X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

 این تاریخ رو دوست دارم . 

به زودی  در زیر همین  پست  یک سری  اعترافات داغ  خواهید دید . اعترافاتی  از صمیم قلب  ....یا بهتره بگیم از  قلب صمیم 

  

خدایا خودت رحم کن .   

 

پ.ن. 

تشکر بسیاراز دوستانی که  نظرشون رو به من گفتند . در  مورد  کانال  نتیجه رو بهتون همین جا اعلام میکنم.

 

سلام .  

 نظرتون چیه   نوشته های  اینجا رو بعد از  این  تو تلگرام بخونید ؟ 

مزایا : اونجا مناسب  اون فضا ،  نوشته های  من کوتاه و  مختصر  تر  هست ..امکان گذاشتن عکس برام راحت تره .  سریع تر  به روز  میشه  و  اینکه  شما هم دسترسی تون راحت تره  و  هر  لحظه میتونید  متوجه بشید  آپ شده یا نه .   مطالب  اونجا رو  کماکان تا جایی که بتونم در  اینجا هم کپی  می کنم که کامنت ها در  جا و موضوع   خودش  برام ارسال  بشه .

معایب : امکان کامنت در  لحظه  دیگه نیست . راه ارتباطی  من و شما کماکان همین  صفحه وبلاگ خواهد بود . چون کانال هست   رابطه یکطرفه میشه و هیمن منو  دچار  تردید زیاد  میکنه .  دروغ چرا ؟  حتی  بعد اینهمه مدت نوشتن ، باز  هم با خوندن و دیدن کامنت های  شما دلم پر از  خوشحالی میشه . مسلما شما هم از  اینکه نظرتون رو به من میرسونید  حس  خوبی  دارید .  

میخوان بدونم نظر شما چیه و  چه   نکات قوت و ضعفی تو این مدل ادامه  میبینید .؟   

لطفا  به اینستا و چیزهای  دیگه فکر  نکنید  .گزینه روی  میز فعلا تلگرام هست  و بس !!  

 

منتظر  نظرات ارزشمندتون هستم . 

 

برای  پری و  مهری  عزیز و همه ی  کسانی که خواستند  مامان براشون دعا کنه. به مامانم زنگ زدم گفتم چندنفر  خواستند با ذکر اسم براشون دعا کنی مامان ..گفت  حالا از  کجا منو میشناسن ؟ من و  منی  کردم و  گفتم  تعریف  شما و دعاهات رو شنیده بودند . از  دوستان منند ..درست گفتم .

مامان امروز برای  پری  عزیز و  مهری  جان  14 ایه الکرسی  هدیه به امام جواد ع  خوند  و  گفت به دوستات بگو  دلشون رو محکم کنند و تلاششون رو بکنند و بقیه رو به خود خدا بسپرند . توکل یادشون نره .وقتی به مرحله ای برسند که جز  خود خدا ، هیچ کسی رو قادر به حل مشکلشون نببینند  درست میشه کارشون ...

آیات اسم اعظم خدا
آیاتی است که با جمله ی بی نقطه ی ( الله لا اله الّا هو) شروع می شود و هر کس که خواسته  ی مهمی-کوچک یا بزرگ-  دارد. اگر ۱۱یازده بار این آیات را با طهارت و حضور قلب بخواند ان شاء الله خواسته ی او برآورده می شود

یک ختم خیلی مجرب که بارها و بارها  امتحانش رو  پس  داده و مامان اونو  به عنوان مهم ترین  حامی تو دعاهاش  می دونه  اسم های  اعظم خداست  که به همون ترتیبی که مامان گفت اینجا براتون می نویسم . امیدوارم  دل های  پاکتون   نتیجه  بگیره و  من رو  هم از  دعاهای  خوبتون  بهره مند کنید و اگر خبر خوبی  داشتید  همین جا بهم اعلام کنید  تا دل ما هم شاد بشه .

این هم هدیه مامان به همه ی  دوستان خوبم:

در این ختم   آیاتی از  قرآن که نام  خداوند یا صفات او را  ذکر  کرده  باید  11 مرتبه و  به مدت   5 روز   (به نیت  5 تن آل عبا ع  )بخوانیم .مامان گفت به روز  پنجم نرسیده  ، انشالله اگر حاجت به صلاحتان باشد در دستان شماست.وضو فراموش نشود .

