X
تبلیغات
نماشا

سلام به همگی  

1-عزیزان دلم لطفا اگر کسی  مایل به شرکت در برنامه ختم قران شب های قدرمون هست اعلام کنه تا من جزء مربوطه رو تعیین کنم براش . باز هم شب های قدر... 

 

2-من گرفتار  مهمان های شیرازم . شمالی  ها هم تو راهند ..تا اخر شهریور  هم به سلامتی  چند نوبت مهمان خواهم داشت . په قول پسرک: آخ جون خونه مون روشن میشه دوباره .

  

 3-از خودم بگم .تو مرحله پایان نامه ام . سخت و شیرین هست این مرحله . استادم سخت گیره . من هم وسواسی در  انجام کار . انشالله رو دور  تند بیفته به زودی .  

 

4-پسرک از مهد فارغ التحصیل شد . باورتون میشه اینقدر زود شش سالگی رو پشت سر  گذاشت ؟ انقدرررررر  شیرین زبون و بامزه هست که  گاهی  من وهمسری سرمون رو می کنیم زیر  ملافه وکر  کر  می خندیم از  حرفاش ..اونم جایی که باید اخم و  ناراحتی  نشون بدیم!!! انشالله از مهر قراره بره کلاس اول ...خدایا خودت مراقب  مغز و اعصاب و روان ما باش!!! 

 

5- تکنولوژی  گوشی ها انقدر  ارتباطات رو  در  لحظه و راحت کرده که  استفاده  از وبلاگ و رفتن به صفحه اول    و نام کاربری و زدن رمز  یک کار شاق  به حساب  میاد ..چرا  آیا!؟؟؟ اصلا چطوره  خوانندگان  فابریک اینجا   یک گروه تو  تلگرام بزنیم ..شوخی  کردم ..همین طوری هم   من محدودیت استفاده از  اینترنت برای  خودم دارم  تو خونه .  

 

6- عاشقتونم ..یادتون نره .

سلام عزیزانم . من خوبم .   

خواستم بگم این خونه  چراغش روشنه .  

دوستتون دارم .

سلام به همگی.

این روزها شروع کردم به پر رنگ تر کردن حریم خصوصی دور  خودم و  مهم تر از  اون اینکه اجازه نمی دم به راحتی تحت قضاوت  نادرست افراد  قرار بگیرم. از کجا میگم نادرست ؟ چون اون ها بر اساس چیزی که میبینند  من رو قضاوت می کنند نه اون چیزی که هست و گاهی نمی بینند و خب من صمیم سابق نیستم که بگم مهم خودمه که می دونم ..گاهی  زیرکانه طرف رو متوجه می کنم هی فلانی!! مراقب  فاصله مون باش .

پسرک کلاس یوسیمس  میره (آموزش ریاضی با چرتکه غیرسنتی) و من گاهی تایم کلاس رو اونجا می شینم و با مامان ها گپ می زنیم. قبلا مثل بچه خرخون ها  می نشستم روی یک صندلی و  جزوه یا کتابی رو می خوندم و  یک جورایی  جو سنگین می شد . با خودم  حساب کتاب  میکردم که از  وقتم بیشتر و مفیدتر استفاده کنم ولی  الان نظرم عوض شده .دلم میخواد بده بستون بیشتری با آدم ها داشته باشم. اصلا اون ساعت  رو توفیق اجباری برای  گپ و گفت و کیف کردن بذارم.  تو این  حرف زدن ها و گپ ها اطلاعات خوبی رد و بدل می شد و من متوجه شدم بهتره همصحبتی این ادم ها رو از  دست ندم و  دو تا چیز اگه منم گفتم سه تا هم یاد بگیرم . خلاصه تایم استارحت وسط کلاس که بچه ها میان بیرون و  مامان ها تو سالن نشستند و به اون ها  چاشت و خوراکی  میدن پسرک محکم  و با دستان قوی  اش  من رو بغل میکنه و  شالاپ شالاپ می بوسه صورتم رو .  

 

اوایل  بعضی مامانا با خنده نگاه میکردند .چند باری که تکرار شد و محبت های قلمبه شده این بچه رو دیدند یکیشون گفت آخییی... این بچه معلومه شما رو کم میبینه  که اینطوری دلش  تنگ میشه . اگر صمیم  اون صمیمقبلی بود   یک لبخندی میزد و میگفت اره من شاغلم . کاش بتونم بیشتر وقت بذارم و بعد هم دچار  عذاب وجدان از  این  تیر رها شده میشد و تا چند ساعت به این قضیه فکر  میکرد و از طرفی اون مامانه هم دلیل قوی و محکم برای  سرد بودن یا  عدم ابراز  محبت بچه اش یا هر چیز دیگه ای که من نمیدونم   پیدا میکرد و  دل اون قرص و محکم می شد که خب  پس  اگه بچه من  محبتش فوران نمیکنه برای  اینه که من مامان کامل و خوبی  هستم و  کمبود نداره بچم!!!! و اون مامانه خوب نیست  حتما.برگردیم به صمیم دیروز ..اون  همون طور که محکم پسرک ر در بغلش گرفته بود و گونه های نرم و  تپلش رو می بوسید با خنده گفت  اتفاقا خانم   علتش  چیز دیگه است ..این بچه هزار ماشاالله  از  اولش هم همین طور  گرم و صمیمی و با محبت بود و  همیشه من و پدرش رو در  اغوش میگیره و می بوسه .. کلا بچه بسیار گرم و با محبتی هست .این طور هم بچه تشویق و محبت بیشتر  می بینه ..هم خود مادربچه دچار  عذاب وجدان نمیشه و هم بقیه کمی به فکر   می افتند که بچه فقط  لباس و  کیف و کفش شاید نخواد و  اصولا شاید اصلا مدل  عاطفی بچه شون با بقیه فرق میکنه و  کسی هم بهتر یا بدتر  نیست ..این رو گفتم که براتون بگم زیادی  تواضع و فروتنی زیادی شما    آدم ها رو  مجاز میکنه و  به خودشون حق میدن گاهی فراتر از  دایره تعریف شده بیان جلو . آقا انقدررر از  دیروز  حس  خوب  دارم ...انقدررر سبکم انگار تمام  سرزنش هایی که خودم رو می کردم و  حرف هایی که نااگاهانه به ذهنم راه میدادم  کلا دود شد رفت بیرون از  فضای  ذهنم و  درون من پر از اب روشن و زلال شد . اینو واقعا میگم .

.تصمیم  دارم تعریف هام دقیق تر و  روشن تر باشه و کلی  نگم.مثال عینی دیگه بزنم براتون .پس  مامان من خیلی  دست و دلباز و مهربون  هست .  حتی با چیزهای  کوچیک و معمولی هم سعی  می کنه به بقیه محبت کنه  مثلا وقتی  میاد خونه ما و می دونه جاریم ام هم هست یک چیز ولو شده دو جفت جوراب  مشکی چیزی بهش  میده . یا اگر  پسرک می رقصه حتما به بچه حاضر در جلسه  هم پول شاباش  میده حتی اگه بچه خودش رو تکون هم نداده باشه . خلاصه قضیه این بود که مامان چشمشون رو  عمل  کاتاراکت یا همون اب مروارید خودمون کرده بودند و من گفتم بعد از عمل بیایید منزل ما  تا من کنارتون باشم و  خیالم راحت باشه که تنهایی   مهمون داری نمی کنی . اخر هفته بود و  مامان اومدن و  مهمون ها  همه خونه ما برای  دیدن مامان اومدند .  مامان جون( مادر شوهرم) گفتند من پنجشنبه میام ..بعد گفتند نه فردا شب  میام .اوکی ..بعد قبل از  اومدن زنگ زدن که اره  فلان  آشنا گفته بود جمعه برید که منم باشم و الان میگه نه نمیام اونجا!!من چون هر وقت میام اونجا و صمیم من رو به زوررر!!!! شام نگه میداره روم نمیشه و اصلا دیدن مامانش هم نمیام پس!!! آقا ما رو میگی !! چه محبت ها که همین مامان من به این طرف  نکرده بود.اگر صمیم قبلی  بود تو دلش  میگفت  خب  طفلک شاید راحت نباشه . همین که زنگ زد و با گوشی  من با مامان صحبت کرد محبت کرده ... حالا طوری  نشد که!!! و ته ته دلش  البته دلخور  می شد ولی  خیلی به روی  خودش  نمی اورد  و بعد هم الکی مثلا یادش  میرفت ولی  انرژی های  ذهنیش   کم می شد و خودش هم نمی دونست چرا یکهو یه حسی بهش دست میده که ناخوشاینده...ولی صمیم دیروز  وقتی  که مامان جون پیغام اون طرف رو بهش  رسوند و بعد خود طرف  بلافاصله دو تا مسج مهربونانه وعشقولانه فرستاد که طبیعی  کنه اوضاع رو  نه به پیام ها  جواب  داد و نه  گرم و  خل مدنگانه با  طرف حرف زد  و نه مثل قبل اصرار کرد که حالا بیایید  شام دور  همیم و خوش میگذره و از این گاگول بازی ها .. هنوزم این کارا رو  گاگول بازی  نمی دونم ولی تو اون موقعیت که به من توهین نرم و سفید شده بود!!!! جاش نبود.صمیم جدید خیلی رسمی  گفت بله هستند ..گوشی  خدمتتون و  تلفن رو  داد به مامان که احوالپرسی بشه ازش!!!!  شام  هم مامان جون  اینا رو که از قبل بهشون گفته بود منتظرشون هست رو  نگه داشت به صرف ماکارونی  صمیم پز و مامان جون  غش کن(از بس دوست دارند) و همه چیز به خیر و خوشی  تموم شد .

فرداش  اما  یک روز  دیگه بود .صمیم زنگ زد  تشکر و  اینکه زحمت کشیدید اومدید و  خوشحالمون کردید و مامانم با دیدن شما خیلی بهتر شدن و اینا و بعد گفت یک لطفی بکنید به اون طرف بگید  اگه تو تا دیپلم درس  خوندی  ما یه کلاس بیشتر  خوندیم!!!!لطفا دیگه از  این بهانه های  دور  از  جون شما  احمقانه و  خنده دار  برای من نیاره ...خواهر من همون شب  اومدند و  جلوی  چشم های شما   شام نموندند و منم گریه نکردم و  غش  نکردم از  ناراحتی که چرا شام نموندند!! ..برای بقیه هم همین طور بود  البته . این کار  ایشون توهین مستقیم بود . خیلی بهتر بود که نه این حرف رو میزد و نه حتی زنگ میزد ..برای من اصلا مشکل نبود  نیومدنش ..ولی بهانه و  حرف به حدی زشت بود که نمیتونم هضمش کنم. بعد به مامان جون گفتم  اتفاقا  همسر هم خیلی  ناراحت شدند وقتی پرسید فلانی نمیاد  و اون  پیغام رو من بهش گفتم ...مامان جون که همیشه دنبال وصل کردن هست  حتی اگر به قیمت شنیدن حرف جور و ناجور به خودش باشه  گفت  نههه اون منظوری  نداشت ..منم گفتم مامان من که  هر کس نبود !! چطور وقتی می خوان برای مدیر  مدرسه  پسرشون  و خیریه  و اینا پول جمع کنند  اولین  کسی که زنگ میزنن مامان منه یا وقتی  عید میرن خونه  پدرم    اولین عیدی رو  اون ها از لای قرآن  میگیرند  و از این چیزها ولی به جای  جاش که میرسه  بهانه میارن؟!! ...من روی  مامانم حساسم(این جمله رو برای  اولین بار شنیدن از من ) و  اجازه نمیدم کسی بخواد با رفتار یا حرف  کمترین بی حرمتی بهشون بکنه . حتما به ایشون  حرف من رو برسونید . خودم هم زنگ نزدم  به طرف چون  حرف از  طریق  واسطه به من رسیده بود ...

بچه ها می دونید چرا این برخورد رو کردم و مثل  همیشه  مثلا بزرگوارانه رد نشدم از روی  این چیزها ؟ چون دیدم که بعضی ها چطور  کنترل می کنند  حتی به زور  بقیه رو.نمونه اش  جاری جون خودم هست.یک روز مامان جون بهشون میگن وایییی  فلانی  تو  اون فیلمه کلاهش چقدر  شبیه کلاه کشی بابای شما هست و این حرف رو بدون منظور  میگن و  حسن نیتش رو سال هاست به  خونواده هر دوعروس  نشون داده ..اون وقت  همین  جاری جون کاری کرد که مامان جون نزدیک بود سکته  کنن از ترس .صداش رو بلند کرد و گفت  چیییی!!!!! با چشم های  از  حدقه در  اومده گفت به پدر من توهین می کنید ؟ به کلاهش  می خندید!!!!!؟  و  بعد هم قهر  کرد و رفت (من با قهر موافق نیستم هیچ وقت) و  مامان جون دیگه همون شد که کلا بگه  بالای  چشم خونواده تو ابرو  هست یا نیست ...چون می دونه این پسر خودش هست که تا یکی دو روز باید اخم و تخم تحمل کنه .من اما وقتی صمیم سابق بودم و با خنده و شوخی در  مورد پدرم حرف میزدند و  البته مسخره نه ها .. شوخی (ولی  بیشتر از  حد  معمولش )  فوقش سکوت میکردم چند لحظه تا طرف متوجه بشه .به قول همسر که میگه   عزیزم گاهی باید مستقیم  بگی از  چی  ناراحتی و  هی طفره نری!! بعضی ها دیر  می گیرند یا خودشون رو به اون راه می زنند ..برای  همین  دیده بودم که چطوری این برخورد و این احترام زورکی  نگه داشتن  خوش  خوشان طرف می شد و من به اسم صمیمی و  گرم بودن لابلای بعضی  حرف ها  حس  ناخوشایند هم داشتم ..اینطوری شد که  به در  گفتم هم دیوار بشنوه و  هم در   حواسش جمع باشه زیادی باز  نشه واسه ما!!!!! وقتی  هم گفتند که عزیزم  لازم نبود  به شوهرت بگی ... خانم ها باید  دوست و فامیل رو به هم  بدوزن نه باعث  دلخوری بشن!!!!( ترس از  دیدن عکس العمل  طرف مربوطه و  عواقبش و قهرش و اینا!! بود البته) من گفتم اتفاقا بهتره   آقایون هم  بدونند که پشت ظاهر بقیه چه  حرف های نزده ای  هست و چه کارهایی می تونه ازشون سر بزنه .. اقا  باور  کنید دلممممم راحت و سبک شد ...الان نه از  اون طرف  دلخورم و نه از  کس  دیگه .به همسر هم گفتم  اتفاقا  خوب شد  چون باعث میشه مامان جون  هم اگر روزی روزگاری  کسی بهش  پیغام داد از ترسش دیگه به گوش من نرسونه و من  در  معرض  حرف و  حدیث  نابجا قرار  نمیگیرم  و ناراحتی هم بخاطر شنیدنش  نخواهم داشت و بقیه هم میگن اوه اوه این  تو این مسایل  انگار خیلی شوخی  نداره  ...

سیستم من کماکان نرمش و دوستی  هست . یک تیکه هایی  البته میام که مردم یادشون نره با کی طرف هستند ... عده ای  خیلی  جنبه تواضع رو  ندارند و  من گاهی به اشتباه  اجازه میدادم  حرف هایی بشنوم که در شان من نیست ..از طرفی گاهی  لازمه جایگاه بقیه رو بهشون یاد اوری کنی تا حد و حدود  خودشون رو بدونند . خلاصه  روز و روزگار  صمیم جدید  الان  خیلییی اروم تر و بهتر از قبل هست ..من قبلا هم حرف خور   نبودم به قول معروف ولی بی ادبی ها رو  هم مستقیم به روی طرف نمی اوردم  الان  راضی ام از  تغییراتی که دادم در  خودم.

مورد سوم رو هم بذارید بگم تا متوجه تغییر رویه من بشید . سفر عید  یک روز منزل یکی از دوستان خوانوادگی  پدرم که سابقه  دوستی  چهل ساله دارند  شام دعوت بودیم. وقتی من و همسری و پسرک رسیدیم مهمان های  دیگه هم بودند که داشتند می رفتند . بعد ما موندیم و  عروس ها و نوه 13-14 ساله صاحبخونه . فکر کنید صاحب خونه که بهش  میگیم خاله  با قلب مریض و با سختی  یک شام عالی درست کرده بود و پسرها و عروس ها  و ایضا نوه مثل مجسمه نشسته بودند و دست به سیاه و سفید نمی زدند .صمیم که حس نوع دوستیش  این جور وقت ها گل میکنه لیوان های پذیرایی رو جمع میکرد و  سفره شام رو  کمک میکرد و نمی ذاشت میزبان خیلی  خسته بشه . بعد از شام  اما  یه طورایی شد که  دیگه آلارم  صمیم آزیر  کشید  اونم چه جورررر... باز  هم عروس ها و  پسرها مثل  مجسمه روی مبل نشستند و صمیم دید دیگه  نمیشه!!! اینا هم وقتی میان خونه صمیم  حس  مهمون بهشون دست میده و هم وقتی  صمیم مهمون خونه پدرشون هست حس  من از  دماغ فیل تالاپ افتادم بهشون دست میده..برای  همین رفت تو اشپزخونه و بلند گفت  پسرررررم....مامان کمک کن به خاله جون تا سفره رو جمع کنن..پسرک هم طفلک بلند شد.بعد عروسا با اکراه و  اخم و  تخم بلند شدند  کمی کمک کردند..مادر شوهره (میزبان)  اومد  جلوی  من  به در بگه تا دیوار  بشنوه...گفت صمیم جان من همیشه  کارهای  خودم رو  خودم میکنم عزیزم .. . من هم مثل ملنگ ها!!!  تا ارنجم کفی هست و دارم  هی بشقاب و قاشق میشورم برای  میزبان!!!! بعد هم اضافه کرد که من و  تو و مامانت  اینا عادت داریم به کار کردن!!!!بعضی ها ندارن خب!! اقا این رو که گفت صمیم  یوهو دستاش رو توی هوا نگه داشت و به نیش های  باز از  موفقیت عروس ها که دور سینک ایستاده بودند  نگاه کرد  و گفت اتفاقا خاله جان من که اصلا  دست به ظرف نمی زنم  تو خونه خودم ... همسری   ماشین ظرفشویی رو برای  همین خریدند برام که من کنارش بشینم و بیشتر  استراحت کنم چون شاغلم و  دارم و کارهای  تز فوق لیسانسم  رو انجام میدم و  واقعا وقت گیره!!! همسری خیلی تو خونه کمک میکنند به من. میدونی  خاله جون ..به  قول مامانم که میگن آدم باید معرفت داشته باشه و  میزبان یک تنه نخواد همه کارا رو خودش بکنه منم واسه همین  کمکتون میکنم و اینکه دوستتون دارم واقعا....عروس های  محترم که با این همه فیس و افاده  از نظر شغلی و تحصیلات حرف زیادی برای گفتن نداشتند  و همین موضوع صمیم رو به خنده می انداخت   دیگه نیش ها رو بستند و با سلام صلوات ظرف ها رو از دست صمیم گرفتند و  اون رو روی  مبل نشوندند و  چایی  جلوش  گذاشتند و  به امر  خطیر  خدمات بعد از شام پرداختند ...من هم مشعوف از  این که حرف زدنی رو  زدم و  تحمل بیخود نکردم و اجازه ندادم طرف با بی ادبی کاری کنه من حس کنم  حرمتم خدشه دار شده یا اون فکر کنه چه خر نرم و تپلی  هست ها!!!!

این کارها برای  خودم اوایل سخت بود . ولی دیدم واقعا مردم انگار باید  بهشون مستقیم و با چراغ زرد و گاهی قرمز  نشون داد که  بهتره روی خط مجاز عابر راه برن و  پتیکو پتیکو  از روی  شان و  حرمت و بزرگی تو رد نشن .  علت رفتار  اخرم هم این بود که همین عروس های محترم وقتی میان مسافرت در  منزل ما دست به سیاه و سفید نمی زدند و  انتظار  داشتم اون جا هم نذارند من کار کنم که خب وقتی  آدم خودش  دو لا دولا راه می ره خیلی  هوس ها به کله خیلی ها میزنه دیگه!!!!!!!

این بود  انشای  امروز  من در  مورد این که  از اواخر بهمن تا الان 8 کیلو وزن کم کردم( آفرییییینننن صمیم) و به خودم...علایقم ... خواسته هام  اهمیت میدم .. آقا در کل  امسال سال همدلی و  همزبانی بیشتر صمیم جان  با خودش می باشد ..بزن دست قشنگه رو .  

 

 

پ.ن. مرسی  امی جونم من رو شارژ کردی برای نوشتن.

 

سلام. روز و روزگار  نوی  همگی به خیر و خوبی و شادی  باشه انشالله . 

 

 عزیزان مهربونم..بیشتر  از  هر  وقتی  سر زدن ها و محبت های  همیشگی تون رو قدر  میدونم .  

 

تعطیلات  رو در  استراحت کامل و بدون اینترنت و با همسر و پسرک شش ساله و  شیرین زبونمون گذروندم. نه از  اخبار  تلویزیون خبری بود و نه سریال غصه دار و نه شنیدن حرف های  مردم خسته و نه کار و نه پایان نامه  و نه هر چیزی که ادم رو از  لحظات کوتاه خوشبختی  دور  کنه  ..همه چیز  طراوت بود و  بهار و بوی بارون و نم نم شمال  و پسرکی که روزی ده یازده ساعت با بچه ها بازی میکرد و شب  خسته و با موهای  فرفری و خاکی  تو رختخواب  می افتاد و دیدنش من  رو غرق لذت میکرد.

 آدم های زیاد و بسیار  دوست داشتنی رو دیدم و بیشتر از قبل فهمیدم دل گنده گی و اصالت   لزوما نه تو سواد و  تحصیلات باید باشه و نه تو  ثروت زیاد ..البته که من ثروت و اصالت رو خیلی  دوست دارم و صاحبانش رو  تحسین می کنم ولی  آدم هایی رو هم دیدم که در  عین سادگی  خیلی خوشبخت بودند . تو این سفر   لذت شستن لباس های  پسرک رو با دست  امتحان کردم ..سبزی های  تازه و معطر  خوردم ..زیر بارون راه رفتم و به شهر وهیاهوی  مردم  و شور  زندگی  اونها و  تشت های بزرگ ماهی  قرمز و تنه زدن لای  جمعیت زیاد رو به چشم دیدم.. هر  کی بگه ای بابا مردم دل  خوش  ندارند از  من بشنوید: دل خوش هست ..بخصوص تو شهرهای  کوچیک تر ..بخصوص بین ادم های  معمولی  تر ... 

 

تو سفر  امسال تو  قطار  روبروی  همسرم ساعت های  طولانی  نشستم و بجای  اینکه فکر  کنم  کاش با ماشین  شخصی  می اومدیم به این فکر  کردم که  خیلی  وقته اینقدر  نزدیک به هم ننشستیم و برای  هم خاطره نگفتیم ..سه ماه آخر  سال ۹۳ برای  من  و  عزیزانم به    سختی و  فشار  گذشت ..خبرهای  خوبی بهم نرسید ولیمن سعی  کردم تو شروع سال جدید  همه چیز رو با ارامش به خود  خدا بسپارم . بهش  گفتم  تو خودت مراقب  پدرم باش .مراقب  مادرم باش ..مراقب  همه ی  کسانی که  دوستشون دارم باش ...مراقب همه باش .  مهماندارهای  خوش  اخلاق  رو  دیدم و ازشون بخاطر  رفتار زیباشون در شروع سال جدید تشکر  کردم...پسر ک رو بارها و بارها بوسیدم..گل پوچ سه نفره بازی کردیم ..خندیدیم و  میوه تکه تکه کردم و به دست عزیزترین هام دادم..همسرم کف پاهام رو  ماساژ داد ... کتاب الهام بخشی که خریده بود رو  تو را ه خوندم و براش از  قسمت های  جالبش  تعریف کردم..به کارهای  اشتباهی که سال قبل کر دیم فکر  کردیم و حرف زدیم و  دفترچه ای  درست کردم  تا دوتامون تجربه هایی که تو سفر  بدست اوردیم رو  توش  بنویسیم تا در سفر بعدی  همراهون باشه و  مدام هر سال  تکرار  نشند..یک  جایی تو چمدونمون براش  در  نظر  گرفتم  .راه های  کم کردن هزینه ها و زیاد کردن خوشی ها ..را ه های  کم شدن حساسیت ها و  بزرگ شدن دل ها ... امسال  سفر خیلی  خوبی داشتیم.

 

شروع امسال کنار آدم هایی بودم که بیشتر  از  نیمی از  بدنشون مشکل داشت ..نیمی از  زندگیشون در  ظاهر  از  دست رفته بود ..نیمی  از  وجودشون آسیب  دیده بود ..اما  تمام روحشون ..تمام قلبشون و تمام  زیبایی  چشم هاشون رو تونستم ببینم ..امسال اونقدر  خندیم و شب  بالشت بازی و متکا پرت کنی داشتیم و  خنده و شوخی  های  جمعی  و اسم و فامیل بازی و جر زدن من و  غر  زدن بقیه داشتیم که هیچ سالی  اینقدر  خوب نبود ...امسال  خدا با تمام  زیباییش به  استقبال ما اومده بود ..امسال من حتی دریا رو  تو  پونزده    روز شمال ندیدم ولی  دل هایی رو دیدم که از  دریا بزرگ تر ..تمیزتر و امن تر بود . امسال من بچگی  کردم ...وسطی بازی کردم ..توی  جاده گلی  روستایی زیبا راه رفتم بدون این که  دغدغه ام  گلی شدن  کفش و  لباسم باشه .. امسال لابلای  بوی  اسژند و  دود و صلوات  پا به پای  آدم های بی الایش راه رفتم و  به استقبال مسافرین زائر و کربلایی رفتم ... امسال  پسرک روبرای  دویدن و افتادن و پاره شدن زانوی  شلوارهای  نو و تمیزش  دعوا نکردم ..اعتراف  می کنم سخت بود ..خیلی سخت که در  مقابل این صحنه  خونسرد بایستم و بگم  اشکالی  نداره ...برو به بازیت برس و  پسرک بال در بیاره و  مثل  یک پرنده  جیک جیک کنه و بچگی  کنه و  من فکر  کنم  خوب شد این لباس  های   ساده رو براش  آوردم تا ترس خراب شدن لباس های گرونش رو نداشته باشم ..من  آدم قناعت جو و  به اندازه خرج کنی  هستم ..و از  این  اعتراف  خجالتی  ندارم .خوشحالم عقلم کار  کرد و مانع تفریح و شادی  کودکم نشدم .. 

 

امسال آرزو می کنم همه ی شما تاج سلامتی رو بر سرتون به زیبایی  هر  چه تمام تر  داشته باشید .. دل هاتون قرص و محکم  باشه و  برنامه هاتون پر از  تفریح و شادی و  لحظات  کوچک و ارزشمند دور  هم بودن ..امسال ارزو می کنم پول هاتون پر برکت و  دستاتون پربارتر  از  همیشه باشه ...   

روی  ماه همگی رو می بوسم  

دوستتنون دارم  

بهار زندگی تون مستدام

 

کامنت ها رو خوندم .. کم کم  پاسخ میدم. 

سلاممممممم...دست ..سوت .کف ..هورا ...من برگشتم ...فوق لیسانسم هم تموم شد ..آخیییشششششششششش....فقط  مونده  پایان نامه که اونم با کمک خدا انشالله زودتر  تموم میشه . بچه ها  نمی دونید چه بار سنگینی از روی  دوشم برداشته شد .. کلاس ..درس..تحقیق ..بدو بدو ... سر کار .. شوهر و بچه و زندگی و ...... این قضیه  تو تموم این سالها برای من یک چالش  حساب  میشد و  خوشحالم تمومش کردم . باید تشکر کنم بخاطر حمایت های  همه جوره  همسری..تشویق های  خاص  مامان ...جایزه هایی که بهم میداد هر ترم . صبوری های  پسرک و  ازمهم تر  زحمات خودم . حدود  40 واحد رو تو سه ترم پاس کردم و  از  خودم راضیم. خیلی . الان یک ارامش نسبی برگشته دوباره به من و  دارم خودم رو  جمع و جور  میکنم تا دوباره به روال منظم برگرده اوضاع . خلاصه که من  برگشتم و  امیدوارم تو این مدت جز شادی و  خبرهای خوب   چیزی  براتون پیش  نیومده باشه .

آقا  ما هر  ترم  که تموم میشد  همسر گوگولی و پسرک تپلی رو شام مهمون میکردیم بیرون و در مقابل سوال : چه مناسبتیه الان  اون وقت ؟ میگفتم سپاس برای زحمات بی دریییغ شماست قربان ..محبت هایی که کردین ..یه بار این بچه گفت من میرم سفارش میدم شما بشینید ..بعد به خانمه گفته بود میدونید چرا ما اینجاییم ؟ اونم گفته بود  جونم..بگو  چرا ؟ و پسرک فرموده بودند  چون بابام بی دریغ میکنه!!!! اونم پرسیده بود  چی رو ؟ گفته بود نمی دونم ولی  مامانم  میگه بی دریغ میکنی ..مرررسی !!!!   قیافه  اونا..ما ... دهن بی دندون پسرک ...و خانواده آقای رجبی و سایر اقوام وابسته!!

