Lilypie Expecting a baby Ticker من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
صمیم-۲۹و اندی سن!- ۵ ساله ازدواج کرده-همسرشو می پرسته- عاشق تر از اونا کسی هست؟-بچه مچه خبری نیس.(یه بوهایی داره میاد )عاشق علی
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو

سریال دوستان Friends سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 2 تیر 1388
نی نی و مامانی  وارد می شوند!!

یونا.... اسمی که  انتخاب کردیم به معنی کبوتر....نعمتی که خدا می دهد...و نام حضرت یونس  می باشد.....

این هم عکس  این کوچولو... و یکی دیگه که نشون میده نور زندگی  من و علی  هست این عزیز دلم.برای  سلامتیش یه صلوات هم کافیه....بیشترش  دیگه محبت خودتونه.


سلام سلام صد تا سلام!!!( اموسیقی  متن فیلم  کلاه قرمزی  با نی نی  وارد می شود) 

واییییییییییییی  که یه عالمه خبر دارم براتون.... اول از  همه بگم که واقعا و از  ته ته دلم ممنونم از همه که برای  سلامتی  من و نینی و باباییش دعا کردن ..دوست گلی  که صلوات نذر کرد ه بود...دوستای  گلی  که نماز  خوندن و همدم و دوست  عزیز و مهربون که روزه گرفته بود و پا به پای  من قلبش  توی  دهنش  تالاپ  تالاپ  میکرد.... و حالا بریم ادامه ماجرا:

اقا ما صبح از خونه رفتیم بیرون و رسیدیم بیمارستان...فک کن ملت همچین روزایی  یه ده ساعتی  معمولا زودتر میرن..ولی بنده با نیم ساعت تاخیر همچین سلانه سلانه وارد بخش پذیرش  بیمارستان شدم..مثل خانم های  محترم نشستم روی  صندلی و بر و بر به بقیه نگاه کردم!!!! این وسط یه خانمه هم بود که چشماش  قد نخود شده بود از بس  گریه کرد هبود..فک کن !! طرف  چهار تا بچه آورده بود و  او نروز عمل رحم داشت اونوقت داشت میمرد از ترس!! حالا منم خود م رو خیلی شجاع گرفتم و اصلا فک نکنین  که دارم اتاق  عمل و چاقو و تیغ و اره برقی!!! و خون تجسم میکنم ها!!! اصلا!!!! خلاصه این خانمه سر صحبت رو باز  کرد و گفت دکترت کیه و بعد گفت ایوای  منم  با اون عمل دارم امروز!!! مثلا انگار من اسم چنگیز تیغ تیغی رو آوردم جلوش!!! بعد هم گفت نمیدنی  خانم!!! زایمانش ک ه اونطوری باشه دیگه خد ابه این عمل رحم کنه...منم در  جوابش در حالیکه سوت میزدم و از ترس و حرص  ناخنم توی  گوشت پام فرو میرفت!! به سقف نگاه میکردم و مثلا من نشنیدم با منی تو!!! خلاصه رفتم بالا و گفتن برو داخل بخش و وسایلت رو تحویل بده و یهو من تا به خودم بیام دیدم در رو بستن و علی موند او نور  در!!!! گفتم بابا بذرایم شاید شوهرم وصیتی چیزی  داشته باشه این دم آخریش!!!!گفتن برووووووووووووو اینقدر  حرف نزن!!! خلاصه رفتم و گفتن بفرمایین داخل این اتاق و لباساتو نرو تحویل بدین!! بعد هم یه خانمه لندهور  اومد یه سانتیمتری  من واستاد گفت خب تحویل بده دیگه!!!! بهش  میگم همین جا؟  میگه بلههههههه!! میگم شومام تشریف  دارین دیگه!!!! میگه بلههههههههه !! میگم میشه تشریف  ببرین او نور  پرده!!! میگه نععععععععععععع!! میگم میشه پشتتون تشریف  بیارن  رو به من!!!! میخنده میگه باشه میرم او نطرف  تاشوما زود لباساتو در بیاری و این گان رو بپوشی!!!! گفتم مطمئنی که سایزش  ۲۰ ایکس  لارجه دیگه!!!! خلاصه وقتی  خوب اعصاب و روانش رفت مرخصی!!! منم گان رو پوشیدم و چسب  هاش رو هر جور بود از پشت به هم رسوندم و گفتم ای توی روحت!!! تو که گفتی این سایز سایزه که!! این که سایز  بچگی  های منم نیست!!!! خلاصه در  حالیکه پاهای  خوشگل و برق  افتاده ( به قولی یکی از  دوستام ول ول کنان)ما داشت اون وسط پتیکو پتیکو میکرد وارد بخش شدم و  چشمم به جمال  مربی  کلاس های امادگی زایمان ک افتاد داشتم از خوشحالی پس  میافتادم.... اونقدر  حضورش و اینکه شانس من نوبت شیفتش  بود اون روز منو امیدوار کرد که انگار دوپینگ کرده باشم... خلاصه  اطالاعات رو ثبت کرد وپرونده ه ای پزشکی منو گرفت و گفت برو بخواب روی  تخت!! گفتم نههههههههه شهرم منتظره گفت بابا بخواب  تا فشار فوشورت رو بگیریم و قبل عمل میری باهاش  یه حال و احوالی میکنی دیگه!!!! ما هم خوابیدیم و یه خانمه امد که کار بی ادبی بکنه...همش گفتن عزیزم من همین صبحی حمام بودم و نیازی به تیغ های زبر شوما نیست وخودم ونوووووووووس٬!!!!! دارم جان خودم توی  خونه که گفت میدونم ولی باید محل عمل یعنی شکمت رو تمیز کنم و منم دیدم نه انگار جاهای بی ناموسی نمیخواد بره گفتم اوکی...بعد او نیکی گفت گروه خونت چیه؟ میگم ب مثبت..میگه خودت گفتی یا دکتر نوشته؟  میگم مثلا عمره که ب مثبتم دیگه..دیدم  بسم الهه!!! این یکی اومد نمنه خو نبگیره برای  رزرو خون ذخیره!!! باور  کنین همون یه ذره خون گیری  ترسش از ده تا عمل زاییدن برای من ترسو از  خون!!! بدتر بود..خلاصه اون مرفت و من به بهانه دستشویی داشتم میرفتم از بخش بیرون که یکیاز پشت زد به شونه ام که کجا!!!!!!!!! باز یادشوهرت افتادی!! سوت زنان گفتم نههههههه بابا!!!! دارم میرم دستشویی!!! اون مگفت بروووووووووو از اون ور دیگه هم کلک نزن!!!! یه ساعتی  گذشت که یهو گفتن خانم صمیم خانوم بفرمایین اتاق عمل!!!! نمیدونم چطوری بگم براتون....ترس  نبود.... میدونستم چیزی  حالیم نمیشه زیر عمل.....شوق نبود...چون دیگه بابت ترس  از  اون آمپوله شوقی  نمونده بود....یه حس  خاص بود و بهم یه شنل دادن و گفتن برو از شوهرت هم خداحافظی  کن!!! رفتم بیرون وتا مامانم وو صبا منو دیدن زرتی  گریه کردن و من با خنده و بی خیالی برگشتم میگم اه علی ببین چقدر شنل بهم میاد!!!!!ازم فیلم میگیری!!!!؟‌آقاهه گفت خانوم جو نقربونت برو که الان منو اخراج میکنن!!! خلاصه به علییادم نمیاد چی گفتم فقط  گفتم وای به حالت من مردم بری زن بگیری!!! خودم میام و با روحم تی  واب دو تاییتو نرو سکته میدم!!!! حالا ملت بیرون داره قا قاه میخندن و علی هم  میگه نه بابا از این شانسا نداریم تو بمیری!!!!!برو برو به کار و زندگیت برس!!!خلاصه رفتم تی یه راهرو و دیدم یه عده آدم محترم واستادن و میگن بفرمایین بخوابین!!! گفتم حتما قبل ز  عمل که میگن اتاق داره همینه دیگه..بعد دیدم نه انگار همشون سبز پوشیدن!!! به خانمه میگن یعنی  اینجا اونوقت اتاق  عمله؟ میگه بله!!! میگم این که هیچیش  شبیه فیلم ها نیست که !!!! چقدر بی کلاس و  ساده است!!! یه راهروی  درازه که!!!!همشون میخندن و میگن برو اینقدر  چلچلی  نکن!!!! بعد ازشون پرسیدم قراره چکارم کنین لطفا  همشو بگین!!!! یدفه یه آقایی اومد و گفت چطوری  عزیزم؟ بعد هم کلی خوش وبش کرد  ومنم کم نیاوردم وملت مرد هب ودن از مکالمه من و این دکتر بیهوشی!!!! بهم میگه تا چند بلدی بشماری!! گفتم برووووووووووووووو منو خر نکن دکتر!!!! این تیکه توی  هم فیلم ها هست!!! من بیشتر از سه تا هم بلدم.......تا سیزده بلدم!!!! بعد گفت شوهرت رو چطوری  تور کردی بلا؟ وقتی  داستان ازدواجم رو با علی گفتم دیگه اینا همشون تیغ میغا رو رو زمین گذاشته بودن و چهار زانو نشستن!!!!! و داشتن گوش میدادن و هر و کر میکردن!! بعد حرف مادر شوهر پیش اومد و باز دهن اینا باز که این کیه دیگه ک  و  قتی دکتر داشت داروی بیهوشی تزریق میکرد  و میگفت بگو الهی مادر شوهرم شقه بشه من یهو گفتم نهههههههههههه خدا نکنه....خیلی مهربونه و دکتر قاه قاه میخنده و میگه اینجا هم چاخانش میکنی؟ بهش  که گفتن چقدر دوستش دارم ومثل مادرم میمونه  کلی برام دست زدن همشون وماسک رو گذاشتن و دکتر  گفت خب حالا تا همون سیزده خودت بشمار ببینم که از همو ن زیر  ماسک فتم ای نامرد!!! کار خودت رو کردی و آخرین چیزی که یادم میاد لبخند پت و پهن دکتر ببیهوشی بود و خنده دکتر خودم........