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

اللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلَا نَوْمٌ ۚلَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ 255(بقره)

۲-اللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ 2 نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَأَنزَلَ التَّوْرَاهَ وَالْإِنجِیلَ۳مِن قَبْلُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَأَنزَلَ الْفُرْقَانَ۴(آل عمران)

۳-اللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ٨ (طه)

۴اللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلَىٰ یَوْمِ الْقِیَامَهِ لَا رَیْبَ فِیهِ ۗوَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّـهِ حَدِیثًا 87(نساء)

۵-اللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ وَعَلَى اللَّـهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ 13(تغابن)

 اسامی  همراهان در آخر  پست اضافه می شود :  

هر سال اینجا دور هم ختم قرآن می کردیم . یادتونه ؟  هر سال برای  همه ی  کسانی که اینجا  تو  این کار شریک بودند  یا دلشون با ما بود   دعا میکردیم ..  امسال دلم میخواد در  حد  توانمون چراغ این کار رو روشن نگه داریم ...هر کسی  هر  جزیی از قرآن  رو تونست در  این شبهای  عزیز قدر  بخونه فقط  کافیه به من اعلام کنه  تا به نام خودش براش  بنویسم . انتخاب  جزء با خودتون باشه . من فقط  منشی تون میشم . می دونم خدا از  نوشته و ننوشته آگاهه ولی  دلم میخواد  اسامی زیبای شما و  جزء هایی که می خونید   اینجا هم  ثبت بشه ... من هم  دعا می کنم خداوند آگاهی و بیداری و روشنی به دل همه مون بده .

اگر  دوست داشته باشید  همگی مون هر  جای  دنیا که هستیم  شب قدر سوم  از  اذان مغرب  تا اذان صبح  تو  هر  ساعتی که تونستیم  برای  همدیگه  دعا کنیم  


این ها بخشی از  دعاهای منه برای شما :

خدایا  به هر وسیله ، روش و  راهی که خودت صلاح میدونی   از  ما مراقبت کن . خودمون هم حواسمون به خودمون هست ولی  خب  حواس  تو  جمع تره و  خطا تو  کارت نیست ...


خدایا  به ما  توان  بده از  عقل و  معرفت خودمون استفاده عملی کنیم .هر  حرفی رو  قبول نکنیم ...هر  چیزی رو باور  نکنیم ..اگرکسی  ما رو از  تو   ترسوند، تو به دل ما امید و  جرات برگشت بده ..خدایا  بیشتر  از اینکه از  داغ و رفش تو بترسیم  به رحیم بودن و بخشنده بودنت چشم داریم ..بذار با خنده و  شادی و  عشق  باهات حرف بزنیم  نه همش  تو  گریه و  عزا و  قیافه گرفته و  آشفته ...


خدایا  سایه مامان بابا ها و یا دعای  خیرشون (اگر  نیستند) رو روی سر  ما حفظ کن و برامون نگهشون دار ..بچه هامون رو خودت محافظت کن  و  تو یک کلمه : کمکمون کن با سعه صسدر و  دل بزرگ و بخشنده، جمع گرم و صمیمی خونواده و فامیل رو  حفظ کنیم و اگر  نداریم   دوستان خوب و  همسایه های  دلسوز  سر راهمون قرار بده .


خدای  مهربون : لطفا ..لطفا ..لطفا .. ما رو با عزیزانمون آزمایش نکن ..برامون نگهشون دار  یا اگر  دیگه نداریمشون و پرواز  کردند  به سمت خودت ، بهمون صبر و  آمادگی  پذیرش بده  تا بتونیم  با این موضوع کنار بیاییم  و  راضی  باشیم به رضای  خودت 


خدایا  لغزش و  وسوسه و  گناه ، تو یک قدمی  همه مون هست . خودت  کمکمون کن  دست اونایی که لغزیدند رو بگیریم ...ته دل مسخره شون نکنیم و خودمون رو  عابد و زاهد و  اون ها رو آلوده دامن ندونیم ... هیچ چیز  از هیچ کس  دور  نیست ...تو فقط  به ما  کمک کن  نجابت  و  اخلاق رو توی کار و  نگاه و  چشم و دست و  رفتار و گفتارمون  داشته باشیم ..همه چیز  یه تیکه روسری روی  سر و  دو تا تار  مو نیست ..اخلاق   تعریفش  خیلی  وسیع تر  از  این حرف هاست ...