آقا زدم توکار شیرینی ..یعنی  نون خامه ای و رولت درست کردم هووجور!!! فردای روزی که امتحانام تموم شد بنا به قولی که به پسرک داده بودم گفتم بیا  با هم شیرینی درست کنیم  دوباره . خلاصه عین این  جوگیرهای  ندید بدید  از آپارات  دستور  خانم زهرا  خورسند رو  نگاه کردم و  گفتم اوکی .. گرفتم .بریم درست کنیم!!! یعنی بگم رولته رو مطابق دستور به قطر سه میلیمتر ریختم تو قالب ولی وقتی پف کرد شش  دو سانت!! چاق و چله!! خو من چجوری اینو  رول کنم الان !! با سلام و صلوات پخت و رول شد و رفت تو یخچال ..نیم ساعت بعد دیدم یک چیزی وسط   هال افتاده..مثل یک چیز  شکلات  پیچ بزرگه!!  رفتم جلوتر و رولت نازنین رو دیدم که توسط  یک فروند بچه بی دندون   بازی شده و بعد  افتاده رو فرش!! رولت بخت برگشته، برگشت تو یخچال ولی دو جاش  ترک خورده بود ..بعد  نون خامه ای رو درست کردم ..مشهدیا  بهش  میگن  نارنجک..جانمممم .. از بس خوشمزه است  آدم میخوره  تابترکه!!(الکی) خلاصه اونم عرق ریزون  و نگرون درست کردم حالا تو ماسوره ریختمش که فرم بدم بهش رو  سینی فر ..شل و ول شده فرم  نمیگیره ..نزدیک  اومدن همسری هم شده بود  و شامم نداریم ..اشپزخونه هم ترکیده از شدت ظرف و کاسه بشقابایی که من کثیف کردم..خلاصه  مواد  نون خامه ای  رو با قاشق ریختم تو سینی و رفت تو فر ..خنده دار این بود که به جای پف به سمت بالا به طرفین پف کرد  لا مصب ..شد عین نعلبکی!!! منم گفتم دفعه اولمه و خیلی هم خوبه..توشو با خامه پر  کردم و  گذاشتم یخچال ..به پسرک گفتم بیا یکی بخور ببین چه مزه ای  هست .. بچه بی ادبیات خورده برگشته میگه مامان افتضاح!! لطفا دیگه خامه ها رو  حروم نکن ..تو اینا نریز ..!!! آقا ما رو میگی ..دوباره زدم رو شونه ی  خودم وگفتم اوکی صمیم جان ..خیلی هم خوبه ..روحیه ات رو نباز ... کی با این همه مشغله اینقدر  هنر  مند هم هست!!!!؟  خلاصه همسری اومد و  تست کرد و در  مقابل  چشم های  گردولک من گفت اومم...خیلی  طعمش خوبه .. قیافش هم  مهم نیست .. بهتر میشه ... یعنی از همسری  این حرفا بعید بود ..معمولا همون اول  میزنه تو ذوق طرف  ..ولی من  محکم و سور  واستادم و از  برند خودم!!!! حمایت کردم..خلاصه که  رولت هم درست کردیم..اگر کسی سفارش  مجلس  500 نفر به  بالا داشت بگه در  خدمتیم!!!!!

یک روز هم با دوستان دبیرستان که بعضا سالیان سال بود هم رو ندیده بودیم و  تو وایبر  همو کشف کرده بودیم رفتیم بیرون .. به جرات  میگم هیچچ چیز به اندازه برگشتن به دوران نوجوونی  نمی تونه خانم های  موقر و مادرهای  سنگین رنگین رو  این همه به شور و وجد بیاره ..انقدررر  جیع زدیم و گفتیم و خندیدیم  و به یاد اون دوران خاطره تعریف کردیم که شب یک دختر شیطون  با مقنعه ابری و  مانتوی  سورمه ای بلند هنوز در  درون من داشت ورجه وورجه میکرد و به بقیه سیخ میزد ...دوستی های  اون دوران  هنوز  ناب و  تازه و  بکر  مونده بود . از  اینکه سال های  به اون خوبی و  دوستان به این با معرفتی  داشتم و دارم خیلی  خوشحالم . اون بخش از زندگی من به زیبایی  هر  چه تمام  گذشت و  یادش هم منو الان  به وجد میاره ..عده ای  دور  هم  بودیم و بقیه دوستانمون هم  از  اطراف و اکناف  دنیا  آنلاین بودند و با ما همراهی  میکردند ...خدایا بعد اینهمه سال  اون صمیم  ته ته وجود من حسابی بازیگوشی کرد برای  خودش ..همه  این ها  شکر  داره و من بابت این فرصت های شاد بودن از  خدا ممنونم . من برای زندگی و زنده بودن و  داشتن این همه خیر و برکت  سپاسگزارم .  

  

پ.ن. 

دیشب  زیر  پتو و تو یه حالت بین خواب و بیداری  از  خدا خواستم آغوش  هیچ مادری  بدون بچه اش  نمونه و  سایه همه پدر مادرها بالای سر بچه هاشون باشه ...پسرک رفته بود مهمونی و من دلم براش  تنگ شده بود .دلم برای  قصه گفتن براش .. بوسه هاش روی  بازوم و  صدای  خنده  هاش ..در حالی که میدونستم هست و  داره بهش  خوش میگذره و برمیگرده .

خدایا  خودت به مامان صبر بده...امروز  دهمین  سالیه که آغوشش  خالیه ... با صبر و محبت خودت پر کن . خودت عزیزان همه رو براشون نگهدار ..خودت این دو آدم ارزشمند زندگی من رو .پدر و مادرم رو  تحت حمایت خاص خودت قرار بده .. خودت همسر و پسرک و  عزیزانم رو مراقبت کن . به هیچ نگهبان و نگهداری   جز تو  اعتماد ندارم .  

سپهر جانم...سالروز سفرت مبارک ..جاده بی خطر  عزیزکم ... الهی دست هات و  توشه ات  روز به روز پر تر از قبل بشه . ما رو از  دعاهای  خودت بهره مند کنی .مراقب  مامان باش  سپهر ...  

تقدیم به عزیزان همه شما :

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ..

یک بنده خدایی  تعریف میکرد که پسرم  تو تموم زندگی  چهل و خورده ایش  تا حالا یک جفت جوراب  واسه روز  پدر برای  پدرش  نگرفته ..تا حالا یک بار خسته نباشید و  مهربونی و  لطفی به پدرش  نداشته و  گله میکرد که حالا برای  یک فامیل دور که سالی  یه بار  هم نمیبینمشون رفته یک ساک گنده سوغاتی   خریده  و فرستاده براشون ..گله میکرد که خوب  بلده خودش رو  عزیز  و شیرین کنه ..ولی برای  پدر بیچاره ...برای من مادر  بیچاره ....هیچچ.

صادقانه اعتراف میکنم باهاش همدردی کردم ولی  توی  دلم اون پدر و مادر رو  رو  خیلی  شایسته دلسوزی و ترحم  ندیدم ... انتظار معرفت و  محبت از  فرزند   رو همه پدر مادرها  دارند ولی  یک ذره هم باید فکر  کرد این پدر و مادر چه چیزی ..چه رفتاری ..چه دوران سیاه و  کابوسی رو ناخواسته  در کودکی ببرای  این  مرد میانسال  امروزی درست کرده که هیچ محبت و  عاطفه ای به والدینش   نداره در  دلش .. هنوز خونه  پدری  زندگی  میکنه ..هنوز  نون سفره پدر  رو میخوره .. خودش هم  کار  میکنه و تمام داشته هاش رو  برای  خودش  و تفریحاتش خرج میکنه  ولی  ذره ای نه سپاسگزار  هست  از  اونها ..نه گرم ...نه قدر دان ... و هر  چه هست ..نفرت ..بدبینی ..انزجار از  اون خونه و  اون پدر ومادر  پیر  ..

من این پسر رو  دیدم . . به نظرم   آدم دوست داشتنی  هست . دیدم و میدونم که حتی  دیدن پدر  و  مادرش  نوعی  آلرژی  دراو  ایجاد میکنه . زندگی  اون در طبقه ای جدا و  مستقل از  خونواده اش  هست . نه سلامی ..نه محبتی ..فقط   کلماتی  از روی  نیاز. بارها فکر  کردم چی  میتونه  باعث  این سردی و دوری بشه . محبت بیجا و بی اندازه یا به مدل خود و  مخالف سرشت بچه و نیاز  اون ؟ من شاهد رفتارهای  غلط  و  اشتباه اون ها هستم که چطور  پدر  بدو بدو  واسه مرد  گنده صبح زود میره نون تازه میخره ..اصلا دغدغه داره برای   نون تازه ی  اون .چطور  مادرش  خودش رو  از  غذاهایی که دوست داره محروم میکنه تا این آقای  محترم از  غذا ایراد نگیره .. چه محبت های  بیخود و بی  جهت و  نا لازمی میکنند ( به مدل  خودشون ولی  دریغ از کمی  کلام محبت آمیز که چاشنی  اش  بشود) و میبینم   چطور  این فرزند  با تنفر به کارهای  این ها  نگاه میکنه  و  چطور  من دلم فشرده میشه که کمی آگاهی ..فقط  کمی آگاهی و  رفتار  درست در  کودکی  و  نوجوونی  از طرف  پدر  و  مادرش میتونست  امروز  اون رو در  جایگاه یک همسر ..پدر .. برادری مهربان و رفیقی   خوب  قرار  بده .. این پسر  مرد بسیار خوبی  هست ..بسیار  اجتماعی ..بسیار  دوست داشتنی ..فداکار و  تشنه ی  محبت و  خدمت به دیگران ..دوستانی  از  همه طبف  داره ولی  تنهاست ..یک حس  تنهایی بزرگ رو در  اون دیدم و  نقابی که به محض  ورود به خونه  از صورتش  بر  میداره ...شاید هم به صورتش  میزنه ..نمیدونم .. میخوام بگم گاهی  فشارها .. مقایسه کردن ها .  تحقیرها ...در آغوش  نگرفتن ها و  حتی  لوس  نکردن ها  منجر به خرابی هایی  میشه که هیچ کس و  هیچی  نمی تونه درست و ابادش  کنه ..انشالله از  همه دور  باشه  و  انشالله  دیگر روز، جواب قانع کننده برای کارهایی که حتی  نمی دونیم  کی و  چطوری و  کجا  انجام دادیم و باعث  شکستن  یا خرابی  ای  شدیم  داشته باشیم . به هر زبانی  بوده توی  حرف هامون سعی  کردیم به والدینش  بگم که  قطع بعضی  محبت های  بیخود و  غیر ضروری  اون رو متوجه جایگاهش  میکنه . بذارید  گرسنه بمونه صبح تا مسوولیت  تهیه نون تازه برای  خودش رو  حداقل به عهده بگیره ...اون کتک های  نوجوونی  و  تحقیرهای  بچگی و   خرد کردن  لطافت اون بچه الان با این  شیرین کاری های  از روی  محبت  بزرگسالی  ترمیم  نمیشه .. به خدا نمیشه  و  میبینند که نشد ..ولی  باز  هم  راه غلط و  جاده  به بیراهه و  قدم های  این ها استوار در  این کج راهه ..

 من صمیم ..همین صمیم  بارها  درمقام مادری، خشمگین شدم  تا حد  مرگ ..  مواقعی شده که   احساس  کردم هر  لحظه ممکنه از دست  پسرک سکته کنم تو  اون  شرایط... یک رفتارهایی  نشون دادم که  بعدش  خودم باورم نشده  .مثلا با سعی زیاد و عرق جبین ،  خشمم رو فرو خوردم و در قالب بک  مامان منطقی بودم  ولی تا پسرک از  اتاق  رفته بیرون  از شدت انفجار با کف دست  دو سه تا ضربه محکم به در  اتاق  وارد  کردم  و وقتی  از صداش  با تعجب  برگشته که چی بود  مامان ؟ فقط  لبخند زدم و  دندونام رو  فشار  دادم و  گفتم چیزی نبود ... دهن در رو صاف  کردم !!!  کف دستم هم  البته بعدش  داغون شد از قرمزی و  فشار ضربه ..فقط  میدونستم این همه خشم باید بریزه بیرون  ..البته من در  حالت عادی  نه دیوانه ام ..نه عصبی و  پرخاشگر ..نه  ضعیف النفس  ..ولی  از  همین  آدم های  عاقل هم گاهی   عملیات محیر العقول سر  میزنه و  اگه شماها تو  عمرتون اینطوری  نشدید  من  اعتراف  میکنم  که گاهی  کنترل از  دستم خارج شده و  البته نکاتی که ازش  گرفتم رو  هم چاشنیش کنید.نمونه تازه و  داغ و از  تنور  در  اومده اش  همین دیشب  بود . بعد از   10 ساعت کار  و کلاس سنگین  رسیده بودم خونه و  انرژی  در  حد  نیمه زنده!( بله .بله  من میدونم . تیرهای  اتهام طرف منه  که  به جای   کم کردن کارهام  و برنامه ریزی بهتر و حفظ  طراوت خودم و  اعصاب راحت برای  خانواده  میرم در  این سن دنبال ماجراجویی های  درس و  تحقیق و  این چیزها . البته  بغل مغل های ذهنم یک نفر  میگه:  شیرینی  زن زیادی خوب و همیشه خوب که همه چیز رو  حاضر و آماده تقدیم خونواده میکنه!! گاهی  دل رو  میزنه صمیم خانوم..حواست باشه ها ..به علاقه مندی هات هم برسی بدک  نیست  جانم !!!) بله میگفتم ..دیشب  با این اوضاع اومدم خونه و  دیدم عمه جون پسرک  داره باهاش  تکالیفش رو  کمک میکنه و  بابایی  کار  داشته و  کمی قبل از  من رفته بیرون . این  عمه جون یک چیزی  میگم یک چیزی  می شنوید ..ماه  و فرشته کامل.خب  حال و احوالی  کردم و نشستم کنار  پسرک که وظیفه خطیر  تعلیم و تربیت روی  دوش  عمه جون نیفته( میبینی  اشکال  کار  من  رو ؟فکر   خراب  از  من بود ..باید  یک استراحتکی  میکردم  و یک چیزی میخوردم بعد میرفتم سراغشون ولی  ته ذهنم ترسیدم  از قضاوت ..و این بزرگترین  اشتباه من بود که خرابی های  بعدی به بار آورد ..ببین حالا چی شد !)  خلاصه   وسط   انجام تکالیف  گل و بلبلی  یهویی  پسرک بلند شد روی  تخته وایت بردش   تمرین  نوشتن اعداد  انگلیسی رو کرد .مثلا خواست منو خوشحال کنه یا جلوی  مهمونش  یک افه ای  بیاد ...خب  چند تا نوشت و  عالی بود   . تا رسید به عدد  پنج  که همیشه خیلی زیبا و  واضح و درشت و خوب  می نوشت ..اقا یک پنج هایی  نوشت که تو هیچ بقالی  ای  پیدا نمیشد .. من هی  تحمل  کردم ..هی  گفتم عزیزم  اینطوری .. دستت رو  این جوری بگیر ..اینقدر  نچرخون این دایره اش رو ..چرا  تا سقف  اتاق  میبری  ادامه ای رو  ؟!!!در  اون لحظه ، من  خسته و  استانه تحمل  پایین .. پسرک تحت فشار  و  کلا مغز  تعطیل!!  عمه هم زوم روی  ما و  حس بی کفایتی  در  من  داشت  همین طور برای  خودش  مانور  رزمایشی  میداد!!   میدونید صحنه بعدش  چی بود ؟ من بدو . پسرک بدو ..دور  هال دنبالش  میکردم  و   کاملا توانایی هر کاری و بزه ای   رو  در  خودم دیدم!!!!!  بهش  گفتم بیا میخوام نشونت بدم .اونم گفت اصلا نمیام .. میخوای  دعوام کنی .. خلاصه یک لحظه بیخ خرش رو  گرفتم و بردمش  جلوی  وایت برد ( بقیه اش رو  خجالت میکشم بگم!!) و  صورتش رو  چسبوندم به تخته وگفتم من اینطوری  به تو یاد  داده بودم( ای  مرده شور  آموزشاتو ببره  دختر با این کاری که با بچه کردی )  و  اونم تو شوک  و چشماش  اشکی  که یکهو  متوجه شدم دارم چکار  میکنم ... تمام این ها شد  شش ثانیه ..ولی  من باورم نشد این کار  از  من بر  اومده .. عین  ساواک رفتار  کرده بودم .. و  بدتر  اینکه جلوی  چشم عمه بچه!!!!.. یعنی   اونچه نباید بشد شد ..دست پسرک رو  گرفتم و  با هم رفتیم تو اتاق.( اینم بگم که  خشم من بسیار زود  خاموش  میشه و  برای  همین  کسی  باور  نمیکنه منی که بچه رو بلافاصیه بعد  همچون حالتی  میبرم تو اتاق  کاملا منطقی و   با مهربونی  دارم باهاش  حرف میزنم ..حتی  مورد داشتیم   طرف  سرک کشید  از  لای  در بینه من دارم چجوری بچه رو تیکه تیکه میکنم و  با دین من که دست های  کوچیک بچه رو  تو دستام گرفتم و دارم براش  توضیح میدم چی باعث رفتار  من شد و  چی  من رو  ناراحت کرد و بهتره بعد از  این با هم چکار  کنیم که این  اتفاق  نیفته  با خیال راحت رفت بیرون .. ) خلاصه تو اتاق  بغلش  کردم و  گفتم من  امشب  خودم رو  حتما جریمه میکنم برای  این  کار  بدم .برای  کنترل  نکردن عصبانیتم ..من  نتونستم  رفتارم رو  تو دستام بگیرم و  تو رو  ناراحت کردم و  دردت اومد حتما . اشک هاش رو  پاک کرد  و تایید کرد  حرفام رو . گفتم من حق  داشتم  عصبانی بشم عزیز دلم ولی  حق  نداشتم  اون طوری  عصبانیتم رو  نشون بدم و  پرتابش  کنم طرف کس  دیگه . پسرک به من گفت میخوای  چه جریمه ای بکنی  خودتو ( کلی با  کنجکاوی و   حتی  درجاتی از  ذوق !!)  گفتم  اولا که تو یقه من رو بگیر  ببینم چه حسی  داشتی  اون لحظه ..( من حتی  الان با نوشتن این ها قلبم از  درد فشرده میشه ..و این اتفاق  تو این شش سال زندگی  این بچه تا حالا به این شدت نیفتاده بود ولی  می نویسم  براتون تا بگم خرابی ها رو  ول نکردم  و سعی  کردم یک جوری ترمیم کنم ) اون بچه هم  نامردی نکرد و   محکم بیخ خر  من رو گرفت و کشید  ..واییی  چقدر حس  ناخوشایندی  بوده ..بعد  گفتم خب  اجازه ندارم فردا صبح  تا ساعت شش بخوابم . ...باید  زودتر بلند شدم و  اول به کار بد خودم  فکر  کنم و بعد روی  کاغذ بنویسم که بهتر بود  چکارا میکردم و  ظهر برای  تو میخونم ببینم نظرت  چیه ..گفت  عالیه .. عمه جون که تا حالا این  صحنه ها رو  از  من ندیده بود و  همیشه  برای  تربیت من رو  مثال میزد ( خیر سرم)  لباس  پوشیده و  گرفته  گفت  که داره میره و  من دیدم بهتره  اصرار  نکنم و  تشکر  کردم برای  اومدنش و رفت ..داشتم دق  میکردم .. یعتنی بدترین  اتفاق  ممکن در  بدترین زمان ممکن افتاده بود .. نفسی  کشیدم و  گفتم باز  هم تر از قضاوت ..مهم نیست اصلا ..  هر فکری  میخواد بکنه .. آدم که نباید  همیشه روی  خوبش رو ببینند بقیه!!  تازه عزیزان دلم ..این تمام اتفاقات دیشب و  ناشی از  این  مساله نبود .. هنوز  بخش  اصلیش  مونده که چه برنامه  هایی بعدش  پیش اومد  که سر فرصت انشالله  شاید  بگم.  خلاصه جونم براتون بگه  که  .بله ..بچه بزرگ کردن نه اونقدر راحته که بگی  چیزی  نیست که بابا  .و نه اونقدر  سخت که خمت کنه و بشکونه آدم رو یا اصلا بترسی از داشتنش  ..فقط این بار  مسوولیت ش  اونقدرررر سنگینه که من گاهی  وحشت میکنم  از این همه. تعهد ..این همه مسوولیت ..این همه  چیزهایی که قبول کردیم و  کم کم متوجه میشیم  پای   چی رو  امضا زدیم و  این بچه ها  رو  تحویل گرفتیم ...

 شاید  به من این سوال  وارد باشه که حالا که یک اشتباهی  کردی  دیگه عزت و بزرگیت رو  جلوی بچه خراب  نکن تو هم بابا!!! بگو اشتباه شد و تموم .. من به نظرم  این جور  وقت ها باید بچه بدونه آدم ها  همه ممکنه اشتباه بکنند و در  ذهنش  کسی رو بری از  خطا ندونه .  اون باید یاد بگیره در  هر مقامی باید بعد از  کار  اشتباهش  عذر بخواد و  حتی  باید  خودش رو  جای طرف بذاره  تا بفهمه چه  زجری به بقیه داده ( که گاهی  واقعا ممکن هم نیست ) و فکر  کنه .. نه فقط  به اشتباه و  افسوس  خوردن و  دست روی  دست زدن ..بلکه به راه حل ..به چیزی که مسبب  ایجاد  اون خطا شده ..به تصمیم هایی برای بعدها ... فعلا که اینا  جواب  داده و  ما یک کارشناس  فرهنگی – اخلاقی- خانوادگی   کوچک در  منزل  داریم که به محض بروز  رفتار  نابجا  سریع تذکر  لازم رو  داده و  یک ایشششششی  هم حواله ما میکنند .. البته جاهای  خوبش  هم اینه که  مثلا به بابای  خونه  یاد اوری  میکنه مامان رو برای  خواب  نبوسیدی ها  و  یا این برخوردتون با  بابا  قشنگ  نبود  ها مامان خانوم !!! و  ما  هم  ای  تف  به روزگاری  میگیم و  حقت  هست  ..نوش  جونت  هم به خودمون!! خلاصه  به  قول   یک بزرگواری   این ها باعث  نا امیدی  نشه ..بلکه مصمم ترت کنه تو  راهی  که هستی و  همین لنگان و افتان و  خیزان رفتن ها بهتر  از  درجا زدن ها و ای  وای گفتن ها و  کاری  نکردن ها  هست ..

بعضی  کارهای  ما ناخواسته بچه رو خراب  میکنه ..ریشه اش رو  مرده میکنه ..صفات بد رو در  اون نهادینه میکنه  و  حتی  شما روحت  خبر  نداره که چه کردی با این بچه . ( این  نکات زیر  رو از  مشاور  کودک نقل به مضمون میکنم).

 1- مثلا بعضی  کارها  باعث  میشه بچه  تصورش  از  خودش  و  خوب بودنش   محکم  چفت و بست بخوره به نظر  دیگران و  انچه اون ها  دوست دارند ببینند و فکر  کنند  نه خود  بچه . باعث  میشه  تعریف  خوب بودن در  ذهن کودک مساوی  چیزهای  تعریف  نشدنی و  دست نیافتنی  یا  چیپ و  دم دستی  بشه  .بچه از  مدرسه یا مهد میاد ببین چکار  میکنیم باهاش :

-          گلم ..عزیزم ... امروز همه ی  غذاتو  خوردی ؟

-          آره  مامان

-          آفرین ..چه بچه خوبی  ..باریکلا گلم.. وقتی  همه  غذاتو  تا ته بخوری بزرگ میشی ..قوی  میشی ..سواد یاد میگیری ..همه دوستت دارند ..

اینجا ناخود اگاه بهش پیام  میدیم   بچه خوب و دوست داشتنی   بودن = با خوردن و  ته بشقاب رو  در آوردن!! نه صفات نیکو  داشتن و رفتار  پسندیده ..بهش  میگیم  همه  زندگی  و تلاش  تو برای  این هست که بقیه ( نقش  پررنگ ) دوستت داشته باشند و خوششون بیاد. اگر روزی  علیرغم همه  خوبی  هات، اطرافیانت باز  هم دوستت نداشتند   بدون این تویی که حتما خوب  نبودی و  مشکل در  توست  نه دیگران ( وای  از  این  پیام) ...این ها رو  ما  داریم به روح بچه تزریق  می کنیم با همین حرفای  به ظاهر ساده ولی  نتیجه گیری  بچه ها از  حرف های  ساده ما اصلا به همون سادگی  نیست ..

خب  مامانی ..بگو ببینم بقیه چی  ؟ اونام همه ی  غذاشونو خوردن ؟  ناهار بقیه چی بود  ؟ چی آورده بودن ؟  میوه چی  داشتند ؟ یا بعد از  مهمونی :  مامان جون یا مثلا بابایی .بگو ببینم بقیه چی  میگفتن  من نبودم اونجا !!! چرا فلانی  اخم کرده بود ؟  چرا فلانی  گریه میکرد ؟ ( این با توجه داشتن   بچه به واکنش های  غیر  عادی  اطرافش  فرق  میکنه .. این جا داریم  در  واقع غیر  مستقیم یادش  میدیم سرتو بکن تو کار بقیه و  خوب  از  کاراشون سر در  بیار) بچه ی بدبخت  تا دیروز  سرش به کار خودش بود .از   فردا کله اش  تو ظرف  چاشت و  غذای  دوستاش و رنگ لباس و  کیف  و مدل گوشی  بقیه تو فلان مهمونی و .. هست )

خود  من فکر  میکنم اینکه بچه باید  به مامانش  همه چیزهای  مهم رو بگه باعث  میشه از  خیلی  تهدیدها  محافظت بشه . مثلا وقتی  از روی  سادگی  متوجه منظور  سوء راننده سرویس  نشه با تعریف کردن کار ، والدین میفهمند  چه خبره . ولی  تاکید  مشاور  روی  این بود که از بچه گزارش نگیرید . تحت فشارش  نذارید .خبر کش بارش نیارید.اگر  این کارو دقت کنید ، اوایل بچه شاید تعریف نکنه چیزی ولی وقتی ببینه ملزم به گزارش  دادن نیست  اون وقت خودش میاد  و براتون میگه. پسر  خود من همین طوری  هست . یعنی  واقعا چیزی از  مهد تعریف نمیکنه مگر  مهم باشه . از سوال  جواب  دوری  میکنه و  من یاد گرفتم چطوری باید ازش غیر مستقیم بپرسم  و ضمنا بهش  پیام بدم که دونستن من کمک میکنه به بهتر شدن اوضاع. البته کماکان دهان ایشان قفلی ژنیتیکی و بس  فولادی  داره .  

2- بچه رو  متوقع بار نیاریم . هدف زندگی رو فقط  در  لذت  جویی و همه چیز بر وفق  مراد بودن بهش  معرفی نکنیم.  

عزیزم .گلم . امروز  خوش  گذشت بهت ؟  ( یعنی  مدرسه و مهد و  زندگی  کلا یعنی  خوش  گذشتن و همه چیز  به خیر و خوشی و  خوبی  تموم شدن و  مطابق میل تو بودن!) چی گفتی ؟  دوستت سرت داد زد ؟  معلمت اخم کرد بهت ؟ خب  دیگه چی ؟!!و فردا شال و  کلاه می کنیم و میریم  مهد یا مدرسه  تا پدر  کسی که به بچه ما نازک تر  از  گل  گفته رو  دربیاریم .مسلما ما بی تفاوت نیستیم به این مسایلی که بچه رو  ازرده میکنه ولی  لازم هم نیست بچه مستقیم در جریان پیگیریهای ما قرار بگیره  و فکر  کنه هر  کی  هر جا  چیزی بهش  گفت   مامانه و باباهه میرن دخل طرف رو در  میارن!!. ما می تونیم  کاری  کنیم که بقیه دستشون بیاد  موظفند درست و  خوب با بچه ما  برخورد کنند( ولی ایا اون ها  واقعا  خودشون رو موظف میبینند ؟ ) ایا من مادر  می تونم با همه ی  جامعه بجنگم..با راننده های  بی  ادب ..با  کسانی که دل بچه من رو  خواهند شکوند برای  منافع شخصی ؟ با کلاه برداران ؟ با همه و همه و  همه ؟ اصلا مگر  زندگی  فقط  شیرینی و  خوشی و  روبراهی هست که من به بچه ام یاد بدم اگر  غیر  از  این بود  عجیبه ؟ مگر  نه اینکه تو  همی  چیزهاست که من تجربه یاد میگیرم ..بزرگ میشم .قوی  میشم .. می افتم و باز بلند میشم ..و قدر  دان خیلی  داشته هام میشم .. اینو با ترویج بیچارگی و  جهان جای  فقر و بدبختی  هست و  همینه که هست و   پیشونی  منو اینطوری  نوشتن واینا  اشتباه نگیریم ها .اون تسلیم جبر شدن و  کاری  نکردن و  فقط  نظاره کردنه  اما اینجا به بچه یاد میدیم تو در  زندگی  مجبوری با کسانی  در ارتباط  باشی که دوستت نخواهد  داشت یا تو  علاقه ای بهشون نداری  اما نیاز  اجتماعی  داری و یاد بگیره  در  ایزوله ی  اجتماعی بزرگ نشه ..اینکه من  میخوام به مهمونی  ای برم که فلانی  توش  هست و شب  قبل خوابم نمیره که چکار  کنم ؟ برم ؟ نرم و اخر  هم نمیرم  یعنی من توانایی  ندارم  اون آدم رو ایگنور  کنم ..اهمیتی ندم بهش .. به خوش  گذشتن خودم فکر  کنم و  مانع ورود  ایشون به حریم  اعصاب و روان خودم باشم ..این که من دوستان محدود و مکی دارم .. هر  جایی  نیمرم ..با هر کسی  همنشین نمیشه یعنی من تو ایزوله اجتماعی  هستم و این  هنر  نیست .. به بچه یاد بدیم که بتونه با همه تا کنه و  کنار بیاد و  کارش رو در  زندگی  پیش ببره و از  موقعیت های نامناسب هم استفاده مناسب  کنه .