بهوش که اومدم دیدم از هر دکتری و پرستاری دو تا دو تا دارم میبینم... دهنم هم خشک بود ولی  حالم روبراه بود...یه بیست ت اآدم هم داشتن دور و برم  ناله میکردن!!! گفتم صمیم اگه بخوای ت هم ناله کنی که کسی  محلت نمیذاره!!! به زور  صدامو جمع کردم و گفتم آقی دکتر مساله!!!!! دارم ازتون!!!! دیدم چند نفر ریختن دورم  و یکیگ فت که اهههههههههه  همون خانومه هست که گفتم براتون ها!!!!!!!!! نمیدونم چی گفته بود ولی پرسیدم من الان دیگه عمل شدم؟ گفتن آره و پرسیدم سفیده یا سیاهه؟!!!!!!!!!!!!! با دهن باز میگن چی؟ میگن بچه ام دیگه!!! همشون خندیدن و گفتن همه میپرسن سالمه تو میپرسی سفیده یا سیاهه؟!!! یه پسر  کوچولوی  ۴ کیلویی سفید و بامزه آوردی دنیا!! خنده ام گرفت و زیر لب گفتم علی بدبخت شدی!!! من شرط رو بردم!!!!!خلاصه بهتره از حال و روز بعدش نگم چون خب دردهای  عمل میدونستم هست و خودم روآماه کردم بودم ولی یه جاهاییش دیگه زیاد میشد و من فقط  اسم علی رو میاوردم توی  دلم و میگفتم برو صمیم خودتو جمع کن!!!! به اینام میگن دردآخه؟!!! وایییییییییییی این پسرک رو کی میبین پس؟ خلاصه ساعت یازده منو بردن توی  اتاقم و چند دقیقه بعد یه جا نوزادی!!! آوردن و یه چیز نرم و کوچولو توش بود....چشمام رو بستم و یک ...دو...سه ..گفتم وباز کردم.....خداییییییییییییییی من!!!!!! این پنبه سفید با مزه یعنی کوچولوی  ماست؟ اینکه خیلی نازه!!! آخییییییییییییی لباش رو داره ور میچینه چرا...و چشمام رو بستم واز ته دلم خدا رو شکر کردم.... پرستارم اومد و گفت آماده ای شیرش بدی!!؟ با منه؟ یعنی  میتونم ؟ و گذاشت بغلم..مامان و صبا وعلی هم اومدن و چهار تایی محو نی نی شده بودیم ..چشم های علی روهیچ وقت فراموش نمیکنم اون لحظه.پر از ستاره شده بودن..انگار افتاب توی صورتش داشت می رقصید...دستام رو گرفت و فقط گفت...ممنونتم.....و نتونست ادامه بده و رفت اون ور تر ایستاد.. و من دیدم نی نی با لبهای  کوچیکش داره دنبال می می میگرده و وقتی لبهاش رو روی  تنم حس کردم انگار  دنیا یه جور  دیگه شد...دردی توی  وجودم پیچید و همزمان دردی از وجودم رفت بیرون...زمان انگار واستاد و من دیگه نمیخواستم بگذره....دلم میخواست این کوچولو همن طور بمونه توی بغلم برای همیشه.... خورشید اون طرف پرده اتاق یهو پررنگ ترشد....گل های روی  میز انگار خوش بو تر وخوشرنگ تر شدن...رنگ نارنجی  لبه لباس نی نی شد یه پرتقال وخش اب و رنگ که به من هد یه دادن و  تجربه ای بود که نمیشه گفت..باید  حس کرد.....باید در آغوشش گرفت  و لمسش کرد....