عزیز  دوست داشتنی و  خوب ، به ما  صبر ..صبر ..صبر  زیاد و  دل بزرگ بده ..چه تو  تحمل  بد ادایی های بچه مون تو  غذا خووردن ..تو مشق و درس  هاش .. تو  غر  غر  های از سر  خستگی و  بی حوصلگی  همسر ..توقعات والدین ...چه در  تحمل  ناملایمات زندگی ..اون چیزهایی که خلاف میل ما شد .و بعدها می فهمیم  خوب شد اینطوری شد ..صبر و  حوصله ی زیاد ،  یکی از  پایهه ای  موفقیت و  تعامل با آدم های  زندگی مون هست .


خدای  خوبم ،  ما رو بیشتر  از  علم ، مشتاق  معرفت کن .. این همه آدم مدرک دانشگاهی  گرفتند و  علمشون زیاد شد ولی  دریغ از  معرفت ..علم لزوما با عمل  همراه نیست ..ولی  معرفت که باشه  عمل  رو هم در  خودش  داره ... خدایا کمکمون کن سخنرانهای  خوبی  نباشیم ..بذار  کمی  هم قدم برداریم  تا راه رو خودمون یاد بگیریم ...


خدایا  چشم بینا بهمون بده قدر  داشته هامون رو بدونیم ...زندگی  و تجملات و  اینو بخرم و  اونم داشته باشم  ما رو  از  خودمون .. وظیفه آدم بودنمون..از  انسانیت دور نکنه ....کمی بالاتر از  خونه ..شهر و  کشور  خودمون رو هم  ببینیم .. ماها با تمام مردم دنیا  و  تمام چیزهایی که روی  این کره هست  سر سوزنی  هم در  آفرینش  جهان های  تو  حساب  نمیشیم .. لطفا  چشم های  باز و  روشن و  عقل  غیر آک و  تلاش برای  شناخت بهمون بده ...


خدایا اگر  پول و  مال زیادی بهمون دادی   بلند نظری و  جنبه اش رو هم بده  و  اگر   پول ندادی  مناعت طبع و  تلاش بیشتر  و راه درست و  حلال بهمون بده ... ما رو  ابتدا لایق  داشتن  داشته ها و ارزوهای بزرگمون قرار بده بعد  اون ها رو تو  دومنمون  بذار ...لقمه گنده تر  از  دهن   نده ..دهن گل و گشاد  برای  دریافت  نعمات و  خیر و برکت بهمون بده ...خدایا  به ادبیات من نگاه نکن  به مفهوم  پشتشون  لطفا توجه کن .


مهربان  بخشنده ، دل های ما رو به آدم های  خوب  وصل کن ..هر جای  دنیا که باشند ..تو هر عصر و زمانی که بودند یا هستند ...این اتصاله خیلی کمکمون میکنه رشد پیدا کنیم ..گاهی یک کلمه از یک آدم قرن های قبل ، جوری به دل میشینه که هیچ واعظی  تو  هیچ  شبکه و  برنامه ای  ب نمیتونه اونطوری  ما رو  متوجه خودمون و  اوضاعمون کنه ...


و اینکه خدایا  ما رو از قید  پوسته  های  دروغین  روی  واقعیات   ازاد  کن و  کنه و  عمق  وجودی آدم ها و  اول از  همه خودمون رو بهمون بشناسون ...و  کمکمون کن این عمر و فرصتی  محدودی که داریم  مثل آب  از  مشتمون نریزه و  ما  نمونیم و حسرت .. لطفا بهمون توان بده  فرق  واقعیت رو از  دروغ ، عشق رو از  هوس،  دوست رو از  دشمن و  خیر و از شر  تشخیص بدیم ..خیلی  تقاضای  زیاد و بزرگیه  ولی  تو بزرگ تری  خدای  بی همتا....