مهم از  از  همه اینه که بچه بدونه زندگی  نیش و نوش  با هم هست . اینکه همه  ما دوست داریم  خاری  به پای بچه  یا عزیزمون نرسه خوبه  و از روی  غریزه و محبت  واقعی  هست ولی  زیاده روی در  این کار و یا  اماده کردن بهترین چیزها برای بچه خونواده در  شرایطی که پدر و مادر   بی بهره هستند از  اون همه  نعمت ، درست نیست . در یک دوره یک سنی فراهم کردن نیازهای  اولیه بچه و  مواد غذایی و  امکانات تربیتی که از  نون شب  واجب تر  هست برای  بچه  وظیفه منه ولی اینکه بچه هوس  میکنه فلان وسیله رو داشته باشه و در  وسع   م والدین نیست و  مادره میره طلا میفروشه یا باباهه به سختی  پول در  میاره و برای  بچه میخرند و اون حتی  نمی فهمه این از  کجا اومد  درست نیست .باید  زحمت بکشه  خودش  هر چند  ناچیز ...این بحث  خیلی  در  این مورد  طولانی  میشه و سر فرصت من تعریفی های  زیادی  دارم براتون که انشالله می نویسم از  کارهای  در آمد زای  پسرک.

3- به   نکات مثبت  بچه هامون ( هر  چقدر  کوچیک)   اهمیت بدیم .شاید برای  ما   کوچیک و معمولی باشه ولی بری  اون ها خیلی  ارزشمنده . حتی  اگر یک ستاره کوچیک میکشه تشویقش کنیم ..دعواش  نکنیم چرا روی  دیوار ستاره کشیدی  حالا من بیچاره با چی  اینو  تمیز کنم؟!!!  اول واکنش  مثبت نشون بدیم بعد ..من در  قضیه دیشب  نمیدونم چرا   نتونستم اون همه خوبی و  درست نوشتن بقیه اعداد رو ببینم و  برام اون قسمت خراب ، پر رنگ شد . با اینکه خیلی به این چیزها  توجه میکنم اما تمرین میخواد تا ملکه ذهنم بشه و ساعت هاست  دارم فکر  میکنم چه بخشی  از  ذهن و اخلاق و شخصیت من تاب   و توان تحمل  خارج از  چارت منظم ذهنیم رو نداره و به کجای من فشار  میاد دقیقا ؟ چون این نشون دهنده نقطه ضعفی  ناشناخته در من هست  که باید زودتر شناسایی بشه و دیگه اینطوری  منو غافلگیر  نکنه . همچنین باید به رفتارهای  مثبت و  حتی  کوچیک همسرمون هم توجه نشون بدیم ..وقتی همسرمون  خم میشه و  وسایل اضافی  خونه رو برمیداره میذاره سر  جاش  نشینیم بگیم  منم از صبح بادم نمیزدن ها!!  نمرده که یک کم کمک کرده ..پر روش  نکنم با محبت زیادی!!!  من خودم اینطوری فکر  میکنم که وقتی  خود  خدا واسه هر  چیز  کوچیک حتی  به اندازه یک مثقال  پاداش در  نظر  میگیره و برای  هر بدی  هم مجازات ..خب  نشون میده عدالت در رفتار خیلی به تربیت کمک میکنه . دو روز  دیگه آدم  نمیگه اون روزایی که جون کندم واسه خوب بودن رو  ندیدی حالا پامو کج گذاشتم  چشم روی  همه چی بستی  ؟(  همین ها رو  اون اقا بارها به  والدینش  گفته ..که وقتی براتون چیزی  میخریدم  اون موقع ها!! خیلی  ذوق  نشون می دادین که باز  هم مثل احمق ها  تکرارش کنم؟!!)  نظر متخصص  این بود که وقتی  در کودکی  بچه  توجهی برای  تلاش هاش و  موفقیت هاش  نیبینه .تشویقی  نمیبینه .. ذوقش  کور  میشه  و  سنسورهای  محبت ..درک .. سپاس .. قدردانی..حمایت ... مثبت نگری و خیلی  چیزهای  مبنایی و پایه  در  اون بچه از  کار می افته .. اون اقایی که گفتم با پدر  و  مادرش  چه رفتاری  میکنه  برای  همین هاست دیگه ..به گفته خودش  تو بچگی و بعدها و بعدها هر  کاری  کرد  کسی  ازش  تعریف  نکرد ... پشت سرش  تعریفش رو به فلان همسایه میکردند ولی تو روش  یک کلام محبت امیز و تشویقی  هیچ وقت نگفتند ..آخه همسایه بدونه چه فایده ای  داره ؟ فقط  میگه باریکلا به شما پدر و مادر  با همچینتربیتی ..یعنی  باز  هم در راستای منافع خودشون تعریف  میکردن از اون بچه ..ولی  مهم نشون دادن این ها به خود طرف  هم هست  دیگه . من البته خیلی  چیزها از  گذشته و  رفتارهای  دقیق  تر  اون ها با هم نیمدونم ولی  اینی که الان میبینم نشون میده خانه از  پای بست ویران است .

4- به بچه هامون صبر کردن و صبوری رو  باید  از  سن کم یاد بدیم . 

 در  این مورد  هم صحبت زیاده و من  خیلی  بیشتر  از  این  این پست رو طولانی  نمیکنم  و انشالله باز  هم فرصتی  دست داد  در  این مورد  می نویسم . همتون رو دوست دارم . مراقب  خودتون باشید و آذر ماهتون گرم و شاد و  پر  از  خنده و  تجربه های  خوب .

 

پ.ن.  

از  گیس گلابتون نازنین و پاک اندیش ممنونم. راه افتادن دوباره موتور  نوشتنم برمیگرده به سورپرایزی که دیروز دیدم .پیامی برایش فرستاده بودم  ..هر  چه خیر است و نیکی و مهر ... از  آن خود  توست ..زنده باشی عزیزم .قولم یادم هست . پر رنگ و قوی . از ارزوی  خوبت ممنونم.   

 

 

سلام. 

حسی که باعث میشه این روزها و بخصوص روزهای قبل ترش ارامش  داشته باشم و محکم دو دستم رو به  درختی بگیرم که اطرافش  باد و طوفان همه چی رو داشت با خودش میبرد .این بود که مدت هاست یاد گرفتم و عمیق باور  کردم این منم که مسوول کارها و تصمیمات و زندگی  خودمم. این منم که یک روز  از  خواب بیدار شدم و فکری به ذهنم رسید  بررسیش کردم و  کاری رو انجام دادم و  حالا  باید  پای  خوب و غیر خوبش واستم .من این روزها محکم سر  جام ایستادم و دستم رو  محکم تر  از قبل دور  این درخت حلقه کردم تا باد منو با خودش نبره ..نگران نشید  شاید من گنده در  موردش  حرف میزنم. الان که از شدت گردبادها کم شده ومیتونم چشمامو باز کنم و کمی دور وبرم رو نگاه کنم میبینم اهمیت قضیه مثل رو زاول نیست برام .  من اخیرا به نتایجی رسیدم که با تجربه شخصی  خودم و با انرژی زیادی که پاش  گذاشتم بهش رسیدم :   

1- آدم ها رو  اون مدلی که خودت خوشت میاد  و فکر میکنی  درسته!!دوست نداشته باش . محبتت رو طوریکه اونها دوست دارند و براشون خوشایند هست نشون بده .برای  این کار  ازشون بپرس چطوری دوست دارند بهشون محبت بشه ؟ محبت رو تو چی  میبینند ؟..چطور دوست دارند مورد محبت قرار گیرند.هدیه دریافت کنند . با چشم های بسته و  بی کله نزن تو این وادی . 

2- آدم ها گاهی  اون چیزی نیستند که تو توی ذهنت  ازشون ساختی . همه آدم ها مثل دو طرف سکه روی  خوب و غیر خوب دارند .اینکه تو تا حالا روی  دیگه سکه رو ندیدی چیز عجیبی نباشه برات. لزوما منظورشون دروغگویی  نبوده از  اینکه اون روهای  دیگه شون رو ندیدی..شاید نخواستند تو هیچ وقت با چیز ناخوشایند روبرو بشی و  شاید  تو رو شایسته اون وجه غیر خوب  ندیدند. مهم اینه که یادت باشه آدم ها  برآیندی از  صفات خوب و صفاتی که تو دوست نداری هستند.به این کلیت احترام بذار و  اجازه بده خودشون باشند و از ترس  قضاوت های  غیر منصفانه تو ، مجبور نشن نقاب بزنند برات. 

 

3- یه جایی که دیگه زورت نمی رسه نشین و نگو دیگه تموم شد ..بدبخت شدم ..بیچاره شدم ..اون لحظه از کسی که به قدرت و تواناییش ایمان داری  کمک بخواه . کسی که بالاتر از هر قدرتی در اعتقادات تو جای  داره .  

 

4- وسط سختی ها حتی وقتایی که دیگه فکر  میکنی بریدی ..بلند شو و یک چیز کوچولو که ساخته ی  خودتهست درست کن .یک کیک ساده ..یک دسر ..شیرینی .. نگو  حوصله ندارم . این کارها حوصله ات رو بهت برمیگردونه .بذار بخشی از  وجودت  نفس بکشه و زندگی  کنه وسط نا امیدی ها ... 

 

5- وقتی  دستت می سوزه دقیقه اول سوزشش خیلیه ..چند ساعت بع بهتر  میشه .فرداش  می سوزه ولی قابل تحمله  چند روز بعد  فقط  اثرش  می مونه روی  دستت . مشکلات و مسایلی هم که به نظرت حل نشدنی  میان چند وقت بعد ساده به نظر  میرسند به چشمت . و روزهای سخت وقتی  می گذرند سوزش و دردش رو هم با خودشون میبرن ..گیر  نده به سوزش و  سعی نکن مدام به خودت یاد آوری کنی واییی ..یادته چقدر بد سوخت!!؟ بذار  فراموش شدنی  ها فراموش بشن ..بار  اضافی روی  کوله ی  دلت نذار .   

 

6- وقتی محکم و با خشم و پر سرو صدا به یک درب  کوبیدی ..درب یک رابطه ..یک خاطره ..یا هر  چیز دیگه ..و بر اثر  سماجت بی اندازه تو  یا نادرست کوبیدن در ، هیچ کس  حتی پنجره ای به روت باز  نکرد بدون این همون دری بوده که بارها و بارها ازش وارد شدی ..پس یه لحظه دست نگه دار و فکر کن ..شاید داری  در  اشتباهی رو میزنی ..شاید اون لحظه کسی  خونه نیست  که جوابت رو بده ..شاید دستش بنده ..شاید برق آیفونشون کلا قطع شده ..شاید ..شاید ..ولی با لگد نکوب به در و بگو  اهههه..من دیگه هیچ وقت این طرف در  منتظر  کسی  نمی ایستم ..نه..آروم باش ..بشین کنار  در ..خوب  نگاه کن ببین این همون دری  بوده که همیشه میزدی و واردش میشدی ؟ شاید تو اشتباه میکنی و کافیه به جای  مشت و لگد  زنگ طبقه ی مربوطه رو بزنی تا صدات بهشون برسه ...گاهی  اشتباه از  خود ماست ..یا عجول بودن ماست که کار رو خراب  میکنه ....فرصت بده ..به خودت ..به آدم های رابطه ات .  

 

7- فداکاری های  زیادی و بیخودی  از  خودت  نشون نده . اجازه بده ازت بخوان کمک کنی و همراهی  کنی  بعد پذیرا باش. وقتی من نیازی به گردوی  تازه ندارم  هر  چقدر هم بیای دور وبرم و بگی  من مرغوب ترین گردوی  این شهر رو دارم و ارزون ترین رو ..من حتی  نگاه هم نیمکنم ...به اندازه باش ..تو همه چیز ..حتی  تو  به اندازه بودن ... 

 

8- گاهی  از  وسط  صفات بد  خودت که موقع ناراحتی  چماق  میکنی و تو سر  خودت میکوبی  بگرد و چیزهای  خوب و  مثبتش رو  پیدا کن . وسط  دعوا فکر  کن چه دندون های سفید و قشنگی  داره ...چقدر چشم هاش ر دوست داری .. انحنای  شونه اش  چه زیباست ..یک چیزی  پیدا کن تا  یه مشت اب بشه وسط  آتیش  احساسات بدت ..شاید آتیش رو  خاموش  نکنه ..اما از  سوختنت کم میکنه. 

 

9- به آدم های  اطرافت نشون بده برات مهم هستند . و برای این کار  باید براشون وقت بذاری . برای بچه هات .برای  شریکت..برای  خونواده ات و برای  عزیزترین آدم زندگیت ..یعنی خودت ...برای  آدم هایی که نبودنشون یک روز  تو رو  خیلی  غمگین  میکنه  امروزت رو بگذار ..وقتت رو ..اهمیت بده به بودنشون ..به نفس کشیدنشون. یک روز خیلی  از  داشته هات رو  دیگه نخواهی  داشت ..نه اینکه از  دست بدی ..از  دستت میرن ..مثل جوونی ..سلامتی ...پاهای قوی .دست های بی چروک .پس تا می تونی  این روزها با دست های صافت صورت بچه ات رو نوازش کن ..اون بعدهااز  دست های   چروکیده ای  که تازه یادشون افتاده  کسی  سالها منتظر  نوازششون بوده خاطره  ای  نخواهند  داشت ... ولی  در  مرکز  هم هی  این ها  خودت رو فراموش نکن . تو مهم ترین آدم زدگی  خودت هستی . اینو جدی بگیر ..خودت رو قربانی بیخودی  نکن . دو روز دیگه کسی  ازت ممنون دار  نخواهد بود که سال های سال با درد و  رنج زندگی کردی و  این درد  کشیدن بی سبب و بیجا رو به بچه هات هم آموزش  دادی ..مثل یک بانوی درخشان و تابان زندگی کن .  

10- بابت اشتباهاتت شجاعانه عذر خواهی کن و در عین حال اجازه نده تو رو  همیشه  مقصر بدونند . تو گاهی مقصر  هستی و گاهی تقصیری  نداری و  سعی ات رو کرده ای  ولی  دریافت مورد انتظارت رو نداشتی . اشکالی  نداره ..یک جاهایی  هست که مواد  اولیه به  نتیجه ی  مورد نظر  نمیرسه . کیفیت موادت  بالا نبوده و شاید  عوامل دیگه ای  دخیل بودند که ازشون غافل شدی .هر چی  هست بعد از  هر شکست به نقطه ضعفی که منجر به اون شده فکر کن .با آدم رابطه ات در میون بذار و  بگو به نظرش چکار  میشه کرد که دیگه تکرار  نشه .    

 

و خیلی  حرفای  دیگه... وسط  این اوضاع برای  این که حالم خوبتر و بهتر بشه رفتم سراغ کیک و شیرینی درست کردن . دوستی از  راه خیلی  خیلی  دور  دستم رو  قدم به قدم میگرفت و راهنمایی میکرد .شاید یک رو ز عکس  چیزهای ساده ای که درست کردم رو بذارم و از حس های  خوب بزرگی که گرفتم بیشتر  بنویسم .  الان حالم خوبه . روبراهم و  آخرین ترم درس هامه .فقط پایان نامه مونده برای  ترم بعد . 

 من هستم اینجا .میخونمتون و  همیشه دوستتون دارم . نوشتن باید در  من دوباره زنده بشه . به زودی  انشالله . کامنت ها هم محفوظ  هستند .

سلام  

هستم.خوبم .    

 این روزهای  من مثل دوران بارداری  اونم ماه نهم می مونه .سخت و نفس گیر و سنگین و کند ..نه میگذره که بگم زود تموم میشه   و نه اون اتفاق  به دنیا میاد ..که بگم آخیش  تموم شد ...یک موجود متفاوت داره این روزها در  من رشد میکنه و منتظرم به دنیا بیاد ..زایمان سختی در  پیش  خواهد بود ...

 

 دعاهای شما حتما به  حال این روزهای  من کمک خواهد کرد . نگرانم نباشید.فقط کمی بزرگ شدن هست و بس. 

 

کامنت ها محفوظ اند .. 

 

دوستان گلم  من نه باردار  هستم  نه خدایی  نکرده مریض جسمی .. لطفا نگرانم نشید .. به زودی  می نویسم براتون ..

  

کامنت ها وسوالات دوستان رو  در  اون بخش  از  دست ندید.

سلام.

در  مبحث بیمه عمر و بخصوص  موقع بازاریابی ،به آمار و ارقامی که از سوی بیمه ها ببه عنوان نشان افتخار!! بهتون اعلام میشه اعتماد کنید اما چشم بسته اعتماد نکنید . نماینده بیمه محترم کار افرین اخیرا به من پیامک زده (در  واقع به تعداد  کثیری از  مشتریان) و  با افتخار  اعلام کرده که سود امسال ما  7 درصد بالاتر  از سودی  هست که بهتون قول داده بودیم!!! آقا شیطونه گفت یک تکونی بدم بهشون بدونند ملت دو دو تا چهار  تا بلدند ..تماس  گرفتم و گفتم  سود تضمین شده 5 سال اول شما که  18 درصد بود نه 15 درصد  . الان هم که اعلام فرمودید سود شرکت به 22 درصد رسیده (الله اعلم) این  4 درصد  چطوری یکهو به 7 درصد رسید ؟!!!! فرمودند شما قرارداد قبل هستید برای  همین 15 درصدی بودید!!!  چه جالب شد  ها!!  عرض کردم توبند قرارداد آخرتون فرموده بودید قراردادهای قبل از سال 91 رو هم جزو  همون 18 درصد سود  محاسبه می کنید و این رو رسما امضا کرده بودیم با هم .. چی شد  پس  اون حرف ؟چرا ارقام به هم نمی خوره؟!!!

پاسخ شرکت بیمه محترم :  فقط سکوت !!! ( ظاهرا  کسی  پیگیر این ادعاها نمیشه معمولا)

 

آدم یک ذره ذهنش  یاری  کنه قبلا چه وعده ها و  حرفایی به ملت زده بد نیست ها ...  

 

برای  بیمه کودکان  هم مثال میزارم براتون. جدول بیمه ای  پسرک برای  سن پنج سال رو میگم براتون: (بیمه معلم)

مدت 30 ساله  / مبلغ ماهیانه 50 هزار  تومن /  سن بچه 5 سال  /  درصد تعدیل سرمایه  صفر /  درصد  تعدیل  حق بیمه  10 درصد  / پوشش های  تکمیلی  مثل معافیت ، نقص عضو و  هزینه پزشکی رو هم (خیر ) زدیم.  (آگاهانه)

 سی سال بعد با این شرایط  پسرک در سن 34 سالگی( الهی قربونش بشم)  با پیش بینی حداقل سود (یعنی بدترین حالت) ،  حدود ششصد میلیون اندوخته ریاضی  خواهد  داشت . البته با سود  25 درصد  میشه  شش میلیارد  که ما روی  همون بدترین  حالت فقط میریم جلو . یادتون نره سال قبل  سود شرکت بیمه معلم  23 درصد بوده یعنی تو  سی سال به احتمال قوی  حتی  از  این ها هم رشد سرمایه بیشتر  میشه  تو بیمه عمر .  

  

یک سال بعد با این مقدار اندوخته و با سود  پیش بینی  18 درصد  بدین ترتیب  بیمه معلم بهش  ماهانه حقوق  بازنشستگی  میده :  

سال اول             ماهی  5/5 میلیون  


سال پنجم           ماهی  شش و نیم  میلیون  

سال دهم            ماهی  هشت ونیم  میلیون  

سال پانزدهم        ماهی  11 میلیون  

سال بیستم         ماهی  14 میلیون  

سال بیست و  پنجم       ماهی  5هفده و نیم م  

سال سی ام             ماهی  22 م   

سال سی و  پنجم    ماهی  28 م  

و همین طور  میره جلو  تا انشالله به سن 106 سالگی   برسه که در  واقع بیمه  72 سال  به بچه من  بازنشستگی  داده یعنی  از  سن 35 سالگی  تا 106 سالگی  که اون  آخر میشه ماهی 175 میلیون تومان حقوق بازنشستگی .. (ما بدترین حالت رو فرض کردیم )

هر  جور هم که حساب  کنید  با تورم و اینا به هر  حال  پول تنقلات یک جوون 106 ساله  در آینده در  میاد !!! 

 

 

نکات مهم

 اقساط  : یک نکته خیلی  مهم در  مورد  اقساط  (اون هایی که یکجا پرداخت نمی کنند) اینه که اگر  تا 45 روز  اقساطتتون عقب بیفته  بیمه شما به حالت تعلیق در  میاد و  دوباره باید ازمایشات پزشکی بدید تا برقرار بشه  حتی  اگر زیر  40 سال سن داشتید ..و ضمنا از  سود  اخرتون هم کسر میشه (یک و نیم درصد) .. این یکی رو  اصلا به تعویق  نندازید لطفا .


قتل : نکته بعدی  اینه که اگر  فرد استفاده کننده بعداز شما  عمدا بخاطر  استفاده از   حق بیمه تون  شما رو بکشه!! از   بیمه و پول گزاف اون محروم میشه . اگر  دو نفر بودند و یکیشون شما رو کشت به قاتل  پول بیمه تعلق  نخواهد گرفت ولی به بنده خدای  دیگه  بیمه رو میدهند ..اینا رو  خوبه آدم بدونه ها!! ببینید  من اینا رو هم پرسیدم..البته دور  از  جون همگی  باشه  .

 
اعتیاد :  اگر بیمه شده  در  دو سال اول بیمه به علت ایدز یا هپاتیت فوت کنه فقط  اندوخته بیمه یعنی  پولی  که پرداخت کرده نه سودش  بهش  تعلق  میگیره در  واقع به وارثش ..اگر  هم به علت اعتیاد به مواد الکلی فوت کنه  چه یک سال بعد از بیمه  چه سال سی  ام (فرقی  نمی کنه) باز  هم فقط  پولی که پرداخت کرده بهش  میدن نه سود و اینا ...

سقوط  هواپیما  :  اگر بیمه شده بصورت مجاز و قانونی و با خطوط  حمل و نقل  مجاز  پرواز  کرده باشه بیمه غرامت فوت ناشی از   خظرات سفر  هوایی رو  کامل  پرداخت میکنه . ولی  اگر  پرواز  اکروباتیک و  نمایشی و تمرینی و اینا باشه  فقط  مبلغ پرداخت شده تا روز  حادثه رو میده.  
 
چند مورد  دیگه م هست . این  پست رو نمی بندم و  به مرور ممکنه تکمیل بشه . از  دسته بندی  مطالب  هر وقت خواستید  سراغش رو بگیرید . 
 
از حدود   ۱۵۰۰ بازدید کننده و  خواننده مطالب  بیمه ای (هر پست)  سپاسگزارم که وقت گذاشتند و استفاده کردند (انشالله).  از  ۱۸ نفری !!!! که زحمت کشیدند و نظرشون رو  دادند و من رو  دلگرم کردند هم  تشکر  ویژه می کنم .منتظر  خبر اقدامات بیمه ای  شما هستم .    
 موفق و  موید باشید و    تن و روانتون سالم و تندرست و در  عافیت  کامل .  

  

 

 خب میرسیم به   اسم دو شرکت  بیمه  موفق و ناموفق (از  نظر  خودم) تا  اگر خواستید  تحقیقاتتون رو  کامل کنید . خوشحال میشم  نتیجه تحقیقاتتون رو به من هم بگید تا این نوشته تکمیل تر  بشه .  

 

 نماینده ای  که  اطلاعات کافی  نداشت و  به من کامل و دقیق  نتونست مشاوره بده و با این کارش  من متضرر شدم شرکت بیمه کارآفرین بود . مثل هر رشته و بیزنسی آدم های  مختلف با توانمندی های  مختلف  در یک رشته کار  میکنند و شاید  بعضی از  نمایندگان دیگه این شرکت  صادق ُ درست و موفق باشند ولی درتحقیقاتی که کردم متوجه شدم عدم اعلام قرارداد سی ساله به مشتری متاسفانه به عادتی شیطنت آمیز در برخی از نمایندگی های بیمه کارآفرین  تبدیل شده .حتی دفتر مرکزی شون هم انقدر  خونسرد و ریلکس  گفت  خانم حالا نگفتند که نگفتند!! ( در  اعتراض من که چرا سی سال رو به من اعلام نکردند و مگه شما نباید  به نماینده هاتون اموزش  کافی می دادید)و فرمودند  بیست سال که تموم شد شما  تمدیدش  کن !!!و من به  اهمیت  احترام به مشتری  در  این شرکت واقعا بیشتر  پی بردم!!! تمدید بعد از بیست سال اونقدر  اما واگر  داره که حد  نداره ..من باز هم میگم اون نماینده آدم نامناسب ُ کم اطلاع و کاملا  غیر حرفه ای بود و کارشناس  دفتر  مرکزی هم بی ادبانه پاسخگو بود.نهایتا این نظر منه که دیگه به این شرکت اعتماد  ندارم .شما تحقیقات خودتون رو  انجام بدید و هر  جور  صلاح می دونید  تصمیم بگیرید .  

 

شرکت بیمه ای  که بسیار  راضی  هستم و  جزو با اخلاق ترین  شرکت های بیمه  هستند بیمه معلم هست .من با نماینده برتر بیمه معلم قرارداد بستم . (قرارداد فروش ویژه نمایندگان برتر رو  گرفتم) هر وقت خواستم هر  سوالی  بپرسم با روی باز و با در  نظر  گرفتن تمام منافع من ُ نماینده مورد نظر بهم مشاوره داده .هیچ وقت از  همکارهای رقیبش  بد  نگفته و  فقط  امکان مقایسه روبرای من فراهم کرده .متاسفانه همکاران دیگه ایشون در سایر شرکت ها و حتی  خود کارافرین به شدت فضا رو مسموم کردند وقتی می گفتم فلان شرکت در  مقایسه با شما امکانات بهتری به من میده  . خود همین کارشون   اعتماد آدم  رو کم میکنه .من صداقت نماینده بیمه معلم  رو  نمونه ای  از صداقت  مدیران  بیمه  معلم دیدم و وقتی  سرچشمه درست هست پایین چشمه هم زلال و روونه. حس مسوولیت پذیری  ایشون تا این حد بود که حتی  وقتی  خارج از  ایران بودند  هم پیگیر رسیدگی به سوالات من و صدور  بیمه نامه های جدیدم بودند .شما از دفتر مرکزی  هر بیمه ای  که مد نظرتون هست شماره تلفن نمایندگان برتر رو در  شهرتون بگیرید .باز هم میگم  هر بیمه ای که انتخاب  می کنید با آدم های  موفق  اون رشته کار  کنید نه هر  مثلا کارشناسی!! که رفته مجوز  گرفته و  دو تا صندلی  گذاشته و اسمش شده دفتر بیمه  فلان  نمایندگی شماره فلان!!!  در  این مورد من این نظر  منه و مسوولیتی  قبول نمی کنم برای  اعلام نظر شخصی ام و  شاید در آینده ورق برگرده و من از  انتخاب هام پشیمون بشم مثل تمام انتخاب هایی که آدم ها تو  زندگی  شون دارند . 

 

یک سرچی هم بکنید تو  اینترنت اینقدر  سایت های  بیمه ای با معرفی  کامل و شرایط مختلف براتون میاد که کلی  اطلاعات بهتون میده.یادتون باشه موقع درخواست جدول بیمه عمر و سرمایه گذاری یا بیمه مستمری و بازنشستگی که من در  موردشون نوشتم   این ها رو از  نماینده اون شرکت  بخواهید براتون لحاظ کنه  یعنی بر اساس این اطلاعات بهتون جدول ارائه کنه .  

 

-سن کسی که  میخواد بیمه بشه 

-مدت زمان قرارداد ( ۳۰ ساله درخواست کنید)

 - نوع پرداخت :  ماهانه  یا یکجا(یکجا یعنی سالانه که البته در  بعضی شرکت های بیمه  در  دو سه چک هم می تونید  پرداخت کنید .جالبه بیمه  کارافرین میگفت نه دفترچه قسط داریم (برای  کسانی که کارمند  نیستند و  نمی تونند کسر  حقوق  پرداخت کنند) و نه چیز دیگه ..فقط کسر از  حقوق و یا  پرداخت کلا یکجا!!!!ولی بیمه معلم گفتم براتون که چه امکانات متنوعی برای  پرداخت  داشت.  

-نرخ تعدیل سالانه حق بیمه ( من در  همه قراردادهام ۱۰ درصد رو  انتخاب  کردم)  

-نرخ تعدیل سالانه سرمایه  ( این رو هم من ۱۰ درصد خواستم)  

- پوشش  معافیت  /   پوشش  نقص  عضو /  هزینه پزشکی بیمه شده  ( بلی یا خیر) ازشون بپرسید  اینها اصلا چه معنی  میدن و  بله و  خیرش  چه فرقی با هم داره .. من بعدها که وقت  کنم در  این مورد  هم می نویسم . 

 برای  اینکه جدول شرکت های  مختلف رو با هم مقایسه کنید  حتما داده های  اولیه تون یعنی  اطلاعاتی که بالا نوشتم رو باید یکسان بدید..به یک شرکت نگید سن فرد  رو برای  ۳۰ سال در  نظر بگیرند و به اون یکی شرکت بگید برای  ۱۵ سال و بعد بگید  وای  چقدر جداول با هم تفاوت داره ... 

یک نکته خیلی مهم :  

از شرکت بیمه بپرسید  نرخ سود  سال  ۹۲ شون چقدر بوده ؟ ادرس سایت و جایی که این رو  تایید  کنه رو هم ازشون بخواهید ..دلم میخواد نماینده های بیمه بدونند مردم دقت دارند و  اونها هم موظف  هستند  در بازار رقابتی ، در کنار  دادن اطلاعات صحیح  کافی ، برای  موفق شدن و برند شدنشون  واقعا تلاش  کنند. 

 

در  پست قبل  گفتم رنکینگشرکت بیمه رو می تونید مشاهده کنید ولی  خیلی  هم روی رتبه شرکت حساب باز  نکنید  توضیح هم دادم چرا . وارد سایت بیمه مرکزی  ایران بشید و جایی که بالا سمت راست نوشته شرکت های بیمه رو  باز  کنید .دولتی  که فقط  بیمه ایران هست .وارد  لیست شرکت های  خصوصی بشید شرکت های بیمه اونجا بر اساس رتبه  لیست شده اند. 

