نگاه میکردیم  .

 

 فقط  یک هفته تا اتمام یک مهلت وقت داشتیم . روز  به روز  پلک چشم چپم  بیشتر  می پرید . ظاهرم رو  خوب و قوی  و  محکم نشون میدادم ولی از  تو  منتظر یک تلنگر بودم تا بریزم پایین . مهمونی میرفتم فکر و ذکرم این مساله بود .. مهمون  داشتم  فکر و خیالم جای  اون بود ...با همکارام می خندیدم یک پرنده زخمی بال  داشت در  وجودم آخرین  تقلاهاش رو میکرد ... تا اینکه فقط سه روز به اتمام مهلت موند . دیگه مستاصل شده بودم ...یک جور  حس تنهایی و غریبی شدید ..بهش گفتم با معرفت، داشتیم ؟ میبینی که چی به روزم اومده و  نشستی  فقط  نگاه میکنی ..بعد با خودم گفتم الان من پای  کی رو بکشم وسط ؟  بگم خدایا به حق  ابوالفضل ات ؟بگم به حق امام غریبت ؟ اصلا روم نمی شد اسم ببرم .اینکه این آدم های  بزرگ برای  خواسته های  کوچک من وسیله بشن ... خسته و در  مونده و تسلیم  صبح رفتم سر  کار . از  خونه که بیرون می اومدم گفتم حالا که کسی کار  ما رو  راه ننداخت و نشد  و نتونست و کاری که نباید بشه میشه .. امروز بخاطر خوشحالی  امام رضا (ع) و نه هیچ کس و هیچ چیز  دیگه ،از صبح اونقدر  با دقت و زیاد  کار  میکنم  تا هیچ کس  لحظه ای  منتظر  نمونه .. و گفتم تا پایان سه روز  هر روز ش  همین رو انجام خواهم داد .یک فکر سریع که از ذهنم گذشت . صبح تا حدود ساعت 10 کار  چند روز  رو انجام دادم . کاری که ارباب رجوع باید  مراجعه میکرد و در  حضور  خودش  مرحله مرحله می رفت جلو .تمام پرونده ها رو آماده کردم . امضاها رو گرفتم و  تحویل دبیرخونه دادم تا  هر  کس  اومد فقط شماره نامه اش رو بگیره و بره مرحله بعد و  لحظه ای  منتظر  نشه . این بار بخاطر  خوشحالی  خود خود  امام رضا  کاری رو  هدیه میکردم به ایشون  و هیچ توقعی  نداشتم . من خسته تر و  دل شکسته تر  از  این حرفا بودم که کاری  کنم و  امیدی  داشته باشم ...روم نمیشد  حتی  تو دلم هم درخواست کنم .  خلاصه اون روز  چند نفری  اومدند و وقتی  دیدند هیچ معطلی  نداره کارشون  خوشحالیشون به وضوح دیدنی بود . یکیشون یک خانم باردار بود . یکیشون از راه دور اومده بود و شب  جا نداشت بمونه تو این شهر .یک ساعت بعد و درست سر ساعت یازده صبح  و در  عرض  نیم ساعت جوری که من نفهمیدم چی شد و اصلا چطور شد با اشاره یک سر انگشت نورانی گره  باز  شد..باورم نمیشد ...به من گفته شد   تا 99 درصد  تا پایان روز  دوم مساله اکی  هست و  من میتونم کلا تسویه کامل رو انجام بدم . تموم این مدت  من تقلا کرده بودم و  روم به طرف  کسانی بود که خودشون محتاج تر  از من بودند  شاید  مالی  نه ..اما به واقع محتاج بودند ومن بهتم برد ...یک نفر واسطه کار من شد با اشاره کوچکی و نه بیشتر. مهلت سه روزه من به سه ماه کامل تبدیل شد و  پرونده ما در  اون بخش  کلا بسته خواهد شد و  تمام ..اما همه چیز  تازه شروع شد . شگفت زده بودم که ببین من تو دلم فقط  گذشت که حالا که کار   خودم لنگ هست  نذارم کار  مردم لنگ بمونه ..میدونم که در  سیستم اداری این وظیفه من  هست و برای  همین کار  حقوق  میگیرم ولی  در  عمل کم اتفاق  می افته بیشتر  از  خود مراجع، آدم جوش بزنه و کارها رو  بدون حضور  اون پیگیری کنه و به انجام برسونه تا دقیقه ای  طرف منتظر  نشه .چارت کاری من دستور  می ده که کار رو  به تعویق  نندازم ولی من رو ملزم به راست و ریست کردن اشکالات کاری  مراجع در صورت  عدم حضورش نمیکنه . خودم میدونم خنده دار  هست آدم وظیفه اش رو بگه لطف و هدیه ..ولی من خسته تر از  این حرفا بودم و  فقط  خواستم خودم رو با این کار آروم کنم .. بخشی از کار یک هفته ی  من ، اون روز  مرتب و دقیق انجام شد . من حتی  ظهر  متوجه نشدم علت یکهو برطرف شدن مشکلم چی بود و وقتی  عصر  مامان زنگ زد که نذری  داشتی؟  من فرو ریختم تو بغض ..به من یاد آوری شد و من فهمیدم این رون بی ارزش  ملخ ،مورد قبول سلطان این بارگاه واقع شده ... 

 

من اینا رو ننوشتم که بگید به به چه دل فلانی  داری  صمیم ..به والله نه ..من فقط  میخوام به اونایی که مثل من گیری  هست تو زندگیشون بگم  آدم خودش  خجالت میکشه وقتی  میینه به هر کس  و ناکس  امید میبنده  جز  خود خودش..اصلا بد فرم آدم رو شرمنده میکنه این خدا ... اینا رو نوشتم  تا بگم  مامانم راست میگفت .به مویی بند میشه ولی  پاره نمیشه ...بگم نذر  کردن به غذا دادن و  پول دادن و کار سخت کردن نیست .. خود من گاهی  نیت میکنم امروز  برای  رضایت خدا به هیچ کس  اخم نکنم و با روی  باز و  مهربون با مردم برخورد کنم ...همسرم روز زیارتی  امام رضا (ع) ممکنه نذر کنه امروز  تو شهر  8 نفر رو  سر راهش  تا یک مسیری برسونه و بگه یک صلوات هدیه امام رضا .  گاهی  از بغل یک ماشین که رد میشم و  میبینم راننده اخمو و ناراحت هست  میگم الهی به حق   کرمت و بزرگیت   امروز  این بنده خدا رو  خوشحالش کن و از  جایی  خوشحالی بهش برسه که گمانش رو نداره و  دل خودش و خونواده اش  شاد شه  ... این خوبی  خواستن برای  مردم و  قدم های  خیلی  خیلی  کوچولو  انگار  خیلی سریع تر از  ادعاهای بزرگ و  بوق و کرنا کردن ها  مقبول میشه .اون ها رو رد نمی کنم ولی  وقتی دست هامون خالیه با دلمون کار  کنیم برای خوشحالی  عزیزترین های زندگیمون و  شریف ترین های  خلقت . من با نوشتن خصوصی  ترین  بخشی  از  زندگیم که حتی  مامان خودم و  خونواده ام خبر ندارند  خواستم  بهتون بگم  بچه ها !من امتحان کردم .شد . شماها که حتما به اعتقاد واقعی  رسیدید  ولی  اگر  هنوز  شک دارید یک قدم بردارید ببینید با تمام عظمتش  ..خود خدا چطور دوون دوون میاد طرفمون ...اینا تشبیه های  من هست و ساحت مخاطب، خیلی بزرگ تر  از  این کلمات حقیر و  کوچک.. 

 

وسط نوشتن این پست چند بار بلند شدم..ایستادم .. به چشم هام در آینه نگاه کردم و با بغض یک لیوان آب  خوردم . به زور  خودم رو نگه داشتم  تا ....گاهی  اونقدر  حرف  هست برای  گفتن که بهتره فقط یک لیوان اب  خورد و همه رو داد  پایین ... بگذریم . 

  

خوشحالی  شماها و  اینکه من بتونم یک ذره کاری کنم  که غم از  دلتون دور شه یا جرقه ای  واسه یک روز بهتر  تو  ذهنتون زده شه  بزرگترین خواسته من هست در  اینجا. اینجا خیلی ها به من لطف  دارند .اصلا گاهی با یک کامنت روزم ساخته میشه  . تو همه ی این سال ها عده کمی  هم بودند که رد شدند و یک میخ تیز  زدند روی انگشت هایی  که داشت  برای  اون ها تایپ میکرد ومن  رو  متهم کردند که دارم از  حضورشون سوء استفاده میکنم ..گفتند  روی  ما ازمایشاتت رو  داری انجام میدی ..   بگفتند برای  حضور  ماو افزایش بازدیدت  نقشه داشتی از قبل ها .. و خیلی  حرف های دیگه ..دلم  در روزهایی که کسی خبر  نداره ، دلتنگ تر  از  این بود  که اینها رو هم روی دوشش بذارم ...من آدم جا زدن نیستم . من وسط  این حجم فشار  باز هم سعی میکنم خودم رو نبازم .روی  پاهام وامیستم دوباره . فقط بدونید  اونقدر  بیرونم اوکی  هست که همسری هم گاهی  بهم میگه کاش  مثل تو می تونستم راحت باشم ...و  تمام تلاش من اینه کاری کنم درونم هم به این همه آرامش برسه  و  دارم  ذره ذره میرم جلو ...خیلی  ها از من میخوان براشون دعا کنم .فقط  بگم هر وقت  فرصت زیارتی دست بده من به یاد  همتون هستم  حتی  اون هایی که اصلا نمی دونند من میخونمشون  و نتیجه این ها با محبت های بزرگ تر شماها به من برگشته همیشه . 

  

آخر این پست از طرف  خودم و  همه ی  خوانندگانی  که امروز یا هر  روز  دیگه از  هر  جای  دنیا که   این  نوشته ها رو میخونند و ارادتی و  مهری در  دل دارند ، به امام  مهربانی ها ، تمام قد سلام میکنم و  دست بر سینه رو به حرمش  می ایستم و زمزمه میکنم :   

 

اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی و حُجَّّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ

   

 

 

 

سلاممممممممم برو بچ  ..خوبید ؟  روبراهید ؟ 

من هم مدتیه با یک دختر بچه  موقهوه ای  با شلوار مخمل کبریتی  و  تخس  و شیطون ، دوست شدم . حدودا هفت  هشت ساله هست . صورتی  گرد و سفید داره و  تو چشم هاش برق شیطنت  میزنه . چتری هاش  هم همیشه نصف  چشم هاشو گرفته . صدای  مامانش  گاهی از  دیوار  خیلی  نزدیک به خونه ما میاد که صداش  میزنه بچهههههههه    بیا  تو خونه الان بابات میاد ها ...و  اونم به من میخنده و    بلند میگه باشهههههههههه  و بعد  هم چشمک میزنه و  میگه میام میام  میام ...گاهی از پشت پنجره میبینم  که لب  باغچه میشینه و با یک بیلچه قرمز  و رنگ و رو رفته  با عشق خاک ها رو زیر و رو  میکنه و  دنبال کرم خاکی  میگرده تا به خواهرش  نشون بده و  اونو سکته بده . خواهرش  دختر بچه یازده دوازده ساله و لاغر و سبزه ای  هست  و تضاد این دو تا  برام خیلی  جالبه . دخترک یک وقت هایی  میاد و گوش ماهی هایی که از  تو  گلدون های بزرگ روی  تراس  خانم سرهنگ برداشته رو  نشونم میده و  با هیجان میگه  بیا  گوش کن! صدای  دریا میده ..وایییییییییی  چقدر دریاش آبیه و من لبخند میزنم و  موهای  نرم و ابریشمیش رو نوازش  میکنم و میگم اره ..صدای دریا میده .. اتاق این خونواده از  پشت پنجره خونه ما کاملا مشخصه . اتاق  مشترک  اون و خواهرش  خیلی ساده هست . یک  پتوی سفید رو تا کردند و مثل کناره  بغل دیوار  انداختند و دو تا پشتی و یک علا الدین قدیمی  خاکستری ..از  اون ها که میبردت به اون سال های  شیرین و بی غمی ..ظرف بزرگ بلوری انار  همیشه کنار دست این بچه است و تو پاییز و زمستون لبریز از  انارهای دون کرده درشت و قرمز و شیرین .

یک روز  دخترک بدو بدو اومد و در  حالی که نفس نفس میزد مثل موش یک گوشه واستاد .خنده ام گرفته بود . باز چه دسته گلی به اب  داده این  بچه ؟!! برام تعریف کرد که صبح خواسته بره مدرسه  دیده  مانتوش  اتو نداره . اتوی  معمولی  خونه روبه برق زده و  گذاشته روی   تنها مانتوی  مدرسه اش و  بعد هم رفته یک کم اب  بخوره و  بعد  هم با پیشی  پشت پنجره بای  بای کرده و حرف زده و  یکدفعه مامانه سر رسیده و  لباس  نیم سوخته رو از  زیر  اتوی  داغ در آورده و بچه بدو  مادره بدو ..تا اینکه دخترک در رو باز  کرده و  خودش رو تو  خونه ما انداخته ..بهش  میگم آخه شیطون ..حالا با چی میخوای بری  مدرسه ..با چشم هایی که نصفش از زیر  چتری هاش  دیده میشه نگاهم میکنه و  میگه اصلا خوب شد سوخت ...اون مانتومو دوست نداشتم .بچه های  مدرسه بهم میگفتن خیکی!!! بغلش میکنم ..گوشتالوی  نرم و تپلی  من ..بیا بغلم .کسی حق  نداره بهت بگه خیکی چاقالو ..تو خیلی هم زیبایی ...من مراقبت هستم کسی اذیتت نکنه ..دخترک یک مدت طولانی توی بغلم بود قلبش اروم تر میزد و  ترس رفته بود از  تو چشم های پاک کودکانه اش ...