و این هم  بخشی از  دعاهای  سال های قبل ، برای  مرور  و آمین  قلبی  :


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  

من برای  همه کسانی که توی  این کار شرکت می کنند  و برای همه بندگان خدا این ها رو میخوام: (دعاهای سال 1394)

1-     از  خدا میخوام اونچه از خیر و خوبی و بر کت  که به ذهن ما نمیرسه یا میرسه و برای  همه خوبان و نیکان از روز  ازل تا  روز ابد در  نظر  گرفته برای ما هم مقدر   کنه..برای  ما یعنی  همه ادم ها..همه ..حتی  رفتگان  

2-      از خدا میخوام به بزرگی این  شب های  بزرگ  بهمون نشون بده که همیشه دست ما توی  دست هاشه ..گاهی یک فشاری  از  محبت تا یادمون بیاد دستمون رها شده نیست ..یک اشارتی ..یک لطفی ..یک نشانه ای که بیشتر ببینیم و دلمون روشن تر بشه ... 

 

3-     از  خدا اونچه به صلاح ما و همه بندگانش  هست از  سلامتی ..تا برکت و رزق حلال و روزی  گشاده و  دستگیری  زیر دستان و  حرمت و اعتبار و ابرو و  دل بزرگ و  سینه  پاک و بی کینه و بی الایش  میخوام  

 

4-     از خدا میخوام  اونقدر  از  این کائنات بزرگ و سرشار  از ثروت نصیب ما کنه که خودمون هم باورمون نشه..به کوچکی  ارزوهای ما نگاه نکنه..به بزرگی  کرم و محبت خودش  بهمون بده ..از  خیر و برکتی که توی  دنیا  و همه کائنات موج میزنه 

5-     از خدا میخوام بهمون فرصت بده اگر از  کسی  دلخوریم..اگر  دل کسی رو شکوندیم..اگر  ندونسته لقمه شبهه دار تو زندگیمون اومده..اگر  گناهی  کردیم و حق الناسی روی  گردنمونه ..اگر بیحرمتی  کردیم و حریمی رو شکوندیم..اگر  چیزی  گفتیم و دلی رو به درد اوردیم..اگر  گاهی دور شدیم ازش ..بهمون فرصت جبران بده..بهمون فرصت توبه بده..برمون گردونه دوباره توی  اغوش  مهربون و امن خودش .. 

6-     از خدا میخوام بچه هامون...این گل هایی که دست ما امانتن رو حفظ  کنه خودش و روزی که خواست  هر  امانتی  رو بگیره اگر زنده بودیم صبوری و  پذیرش مشیت اون و اگر  نبودیم دعای  خیرمون رو بدرقه راه اون امانت کنه .. و اگر  لیاقت داشتیمبه همه مون نعمت پدر و مادر شدن و چشنیدن طعمش رو محبت کنه .

 

7-     از خدا میخوام زندگی  مون سالم و پاک باشه..دلمون پیش یک نفر باشه .. دستامون..چشمامون... به خودمون و دست های  همراه زندگیمون دروغ نگند ..فکرهای  وسوسه انگیز توی  دلمون نیاد ..دور  باشیم از  شیطون و نزدیک باشیم به دنیای پاک و بزرگ اراده  خوب و ایمانی قوی  

 

8-     از خدا میخوام تو دلمون بندازه اگر سست بودیم توی  تشکر ازش ..توی قدرشناسی ..توی  نماز ..یاد اوری  نعمت هاش ..بهمو ن اراده خلل ناپذیر بده..بهمون شیرینی یادش رو بده...بهمون باز شدن گره های زندگیمون با تمیرین روی  مرتب به یاد اون بودن رو هدیه بده... 

9-     از خدا میخوام مریض هامون رو ..همه ادم هایی که از  درد رنج می کشند رو صبوری وسلامتی بده..گاهی  دردها لازمند برای ما..اگر طاقتش رو نداریم از راه های  راحت تر ما رو امتحان کنه..کاری کنه اخرش تجدید نشیم..به اندازه وسع و توانمون صبوری بخواد از ما..اگر  دردی هم داد درمانش رو بده..اگر  بیماری داد  قدر  عافیتش رو هم بده..با چیزهای سخت امتحانمون نکنه..مریض هامون رو به کرم و  رحم خودش  شفا بده و  درد رو از  تنشون برداره ... 