 

 

از یک شرکت بیمه می تونید  هر  چند تا که می خواهید بیمه عمرو ... بگیرید .ولی بهتره برای یک نفر   دو تا بیمه نامه نگیرید .به نظر  من بهتره  مبلغ دو تا بیمه روروی  هم بذارید و یک قرارداد تپل تر و  سی ساله ببندید.هر وقت  هر  خواستید  می تونید با یک الحاقیه  عوضش کنید .الحاقیه  سالی یک بار و ابتدای  سال بیمه ای تون  به شما فرصت میده اگر  تغییراتی مد نظرتون هست اعمال کنید .یک یا دو ماه قبل از  تموم شدن سال بیمه ای باید درخواست کتبی بدید برای  تغییرات .  

 

سقف سن قابل پوشش بیمه تا جایی که من میدونم  عوض نمیشه و با پرداخت چند سال با هم به اون سن اخر شما  اضافه نمی کنند .برای  افراد مسن پوشش های  تکمیلی  استفاده کنید مثل امراض خاص و اینا البته باز هم با نماینده قابل اعتمادتون صحبت کنید . 

 

چند و چون حساب گنجینه سپهر صادرات  رو از سایت بانک صادرات  بخونید شاید شرایط با چند سال قبل فرق  کرده باشه . برای  پسرک ما با  مبلغ اولیه صد هزار تومان و اقساط  ثابت  پنجاه هزار  تومن برای مدت سی سال در  نهایت چیزی  حدود  5 میلیارد( دقیق  نیست عدد باید  چک کنم) سرمایه خواهیم داشت .مبلغ ثابت هست طی این سی سال   تاخیر   هم سعی کنید اصلا نداشته باشدی .  

 

در مورد   بیمه  عمر و مستمری و اینا ..اگر  قسطی  پرداخت می کنید  یادتون باشه اصلا تاخیر نداشته باشید که از  سود اخر  کم میشه و اگر  کسر از حقوق  هست یک ماه زودتر  پرداخت کنید قسط اول رو  تا به دلیل  تبادلات  مالی بین  محل  کار و بانک و اختلاف زمان رسیدن قسط به دست شرکت بیمه، براتون تاخیر  ناخواسته ایجاد نشه .  

 

پوشش امراض خاص  در بیمه من شامل سن 15 سال تا 60 سال میشه .ببینید بیمه مورد نظر شما چی  میگه ؟ من کنار بیمه عمر و سرمایه اصلی  ام یک بیمه جانبی و مکمل کوچولو برداشتم( بیمه معلم نیست )   با سالی 20 تومن فکر  کنم که بیمه  امراض  خاص   پوشش  هزینه پزشکی  ناشی  از  حادثه   هست  با سقف  ده میلیون .یکی از  دوستانمون خودش رو بیمه هزینه پزشکی کرد و وقت نداشت به حرفا های  نماینده بیمه در مورد پوشش  هزینه پزشکی  گوش کنه گفته خب  بنویس  اینم برام و 8 هزار  تومن برای یک سال   داده .  سه ماه بعد  توموری  در  بدن ایشون پیدا میشه و  با همون 8 تومن کل توده بدخیم سرطانی از بدنش  خارج میشه و هزینه اش رو شرکت بیمه اش  میده تمام و کمال ..چقدر  خوشحال بود ..انشالله که هیچ وقت لازم نباشه ولی  اطمینان خاطرش رو من ضروری  میدونم.   

  مورد خاصی فعلا به ذهنم نمیرسه. 

موفق و موید باشید .  

دوستتون دارم  

صمیم

 

    سلام به روی  ماه همگی  

یک توضیح کوچولو و بعد ادامه مطلب: ما  بیمه اشخاص  داریم شامل : بیمه عمر ، بیمه حادثه و بیمه درمان) و بیمه غیر شخص (بیمه مسوولیت  (مثلا برای پزشکان و پرستاران ) و بیمه  اموال .بیمه عمر و سرمایه گذاری  که من اینجا توضیحش رو میدم براتون از  دو بخش  تشکیل شده : بیمه عمر  و بیمه سرمایه گذاری 

بیمه عمر، مترادف "سرمایه عمر" است و آن مبلغی است که شرکت بیمه تعهد میکند چنانچه شخص بیمه شده در طول مدت قرارداد به هر علت فوت کند آنرا به بازماندگان بیمه شده که نامشان در بیمه نامه آمده است یا به وراث قانونی وی پرداخت کند

سرمایه گذاری، از مبلغ حق بیمه پرداختی توسط شما به شرکت بیمه پس از کسر هزینه خطر فوت و سایر هزینه های بیمه گری، مابقی آن به عنوان اندوخته در بیمه نامه پس انداز میشود . به این اندوخته سالانه سود تضمینی تعلق میگیرد، بعد از ده سال مجددا مبلغ سود تضمینی بر حسب شرایط روز توسط بانک مرکزی و بیمه مرکزی تعیین میشود. این سود روز شمار بوده و به صورت افزایشی به سود سالهای بعد اضافه میگردد که سرمایه قابل توجهی را طی سالیان قرارداد تشکیل میدهد. این سرمایه در پایان مدت قرارداد، همچنین در صورت بازخرید بیمه نامه، به صورت یک جا یا حقوق بازنشستگی به شخص بیمه شده یا به شخصی که توسط بیمه گذار تعیین شده پرداخت میشود. لازم به ذکر است که در صورت فوت شخص بیمه شده نیز این اندوخته به مبلغ "سرمایه عمر" اضافه شده و به استفاده کنندگان یا وراث قانونی بیمه شده تعلق میگیرد.

قبل از ادامه  نوشتن اطلاعات لازم بیمه ای  .. بذارید به چندتا سوال که شاید تو ذهن شما هم باشه  در  حد بضاعت  اطلاعاتی خودم پاسخ بدم.

1-چه تضمینی  هست  شرکت بیمه نره رو  هوا!!؟ چون غیر  از بیمه ایران که دولتی  هست ( و کیفیت  خدمات و بازار  این شرکت خودش  کلی  جای  بحث  داره )بقیه بیمه ها  خصوصی  هستند .

شرکت های بیمه تحت نظارت بیمه مرکزی  ایران هستند .اکثرا بیمه اتکایی  هستند  یعنی  خود شرکت بیمه  نزد  بیمه مرکزی  ایران  بیمه کرده خودش رو . از طرفی  ثبت و تاسیس  بیمه ها فقط  از  کانال بیمه مرکزی  ایران  میگذره  و در صورت ورشکستگی یا انحلال یک شرکت بیمه ( مثل شرکت بیمه توسعه که پروانه فعالیت بخش بیمه های  عمرش  از سوی  شورای  عالی بیمه  به حالت تعلیق در اومده) کسانی  که بیمه عمر  نزد  اون شرکت دارند در  راس  و اولویت طلبکاران  شرکت قرار  می گیرند و حتی  اگر  اون  شرکت بیمه به بانک ها   نهادهای  دولتی  و .. هم بدهی  داشته باشه یا مثلا  سهام به ملت فروخته  حق  تقدم در  دریافت بدهی  ها با کسانی  هست که بیمه عمر  از  او ن شرکت گرفتند.

همین جا  من صحبتم در  مورد رنکینگ و رتبه بندی  شرکت های بیمه ای  که در سایت بیمه مرکزی  موجود  هست  و تو بخش قبل بهش  اشاره کردم رو  اصلاح میکنم تا سو  تفاهم پیش  نیاد برای  دوستان .ببینید توان و قدرت مالی شرکت بیمه یک چیز  هست  ولی  انجام تعهدات و  کارایی  عملیاتی شرکت یک بحث  مهم تر  و  جداگانه . مثلا بیمه ایران که تنها بیمه دولتی در  کشور  ما هست  تو رتبه بندی  ها بالاترین  جایگاه رو داره یعنی  نشون میده این شرکت 50 درصد  سهم بازار رو  در  دست داره و  رتبه اول در  توانایی  مالی و  توانایی  برای  انجام تعهدات مالی  رو دارا هست  ولی به گفته برخی  کارشناسان  از  نظر  کار ایی عملیاتی در  ته جدول بیمه ای  قرار  میگیره . شما  جداول بیمه عمر ایران  رو با هر  شرکت بیمه دیگه مقایسه کنید  اونقدر  مبالغ بیمه عمر  ایران  پایین هست که اصلا ادم رغبت نمی کنه در بازار رقابتی  الان که شرکت ها  خودشون رو به اب  و آتیش  میزنند تا از  رقبا  پیشی  بگیرند به این گربه خوابالو و  تنبل و بی حس و حال اعتماد کنه ..من منظورم در  بخش  بیمه عمر  هست و  در بخش  سایر بیمه ها اطلاعاتی از  عملکرد بیمه ایران ندارم .

تو  بخش  قبل  اشاره کردم که در  بیمه ای که من گرفتم  با پرداخت  ماهانه صد هزار  تومان بعد از  سی سال به من مبلغ 4 میلیارد و سیصد  میلیون  بر میگردوندند ولی  همین  مدت زمان و همین مبلغ  در بیمه ایران   که جداولش برای  من فرستاده شده بود معادل یک میلیارد  تومن بود ..چرا اینقدر  تفاوت آخه؟!!!! من به شخصه انتخابم رو روی  کارآیی  شرکت  میذارم  نه اسم و رسم گنده اش . مثلا جایی  خوندم بیمه دانا (که رتبه سوم رو فکر  کنم داره تو  رتبه بندی  بیمه ها ) امور بیمه ای  وزارت کشور و  استانداری ها رو  بر  عهده داره .خب طیف  گستره  مخاطب و  توان مالی یا  تعهد  این شرکت بسته بهنوع مخاطبش میتوه روی  کارایی  اون تاثیر  بذاره . من ملاک هایی  مثل  رضایت مشتری ، رشد فروش ، سود آوری شرکت بیمه  و  پرداخت به موقع  خسارت ها رو  مهم تر  میدونم تا صرفا   توان و قدرت  مالی  صرف شرکت .

2- دوست عزیزی  که نمایندگی بیمه دارند  عنوان کردند که اون شرکت بیمه که 30 سال رو به من نگفته  و  عنوان نکرده  از روی  عادت بوده و  معمولا   30 سال به کسی  گفته نمیشه ..  این اخلاق  حرفه ای ایشون که  همکارشون رو پشتیبانی  می کنند  برای  من قابل  احترام  هست  ولی شرایط  همکار این دوستمون  کمی  متفاوت بود .

من با توجه به دقتی که نشون دادم و  پرس و  جوهایی که  کردم و  گاها از  خود اون فرد  خواستم از  دفتر  مرکزیشون برام بپرسه تا مطمئن بشم  و  با توجه به تفاوتی که ایشون بین من و  عده ای  که چشم و  گوش بسته قرارداد بیمه رو امضا می کنند دید  و بخصوص  اتمام حجتی که کردم و  قبل از  امضا ازشون پرسیدم  شما مطمئن هستید  چیز  مهمی  باقی  نمونده که من ندونم  یا اطلاعی  از  قوانین نداشته باشم ؟ چیزی   نیست که به نفع من باشه و  ذکر  نشده باشه ؟  و محکم گفت  خیر ... این رو از ایشون قبول  نمی کنم و  اشتباه شد و یادم رفت و این حرفا اصلا برام توجیهی  نداره ...اسمش رو میذارم  کم توجهی .کم کاری ..بی دقتی و  تلاش نکردن برای  سود  مشتری ...

من به اون فرد هم گفتم و از  این  دوستمون هم که نماینده هستند  خواهش  می کنم حقیقت رو به مشتری بگید ..با این تصور  که اگه بگم سی ساله   مشتری  می پره  از  این حقیقت بزرگ نگذرید . وظیفه هر  بازاریابی  دادن اطلاعات کامل و درست به مشتری  هست . من به اون اقا گفتم شما به من دروغ نگفتید  ..ولی  همه  حقیقت رو هم نگفتید و این فرقی با دروغ نداره از  نظر من .. الان من با دلیل و  جدول و اعداد و ارقام به شماها نشون دادم که اختلاف  حتی  5 سال چقدر  تو سود شما تفاوت ایجاد میکنه و اگر  نماینده شرکت به افراد  همین طور  قابل  تصور و  قابل  هضم  مطلب رو بگه چرا که قبول  نکنیم؟  حالا اگر طرف  کشش  نداره برای  زمان طولانی  خب بره روی  بیست سال و  پونزده سال ولی  بگه اقا ..خانم ..سی ساله هم داریم با این شرایط .. اون وقت  وجدان فرد راحت هست که انتخاب  مشتری بر اساس نظر  و مصلحت خودش  بوده نه  محروم شدن از  حقیقت ...

در موردی  که دوستی  گفته بودند  الحاقیه بزنید و بعد از بیست سال که قرارداد  تموم شد  سی ساله اش  کنید   متاسفانه الحاقیه زدن به بیمه نامه  فقط  در  جهت  کم شدن هست و  سال های  قرارداد رو کم کردن و برای زیاد کردن سالهای بیمه نمیشه الحاقیه زد ..این قانون فعلی بیمه مرکزی  هست و  نکته  مهم تر اینکه من باید تا پایان  20 سال صبر  کنم بعد  تقاضای  الحاقیه بدم( با این فرض که تا اون موقع قوانین عوض شد)  سن من از  40 سال رد کرده و باید  چکاپ کامل بدم و  مطمئنا با وضعیت سلامتی بیست سال قبلم خیلی فرق  کردم و  کیس ریسک داری برای  شرکت بیمه  محسوب  میشم و  اون ها به راحتی  می تونند قبول نکنند ادامه قرارداد رو ...

پس  یادتون باشه  شما قرارداد رو  30 ساله ببندید چون دستتون بازه هر وقت  خواستید  مدت رو  کوتاه تر  کنید ولی   اگر  کوتاه تر  از  30 سال بستید  دیگه نمی تونید زیادش  کنید و ریسک  کار  هم بالا میره .

3- دوستی  پرسیده بود  خودش رو بیمه خویش فرما کرده  با هزینه ی  هنگفت . یعنی  از فردی اشنا که کار و کسبی  داره خواهش  میکنند که اسم ایشون رو توی  لیست افراد  بیمه شده خودشون رد  کنند و  پول بیمه ( تمام سهم بیمه یعنی سهم کارگر و کارفرما رو خودشون میدند)رو  هم به صاحب  کار  میدن ..پرسیدند این  مدل بیمه که منجر به دریافت حقوق بازنشستگی  میشه بهتره یا  بیمه عمر و  مستمری ( که هنوز  من معرفی  نکردم بهتون )

آشنای شما ریسک خیلی  خیلی  بزرگی  کرده عزیزم . چون هر  لحظه بازرسین  تامین  اجتماعی  متوجه بشند  لیست  صوری  هست به شدت برای  ایشون بد میشه ...جریمه سنگین داره و  از طرفی   کی  میدونه فردا چی  میشه ؟ شما یا هر  کسی  به راحتی  می تونید برید  سازمان تامین اجتماعی و بگید من در  دفتر  ایشون کار  میکردم و  مثلا فلان مدته که ایشون حقوق و مزایای  من رو نداده در  حالی که من طبق   قانون کار باید  دریافت میکردم و اسمم هم تو لیست بیمه ایشون هست و نشون میده اونجا کار  میکنم!!! این بلا مشابهش سر  همسر  خود من اومد و طفلی  اومد ثواب  کنه نزدیک بود کباب   بشه   البته با پیش بینی هایی که از قبل کرده بود  اون فرد  نتونست  ثابت کنه حق و حقوقش رو نگرفته .یعنی  واقعا کار  میکرده  تو دفتر  ایشون ولی  تسویه که کرد و رفت  بیرون ، رفت شکایت کرد و گفت حقم رو  کامل نگرفتم و از  این صحبت ها .. چشم و گوش  آدم هایی که میرن  هر  ماه برای  لیست بیمه  زیر  مجموعه شون  پرهست  از  این  شکایت ها و  این مباحث .. پس این  کار  در واقع  کلاه گذاشتن سر  دولت و سازمان بیمه هست و  من شرعی  بودن و  نبودنش رو  به خودتون واگذار میکنم عزیزم . و اما سوال شما  به این نکته برمیگرده که مثلا فردی  در سال بیستم  کارش  دچار از  کار افتادگی  میشه ..اون وقت در  ازای  همون مقدار سالی که کار  کرده براس  مستمری  تعیین  میکنه دولت ..اگر  هم فوت کنه مثلا و  خانم باشه فکر  نکنم حقوق مستمری بعد از  خودش به  بازمانده هاش بدن..اگر  هم آقا باشه و  دختر  یا نوه (دختر) مجرد یا همسر  نداشته باشه مستمریش بعد از فوتش  قطع میشه ..ولی  تو بیمه عمر و اینا شما حتی  اگر  سه ماه هم پرداخت کرده باشید  حق بیمه  تون رو و  خدایی  نکرده از  کار افتاده بشید بیمه تضمین  میکنه تا اخر قرارداد  خودش  حق بیمه رو بده و  شما از  مزایای  کامل  اون در  پایان بهره مند بشید . بیمه های  کاری و  تامین اجتماعی و از  این قبیل  خسارت شما رو  جبران نمیکنه. دویست و ده هزار  تومن مبلغ بالایی  هست و  من توصه میکنم در  کنار  این  کار  یک مبلغ 50 یا صد  تومن در  ماه رو برای  بیمه مستمری  و بازنشستگی  هم در  نظر بگیر که براتون  می نویسم  توضیحاتش رو  .

یادتون باشه بیمه تکمیلی  محل کار و بیمه عمر  ناچیز  محل  کار ( فکر  نکنم از  5 میلیون بیشتر باشه برای  کارکنان دولت)  برای  داشتن امنیت  خاطر  در  اینده  اصلا کفایت نمیکنه.

4- دوستی  در  مورد  پرداخت حق بیمه به صورت  ثابت( یعنی مثلا طی بیست یا سی  سال مبلغ  تغییر   نکنه)  گفته بودند  مشاور  بیمه شون گفته اگر  نرخ تعدیل سالانه حق بیمه صفر باشه یعنی  شما مبلغ رو  کلا ثابت نگه دارید  در  نهایت سود بیشتری بدست  خواهید آورد تا اینکه هرسال درصدی به پرداختی شما اضافه بشه .

من نمی دونم چطور به این نتیجه رسیدند . فکر  کن قلکی  داری که ماه اول  هزار  تومن ..ماه دوم هزار و دویست ..ماه سوم  هزار و پونصد  و الی  اخر  توش میریزی . این  افزایش سرمایه خواهد داشت یا قلکی که هر  ماه فیکس  هزار  تومن بندازی توش !؟ من از  مشاورم  که پرسیدم گفت  همون عدد  10 درصد افزایش  حق بیمه سالانه  عدد مناسبی  هست و  به هر  حال تورم  اذیتت نمی کنه و با توجه به وضعیت شغلی و  اینا که براش  توضیح دادم گفت ده درصد  مناسبه .به من گزینه صفر  درصد رو برای  وقتی  پیشنهاد کرد که اوقدر  از  دست شرکت بیمه ام ناراحتم که اصلا روش  حساب  نمی کنم برای  اینده ام و فقط برای  اینکه ضرر  نکنم  تصمیم  میگیرم به حداقل برسونم پرداختی هام رو ولی  بیمه عمرم رو  لغو نکنم اونجا . شما باز  هم هر  جور  صلاح میدونی  قرارداد ببند عزیزم .

حالا چند نکته مهم دیگه که اضافه میکنم :

1-  به سرمایه بیمه عمر و سود سرمایه گذاری اون مالیات تعلق نمی  گیره .چون مالیات بر ارزش  افزوده بطور  اتومات از  اندوخته بیمه نامه کسر  میشه  به وقتش و شما وقتی  اخر  مراجعه می کنید برای  گرفتن سود و اصل سرمایه تون  ، لازم نیست  مالیات جداگانه بدید ..ضمنا مالیات بر ارث هم بهش  تعلق  نمیگیره .

2- چه  کسی رو در  خونواده ام بیمه کنم ؟

تو بیمه عمر  به شرط فوت که سرمایه رو بعد از فوت طرف  به وارثش میدن  یا اگر زنده بود به خودش  میدن ،اولویت با  سرپرست  خونواده هست و بعد  همسرش و بعد بچه ها . چون خطرات برای  سرپرست  خونواده و  نون اور  خونه ( چه زن باشه چه مرد) بیشتره . تصمیم  ما  که هر  دو نفرمون کار  می کنیم و نان آور  خانه هستیم  این بود که  من و همسر یک بیمه عمر  مشترک داشته باشیم که فرزندمون  وارث  توش  تعیین  بشه   اون هم 100 درصد  یعنی  جایی برای  کس  دیگه ای  جز فرزندمون نمی موند حتی  اگر بنا بر قانون ارث  بهش  ارث  تعلق  میگرفت .. هر کدوم هم جداگانه یک بیمه عمر  انفرادی  داشته باشیم و در  واقع بیمه مکمل بازنشستگی  که  توضیح میدم چی  هست .. و برای  پسرک هم   جداگانه بیمه عمر و سرمایه گذاری  باز  کردیم و  همچنین یک بیمه   مکمل بازنشستگی (مستمری) برای  پسرک .. حساب  گنجینه سپهر صادرات و اینا هم که داره بچه و به نام من هست .یعنی بعد از سی سال دریافت کننده وجه من خواهم بود و اگر صلاح بدونیم به بچه مون خواهیم داد ...

این بیمه ها رو در شرایطی  باز  کردیم که بهشدت تحت فشار  مالی بودیم و  میخوام بگم اولویت  بدید به این بیمه ها .. از  نون شب  هم واجب  تره ..

 تو شرکت بیمه ای  که من دارم   از  بدو  تولد  تا 65 سالگی  میتونید  خودتون و عزیزانتون رو بیمه کنید . پس  کسانی که پرسیده بودند  پدر و مادر  ما الان   50 سالشونه یادشون باشه اگر   بیمه عمر  کنند  فقط  تا جایی  بیمه میشن که سن به 65 سالگی برسه یعنی  جدول بیمه ای  15 ساله خواهند  داشت و  دیگه در مورد مدت قرارداد سی ساله و بیست ساله  حق  انتخاب  ندارند .

حالا این قضیه  بیمه مستمری و  مکمل باز نشستگی  چی  هست ؟

ببینید فرض  کنید   من در سن 30 سالگی  خودم رو بیمه عمر  می کنم به مدت سی سال و  مثلا ماهی صد تومن هم میدم با نرخ رشد  10 درصد  حق بیمه(که گفتم یعنی  سالی  10 درصد به   مبلغ  پرداخت بیمه تون اضافه میشه) .در سال سی  ام:

1- من (با این رشد ده درصد ها) دارم  در  سال سی  ام  ماهی  حدودا  یک میلیون و ششصد   تومن حق بیمه میدم .. این عدد  خیلی براتون بزرگ نباشه ..فکر  کنید  من خودم یازده سال قبل  حقوقم ماهی  صد و بیست  هزار  تومن بود و  چه ها که نمیکردم باهاش .. اجاره خونه ام ماهی  بیست و  پنج تومن بود!!! میخوام بگم دلتون نلرزه الان حقوق ها  اکثرا پونزده برابر  اون سال شده ..یعنی  تو سی سال مسلم بدونید  حقوق شما ( اگر  کارمند هستید که با خیال راحت) و اگر شغل آزاد هستید  بدونید با تورم حقوقتون هم رشد کرده و البته که  پول رایج مملکت هم بی ارزش  میشه اگر  ثبات اقتصادی  حفظ نشه ...

خب  در  مجموع این سی سال من چیزی  حدود   190 میلیون  از  جیب  مبارک حق بیمه پرداخت کرده ام ..چقدر  سرمایه دارم  اونجا ؟   چیزی  حدود  چهار  میلیارد ...دقیق تر بگم: با نرخ  رشد   20  درصد  دو میلیارد و سیصد  تومن  و با نرخ رشد  25 درصد میشه   5 میلیارد و ششصد  حدودا ... خبر  خوشی  که براتون دارم اینه که بیمه ها  معمولا   برای  5 سال اول نرخ تضمین شده اشون  18 درصد و برای  5 سال دوم  15 درصد  هست ..ولی..ولی ...خوبی  اش  اینه   شرکت بیمه ای  که من باهاش  کار  میکنم  همین سال  92 نرخ تضمین شده 23 درصد داشته ..اینجاست که میگم فراتر  از  دولتی بودن و  اسم و رسم و اینا  ، سود دهی شرکت هم  فاکتور  مهمی  هست  تو  انتخاب  شرکت بیمه .

حالا ما بدترین  حالت ممکن رو در  نظر  میگیریم ...یعنی  همون  نرخ تضمینی 15 درصد ( که البته محاله تو سی سال اینقدر  بمونه)  که میشه حدودا یک میلیارد  ...یعنی 190 میلیون دادیم و   یک میلیارد  میگیریم ...بازم میگم این  بدترین حالت ممکن هست .

حالا میریم تو مرحله بعدی  یعنی  تمام شدن سی سال  قرارداد و  چند و چون  بیمه  مستمری ( که مادام العمر هست و نکته طلاییش  هم همینه)

فرض کنیم من در  پاین سی سال    ،  59 ساله شدم (انشاللهه) یا میتونم برم کلا پولم رو با اصل و سود و همه چیز بگیرم بزنم زیر بغلم و  خرجش  کنم یا ...

یا اینکه می تونم  از فردای  همون روز  پول رو  بخوابونم تو شرکت بیمه(بطور  اتومات خودشون این کارو میکنند)   و در  عین حال که اصل  سرمایه من ( همون در بدترین  حالت یک میلیارد ) ثابت  و محفوظ  هست ، هر  ماه حقوق  ماهیانه ( مستمری) بگیرم از  شرکت بیمه ام . یعنی  مثل کسی که سی سال تو یک اداره کار  کرده و هر  ماه حق بیمه پرداخت کرده و در  نهایت  بهش  حقوق  بازنشستگی میدن( ولی  فقط  همون حقوق خالی و  پول  جوونی  سی ساله اش رو براش  جایی  پس  انداز  نکردن!!)  من اینجا  هم حقوق  بازنشستگی  میگیرم هم اصل  زحمات این سی سالم  محفوظ  مونده برام ..البته کسی که تو اداره یا نهادی دولتی  یا خصوصی   کار  میکنه در قبال  جوونیش  داره هر  ماه حقوق  هم از  دولت میگیره و در  واقع نیروی  کار و جوونیش رو  داره با حقوق  ماهانه اش  طاق میزنه ....( خودمم یکی از  همین آدم هایی  حقوق بگیر  هستم ها .. هیییییی وای من..تا حالا خودم اینجوری فکر  نکرده بودم به قضیه) . حالا سوال  مهم ؟  تا چند سال به من بازنشستگی  میدن ؟  تا  106 سالگی  من ( اگر زنده باشم ..)  وایی این عدد  خیلی  فوق العاده هست ..فکر  کنید یک لحظه ..شما از سن 60 سالگی  تا 106 سالگی حقوق   بازنشستگی  میگیرید به کیفیتی که خواهم گفت و  تازه  نکته مهم تر  اینه که اگر  خدایی  نکرده خود فرد فوت کنه  به مدت 20 سال( تضمینی) به کسی  میدن که فرد بعد از  خودش  تعیین کرده ..اینش  دیگه نور  علی  نوره ..من این  106 سال رو در  هیج جا جز شرکتی که انتخاب  کردم ندیدم ..در واقع این شرکت  پیشگام هست در  اجرای  این مدل بیمه و  البته که هنوز  چون تازه اجرا شده کسی به مرحله  106 سالگی و حتی  دریافت مستمری  نرسیده ولی  تا اینجای  کار  خوب  پیش رفتند ...

حالا بریم سراغ  حقوق  مستمری بازنشستگی که قراره بگیریم ...

وقتی  من  60 ساله میشم  ماهانه با پس  انداز  (در بدترین حالت ممکن) یک میلیاردی  که تو شرکت بیمه دارم  سال اول  بازنشستگیم ماهی  9 میلیون حقوق  میگیرم ازشون . باز  هم میگم  فکر  کنید  که  اعداد من روی  بدترین حالت ممکن و کمترین نرخ سود بسته شده 0 همین الان نرخ سود 23 درصد بوده در  شرکت بیمه من) .

سال اول  (60سالگی)                     ماهیانه    9 میلیون  حقوق

سال پنجم  (65 سالگی)                 ماهی  11 میلیون  

سال دهم  ( 70 سالگی)                 ماهی  14 میلیون

سال پانزدهم    (75 سالگی)            ماهی  18 میلیون

سال بیستم ( 80 سالگی)                ماهی   23 میلیون

سال بیست و  پنجم ( 85 سالگی )    ماهی  28 میلیون

سال سی  ام  ( 90 سالگی)             ماهی  37 میلیون

سال سی و پنجم ( 95 سالگی)         ماهی  47 میلیون

سال  چهلم ( 100 سالگی)               ماهی  60 میلیون

                                            

حالا شما فکر  کنید  ما این  برنامه رو برای  پسرک اجرا کردیم امسال ..یعنی  بچه من الان 6 سالشه و تا 106 سالگی  انشالله که عمرش  پر برکت باشه  می تونه از  مزایای  این استفاده کنه ...برای  بچه ها فوق العاده هست ..بچه من در  سن  36 سالگی بازنشسته میشه و  تا 106 سالگی  خیالش  جمعه که پشتوانه داره . من و پدرش نیستیم اون موقع ..ولی  فکری که کردیم ... چتری که بالای سرش  گرفتیم .. اتفاقاتی که می تونه بیفته و مسیر زندگیش رو  عوض  کنه ..هیچ چیز  نمی تونه آب باریکه اون رو قطع کنه .. الان  اگر  کسی  داشته باشه  ملک بگیره برای  خونواده اش .برای بچه اش  مسلما خیلی بهتره ..ولی آدم وقتی  تو  مضیقه باشه ممکنه ملک رو هم بفروشه ... شاید ورق برگرده و  مال یک عمر  جمع شده به یک شب بسوزه و بره ..ولی  این نوع  بیمه ها خیال من رو آسوده میکنه ...