این روزها خیلی با این بچه رفیق شدم ...این روزها مراقب  هستم کسی  بهش  چیزی نگه که ناراحتش کنه . مراقب  هستم  سالم و شاد زندگی کنه ..این روزها من و صمیم کوچولوی  درون این خانم جدی و موقر ، خیلی  هوای هم رو داریم ... من سال های زیادی  فراموشش کرده بودم . خونه  بچگیمون مون روکه عوض کردیم و من رفتم به محله نوجوونی و جوونی و بعد هم ازدواج کردم خیلی وقت ها بهش سخت گرفتم ..بارها دعواش کردم ...خشم گرفتم بهش ..چرا خونهه رو  مرتب  نکردی ..چرا  به این بچه ی  کوچیک خوب رسیدگی  نکردی ؟.چرا  بیشتر  تلاش نمیکنی ..چرا این غذا این مزه ای  شده صمیم ؟ و هر بار خواست حرف بزنه گفتم هیس ..ساکت ..صدات رونشنوم ...هر بار خواست یک  عروسک نرم کوچولو  براش بخرم مسخره اش کردم و گفتم  خجالت بکش .. هر بار گفت دلم  تو استخر اب بازی   میخواد بهش اخم کردم و گفتم ببرمت که فقط اب بازی  کنی و مردم بخندن بهمون ؟!! هر بار گفت برای  تولدم  چی میگیری ؟ با بی  توجهی  گفتم اگه پول اضافه اومد یک چیزی میخرم.. نیومد هم انشالله سال بعد ...این بچه هر بار  اومد   شیطنت کنه من کنترلش کردم .اومد به حرف  خنده دار مردم بخنده خیلی  جدی  نگاهش کردم .این بچه تو دنیای واقعی مجبور بود نقش یک آدم بزرگ جدی رو بازی  کنه .من تموم این مدت  بچگی کردن رو ازش گرفته بودم .

دیروز بهش قول دادم ببرمش یک مهمونی  خوب ...امروز  زودتر از سر کار میرم بیرون و  ناهار  مهمون یک دوست عزیزی هستم که اوج آفرینش در  بدنش  متجلی شده و  منتظر یک نی  نی  هست . امروز  من و  صمیم  کوچولو و پسرکم و  دوستم ونی  نی  کوچیک  نزدیک به قلبش روز شاد و پر از  خنده و کودکانه ای رو میخواهیم  داشته باشیم . ..این روزها ی  نزدیک به عید و بوی  بهار، تصمیم گرفتم   دل این بچه رو با توجه بیشتر   گرم کنم .براش  لباس های شاد و  رنگی خریدم ... کلی کاردستی  درست کردم براش ..پارچه ها رو قیچی کردیم وبا پسرک با چسب  چسبوندیم  روی  برگه های  تکالیف مهدش ...صمیم کوچولو با ذوق  نگاه میکرد و ازبریدن کاغذهای رنگی و تیکه پارچه ها ذوق کرده بود . چند روز قبل هم بردمش   یک مغازه خوشگل  وکلی  لاک مخملی و  رنگی و  خاویاری و  زرد خوشرنگ و قرمز براش  خریدم .رژ لب بنفش صورتی  که از بچگی  عاشقش بود ...تتو  با طرح پروانه  چسبوندم روی  دستش و اونقدر  از  برق چشم هاش  دلم گرم شد که حد نداشت .

 

بچه های  کوچک درون ما این روزها فقط کمی  توجه میخوان  ...دریابید اون ها رو ..نذارید لابلای  روزمره گی ها و کارهای  عید و خونه تکونی و  کارهای  شرکت و اداره و  خونه و  گرفتاری های  زندگی  فقط بشینند یک گوشه و با  بغض نگاهمون کنند ... من که شروع کردم ... همسری اما انگار  روش  نمیشه به پسر بچه  آروم درونش  خیلی میدون بده .برق چشم  هاش وقت هایی که با ذوق با پسرک دو تایی  بازی می کنند و  خونه سازی و اسب سواری و شمشیر بازی  پر سرو صدا راه می اندازند از  چشم من پنهون نمی مونه ... آقا بغل کنید این بچه های  تنهای  درون این آدم های بزرگسال و جدی رو ..محکم و  مهربون و با یک دنیا  عشق ...این بچه ها رو دریابید ... 

 

پست بعد عکس خواهد بود .

 

سلامممممممممممممممممم  

 من  خوبم .. همسری  خوبه ..پسرک خوبه و آخرین خبر اینکه  موهاش جنگل مولا شده و همسری  نمیره کوتاه کنه میگه دو روز  دیگه عیده ..یکدفعه میریم سلمونی  دیگه!!! فک کن کله اش  پف کرده این بچه  با موهای فر فری اش  ..این که هنوز چیزی نیست .. دو ماهه میخواهیم برای بچه لخت وعور  لباس بگیریم همسری  تا یادش میاد  میگه دو روز  دیگه عیده صمیم جان !!! یکدفعه می یگریم باز سایزش  عوض نشده باشه تا اون موقع!! این حرفا رو از آذرماه  میزد ها ..نه اواخر  بهمن ماه!! ببین چی  می کشم من از  دست این بشر!! البته هفته قبل بعد از  5 ساعت راه رفتن در  بازار وبلاخره یک شلوار  که بالاش  سایز  شکم قلمبه این گردالوی  مامان بشه پیدا کردیم ..والله من نمیدونم چرا همه این شلوارهای بچه گونه  از  لی و کتون و غیره لوله تفنگی بود همش  .. بالاش  اندازه هست ها ،  متراژش قد منار  جنبون .. قدش  اندازه است بالاش و کمرش  اندازه مچ پای  بچه !! این هم از  بدبختی  ما برای  خرید  این بچه .  پسرک واقعا چاق  نیست ها تپله ولی  کلا سایز هایی که ما دیدیم برای  بی بی مدل ها بود انگار .  

عزیزان دلم خبر دیگه اینکه دوباره ما  همه خوبیم ..در  واقع زنده هستیم ( بس که ننوشتم از  خودمون ،گفتم خبر  دقیق تر بدم!!)  قرار شد زیاد از درس  نگم که اساتید بزرگوار نگن ای بابا مگه چه خبره تو  هم با این درس درس  گفتنت  .. ما با یک دست ده تا   هندونه بر می داشتیم و تو میگی  وقت گیره و ال و بل ...و من تو دلم بگم بابا افرین به همه تون . از شوخی  گذشته  سقف واحدهای ممکن رو دارم این ترم ..هفته قبل خواستم بنویسم براتون که  پدر شوهرم عمل شدند . چشمشون . عمل دوم بود البته ... امروز  هم مامان جون همون عمل رو دارند .انشالله به سلامتی  باشه و عصر میریم  ترخیصش کنند . ( الان که اینا رو می نویسم ترخیص شدند و  بنده خدا هلاک شد از شدت درد ..طفلک)  

 

و اما از  کارهای  خونه : هفته گذشته سه شنبه مرحله اول تمیز کاری  خونه رو با کمک کارگر  انجام دادم تا بقیه اش اواسط اسفند باشه . من فهمیدم بهتره انتظارات خودم رو بیارم در  سطح واقعی تر!! و نه طبیعی تر !!  و انقدر  کارگر  عوض نکنم .یعنی  تعداد تذکرها و  خود وسط پریدن و  دوباره شستن ها  و  حرص خوردن ها رو کم کردم  و قبل از  هر تذکر یک تعریفی  کردم از  کارش تا خوش و خرم شه و بعد گفتم آخ که اگه اینطوری بشه چقدر بهتر میشه  ...جان صمیم خیلی  جواب  داد . کلا ساده و راحت گرفتن زندگی  خوب  جواب  میده . تازه خانمه وسط  ترافیک کاری الانش ، بی چون و چرا برای  اسفند هم بهم وقت داد در  حالی که به خواهرم و  دوستانش  خیلی با سختی و  منت!! وقت دوم رو داده بود . میخوام بگم تعریف و تمجید از  خوبی  کار یک نفر  واقعا انرژیش رو بیشتر  میکنه .تازه آخر  کار  کفش هاش رو جلوش  جفت کردم و  یادم اومد حتما احترام بیشتر بهش بذارم تا بفهمه چقدر  نون بازو و  تلاشش رو خوردن برای من مهمه .اون روز   خودم هم روم خیلی  فشار  اومد  چون چند روز قبلش  شش تا پتو  رو ملافه کرده بودم و  دوخته بودم .کلا سمت چپم بی  حس  شده بود . البته دوستم هم اومده بود کمکم ..انقدر  سوزن زدم به انگشتام و  خون اومد و  هی  به پسرک گفتم  دستمال کاغذی بیار که بچه هر 5 دقیقه میگفت دستمال بدم مامانی ؟!!!! حداقل 15 سال از آخرین  ملافه دوزی های من در  خونه مامان جانم گذشته بود . دفعه آخر یادمه نصف  پتو رو به فرش  دوخته بودم و  پتو جدا نمی شد ..منم تعجب میکردم چرا  اینقدر  ضخامت پتو زیاد شده و سوزن به  زور رد میشه از  توش ..در  واقع بهتر ه بگم به رو فرشی ضخیم دوخته بودمش ..کلی  مدت ها باعث  خنده خانواده محترم شده بودم . میگفتند اگه به این صمیم  لحاف  عروس بدین بدوزه خود  عروس دوماد رو  کوک میزنه به لحافشون بس که حس  لامسه اش قوی  هست در  درک ضخامت یک ذره لحاف!! مسخره های بی ادب !!! 

 

جمعه گذشته  یک مهمونی  داشتم از  خود ظهر  تا ساعت 10 شب  خندیدیم .. انقدرررررررررر که دلم درد گرفته بود . دختر  خاله ام اومده دوباره  و من هم دعوتش کردم و  جمع اراذل و اوباش  بود دیگه ..من و  داداشم و  خواهرم و  همسر هامون ( اراذل پلید  )و  مامان و بابا و  خاله جان و بعد هم اون یکی  خاله جان و  دخترشون و پسرشون و  اینا ..سهیل خاک تو گور!! رفته بود  با مداد  چشم  خانمش  یک سبیل شعبون بی مخی !! از  این  گوش تا اون گوش  کشیده بود برای  خودش .. هیکل هم سه تای  من ..انقدرررررررر بهش  می اومد بعد  عکس مسخره گرفتیم بذاریم روی اف بی  دختر خاله به عنوان خونواده  محترم و با کلاسش به شوهرش نشون بده اونجا .. خدا به دادمون برسه . دخترک 5 ساله اش هم  با پسرک حسابی بازی میکردند و  دخترک خواهرم رو  راه نمی دادند  جالبه یک صحنه دیدم پسرک روی  صندلی اتاقش  نشسته و  دخترکوچولوی  خواهرم  داره شرق شرق این رو میزنه و خودش هم بلند بلند  جیغ میکشه ..اکهههههههههه هی !! به بابا که همیشه شاکی  هست  چرا پسرک دخترش رو تحویل نمی گیره گفتم نگاه کن داداش من!!! ببین دخترت چطوری  داره دلبری میکنه!! الهی بمیرم ..دلم برای  پشرک سوخت که چون بهش گفتیم هوای  مهمون رو داشته باش  داشت  کتک میخورد و  گریه اش  در  اومده بود و لی  جیغ و  داد نمیکرد ..دیگه بین بچه هار و  اشتی  دادیم و نشستیم به دور  همی  خودمون ..سهیل  خود شیرین رفته بود یک شاخه گل  نیم متری!! با هدیه برای  خانمش  گرفته بود به مناسبت ولنتاین و من هم سریع رفتم هدایای همسری که شامل یک شلوار  خوشگل و بلوز بود رو  پوشیدم و پریدم وسط و گفتم برو  داداش!! برو کنار بذار   ملت هدیه شووور  ما رو ببینند .. خواهرم هم به شوهرش  چپ چپ نگاه کرد و  ما ترکیدیم از  خنده ..بساطی بود ها ..البته من و همسری  اصلا ولنتاین رو یادمون نبود و  همین طوری بی مناسبت برام خرید کرده بود . خلاصه دل همگی  انشالله شاد باشه دل ما که شاد شد خیلی  از  دیروز ...   

پسرک  چند روز قبل اومده و میگفت  بابایی ..ببین چقدر  اتاقم رو مرتب  کردم ..کف کرده بود باباهه .چند دقیقه بعد  اومد بیرون و  خنده اش گرفته بود ..میگه پدرسوخته اصلا مو نمیزنه کاراش با  خودت ..منم خوشحال و ذوق کنون که بچم چه هنرش به من رفته که باباش  قابل تعریف دونسته. جناب اره زبان!!! فرمودند بچه مون رفته تمام وسایلش رو ریخته داخل کلبه اش و  اون تو  مثل  یک کوه به هم ریخته!! و  ظاهر  اتاقش دسته گل!!!  ما رو میگی ؟!! بهش  میگم  آخه با معرفت! من هییییچچچچچ هنر  دیگه ای  ندارم که زود این هنر  بچه رو به من ربطش میدی ؟ میگه جان صمیم تو  خودت وقتی  عجله داری یا مهمون داری  همین طوری خونه رو دسته گل میکنی و  البته من خبر  دارم تو کمد  چه خبره الان!! و خاطر نشان کنم همسر  اره زبان!! مقادیری  ضربات عشقولانه و  برخورد فیزیکی  دریافت کردند و  یک ذره از  موضع خودشان کوتاه نیامدند ..واقعا که ...البته از  خدا پنهون نیست شما ها هم که دیگه تو خونه زندگی من این  هفت هشت سال زندگی  کردید میدونید که  همسر واقعیت تلخی رو  گفته!! اوکی ..اوکی .. از همین شنبه صبح تغییر میدم خودم رو ..!!!! جان خودم تغییرات بزرگ و  عرق در بیار  دادم در  برخی  عادت هام که پدرم در اومد تا ادامه اش بدم . اینم میذارم تو لیست .  

 

من این روزها شاید  هفته ای  یکی دو بار  کوچولو برم سریع دو تا وبلاگ بخونم و تند تند کارم رو بکنم . خیلی  دلم میخواد سریع تر بنویسم  .  تو درفت هم کلی نوشته نصفه نیمه دارم که یا مناسبتش  گذشته یا بعدش گفتم که چی ..!! یک چیز بهتر باشه .الان دیگه خسته شدم و گفتم بذار  معمولی بنویسم دوباره . تو سیکل تغییراتی  هستم که  مثل کش  میرم بین اخلاقیات قبلی و برمیگردم سر  جای الانم . عاشق  همه تونم ...اینجا رو اب  جارو  کردم امروز براتون ها ...نگید بی معرفت شدی  خودت رو گرفتی!!!. 

 

برای  زهرا  :  اینا چیه دختر  جان !! بهت ایمیل میدم . ولی  نکن با من این کارا رو .