.

.

.

ودردهای بعد از  عمل کم کم خودشون رو نشون دادن..اما من نمیذاشتم چیزی بخواد خوشحالی روز افتابی منو خراب کنه... دست هام رو زیر  ملافه  از درد به لبه تخت فشار میدادم و می خندیدم... و مامان به تصور  اینکه چقدر خوب که من زیاد  د ردندارم با خیال راحت از دور  مراقب من بود ومن از داخل به خودم میپیچیدم ولی  دوست نداشتم کم بیارم و بذارم این هدیه قشنگ و خاطره لحظه دیدارش  کمرنگ بشه برام.... قبل از همه خواهش کرده بودم عصر بیام دیدنم ..منظورم درجه یک هابود..و وقتی ماما رو با صبا فرستادم خونه و من موندم و پسرک و  علی توی  اتاق دیگه درد امانم رو برید و فقط  دست های علی رو گرفتم و فشار دادم و چشم هامون به هم گره خورد ..و باز درد نتونست طاقت بیاره و فرار کرد از وجودم و رفت....و علی موند و لبهایی که صورتم رو بوسیدن و منو نوازش کردن و قشنگ ترین حرف ها رو زیر گوشم زمزمه کردن و چشم هام بسته شد دوباره...

.

.

.

کوتاه میکنم..چون هر لحظه اش رو میتونم روزها براتون تعریف  کنم.... ساعت ۵ عصر همو نروز پا شدم و راه رفتم و فرداش دکتر  اومد و گفت حالت داره خیلی خوب میشه ومرخصم کردن و ظهر جمعه  از همو ن بیمارستان رفتیم با نی نی منزل بزرگ و سادات فامیل  و اذان و اقامه توی گوش پسرک خونده شد و زندگی سه نفره ما چهار روزه که ادامه داره....غیر از شب اول که باز غد بازی  من گل کرد و نذاشتم کسی پیشم بمونه و تا خود صبح  با علی بیدار بودم و فقط نی نی رو می می دادم  و فقط یکساعت خوابیدیم و از فرداش فهمیدم کمک گرفتن از بقیه اشکال زیادی نداره!!! به حمدلله همه چیز خوب داره پیش میره...مامان شب ها میونه پیشمون و این کوچولو  اونقدر اروم  و مظلومه که دلم کباب میشه براش  وقتی گریه میکنه.... هر روز بیشتر دوستش دارم و  هر روز ستاره های چشم های علی پر رنگ تر و بیشتر میشن و اونقدر با من مهربون تر  نرم تر از قبل شده انگار دریای محبتی که داشت و همش رو به من هدیه میداد یهو اقیانوسی شده ابی و پررنگ و زیبا.. دیدن مردی که با همه وجودت دوسش داری در قالب یه پدر خیلی زیباست....

نی نی ما روز ۲۸ خرداد ساعت ۹ صبح به دنیا اومد ....



و در کل بگم سزارین و عمل حس بدی نداره.زایمان ترس  نداره ...همه این ها می ارزه به داشتن یه نی نی سالم..فقط  دست و پاتون رو گم نکنین و بذارین همه چیز طبق روال طبیعی شروع بشه و تموم بشه.. درد هست ولی قابل تحمله.. مثل غصه میمونه...زود گذره...ولی یه جورایی شیرینه..با همه تلخی  هاش....پس  نترسین و  از من این رو فقط یادتون بمونه که هیچی توی این دنیا  اونقدر سخت نیست که نشه تحملش کرد....هیچی... این که کوچیک ترینش هست...واقعا بعضی  وقت ها باید دل رو به دریا زد..باید نترسید...تصور از قبل نداشت...راحت گرفت.. ببینید وسیله ی نی نی ما شب قبلش کاملا مرتب بود حالا مثلا اگه من جوشی بودم و از شش ماه قبل هی  حرص  میخوردم فقط ارامش نی نی کم می شد بعدا.. حالا شومام مثل من خیلی شورش  نکنین ولی  جوش چیزای اینطوری که ببیشتر برای نظر  مردمه رو هم نزنین. خدا خیلی مهربونه ...طاقت خانم ها رو همچین وقت هایی زیاد میکنه..با خودم میگم اگه عمل من اپاندیس بود واقعا میتونستم اینقدر خوب طاقت بیارم..؟ و در  نهایت داشتن یه بچه زمانی شیرینه که توی رابطه با همسر به اوجش رسیده باشه ادم ...یعنی کاملا گرم و صمیمی شده باشن و هیچی نتونه بینشون فاصله بندازه اونوقته که یه نی نی اون ها رو هم گره میزنه و حمایت های اون دو تا از هم قشنگ ترین خاطران نی نی داری رو می سازه... شب  هایی که علی  میشینه پشتش رو به من تکیه میده و میگه اینطوری راحت تر به نینی می می میدی و روزهایی که حلقه کم خوابی د ور  چشم هاش  دیده میشه من میفهمم که داشتن یه همسر همراه و  مسوولیت پذیر چقدر  توی  این روزهای  اول مهمه...اینطوری  نه چیزی به نام اندوه زایمان هست و نه خستگی  هاش فردا توی  تن آدم میمونه... وقتی  چشم هام داره از  خواب  دیگه دو تا دو تا میبینه حتی  حاضر  نیستم به پسرک بگم بخواب..فقط  نوازشش میکنم و توی  گوشش  میگم که  قشنگ ترین  هدیه خدا به من و باباییش  بوده...چشم های  علی و روزهای  من اینقدر گرم و آفتابی  هستند این روزها که هیچی نمیتونست زیباترش  کنه...من الان حسرت روزهای  دو تاییمون رو نمی خورم چون با تصمیم و عشق  نینی دار شدیم و به حمایت های  عزیز دلم مطمئن بودم....علی عزیزم به قدری  با محبت و نرم با یونا حرف  میزنه که فقط  میخوام ببوسمش از اینهمه محبتی که داره به من و پسرک...