10-از خدا میخوام این شب های بزرگ و لبریز از برکت ونعمت یادمون بندازه چقدر در  مقابل این دنیا ..اسمان ها وزمین ما کوچیک و ناتوانیم..مغرور نشیم به دو تا کلمه ای که یادگرفتیم و دور  نشیم ازش وباد غرور نپیچه توی  وجودمون و گرد باد بشه و همه خوبی هامون رو با خودش ببره.. 

11-از  خدا میخوام اگر بعضی هامون با لباس  کثیف و پاره اومدیم توی  مهمونیش و رومون نمیشه بریم جلو...بیاد و یک دست لباس  پاکیزه از اراده و  توبه تنمون کنه و دستمون رو بگیره و ببره سر سفره و با دست های  خودش برامون لقمه بگیره و ما دیگه شرممون نیاد از اون همه کثیفی و دور بودن از شان صاحب  مجلس .. 

12-از خدا برای  همه ادم هایی که ستاره این شب ها می شند با خوندن این  کتاب  زندگی  معرفت ودرک اون رو میخوام..دونستن اینکه راه هایی دیگه ای هم هست برای رسیدن به خدا ولی  شاید اسفالت نباشه..شاید  دور  زدن اضافی باشه ..شاید  به بیراهه بره..شاید اب و ابادی  نباشه توی  راه و تلف  بشیم..شاید  امنیت نباشه و راهزن همون یک ذره ایمان و اعتقادمون رو هم ببره با خودش ..از خدا میخوام توی راه مستقیم همه مون رو هدایت کنه 

13-از خدا میخوام اروزهایی که به نفع ما نیست رو براورده نکنه و به لابه و زاری  ما توجه نکنه..اونچه به صلاح ماست پیش بیاد ..هر چند حکمتش رو سال ها بعد بفهمیم..از  خدا میخوام اراده اون در راستای   اروزهای  ما قرار بگیره و  خیر و برکت در  همه ارزوهای  ما نصیب  همه بشه . 

14-از خدا میخوام ردای  نورانیش رو باز کنه..هممون رو مثل مادری که نوزادش رو بغل میکنه با مهر در  اغوش بگیره... و دست نوازش روی سر هممون بکشه و روزی که اعمال و کرده ها میاد جلوی  نظر و اشکار  میشه اون هایی ک همیشه قایم میکردیم رومون سفید و  دلمون اروم و دست هامون پاک پاک باشه.. 

15-از خدا میخوام دلمون از  نفرت خالی و از  عشق  به همه ادم ها پر باشه ..جایی  نمونه سیاه توی  دلمون..هر کس بدی  کرده بهمون رو ببخشیم و براش  ارزوی خیر  کنیم..هر کس بد ما رو گفت خوبیش رو بگیم و به خدا بسپاریم..بهترین قاضی  خودش هست .. 

 

 من همین دعاها رو بلدم..بیشترش  میشه تکرار ..هر چی  اومد توی  ذهنتون لطفا برای  همه خیر و خوبی  بخواهید.برای براورد ه شدن  حاجات و ارزوهایی همتون به شرط اینکه به صلاح  ما باشند و خیر و برکت برای دیگران باهاش  همراه باشه دعا میکنم..  

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  



من این دعاها رو  برای  همه دوستان و به نیابت از همه اونایی که همراهی میکنند با ما مینویسم اینجا ..گفتنش از  من ..اضافه کردن بهش و آمینش با شما ..دعا رو بین دو بسم الله قرار  میدیم تا حفظ شه و ارزش  پیدا کنه ..(دعاهای سال 1393)

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل  فرجهم  

 

1- این ختم قرآن رو از طرف شما و خودم ،  اول هدیه میکنم به امام زمان ، برای سلامتی و  خوشحالی ایشون ..برای گوشه نگاه نازنین و با برکتشون به همه ی ما ...و بعد هدیه به تمام ائمه و امام های معصوم  از حضرت ادم تا حضرت خاتم (ص).   

 

2-این ختم قرآن و ثواب و برکتش رو  تقدیم میکنم به تمام رفتگان و درگذشتگان خودمون ،  خونواده هامون ، همسایگان و  عزیزانمون ...انشالله بهره کافی و نور الهی و برکت و درجات عالی و همنشینی با خوبان و اولیای  خداقسمت همشون بشه ..و همچنین تقدیم میکنم به تمام رفتگان  به قول مامانم بی وارث و بد وارث ..بی صاحب و بد صاحب ..از ازل تا ابد ...انشالله اونا هم بهره مند بشن و برای  برکت و سلامتی زندگی ما دعای  خیر بکنند ...  