 

 

آخییییییییییشششششششششش(نفس راحت)  ..بلاخره  تموم شد .. امتحانات نفس گیر و روزهای شلوغ کاری و  بدو بدو و نصفه شب خوابیدن و کله سحر بیدار شدن و غذاهای ارسالی و کمک های  جنسی و غیر جنسی!! (معنوی) مامان ها و  همراهی  های  همسری و این آخری ها غر زدن های  پسرک که اههههه .. همش  درس ..درس ..درس ..بیا یک کم کارتون ببین مامانی  جون ...البته این  جملات رو  معمولا برای  هر  کاری که دوست نداره انجام بده میگه :  ای  بابا!!!  همش  مسواک ..مسواک ..مسواک ..دندونام کنده شد از بس  مسواک زدم ..اوه مامانی !! همش  خواب ..خواب  خواب .. چرا منو به زور  میخوابونین اینقدررررررر!!! (ساعت 11 شب این فرمایشات رو می فرمایند !!) خب  خدا رو شکر  که گذشت .پدرجون یک جعبه شیرینی بزرگ برام خرید که تا بازش کردم غش  کردم از  ذوق !! مامانم یک شال خوشگل و  تراول کادو داد .مهمونی هم رفتم بینش که خیلی خوش گذشت ...اتفاقات خوشایند و ناخوشایندم داشتیم که انشالله به خیر بگذره این روزها. 

 از  همدردی مجدد هتون برای  پست قبل بازم ممنونم و برای  همگی  سلامتی و  گرمای خونوادگی و  بودن با عزیزان آرزو میکنم .  

اینو داشته باشید تا من باز بیام .  

راستی در  مورد اون مساله ای  که دوستمون کمک مالی  میخواست باید  بگم در  اطلاعاتی که بعد از ایشون خواستم دوستمون گفت که مبلغ 35 میلیون هست که 5 تومنش  جور شده . اون آقا  دوست این  خانم هستند نه نامزد یا همسر. خونواده و اطرافیان و اینا  تا جایی که تونستند کمک کردند . من از  این دوستمون خواستم کمی ارامشش رو حفظ  کنه و  سعی  کنه به دوستش  امید و قوت قلب بده . این دوستمن گفتند ما  کسی که بخواد کمک کنه رو به این آقا معرفی  می کنیم  دیگه چجوری  اعتما کردنش با خودشون ! که من قبول نکردم و به نظرم  دوستان از  اعتمادی که به من دارند  قدم جلو گذاشتند . با این همه با در  نظر  گرفتن اینکه من مسوولیتی  رو به عهده نمی گیرم و خودم شخصا شناخت ندارم هر کسی بخواد از روی  نوعدوستی و   گره گشایی  کار یک نفر  کمکی  کنه در  کامنت دونی  اعلام کنه . گزینه  هایی مثل  پول مع کردن و اینا از  همون اول کنار  گذاشته شد چون باز  هم من مسوولیتی در  هر  صورت قبول نمیکردم برای این بخش  مالی . این نوشته برای  اطلاع رسانی به دوستانی هست که اعلام آمادگی  کرده بودند ولی  نمی دونستم  چقدر  مایل هستند کمک  کنند و اونها هم نمی دونستند  مبلغ بدهی  دوست دوستمون چقدر  هست ..به هر  حال کاری که شروع شد رو تکمیلش  می کنم سرانجام همه ی  کارها هم با خداست .. 

 

یک دوست دیگه مون مشکلی براش  پیش اومده (بارداری  در  دوران عقد) که   همفکری  می خواست . میذارم اینجا حداقل خدایی نکرده بلایی سر  خودش  نیاره بخاطر بی تجربگی ..کسی  چیزی یا  دلداری به ذهنش  میرسه به دوستمون بگه که اول آرامشش رو بدست بیاره بعد بشینه خوب  فکر کنه و  کار یهویی و پشمونی بیار انجام نده ...لطفا به محیط  شهرستان ( نگفتند کجا) و  عرف نبودن این قضیه بین بعضی  خونواده ها  دقت کنید و بهش  حق  بدید پریشون شده باشه .  

 

من تابستون عقد کردم کنار جشن نامزدی
و بهار هم قراره جشن عقد بگیریم
و امروز بعد از چند روز تاخیر پری..... آزمایش  بتام + بود!!!![گریه]
دارم میمیررررم
میدونم حالمو نمیفهمی... هیچکی نمیفهمه... ایشالله دشمنم هم به روزم نیفته
توروخدا اگه پیامم رو دیدی اگه فکری به ذهنت رسید... اگه راهی بلد بودی.... اگه کسی رو میشناسی
کمکم کن
آبروی من... همسرم... دو تا خوانواده تو یه شهر کوچیک....
تو رو خدا اگه چیزی به ذهنت میرسه بهم بگو...
تو کسی یا جایی رو میسناسی که بتونه کمکم کنه 

پست های بعدی از  خودم خواهم نوشت .  

همتون رو دوست دارم  یک دنیا ...

 

جای  هیچ کس را هیچ کس  نمی تواند پر کند ... 

 سپهر جان ..داداش کوچولوی من  ..تولدت مبارک ..هدیه ام به تو فاتحه ای بیش نیست ... 

 

مامان ..تسلیت می گویم به تو ، بیشتر از همه .

من هنوز منتظر  ایمیل تکمیلی دوستمون هستم .  

این روزها هفته ای یک بار  سری به ایمیلم میزنم  و زود  خارج میشم . کارهای  اداری و کاریم  خیلی زیاد شده  و خوشبختانه داریم به فصل شیرین امتحانات هم نزدیک میشیم کم کم!! هم خودم  هم  دانشجوهای  اینجا . خلاصه صبح با بدنی  خسته نشسته بودم پشت کامی و یک سری رفتم تو  میل باکسم و یکهو اسم همسری رو دیدم که برام میل  فرستاده بود و من ندیده بودمش .. خوندم ..واییییییییییییییییی  نمیدونید یکهو  چطوری  تمام بدنم تو  اتاق سرد  گرم گرم شد ...کلا ده خط  نوشته بود ..این یعنی  خیلییییییییییی ..خیلی ها ..بعد  نحوه خطاب  کردن من .. اشاره به  چکارهایی که فکر  میکردم عادی هست  تو زندگی همه ...نحوه تشکر  کردنش ..ارزوهای  خوبی که برام کرده بود ...و نحوه تموم کردن نامه اش  به قدری  زیبا .. سورپرایز و عالی بود که یکهو یک خورشید گرم تو دلم روشن شد ...از صبح حالم خوب خوبه ..نه خستگی  دارم ..نه کسلی  نه استرس  درس های  نخونده ... من چی بگم به این مرد  که این طوری  بلده یک کبریت کوچولو  روشن کنه و  یک شومینه ی  گرم و نرم رو برای زندگیمون فراهم کنه ... از  همین جا یک ماچچچچچچچچچچ گنده میفرستم روی  گونه های   گوگولیش  ...قررررررربونت بشم عسل مسلی  من .اجازه هم خواستم برای  گذاشتن نامه اش  اینجا که فرمودند توی قلب  خودت نگهش  دار ... به روی  چشم . 

 

و آما ماجراهای شب یلدای  ما ..آقا به سلامتی  ما سه بار شب یلدا گرفتیم ..یک بار  خونه ی  خودمون با حضور  نزدیک به بیست نفر مهمون ...واییییییییییییی که چه صحنه ای بود وقتی  همه دور سفره نشسته بودند و من ته دیگ ها رو بردم سر سفره و  اون همه چهره شاد و خوشحال و گرم و مهربون رو دیدم ..یک لحظه  یادم افتاد همیشه از  خدا خواسته بودم خونه ی بزرگ بهم بده که بتونم   خونواده هامون   رو  خونه ی  دور  هم جمع کنم . واقعا شبی بود به یاد موندنی . از صبح بدو بدوی  کارها . شام و مخلفاتش رو مهمون مامان جون بودیم ..مامان خودم هم کلی زحمت کشیده بود و  چیدن میز  خوردنی های  هوس انگیز و  میوه وبقیه چیزها با من بود . البته من هم غذا درست کرده بودم . شیطنت های  سهیل شیطون و همراهی های  خانم داداشم و خنده های  اقای سرهنگ و  شادی  چهره مامانو بابام و  دور  هم  بودن اعضای  خونواده همسری  انقدر برام با ارزش بود که نه خستگی فهمیدم نه کمر درد و نه هیچ چیز دیگه . دلم می خواست اون شب  خاله جانم هم که تنها و مریض با همسرش  هستند و بچهه ها کنارشون نیستند هم پیش ما بودند که قسمت نشد ..ولی زود زود این ارزو هم  برآورده شد ..فردای  اون روز  خاله جان زنگ زدند  احوالپرسی که گفتم دیشب  جای  شما سبز  همه منزل ما بودند ..خاله گفت چه خوب .. خسته نباشی و من گفتم اتفاقا همش دلم میخواست شما هم باشید ..صداش  کمی غمگین شد ..گفت شماها خوش باشید انگار من خوش هستم و من یکهو یک فکری به ذهنم رسید . یک جرقه ..گفتم اگر اشکالی  نداره شب بیاییم منزل شما  دور  همی .. خیلی ذوق کرد و خبر نداشت  چه برنامه ای  دارم براش ..خداحافظی کهع کردیم سریع به مامانم زنگ زدم که من میوه و اینا دارم ..لبو و باقالی تازه و همه چی ..مامان گفت پس من هم  تا یک ساعت دیگه ماهیچه می گیرم از اون ماهیچه های  کریم پز!! (مشهدی ها میدونند منظورم چیه) درست کن شام رو هم ببریم .. نقشه من شب  چله ای بردن برای  خاله جان و همسر نازنینش  بود ... ماما نو بابا و خواهرم رفتند و من با کمری که صاف نمی شد ولی  قلبی که لبریز از  ذوق و  خوشحال بود  برای خاله جان شب  چله ای بردیم ..مثل عروس ها .. هندونه تزیین کرده .. باقالی و لبو و  سبدهای  میوه .. خرمالو و  انگور  های  درشت و خوشمزه و براق ... قابلمه برنج و   دیس ماهیچه خوش آب و رنگ که شش ساعت تموم با شعله ی کم روی  گاز  معجونی  عاشقانه رو در  خودش  درست کرده بود .وایییییییییییی  نمیدونید  برق چشم های  خاله جان و همسرش  چه  رنگین کمانی  داشت ..باورش  نمی شد .. به عرض یک ساعت عکس های ما روی صفحه دختر  خاله ام اون طرف دنیا  نمایش  داده شد .و دختر  خاله دیگرم در شهری  دیگه با صدایی لرزون از خوشحالی  شادی اش رو برای  تنها  نگذاشتن پدر و مادرش  نشونمون داد ..به حدی  انرژی  گرفتم از  دیدن شادی  این دو نفر ..به حدی مامانم نگاه های  قدر شناسانه بهم کرد و  همسری به همه گفت که صمیم یک  لحظه نخوابیده تا همه اینها رو برای  عصر آماده کنه که نمیتونم ذوق و شوقم رو  نشون بدم با کلمات ...شبی  دلنشین و  گرم  و خوب .. با یک تصمیم و کمی  اراده و  چراغی که نباید اون شب  تو اون خونه خاموش می موند ...یک باور  عمیق و واقعی  دارم :این ها زحمت های  من نبود ..من مطمئنم نیرویی  بزرگ ..اراده خداوند و لطف اون پشت  انرژی های  تموم نشدنی من برای  اون شب بود . خدایی که فقط  می خواست بگه اگر  نتونستی  بسته های شب یلدا رو به دست بچه های  سرمازده و گرسنه چهار راه برسونی  یک ذره تلاش کن ..آدم های  سرمازده از  تنهایی و بیماری   همین نزدیکی و بغل دستت هستند که منتظر یک توجه و گرمی  از  نزدیکان خودشون اند ... و دومین شب یلدا هم به برکت توجه و محبت خدا ،گرم و خوب  گذشت ..شب سوم جاری  جون زنگ زد که امشب که شب  یلدای  اصلی هست بیایید منزل ما ...او نشب هم خوب و گرم بود . خوشحالی  مامان جون با دیدن بچه هاش  کنار  هم و شیطنت دو تا کوچولوهای ما یعنی پسرک شیرین زبون و  پسر عموی  خوش قد و بالاش (ماشالله) کلی  همه مون رو خندوند ... 

و آما از درس ها : خب  من هر  چی  استرس  داشته باشم و جوش بزنم که چیزی  حل نمیشه که ..میشه ؟ بنابراین یک برنامه منظم پدافنگی!! گذاشتم که به مدت ده روز  از سر  کار برم سالن مطالعه و تا 8 و 9 شب  درس بخونم (انشالله) و  شب  مثل بچه آدم به زندگی  ام برسم . همسری  گل  مهربون هم  هوای  پسرک رو داره هم منحنی انتظاراتش رو  کم کم کمممممممم  کرده تا این دوران بگذره ..انشالله  اوایل بهمن سر حال و قبراق و  کارنامه به دست راست!! میام باز  می نویسم . این وسطا هم  مطمئن باشید  بی خبب  نمی ذارمتون . اوه راستی  دعا کنید  شهریه ام  هم از  آسمون و خزانه های  غیب خدا بیفته پایین و اون کسی  هم که چکش برگشت خورد و نمی دونست اون چک برای  شهریه همسر اقای  مهندس بوده  به خودش بیاد و حسابش رو  شارژ کنه و خیال ما رو هم راحت .  