برای  تداوم خوشبختی توی زندگی  همه دعا میکنم و شما هم ما رو از دعاهای  خوب و مثبتتون  بهره مند کنین لطفا.


برای عاقبت به خیری همه بچه های کوچولو و تجربه کردن این حس و حال توسط همه خانم ها  دعا میکنم....من به یاد خیلی هاتون بودم...باز هم مینویسم براتون ....

دوشنبه 1 تیر 1388
دق الباب!!!

به زودی  میام..حالمون خوبه....همه چیز  عالی بود.یه دنیا قشنگی روبروی من هست الان..و منتظره برم بغلش کنم و همه مهربونی های  عالم رو توی چشمام بریزم و از چشماش سیر نشم...

به زودی میام..از همگی ممنونم.بابت دعاهاتون.....


پنجشنبه 28 خرداد 1388
اگر بار گران بودیم....قراره زود برگردیم...

وایییییییی  کمتر از  چند ساعت بیشتر به اومدن نی نی  ما نمونده..میدونی  حسم چیه؟ مثل رسیدن شب عروسیمونه...از یکماه قبل همش  اضطراب خوب برگزار شدنش رو داری و  هر روز  که میگذره  یه جورایی دلت قیلی ئیلی میره و بلاخرخ فقط یه شب و چند ساعت میمونه و اونوقته که دیگه دلت یه جورایی  پر  میکشه برای رسیدن موعدش...و بعد یه نفسی میکشی و میگی آخیشششششششششش..تموم شد.....

پسر کوچولوی  ما هم فردا صبح( البته الان پنجشنبه هست ظاهرا)  انشالله به دنیا میاد..میدونی  هیجانم بابت چیه؟  اینکه بدونم چی  شکلیه؟  چطوری  لباش رو باز میکنه و  چشماش چطوری به من نگاه میکنن... مثل کسی  میمونم که میره رستوران و همش  منتظر اون سس خوشمزه اش  هست...نه خود غذای  اصلیش!!!!! این مدت انقدر  خوب و راحت بود به شکر  خدا و اونقدر من زندگی  عادیم رو داشتم که هنوز باورم نمیشه واقعا من باردار شدم و نه ماه تموم شد و ساعت ۷ صبح یعنی  کمتر از ۶ ساعت دیگه یه بچه..یه موجودی  که از  گوشت وخون من و همسرمه و  حضورش  بهمون یادآوری  میکنه چه زیبا هم رو دوست داریم..داره میاد و مال ماست...راستش رو بخوای هنوزم نمیدونم واقعا از نوزاد خوشم میاد یا نه..من کلا بچه های  ۶ ماه به بالا رو دوست داشتم همیشه ولی  از همین الان مطمئنم این کوچولو هم زندگی  من و پدرش  میشه....

 تو تموم این مدت شماها اونقدر به من محبت داشتین و بهم امید میدادین که هیچی نمیتوته جبرانش  کنه ..من فردا برای همتون بخصوص برای اونایی که آرزو دارن کوچولوشون رو زودتر بغل کنن دعا میکنم ..برای  خوشبختی و خوشحالی  همتون..برای  قشنگی روزها و شب  های  همه شماها..برای باریدن بارون عشق  توی  خونه هاتون و  برای پیدا کردن اونی  که کنارش  ارامش  دارشته باشین همیشه....

 من فردا دو تا عمل دارم همزمان.... یکیش سزارین هست بنا به تشخیص  پزشکم  و او ن یکی  هم توی  همون مایه ها!!!!! امیدوارم سالم بمونم و بتونم بازم براتو نبنویسم...ولی  عمله دیگه....به قول داداشیم آمار غیر رسمی ولی واقعی  نشون میده!!! از  هر صدت ازن فقط  ۱۰ تاش  از زیر اینجور عمل ها زند ه بیرون میان!!!!خب  منم انشاله جزو اون ده نفر باشم..ماها با هم گریه کردیم اینجا و پا بهپای  هم خندیدم... زندگی  من رنگ قشنگی  داره که شماها پر رنگ ترش  کردین برام..از همین جا از همتون حلالیت میخوام و دعا کنین برای من و همسرم و پسرکمون... دوستتون دارم  و  امیدوارم خیلی خیلی زود دوباره بنویسم براتون..فعلا....


بعدا نوشت:

ساعت شش صبح روز پنجشنبه

من دارم میرم بیمارستان....دیشب  رفتم ارایشگاه و خوش  خوشانم شد و سشوار قشنگی  کشیدم تا حداقل جیگر این دکترم  حال بیاد دم صبحی....ساعت دو  خوابیدم دیشب و  سه...چهر و بیست دقیقه و  پنج ..از  خواب بیدار شدم  و سعی کردم!!! دوباره بخوابم....

ممنونم از دوستگلی  که گفت برام نماز  میخونه و امروز رو برام روزه میگیره و صدقه میده..نمیدونین این چیزا چقدر  منو آروم و مطمئن میکنه...مرسی  عزیزم و مطمئن باش  برای  سلامتی همتون دعا میکنم.....

خب ظاهرا دارن از بخش مردان!! من وپیج میکنن که زودتر راه بیفتم.. برم وضو بگیرم و بریم دنبال مامانم و سه تایی نه ببخشید چهار  تایی( با نی نی  ) بریم بیمارستان ببینیم از توید ای لپ لپ  قراره چی  در بیاد!!!!

ممنونم از دعاهای  خوب  همتون و برسم همه رو تایید میکنم....


شنبه 23 خرداد 1388
من نینی  نیستم...هنوز نیومدم.

نی نی  هنوز  نیومده....

..28 خرداد ( حدودا) میاد .

کادوی  تولد باباییش هم که جور شد شکر  خدا!!!!!!