این از  نوشتن بخش  خصوصی زندگ من که با شما در  میون گذاشتم ... فقط برای  اینه هر  سنی  هستید به فکر  خودتون باشید و  حتی  به ماه بعد هم نندازید ..

 

نکته بعدی  اینه که شرکتی رو  انتخاب  کنید که دست شما رو  در  نوع پرداخت حق بیمه باز  بذاره ..در شرکت بیمه  من ، حق بیمه بصورت یکجا، سالانه ، شش ماهه ، سه ماهه ،دو ماهه و ماهانه قابل پرداخت  هست . این رو  از  بازاریاب بیمه یا نماینده دقیق  بپرسید .

 

قبلا گفتم بازم میگم  حتما  حتما ذینفع بعد از  خودتون رومشخص  کنید ..اگر  برای  بچه تون باز  می کنید به نظر من به نام  ولی بچه بگیرید .. آدم چه میدونه بچه  سی سال بعد  صلاحیت  لازم رو داره یا خلف  هست یا نه ؟  بیمه خودتون رو که حتما به نام خودتون بگیرید ..یعنی بعد از سی سال به دست  خودتون بدند  سرمایه رو ..ننویسید بچم یا همسرم!!! تا زنده هستید  اختیار  مالتون دست  خودتون باشه  آدم از  هیچی  خبر  نداره ...دو روز  دیگه بچه  میندازه میره و با پولی که یک عمر  پس  انداز  کردید  به خوشگذرونی خودش ...ولی  برای  تعیین  وارث بعد از خودتون دقت کنید ..من اول همسرم و بعد  بچم رو  نوشتم .. تازه گفته بود  بعد از این دو نفر به کی برسه؟!! ببین چقدر  دقیق ..من  خواهر  خودم و برادر همسری رو  انتخاب  کردم ...

نکته خیلی  مهم بعدی  :  نزدیکان درجه اولتون رو  از  بیمه عمرتون با خبر کنید ..جوری  نباشه  خدایی  نکرده طرف  فوت کنه هیچ کس  ندونه اصلا بیمه عمری  هم در  کار بوده و به جای  اینکه سورپرایزشون کنید  بعد از سه ماه که از فوت طرف  گذشت و بیمه عمر  به دلیل  اقدام نکردن سوخت و جزغاله شد  یک نفر  اتفاقی  پیداش  کنه و بزنه توی سرش و بگه آخ که گور  بگور  شی  که  نه خود  خوردی نه کس  دادی!! ..این  اتفاق  به واقع افتاده  و  خونواده و  حتی  نزدیکان طرف  نمی دونستند  و اقدامی  نکردند و  هیچی به هیچی ...

نکته مهم : به مواردی  مثل  قتل توسط  وارث ،  خودکشی ، فوت در  عملیات  جنگی ، فون به علت شرکت در  شورش و بلوا ...شرکت درمسابقات سرعت و پرواز با کایت و پروازهای  اکروباتیکی ...بیمه عمر  تعلق  نمی یگره و در صورت فوت فقط  مبلغ پرداختی تون رو بهتون بر میگردونند  نه سود و نه چیز  دیگه ای  رو ...

 

 

مزایای جانبی "بیمه عمر و سرمایه گذاری 

وام بدون ضامن یا وثیقه، تا مبلغ نود درصد اندوخته بیمه نامه از پایان سال دوم قرارداد به بعد. مدت بازپرداخت وام با توافق بیمه گذار و شرکت بیمه خواهد بود. این وام برای رفع حوائج ضروری خانواده از جمله هزینه تحصیل فرزندان، خرید جهیزیه و یا پرداخت حق بیمه سالهای بعد بسیار کارگشا خواهد بود.  


قابلیت "بیمه نامه عمر و سرمایه گذاری" به عنوان یک سند مالی معتبر نزد سایر موسسات مالی و اعتباری 

  

 امکان تعدیل حق بیمه سالانه،  برای جلوگیری از کم شدن ارزش سرمایه عمر و اندوخته بیمه نامه شما در سالهای آینده به دلیل وجود تورم و گرانی میتوانید از پنج درصد تا بیست درصد به حق بیمه سالانه خود به صورت اختیاری اضافه کنید.  

 امکان تبدیل اندوخته بیمه نامه به حقوق بازنشستگی در پایان مدت قرارداد یا زمان درخواست بازخرید 

 .  امکان بازخرید بیمه نامه از پایان سال پنجم قرارداد به بعد و با درخواست بیمه گذار . مبلغ بازخرید برابر با مقدار اندوخته بیمه نامه در زمان تقاضا می باشد.  

 برداشت نقدی، تا نود درصد اندوخته بیمه نامه از پایان سال دوم قرارداد به بعد. این یعنی دست یابی فوری به پول نقد علاوه بر ادامه داشتن بیمه نام عمر و سرمایه گذاری شما.    


مشارکت در منافع، در پایان هر سال مالی علاوه بر سود تضمینی هیجده درصد، نوددرصد از سود حاصل از سرمایه گذاریهای شرکت بیمه تعاون نیز به عنوان سود دوران مشارکت به اندوخته بیمه نامه شما اضافه میشود
 

انعطاف پذیر بودن، بیمه گذار میتواند قبل از پایان هر سال بیمه ای با توجه به افزایش یا کاهش نیازهای بیمه ای و یا شرایط مالی خود حق بیمه سالیانه، مبلغ سرمایه عمر، سرمایه امراض، سرمایه حادثه ویا درصد تعدیلهای بیمه نامه خود را افزایش یا کاهش دهد
 

معاف از از مالیات بودن سرمایه عمر و اندوخته بیمه نامه.  

عدم نیاز به انحصار وراثت برای بازماندگان بیمه شده جهت دریافت سرمایه عمر و اندوخته بیمه نامه، مگر اینکه نامی از استفاده کنندگان ذر بیمه نامه قید نشده باشد

 

پوشش های  تکمیلی هم  در  کنار بیمه عمر  وجود داره  مثل  پوشش معافیت ..پوشش  نقص  عضو ..پوشش هزینه های  پزشکی .. پوشش  امراض  خاص و ...که انشالله در  پست  ها بعد براتون می نویسم که کدوماش رو تیک بزنید و  کدوم رو نگیرید  ... یادتون باشه شرکت بیمه ده بار  هم برای  شما  جدول گرف و مشاوره داد و اومد و رفت باز  هم شما  مجبور  به انتخاب  اون شرکت نیستید ..جلوی افراد سمج و  مصر محکم بایستید و بگید تا تموم شدن تحقیقات شما صبر کنند ...این نکاتی  هم که گفتم ممکنه توسط  یک سری  افراد  بیمه ای  رد بشه یا مورد  مسخره قرار بگیره . میدون رو  خالی  نکنید و بدونید  تو هر صنفی  آدم های  غیر  اخلاقی  هم هستند و وظیفه شماست بگردید و ادم  های صادق رو  انتخاب  کنید .البته شاید  تو شرکت اون ها درصدها و  زمان ها   متفاوت با  شرکت بیمه ای  من باشه ... تو پست بعدی  اسم شرکت بیمه ام رو  خواهم گفت و در  مورد  نماینده اون شرکت و  ویزگیهاش براتون خواهم نوشت .

آقایی  که من باهاش  اول  کار  میکردم و  اطلاعات ناکافی  بهم داد  وقتی  من تحقیقاتم به یک جایی رسید که خودم میتونستم  تا حدی درست رو از  غلط  تشخیص بدم ،  رفته بود گفته بود این خانم مطمئنم صدر  در صد  نمایندگی بیمه گرفته که اینطوری یکهو  بیخ خر  ما رو گرفته و   میگه   چرا به من درست  اطلاعات ندادید ...نه والله ..من فقط  یک آدمی  هستم که دو متر  سفره  گل گلی هم میخوام بخرم ده بار بالا پایین میکنم و  همه جاش رو  چک میکنم .. نه دفتر  بیمه زدم نه نمایندگی  گرفتم ...صرفا جنبه اطلاع رسانی و  همفکری با دوستان گلم بود این  همه نوشتن و  پر  حرفی کردن ... 

 

شادو سلامت و با عزت باشید ... 

دوستتون دارم  

صمیم

 

سلام . مطلبی رو قول داده بودم در مورد بیمه بنویسم که فرصتش رو پیدا کردم امروز . من مدتی  هست  بیمه  عمر  هستم . با بیمه گر  (در  واقع بازاریاب )بیمه هام  این اواخربعد از  چند سال  به مشکل برخوردم چون اطلاعات بیمه ای  که به من داده بود  کامل نبود و من هم با توجه به تحقیقاتی که کرده بودم و  اعتمادی که به شرکت بیمه داشتم  فکر  کردم همون طوری  درست  هست و بعد  دیدم چقدررررر  منافع من  میتونست بهتر باشه اگه نکات خیلی  کوچیکی رو  میدونستم و اینکه بازاریاب ،اون اطلاعات  رو از  من دریغ  کرده بود ...حتی شاید به عمد ..

 . برای  همین چند  نکته که به نظرم میرسه  به شما هم میگم  و البته مسوولیت انتخاب شرکت و  بیمه گر و  اینا با خود هر  کس  هست و  این نکات فقط  کمک میکنه  دقیق تر  قرار داد رو  امضا ء کنیم .(  توضیح: شما بیمه گذار  هستید و شرکت  بیمه هم بیمه گر  است . )

1- بیمه به نظر  من از  نون شب  واجب  تر  هست . برای  همه و  در  همه جای  دنیا ولی   تاکید خاص   دارم برای ماهایی که تو ایران  هستیم با این وضعیت بهداشت و سلامتی و استرس و  تورم و کاهش  ارزش  پول و  این مسائل دیگه اوجب الواجبات هست!!..پس فراتر  از  هر  نوع سرمایه گذاری  که بهش  فکر  می کنید و روش  حساب  می کنید  یک یا چند بیمه هم داشته باشید .اینم تو پرانتز  بگم که اگه شما از اون  آدمایی  هستید که میتونید  ماهانه سکه بخرید و پس  انداز  کنید و برای  هیچ خرج ضروری  هم طی  سال ها از  این صندوق سکه ای  استفاده نکنید  ارزش  سکه به مراتب  بیشتر  از  ارزش  ریالی  پولی  هست که بیمه میخواد بده ولی یک چیزی که بیمه رو  متفاوت میکنه اینه که اگر بعد از  مدتی  که  حق بیمه رو پرداخت کردید خدایی  نکرده اتفاقی برای  فرد بیفته  و منجر به از  کار افتادگی  بشه شرکت بیمه متعد  میشه ( به شرطی که تو قرارداد  اومده باشه ) تا پایان دوره بیمه  از طرف شما  حق بیمه تون رو  پرداخت کنه و  در  نهایت  منافع بیمه ای  تمام و  کمال شامل  حال شما  خواهد شد . یعنی  همه چیز سر  جای  خودش  هست و فقط به جای  اینکه شما  پول بدید  شرکت بیمه خودش   پول رو از طرف شما میده . حداقل تو بیمه هایی که من دارم این رو  قید  کردم بقیه شرکت ها رو مطمئن نیستم . این رو  مقایسه کنید با خرید سکه که  طرف  دو سه  سال میخره و بعد به هر  دلیلی ورشکست میشه یا خدایی نکرده از  کار افتاده یا نقص  عضو  منجر به اون پیدا میکنه و  خرید  سکه قطع میشه و  آینده ای  که فکر  میکرد در  انتظارش  نخواهد بود . من کلا ترجیح میدم خیالم رو راحت کنم و  روی  مسائل تضمین شده سرمایه گذاری  کنم چون شرایط  زندگی  ما بالا و  پاییین داره به هر  حال ...

2-برای  خرید بیمه نامه هیچ  وقت  بدون آگاهی  اقدام نکنید . پرس و جو کنید . سایت های بیمه رو  زیر و رو کنید . ببنید سود تضمین شده اشون در  سال چقدر  هست .به سایت بیمه مرکزی  مراجعه کنید و رنکینگ و رتبه شرکت بیمه مورد  نظرتون رو بین سایر رقبا  بررسی  کنید . بیمه هایی که آخر  لیست هستند به نظر  من نتونستند اعتماد مشتری رو  جلب کنند و من به شخصه خیلی روشون حساب  نمی کنم ..بعد از  اینکه نوع بیمه تون و  توانایی  پرداختتون رو مشخص  کردید  و  تصمیم گرفتید  ماهیانه یا سالانه (یکجا ) پرداخت کنید به چند تا دفتر بیمه (مختلف )زنگ بزنید و بگید  اطلاعات  کامل بیمه و  جداول رو بر  اساس سن  الانتون( یا هر کسی که میخواد بیمه بشه) و  مبلغی که می تونید (ماهانه یا سالانه) بدید رو براتون بیارند . اصلا خجالت نکشید بگید  حتی بیارند اداره یا شرکتتون . اون ها  بازار یاب هستند و  از  هر قراردادی که بسته بشه توسط  اون ها ،  پرکیسی رو به طور  ثابت و بدون توجه به مبلغ بیمه شما  از  شرکت بیمه به مدت 5 سال دریافت میکنند (فکر  کنم 5 سال باشه) و  لذا اون ها باید بیان  دنبال شما ...اما  نکته مهم اینه  که قبل از اینکه با نماینده یا همون بازاریاب بیمه صحبت کنید  اطلاعات خوبی  داشته باشید  تا طرف بدونه با آدم بی  سواد در  مورد بیمه طرف  نیست ..سوال کنید ..به چالش بکشید ...

3- فرض می کنیم   تحقیقاتتون رو کردید و  این تحقیقات شامل  مقایسه شرکت  های بیمه از  این لحاظ بود :

الف - میزان نرخ سود تضمین شده  ذخایر ریاضی بیمه نامه  ( مثلا میگن 18 درصد برای 5 سال اول و  15 درصد برای  5 سال دوم بیمه و  بعد از  این  ده سال ، درصد سود تضمینی  جدید با توجه به وضعیت  اقتصادی ونرخ تورم  اعلام خواهد شد . )

  در  واقع شما سرمایه گزاری  هستید که شرکت بیمه داره با پول شما  میچرخه و  هر  چه  مبلغ سود تضمینی بیشتر باشه شما  نفع بیشتری  میبرید یعنی  مبلغ سود شما و  در  واقع  پولی  که اخر  کار بهتون میدن  بیشتر  خواهد بود .

ب- اعتبار شرکت بیمه

ج- صداقت فرد بازار یاب  یا  نماینده  شرکت بیمه

د-  توانایی  پرداخت  خودتون و بهترین  انتخابی که میتونید با اون مبلغ داشته باشید ...

هدف  اصلی  شما از بیمه ..( انتخاب  نوع بیمه)

من خودم و همسری و  پسرک بیمه عمر  و سرمایه گذاری  رو( چه اشتراکی و چه دونفره داریم ). اصلا یعنی  چی  این نوع بیمه ؟ یعنی  من هزینه بیمه  ام رو میدم هر  ماه به شرکت بیمه ام و  انشالله که زنده بمونم و  بعد از اتمام زمان بیمه  اون ها سرمایه وسود رو بهم برگردونند ولی  اگر  خدایی  نکرده  فوت شدم  به کسانی  که تو  متن قرارداد قید کردم ( با نام و  نسبت و  سهمی  که هر  کس  خواهد  داشت و  ترتیب  اولویتی که من خودم مشخص  کردم )  خواهد رسید  و در صورتی که هر  دونفر به اضافه وارث  فوت کنند باز  هم  بخشی قید شده که بعد از  اون به کی برسه ..یعنی  پیش بینی  همه چیز  باید بشه در قرارداد ..من در  مورد این بخش  و  بحث  مربوط به ارث  کلی با  مشاورین حقوقی  صحبت کردم و  حتی  اختلاف فوت  با فاصله دقیقه ای  از  هم   نیز  میتونه تو  تقسیم این مبلغ به وراث  دخالت داشته باشه ... من شرایطی  رو که (دور  از   جون)  سه تایی با هم ت ماشین تصادف  کنیم  مثلا و  در  بیمارستان ابتدا  من فوت کنم  و   مبلغ  مستقیم به همسری  میرسه و  اگر  اون فوت  کنه مبلغ با چه کیفینتی به  پسرک میرسه و اگر  اون تو  کما باشه  چطور  میشه و  اگر  همسری  بره تو  کما تکلیف  پول  چی  میشه و از  این دست سوالات رو  جدی  پیگیری  کردم  و برای  همین میگم  بی  گدار به  اب  نزنید تو بیمه ..

درقرارداد بیمه‌ عمر، شرکت‌ بیمه‌ در ازای‌ دریافت‌ حق‌ بیمه‌متعهد می ‌شود که‌ درصورت‌ فوت‌ بیمه‌ شده‌ یا زنده‌ماندن‌ او، در زمان‌ معینی‌ سرمایه‌ بیمه‌شده‌ را به‌طور یکجا یا به‌صورت‌ مستمری‌ به‌ بیمه‌گذار یا شخص‌ ثالث‌ تعیین‌شده‌از طرف‌ او بپردازد. انواع‌ بیمه‌های‌ عمر هم‌ عبارتند از : ۱ - بیمه‌های‌ عمر در صورت‌ حیات‌ بیمه‌ شده‌ به‌اشکال ‌مختلف‌ ۲ - بیمه‌های‌ عمر در صورت‌ فوت‌ بیمه‌شده‌ به‌صور مختلف‌ ۳ - بیمه‌های ‌مختلط عمرکه‌ سرمایه‌بیمه‌شده‌، در صورت‌ حیات‌ یا فوت‌ به‌ هرحال‌ پرداخت‌می‌شود.

 قبل از  هر  چیز یک نکته خیلی  مهم  روباید بگم .. عزیزان یادتون باشه بیمه تو دراز  مدت سود خودش رو خواهد داشت و بهترین  گزینه 30 سال هست ..  کسانی که خودشون رو ده ساله یا 15 و  حتی 20 ساله بیمه می کنند  یا واقعا  جدول سی سال و  اختلاف  قیمت بسیار هنگفتش رو( در سودی  که خواهند  گرفت) ندیده اند یا بلند مدت فکر  نمی کنند و میگن اوههههههههههه کی  تا 30 سال دیگه زنده است!!!  نه اینو   نگید  هیچ وقت و  حتما  حتما بخصوص برای  بچه هاتون و  البته برای  خودتون 30 ساله بردارید ...

ببینید  اگر سن شما زیر  40 سال باشه و بیماری  خاصی  نداشته باشید و  عمل  جراحی  سنگین و  خاصی  هم انجام نداده باشید  در  سال های  اخیر ، برای  بیمه  عمر  نیازی  به  اینکه شرکت از شما ازمایشات کامل و  چکاپ به عمل بیاره و  اینجات کجه!!  اونجات راسته  کردن هم نیست ... چون اگر  مشخص بشه فرد  برای شرکت بیمه ریسک  خواهد  داشت یک سری  درصدها رو  ممکنه قبول  نکنه شرکت بیمه و  اصلا ممکنه نخواد طرف رو بیمه کنه ..بگه شما رو به خیر  ما رو به سلامت !!! که معمولا اینطوری  نمی کنند ها  ولی  اگر  سنتون   بالای  40 سال هست باید  چکاپ بشید و پزشک  معتمد بیمه  سلامت شما رو تایید  کنه .. حالا اگر  سالم هم نبودید  چیز  خاصی  اتفاق  نمی افته  و  بهتون توضیحات رو خواهند داد  و من در  اون مورد  اطلاع زیادی  ندارم .

با بیمه خودم شروع می کنم . آقای  محترم  بیمه ای!!! بعد از  ساعت های  متمادی و طولانی  و سوالات حضوری و  تلفنی و  غیره من  و در  نهایت  وقتی  ازش  پرسیدم واقعا دیگه چیزی  نمونده که دونستنش برای  من ضروری  باشه و به نفع من کمک کنه !! و  پاسخ خیر  ایشون!! باز  هم به من نگفت که بیمه  عمر شرکت  اوشون     تهش  20 سال نیست  ...30 ساله هم دارند  تو  بقالی شون!!! یعنی  در  تمام  پروسه توضیح و  تبیین  ،ایشون اشاره نکرد که طول قرارداد  30 ساله هم دراند و تمام جداول و  پیش فرض ها و  همه چیز رو از روز  اول روی  20 سال برای  من توضیح  داد .. چرا ؟  خیلی ساده ... سود کمتر  من ..سود بیشتر  خودشون!!!   عدمصداقت ایشون کلی  وقت و  هزینه ی  من  در  این چند سال رو  هدر  داد ...

زمان قرارداد :  30 ساله 

یک نگاهی  بندازیم به قرارداد من ..

من 4 سال قبل با ماهی  100 هزار  تومن ( سالانه یک و دویست)  خودم رو بیمه عمر و سرمایه کردم .. گفتم  هر سال به این مبلغ ده درصد  اضافه بشه : یعنی سال دوم من 110 هزار  تومن ماهانه پرداخت کنم  ..سال سوم  ده درصد بیشتر از سال قبل  و به همین ترتیب..یعنی  نرخ  تعدیل سالانه حق بیمه من   شد  10 درصد ..

اون سال من  خودم و همسرم رو با یک قرارداد  و بصورت دونفره بیمه کردم ..چون درصد ریسک در زندگی  من بالا بود و  من احتمال  مرگ   رو بیشتر  از  احتمال زنده موندن می دادم و این رو با چشم باز  انتخاب  کرده بودم ...شرایط  ویژه ای  داشتیم ...البته شما  یادتون باشه حتما بیمه  تون رو یک نفری  انتخاب  کنید  سود بیشتر  داره ...

تو  اون قرارداد  اگر  من  که بیمه شده اصلی بودم به هر  علت  فوت میکردم بیمه 25 میلیون   می داد . اگر به علت حادثه فوت میکردم 75 میلیون و اگر به علت ابتلا به امراض  خاص  از  دنیا میرفتم به همسرم  5/7  میلیون می داد...

همسرم که  بیمه شده فرعی  حساب  میشد تو اون قرارداد هم همین طور ...در  صورت فوت  مبلغ رو به من میدادند ...یعنی  با یک حساب ساده اگر من   همسرم با هم فوت ( به هر  علت) میکردیم  50 میلیون به بچه مون میرسید ..و  همین طور  اعداد بالا رو  دوبل کنید ..برای من و همسری  واقعا  مهم بود بعد از  نبودنمون  همسر و  پسرم آرامش بیشتری با بیمه عمر  من داشته باشند ...

این مبالغ بعداز  4 سال به  30 میلیون(به هر  علت)  ..... 120 ملیون ( حادثه) و  9 میلیون (امراض  خاص) رسیده ..یعنی  جدولی  که روز  اول به من داده بودند فرق  کرد و  سود من در  این چند سال بیشتر  از  جدولی  که پیش بینی کرده بود شرکت شد که نکته خوبی  هست ولی  یادتون باشه اینجا به شرکته هی افرین افرین  الکی  نگیم ..چون طبیعی  هست به علت تورم همه  جداول  همین طوری  رشد سود  خواهند  داشت و  مبالغ سود روز  اول  طی  دوران قرارداد   بیشتر  خواهد شد .

میریم سراغ  فرق  جدول  20 ساله و  30 ساله که باعث شد من به سرعت  شرکت بیمه  دیگه ای رو ( ولی صادق و  معتمد)  در  کنار  بیمه قبلی  برای  خودم انتخاب  کنم ... بعد از    20 سال با نرخ سود  25  درصد  شرکت بیمه اولی ( همون دروغگویه)  به من  440 میلیون  خواهد  داد  و اگر  شفاف  سازی  کرده بودند و  من از  انتخاب  30 ساله هم اطلاع داشتم   این 440 میلیون تبدیل  میشد به  4 میلیارد دو 300 میلیون تومن...اختلاف رو  متوجه شدید ؟!!!!  بذارید  براتون 5 سود رو  5 سال  5 سال  بنویسم که بدونید  چرا من میگم  30 ساله انتخاب  کنید  نه  کمتر ...( عدد رو  رندش  کردم)

5 ساله ....              7  میلیون  تومن

10 ساله .....           37 میلیون

15 ساله ......            135 میلیون

20 ساله ........         440 میلیون

25 ساله .......            یک میلیارد و  400 میلیون

30 ساله     .......           چهار  میلیار و سیصد میلیون

میبینید  چرا  با دیدن این  جدول دیگه کسی  فکر  نمیکنه  اوووههههه کو تا 20 سال بعد!!!؟ بابا این شرکت ها  اصلا بعضی  هاشون رو نمی کنند که 30 ساله  بهتره .. چند  تاش رو  خودم دیدم با  20 سال  عنوان میکردند ..اگر  مشتری  ندونه  (که خیلی  ها  یا  نمی دونند یا  فکر  میکنند  فرق  زیادی  نداره ) واقعا اختلاف  حتی  5 سال کلی  تفاوت ایجاد میکنه براش ...یادتون باشه   صمیم  حتی  از  اختلاف  دقیقه فوت هم پرسید از اهل فن ولی به ذهنش  نرسید شاید  زمان  بیمه طولانی تر از  20 سال هم باشه ...یک جاهایی از  دست در  میره و شما باید  خودتون  دنبال  اطلاعات درست باشید ..خودتون  دلسوز  خودتون باشید ...

فسخ قرارداد  : نکته مهم بعدی  اینه که شما  اگر  قبل از  5 سال اول  قراردادتون رو فسخ کنید و در  واقع انصراف بدین  ضرر مطلق  کردید یعنی  حتی به اندازه پولی  هم که دادین  بهتون بر  نمیگرده سود که دیگه پیشکش!!

 تو بیمه خودم من اگر سال اول  میخواستم انصراف بدم یا قرارداد رو فسخ کنم   چیزی  حدود  یک و دویست   پرداخت کرده بودم در  حالیکه  فقط  600 تومن بهم برمیگردوندند ...

پس  با چشم باز  دقت کنید که نخواهید  منصرف بشید ...

تغییر  مفاد قرارداد (اصلاحیه) ک مورد بعدی  اینه که قرار داد  هر سال  که امضا و در  واقع تمدید میشه   امکان اصلاحیه زدن هم هست .. یعنی  طرف سال اول  ماهی  200 تومن  مثلا حق بیمه میداده سال دوم کمتر یا بیشترش  میکنه .. توصیه من اینه که بهش  دست نزنید  چون بعدا سر  همین مساله که  جدول به هم ریخت و دیر شد و زود شد و اینا   حساب  کتابتون به هم میریزه و  مبلغ مورد  انتظارتون کم  و زیاد میشه ..ولی  اگر  تونستید  زیاد کنید بهتره ...کم نکنید  حق بیمه رو  هیچ وقت ...

رسیدهای  معتبر  داشته باشید

اگر  حق بیمه  از  حقوقتون کسر  میشه حتما  و  حتمابه بیمه گر  یعنی کسی که به نام ایشون با شما قراراد بسته شده بگید پرداختی  های شما رو با ذکر  تاریخ دقیق  و با مهر  معتبر شرکت بیمه     بهتون به عنوان رسید بده ..نگید  ای بابا  کسر  حقوق  که تو فیش و سیستم معلومه دیگه ... محکم کاری  کنید  به نفعتونه ....

در  پرداخت حق بیمه به هیچ وجه  تاخیر  نداشته باشید

اگر  کسر  حقوق   هست یا دفترچه ای  پرداخت می کنید  یادتون باشه به حد  توانتون سعی  کنید  تاخیر  نداشته باشید  تا جریمه  نشید ..جریمه چیه ؟ کسر  سود شما ...نتیجه اش  چی  میشه  :  از عدد رویایی  آخر  فقط چندرغاز  می مونه و  بهتون بعد از سی سال که با عصا و  عینک ته قابلمه ای بشکن زنان رفتید  شرکت بیمه که سود این مدت و  اصل  پولتون رو بگیرید!!!!!  خواهند گفت بفرمایید ..اینم دو  ونیم میلیون تومن  که میشه کرایه تاکسی  تون!!! برگرد  مادر  جان .بابا جان ..برو به سلامت!!!

نماینده  معتبر و  خوشنام و  دارای  رتبه بالا در  همون شرکت بیمه انتخاب  کنید ..

فرض کنید بیمه ایکس   هزار  تا  شعبه توایران داره و  صد تا هم تو شهر شما .. برید بگریدید ببینید  معتبرترین و  موفق ترین  نماینده این شرکت کیه ...با اون قرارداد ببندید ...با ادم هایی  کار  کنید که کارشون رو بلد هستند و با جدیت و  به قصد سود دهی  دو طرف  کار  میکنند ...با آدم های  تنگ نظر و  دروغگو و  ابعاد  کوچیک هیچ وقت  نه کار  کنید  نه زندگی  کنید ...سرمایه تون هر چی  که باشه  به باد  خواهد رفت ...

من انقدر  از دست شرکت بیمه  اولی  عصبانی شدم وقتی  فهمیدم چه کلاه گشادی  سرم رفته که حد  نداشت ..می خواستم کلا لغو  قرارداد  کنم و  همون مبلغ رو بدم به شرکت  بیمه دیگه .. ولی  مشاور  بیمه ای من و  همسرم بهمون گفت  اصلا این کار رو  نکن و تازه  حتی به نفع شرکت  خودش  هم تبلیغ نکرد فقط  گفت  بیمه رو ادامه بدید یا اگر  باز هم  خیلی ازردگی  شدید  دارید  مبلغ بیمه تون رو   به حداقل برسونید یعنی سالی   مثلا یک  و نیم میلیون  پرداختی رو  برسونید به سالی  200.......  250 تومن  ( کف  مبلغ پرداختی یعنی) ولی  فسخ نکن که کلا ضرر  میکنی ...