 

پانوشت

 دوست عزیزی  خصوصی  نوشته و  تقاضا کرده اگر من  خیری رو می شناسم که بتونه مبلغی رو قرض بده بهشون  تا  مشکل همسر آبرومند این خانم حل بشه  محبت رو دریغ نکنه .  نوشته این پول قرضی  خواهد بود و آبروی  همسر بسته به این مبلغ هست .(کامنتش  پر از  اضطراب بود .حتی نگفته مبلغ چقدره)  من خودم متوجه شدم چطور تمام سعی اش رو میکنه تا آبرویی نریزه ازشون .  من هم در  موقعیت مشابه این بودم خودم و کاملا درک میکنم چطور  آدم بال بال میزنه . من شناختی از دوست عزیزمون ندارم شخصا و منتظر  کامنت  کامل تر و دقیق ترش  هستم . ولی  می تونم   این درخواست رو  اینجا بذارم  تا دوستان گلم هم اگر فکر  می کنند میتونیم با هم این دوست رو به جایی ارجاع بدیم یا راهنمایی و نظری  دارند و فکری به کله شون میرسه بگن . به خود من ثابت شده دنیا یک آیینه روبروی من میگذاره و  زیبایی ها رو بی انتها تکرار  میکنه و کوتاهی  ها رو هم ... در  واقع شماها این لطف رو به من می کنید . اگر کسی  فکری به ذهنش رسید بهم بگه تا دوستمون تو کامنت ها بتونه پیگیری کنه . اطلاعات کامل و دقیق تر رو بهم بده خانومی . این مقدار کافی نیست: 

صمیم عزیزم سلام،امیدوارم خوب باشی،من یه کاری داشتم باهات ولی ادرس ایمیلتو نداشتم،من نامزدم مشهد و یه مشکل مالی براش پیش اومده بخدا خیلی حالمون بده کار داره به ابروریزی میرسه و مطمینا یه زندگی از هم میپاشه،تروخدا اگه خیری چیزی سراغ داری بهم بگو،پول رو از خیر میگیریم و یک ماه بعد پس میدیم هر ضمانتی هم باشه میدیم،خونشون معلومه اصلا برید ببینید،شاهد داره،ولی تروخدا اگه کسی رو میشناسی بهم بگو،بخدا دروغ نمیگم همه زندگیش مشهده برید ببینید،پول زیادی هم نمیخواد،خواهش میکنم  

 

این جور وقت ها اگر هم کمک مالی و فکری   از  دستمون بر نمیاد  لطفا برای هم  دعا کنیم . به مردم زخم زبون نزنیم ..مسخره اشون  نکنیم . بالا و پایین شدن برای  همه هست . انشالله همیشه همه تون تو اوج  زندگی و تو حریری از خوشبختی بمونید ..

 

 

خونه ی  دلتون همیشه گرم و مهربون ... 

زمستون هاتون شاد و دور همی  

همسراتون قدر شناس و دوست داشتنی  

و بچه هاتون و عزیزاتون تو قلب و تو آغوش گرمتون  موندنی  ... 

 

اولین بار که  تو مهد پسرک با بچه ها سرود ملی رو  آموزش  داده بودند من نمیدونم این بچه حواسش  کجا بوده و  چی رو به جای چی شنیده بوده ... با عرض معذرت از  تمامی  هم وطنان عزیز ، فقط بگم  ملت بی جنبه تا مدت ها  از این بچه سو استفاده میکردند و ازش خواهش  میکردند ترو خدا سرود  جمبوری رو برامون  بخون و بعد هر  کی یک طرف  می افتاد .جالبه بچه هم اصلا فکر  نمیکرد یک  اتفاقی  این وسط می افته که همچین میشه ....تصور  کنید یک پسر بچه تپلی قلقلی با حس رهبری ارکستر  می ایسته صاف  جلوتون و با تمام وجود و صدای بلند و فراز و فرود های به موقع این اجرا رو به نمایش میذاره :   

 

سر زد از  افق

میخخخخخخ  خاوران

فروع  دیده ی بد باوران !!!

بهمن ..فله!! ایمان ماست ..

پیامبر ای امام!!  استعداد ..آزادی ..بخش مال ماست!!

شهیدان ..پیشیده در  گوش  زنان فریادتان ..

تابنده  مانی و  جاودان ..جمبوریه   اس... ها....لی  ایمان!!!

الان دیگه خیلی بهتر  میخونه و ما از  ترس  جونمون هم که شده!! اون بخش آخر رو کامل و درست یادش  دادیم . ولی ..ولی .. هنوز  وقتی با اون صدای  بامزه اش   میخخخخخخخخخخخخخخخخخ خاوران رو میگه کنترل از دست من خارج میشه و میرم پشت سرش  می  ایستم و به تخت سینه ام میکوبم و از بس  دندونام رو به م فشار  میدم  دردم میگیره ...خدایا این شادی  ها رو از  خونواده ما نگیر!!!!!

دوستم از  شیرین زبونی  پسرکش  تعریف میکرد میگفت سال ها پیش وقتی  پسرک بچه بوده  به استخر  ارمغان ( مشهدی  می دونند منظورم کجاست )  میگفته استخر  احمقان!!! و جالب  این بوده که وقتی بابا دکترش می رفتند استخر به همه میگفته بابام با دوستاش  رفته استخر  احمقان!! ..الهیییییییی ..قیافه بابا دکترش  خیلی  دیدنی بوده بین جمع دوستان و آشنایان .. حالا من از شما میخوام این بامزه حرف زدن بچه های  خودتون یا دور و بری ها  یا چیزهایی که شنیدید رو برامون بگید ..مطمئنم  با خوندن کامنت های این پست ،کلی  دل همه مون شاد میشه .. مشتاقانه منتظرم .    

 

از  همکاری  دوستان گل در  نظرات بخش قبلی  ممنونم .  

 

  پ.ن.  دوستان لطفا سوالاتتون رو  با ارسال پیغام تووبلاگ  نپرسید .به ایمیلم ارسال کنید چون از  این جا نمیتونم با پیغام جواب بدم .

 

موافقید یک برش از یک اتفاق واقعی یک زندگی واقعی رو با هم بخونیم؟ پس بریم :

 یک امتحان میان ترم سه منبعی داشتم و  سخت مشغول بودم. اون روز   بعد از  12 ساعت سر کار بودن چون دیدم همسری و پسرک زیادی  تنها موندند گفتم بریم  مهمونی . من از سر کار  و  اونام از  کلاس پسرک  . خواهرم کلی  خوشحال شد میخواهیم بریم خونشون .شب  فوق العاده خوبی بود البته تا فبل از رسیدن به خونه . آقا ما پامون رو گذاشتیم تو خونه ایییییییه چه بوی گندی!!! با تعجب رفتم داخل و دیدم چند تا پلاستیک که توش  میوه مونده و  در شرف  خراب شدن( و بعضا خراب!)  هست روی  اپن ردیف شده ...در یخچال رو باز  کردم جا  میوه ای  دسته گل ..تو یخچال تمیز وبرق افتاده ..اوه عزیزم ...کار  همسری بود ولی  چرا اینا رو گذاشته روی  اپن که بوی  گندش  همه جا رو برداره؟ یکهو صمیم خوشحال ولی خسته  خواب آلود  تبدیل به اژدها شد ..یک فروردینی  با عیار خالص و بالا ...انقدرررررررررررر بهم برخورده بود  که حد نداشت ..اون حق  نداشت این کارو با من بکنه..اولش خونسرد بهش گفتم اینا چیه گذاشتی  اینجا ؟ چرا تو سطل زباله  نذاشتیشون؟ خیلی ریلکس  آقای همسر برگشته میگه خواستم ببینی  تو یخچال چه خبر بود!!!! گفتم اونطوری هم می دیدم ..گفت نه عزیزم!! بعدش  میگفتی  امکان نداشت تو یخچال من( با تاکید روی من) همچین چیزایی باشه!!!خب راستش من دقیقا چند روز قبل جا میوه ای رو باز کردم اصلا اصلا این ریختی نبود و  امکان نداشت من متوجه بو شده باشم و  بی تفاوت مونده باشم ...با حرص گفتم لازم نبود ..میذاشتی بیرون من خودم  متوجه میشدم  و می دیدم که شما تمیز کردی  یخچال رو ...یک ذره غر زدم و بعد ساکت شدم ..تو درونم اژدها از  خشم به خودش  میپیچید ..دقیقا ..دقیقا  همون روزی که همسری از  من یک درخواست داشت و  من تو چند ساعت تونسته بودم  بهش  اوکی بدم برای  کارش و  کاری هم بود که از  دست هر زن یخچال پاک کنی!!! بر نمی  اومد اون داشت برای  من میوه میچید روی  اپن تا ببینم نبودنم رو!! حالا این بماند .خب آدم  ممکنه ناراحت بشه و همسری  یک کوچولو!! حق داشت . چیزی که بیشتر  ناراحتم میکرد این بود که چرا هیچی  نگفت و تشکر گرم نکرد برای  اون کار بزرگ ولی یک مساله ساده رو کلی فکر  کرده که چطوری  تو چشم من فرو کنه!!! این ذهن آدم هم که ماشالله هر  چی  دلش  میخواد میبافه همچین وقتایی  .. تالاپ تولوپ راه رفتم و فکر کردم چکار  کنم دلم خنک شه!! به وبلاگ گیس  گلاب  فکر  میکردم که همچین وقتایی  میگفت جلوی شوهرتون قیافه ماتم زده ها رو بگیرید و آه بلند کشششداررررررر  بکشید و برید از  اتاق بیرون ..غر  نزنید...نشون بدید اندوهگین هستید ..اوه نه این یک بار  نه!!  اصلا نمی شد  راحت نشست و فیلم بازی کرد ..اژدها دور  خودش  میپیچید اون تو ... حتی  دلم نمی خواست بهش بگم  شب بخیر .. تموم مدتی که من داشتم تو راه برگشت  تو ماشین گردنش رو نوازش  میکردم اون میدونست با من چکار  کرده و به روی  خودش  نمی آورد ..چطور  دلش  اومد با من این کارو بکنه ؟!!!! حس خسارت بهم دست  داده بود . پس فرداش امتحان داشتم .. تمرکز  کیلویی  چند ؟ پسرک رو خوابوندم و کتاب رو بستم و  خوابیدم ... صبح دیدم انگار  نه انگار!!! به روی  خودشم هم نمی آره من اینقدر  ناراحتم ....منم رفتم تو قیافه و بدون صبحانه رفتم سر کار ... عصر  اومدم خونه .. دلم میخواست بپرسم شام چی  درست کنم عزیزم ؟ ولی  نپرسیدم ... همسر هم برای  خودش و پسرک  ناگت سرخ کرد و  اصلا نپرسید تو شام میخوری صمیم جان ؟!!!....همسری رفت پسرک رو بوسید و رفت تو اتاق و خوابید ..اژدها بیدار شده بود ...دیدم نمیشه .با صورت داغ  کتاب رو بستم و رفتم بالای  سرش ..گفتم میخوام باهات صحبت کنم ...داشت اخبار شب رو میخوند  تو تختش ..گفت  الان نه ...گفتم میخوام ازت سوالی بپرسم  بدون اینکه نگاه کنه گفت گوش میکنم ... پرسیدم منظورش از  اون کار چی بوده ؟ و شروع کردم به سخنرانی که  دلم می خواست همون قدر که وقت میذاره از من انتقاد کنه همون قدر هم نکات مثبتم رو   بهم نشون بده  و اینکه ناراحتم که بهم بی محلی کرده وقتی  دیده من اینهمممممممممه غصه دارم ..بهم میگه من از  کجا بدونم تو ناراحتی اینهمهههههه؟!!!! میگم نمیبینی  من گومب  گومب راه میرم  و  حرص میخورم؟ . میگه نه والله!! تو یک کم گفتی  چرا رو اپن گذاشتم بعدم دیگه چیزی نگفتی!! ای  تو روحت زبان مترجم واقع در  مغز  مرد جماعت!! بهش  گفتم میخوام بیشتر  حرف بزنم ..من خیلی بهم برخورده . تو بهم گفتی من آدم بی عرضه ای  هستم تو  خونه داری!!! میگه این حرفا  چیه ؟ من کی  همچین چیزی گفتم  ؟!! ای  تو روحت زبان تفسیر کننده مغز زن جماعت! میگم خب  اینطوری  نگفتی ولی منظورت همین بوده ... همش منتظر بودم  بگه بذار بعد با هم حرف میزنیم تو الان ناراحتی .ولی  هیچی  نگفت ..گفت دلم نمی خواد این حرفای  بیخودی رو ادامه بدیم ..از نظر من نیازی  نیست بیشتر  حرف بزنیم در  موردش ...چیزی نبوده تو اینهمه بزرگش میکنی ..من هم منظورم  این حرفا نبوده و نیست ..آره ؟!!! اینطوریاس ؟ اوکی ..منم نشستم لبه تخت و   یکدفعه نمی دونم چی شد به طرز مسخره ای  اشکام ریختند پایین ..گوله گوله!! چیزی که خیلی وقته کنترلش میکنم که موقع احقاق حق!! اشک موقوف. خب معلومه که اژدهای  آتشین درونم انتظارداشت یک دستی  دور شونه ام بیاد و منو بغل کنه و آرومم کنه ..ولی ظاهرا اژدهای  آقای همسر هم بیدار شده بود و دو تا اژدها  چشم در  چشم هم از  دهنشون آتیش در  می اومد!! اوه تمام برنامه ام برای  امتحان فردا خراب شد ...اصلا تو دوستم نداری  دیگه ..هیییییییییی  چه زندگی  شیرینی بود ...چقدر  بچگانه تموم شد!!اصلا شاید  کس دیگه ای رو دوست داری!!(پفففف!!) حق من این نبود!!!  این حرفا و نتیجه گیریهای  مستند و دلایل قوی پشتش!! رو داشته باشید و بریم سراغ اقای همسر ..گیج و  مونده تو خودش و  شاخ بالای سرش از رفتارهای من و تازه بهش فهمونده بودم که حققققققققققققققققق  نداشته حتی  ناراحت بشه و بدتر  اینکه حقققققققققق  نداشته شخصیت من رو زیر سوال ببره!!! خلاصه صبح مثل خانوم های متشخص ولی بدون زبان!! نشستم رو صندلی جلو یعنی منو ببر  دانشگاه!! موقع پیاده شدن هم  گفتم متشکرم و پیاده شدم . ببین آدمیزاد به چه کارهایی  مجبور میشه!!! آقا امتحانه رو دادم ..با این جمله طلایی که یک طوری  میشه بلاخره!! اعتراف میکنم تنها امتحان کل دوران تحصیلم تا اون لحظه بود که برای یک امتحان ، منابع رو کامل نخونده بودم .سه تا کتاب  گنده و من دو سوم رو فقط  خونده بودم.نتیجه خودم رو هم غافلگیر کرد : یک چیزی در  حد نمره کامل . دقیق تر بگم که تمرکز و  تنفس آروم و خالی کردن ذهن از  اوضاع روز قبل  ،خیلی کمکم کرد .البته واقعا اولش  که سوالت رو دیدم هول کردم چون چیز زیادی  انگار  یادم نیم اومد بعد دونه دونه  تست ها رو جواب  دادم و نوشتم و اوضاع امیدوار کننده شد .بعد امتحان فکر  کردم  قراره این مساله رو چطوری  حل کنم ؟ خیلی سخت بود برام که برم بگم من بیخودی  قضاوت کردم و راست میگی ! تو منظوری  نداشتی من  کارت رو دوست نداشتم . من اینا رو قبول داشتم ها ولی گفتنش سخت بود برام . عصر بعد از کلاس هام اومدم خونه . دختر خاله ام زنگ زده بود برای فردا ناهار دعوتمون کرده بود . دلم نمی خواست روز  پنجشنبه و جمعه ام رو خراب کنم . همسر  تازه یادش  اومده بود  باید یک قیافه ای بگیره ..رفتم روی  مبل  نشستم و یک آه بلند کشیدم ... طرف  هم یک آه بلندتر  کشید .. ای  داد ..اینجا رو دیگه  بایبل من  نگفته بود  در  مقابل  آه شوهر باید چکار  کرد. خلاصه دیدم تا شب  باید من آه بکشم اون اه بکشه همش بکش بکش  میشه! رفتم تو اتاق ..به خودم تو آیینه نگاه کردم .. حق من ناراحتی   نیست ..من حق دارم بابت موفقیت امتحان امروزم شاد باشم. پسرک داشت کارتون تماشا میکرد و همسر هم  لم داده بود روی  مبل و سرش  تو اخبارش بود . رفتم جلوش  واستادم . اژدها گفت من می ترسم کم محلی کنه  نابود شم! گفتم نترس ..با من باش ... آقا صاف  جلوش  ایستادم و تب رو از  دستش  گرفتم گذاشتم لبه مبل ..دستم رو به طرفش دراز  کردم ..نگاه اخمویی کرد که توش  خنده هم بود .  گفتم پاشو ..میخوام بغلم کنی ...جواب  نداد ..چشم هاش  غمگین بود ..تهش  یک ردی از  خنده هم داشت ..روی  لب هاش  کم کم خنده اومد ..به زور  نگهش  داشته بود لو نره یک وقت ..دستش رو گرفتم گفتم بلند شو ..اجازه نمیدم به کسی  خوشحالی  بعد از  امتحانم رو خراب کنه ..منظورم خودم هستم ها ..گفت برو قندها  رو جای  دیگه بساب ..!! ( پدر سوخته زبونش  داشت باز  میشد انگار!!) منم دستاش رو دور  خودم حلقه کردم و گفتم دقیقا جای  درستی  اومدم ...گفتم محکم بغلم کن ..بعد هم بردمش  تو اتاق تا محکم تر بغلم کنه ..سرم رو روی شونه اش  گذاشتم و بی حرکت و در سکوت دست هام رو محکم دور  کمرش نگهداشتم ..آغوشش رو محکم تر  کرد ..خیلی  مسخره ای  صمیم ..چرا با خودت این کارو میکنی ؟ اژدهای  مهربون که ته چشمش  اشک بود بهم گفت . به همسری  گفتم  ناراحتم هنوز ..ولی  تو  فقط  محکم بغلم کن . خلاصه این چند دقیقه جادویی که گذشت و  حس کردم میتونم مثل آدم حرف بزنم گفتم  من  فکر  میکنم بهتره وقتی  ازم انتقاد کنی  قبلش  حتما در یک موردی  تحسینم کرده باشی ..اینطوری  اجازه داری نقطه ضعف  احتمالی!! من رو بهم بگی ..ولی  اگر تحسینی  نکرده باشی دفعه اخر ..اجازه انتقاد هم نداری ..میگه خیلیییییییییییییی رو داری صمیم ...یک کاری  میکنی آدم فکر  میکنه در  حقت  جنایت شده!! خودت میبری و میدوزی و تفسیر و تعبیر  میکنی و بعدم میگی حقققققققققق  نداشتی!! بهش  میگم من از  این خیلی  خیلی  غمگین شدم که دقیقا تو همون ساعت ها من کاری کردم که شایسته قدر دانی و تحسین بود ولی تو از اون به راحتی گذشتی  و روی  اون مساله ایستادی و بزرگ نشونم دادی .  وقتی حرف زد و گفت دلیل واقعی نارحتیش چی بود فهمیدم این کلمات  بیچاره رو گذشتند تا آدم باهاشون ارتباط برقرار کنه و  حرف بزنه!! گفت این یک هفته  تونبودی  زیاد و من تنها بودم خیلی ... من  پسرک رو سرگرم کردم و نذاشتم حس تنهایی اذیتش  کنه ولی  خودم چی ؟ تو  رو نداشتم صمیم ...الهییییییییییی ..بغلش کردم ..عزیزم ...بهم میگفتی  زودتر ... از اون روز  تا همین  لحظه  که دارم می نویسم  دوتایی مون خیلی مراقب اون  یکی  هستیم . من روزها زودتر  میام خونه و سعی میکنم همسری رو بیشتر بغل کنم و حتما شب چند دقیقه ای قبل از خواب مثل قبلن ها با هم حرف بزنیم.به طور  محسوسی آروم تر شده و شدم . همسری در چند مورد به طور  جدی  ازم تعریف کرد . این هفته یک امتحان دیگه دارم و امیدوارم بتونم از پسش بر آم . جمله ی  حالا یک طوری  میشه  اجی مجی  لاترجی هست انگار برام .  جملاتی مثل مهم نیست بابا ..ولش کن ..سخت نگیر و از این حرف ها به مذاق  ذهن من سازگار نبود هیچ وقت ..الان این جمله توش  امید هست . بهم میگه حتی نیم ساعت قبل از امتحن هم میتونم تمرکز  کنم روی  مطالب و تو ذهنم نگهشون دارم . بهم میگه چیزهای مهم تر و موندنی تری هم هستند که توجه بیشتری میخوان و درسات هم با اینکه مهم اند اما یک طوری میشه دیگه  و ته این جمله یک نفر تو ذهنم بلند و مطمئن میگه تو یک کاری میکنی که درست شه بلاخره ...و این منو خیلی آروم میکنه از وقتی فهمیدم هیچ چیز به اون اندازه که من سخت فکر میکنم نیست ... من چند نکته  رو واقعا متوجه شدم با اینکه فکر  میکردم  وا ..این چیزها که معلومه دیگه .. توجه نمی خواد که :