من خوب خوبم..دارم کارهای  مونده رو میکنم. فقط مونده تمیز کردن یخچال و فریزر و چیدن وسایل نی نی!!!!!! سفارشمون متاسفانه با بدقولی  اقای سازنده  احتمالا فردا دستمون میرسه...میگم من که نگران نیستم شومام خونسردیتو ن رو حفظ  کنید....

بغض  دارم...دوست ندارم فرزندم توی  این محیط  چهار سال اول عمرش رو بگذرونه....خیلی دروغگو ..خیلی  نامرد..متقلب ها......


یکشنبه 17 خرداد 1388
حال من خوب  است...جدی  جدی باور  بکن!!!!

من خوب و سر و مر و گنده ام..تازه مرخصی  هام شروع شده..میبینی ترو خدا؟ تا لحظه آخر باید میرفتم...تازه اونم با تاکید و تجویز دکتر که  ورم مچ پام به خاطر آویزون بودن پا از میز کمتر بشه و مشکلی پیش نیاد...

خدا رو شکر همه چیز روبراهه..هنوز ساک زایمان رو نبستم..خریدنی  های یخچال رو نخریدم..وسایل نی نی رو نچیدم ومهم تر از همه اینکه دلم طاقت نداره دو دقیقه بشبنم توی خونه..همش  میخوام برم بیروم و پرواز کنم!٬!!!!!

میگم ها شماها جوش  نزنین انشالله تا آخر های  خرداد که موعدشه ( دو سه روز  اینور اون ور  تر  داره ها) کارا ردیف  میشه.امروز یه کارگر آوردم خونه رو تمیز کنه فک کنم  اونبه جای  من زایید از بس  گفتم لکه داره...محکم بشور... درست بشور..نه تمیز نشد... و پا به پاش  ۹ ساعت تموم کار کردم و الان خسته و کوبیده اومدم اینجا. راستش  علی  میگه راضی  نیستم مامان و خواهرت بیان برای کارایی  خسته بشن که از  عهده کارگر هم بر  میاد..بذار زحمت ها برای بعدش باشه براشون...  برای تو بیمارستا ن و پذیرایی  های بعدی.و من هم موافقت کردم وامر.وز دهنم رسما سرویس شد...

راستی من دنبال خوراکی  ها ومواد مقوی برای  تقویت بنیه ام  بعد از زایمان هستم.میدونم برنج و نون زیاد و اینا خوب نیست ولی دلم میخواد یه دستورهایی هم داشته باشم رو برنامه که بدونم مثلا صبحانه چی خوبه ووبرای تقویت شیر و بیشتر شدنش چی  لازمه و من که گرمایی  هستم و پخته میشم وسط زمستون!! چی بیشتر بخورم و از این چیزا.لطفا دستورش  رو هم بذارین برام.

میگم این بارداری  واقها چیز جالب و بامزه ای  بود برای  من.اصلا  دردسر زیاد نداشت همش  خوب و خوشی بود و اگرم چیزی بود صبوری من خیلی زود حلش کرد. منم  برای همه دعا  میکنم انشالله بارداری راحتی داشته باشن. کلا  داره خوش  میگذره و دلم میخواد زودتر ببینم نینی  شکل کی شده!!!!!!!!!!!!!! اوج محبت مادرانه خرکی  منه!!! میبینین؟!!!!! وای تصور اینکه مامان واقعی یه نی نی بشم هنوز برام عجیبه...مثلا بغلش  کنم و بوسش  کنم و بگم چیه مامانی  گلم؟ فدا تشم که اینقدر اروم و خوبی عسلی من...و ..... جدا به من میاد این حرفا؟


یکشنبه 10 خرداد 1388
دست یاری تان  را درازززززززززززززززززززز کنید.

بعدا نوشت

 ممنونم از دوستانی  که برام  در زمینه مترجمی دارن کامنت میذارن. بچه ها من اسم و عنوان همه دروس  مترجمی  ( همون چارت درسی چهار ساله ) رو کامل دارم و  حتی میدونم برای  هر درسی  چه کتابی داره تدریس  میشه.این دوستمون اینو لازم داره: هدف  هر درس  چیه؟ یعنی  توی  کتابچه ای  که وزارت علوم به گروه ها و دانشکده ها میده برای مثلا درسی  به اسم تجوید قرآن کریم!!!( داریم اصلا؟!!) اینطور  نوشته:  

هدف درس: اشنایی با اصول و قواعد صحیح خواندن قرآن مجید و نیکو ادا کردن الفاظ 

یا مثلا برای  درسی مثل زبان تخصصی رشته های  انسانی  نوشته:  

هدف درس: تمرین و تقویت رو خوانی - افزایش  لغات تخصصی - تقویت قدرت درک مطلب - تقویت قوه شنیداری و دیداری  از طریق کلاس های سمعی و بصری  

گرفتین چیو لازم داریم؟فک کنم این کار بیشتر  از عهده دانشجویان مترجمی  یا کارشناس های دانشگاه بر میاد..یعنی  امیدی هست؟!!! دوستمون کارش   گیره همینه  ظاهرا.

  خب بعدا نوشت تموم شد همین جا!!!  

***********

به تعدادی وبلاگ خوان با معرفت!!! که امکان دسترسی به سر فصل های دروس کارشناسی   رشته مترجمی زبان انگلیسی (آزاد یا سراسری) را دارند در اسرع وقت نیازمندیم!!! 

به خدا راه دوری  نمیره مادر!!!  دل یکی از همین دوستاتون شاد میشه به خدا.... 

منظور از سرفصل یعنی  اینکه هدف از  گذراندن هر درسی چیه و در پایان این درس  دانشجو قادر است چه کارهایی انجام دهد!!این سرفصل ها به صورت یک جزوه کوچولو توی  آموزش  دانشکده ها پیدا میشه ..... 

ببینم چکار میکنین.....میتونین تا من نزاییدم!!( اه اه باز یاد گربه افتادم!!) کار  این دوست گلمون رو راه بندازین؟ 

از حمیده عزیز ممنونم که لینکش رو برام پیدا کرد و گذاشت.از دوستانی  هم که دنبالش  بودن خیلی مرسی. چقدر  خوبه این اینترنت !!!