فعلا این ها رو داشته باشید  تا در  پست بعدی  در  مورد  بیمه مادام العمر  بازنشستگی  که انتخاب طلایی  من بود به نظر  خودم براتون بنویسم ...و  ادامه   نکاتی که به ذهنم میرسه .

خوشحال میشم دوستانی که تجربه  دارند یا مورد مهمی رو  لحاظ  کردند  تو قرارداد ..در  این مورد   همفکری  کنند  تا این پست  کامل و پر بار  بشه ...

مراقب  خودتون باشید ...

دوستتون دارم ...

  امروز یک نیمه مرداد دیگه  و سالگرد ازدواج من و همسری  هست .

با یک بسته بزرگ که توش  یک کارت  فوق العاده بامزه و  یک گلدون بزرگ شمعدونی  با گل قرمز  قشنگش و  زیرگلدونی شیکش   سورپرایز شدم ..تو محل  کارم ... هنو ز همون قدر  شیطون و  با سلیقه و  گرم و  با محبت  هست که یازده سال قبل بود ... هنو ز کافیه یک روزی  گفته باشم  وای  خدای من . چقدر  من عاشق  شمعدونی  ام .. تا نگه داره  تو ذهنش و به وقتش من رو  مثل روزهای اول شگفت زده کنه ..گاهی  یک هدیه که با عشق  خریداری  میشه بالاتر  از  جواهرات زیبا برای  آدم ارزش  مند  میشه ..

 

برای  همگی  عشق های  عمیق و صمیمی و  گرم آرزو میکنم ...صداقت و نجابت و احترام در  رابطه ...و  تلاش و  ساختن و ساختن ...  خونه های بزرگ و زیبا و  باشکوه  هم از همین  دونه های آجر کوچیک ساخته  میشن.. 

 

مراقب  خودتون باشه .. 


سلام به روی  ماه همگی ...و تشکر  از  هم هی مهربون هایی که تو ختم گروهی قرآن لطف  داشتند به من  و همراهی  کردند ..از  دعاهای  خوب  همگی  ممنونم . انشالله بهترین ها برای  همگی  شما.


 تازه از سفر برگشتم..جای  همگی خالی ... سفر  ده روزه و  عالی  ای بود .. اونقدررر  حالم خوب شد .. اونقدر  خوش گذشت به من و حس  های  خوب  اومد  تو وجودم دوباره که حد  نداره .. به واقع تمام کسلی و  سنگینی  من رفت و  جاش رو یه حس  ناب  ارامش .. گرما و شادی زیاد ... تجربه های  فوق العاده ... دوستی  های  محکم و  همسفر بودن های  صمیمی ...

 من خنده رو کم داشتم . هیچ وقت فکر  نمیکردم کم خندیدن بتونه این همه من رو  تحت  فشار قرار بده . تموم کسلی  من .. حس  دوری از حال خوب .. از  خدا .. از  خودم .. تموم اون  همه غریبگی با خودم بخاطر  جمع شدن خستگی ها و  فکرها و انرزی های ی  نازیبا بود .. خوشحالم تو طبیعت زیبا ...بکر و  در  کوهستان های   وسیع و  جاده های  بی  پایان و زیبایی هایی که هر لحظه زیر لب  تکرار  میکردم (فتبارک ا... احسن الخالقین )..  تونستم خودم رو رها  کنم .. سبک بشم و لبریز از  انرزی .. تو غار  علیصدر  وقتی  همه  نگاه میکردند به دور وبر   من اشک هام روی  صورتم میریخت بدون اینکه تو تاریکی  اونجا بترسم از دیده شدنشون ..من خدا رو در  این سفر خیلی  نزدیک تر  از  تصورم حس  کردم و  دست های مهربونش رو به طرف  خودم دیدم ..باز و  گشوده آغوش ...سفر  همیشه حال آدم رو خوب  میکنه .. چقدر  چیز  یاد گرفتم ..چه  پرده هایی  انگار یهو  کنار  میرفت و  من  باز  میتونستم از یک زاویه دیگه ،شباهت ها تفاوت های  سفرهای  عادی که همه مردم میرن  سالی  چند بار و سفرهای بی بازگشت و  دور و و دراز رو به عینه ببینم ...فقط  میتونم بگم من  حال خوبم رو  مدیون  دعاهای  شما هستم و  این انرژی  خالص و گرم و  نشات گرفته از  دل های  مهربونتون رو  هزار برابر بیشتر برای  خودتون  ارزو میکنم ...

میام و از سفر  میگم... از  خنده ها و شیطنت های پسرک که  گاه من رو به مرز  جنون رسوند و خودم از  تغییر رویه خودم  به شدت تعجب  کرده بودم  ..از صبر خودم ..و از  اینکه گاهی شندین یک  حرف از یک دوست چقدر  میتونه به تغییر زاویه نگاه آدم کمک کنه ...

میام ..تعریف میکنم .. به زودی ..


خنده و صورت باز و  خوش رو رو از  خودتون دریغ نکنید ..اینو صمیمی میگه که دماغ و  نصف صورتش  تو آفتاب  داغ این سفر  سوخته و  مثل یک دلقک تمام عیار شده ولی  روحش  صورتی و زرد  خوشرنگ شده و براش  مهم نیست  الان چه شکلی  هست ..مهم اینه که دیگه غمگین و  خسته و  نا امید  نیست ...

 شاد باشید ..بخندید و  سخت نگیرید .. همین .


 

 بچه ها برگه اسامی رو روی  میز سر  کارم جا گذاشتم ...جزء  مورد نظر  هر  کس رو زیر کامنتش  هم می نویسم  و این اخری ها رو هم نوشتم همون جا زیر  کامنت تون .... میتونید  تا هنوز  تو  جدول وارد  نکردم از  اونجا چک کنید عزیزانم .لطفا کامنتی که برام گذاشتید رو بخونید .(ساعت 10 شب )






   قرار ختم قرآن امسال : شب سوم قدر

یعنی از  افطار  22 ام  ماه مبارک ( شب قدر سوم) تا اذان مغرب روز بیست و سوم


به لیست اسامی  بچه هایی که تو ختم قرآن میخوان شرکت کنند  نگاه میکنم ..بغضم میگیره .. سال قبل و سال قبل تر چهارده ختم رو هم رد کرده بودیم ..یک جای کار من  ایراد داره ..چرا به مشتاقی قبل نیستند دوستانم؟ اشکال کار من چی بوده ؟ تو وایبر و  واتس و لاین و گروه  های  مجازی ثبت نام کردند و  ختم قران رو از اون طریق شرکت میکنند ؟  خدا کنه همین طور باشه ؟  یا شایدم من شایستگی دیگه ندارم برای  جمع کردن این عده دور  هم برای  همچین  کاری ؟ خدا نکنه ..و اگر بله ، چه کنم ؟ میدونم ..مشکل از  منه  نه شماها .. من اونقدر  دیر  می نوشتم که تعداد  کمتر و  کمتری  یادشون بود  سال های قبل چه برنامه ای  داشتیم اینجا ...من امسال دلم نلرزید تو ماه مهربونی . فرق خاصی  نکردم..زیر و رو  نشدم..بالا نرفتم ..در  جا زدم .شاید هم  چند  پله پایین تر  اومدم ..امسال من بد شدم ..خیلی بد ...دور شدم ..دوووور ....دووور ...


روزی که نوشتم میخواهیم  ختم کنیم با هم قرآن رو ..همین چند روز قبل منظورمه، همون روز  بعداز ظهر مامان  خواب  میبینه ..میگه دیدم خاله و  مادر  بزرگ من  که هر  دو  از سادات  بزرگ بودند و خدا رحمتشون کنه، یک باغ خیلی  خیلی زیبا و بزرگ رو به مامان نشون  دادن و وقتی مامان میخواسته  وارد  شه گفتندنه ..شما هنوز  نه ... این مال صمیم هست .. فقط  خودش ..و  ما هم منتظرش  هستیم ...خونواده ام  اون شب  افطار مهمون من بودند .. دلم گرفت ..ببین من  کجا و  خواب  مامان  کجا ..شاید اشتباه میکنه ..مامان می خندید و میگفت صمیم ولی  عجب  میوه هایی  داشت .. چه باغی بود .. عزیزم نذری  داشتی ؟ کاری کردی ؟ و من به زور  جلوی  اشکامو گرفتم وبرای اینکه نریزند  زدم به شوخی و گفتم میگم نکنه بمیرم مامان!!!!!؟ مامان اخم کرد و گفت نه انشالله زنده باشی  مسخره!!!دلم  لرزید .. وای  چه کارهایی که تموم نکردم ...بچه ها  میشه خواهش کنم  هر  کسی که اینجا رو میخونه یا بعدا خواهد  خوند اگهمن بد  در  حقش کردم .. بد صحبت کردم باهاش .. حقی به گردنم داره منو ببخشه و  حلالم کنه ؟ یک نفر  هست که باید یک امانتی روبهش برگردونم.....مالزی هست ..اون رو  یادمه هنوز ..برای  این دیر شدن ها  ازش  عذر  میخوام .. برای  هر چیزی که گفتم و  اذیت شدید از  همه تون عذر میخوام ..حداقل اینجا بارم سنگین نباشه ..کسی  هست چیزی تو دلش  مونده باشه از من و بخواد به خودم بگه ؟ شاید  توضیح و دلیلی داشته باشم که گره رو  باز کنه ...بهم بگید .خصوصی  می مونه .. ایمیل هم بذارید یا اگر زحمتی  نیست به ایمیلم هم بفرستید که خواستم جوابی بدم همون جا بتونم .باشه ؟


من امسال  مثل یک قورباغه زشت که میره ته ته ته برکه تا  دست کسی بهش نرسه ..همون طور اروم و بی صدا و بی  ادعا و  خسته از  این همه هدر دادن وقت و عمر و سرمایه ای  که دستم بود .. خسته از  خودم و  کارهایی که نکردم ..خسته ولی  با دلی که نا امید  هم نشده بود ...تو تنهایی  ام  فرو رفتم ... امسال اولین سالی بود که بیشتر توسکوت خودمم..همسری  تعجب  کرده .. بعداز  افطار  میگه دلم برای  صمیم قبلیم تنگ شده ..کجا فرستادیش ؟!!! نمیدونم چرا به نظرم یک چیزی عوض شده ..من ؟ دنیا م ؟ آدم های دنیام ؟ خدا ؟ ماه رمضون ؟ فکرام ؟ ...نمیدونم .الان دلم اونقدر  لبریزه که فقط  یک اشاره میخواد  تا گریه کنه ...ازتون میخوام شماها  به زشتی این قورباغه نگاه نکنید ..برای  دیدن زیبایی برکه و  آرامشش بیایید جلو ...شماها ولی به کوچکی من نگاه نکنید ..به بزرگی  کاری که داریم انجام میدیم دل ببندید ...


امسال یک بغض بزرگ دارم که هنوز  باز  نشده ... نمیدونم از چی ؟ از کی ؟ از کجا ؟ فقط میدونم  این رمضان  انگار از صاحب سفره و جود و کرم  دور بودم ..دلم میخواد بیاد  نازم رو بکشه ..بیاد  تو کوچه بگه اعع چرا اینجا  واستادی ؟ بیا بریم سر سفره ..بیا .. خجالت نکش .. خودم اما ...با این ریخت و قیافم خجالت میکشم برم ...امشب شب  شهادت حضرت علی  هست ..الان همه خوابیدند .. پسرک و همسر روی  تراس  خواب هستند ... چراغا خاموشه و من دارم با بغضی که سنگینی میکنه روی قلبم به این سفره و  میزبان و  رفت و امد  مهمون های  با جلال و  احترامش  نگاه میکنم و  آروم میخونم:


خراب  کرده ام اقا ..خودت درستش کن ...

امید آخر  دنیا ، خودت درستش کن ...

نمانده پشت سر من پلی  که برگردم

خراب  کرده ام آقا خودت درستش کن ...

ببین چگونه  به هم خورده کار  من ماندم

به حق  حضرت زهرا  خودت درستش کن ...

گرفت دست مرا هر کسی ، زمینم زد ..

شکست بال و پرم را ، خودت درستش کن ...

سفال توبه خود را شکسته ام ، از بس

ترک ترک شده ، اما ..خودت درستش کن ..

اگر چه پیش تو در  خلوت ابرویم رفت ..

برای محشر کبری  خودت درستش کن ...


.

.

.


متن سال قبل رو در شروع این ختم قرآن میذارم .. دعاهاش با من .آمین گفتنش با شما ....

************************************************************************

من این دعاها رو  برای  همه دوستان و به نیابت از همه اونایی که همراهی میکنند با ما مینویسم اینجا ..گفتنش از  من ..اضافه کردن بهش و آمینش با شما ..دعا رو بین دو بسم الله قرار  میدیم تا حفظ شه و ارزش  پیدا کنه ..

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل  فرجهم  

 

1- این ختم قرآن رو از طرف شما و خودم ،  اول هدیه میکنم به امام زمان ، برای سلامتی و  خوشحالی ایشون ..برای گوشه نگاه نازنین و با برکتشون به همه ی ما ...و بعد هدیه به تمام ائمه و امام های معصوم  از حضرت ادم تا حضرت خاتم (ص).   

 

2-این ختم قرآن و ثواب و برکتش رو  تقدیم میکنم به تمام رفتگان و درگذشتگان خودمون ،  خونواده هامون ، همسایگان و  عزیزانمون ...انشالله بهره کافی و نور الهی و برکت و درجات عالی و همنشینی با خوبان و اولیای  خداقسمت همشون بشه ..و همچنین تقدیم میکنم به تمام رفتگان  به قول مامانم بی وارث و بد وارث ..بی صاحب و بد صاحب ..از ازل تا ابد ...انشالله اونا هم بهره مند بشن و برای  برکت و سلامتی زندگی ما دعای  خیر بکنند ...  

 

3- آرزو  میکنم به حق آیه آیه شریفی که روی  لب ها و دل های  شما میاد خدا در این شب های بزرگ و عزیز، سلامتی ..برکت و  ثروت های بی شمار ...عمر طولانی و پر برکت ..سعادت عزیزان و  خیر دنیا و آخرت ..عافیت  دنیا و آخرت ، بی نیازی  مطلق از  غیر  خدا .. ماشین و  خونه و  تفریح سالم و سفر های شاد و  مال فراوون که زمینه خیر و برکت و  دستگیری  نیازمندان باشه بهمون بده و  برکتش رو بیشتر کنه .دلمون رو پاک ، نیت مون رو خالص و  اهدافمون  رو متعالی تر  کنه ...نه تنها در روزهای بعد از یایان این  شب های بزرگ، بلکه  در تمام لحظات عمرمون   

 

4- برای سلامتی  همه ی مریض ها ...عزیزانمون که منتظریم یک بار دیگه چشمون رو باز کنند و نگاهمون کنند ..به زندگی عادی  برگردند و دوباره صداشون رو بشنویم ..برای  برطرف شدن بیماری های  جسم و روح همه مون دعا میکنم ..برای تمام پزشکان و  کادر درمانی که در  هر  لحظه ای از زندگی مون برای سلامتی ما قدم برداشته اند دعای خیر میکنم و همچنین برای   معلمان ، مربی ها و هر کسی  که در  رشد و تعالی ما نقش داشته یا چیزی ازش یاد گرفتیم که حالمون رو بهتر  کرده بهترین آرزوها و دعاهای  خیر و  نیک دنیا رو تقدیم میکنم .برای  همه اونایی که  از  دکترها ناامید شدند  یا گفتند  چاره ای  جز صبر ندارید هم سلامتی کامل و  اتفاق یک معجزه یا هر  چیزی که بهشون ارامش و  تسکین بده از  خدا میخوام و تقدیری زیبا و  شاد و روزهایی آروم برای  دور و بری ها و  اطرافیانشون . 

 

5- برای تمام دوستان و دشمنان خودمون دعا میکنم .برای دوستان بخاطر  خوبی هاشون و برای  بدخواه ها ..حسودان و  دشمنان مون برای  اینکه به ما یاد آوری  میکنند چه نعمت هایی داریم که بقیه ازش محروم اند و ما لایق داشتنش بودیم .. برای  اون ها آرامش ...دل پاک و بی کینه و  برکت و خیر  بی شمار  آرزو میکنم .

 

6- برای  تمام کسانی که در  بند و زندان هستند ..چه مادی و چه  روحی ..در بند عادات بد و نفس وسوسه کننده ..در بند زندان و میله های سرد بخاطر  اشتباهیث که عمدی نبوده  ..در بند  وابستگی به کسی یا چیزهایی که خیرو صلاح ما در بودن با اون ها نیست ..اروز میکنم از  این بندها رها شیم و خدا اونچه که خودش  میدونه از خیر و مصلحت رو برای ما پیش بیاره و دل ما رو محکم تر  کنه در  اتکا و اعتماد به خودش ...

 

7- برای  تمام پدرو مادرها..تمام بچه ها ..خونواده ها ، جمع های  گرم و صمیمی و  لبریز از  خاطره و خنده و شادی  آرزو میکنم ...اگر  نداریم یا از  داشتنش محرومیم دعا میکنم خودمون روزی  یک خونواده رو دور  هم جمع کنیم و شرایطی روفراهم کنیم براشون که شادی ،باوری  غیر ممکن نباشه براشون ...سلامتی و عافیت و عاقبت به خیری   تموم نی  نی  های  توراهی ، یا تازه به جمع ما پیوسته و سلامتی  مامان باباهای  گلشون رو از  خدا میخوام .برای  اونایی که چشم انتظار هستند برای یک فرشته آسمونی هم تقدیر الهی و  صبر و رسیدن روزی رو میخوام که بوی  تن نوزادشون رو با تمام وجود ببلعند ...و اون رو در آغوش بگیرند ..فرزندی  سالم و صالح و  اهلی و با اینده ای روشن ..

 

8-برای بهتر شدن زندگی  همه ی زوج ها ..برای  گرم شدن چراغ دل و زندگیشون ..برای  سر و سامان گرفتن  همه مجردها ..  پیدا کردن  همراه و  همدم مناسب  و  هم کفو در  تمام شئونات  برای همه کسانی که  تنهایی و سختی رو تحمل کردند و  پاکدامنی و حیا و نجابت  روح و  جسم رو حفظ کردند-  چه اون هایی  که هنوز ازدواج نکردند چه اون هایی که در شرف تشکیل یک زندگی  جدید هستند-  دعا  میکنم  . و آرزو  میکنم  تصمیم های زندگی  همه مون به خیر و عافیت و سلامت ختم بشه و برامون  خوشبختی  و  تعالی  مراتب انسانی و  دنیایی و اخروی  رو با خودش بیاره ..

 

9- برای  همه مون دعا میکنم لطف و بخشایش و  رحمت خدا شامل حال همه مون بشه و  خداوند اونچه که از روی  غفلت یا حتی عمد انجام دادیم و  عاقبت و عقوبت سختی  براش مقدر شده رو(با تلاش و  جبران و  دعای خیر)  قلم عفو بکشه  و به دعای  خوبان و نیکان در  این شب های خاص و روزهای  پر برکت ما رو در هم گروه آمرزیده شدگان و سعادت مندان و  بندگان خاص و خالص و بی آلایش خودش  قرار بده ...و روزهای بعدی ما شروعی دوباره باشه برای  اینکه منبع خیر وبرکت و  شادی به خود و دیگران باشیم ...

 

10- از  خدا میخوام بهمون توفیق بده در  این شب ها باعث و بانی  کار  خیر بشیم   حتی شده یک ظرف کوچیک افطاری یه همسایه یا عیادت یک بیمار ..یا یک تماس با  فامیل یا اشنا و دوستی   که ازش مدت ها غافل موندیم .. یا شاد کردن دل یک بچه ی  کوچولو با نیم ساعت بازی و آوردن خنده به لب هاش..یا کمک به مامان یا هر کس عزیز زندگیمون ...با هر  چیز  و به هر  نحوی که از  دستمون بر میاد . 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

 

اینا دعاهای منه ..کلی و  گروه بندی شده ..خیلی بیشتر  از  اینا در ذهنم هست ...مجال کمه و  من منتظر همراهی همه تون هستم و ازتون میخوام در  کنار دعاهایی که برای  خودتون و  عزیزانتون میکنید  برای سلامتی  و روزگار  بر وفق مراد عزیزان من هم دعا کنید ...این روزها به شدت محتاج دعای  خیر و از  دل براومده ی  شماهام ...  

 

این هم لینک قرائت قرآن  http://tanzil.net

 

منتظر  همراهی تون هستم بچه ها  

 

 

 

خدایا این لیست رو در  حافظه کائنات  برای  همیشه محفوظ نگه دار و تا سال های سال و شب های قدر بعدی و بعدتر  ،خودت مراقب و محافظشون باش . 

                                                                                      دور اول 

   

شماره جز مورد نظر

تلاوت کننده

جزء اول

سراب

جزء  دوم

مریم 6802

جز سوم 

خرمالو

جز چهارم

آفرین

جز پنجم

ماریا معلم

جز ششم

مینا مشهدی

جز هفتم

پیراشکی عشق

جز هشتم

مریم rayat

جز نهم

نوشین ح از کرج

جز دهم

ریحان

جز یازدهم

محیا

جز دوازدهم  

مینا از تبریز

جز سیزدهم

بهار ط

جز  چهاردهم  

خواهر بهار ط

جز  پانزدهم

رویای  58

جز  شانزدهم

مریم mehr

جز  هفدهم  

رضوان

جز  هجدهم  

رضوان

جزء  نوزدهم

مامان محمد امین

جزء بیستم

نرگس پیکاری

جزء بیست و یکم

سمیه 66

جزء بست و دوم

فاطمه م

جزء بیست و سوم

عرفانه

جزء بیست و چهارم

زهرا ف

جزء بیست و پنجم

مه سارا

جزء بیست و ششم

ELI

جزء بیست  هفتم

فاطمه مامان مریم

جزء بیست و هشتم

مرسده

جزء بیست و نهم

نگار  8282

جزء سی ام

نگار  8282



                            دور دوم

   

شماره جز مورد نظر

تلاوت کننده

جزء اول

شکوفه

جزء  دوم

نجمه

جز سوم 

زهرای  گیلانی

جز چهارم

میس مام

جز پنجم

نیم سیب بانو

جز ششم

نیم سیب بانو

جز هفتم

نیم سیب بانو

جز هشتم

مریم ح

جز نهم

مامان آرتمیس

جز دهم

سی سی

جز یازدهم

این منم

جز دوازدهم  

لیلا مادر دو قلوها

جز سیزدهم

شهره شهر

جز  چهاردهم  

دختری از شمال

جز  پانزدهم

نگاه مبهم

جز  شانزدهم

ناهید 1071

جز  هفدهم  

نعیمه

جز  هجدهم  

ستاره

جزء  نوزدهم

ادامه اسامی  و جزء ها زیر  کامنت تون هست ..لطفا  کامنت هایی که برام گذاشتید رو ببینید دوباره.

جزء بیستم


جزء بیست و یکم


جزء بست و دوم


جزء بیست و سوم


جزء بیست و چهارم


جزء بیست و پنجم


جزء بیست و ششم


جزء بیست  هفتم


جزء بیست و هشتم


جزء بیست و نهم


جزء سی ام

صهبا نو (10 و 30)



ختم قرآن امسال شروع شد..لطفا انتهای  این پست رو بخونید .قرار شب بیست وسوم ماه مبارک هست .. برام کامنت بذارید. جزء هر کس رو زیر  کامنتش  نوشتم . چک کنید . ضمنا همه رو تو یه پست جداگانه میارم ..انشالله .




سلام بچه ها ...خوبین ؟ روبراهین ؟   

آخ که چقدر  دلم تنگ شده  بود  واسه اینجا و شماها و  نوشتن و  تعریف کردن. نمیدونم چرا اینقدر  این روزها  کمبود وقت دارم .میدونم خیلی  منتظر بویدید باز  اینجا  چراغش روشن شه . این دو ترمی که مشغول درس بودم به حدی  دلم برای روزهای  نزدیک بودن به همسری و پسرک تنگ شده بود که الان از  هر فرصتی  استفاده می کنیم کنار  هم  باشیم . به قول اون تبلیغ معروف تلفن همراه  :  disconnect to connect    

 

قبلش  بگم انشالله  نماز و روزه و  دعا و عباداتتون  مقبول حق باشه . هر کس هر  جوری که به بهتر شدن حال خودش  کمک کنه باز  هم نفعش به خودش  میرسه .آیین  مذهبی و  این ها  هم که مسلما از  واجبات  هست  و امیدوارم به یقین بهشون عمل بشه نه از روی  تبعیت  تاریک. فقط  ا زتون خواهش  میکنم اگر اهل بعضی مسائل نیستیم  و مسوولیت کامل  اعتقادات  خودتون رو  هم به عهده میگیریم  به بقیه کاری  نداشته باشیم(  تا جایی که ضرری به  ما و خودشون نزنند و همه  کنار  هم  اعتقادات  خودمون رو داشته باشیم .منظورم اون هایی  هستند که خلاف جریان  غالب یک محیط  عمل می کنند و فکر  میکنند عرف  و دین رو  عوض کردن با کوچیک کرد بقیه ا مکان پذیره .

 رفته بودیم  برای  همسری  لباس بخریم . دهن روزه و  هوا اینجا به شدت گرم و  من هم از سر  کار   اومده بودم و خلاصه رفتیم تو  لباس فروشی .  فروشنده یک پسر  جوون خیلی  ماه و  خوش تیپ و  خوش  اخلاق  و  خلاصه خوش  سر و زبون بود . از  اونا که خیلی  دخترا  هلاک میشن براش. بعد  یک نجابت زیبایی  در  چشم های  این پسر  دیده میشد ..یک پاکی قشنگی  داشت . شاید  یک ساعت اون جا بودیم و همسری  کلی  لباس رو  پرو کرد و با هم شوخی  میکردیم. این اقا تعریف میکرد  که خیلی  ناراحته برای  بعضی  چیزها .میگفت تو جمعی بودم که همیشه با هم  هستند و  آدم های آرومی  هم هستند . وقتی  بهشون گفتم نمی خورم مرسی روزه ام  همه با یک حالتی  نگام کردند و گفتند  تو دیگه از  پشت کدوم کوهی  اومدی !!!! در  دلم هم این بچه رو تحسین کردم  هم متاسف  شدم برای این تمسخر  کردن ها . خود من تو  وایبر  از طرف  یکنفر عضو یک گروهی  شدم که خیلی  موافق  نیستم باهاشون . در  واقع  تا حد زیادی  اختلاف نظر  دارم ولی  نه  بهشون توهین میکنم نه مسخره میکنم و نه  خارج میشم از  گروه چون اون دوستمون با کلی ذوق و شوق  من رو دعوت کرد و  فقط  برام جالبه که عقاید مخالف  خودم رو چقدر  میتونم تحمل کنم . آخرینش  دیگه یک وبلاگی بود که خوندم و  از  گوشام داشت دود  در  میومد و دیگه طاقت  نیاوردم و  ضربدر رو زدم و  خلاص ..همچییین راحت شدم که حد  نداشت .. خب  نمی خونم دیگه !! ولی  دلیلی  هم ندیدم توهین  کنم به نویسنده اش  چون  خلاف  من نظر  داشت .  

 

بچه ها یک اتفاقی  هم افتاد که من  در  کنار یک  تلخی  یک شیرینی رو هم حس  کردم . تو یک گروه فیلم  تو  وایبر  عضو شدم . جزو اولین نفرات بودیم تو  گروه . دوستان یکی  یکی  کلیپ میذاشتن و  متعارف و  خنده دار بود و  معمول . یک نفر  یکهو وسط  این کلیپ ها یک چیزی  گذاشت که در شان نبود . یعنی  اون فیلمه کلی  مسائل غیر  اخلاقی    نا متعارف رو نشون میداد  تا آخرش یک خط  مثلا بگه عزیزان فلان  کارو نکنید..!!مراقب  خودتون باشید!!  من به عنوان یک عضو ، از دوستان خواهش  کردم حدود رو  رعایت کنند ...بیشتر  از  این دیگه فراتر  نریم تو  انتخاب  کلی.خیلی  مودبانه نوشتم ..واییییی  نمی دونید ادمین  گروه و یک عده چکار  کردند ..به تو  چه ؟  برو بشین دعات رو بخون!!!  اینجا  چکار  میکنی ؟!! به خودمون مربوطه ..اصلا از گروه برو بیرون!! حالا   اصلا مشخص بود  هیچ کدوم بچه های بدی  نیستند و واقعا به دست هم نگاه میکنند ببینیند  تا کجا  پیش برند من با اینکه خیلی  ناراحت شدم از  عکس العملشون بخاطر این تذکر  ملایمی  که  داده بودم ولی باز  هم نوشتم بچه ها  شاید به نظرتون  اینا چیزی  نباشه و بدترش همه جا ریخته! ولی  اثری  که روی  شما   میذاره به این راحتی  از  کائنات ..از روح و  از  چشم شما پاک نمیشه .خودتون باید مراقب  دلتون و خودتون باشید .. نه کس  دیگه ..حتی بهشون نگفتم حرمت این ماه رو  نگهدارید  ..فقط  یادشون انداختم  این خوشدون هستند که باید در  معرض آلودگی  قرار  ندند خودشون رو ..   سرتون رو درد نیارم ..به شدت با من برخورد شد .. توهین شد ... خصوصی  اومد برام ... عمومی  برام نوشتند ..و من با اینکه از  رفتارشون غمگین شدم با خودم فکر  کردم چرا باید بچه های  ما . دختر های  جوون و مادرهای  آینده و شاید  هم الان  ما ، اینقدر  کم ظرفیت باشند ..اینقدر  دلشون کوچیک باشه برای  شنیدن یک نظر  مخالف با خودشون ...چرا باید بگن این  جا که همه خانومیم چه اشکالی  داره  مگه ؟!! جان کلام  این که ، بچه ها  از  خودمون  مراقبت کنیم.از  چشممون   ..از  دستمون   .از  دلمون   ..از  وجودمون. ..این خنده ها و  خوش  اومدن ها به هر قیمتی  نباشه ..و هیچ وقت ..هیچ وقت  از  رحمت و  بخشایش و  رافت  خدا ناا مید  نشیم ..من اون روز  به اندازه ی  خودم حس  مسوولیت کردم و  بی  تفاوت از  کنار  یک مساله رد  نشدم .اگر  هر  کدوم از  ماها  وقتی  چیز  غیر  متعارفی  میبینیم یک  واکنشی  حتی  کم نشون بدیم بقیه به درستی  کار  بدشون این همه ایمان نمی آرند.حداقل    نتیجه گیری  نمی کنند سکوت یعنی رضایت .. تو زندگی  شخصی و روابط و دوستی  هامون هم  وقتی  کسی از  خط قرمز  شما رد میشه یک آلارم بدید...نگید  این یک ذره اشکالی  نداره ..جالبه اون ادمین محترم به من گفتند شاید حرفت درست باشه ولی  ما وقتی کسی بهمون بگه نکن ،   عاد ت کردیم لجبازی  کنیم ..    متاسفانه   خطرش  متوجه خودشون میشه  .. 