1- گاهی دنیایی قدرت و  اعتبار و توانمندی و برش به مردها نشون میدی ولی  اون ها باز هم رگه های ظرافت زنانه رو در تو جستجو میکنند ...این رگه ها رو نشونشون بده و تقویتشون کن ..بذار روی  دیگه سکه ات رو هم ببینه .پر رنگ و رنگی رنگی ...

2- مراقب خودت باش ...مراقب اون هم باش .مراقب زندگیتون باش ...فرو ریختن سدهای بزرگ از شکاف های  کوچیک و بی اهمیت شروع میشه ... علف های  هرز بی توجهی به  آدم های زندگیت ، یک دفعه در  نمیان ..سانت سانت رشد میکنند و یکهو میبینی کل زندگیت رو گرفت و  جایی برای گل ها باقی  نموند ..

3- وقتی اژدها بیداره هیچ اقدامی نکن .حرفی نزن ..تعبیر و تفسیری نکن ... اژدها همه جا رو می سوزونه ...جای سوختنش  هم بد می سوزه  .

 

4- از کلمات استفاده کن ... ذهن تو  رو ، روی  پرده  پذیرایی در  ابعاد بزرگ نمایش نمیدن عزیزم ...بهش نگو تو منظورت این بود ..بگو من فکر  میکنم ..من حس میکنم ..با این کلمات حس هات رو نشون بده ..بگو الان غمگینم ..الان حس میکنم بهم توهین شده ... نگو تو هیچچچچچچچ وقت درکم نمیکنی ..تو  هیچ وقت بهم توجه نمیکنی ... یادت بیاد وقتی که بچه بودی و میخواستی  سبزی پاک  کنی ..یک دسته کوچولو فقط  میذاشتند جلوت .امید به تموم شدنش  خستگیت رو کمتر  میکرد ...  روی  میز مذاکره فقط یک پرونده رو مطرح کن ...

5- نگو تو باید از من تشکر میکردی ... چرا  این بار یادت رفت به وظیفه ات عمل کنی؟!! بگو  وقتایی که  بخاطر یک چیزایی ازم تشکر  میکنی خیلی خوشحال میشم ... دوست داشتم این بار هم  مهربونی ت رو نشونم میدادی ... حرفای  تو  انرژی من رو زیاد و من رو دلگرم  تر  میکنه .

6- یک جوری رفتار کن کارت منت کشی صرف و یکطرفه  به نظر نیاد ..اقدام برای  اصلاح باشه ... با حس های  خوب  باشه ...فایده هایی که از قبل این  قدم اول برداشتن  بهت میرسه رو در  نظر بگیر ...آغوشی که آدم رو با محبت در بر گرفته  هنوزم میتونه گرم باشه به شرطی که به سرد شدنش  بی تفاوتی  نکنی .

7- به شادی خودت بها بده . اجازه نده کشدار شدن بعضی مسائل جلوی آرامش و خوشحال شدن هات رو بگیره ..خودت برای خودت یک کاری بکن ...منتظر نباش یک نفر دیگه قدم اول رو برداره .

8- برای کارهای همسرت ازش تشکر کن.(قابل توجه آقایون ) .حتی اگر اونقدر بی اهمیت باشه که به چشم نیاد ..ولی  همین چیزهای  کوچیک وقتی حذف بشند اذیتت میکنند ...بذار  خوبی ها ملکول ملکول زیاد بشن تو هوای دور و برت ...هوای نفس کشیدنت رو سالم تر  میکنند ...

9- سلام صبح و شب بخیر  شب رو حتی تو قهر های کوچولو هم ترک نکن ..این دو کلمه معجزه میکنه .. به طرف نشون میده می بینیش ..هست  تو چشم هات ..متوجهش  هستی ...سکوت نکن  

 

10- بارها و بارها بهش بگو که بودنش اهمیت داره برات ...محکم بغلش کن ..به اومدن و رفتنش توجه  نشون بده ... دست هات رو دور کمرش حلقه کن ...تو چشماش یک وقتایی  نگاه کن ..مستقیم و صاف و نکته مهم اینکه  از  انگشت هات برای  چیزی جز برداشتن اشیا هم استفاده کن : برای  نوازش کردن ...این یکی  معجزه میکنه .

به نازنینی که شاید هیچ وقت اینجا رو نخونه و من از چشم هاش خیلی  چیزها میخونم:

جان شیرینم ! عمیق ، تازه و گرم مثل تمام ده سال قبل دوستت دارم .تو ، شخص تو، دوست داشتنی ترین آدم زندگی من هستی. قلبت ، چشمت ، دستت و وجودت همیشه سلامت و پاک.

حالا شما بهم بگید برای نزدیک تر شدن به هم در همچین وقت هایی چه کارهایی می کنید و به نظرتون بهتره چه کارهایی رو نکنیم ! آدم زندگی شما چطوری برخورد میکنه در این موقعیت ها ؟خیلی دوست دارم  ایده ها و تجربه هاتون رو بدونم.خواهش مینم بنویسید برام .

 نوشتن تو وبلاگ و بعد  خوندنش  مثل این می مونه که آدم یکهو یک چیزی براش  روشن بشه .. آقا بعد از اینکه اون پست قبل رو نوشتم و سند رو زدم  انگار که با خودم بلند بلند حرف بزنم ، یکهو ایستادم ..صبر کن صمیم ..صبر کن ..چی گفتی ؟ تو داری با خودت چکار  میکنی دختر ؟! باور  کنید عمق  فاجعه رو یکهو فهمیدم ...یک درنگ و کمی فکر ..من دارم چکار  میکنم با خودم ؟  من سلامتیم رو  گذاشتم وسط و  در  ازاش  چی  میخوام بخرم ؟ تایید  استاد ؟ تایید خودم ؟ تیک زدن کنار یکی از موارد لیست بلند بالای  انتظاراتم از  خودم؟ چی از  خودم میخوام ؟ من اون روز  حتی قادر نبودم برم سر کار و  دراز  کش  بودم تا لحظه نوشتن اون پست ... چرا با خودت مهربون نیستی صمیم ؟ چی شد  پس ؟ چرا اینقدر  این بچه رو اذیت میکنی ؟ یکهو بچه ی  درونم بغض کرد ..گفت راست میگه ..چرا اینقدر  اذیتم میکنی ؟ موندم ..بهتر بگم وا رفتم ...در واقع خجالت کشیدم از خودم . کتاب رو انداختم کنار ..و گفتم اوکی ..یک چیزی  میشه دیگه ..به محض اینکه این حرف رو به خودم زدم و باورش کردم انگار همه چیز عوض شد .رفتم یک دوش گرفتم ..موهام رو با دقت سشوار  کردم .یک ارایش ملایم ..بعد برای  خودم آب میوه گرفتم ..روی  تخت دراز  کشیدم و گفتم امروز فقط  استراحت ... دستم رو گذاشتم روی  شکمم ..روی قفسه سینه ام ..روی  چشم هام ..به شدت کف دستهام رو به هم ساییدم تا گرم شه و فورا روی  چشمام گذاتم ..چه گرمای مطبوعی ... به مامان گفتم من امروز  استراحتم ..چیزی میزی  داره برام بفرسته ناهار ؟ قرار بود اون روز  استراحت کنم فقط ..و با کمال تعجب  مامان از  این پیشنهاد خیلی هم خوشحال شد و گفت حتما .. من برات ناهار  رو میفرستم .عدس پلوی  مخصوص مامان پز با کشمش و هویج که من عاشقش بودم از  بچگی . چرا هیچ وقت از  مامان نخواسته بودم بهم کمک کنه اینجور  وقت ها ؟ غد بازی بیخودی ..همینه ..خود خودشه .. غد بازی بیخودی ..به ظرف های  نچیده در  ماشین و  لباس ها نگاه کردم و لبخند زدم ..بعدا برای شما وقت پیدا میکنم..امروز  استراحت ... به تلفن نگاه کردم ..اوهههه ..چه آدم ها و دوستانی که منتظر  تماس من هستند ..دوستان صمیمی  ام .. نه...امروز  ستراحت ..باشه برای  فردا ..باشه برای شنبه اصلا .  روی  تخت پسرک دراز  کشیدم ..برای  اینکه ببینم چه حسی  داره و سعی کردم از  چشم  اون به وسایل اتاقش  نگاه کنم ...  جالب بود ..اسپایدرمن رو بغل کردم و  سعی  کردم  بفهمم وقتی شب  اینو بغلش  میگیره و میخوابه چه حسی  داره ؟ اوه ..حس قدرت ..حس یک نیروی  بزرگ ... و بعد غمگین شدم ..پسرک باید در  آغوش من این حس رو بگیره ...یک فکری  اومد تو ذهنم برای  اون ..بعد  کلاس ظهر رو با کمال آرامش  کنسل کردم برای  خودم ..امروز  کلاس  تعطیل ..فوقش از بچه ها یاد داشت ها رو میگیرم ...همسری زنگ زد که پسرک رو میارم ؟ نه ..با سرویس بیاد ..امروز  استراحت دارم ..آخ که چقدر  خوب بود ..یاد مهربون بودن هایی که گیس گلابتون تو درس ها بهم یاد داده بود افتادم ..توجه به خود ومراقبت از  خود ...واقعا لازمشون داشتم... ظهر بعد از  ناهار  یکراست رفتم توی  تخت و به همسری گفتم پسرک با تو ...من میرم استراحت کنم .استراحتی که شاید هفته ها نکرده بودم . با میل و رغبت  کمکم کرد ..اوه خدای من! وقتی به خودم اهمیت میدم بقیه هم بهم چقدر  اهمیت میدن ...چرا من طور  دیگه ای فکر  میکردم گاهی  وقت ها ؟ تا عصر  خوابیدم ..بعد هم به همسری زنگ زدم بیاد دنبالم بریم دکتر .. گفت دیر  میرسه ..میتونم خودم برم ؟  در  حالت معمول میگفتم ولش  کن ..بعدا میریم .. اما اون روز  روز درس  پس  دادن بود .. مرسی  عزیزم .. با آژانس  میریم ... بیا دنبالمون فقط . رفتم دکتر . از دقت و توجه اش به جسمم  و  اخطارهایی که میداد و توصیه هاش  حس  خوبی  بهم دست داد ..چرا من به اندازه یک دکتر برای  مریضش  برای خودم وقت نذاشتم این چند هفته ؟ برگشتیم خونه . داروها رو گرفتیم با پسرک و  کلی  تو راه خندیدیم ..شب یک فیلم نگاه کردم و  جزوه ها رو در آوردم تا برای  کنفرانس فردا یک نگاهکی بهشون بندازم ..بسه دیگه استرس و  تند تند  خوندن  و نوشتن ..الان همه چیز روی  دور  کند باید باشه ... 