 

******* 

آخر هفته با دوستامون رفتیم بیرون واین دوستامون که میگم یکیشون قدر قدرت  ع ک ا س ی  مشهده و بقیه هم چیزی توی  همین مایه ها..این جناب  استاد خب خیلی رابطه خوبی با شاگردهاش داره و دختر و پسر اونجوری  که من دیدم به اسم کوچیک صداش  میکنن.توی  جمع اینا به خاطر زحمتهایی  که من برای نمایشگاه ع ک س علی و دوستاش کشیدم مهمون افتخاریشون بودم و خب  تقریبارسمی بودم نسبت به بقیه.اینا هی تو سر و کله هم میزدن و من هم که یه ور غش کرده بودم از خنده .ضمنا عمرا اگه حدس  میزدن این خانوم محترم چقدر خودش  دلقکه و آستینش پر از این مسخره بازی  هاست ولی خب نمیشد که جلسه اول رو کنم ذاتم رو!!خلاصه یه جا یه سوپه خیلی کوچولو و با نمک به اسم کفشدوزک داشت روی  گردن یکی از بچه ها راه میرفت و استاد اعظم سریع خودش رو انداخت وسط  تختی که همه روش  نشست بودیم و  با یک دقت خاص  لنز رو تنظیم کرد و حالا فکک ن ما هم هداریم به آسمون نیگاه میکنیم و سوت میزنیم و این پسرها  هم دارن با دست هی شلوار جناب استاد رو از پشت میدن بالا تا این شور   ت   قرمز کلوین کلین ایشون بیشتر  باعث خنده  و قهقهه این دخترا نشه...خلاصه که بنده خد اوقتی فهمید کلی قرمز شد و بیشتر  از  من خجالت کشید.چون توی  اون جمع تنها خانمی بودم ک هبه فامیلی صدا م میکرد و خلاصه کلی چشممون به چیزهای خوب خوب روشن شد اون وسط. مثلا داشتیم صبحانه میخوردیم همه و این وسط دو عدد م مه وسط سفره افتاده بود و نمیدونستیم ما ل کیه!!!!!!!بعععععععله درست حدس زدین ..اونقدر  خانوم طلا لباسشون باز یود که چاک که چه عرض  کنم خود می می  وسط افتاده بود و تو دست و بال آدم وول میخورد!!!!  

جالبیش  این بود که وقتی آقایو ن فهمیدن من  کمتر از دو هفته دیگه قراره نی نی  داشته باشم هیییییییییییییییییی میگفتن و تحسین و کف و سوت و هورا که ایول خانوم!!!! چقدر باحالین شما....  فلان کس  ما از یه ماه قبلش  رو تخت فقط  دراز میکشید و  میخوابید و ...و جالبه که استاد گرامی وقتی خوب  ما رو پیاده روی  برد و سر بالایی و سر پایینی کرد مارو و بچه ها هی با ایما اشاره بهش  گفتن هوای  منو هم داشته باشه آخرش  میگه اهههههههههههه نمیدونستم شما باردارین!!!!!! یعنی فک کن !!!!! 

تازه از بس  از همراهی  این صمیم خوششون اومده بود که قرار آخر هفته بعدی رو گذاشتن یه مسافرت دو روزه و اسکان توی  یکی از ییلاقات اطراف به صرف  دو روز ورق و عرق و ...!!!!!یعنی از الان یه نموره دلم داره میلرزه که اگه او ن وسط  این نی نی  فلک زده خواست یه ذره فقط  زودتر دنیا بیاد من چجوری  خودم رو به بیمارستان برسونم آیا!!!! ولی مطمئنم خواهم رفت و  مادر و خواهر بنده خدا که جوش  تمیز کردن خونه من ومیزنن این هفته هم  تو نم خواهند بود.!!! به علی میگم این گروه با حال مرد هبودن سه سال پیش ایا؟!!!!  جدا باید دم زاییدن ما پیداشون بشه و دل من بسوزه بعدش ؟!!!! 

خوش جنبه تر و  با مزه تر  از این گروه در و داف جوون خدایی ندیده بودم..میدونین که این تیپ آدم ها بیشتر  توی  دوران دانشجویی آدم سر راه من قرار داشتن و رابطه های بعد از ازدواجمون با دوستامون  بیشتر رسمی و  کمتر  دلقک بازی بود...خیلی خوش گذشت.. جوری  که دلم خواست نی نی  یه ذره بیشتر او ن توبمونه !!!!!!خیلی بد ذاتم ..نه؟


سه شنبه 5 خرداد 1388
پاستوریزه ها نخونن

میگن  حرف  هایی  هست برای نگفتن..برای ننوشتن..برای نفهمیدن...اما شرمنده مرام همتون!!  من مجبورم که بنویسم تا خدایی نکرده برای یه عده سو تفاهم نشه که آدم با وجود بچه و ایام نزدیک به مامان شدن ممکنه آدم شه!!!! یعنی  نههههههه خدایی فک کردین مثلا این صمیم دوسه روز دیگه میاد مینویسه سلام ای زندگی..آه ای روزهای قشنگ که خورشیدتان در چشم های طفل من طلوع میکند هر روز...و ای  خوشبختی  که الان شاتالاپی  افتادی پیش  من و قورت و قورت می می میخوری  و بعدش  هم قربون صدقه بچه اش  میشه و  شومام میفهمین که بابا این یارو ننه شد و دیگه از مشنگ بازی و  خنگولیالایی دست برداشت و یه پوووووفی  هم میگین و میرین سراغ یه وبلاگی  که دو سه روز زندگی رو هم با نوشته های  خل مدنگی  اون سر کینن و خوش  باشن!!!! جون شما راه نداره!!! فقط یه تذکر رو باز هم تکرار کنم: اونایی که فکر میکنن خیلی مودب و ذهن پاک  و فیفیلی ان  و از بوی  مثلا گل دو ساعت مونده توی اب  هم حالشون به هم میخوره لطفا اصلا از طرف  این پست و نوشته رد نشن که کلاهمون بد جور توی  هم میره!! از  ما گفتن!!

خب  ماجرا اونقدر  فجیعه که من اصلا روم نشد یه مدت بیام توی  نت و حتی برم سراغ دور وبری  هام و دو تا کامنتی  چیزی بذارم..یعنی  گفتم بذار یه کم این اسم لا مصب!! ازسر  زبون ها  بیفته پایین  بعد میرم خودی  نشون میدم باز...اصلا بذارین از  اول بگم چی شد!!!