چند روز قبل از  ماه رمضون  دو تایی با همسری یک سفر  کاری  رفتیم . پسرک رو  گذاشتیم خونه مامانم تا اذیت نشه تو گرمای راه .استان خراسان  جنوبی رو  کلا رفتیم  .چقدر  نظر  من  عوض شد با دیدن شهرهای  استان که تا بحال ندیده بودم و یک ذهنیت  دیگه ای  داشتم ازش.چقدر یاد گرفتم  زود قضاوت نکنم در  مورد هرچیزی که نمی دونم یا نمی شناسم .. یک سفر  دو نفره .آقا اینقدر  خوش  گذشت .. من از  گرما و افتاب  کباب شدم ولی  کنار  هم بودن این سفر  خیلی  چیزها رو پوشوند ...بیرجند هم رفتیم .شهری که به نظر  من نگین استان خراسان هست .. من بچگی بیرجند رفته بودم. یکی  از اقوان نزدیک ما اونجا بودند . وای  که هر  چی از  بزگری ..نظم ..تمیزی ..زیبایی و  مردم خوب و  مهربونش بگم کم گفتم . شب رو تو باشگاه فرهنگیان سوییت گرفتیم . اقاهه وقتی  کلید رو بهمون داد  گفت که شام و نهار  هم  دارید ها .. من و همسری با تعجب از  اینکه اوففف با این قیمت مناسب ببین غذا هم جزو سرویس  هست  خوشحال رفتیم تو سوییتمون . استراحت کردیم ..گفتیم و خندیدیم و شام رو  هم تو  اتاق سفارش  دادیم بیارن    آقا فردا ظهرش  گفتیم  بعد از  ناهار  اتاق رو  تحویل بدیم که  همسری  استراحت کافی  هم کرده باشه . ناهار رو   هم تو رستوران  خوردیم و از  مزه  کباب ها و  حجم غذا هم کلی  تعجب  کردیم .به حدی  غذا با کیفیت بود که من  واقعا تو مشهد  همچین کیفیتی رو  خیلی کم دیه بودم تا اون موقع .. خلاصه  خوشحال و  خرم  کلید رو  تحویل  دادیم و منتظر صورت حساب  شدیم ..خب  قیمت  سوییت که از قبل مشخص بود ...غذا هم که گفتند  خودشون میدن و روی  اتاق بود و  به به چه خاطره خوبی شد ا ز بیرجند ..اقا صورت حساب رو  که دادند   همسری چند ثانیه نگاه کرد به جدول بلند بالا و پلک هم نزد .. بعد  هم  با مدیر  اونجا  خداحافظی کرد و گفت برم عزیزم .. هنوز  پامون به ماشین نرسیده بود که  گفت موکوشم ترههههه صمیم.....این جمله  ماجرا  داره و بخصوص با این  لحن گفتنش  اشاره داشت به شوخی  هامون .. خلاصه گفتم وا چرا فدات شم!! اقا وقتی  صورت حساب رو دیدم منم شوک شدم ..باورم نشد ...قضیه این طوری بود که   هزینه غذا کلا جدا از  پول اقامت بود و  من هم تعجب  کردم چه با کلاس!! یک  منوی رنگین  هم جلومون میذارن برای  انتخاب تازه با اون قیمت مناسب  سوییتشون!!!! اقا بعله دیدم که مزه  کبابا بیخودی  هم عالی  نبوده ..پولشون خوشگل تر بوده!! ها ها ها ...(البته باید بگم باز  هم به نسبت قیمت بسیار بسیار  با کیفیت بود)  

 همسری هم خندید بهم . یهو یک غمی  اومد  تو دلم ..اصلا حالم گرفته شد ..همسری  میگه ولش کن  ..فدای سرت ..بخند دیگه...بهش  گفتم میدونی به چی  فکر  میکنم ..به روزی  که صورت حساب رو بدن  دستم و من شوکه بشم ..نه  بابت غذا و اتاق ..برای  یک عمر ...برای سو تفاهم هایی که تو زندگیم برام پیش اومده بود ..برای  چیزهایی که با یک سوال میشد متوجه اهمیتش بشم ..واییی..اون روز  دیگه نه میشه جبران کرد  نه میشه گفت ولش کن .. فدای سرت ...من از صورت حساب  میترسم علی ..و بغض کردم ..همسری عمیق  نگاه کرد ..سرش رو  تکون داد و گفت  همین طوره ... خدا اون رو به خیر بگذرونه ...منم  بچه ها  دعا می کنم  انشااله  خدا همه چیز زندگی و  عاقبت  ما رو به خیر  بگذرونه ... 

 

تو این شب  ها و روزها  برای  همدیگه دعا کنیم . امشب  شب  اول قدر  هست . اگر  دوستان مایل  بودند مثل سال های قبل با هم ختم قرآن داشته باشیم بهم خبر بدند تا برنامه اش رو هماهنگ کنم. اگر برنامه جور شه  زمانش  میشه از  اذان مغرب  شب بیست و سوم ماه مبارک تا افطار روز  بیست و سوم ..یعنی  24 ساعت فرصت داریم  جزء هایی که تعین میشه رو بخونیم  .من ساعت رو بیشتر  میکنم  تا بد قول نشیم  و  وقت  کافی  هم داشته باشیم . کسانی که میخوان بهم کامنت بدن . 

همتون روبه دست های  مهربان و رئوفش می سپارم ..بهترین ها و رحمت ها و نعمت ها و شادی ها و  خوبی ها و خیر  دنیا  وآخرت انشالله قسمت همتون باشه ... 

دوستتتون دارم ... 

  

 کامنت ها تایید شد . ببخشید به بعضی  کامنت ها  جواب  داده شده و بعضی بی  جواب  هست .محبت همگی تون به من رسید . در  زمان های  مختلف  اون ها رو میخوندم .برا همین این طوری شده .

 

 فریده عزیز ،چرا با آی  پی شما  91.98.48.115 این مزخرفات داره برای  من ارسال میشه ؟شما سابقه طولانی  در  کامنت دهی  برای  من دارید .منتظر  توضیح شما هستم.

 

 وقتی  داشتم این پست رو می نوشتم  ساعت رو نگاه کردم . درست سه دقیقه دیگه پسرک به دنیا میاد ..۴۵/۹ صبح.من هشت و نیم بیهوش  شدم ...مثل  سفراز یک جهان به جهانی  دیگر ...چه روزی بود ..چه روزی .چه لحظه ای ...چه خالقی ..چه مخلوقی ...چه حجم سرازیر شده  ی عشقی ... 

 

من هنوز  وقتی  بچه نداشتیم به همسری  میگفتم اعییییییییییی  بدم میاد  امیبینم این  زن وشوهرها  دمشون به دم بچه شون بسته شده!!! یعنی  چی  باعااا.بذارش  یک جا  دوتایی برین با هم خوش  باشید ..سفر  منظورم بود . میگفتم بچه رو  باید  انقدر  مستقل بار آورد که اصلا  نفهمه دلتنگی  یعنی  چی .. امروز  بعد از سال ها  حداقل شش سال از  اون روزی  که باد  تو گلو می انداختم و  اونطور  سخنرانی میکردم در  موقعیتی  هستم که  تمام تلاش  من و  همسری  در  این مورد جواب  داده و  پسرک اصلا دلتنگی  نمیکنه وقتی  جایی  شب  مهمونی  می مونه ..دو شب  پیش  زن دایی  جونش بود و باز  هم میخواست بمونه ..خونه مامانم میمونه و  نمیگه کو  مامانم ..کو بابام ..دلتنگ میشه ولی  دلتنگی  مانع تفریحش نیست .اما ..اما فقط  یک فرق  کوچیک با اون موقع ها هست ..اون صمیمی که اونطوری سخنرانی  میکرد  شب  وقتی  بعد از  ۱۴ ساعت کاری  میرسه خونه و  بهترین وقت برای  استراحتش  هست در  نبود  پسرک .. اروم اروم میره تو اتاق  منظم بچه و به تخت خالی  نگاه میکنه و میشینه لبه تخت و  در  حالیکه چشم هاش  از  خستگی داره بسته میشه با دست نرم نرمک دست میکشه روی  تخت خالی  و  میگه  کجایی  مامانی ؟ دلم تنگ شده برات .. اون خانم جوونی  که  از  مادرهایی  که دلتنگ بچه شون میشد  در  ذهنش  دوری  میکرد  حالا ..اینطور .. و بعد برای  اینکه این  صحنه های  هندی  و  اون حرفا و این روزا رو همسری  نبینه سریع میاد بیرون میگه چقدر  جاش  خالیه ..و  اون مرد جوونی  که هنوز  مزه پدر شدن رو نچشیده بود و اون سال ها در  تایید  حرف های  همسرش  میگفت بله ..دوتایی ..فقط  دوتایی .. آهی  میکشه و میگه پدر  سوخته چقدر  جاش  خالیه ...خدا کنه بهش  خوش  بگذره..و هر  دو  انگار  یک چیزی  تو گلوشون گیر  کرده کنار  هم دراز  میکشند و تلویزیون میبینند و شام میخورند و  به این همه جای  خالی  نگاه میکنند ...  

آدم تا تو موقعیتی  قرار  نگرفته نباید قضاوت کنه . من هیچچچ وقت  فکر  نمیکردم اینطور  دلتنگ فرزندم بشم .  تظاهر بیرونی  احساس  من به پسرک  هیچ وقت به پر رنگی  بقیه مادرهایی  که می دیدم نبود .شاید هم  هدف  من اونقدر  برام مهم بود تو بزرگ کردن این بچه که این همه حس رو رها نمیکردم ...وقتی  این بچه درد  داشت  من محکم کنارش  بودم ..وقتی  مریض بود دست و  پام رو  گم نکردم هیچ وقت .وقتی  تمام  هفت روز  هفته  شبی  دو سه بار  ملافه ها رو  عوض  میکردم از تکرار  بالا آوردن های  بچه نه گریه کردم ..نه خم به ابرو آوردم نه چیزی .. من حتی روزهای  اول  خجالت میکشیدم  بهش  بگم مامانی ..حتی روم نمیشد  جلوی  همسری   اسم بچه مون رو بگم ..میگفتیم  بچه!!!! و  از  چشم های  هم حذر  میکردیم ..اینا رو شاید  جایی  نگفتم براتون ولی  هنوز یک وقتایی  که دست های  گرم و  تپلش رو روی  بازوم میذاره و  میخوابه به خودم میگم  من مادر  این  مرد  کوچک هستم ؟  من کی  مادر شدم ؟...و بعد فقط  نگاهش  میکنم ..و نیمدونم یکدفعه چه مرضی  میگیرم که اشک های  داغ تند و تند روی  گونه ام میریزند ... 

 

الان  از اینکه پسرک پنج ساله من هر شب  عادت داره با قصه های  من بخوابه کیف  مینم ..از  اینکه قوی  و  با اعتماد به نفس  هست ..از  اینکه بهترین و  پر رنگ  ترین  نقش  های   نمایش و مراسم مهد  همیشه مال اون بوده خوشحالم ..از  اینکه گلیم خودش رو در روابط  اجتماعی خوب از اب  بیرون میکشه و از  اینکه دنیا رو  اینقدر  زیبا و رنگی  میبینه به خودم  خسته   نباشید میگم .این کارها رو این  روزها هم هی  مادرها  میکنند و خیلی  بهتر  از  من و  بیشتر و با کیفیت . من هم مثل شماها اولویت اولم  در  تربیت پسرم اینه که مطمئن باشه من بی قید و شرط  دوستش  دارم ... تلاش  هاش  برام مهمه نه همیشه نتیجه هاش .. اجازه میدم وسط فرش  توی یک قابلمه بزرگ و لبریز از آب    با تخیل  خودش و با دو تا توپ  کوچولو  ماهیگیری  کنه ... باهاش  می دوم و  دزد  و پلیس بازی  میکنم .. روی  زمین غلت میزنیم و  اون آتشنشان میشه و من زنی  که فریاد میزنه بچم ..بچم .ترو خدا از  آتیش  درش بیارید و  مرد آتش  نشان کوچکی  که به سرعت از روی  شکم من  رد میشه و  من له میشم و  بچه ام صحیح و سالم از  آتیش  نجات پیدا میکنه .  

دلم میخواد یک روزی  اینجا بخونه که من تو نمایش با  چادر  نمازم که تو لباسم گذاشتم شدم یک  مامان حامله و  اون در  ۴ سالگی  مراقب  من بود  تا بچه مون دنیا بیاد و بهم میگفت شوهرم!!( به جای  همسرم) عزیزم ..قشنگم .. بچه مون کی  دنیا میاد؟..و من شوکه بشم   چقدر  این کلمات اشنا هستند برام  و برم به چند سال قبل و  مردی  که این حرفا رو توی  گوشم میگفت ...میخوام پسرک بدونه من درد کشیدم تو این یک سالی  که داشتم درس  میخوندم وقتی  چشم های  منتظر و  دلتنگش رو دیدم که میخواست ازم باز  هم بازی و بازی  و بازی ..و من کتاب  ها رو می انداختم کنار و میگفتم کدوم مهم تره  الان ؟ و فشاری  که تموم این مدت روی  من و پدرش بود .. 

میخوام به پسرکم بگم پدر  تو  مرد شرافتمندی  هست و  خوشحالم ژن های  این مرد  در  وجود  تو هست ..بهش  بگم این ژن ها  کار  تربیت  تو رو خیلی  راحت تر  کرده برای  هر  دومون و  ژن های  من که گاهی  از شدت شبهات تو با بچگی  های  خودم در   حالات و کارها و شیطنت ها  یک لحظه مبهوت می مونم ... 

میخوام به همه تون بگم وقت بذارید برای  رشد  خودتون و بعد  مادر  بشید ..پدر  بشید ..چون اون موقع تازه می فهمید  هیچ چیز خاصی  ندارید و باید  پا به پای  بچه بدوید برای  بزرگ شدن خودتون ..میخوام  تو این مناسبت بگم بچه داشتن بیشتر  از  یک لذت ناب  یک مسوولیت بزرگ هست . نه بترسید و نه دست کم بگیرید ..به بچه ها اول عشق بدیم ..بعد  حرمت ..بعد  پله پله با هم بزرگ شیم ...میخوام بگم اگر تصمیم  دارید بچه دار بشید  این بچه از  همسری باشه که حداقل  ۵۰ درصد  با هم اشتراکات داشته باشید و نگید بچه میاد خوب  مبشیم ..نه باید  عرق بریید برای  خوب شدنش  قبل از  اینکه این عرق  ها بشن اشک گوشه چشم بچه ای  که نمی دونه چرا وقتی  تکلیف آدم ها با هم مشخص  نیست  مهمون دعوت میکنند ... 

بچه داشتن خیلی  لذت بخشه ...خیلی  لحظات صدای  خنده آدم میپیچه تو  خونه و خیلی  حس  خوبی  میده  به ادم . ولی  اگر  ندارید دلسرد نشید ..همه چیز  زندگی ادم بچه نیست ...شاید یک نفر  هیچ وقت تو زندگیش اناناس  نخوره ولی  میتونه از  بقیه میوه ها  لذت ببره و  به نخورده ها فکر  نکنه  همش ... 

من فکر  میکنم این مهمه که ما  پدر  و مادرها توی  ذهنمون بگیم  خب  من میخوام یک بچه ای  داشته باشم که اینطوری ..اونطوری ..و مهم تر  از  همه اینو  باور  داشته باشیم که این هلو از اسمون  نمی  افته و باید  خودمون  جوری  رفتار کنیم و تربیتش  کنیم که مدل دلخواه از آب  در  بیاد ... آدم وقتی بچه داره تازه میبینه اوههه چه اخلاق  هایی  داشته و  خودش  خبر  نداره ...یک ایینه ی  بزرگ ..یکطوطی  کوچولو جلوتون  نشسته همیشه ... پس  اول  خودمون .بعد بچه مون .. تربیت  منظورمه .. 

من ادعایی  ندارم تو تربیت بچه ولی  یک مورد رو  بلند  اعلام میکنم با جرات :  اعتماد به نفس د ر کودک با عشق بی قید و شرط و  محبت و ارامش  تو خونه به بچه داده میشه ..منتقل میشه ..و من در  این مورد از  خودم راضیم . پسرک حس طنز  خیلی قوی  ای  داره . حتی  از  همون چند ماهگی با چشم هاش با من شوخی  میکرد  انگار ..خیلی  فیلمه ..خیلی ..و من حظ  میکنم وقتی خودم رو در  او میبینم ... چون طنز و شاد بودن آدم ها رو محکم تر  میکنه ..هم هوش   اجتماعی بچه رو میبره بالا و  هم  استقامت و صبرش رو .  

 

دیشب  جایی  مهمون  بودیم . پسرک صاف زد  یک یادگاری  خیلی   دوست داشتنی  از  مادر خونواده که مرحوم شده سال ها قبل ُرو شکست .. من یخ کردم یک لحظه ..باورم نشد ..پسرک کلا خشک شد وقتی  این اتفاق افتاد ... میدونستم سعی  خودش رو  کرد مراقب باشه ولی به حرف  ما که گفتیم این وسیله ی  بازی  نیست  اهمیت نداد ..دخترها سریع گفتند  نه ..اشکالی  نداره و  من نشستم جلوی  پسرک و  تو چشماش  نگاه کردم و توضیح خواستم . خیلی  معطلش  نکردم که معذب بشه و  حس  من بی ارزش  هستم  بهش  دست بده ..بهش  توضیح دادم الان دقیقا چه حسی  دارم ..چرا  خجالت میکشم جلوی  این آدم ها و  چه انتظاری  ازش  دارم بعدا . دلم میخواست  غر  زدن رو  کش بدم ولی  ندادم . موند روی  دلم ..ولی  گفتم یک جریمه در  نظر  میگیرم برای  این کار ..خودش پیشنهاد بده جریمه اش  چی باشه ...  پسرک :  خب  از  اسباب  بازی  هام شروع کنم ..نه در  اتاقم قفل  نمیشه ..پس  ولش  کن!!!!! خب  من معذرت بخوام و  دیگه قول بدم کار  اشتباه نکنم .. وسیله مردم رو نشکونم ... 

 

من : نه عزیزم ..این ها جریمه نیست ..برو بالاتر!!!   پسرک : خب  هر  چی  خودتون سلیقه ( صلاح) می دونید  بگید شما . 

باباییش:  ده شب مامان برات قصه نمیگه .(خیلی  ناراحت بوداز  این کار چون بار  دوم بود  اتفاق  می افتاد)

من : ( تو  دلم : بابا  کوتاه بیاد  دیگه ..اینقدر  که زیاده و جریمه مناسب با  جرم نیست) خب  من از  بابایی  میخوام اگه ممکنه  تا روز  مراسم  جشن آخر سالت که آخر  همین هفته هست یعنی  سه روز  دیگه  این جریمه رو اجرا کنیم ...بوسش  کردم ..یعنی  ربطی به دوست داشتن تو نداره این کار ...چشماش  پر از  اشک شد ..گونه اش رو گذاشت روی  دستم و  چشماش  غمگین شد ..دلم سوخت .. دلم جزغاله شد  اصلا ..ولی باید  اجرا میشد .بجاش  گفتم نمایش  بازی  قبل از  خواب  کنسل نمیشه البته و فقط  قصه تا سه شب  تعطیل . تازه پول هاش رو  هم باید  جمع کنیم برای  جبران خسارت ..هر  چند  که اون یادگاری  نمیشه (بخش  کوچکیش  شکسته بود و  گفتم خودم براتون چسب  میزنم مثل اولش بشه ) ولی  خب به هر  حال هم اون راضی بود ومیدونست  دقیقا  چرا باید  جریمه بشه و  هم ما ...شب  موقع خواب  حس  کردم به حضور  من نیاز  داره ..کنارش  خوابیدم و  صورتش رو روی  گونه من گذاشت .بوسید من رو و اروم گفت  مامان مرسی  که منو خیلی  دوست داری و بهم محبت میکنی ..باورم نشد این خود کنترلی  ما  رو فهمیده باشه و برای  این کار  ارزش قایل باشه .. یک برگ برنده دیگه تو دست های  من بود ...شب بچه آروم و راحت خوابید ..ما هم .... 

 

امروز روز  تولد پسرک ما هست . یک مهمونی  جمع و  جور  داریم  فردا شب  و  تولد  پدر  و پسر رو با هم جشن میگیرم .کادوهای  همسری  خریداری شده .برم سراغ کارهام و بعد بیام از  خاطره اش براتون بگم ...و  خاطرم باشه سخت ترین اتفاقات زندگی ..و شیرین  ترینش  هم یک روز  خاطره میشن ...خیلی سخت نگیریم  پس ....

 

 

    

 در  ادامه لینک پست های  اول بعد از تولد پسرک رو  دوباره میذارم ..به تاریخ سال  1388   بود ...برای  یادآوری بهترین روزی که  من و همسری تجربه کردیم ...پسرک بهترین  هدیه ی زندگی  ما بود و هست ...   

 

این هم  روزهای  ناب ناب  ناب  

   

 

برای  خودم :  

 آفرین ..افرین ..آفرین  صمیم عزیزم ... برای  این همه مدت دستت  درد  نکندو  گوارای  وجودت باشد . هر  عرق ریختنی مزد  هم دارد . چه نیکو  پاداشی بود و چه ارزشمند  هدیه ای  هست  داشتن خانواده ای  که برای  سر  پا ماندن چشمش به دست دیگری  نیست ..خودش  یا علی  می گوید و روی  پای  خودش  بلند می شود و درس  میگیرد از زمانه ... 

تو لایق  این همه هستی  چون من دارهم   باچشم های  خودم میبینم چقدر  تلاش  میکنی آدم های  این خانه  با شوق  دیدن تو  بیایند به خانه ...و  خدا این  مرد را هم در  حفاظ  امن الهی  خودش   همیشه محافظت کند  و سلامتی و عزت و آبرویش را روز به روز  بیشتر  کند که قدر هم را می دانید ... 

 

این ها  همه هنر  است و بلند بگو  تا بقیه هم بدانند که هنرهای  زیادی  دارند فقط باید  باور کنند و از  کنار  داشته ها و  استعدادهای  خود راحت نگذرند ...آفرین که روزهای   سخت و فولاد آب  کن    را پشت سر  گذاشتی و  در  ذهنت فقط بخش های  خوبش را  نگه میداری ..آفرین که آدم های  اطرافت را لبریز از  عشق  میکنی ...و  خدا را سجده بر این همه موهبت و  نعمت ...که  در  همه ی سختی ها و خوشی  ها  نعمت است   چه  آشکارا  چه  پنهان ... 

 

 

 

بهترین ها رو برای  همتون میخوام  بچه ها و مرسی برای  تمام حرف های  خوب و قشنگی که برام می نویسید ... 

مراقب  خودتون باشید و  روزهای  قشنگ پیش روی  همه تون .  

 

نظرات همه محفوظند . سر فرصت  تایید  میکنم .میخوام ده باره و صد باره بخونمشون .

فعلا اینو  داشته باشید  از  تو  سیو شده های قبلی تا انشالله صمیم  اوریجینال از  راه برسه خودش .. بوووس   

  1-داریم با پسرک بازی  می کنیم . بهش  میگم بینیت(دماغ) رو ببینم ..میگه می میم رو ؟!!! میخندم میگم نه بابا بینیت رو .بعد میگم تو نی نی بودی  می  می  میخوردی  الان دیگه بزرگ شدی  مثل بابایی  مررررررد شدی.می  می  نمیخوری  دیگه ... مرض  دارم آخه من!! هی  توضیح اضافی میدم به بچه .0 اتفاقا  اینو مشاورمون هم گفت که به هیچ عنوان بیخودی  به بچه توضیحات اضافه ندید ..البته الان فهمیدم کلا ادم تو زندگی به بقیه توضیح اضافه بر  نیازشون نده خیلی  بهتره  و  در  معرض سوالات بی ربط  قرار  نمی گیره ...اینو  با تجربه بهش رسیدم و آی  خوب  جواب  میده ..خب  داشتم میگفتم که  من اینو گفتم و تموم شد  حرفمون. آقا  وسط بازی  عمه جونش زنگ میزنه . کلی با هم دل و قلوه میدن و میگیرن ..یوهویی در  جواب این سوال عمه جن که عزیزم داشتی  چکار  میکردی برگشته خیلی  خونسرد به عمه اش  میگه : هیچی ..بابام داره می  می  مامانم رو میخوره بعدش  من می می  مامانم رو میخورم.!!!! واییییییییییییییییی مغزم داغ شد .. پدر سوخته اینو از  کجات در آوردی ؟ صدای  غش  غش  خنده و سیاه کبود شدن اون طرف  خط  داره میاد ...یعنی  ما با یک جمله  که به بچه گفتیم و توش بینی و می  می و  بابا!! بود اینه حقمون ؟ به عمه جون میگم  کسی ندونه  فکر  میکنه اینجا گاوداری  مش قاسمه !!!  و بهش  گفتم موضوع حرف قبلی مون  با پسرک چی بوده ...آخه من کجا برم محو شم ؟ افق که دیگه ظاهرا تکمیل ظرفیت شده!! گودزیلا  واقعا کلمه ی  نحیفی  هست در  مقابل این بچه ها ...بعد هم مایی که این همه رعایت می کنیم تو خونه و +5 سال نداریم  جلو بچه ...اینم عاقبت  توضیح اضافی  که مغز  بچه هر  چی  دلش  خواست  از  توی  اون همه توضیح بیخودی ، واسه خودش سلکت کرد .  

 

2- پسرک داره آلو میخوره .میبینم آلوش  تموم شده و داره الکی  میخورتش . رفتم جلوش  واستادم  دستم رو  گرفتم جلوی  دهنش و خیلی طبیعی گفتم تف کن مامان جان ! بچه هم خیلی  خیلی طبیعی   یک اخ تف  گنده انداخت کف دستم و  خیلی طبیعی  دور شد  از من ..من موندم و یکدستی که  تا لای  انگشتا تفی شده و بچه ای  که نمیدونم چطور  حرف من رو تعبیر کرده ؟ خب من تف  تو رو  میخوام چکار ببعی!!! یعنی قیافه من به حدی  دیدنی بود که تا چند ثانیه تکون نخوردم از  جام ..نه اون پرسید چرا تف  کنم!! نه من گفتم چی رو تف کن!! ای  درس  کابرد شناسی زبان ..ای سمنتیکز ..ای پرگمتیکز ..نور به قبرت بباره ... اینجایی که باید  توضیح کافی بهش  بدم  سانسور  میکنم میگهم خودش  میفهمه منظورمو و جایی  که نباید هی بهش  توضیح میدم ..آقا  اینا تو زندگی  هم جواب  میده ها .. ترو  جون  هر  کی  دوست دارید به طرفتون بگید  کامل که ازش  چه توقعی  دارید ..یک کلمه رمزی  نگید و فکر کنید تا تهش  دیگه خودش  میخونه منظورتون رو ! بعد اون بنده خدا یه وقت  نکنه مثل بچه ما تف  کنه کف  دستتون و  شمام  هاج و واج که چرا  ذهن خوانی بلد نیست این!!!؟ 

 

3- موقعیت :  تو حیاط ..لحظه زیبای  پخش  اذان مغرب و  من که صلوات فرستادم و از  پسرک خواستم دعا  کنه این لحظه .بهش  گفتم هر  چی  از  خدا بخواد در  این لحظات زودتر  بهش میرسه. 

 پسرک با ژست خاصی  دستاش رو گرفت کنار هم و به سمت آسمون ، بعد صداش رو مثل این  دختربچه هایی که در  مراسم رسمی جلوی  مقامات، دکلمه میخونند و پر از  احساسه و اشک آدم  رو  در  میاره  کرد و  گفت : خدایا .. خدای  مهربونم ..ازت میخوام  آلبالوهای درخت  آقا سرهنگ زودتر برسه ..من نمیتونم صبر کنم ...!!!! خدایا ..یعنی این بچه چند وقته تو نخ آلبالوهای  سرهنگه یعنی ؟!!( قضیه مال اردیبهشته )

من:  

درخته :  

خدا :  

 

4- گلدون کوچیکش رو اب  میده و بعد برگاش رو  نوازش  میکنه و بهش  میگه عزیزم ..قشنگم ..چه خوشگل شدی ..برگات در  اومدن ها ... رشدتر  کن ..باشه ؟ 

 

5- تو حیاط  دارم باهاش  تمرین میکنم دوچره سواری  کنه . کمک های  دوچرخه رو برداشتیم و  داره یاد میگیره خودش تنهایی دوچرخه برونه . یک جا اومد دور  باغچه دور  بزنه  و فرمونش رو بچرخونه کلا فرموند رو چرخوند وسط ساق  پای من و من نصفم تو باغچه و استخون پام سوراخ!! و قیافه ام دردانگیز ناک ...اومده دلداری ام بده ..میگه مامانی  جون ..ببین من  اون رو ز که تنهایی سوار شدم  یگ دفگی!!  با مخ رفتم تو  ماشین اقا سرهنگ ..بعد به خودم گفتم بلند شو ..گریه نکن ..قوی باش  پسرررررررررررررررر..قوی باش ...ماشین مهم نیست ..!!بعد گریه ام نیومد مامان ..ولی سرم تا فردا درد میکنه!!!  