نتیجه رو بهتون بگم ؟  باورتون نمیشه ...انقدر از  همون لحظه ای که گفتم یک طوری  میشه بلاخره دیگه!!! همه چیز  عوض شد و من ارامش  گرفتم که حد نداشت . کنفرانسم رو دادم . بدون کتاب و  نوشته های  طویل و طومار  مانندی که برای  هر  چیزی تهیه کرده بودم ..همه  رو گذاشتم  روی  صندلیم و مطمئن رفتم جلوی  کلاس . نیم ساعت شاید . نه چیزی  یادم رفت ..نه توی  چیزی  گیر  کردم ..نه سوال سخت و  ایراد بنی  اسراییلی  ازم شد . و وقتی  تموم شد  استاد  یک نگاه خاص کرد و گفت اگر وقت دیگه ای بود ( محرم نبود) خودم برات دست میزدم و بعد یک صلوات بلند فرستاد و بقیه کلاس  همگی به دنبال اون  صلوات فرستادند .. اینا رو که دارم مینویسم  هنوز  اون حس  شیرین اون لحظه زیر پوستمه ...باور  کنید تمام بچه ها بلند شدند جلوم و گفتند بهترین کنفرانس بود این ... همه تشویقم کردند ..گفتند بارها و بارها مطلب رو خونده بودند و نفهمیده بودند و من چقدر  خوب و اروم بهشون توضیح دادم ..یک جا گفتم کلا  کتاب رو ببندند و فقط به من گوش کنند .کتاب بد  گفته ..داستان اینطوری  هست و شروع کردم براشون توضیح دادن دونه دونه چیزهای گنگ  رو و گفتم اینا رو از   لابلای مقاله ها پیدا کردم و دوست دارم بدونند چقدر  درست فهموندن اینا برام  مهم بود ....من روز   پنجشنبه درس بزرگی رو یاد گرفتم ...میدونید ماها خیلی  چیزها بلدیم ..خیلی .. تئوری بیستیم همه مون .. تو  عمل که میرسه یا یادمون میره یا به عمد میگیم نه ..نمی تونم ..نمیشه ..من فهمیدم وقتی  فشار روی  ذهنم نباشه همه چیز در  جسم و روحم با هم متحد و  هماهنگ میشن ... مغز میتونه درست فرمان بده و  جسم درست  اطاعت میکنه ..جسم من یاغی شده بود بس که روش فشار بود ..ذهنم خسته شده بود بس که فرمان میداد و کسی  گوش نمیکرد ...خدایا چقدر من نظم درونی و ذاتیم رو به هم ریخته بودم ... من لازم و واجب  دونستم اینا رو بگم بهتون تا خودم هم یادم بمونه هر وقت با بدنم مهربون و دوست بودم بهم گوش کرده و بهترین رو برام آورده ... اینا رو کسی داره  میگه که هزاران بار اهمیت به خود رو خونده و میدونه و  ده ها بار  اجرا کرده  تو زندگیش ولی در جایی که فقط  کمی خودآرامی میخواست  فکر کرد شق القمر  لازمه حتما!!! 

 

!!!  روز  جمعه رو  هم استراحت کردم .با لذت و بدون استرس  از  درس های  مونده و کتاب های  پهن روی  میز و  امتحان  هفته آینده ، یک ناهار  خوشمزه درست کردم ..به آرومی و  با آرامش سیب زمینی سرخ کردم ..داروهام رو سر وقت خوردم ...دست هام رو مرتب  کرم زدم ...پسرک رو بدون عجله در بغلم گرفتم ... به دیدن مامانم رفتم ..برای  شام مامان یک خورشت کرفس عالی درست کردم و یک شب  خیلی خوب رو داشتیم با خونواده ام. به مامان جون زنگ زدم و گفتم زودتر برگردند دلم براشون تنگ شده ..به جاریم زنگ زدم ازش برای یک چیزی  تشکر  کردم ..به خانم داداشم زنگ زدم و گفتم امیدوارم  زودتر بهتر بشه و مراقب خودش هم باشه ....من  با دست خودم  یک دیوار  کشیده بودم بین خودم و عزیزانم ...و وقتی  آجر به آجر  این دیوار رو از روی  ذهنم برداشتم  همه چیز خوب شد ...حتی شب موقع رفتن به مهمونی، روی  برگ های  زرد و نارنجی که حیاط رو پوشونده راه رفتم و با لذت به خش خش برگ ها گوش کردم ..این برگ ها  تموم هفته اون جا بودند و من یک ذره بهشون توجه نشون نداده بودم ...چقدر  پاییز  قشنگ   بود .چقدر  پاییز قشنگ هست ...  

 

ممنونم از  همه  انرژی هایی که به من  دادید ..با حجم زیاد و گرمای زیاد به من رسید .. برای  تک تک شماها  آرامش و آسایش رو آرزو میکنم ...

 

سلام ...نمیدونم باید  چی بگم و از  کجا بگم ... آدم یاد  حرفای  علی  تو سکانس آخر برف روی  کاج  ها میافته ..نبودم ...خیلی  وقته .برای منی که اینجا و نوشتن و سر زدن و  چک کردن کامنت ها از  حیاتی  ترین کارهای روزانه ام بود  این ننوشتن خیلی سخت گذشت . زندگی  میکردم. بالا و  پایین ...حرفای زیادی  داشتم بنویسم . فکر  کردید دور شدم از  اینجا.؟.دلم نه  ..دستم شاید  .....بچه ها من به شدت کمبود وقت دارم و  یکی از علتهاش  هم حجم زیاد درسامه .و تفکرات ایده آلیستی من که باید همه چیز روبراه و  در شان من و بیست باشه . یک تحقیق و یک ارائه و پرزنتیشن یکی دو  هفته وقت منو گرفت ..جوری  کار  کردم که مطمئنم یک نفر  تو کلاس  اونطوری  کار  نکرد . متاسفانه استاد هم خیلی به این مدل کار  اهمیت نمیده و  من فقط برای  رضایت درونی  خودم  اینطوری  مایه میذارم .همسری  میگه به نظرم اشتباه میکنی .به هر  چیزی به اندازه خودش  بها بده ..من میگم حرفت درسته ولی در  مورد درس  نمیتونم کوتاه بیام . به اندازه شان و  درک و فهم خودم باید بهش بپردازم . چون تو  محیط  کارم دارم میبینم فلان مقاله یا ابسترکت   دکتری  فلان استاد معروف   nسال قبل که انجام شده و یکی از  اولین کاراش  بوده مثلا، و در  کمال بی توجهی و بی دقتی انجامش  داده  الان چطور  مایه آبرو ریزی محسوب  میشه یا متاسف میشم برای  دانشجوهایی که حتی  ده خط  خلاصه فارسی   پروپوزالشون رو نمیتونند بنویسند .  . بعد من برای  دو صفحه فهم یک مطلب ، رفتم سه تا مقاله خوندم . نت برداشتم ..هی  گشتم و گشتم تو نت و بلاخره با هزار زور و زحمت برام جا افتاد منظور  این کتابه چیه  اصلا .. خود  مترجمه حتی  نفهمیده بود به نظرم بس که گند ترجمه کرده بود ..منظورم این نیست که بگم من تاپ و اینطوری و اونطوری  هستم ..نه بابا ..جلوی  بچه های  الان ما  لنگ می اندازیم واقعا ..منظورم اینه که درس  خوندن و کلا یک سری  کارها سن و دوره ای  داره .. منظورم مشغولیت و  دغدغه ذهنی  هست بیشتر ..من تو لبسانس صبح میرفتم دانشگاه تا شب ..نه مسوولیتی ..نه بچه ای ..نه شغل تمام وقتی ..نه  هزار فکر  پس  کله ای!! نه خونواده همسری ..نه انتطارات برآورده شده و  نشده ای!! الان دارم میچرخم رو دور  تند ... بذار  یطوری بگم درک کنی منظورم رو خوب . مثلا مدل سمینار  اینطوریه که استاد  آمیبیان!! میشینه رو صندلی  ردیف اول و   دانشجو  مادرمرده ایان!! باید بره  کل مطلب مورد نظر رو به صورت کاملا مفهوم و قابل درک حتی برای  جلبک های  ته کلاس!! ارائه و درس بده .بعد  وقتی به مشکلی  میخوریم وسط ارائه درس،از استاد می پرسیم ؟!! نه جانممممممممم...  استاد به سلامتی  کلا تو فاز  ترخیصه ..نمیتونه جواب بده و  بدبختی اینکه از  نمره ات کم میکنه که یاد  نداشتی و تحقیق نکردی  در موردش!!! منم شاید  جزو  معدود آدم هایی باشم که از  اظهار  جهلم  سر کلاس  خجالت نمیکشم و واقعا  وقتی  مطلبی برام جا نمی افته  بلند میپرسم از  ایشون و  استاد( این یکی  شانس  ما اینجوریه ..بقیه باز  اوضاعشون بهتره) وقتی  گیر میکنه یا جواب قانع کننده ای  نداره  میزنه تو  جاده خاکی و من باز  برمیگردم سر  جای  اولم ... مشکل دومم اینه که من نمیتونم مطلبی رو بدون درک و فهم کاملش، حفظ  کنم . دیدم دوستانم بعضی  ها  عین روبات یک متن رو از  اول  تا اخر حفظ  میکنند ..متن چند صفحه ای رو ها ..بعد ازش  بپرسی  فلان چیزی که گفتی  یععنی  چی ..؟ نمیدونه ..من سنم الان  مثل بیست سالگی و بچه بازی های  اون موقع  زمان خودم نیست که ..الان هدف  دارم ..از  وقتم و بچه ام و زندگیم ( و وبلاگم) دارم میزنم برای این مدت درس  خوندنم و  دلم نمیخواد  بی سوادتر  از قبل برگردم  خونه ی  اولم ...برای  همین تطبیق  من با این محیط سخته .. همه (جز دوستان نزدیک  خودم در  کلاس) حالشون خوبه و خوشحالن و  میگن میخندن و یک جورایی بی خیالن اصلا  ولی من نمیتونم .. راستش  انگار  مشکل از  منه ..خیلی  جدی  گرفتم  ارشد رو ..یک وقتایی از دست خودم حرص  میخورم ..یک وقتایی  میگم نبر ..تلاش کن ...نتیجه اش رو بعدا میبینی ..خسته تون نکنم....از درس بگذریم . این مدت برای  پدر شوهرم  دو تا عمل اضطراری  پیش  اومد ..برای حدودا یکی  دو هفته بعد  هست ..چشمشون ... برای  خانم برادرم  یک موقعیت خیلی  سخت سلامتی  پیش  اومد و  دیسک کمر  بدجوری گرفتند .. سر زدن به اون و  رسوندن کمک های  اولیه مثل  شام و  ناهار  و اینطور  چیزا هم  ذهنم رو  و هم وقتم رو درگیر  میکنه ...  کوچولوی  خواهرم تجربه بدی رو گذروند ...یکهو  دچار تشنج ناشی از  تب ناگهانی  شد و  این مدت مردیم و زنده شدیم  تا خطر برطرف شد ... صبح ساعت 7 سر  کار بودم و 9 شب برمیگشتم .می موندم به درسام برسم و  سمینار کذایی رو انجام بدم ... 9 که میرسیدم خونه تازه  شام باید آماده میکردم . چقدر  حاضری آخه؟!! تا 10 شام ...چی  مثلا؟ باقالی  پلو با مرغ سرخ شده..خودمم آدمم خو!! بعد  سرماخوردگی  وحشتناکی  گرفتم ..هنوزم دارم .برای  همین نتونستم وقتایی که تلفنی دادم رو  سر وقت اوکی  کنم ... مهمون هم داشتم ..نذری  پزون هم داشتم ...مهمونی  هم باید میرفتم ...ببر و بیرا  پسرک به کلاس هاش هم بود . خلاصههههههههههههههه من میدونم این مدت موقت و گذرا هست ..میدونم همراهی  همسر و پسرک چقدر  کمکم کرد .. با امید به این چیزا باور  کنین خودم رو میکشونم ... بی خبر  بودید از من  چون خبرهای جالبی  نداشتم .. تعریفی هایی  داشتم ها براتون :مثلا روز  عاشورا  سر خوردم کف آشپزخونه و دستم رو به گاز  گرفتم  تا  نیفتم و  داشت تموم غذاهام چپه میشد که دستم رو ول کردم و  با دو زانو و ارنج راستم با تمام قوا  روی  زمین افتادم ..جوری که قشنگ حس کردم قلبم از  جاش  تکون خورد!!! و  تا دو روز  نمیتونستم راه برم و تمام زیر  زانوم کبود شد و  باز  خدا رو شکر به خیر  گذشت ...مامان میگه بس که میای  جلو بقیه  شیرین زبونی  میکنی !! بس که میای از  همه چیزت تعریف میکنی واسه بقیه   مردم میگن این چقدر  جون داره مگه آخه این قدر  کار  میکنه!!!! (شوخی  نمیکرد  ها ..جدی  میگفت تازه نمیدونه وبلاگ دارم!!! ها ها ها ) این بار  اتفاقا  خواستم بنویسم از  زندگی  عادی و  اتفاقاتی که توی  همه خونواده ها میافته تا بدونید من همیشه هم  وسط پنبه نبودم و  آسایش محض  نداشتم ...ناراحت نیستم  از  فشارهای  این مدت . همیشه گفتم دردی که آدم رو نکشه اون رو قوی  تر  میکنه ...دارم یک دوره موقت رو میگذرونم و  چیزی که بیشتر  ناراحتم میکنه اینه که  جلوی  بعضی  ها (از  خواننده هام که وقتشون برای  این مدت بوده  )بد قول  جلوه دادم .یعنی فکر  میکنند فراموششون کردم ..کم اهمیتی  کردم ...باور  کنید اینطور  نبود ..فقط  نوشتم شاید  درک کنید شرایط  این روزهام رو ..خوشبختانه عقلم رو بکار  انداختم وبرای  بقیه  وقت های  مناسب تر  دادم که باز  جای  شکرش باقیه شرمنده اونا  نمیشم . یک جلساتی  هم رفتم که نوشتنی های  خوبی براتون خواهم داشت ... به زودی  انشالله ..فقط  بذارید من بنویسم .. همین ها رو ..تا دوباره دستم گرم شه .. 