 آقا توی  این کلاس  های  بارداری بهمون گفته بودن که  جمع شدن گاز تی بدن 0 حالا نه توی  مثلا ستون فقرات ها!! منظور  همون گازخونه بدنه!!) خیلی  در  زایمان سزارین شایعه و  بای مواظب  باشین که حتما دفع گاز داشته باشین وگرنه یه دردی  میاد بیخ گلوتو نرو میگیره که از صد تا زاییدن توی  چادر افریقایی  ها و بدون هیچ امکاناتی بدتره برای  همین  سعی  کنید اون جا بعد از عمل حتما بهصورت ملایم و در  حالیکه اسپری هم زیر ملافه اتون هست!!!! یه گازی مازی چیزی  رو بفرستین بیرون و نگه ندارین!! خلاصه این شد ملکه ذهن ما و نگرانی بابت اینکه حالا اگه یه وقت نشد بیاد بیرون و دم در ایست بازرسی!! نگهش  داشت و اینا من چه خاکی به سرم بریزم!!!! اقا دو سه روز از این ماجرا گذشت و یه روز ظهر من خسته و گرما زده و  کوبیده از بیرون اومدم و دیدم اوههههههههه دم جا کفشی  اونقدر کفش ریخته که سگ میزنه  گربه میرقصه لا بلاش!!!! خم شدم و روی  دو پا نشستم و حالا این کشوها رو باز کردم و در  حالی که دارم زور میزنم خم شم تا دستم به کشو اخریه برسه تا  کفش  ها رو بچینم سر   جاشون.. بعد یهو  همین طور الکی  اب دهنم پرید توی  گلوم و یه آن نفسم بند اومد...تا بیام به خودم بجنبم و بلند شم نمیدونم دیدین این ماشین هایی  رو که توی  دنده هستن و طرف یهو استارت میزنه و ماشینه یه دو متری   میپره جلو!! اره عین همون ماشین ها  یهو یه سرفه کردم و یه صدای  جررررررررررررررررررت   با انعکاس صد ریشتر بلند شد و منم دو سه متر جلو پرت شدم و افتادم روی  کفش  ها!!! دو سه ثانیه ای فقط صورتم روی  صندل های  علی  مونده بود از شدت ضربه!!!!!!! یعنی دروغ نباشه به جان خودم اول از  همه زود  مانتوم رو چک کردم که از عقب  سوراخی به اندازه کف  دست روی پارچه جون ندارش!!!! تولید شده با این صدایی  که اومد یا نه!!!!! خدا نصیب  نکنه!!!! اونقدر از خودم خجالت کشیدم و سرخ ووابی شدم که نگو!!!  آخه چطو شد یهوووووووو؟!! من که حالم خوب  بود و حس خاصی  نداشتم و نیاز هم به دسشویی  نداشتم اون موقع!!!!بعد سریع نگاه کردم به درای نواحد بغلیه دیدم الحمدلله کسی  نیست خونشون انگار..چون صدای آدم در  نمیاد از خونشون..بعد هم یه یا علی  گفتم و بلند شدم ولی  همش  توی  ای نفکر بودم که اگه خدایی نکرده اونجا روی تخت بیمارستان اتاقم جوری باشه که تخت نزدیک پنجره باشه و من همچین طوفان ملایمی!!! رو یهو با سرفه ای عطسه ای  چیزی  نزدیک بود  از سر بگذرونم نکنه با تخت و مخت و بچه به بغل از  همون طبقه سوم پرتشم وسط حیاط بیمارستان!!!! بعدشم  اومدیم و تخته تکون نخورد!!! بلاخره یا این شدت لحاف و ملافه آدم کم کمش  تا سقف می پره بالا دیگه!! حالا تازه گیرم لحافه هم نپرید و من از زیر با دستام نگهش  داشتم!! خب یا خودم کلا جرررررررررر میخورم از شدت این ضربه یا بچه یهو سنکوپ  میکنه و میفته رو دستمون!!! یا ملت  فک میکنن انفجاری  چیزی توی  موتور خونه بیمارستان اتفاق  افتاده و همه پرت و پلا میشن از دور و برآدم!!!! بعد میگن چرا زن های پا به ماه افسردگی  میگیرن بعد از زاییدن!! خب قربونتون بشم کم موضوع مهمهیه این!!! یعنی  فقط بگم تا دو ساعت موضع مربوطه!!!! هنوز  داغ بود و جز و جز میکرد!!!!! بایدم بخندین!! اصلا من مینویسم کهشوماه اروشاد کن میه وقت فکر  نکنین که مثلا توی  همچوم موقعیتی  کمی  همدردی  بهدرد آدم میخوره ها!!!! بخند..تو هم بخند..اشکال نداره ..یه روز  هم تو میری  توی وبلاگت  مینویسی یه چیزی و اونوقت ما میخندیم!!!!

 حالا اینا باز  هم به درک!!! میدونین چیش  منو کشتون از خجالت!!! این صاحبخونه ما که سال بهسال  و بخصوصو توی  این مدت بارداری  من  نگفت یه تیکه نون خالی بذارم ببرم برای  این دختره که حامله است یه وقت هوسش  نکنه بچه!!!! هم صاف  پنج دقیقه بعد اومد و تق  تق  در زد و با نیش  باز و صورتی  که معلوم بود  از خنده هنوز  کبوده!!!! یه سینی  آورد با چند تا شامی کباب مشت و دور چین گوجه وچیپس  و نخود فذنگی و  ماست ونون تازه!!!! یعنی میخواستم بمیرم ولی  اینا رو توی  همچون موقعیتی ازش  نگیرم!!!! یعنی  چی آخه!!!!! گفته این طفلک که حتما چاک خورد همین دو دقیقه پیش!! بذار تقویت شه !!! ای الان انقدر  از دیدن کتلت حالم خراب  میشه و یاد اون ماشین تو دنده!!! او نروز میفتم که نگو!!!! مثلا میمرمد اگه نیماورد برام غذا رو و با نیش  باز حال ووروزم رو نمیپرسید!!!! شانسم که نداریم!! یا باس   جلوی  رییس  باشه یا جلوی  صاحبخونه!! یعنی  ملت از صبح تا شب  هم این پتوشون هی پس و پس  بالا پایین بشه و موتور خونه اشون کار  کنه احدی  نمیفهمه  اونوقت اینا از یه زن پا به ماه توقع دارن نسیم هم از بغل خونش  رد نشه!!! خب زور داره به خدا!!!!! شب که برای علی تعریف کردم و بخصوص اون  تیکه دمر افتادن روی  صندل رو براش  گفتم پسره بی  حیا به جای اینکه توی  چشماش  اشک جمع شه!!!! و منو بغل کنه و بهم دلداری  بده همچین خندید که از او نور تخت افتاد پایین!!!! بعد شوما هم دلتون خوشه که این زن و شوهر چقدر  با هم صمیمی و خوبن و هوای  همو دارن!!!! تازه بعد از چند ثانیه که نفسش  میاد بالا همش  میگه جون صمیم بازم اداش رو در بیار!!!! بگو چطوری  افتادی روی  کفشا!!!! جون صمیم یه بار دیگه بگو برام!!!!! تازه چند روز پیشا توی  ماشین بودیم و  مامان هم باهامون بود آقا اومد از پارک در بیاد حواسش  نبود ماشین توی  دنده بود و یهو یه ذره ماشین پرت شد جلو!! اونقدر  خندید...اونقدر  خندید که داشت خفه میشد!! میگفت یه آن یاد او نروز  تو افتادم!!!!!! همینه دیگه..صداقتبش از حد به این مردا نیومده!!!!هیییییییییییییییییییی روزگار که یه زمانی  دو تاآدم بود درکت کنن..ولی  حالا چی!!!!!