من :  

ماشین  نیم سانت قر شده جناب سرهنگ:  

خود  جناب سرهنگ:  

 

6- من و پسرک  داریم بازی  یک زن و شوهر  توریست دوچرخه سوار رو می کنیم که اومدن یک کشور  دیگه ( یعنی باغچه بدبخت سرهنگ) و دارن  کشف های  جدید میکنند .. خیلی  جدی به من میگه : خانمم .... خوشگلم ...شوهرم !!!! بیا این طرف رو ببین ..یک کرم چاق تو جاده افتاده ...بیا بیل بزن بغلش کن!!!

من :کووووووو!! ؟ واقعا کرم دیدی؟ دست نزنی  ها بهش ... بذاره خاکش رو بخوره حیوونی !!  

چوب خشک رو بلند میکنه میگه یعنی  مامان همیشه بازی مون رو تو خراب  میکنی ... همیشششعععععععععععععععع ...الهییییییییییییییی  قربون حس  اکتشافش بشم .. 

 

7- آخرین ترفند برای آروم کردن یک مامان در  حال انفجار :  

یک کاری  کرده بود  که من میخواستم بزنم خودم و خودش رو  له کنم.هی  کظم غیظ  میکردم و  اون هم خوب  متوجه شده بود . 

ببین مامانی ..الان آروم باش  یه لحظه، من یه چیزی بگم بعد  دود در بیاد ازت!!!!! (واقعا انگار  دودا رو میدید بچم) وقتی  تو داد میزنی  من میلرزم ( ادای  بچه گربه در  میاره پدر سوخته) ..بعد میترسم ( اداهاش  منو میکشه وسط  عصبانیت ) بعد  دلم    تند تند میزنه میگم خدا کنه منو  نزنه( ای تو روحت!! من کی  تو رو میزنم بچه آخه؟!!!) یعنی  اینا رو  که گفت دیگه من از اون رو ز خیلی  خیلی مراقب کنترل خشمم هستم . حالا خشم من هم یک داد زدن ممکنه باشه .بهش میگم خب  وقتی  تو میری  برس مخصوص   شستن  دسشویی رو  میکنی  تو سینک  دستشویی  و برای  خودت بشور  بشور  میکنی (اعععععععععع) من چکارت کنم ؟  

با صدای  نازک میگه :  بیا جلو ..بغلم کن ..بگو  وای  عزیزم ..برگ گلم ...نفسم .. چکار  داری  میکنی( عین کلمات خودم رو  میگه و از  خنده مرده بودم و  تیکه تیکه های   من رو باید از روی  زمین جمع میکردند اگه جلوی  خودم رو نگرفته بودم به زور!!)  اینا رو با ادا و اصول میگفت بی شرف . بعد من میگم دارم برات دستشویی  میشورم .. بعد هم این دسته اش رو  میذارم  اون طرفی ..اینجا من خوشحال بودم که الهی شکر  که خودش فهمید  چکار  نباید بکنه و  من انتظارم چیه ازش ... و ایشون ادامه دادند : منم دسته برس رو  میذارم  اون طرفی  که تو  کو..ن کسی  نره!!!!  معععععععععععع ما رو میگی ؟!!!!

آقا من مونده بودم بخندم!!.بمیرم!!!! بزنم لهش  کنم!!  همون جا درس  اخلاق بدم!!!!  اینو از  کجاش در  آورد یوهو!!!؟ بعد اخم کردم  زود میگه نه تو  کو..ن کسی  منظورم نبود .. تو باسن کسی  نره!!!!! ای  خداععععععععععععععع ... این رو اگه جایی بگه همین یک ذره ملکول آبرومون هم میره .... 

 

8- فیلم عروسی مون رو براش   گذاشته پدرش . بعد انگار مثلا فیلم ختنه سوران همسایه است!!! و این بشر  هیچکی رو نمی شناسه . همش میگه این کیه ؟  همسری :  بابایی و مامانی ... میگه اععععععععععع چقدر  خوشگل بودی  مامان ...تپل  هم نبودی  ها!!!  

مامانی :  

همسری: آره عزیزم ..مامانت دیگه خیالش  جمع شده الان!!!

بعد میگه بابایی  شما چقدر  لاغر بودی !!!!! 

مامانی : اره عزیزم ..بس که بهش  خوش گذشته !!!! دیگه چی  میخواد  تو این دنیا!!!

آقا عمه بدبخت که تکون نخورده ماشالله هزار ماشالله ،داره تو فیلم کادو میده ..بابایی با ذوق و مطمئن که اینو دیگه میشناسه میگه اگه گفتی این کیه  عزیزم ؟  بچه میگه نمیدونم .. خوب  نگاه کن پسرم !!  این کیه ؟  عمه جونته دیگه بابایی ... 

پسرک :  نععععععععععععععععع ... چقدر زشت بوده!!!  

مامانی :هاع هاع هاع   

بابایی  کلا سی دی رو برداشت و گفت  باب اسفنجیت رو نیگا کن بچه جان!!!!!  و زیر لب ادامه داد  : آدم نیست که!!!! 

 

9-   پسرک استخر  میره با مربی  خصوصی خوشگل و مهربون . یعنی  اگه دختره میدونست این چه جونوری  هست  عمرا قبول میکرد!!!  این ذوقی که بچه ما واسه رفتن به استخر  داره برای دیدن ننه اش  نداره  والله ...کاشف به عمل اومد که از بس  شیرین زبونی  میکنه برای  خودش ، مربیه کلی  میوه پوست کنده و تازه بعد از شنا میریزن حلقوم  این بچه .برعکسه!!! ایشون رو تقویت میکنن  چون خسته میشه خیلی زبون چاخانش رو بکار  می اندازه ... تازه از  این هفته تا اون هفته که جلسه بعدش  هست  تو  خونه دور  کمرش  کمربند بادیش رو با این پلاستیک های  دراز  وصل بهش( چی  میگن به اینا ؟!!) میبنده تا تمرین کنه!! البته در حین کارتون دیدن !!! اخیرا هم دیگه قشنگ تو عمیق  از  پس  خودش بر میاد و استخر  که میرن با اون هیکل  کپلیش و شنا کردنش  کلی قربون صدقه اش  میشن  نجات غریق ها ..تازه قراره بهش  زیر ابی رفتن رو هم  یاد بدن. خدا بخیر  کنه!!

 

10-  این منگله  ها  کو ؟!!!!!   mangaleh

چی  چی  کو ؟  چی  میخوای  مادر  جان!! ؟  

 بابامیگم این منگله ها کجاست ..دفترم پاره شده ... 

خدایا منگله چیه ؟!!!!   ای نمیری بچه ..منظورش  منگنه بوده !!! 

الان تو خونواده ما  هر  کی  چیزی  میخواد میگه این  منگله هام کو!!! 

 

برای سلامتی  خودتون و  همه ی  بچه های  گل و  پاک و شیرین زبون این سرزمین یک صلوات ... 

وقتی آدم فکر  میکنه اینا بیست سال دیگه میشن  سرمایه یک کشور ..دلش  میلرزه از  حجم این مسوولیت بزرگ ..انشالله همه مون بتونیم ادای  دین کنیم ... 

برای سلامتی آقای رارنده ( صمیم) هم یک صلوات مشتی ... 

الهم صل علی  محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

سلام...الهی  قربون محبت هاتون بشم ..به خدا زنده ام بچه ها .. ببخشید تا قسمتی گمرنگ  شده بودم ...وسط  امتحانات خودم و  امتحانات دانشگاه  و مصاحبه های  دکتری سر کارم  ( دکتری برای  خودم نه ها...تو تیم مصاحبه کننده هستیم)  و مهمون داری ها و کارهای قبل از تولد پسرک و همسری و بازم مهمون از راه دور و درس و درس و درس و  این مسائل هستم. از  وسط  بحران  دارم باهاتون حرف میزنم الان . امتحاناتم تا آخر  خرداد  تموم میشه و  انشالله  بعدش میام با دست پر ...امتحان قبلیم رو  19.5 شدم ..دلتون میاد  صمیم درسخون رو  دعوا کنید که  چرا ننوشته ؟!! خب  پس تشویقش کنید و بهش بگید  این دفعه هم اشکالی  نداره!! 

من عذر  میخوام  برای  تک تک  روزهایی که منتظر شدید و من نبودم ...برای  چشمای  منتظرتون ..برای  دل های  مهربونتون ...یک ماچ گنده برای  شما دخترای  خوشگل . 

  

مراقب خودتون باشید .

 

 سلام. کامنت ها  محفوظ است تا سر فرصت تایید شوند ... 

من خوبم .خیلی .  فقط  ایام امتحانات و ترافیک کاری هست و من مشغولیت دارم خیلی .  به زودی  میام . کسانی که منتظر  ایمیل  از طرف من هستند : از صبوری  و همراهی و درک شما خیلی ممنونم .به زودی  انشالله . 

 

در  مورد بیمه عمر  دست نگهدارید . کلی  چیز  دارم براتون آماده میکنم .  

  تا اونجا گفتم براتون دفعه قبل که من رفتم سر قرار و شال زردم رو هم سرم کردم و همسری رو خوش و  خندون دیدم که از  خواب  بیدار شدند و  با پسرک اومدن تا بریم بگردیم . منم به سلامتی  12 ساعت سر کار بودم و  هی با خودم میگفتم  من میتونم زنده بمونم ..من میتونم زنده بمونم !!!. آقا رفتیم هایپر مارکت پدی ....ده یک سری زدیم و من نیمدونم مسوولین محترم چرا رسیدگی   نمی کنند!! بچه رو بردیم گذاشتیم تو زمین بازی که به خرید برسیم( البته بیشتر  گشتن و لابلای  قفسات چرخ زدن نه خرید) ولی یک نفررر نبود بچه رو تحویل بگیره  از  ما . یک خانمه بدو بدو به همسری گفته شما باشید من برم  ده دقیقه یک چیزی بخورم بیام .همسر ما هم جفت پا مثل تیمسارهای وظیفه شناس  ایستاد ..آقا یکربع شد .. نیم ساعت شد .. 45 دقیقه شد .. یک ساعت شد !! نیومد که نیومد . ما هم سر  45 دقیقه بچه رو کشون کشون آوردیم بیرون که مادر  جان ..بسه ..حق الناسه!! تایم تموم شده برای شما ..یکهو یک بچه دیگه بدو بدو مثل فشنگ پرید بیرون و  نه پدر و مادری بود و نه مسولی!!  البته به نظرم والدینش  فکر کرده بودند  همسری که روی  صندلی  نشسته بود و دهنش از  خستگی  کف سفید کرده بود!!! مسوول اونجاست که با خیال راحت رفتند ..حالا همسری طفلک بدو بدو کرده بچه رو برگردونده تو محوطه بازی و بچهه هه عرررررررررررر ...گفتیم الان پلیس میاد کلا خانوادگی میریم بند بزهکاران اجتماعی و بچه دزدها!!! والله .. یعنی  انقدر  حرص  خوردم که حد نداره .گفتم بریم ..بلاخره والدین نماها!!! اومدند و بچشون رو گرفتند و گفتند  اععععععععععععععع شما بخاطر بچه ما منتظر موندید اینجا!!! آخیییییییییییی ..و رفتند در افق محو شدند  و من هم  بخار  جیوه شدم  پشت سرشون!!!   در حالی که در ساعت چهاردهم  ایستادن روی  پا دیگه  توان نداشتم برم پد .....ده   رو  خراب کنم روی سر مدیر  داخلیش یا هر کسی که بزرگتر  این  ها بود ، رفتیم  سوار  ماشین بشیم بریم یک لقمه ای  چیزی  کوفت کنیم!! البته خندهه از روی قیافه من نمیرفت کنار ولی  حس میکردم تو سرم داره قل قل سرد میکنه!! اونایی که تخلیه انرژی  میشن میفهمند من چی  میگم ..  

 

آقا گفتیم به  نزدیک ترین جایی که رسیدیم واستیم نمیریم از  گشنگی . رسیدیم اول طرقبه و گفتیم دیگه آس برگر نریم .دوره ..بریم همین نزدیکی . به به (مک من) .. چه رنگی ..چه بویی ..بریم ..خدا رو شکر  ملت نشسته بودند  توش شلوغ بود نشون میداد باید قابل خوردن باشه غذاهاش! (تجربه معمولا میگه  هشدار جاهای خلوت از مشتری رو جدی بگیرید ) .رفتیم داخل و پیتزا و سوخاری سفارش  دادیم . سرویس رو  تقریبا به موقع آورد و  پیتزا رو شروع کردیم و رسیدیم به سوخاری . همسری  هر  چی  دنبال  سینه گشت پیدا نکرد ناچار  رون برداشت و به محض اینکه اولین لقمه رو خورد یک مکث طولانی  کرد . من که  به خوش خوراکی  معروفم و  در  فاصله مکث همسری  دو تا گاز بیشتر  زده بودم حس کردم دیگه نمیتونم ادامه بدم ...بوی  مرغ  به حدی  غیر قابل تحمل بود دیگه که از  فاصله نیم متری  سینی  تا دماغ ما رو با سرعت نور  میرفت و بر میگشت ...سینی رو گرفتم دستم و در  حالی که چشمام بادام زاده!  شده بود از  خستگی و توی  ذوقم و معده ام خمپاره خورده بود رفتم طرف کانتر سفارش ها . مدیره رو آروم خواستم و یک اقای  جوون خوش  اخلاق اومد طرفم .بهش  گفتم پیتزاتون خیلی  خوب بود ( الکی !  یک کم خوب بود ولی به هر  حال خوب بود دیگه ) ما سیب زمینی ها رو هم دوست داشتیم ..گل از  گلش  شکفت ..گفتم جسارتا به من نگاه کنید ..به نظرتون من ادم بد ادا و بد غذایی  هستم !!؟  خنده اش گرفت ..گفت بهتون نمیاد .. بهش گفتم خم بشید یک لحظه مرغ رو بو بفرمایید ..  خم شد و وقتی برگشت  بالا همون سکوت همسری  و قیافه علامت تعجب در چهره اش  بود ..گفتم آقا من یک گاز  زدم .. دو گاز ..گاز سوم دیگه نرفت پایین ...چرا  با اسم بزرگ و  بیزنستون این کارو میکنید ؟ چرا واقعا آیا ؟!!! طرف  موند  از کدوم طرف بلاخره جواب بده ؟ من شاکی ام یا  دلنگران بیزنسش ؟ بعد که قبول کرد  مرغ علیرغم تازگی و تازه سرخ شدنش!!مشکل داشته( علاوه بر بوی بسیار  بد ، بیاتی و کهنگی هم مشخص بود از  غذا) گفت بفرمایید بنشینید من عوض کنم غذا رو .. من گفتم ما میخواهیم رفع زحمت کنیم و میل نداریم .اقا این وسط  بدترین اتفاق  ممکن افتاد ..یعنی فکر کنید من سینی به دستم و دارم به اقا توضیح میدم مشکل رو یکدفعه پسرک از راه رسیده و دو دستی  مثل اینایی که عزیزشون رو ازشون گرفتند سینی رو میکشه طرف خودش و میگه بده غذامو!! میخوام بخورم ..آقا بده غذامو!! به جان خودم ... باور کنید این بچه هر وقت بهترین سوخاری یا مرغ و گوشت رو جلوش  میذاشتیم اندازه سر چنگال میخورد و کلا هیچچچ رغبتی به  مرغ سوخاری و اینا نداره .. در واقع خیلی  کم به گوشت و مرغ تمایل داره ......ولی آخاخاخا!!یعنی طوری  جلوه داده شد که انگار  شوهر و بچم هلاک این غذام و من به زور  برداشتم از  جلوشون و  ایراد میگیرم از غذا!! آخر با چشم چپ کردن و  اخم کردن راضیش کرم بره بشینه سر میز .جناب مدیر  اصرار  کردند بشینیم تا سفارش رو دوباره بیارن . از شما چه پنهون خب بیشتر غذامون مونده بود و  منم گرسنه و خشمگین تا حدی !  

 

خلاصه چند دقیقه بعد گارسون اومد با یک سینی و سرویس کامل برای  دو نفر . با لبخند به همسری نگاه کردم.مرغ پدر سوخته معلوم بود تازه سرخ شده چون داغ داغ بود ولی قبلی  وسطش  کمی سرد بود یعنی  مونده بود .اقا من خوچحال خوچحال  مرغ رو یک برشی زدم و چشمتون رو بد نبینه ..بو باز پیچید توی  بینی مون ..اصن یه وضعی ..سینی رو  چند  لحظه بعد  برداشتم و رفتم به مدیر گفتم  ممنون از محبتتون . بزرگواری کردید ولی  مشکل حل  نشد و متاسفم .سینی رو گذاشتم این یکی  دیگه واقعا دس ت نخورده بود .  ازش خواهش کردم به حداقل 5 نفر دیگه هم بده تست کنند تا مشتری  دیگه ای  این همه زده نشه از  غذا ... و نیمه گشنه تشنه اومدیم بیرون .یارو هم در  افق  محو شد .باید صادقانه بگم از  کارش  خوشم اومد که  نفی نکرد  و  سعی  خودش رو کرد نظر  ما رو  عوض کنه ولی به قول همسری  که میگه من اگر  جای ایشون بودم  و برای بار  دوم تکرار میشد مشکل کاری من ، کل پول رو برمیگردوندم به مشتری و  عذرخواهی  مستقیم میکردم و  نشون میدادن این اتفاق   همیشگی  نیست و خودمم شوکه شدم از  اوضاع . بعد سوال اساسی  من این بود که واقعا چطور  ملت سرشون روی  غذا بود و هیچچچچکی  نشون نمیداد که یک چیزی  غیر  عادی  هست ؟ یعنی  دماغشون  و بویایی شون مشکل داره ؟ من قبول دارم که  دماغ من خیلی   تیر  هست ولی  بینی  همسری  چی ؟ اون معمولی  هست بویاییش...چرا هیچ کس  تو اون یک ساعت نرفت وضع موجود رو  گزارش بده؟ . دفعه اول به اقاهه گفتم من خیلی  راحت  میتونستم به شما هم نگم و برم بیرون و شما یک مشتری رو به راحتی  از دست می دادید ولی  چون میبینم هزینه کردید برای  کارتون و سرویس های  کاری تون مرتب  هست ترجیح دادم ایراد رو رفع کنید تا اصلا ندونید ...  

 

 

آقا  من که دیگه (مک ....من )نمیرم حتی برای سیب زمینی های  خوشمزه اش ولی  از  تلاش  مدیرش  هم خوشم اومد .در حد بضاعت بیزنسمنی  خودش   تلاش  کرد بلاخره . چون برخوردهای بسیار بدی  رو دیدم از  صاحب  شغل . این باز یه درجه بهتر بود خدا رو شکر .  

 

حالا از  اینها بگذریم .بذارید چند تا خبر رو هم  تند و سریع بگم و برم .   

 

آقا  من قبل از  عید برای  اولین بار  تصمیم گرفتم در  این سال هایی که خالصا مخلصا(mokh less!!) حقوقم رو برای  مسائل زندگی  خرج میکنم  یک بار  همچین برای  خودم خرج کنم جیگرم  حال بیاد .برای  همین علیرغم اینکه در اسفند ،ماه بسیار  شلوغی رو از نظر  مالی  داشتیم من با پول عیدی ام   که دولت ریخت برام رفتم یک انگشتر  خریدم برای  خودم و نکته اش  اینه که منی که دستمال کاغذی رو هم با نظر  همسر  میگیرم و  کلا با هم خرید می کنیم  دلم خواست چیزی بگیرم که کلا نظر  خودم باشه و  به دخترک درونم حالی بدم و  جلوش رو نگیرم .اینطوری بود که در  اقدامی ناباورانه همراه با مامان جون رفتیم طلافروشی و من یک انگشتر خریدم با طلای  گرمی  95 تومن . هر  کی  دید  باور  نکرد این فقط  500 باشه همه بالای  هفتصد  هشتصد حدس زدند .خب برای  منی که در  واقع چیزی به عنوان طلا دست و گردنم نمی کنم و  بریم عمیق تر تو دل داستان ، در واقع دیگه الان طلایی  نمونده برام بعد از  اون  تجربه 5 سال قبلمون ، خب  قدم بسیار مثبتی بود . به همسری شب  نشون دادم  خریدم رو و به وضوح دیدم  گرفته شد صورتش ..از  اینکه چرا اون نباید این رو برای من میخرید ؟ چرا موقعیتش نیست براش ؟ .راستش  دیدم من نباید صبر کنم کسی  خوشحالم کنه . حالا شاید سلیقه همسری  و نظرش مثلا  انگشتر  جواهر باشه ولی  من الان دلم خوشحالی  میخواست و از طرفی  باید به خودم ثابت میکردم اهمیت دارم به اندازه کافی . تازه همین 500 تومنیه هم به اندازه اون 5 تومنیه برام ارزش  منده . چون من علاقه ذاتی و  زیاد به طلا ندارم  و   مدت ها انگشتر  استیل بدلی  خوشگل دستم میکردم و انگشتر  طلام تو کشو بود . ولی  ای  مزه داد ها ...کلا هدیه چیز خوبیه .  

 

یکی از  تصمیماتم  این بود  که یک بیمه عمر دیگه مخصوص خودم  انتخاب کردم  .(فقط بیمه های عمر   ۳۰ساله ارزش دارند اینو یادتون باشه.یعنی مثلا یک بیمه ممکنه بعد از  20 سال بهتون 300 میلیون بده همین بیمه در  جدول  30 ساله که میره میشه  5 میلیارد  مثلا .اگر هم اهل سکه خریدن هستید  مسلما راه منطقی تر از کاهش ارزش پول در سی سال ،اینه که سکه بخرید  و در طول زمان فقط به نیت پس انداز  بذارید کنار و بهش دست نزنید .اینطوری  ارزش پول هم حفظ میشه .این   گزینه فعلا برای ما میسر نیست. )  .همسری  پیشنهاد  داد فعلا یکی  دیگه برای  پسرک بگیریم و برای  من بعدا . منم گفتم نه این به نام خودم . پسرک و  من و تو  داریم  همه مون . تازه پسرک چند تا داره . این برای  خود  خودمم چون خیلی  زحمت میکشم برای  زندگیمون! حالا این جمله چه ربطی  داشت به این تصمیم  نمیدونم . همسری  مرد بسیار قدر شناسی  هست . من میدونم ته وجودش  بهترین ها رو برای  من میخواد ولی من تصمیم  گرفتم منتظر  نشم ارزش من رو کس دیگه ای بهم یاد آوری کنه . خودم باید نشون بدم برای  خودم ازش قائلم .  

 

کار  دیگه ام این بود که گوشیم رو عوض کردم .یعنی با وجود اینکه هزینه های  ضروری  هم در  راه بود من با کمال دل گنده گی و مصمم بر  انجام تصمیمات جدید  در سال جدید، با همسری رفتیم یک گوشی  خوشگل گرفتیم و گوشی ساده پیرمردیم رو  گذاشتم کنر  بلاخره . دیگه صدای  همه در اومده بود !!! اینو کلی دوسش دارم.  تازه اونقدر  از  دوستان وایبر و تانگو و اینا  تبریک دریافت کردم برای  گوشی  جدید که برای  تولدم نامردا اینقدر بهم تبریک نگفته بودند !! ضایع بود بسی که تا  حالا نبودم خب!!! خیلی دوست دارم که همسری  اصرار کرد گوشی بهتر بگیرم .یک جا بهش گفتم آخه این مبلغ زیاده میتونیم برای فلان مساله بگذاریم (تعارف شاه عبدالعظیمی!!!)  اخم کرد و گفت نه این واجب تره  فعلا . خب  در  عمل  هم نشون داد  پشت من هست برای  خوشحال  کردن و  محترم شمردن خودم . چرا ؟ چون یک خانم محترم  کنارش  هست که حرمت امام زاده  رو  خودش  نگه میداره.  

  

برای  کادوی  روز زن هم یک کارت هدیه  از  همسری  گرفتم ولی  توش  پول نییست  بلکه  ماساژه !!!یک جلسه ماساژ  بدن به همراه ماساژ صورت که هزینه اش  رو پرداخت کرده و من منتظرم  زودتر برم تجربه اش کنم تو خود موسسه .به مامان من و  مامان خودش هم همین رو  داد .یک کاکتوس  خوشگل کوچولو هم پسرک بهم هدیه  داد که  دوستش  دارم خیلی . داداشم  اینا یک روسری  مشکی قرمز  ست با کیفم گرفتند و  خواهرم هم کرم صورت با ریمل . تازه اینو بگم : مامانم جلوی  سی نفر ملت!! به همه ی  دخترا کادو داد و بعد هم بلند اعلام کرد دخترا ( من و  خانم داداشم و خواهرم و  خواهر  همسری  و ...) برید توی  اتاق باز  کنید!!!! اینجا کادوهاتون رو باز  نکنید!!!  نکن با ما  این کار رو  ..جلو ی داداشم و بابام  و پدر شوهر  و برادر شوهر موندم کجا برم محو شم !!! دل همگی سبز، روز  عید  همه منزل  ما بودند و  من ته دلم از  خدا خیلی   ممنونم که این امکان رو باز  هم بهم میده آدم های  مهم زندگیم رو  کنار  خودم داشته باشم و  باری از روی  دوش مامانم بردارم .این دور  همی رو دست کم نگیرید. کلی به آدم انرژی  میده . من امسال یک متنی روبرای مامانم فرستادم به مناسبت روز مادر که تموم این سال ها میخواستم براش  بنویسم و روم نشد ...ده بار  ادیتش  کردم ..بفرستم ؟ نفرستم ؟ و وقتی  ارسالش کردم بغضم رو قورت دادم و  چند لحظه بعد  شماره مامان روی  گوشیم افتاد و صدایی که با بغض زیاد میگفت صمیم ....عزیزم ..و گریه بی صدای  من و  صدای  هق هق  مامان ..به گفته ی  خود مامان ، این زیباترین و بهترین  مسج تموم این سال هاش بوده .به همه نشونش  داد ..شب  محکم بغلم کرد و گفت باور  نمیکردم اینا رو به من گفته باشی ...نگفتم مامان ! من تصمیم  گرفتم به آدم های  عزیز زندگیم  تا وقتی زنده هستند بگم چقدر  برام عزیز اند . اولیش رو  تونستم انجام بدم و سخت ترینش بود ..برای تو  بود ....( برای  مامان نوشتم  که دلش چقدر بزرگه ..که چطور  تحمل دوری عزیزانش رو داره که قاب روی میز آشپزخونه اش شده اند..که قاب ها رو نوازش  میکنه  به جای صورت های  گرم و  واقعی رو ...براش  نوشتم که درسته سپهر  نیست ..درسته که دیگه مامانی  نداری ..خواهر جانی نداری که امسال روبهت تبریک بگن...بهشون تبریک بگی و بغلشون کنی ..ولی  برای ما حضورت و وجودت یک تاج بزرگی  هست روی سرمون  .. جواهر نشون و با ارزش ..براش  نوشتم چقدر  دوستش  دارم ..چقدر  ازش یاد میگیرم و ازش  تشکر کردم که غیرت  رو به دخترهاش یاد داد تا شیرزن باشند در  زندگی . براش خاطراتی رو گفتم که تو این سال ها به هر بهانه ای  هممون خودمون رو میزدیم به اون راه تا اشکامون نریزه  با یاد آوریش ولی  میدونستم  مامان لازم داره اینا رو بهش بگن ..و من گفتم ...و کاری که ده ساله میخواستم انجام بدم رو بلاخره  کردم.  

 

 اقدام دیگه ام این هست  که به همسری  توجهات خاصم رو نشون میدم و  تو دلم همش  حرمت  قایل نمیشم و در  ظاهر  هم انجام میدم نیات قلبی ام رو . مثلا وقتی  میرفتیم  مهمونی،  من برای همسری  میوه پوست میکندم و  کلی  ذوق  میکرد .  بعد  با خودم گفتم چرا فقط  تو مهمونی ؟خب  تو خونه هم یک طوری  رفتار  کنم بدونه آدم مهمی  در زندگی من هست . چرا همش برای  مهمون بهترین ها رو بیارم ؟ اینطوری بود که الان تو  خونه براش  میوه پوست میکنم و خوشگل تزیین میکنم و تو سینی  سیلور 0 نه کف دست!!!)  میبرم ..براش  چای  تازه   دم میکنم و وقتی   منتظرش نیست با گز  پسته ای  مخصوص  اصفهان و لبخند  مغز بادومی ام تقدیمش میکنم ... شام و غذا رو سعی  میکنم مرتب  تر  و روبراه تر  آماده کنم . البته   همسری  عادت داره  تا حدی  چون حتی برای  خودمون دو نفر  هم غذا تزیین شده و مرتب بود ولی  الان با دقت بیشتر .  وقتی خونه میاد با روی باز میرم بغلش میکنم میگم ببین کی  اومده !! خسته نباشی مرررررررررررررد  ..

پسرک هم یک کارایی  میکنه که نگو .یادم بندازید ماجرای   آلو و  من و مامانم وبابام !! رو بعدا براتون تعریف کنم.  

 

پ.ن.  

 

میدانی رفیق ! 

هیچ وقت قرص هایی که حال آدم را خوب  می کنند، جای  خوب هایی که دل آدم را قرص می کنند ..را نمیگیرند...  

 

اردیبهشت تون گرم و نرم و  رنگی رنگی ...