  

 این یک بار  تلخ نوشتن رو چشم پوشی  کنید و بهم انرژی بدید ..من میدونم حالم زود  خوب  میشه و  دوباره انقدر  بنویسم که بگید بسه ..چشممون در  اومد ...  

 

مراقب  خودتون باشید ..  

عاشق  همتون ..صمیم

 

کامنت های قبلی  محفوظ  اند ....تایید خواهند شد .  

 

چند شب قبل پسرک رو خوابوندم و خودم هم خواستم بخوابم که یکهو یاد یک چیزی افتادم که تو کمد  گذاشته بودم.رفتم سر وقت کمد زیر کتابخونه .اونجا نبود .چشمم به ردیف آلبوم ها مون افتاد . بی اختیار باز کردم ...اولین آلبوم  .. عکس های روز  محضر ..شب عقد ..مراسم مهمانی خودمونی بعد از عقد منزل همسری ...چقدر بچه سال بود قیافه اش ..چقدر کشیده بوده ...چقدر  الانش رو بیشتر  دوست دارم با موهای نقره ای  کنار شقیقه اش ..همسری  عکس ها رو  به ترتیب زمانی و یا مناسبتی گذاشته بود . همیشه دقت و سلیقه اش رو دوست داشتم در  این چیزها .رسیدم به عکس های مسافرت در آلبوم بعدی ..کنار مقبره حافظ ... کنار حوض  ماهی ...چه روز به یاد موندنی ..چه اتفاقات خنده داری در اون سفر  داشتیم ..عکس های دو نفره مون   و من در  حالی که موهای بلندم روی شونه ریخته با تمام وجودم دارم میخندم ...چه روزهای خوبی ..چه شادی های  بی  دلیلی ..کشتی یونانی ...شب های کیش .. عکسم با صورت عرق کرده و لبویی در  حال دوچرخه سواری نصفه شبی!! یک جوری بود عکس ها ..انگار  هفت سالگی ها و بچگی هام رو نگاه میکردم ...تله کابین ..عکسی که تمام ترس من از  ارتفاع رو به  وضوح تمام نشون میداد .عکس های  ماه عسل ... آلبوم بعدی عکس های  یک روزگی  پسرک ...روزهای بعدی بزرگ شدنش ... تولدهاش ... و باز هم خنده های شاد  من و  چشم های  گرم مردی که  هیچ وقت با بودنش  حس  تنهایی  نداشتم ..با خودم فکر  کردم خیلی سخته ..خیلی باید سخت باشه  وقتی آدم بعد از فقدانی  مثل  از دست دادن عزیز یا  جدایی، به  تمام روزهای  خاطره انگیز برمیگرده با عکس ... دلم برای  همسری تنگ شد ..تو یک اتاق  اون طرف  تر  زنده و سالم خوابیده بود . غصه ام گرفت و برای   رفتگان دوستان عزیزی که میشناختم فاتحه خوندم ... همه مدل عکس اونجا بود..از  عکس های افتضاح که حرص خوردم بعد از  چاپشون تا عکس های  زیبا که خودم  رو خیلی دوست داشتم در  اون عکس  ...یک فاصله زمانی  ده ساله رو اون شب  با عکس  رفتم و برگشتم ..جزییاتی یادم اومد که در  وقت های  عادی  بهش فکر نمیکردم ... چقدر  مامان فرق کرده بود ..چقدر بابا  عوض شده بود ... من چطور ؟ ..و آلبوم رو بستم ..با یک حس  دلتنگی شدید برای  همسری .. رفتم کنارش ..عمیق  خوابیده بود ...آروم بغلش  کردم و بوسیدمش ...چقدر آروم آروم عاشق این مرد شدم و  ذره ذره نشست این محبت در  وجودم ...برای  تمام سال هایی که کنار هم بودیم و فقط یک عکس و یک خاطره شده بودند  دلم تنگ شد . محکم تر بغلش کردم و تو خواب و بیداری و نگاه متعجبش  گفتم خیلی  دوستش  دارم . سرم رو روی بازوهاش  گذاشتم و  خوابیدم ...و به روزی فکر  کردم که به آلبوم ها و آلبوم های بعدی  نگاه خواهم کرد و باورم نمیشه پسرک اینقدر  کوچیک بوده ... و این همه سال گذشته از این عکس ها ...

از  خاطره بازی ها  که در بیاییم ..میرسیم به اتفاقات اخیر . همسری  یک هفته ای  نبود و من منزل مامان بودم.اینترنت در  دسترسم نبود . دوست هم نداشتم بنویسم چیزی فعلا  .. همسری هم جاش به شدت خالی بود و من حتی دلم نمی اومد  لحظه ای برم  خونه ی  تنها و منتظر رو، ببینم . مامان جون اینها هم نبودند . سفر رفته بودند و تنهایی من بیشتر . کلاس ها هم به شدت وقت گیر و  ارائه و سمینار و اینا رو هم اضافه کنید . پسرک که مشغول عیش و نوش با  بابا بزرگش بود و  اصلا  نمیگفت کو بابام ..کو مامانم !! شبا تو بغل اون ها  قصه میشنید و بعد بغل من به خواب  میرفت ... تا جایی که توان داشت  خودش رو بیدار  نگه میداشت و صبح هم با مامانم میرفت مهد و ظهر بدو بدو  و شنگول  می اومد با مامانم خونه  ...روزی که همسری برگشت با دست های  پر از سوغاتی برای  پسرک و پر از  خوراکی برای  من!!! روزی  فراموش نشدنی  در  این چند سال بود . بهم میگفت جاده بدون تو  تموم نمیشد انگار .. تو نبودی که برام حرف بزنی ..که  نذاری  خسته شم ..که نفهمم کی  رسیدم و  کی راه تموم شد ..که برام شعر بخونی ..که پشت گردنم رو  نوازش کنی موقع رانندگیم ..تو نبودی و من دلتنگت بودم صمیم ..خیلی .. قبلا هم گفتم  همسری  خیلی  اهل ابراز  و قربون صدقه زبونی  نیست ...یکهو میبینی  اومد و محکم بغلت کرد وآروم هم  رفت ..این مدلی  هست بیشتر .این حرفا از  زبون اون خیلی  ارزشمند بود برام . این بودن های  همیشگی ..حس های  خوبی که داشته و  همش رو نمیگفته رو دونه دونه گفت برام . دو سه روز  طول کشید تا دلتنگی مون برطرف بشه . واقعا دو سه روز ...تعطیلی هم بود و در کمترین فرصتی که دست می داد محکم بغلم میکرد ... با خودم فکر  کردم چقدر  حس خوشحالی  و آرامش  ساده و  کم هزینه است ...چقدر راحت میشه به کسی نشون داد  با ارزشترین دارایی ات  هست ...چقدر فرصت ها کم اند برای  این نشون دادن و  چقدر  همه چیز زود میگذره  برای با هم بودن ...و چقدر  مهمه راهی رو بری که به انتخاب ادمی برسه که این همه سال از بودنش  لحظه ای  حس  حسرت و خسارت نکرده باشی  .از اون روز ، قدر  شناسانه تر به  زندگی نگاه میکنم ... به بودن و داشتن چیزهای  کوچیک و بزرگی که شاید تمام سال ها عادی بودند برام و یکهو وقتی  نداشتمشون برای  مدتی  کوتاه ..دیدم چقدر  ارزشمند بودند برام و هستند ...از اون روز به بزرگ شدن پسرک با دقت نگاه میکنم ...به لباس هایی که کوچیک میشن براش با عشق نگاه میکنم و سعی میکنم این روزها فارغ از  این همه مشغله و مسوولیت ..کمی هم زندگی کنم ...دو شب  پیش وسط  هزار تا کار انجام داده ونداده ...با پسرک کلوچه   گوشتی در  قالب کیک یزدی  درست کردیم چون قالب مافین نداشتم  ..از روی  دستور  مجله و برای اولین بار  ..پسرک قبلش بهم گفت اینا رو دوست دارم .برام درست کن مامانی جون ...یک ارزوی  کودکانه و  ساده ..و من کمی  وقت لازم داشتم  تا بشم واسطه ی  برآورده شدن یک ارزوی  یک آدم کوچولوی واقعی  ...با کره و آرد  و نیمی از یک زرده تخم مرغ و دو قاشق آب سرد   و کمی نمک و کمی شکر ..خمیر درست کردم ..دادم ورز داد..با وردنه  خمیر رو صافش کرد و من  آروم فقط به برق   چشم هاش و شادی  زیادش  نگاه کردم ... گذاشتم کج و کوله درست کنه ..نازک ضخیم درست کنه ...دخالت زیاد نکردم ...گذاشتم  لبه های  5 تا خمیر  پیراشکی روهم  با لبه چنگال به هم بیاره ..یک جاهایی خمیر رو پاره کرد مهم نبود ..دست پختش رو وقتی  چشیدم فهمیدم اصلا مهم نبود ...و کلوچه های گوشتی رو توی فر چیدیم و روش  پنیر پیتزا و اویشن   ریخت برام و  پیراشکی ها رو کمک کرد تو سرخ کن سرخ کردیم ...گذاشتم ذوق کنه ... گذاشتم کمک کنه .. و همسری با رضایت و مهر  نگاه میکرد که وقت ارزشمند ساعت 5 تا 9 شب رو به جای  نشستن و به کارهای مهم رسیدن ..به مهم تر ین کار اختصاص  دادم :مزه کردن زندگی با خونواده کوچکم ....با آدم های  مهم زندگیم . 

وقتی  یک ذره فکر  میکنم میبینم زندگی واقعا  همین هاست ..بدو بدو کردن ها ، خاطره ای درست نمیکنه واسه آدم ...من وقتی  میخوام به چیز خوشایند فکر  کنم  خاطره یک عصر بارونی که با همسری چای  گرم و سوهان تازه ی  قم خوردیم میاد تو ذهنم  ، نه ساعت هایی که نشستم پشت میزم و  خوندم و  خلاصه کردم  و نوشتم یا غصه خوردم و فکر  کردم و آه کشیدم ....وقتی  کمد لباسم رو باز  میکنم  و به لباس هام نگاه میکنم یاد تولدها و  خنده ها و شادی هام می افتم اول ...وقتی به کودکی های  پسرکم فکر میکنم یاد شییرین حرف زدنش ..زیبایی  کودکانه و معصومیت چشم هاش ..بامزه بودن و  صورت نرم و سفیدش  می افتم نه یاد  گریه ها و مریضی ها و  شب  بیدار خوابی هایی که داشتم در  اون دوران ..یاد بچگی های  خودم که می افتم بخش  پر رنگش برای من بازی ها و شادی ها و  اتفاقات خوشایندش  هست ... پس اون همه غصه و  مشکل و درد و مساله ای  که تو زندگیم بوده و  هست کجا رفتند؟ چی شدند ؟ چرا اون ها حاضر آماده در  ذهنم  نیست که خودش رو جلو بندازه موقع خاطره سازی ..؟  مغز لذت طلب و  شادی پسند من ( و همه ی ما) هست که اون ها رو اول میفرسته به بخش  یادآوری خاطره ...و تلاش  من برای  پر رنگ نگه داشتن شادی ها  و بستن پرونده های  غمگین در  ذهنم هست که کمکم میکنه حس کنم زندگی خوبی  داشتم همیشه ...آرامش  داشتم و  باز هم به فکر  تجدید و تکرارش باشم ...خلاصه براتون بگم  که این روزها  یک لحظه می ایستم و یک نفس  عمیق میکشم و یک لبخند کوچولو میزنم و دوباره راه می افتم ...مثل نوشیدن یک جرعه چای  داغ در  هوای سرد ...و در  همین فاصله ی  کوتاه، زندگی  میکنم ...زندگی رو بو می کنم ...و مراقب خودم هستم  تو کوچه پس کوچه های  فرعی زندگیم  گم نشم یه وقت ...مراقب خود خودتون باشید و زندگی کردن هایتان شادمانه و  مستدام بادا... 

 

تا شنبه نیستم . متاسفانه یکی از  اقوام نزدیک همسرم فوت کردند ..ناگهانی ...باید امروز بریم شمال ..وقت هایی که برای آخر هفته و  این چند روز  تعطیلی  میخواستم بدم به تعویق می افته ..عذر میخوام ازتون که دیر شد  . نوشتم که نگران نشید یا فکر نکنید  حواسم به ایمیل ها نیست  ... 

پیشاپیش  عیدتون رو تبریگ میگم .