سه شنبه 29 اردیبهشت 1388
اصلاحیه!!!!

کامنت های باقیمونده  پست قبلی  در اسرع وقت پاسخ داده میشوند  شدند

روایط  عمومی سازمان پاسخگویی به کامنت های  مشتاقان ننه  خردادی!!!

*********************************************************

هی بمیرم..دلم کباب شد براتون.فداتون بشم من که نگفتم تا حالا هیچی!! هیچی  نخریدیم برای  این طفل معصوم!!!( آخه به مامانش رفته !!) من گفتم هنوز نچیدیم...بعد شماها  هی جوش زدین که دختر!!! آخراش سنگین میشی  نمیتونی راه بری و سیسمونی بخری  یا موقع زاییدنت( پووووووف!!! یادتونه چقدر  من از این فعل بدم میاد که!!) مادر و خواهر و شوهرت باید ولت کنن برن بازار سیسمونی بخرن بچه ات  بی  خشتک نمونه!! الهی قربونتو ن بشم من دیگه سیب  زمینی  هم نیستم که بابا!! فقط هنوز نچیدیم بعدشم دکتر جان گفتند از ۲۵ خرداد تا ۱۰ تیر  آماده باش و من هم روز اولش رو  برای  خودم  آخرین مهلت قرار دادم...دیگه این وروجک میگین میشه ۸ ماهه دنیا بیاد آخه؟!!! حال ابرای  اینکه خیال همتون تخت پنج نفره بشه و  اینقدر  جوسش  نزنین و  منم هی با خودم نگم خب  میمردی  کامل میگفتی  چکار کردی  ملت دق  نکنن از دستت!!! میگم چیا خریدیم.



حداقل ۱۵ تاسرهمی  هر کدوم سه تکه و پنج تکه و پیشبند دار و پادار و بی پا و درز  خشتک دار و وسطش  دگمه دار و بی  دکمه و استین کوتاه و بلند و .. و سایز همشون حداکثر تا همون ۴ -۵-۴ ماهگیه.


۶ سری از این پنج تکه ها با یه ست ده تیکه!!! بااب قربونتون تا همین جا که همین یه رقمش  شد ۴۰ تا لباس!! مگه چه خبره ...ننه این بچه به عمرش  اینقدر لباس  نداشته  والله!!! جون خودم اینقدر  منو نترسونین..بسه..بسه... تازه اینا به جز تاپ  ها و شلوارک ها و شورت و رکابی و زیر پوش و بلوز  های تکی  هست...  مگه میخوام تا ۴۰ سالگیش  لباس بخرم الان !!!! جون صمیم نگین کمه که قاطی میکنم به مولا!!!!


وسایل بهداشتی : شیشه  دارو  و شیشه شیر  و  لیوان ۴ کاره!! و شیشه شور و مماخ پاک کن و  دستمال مرطوب و  شامپو و صابون و حوله و لیف  و کلاه حموم و روغن بدن و  لوسیون و ست تعویض و تشکچه مخصوص تعویض  باز یکی  دیگه و  انواع و اقسام پیش  بندها و  دندون گیر و کلاه حموم و  صابون مخصوص و  پوشک کامل یه ۱۰ بسته ای فعلا !!!



 و کفش  در اونواع واقسام بافتی و رو فرشی و زیر فرشی  و فوتبالی و !!! و جوراب و کلاه  وشال گردن هدیه سارا جون و متکای  فانتزی و ساده و ساک وسایل و ست تشک و پتو و متکای  دم دستی و آویز  تخت و انواع عروسک منتها با نهایت دقت که جنس و نوعشون بی ضرر باشه  و خدا تا چیز دیگه خردیدم  قربون او نشکلتون بشم که اینقدر حرص  نخورین و جوش  منو نزنین.


چیزایی که  هنوز  نخریدم  و اونان که من منظورم اینه که ریلکسم و انشاللهه پول و پوله بیاد دستمون  میریم سرااغ اونا( چون فعلا کفگیر از اون ور دیگ هم در امده و شالاپی افتاده کف  مطبخ! ! )   اینان : وان  حموم و ناخن گیر و ظرف غذا  و قاشق  و متعلقاتش و  تشک و رو تختی  حاضری به اندازه تخت و مینی  واشر و  سطل  پوشک بچه و گن برای خودم..همین ها !!!

باور کینن نصف این اقلام جامانده فعلا ضروری نیستن و  میشه بعدا هم بخریم.

تخت و کمد رو هم به سلامتی سفارش  دادی فقط  اون یکم دیر میرسه و تا اون نیاد که نمیشه من وسیله ها رو بچینم؟ خب کجا بچینم این ارو ..نه شوما بگین؟

تازه اشم  یه عالمه پارچه  لطیف  مخصوص  نوزاد برای اینکه بذارم بعدا برای  خودش  خوب  لخت بازی  کنه و فقط پارچه روش  باشه و با دو تا زیر انداز یک متر در یک متر موقع تعویض  که گند