 

یک روز تو کلاس ژیمناستیک پسرک نشسته بودم با چند تا مامان دیگه ...من معمولا اونجا کتاب می برم با خودم که تایم یک ساعت وخورده ای رو بیکار  ننشینم . اون روز کتابی  همراهم بود که  باید در تمرکز میخوندمش  . درسی و سنگین بود .نمی تونستم بخونم .در  واقع خسته بودم و  دلم میخواست  حرف بزنم  با بقیه . صحبت به استخر  کشیده شد و اینکه چند مدل!! شنا بلدید . من که راحت گفتم علیرغم اینکه دو  بار  مربی خصوصی  گرفتم و  در  عمیق هم شنا کردم ولی  کماکان ترس از اب  و  غرق شدن در  من از بین نرفته .بعد گفتم چه اتفاقی در استخر برای  من افتاده بود  فلان موقع و باعث ترس من از آب شده ...خب  همه خندیدند به  اون اتفاق مضحک ولی وقتی  صدای خودم رو میشنیدم شوکه شدم ..من تمام این سال ها با توجیه اینکه یک اتفاق  من رو از آب  ترسونده از  زیر مسوولیت شونه خالی  کرده بودم .مسوولیت غلبه  بر  یک مانع ..من  همه عوامل مستقیم وغیر مستقیم بیرونی رو مقصر  می دونستم در  این ضعفم  به جز  خودم ...هیچ وقت ننشستم فکر  کنم که تو همون کلاسی که تو  داشتی  غرق میشدی و  مربیش  به قول تو  بی دقت بود  همزمان  20 نفر  دیگه هم بودند که همشون شنا رو از  ایشون یاد گرفتند .. یا  همون مربی  خصوصی  دوم که گرفتی  و گفتی  من رو تشویق  نمیکنه و  منو هول  میکنه برای  قدم بعدی ..یک  عالمه آدم شنا رو با کمک اون یاد گرفتند ...صمیم ..بس کن ... چرا  مشکل رو  همیشه به بقیه ربط میدی  نه به خودت؟ ..چرا ریشه اش رو پیدا نمیکنی و  همیشه هم یک عده دور و برت بودند که آره ..الهی بمیرم .حق  داشتی  گفتندبهت و  خیالت رو راحت کردند و  تموم ...پرونده شنا رو بوسیدی و گذاشتی  کنار .. 

این مکالمه رو  مدت هاست قطع کردم ... نمی ذارم یک آدم توجیه کننده هی بیاد و خطای  من رو برام زیبا تر  جلوه کنه .ولی  یک استثنا هم داره :وقتی  که میدونم حق  دارم  و  شرایط  من رو آزار داده نه بی مسوولیتی  خودم  ،اون وقت به این آدم میدون میدم بیاد و منو آروم کنه ...اطمینانم رو دو چندان کنه .. محکم ترم کنه .

 

تو زندگی ، همه مون  بعضی وقت ها  مسوولیت رو  می اندازیم  گردن بقیه ... ببین فلانی ..من اگه خونه ام دسته گل نیست ..اگه نظم و دیسیپلینن اونطوری  نداره چون مامانم اینطوری بوده!!! ببین من شاغلم وقت نمی کنم هر  هفته سرویس ها رو بشورم!!! ببین انقدر  این همکارم غیر منطقی برخورد کرد با من که ترجیح دادم بهش بی محلی  کنم!!! ببین منو .. مادر شوهرم اصلا ذاتش  خرابه ..آدم رو مجبور  میکنه که باهاش  اونطوری رفتار کنم ..شوهر من کلاسرده نمیشه باهاش دوکلوم حرف زد چه برسه به صمیمیت!! برو بابا دلت خوشه ...بچه هم بچگی های ما ..پامون رو دراز  نمیکردیم جلوی  پدرمون ..اینا الان  حیا رو قورت دادن ..و ...و ...و     

هیچ وقت نمی شینیم فکر کنیم علت خیلی از این رفتارها ..تربیت ها ..تضادها ..برخوردها ...شاید  خود ما هستیم .حداقل درصدی  سهم داریم .  آدمیزاد دوست داره همیشه تایید بشه ..مبری از  خطا  انگاشته بشه ..دور  خودش رو یک خط بکشه و بگه خارج از این خط  دنبال مجرم ..متهم ..مقصر .. مسوول بگردید لطفا .. داخل این دایره یک فرشته هست  ..یک فرشته مطلق .. 

 فهمیدن این  نکته خودش  خیلی درد داره ..تو یکهو مواجه میشی با کلی  انگشت اتهام که از طرف  خودت و  دیگران به سمتت گرفته شده ...هول میشی .یکهو دستپاچه میشی...تمام  فرشته گونگی ات زیر سوال میره ..یکهو انگار با دیو مواجه میشی ..ولی  این فقط  اول ماجراست ..جلوتر که میری و  به بخش  ها و سرداب های  داخل روحت چراغ قوه می اندازی میبینی  اوههههه چه خبره .. خشم های سرکوب شده ...احساسات بیان نشده ... دردهای  نگفته ... حرف های نزده ... تحقیر و تحقیر و تحقیر .. تایید  ناتوانی ..مهر  و امضای  بیعرضگی .. زشتی .. چاقی ..لاغری ... هزار تا انگ و برچسب  زدی روی  روح بدبختت و فرستادیش  توی  سرداب ودر رو روش بستی و  خوش و خرم زیر افتاب  قشنگ پاییز نشستی  لب  پنجره و به برگ های زرد و طلایی  بیرون نگاه کردی .. اون تو   خواسته های  تو ..بخشی از روحت که نابالغ مونده در  مسوولیت پذیری  داره زجر میکشه ..درد میکشه ...و بیرون همه چیز  خوبه ... دنیا به غایت زیباست ... 

طرف منو میزنه ... بی احترامی  میکنه ...به خودم و خونواده ام فحش میده ...اشکالی  نداره ..باید  تحمل کنم .. بابام هم همین طور بوده .مامانم سی سال تحمل کرد تا بابام به خودش اومد ...!! .. ولش  کن  حالا یک ذره زبون نمی زنم و  عصبانیش نمی کنم..خودش  آروم میشه ...چه سوسول بازی ها .خب مرده دیگه..حق داره عصبانی بشه ...و باز  شلاق های بی توجهی به روح و  دوباره باز  کردن در  سرداب و انداختن یک بخش دیگه از  شخصیت و  وجودت  اون تو .. و  نشستن زنی یا مردی  نیمه و  ناقص  بدون چشم واقعین بین ..بدون دست  تصمیم گیرنده ..بدون  مغز تصمیم گیرنده ...ناقص و فلج و نیمه و  شکسته در شخصیت ...پشت یک پنجره و  لذت بردن از  دنیای زیبای بیرون ...و گذاشتن  هندز فری  در   گوش تا صدای  ناله های بخش هایی از  وجودمون که نیاز  حیاتی به ترمیم  دارند رو نشنویم ... 

 

بزرگ شدن درد داره ..خیلی ... مواجه شدن با واقعیت گاهی  دردناکه .. دارم تجربه اش میکنم .

بعد از یک سال و خورده ای  فکر کردن بلاخره تونستم کشف کنم ..در یک لحظه ی  خاص و  کوتاه ... مثل جرقه اومد و رفت ..داشتم برای  کتلت  ،سیب زمینی رنده میکردم ... یک  ترانه رو هم داشتم زیر لبم میخوندم ...یکهو  خشک شدم ...در  چند ثانیه یک خاطره اومد و رفت و فهمیدم  تمام این سال ها  علت ترس من از  معاینه لگنی  و پزشک زنان چی هست ..این ترس  تا مدت ها  نشناخته بود  اصلا نیمدونستم ترسی هم دارم  ولی وقتی  پای  عمل و  واقعیت اومد وسط دیدم من این کاره نیستم .. من اصلا فکرشم نمیتونم بکنم  یک روز  در موقعیت معاینه قرار بگیرم ...موضوع بر میگشت به ده دوازده  سالگی من ...وقتی  فهمیدم چرا تمام این سال ها این ترس رو با خودم  روی کولم حمل میکردم اشکام ریخت ... سیب زمینی ها رو گذاشتم کنار و  کنار  اوپن روی زمین نشستم و  گریه کردم ...شوک بزرگی بود . دلم میخواست  دخترک اون سال ها  رو بغل میکردم و میگفتم از  خودم بپرس ..نترس  عزیزکم .. چیزی    نشده که ...موضوع تغییرات هورمونی  دخترک های  تازه بالغ نبود ..خیلی  نامتعارف تر  از  اینها بود .  

الان من علت رو کشف کردم ..دیگه برام تو  گرد و غبار  نیست  علت  و مبهم نیست ..فهمیدمش .ولی  شجاعت خیلی زیادی  میخواد  تا سال به سال برگردم به عقب ..برگردم به دالون تاریک خاطرات پس زده شده و  سرداب های  تو در  تو ....و به همون روز برسم..و  در  اون روز  بمونم تا مساله رو حل کنم و بعد برگردم به صمیم سال 92.... 

اعتراف میکنم ..کمی  میترسم ...ولی  اولین قدم رو برداشتم  ..روی  پاهایی مردد ولی  چراغ قوه ای  دستم  هست که مطمئنم میکنه همه چیز رو خواهم دید .. و سر راه ، اسکلت  خاطره ای روی    سرم آوار  نخواهدشد ...دلم میخواد همین روزها یک پنجره باز  کنم رو به روی  دیوار  اون خاطره و افتاب و نور و  روشنایی بتابه روش ... وسرداب در محل اون خاطره ی  خاص ،رنگ  نور رو بعد از سال ها ببینه به خودش ...من مدت ها در  ذهنم  تنها راه فهمیدنش رو  هیپنوتیزم میدونستم. ناخودآگاه برگشتن به  سیاهی  های  دور و  عقب ..ولی شد ..در  حالت هوشیاری .. در  روز روشن ..روبروی  اوپن و  نه روی  صندلی  مطب  روانکاو ...بعضی چیزها ساده تر  از  اونی  هستند که فکر  می کنیم ...

  

الان شعار  نمیدم ، بهش رسیدم که همه چیز با اولین قدم شروع میشه ..حتی  سفرهای  دور و دراز  ...و من برداشتم ...بلاخره اولین قدم ر. برداشتم برای  حل یکی  از  سه ترس بزرگ زندگیم که شاید فرقی به حال زندگی بیرونم نمیکرد ولی بخش  بزرگی از  انرژی  درونی من رو تو زنجیر  ندونستن و ترس نگه میداشت ...بلاخره نوبت نیمه تاریک  این یکی رسید .   

نترس ..یک قدم بیا جلو ... از  خودت شروع کن نه از  دنیای بزرگ همیشه در  تضاد و تغییر ...این شروع در  هر  کسی  متفاوته ..باید خودت در  لحظه ی  خاص  کشفش کنی ...لحظه ی  خاص من موقع رنده کردن سیب زمینی  اتفاق افتاد ..مال توشاید  موقع رد شدن از خیابون ..شاید  موقع رسیدن به یک کلمه در  یک کتاب ..شاید هم ساده تر  از  این ها اتفاق بیفته ... 

مراقب خودتون باشید ..نه فقط  جسم .مراقب تمام خودتون باشید .

 

دوستانی که وقت دوم و بیشتر  میخوان لطفا صبر کنید  کمی . من هنوز  نرسیدم ایمیل یک  عده رو بخونم . بعضی ایمیل ها مفصل و طولانی  هست . وقت شما تو هفته ی  بعد میشه . دوستان  خارج از  ایران که تماس میگیرید ( چه گپ دوستانه چه سوال ) من ساعت به وقت  ایران بهتون میدم لطفا اشتباه نشه .   

 

آذر  جان لطفا ایمیل کن بعد باهات تماس  میگیرم .  

وای بچه ها  میدونستم متقاضی  برای  این کار  حتما دارم ولی  فکرشم نمیکردم این همه ..من ممنونم از  اعتمادی که دارید   برای  شنیدن نظرات و  توصیه های من( مشاوره نگیم تا خیال یک عده راحت تر بشه!!)  . تعدادی از  ایمیل ها رو برگردوندم چون در  حیطه اطلاعات من نیست .. مثلا سوال های  حقوقی  و ریزه کاری های طلاق و اینا رو که واقعا نمیتونم جواب بدم .از  تعدادی  خواستم  بیشتر و دقیق تر برام توضیح بدن که  یک عده بلافاصله فرستادند و  بقیه  اگر  مایل باشند خودشون میفرستند  بقیه توضیحاتشون رو( ماهتاب  جان دقیقا نوشتم  سوالاتم  چی  ها هست از  تو .همونا رو برام بگو . زهره و  آفرین  89  برای  هفته بعد  چطوره ؟ دیر نیست؟ خانم الف و   میس  کال  عزیز  ایمیلتون رو درست تایپ نکردید   به نظرم ... فرزانه جان به من لطفا یک شماره همراه  هم بده  .قبلش باهات کار دارم ...)یک عده سوال هاشون سر  کاری بود  که  هیچی .. تعدادی   هم کامنت های  اعتراض و زور اومدن!! داشتند که حذف شدن به سلامتی ... من برای  بچه هایی که  تا دیشب ایمیل دادند( تا ساعت یک  چک کردم همه رو )  و اطلاعاتشون  برای من کافی  هست  ، توی  همین هفته وقت میذارم  فقط  تمرکز  وقت ها ممکنه روی  آخر  هفته باشه ..اون دوستانی هم که گفتند نمی تونند تلفنی  مشورت بگیرند  و  مایل هستند کاملا خصوصی بمونه کارشون  خب  در  سه تا ایمیل  این کار رو براشون انجام میدم.ایمیل هایی  تقریبا مفصل که برای اون ها هم راحت تر باشه . من عذر  خواهی  کردم اولش که  در روز  فقط سه تایم میتونم به این کار  اختصاص بدم .به هر حال مرسی  از  این همه انرژی و  تشویق و  لطف  شماها ... از  این که من رو  شایسته اعتماد دونستید  ممنونم ....فقط یک چیز دیگه ..عده ای  درخواست داشتند همین طوری با هم حرف بزنیم  و  سوال خاصی نداشتند ..براشون زمان رو تعیین میکنم به زودی  ...مرسی ..بازم مرسی ... از  همه چیز  ممنونم بچه ها ...  

 

با اجازه کامنت های پست قبلی رو خصوصی  نگه میدارم  چون اسم  یا  ایمیل نوشتید و  شاید  درست نباشه درخواست رو عمومی  کنم.  

 

مراقب خودتون باشید ..من مرتب  دارم به ایمیل ها پاسخ میدم  بخشید کمی  منتظر  میشید... 

ویکیو ، سرویس جستجو در اینترنتکد صلوات شمار برای وبلاگ