 

3- آرزو  میکنم به حق آیه آیه شریفی که روی  لب ها و دل های  شما میاد خدا در این شب های بزرگ و عزیز، سلامتی ..برکت و  ثروت های بی شمار ...عمر طولانی و پر برکت ..سعادت عزیزان و  خیر دنیا و آخرت ..عافیت  دنیا و آخرت ، بی نیازی  مطلق از  غیر  خدا .. ماشین و  خونه و  تفریح سالم و سفر های شاد و  مال فراوون که زمینه خیر و برکت و  دستگیری  نیازمندان باشه بهمون بده و  برکتش رو بیشتر کنه .دلمون رو پاک ، نیت مون رو خالص و  اهدافمون  رو متعالی تر  کنه ...نه تنها در روزهای بعد از یایان این  شب های بزرگ، بلکه  در تمام لحظات عمرمون   

 

4- برای سلامتی  همه ی مریض ها ...عزیزانمون که منتظریم یک بار دیگه چشمون رو باز کنند و نگاهمون کنند ..به زندگی عادی  برگردند و دوباره صداشون رو بشنویم ..برای  برطرف شدن بیماری های  جسم و روح همه مون دعا میکنم ..برای تمام پزشکان و  کادر درمانی که در  هر  لحظه ای از زندگی مون برای سلامتی ما قدم برداشته اند دعای خیر میکنم و همچنین برای   معلمان ، مربی ها و هر کسی  که در  رشد و تعالی ما نقش داشته یا چیزی ازش یاد گرفتیم که حالمون رو بهتر  کرده بهترین آرزوها و دعاهای  خیر و  نیک دنیا رو تقدیم میکنم .برای  همه اونایی که  از  دکترها ناامید شدند  یا گفتند  چاره ای  جز صبر ندارید هم سلامتی کامل و  اتفاق یک معجزه یا هر  چیزی که بهشون ارامش و  تسکین بده از  خدا میخوام و تقدیری زیبا و  شاد و روزهایی آروم برای  دور و بری ها و  اطرافیانشون . 

 

5- برای تمام دوستان و دشمنان خودمون دعا میکنم .برای دوستان بخاطر  خوبی هاشون و برای  بدخواه ها ..حسودان و  دشمنان مون برای  اینکه به ما یاد آوری  میکنند چه نعمت هایی داریم که بقیه ازش محروم اند و ما لایق داشتنش بودیم .. برای  اون ها آرامش ...دل پاک و بی کینه و  برکت و خیر  بی شمار  آرزو میکنم .

 

6- برای  تمام کسانی که در  بند و زندان هستند ..چه مادی و چه  روحی ..در بند عادات بد و نفس وسوسه کننده ..در بند زندان و میله های سرد بخاطر  اشتباهیث که عمدی نبوده  ..در بند  وابستگی به کسی یا چیزهایی که خیرو صلاح ما در بودن با اون ها نیست ..اروز میکنم از  این بندها رها شیم و خدا اونچه که خودش  میدونه از خیر و مصلحت رو برای ما پیش بیاره و دل ما رو محکم تر  کنه در  اتکا و اعتماد به خودش ...

 

7- برای  تمام پدرو مادرها..تمام بچه ها ..خونواده ها ، جمع های  گرم و صمیمی و  لبریز از  خاطره و خنده و شادی  آرزو میکنم ...اگر  نداریم یا از  داشتنش محرومیم دعا میکنم خودمون روزی  یک خونواده رو دور  هم جمع کنیم و شرایطی روفراهم کنیم براشون که شادی ،باوری  غیر ممکن نباشه براشون ...سلامتی و عافیت و عاقبت به خیری   تموم نی  نی  های  توراهی ، یا تازه به جمع ما پیوسته و سلامتی  مامان باباهای  گلشون رو از  خدا میخوام .برای  اونایی که چشم انتظار هستند برای یک فرشته آسمونی هم تقدیر الهی و  صبر و رسیدن روزی رو میخوام که بوی  تن نوزادشون رو با تمام وجود ببلعند ...و اون رو در آغوش بگیرند ..فرزندی  سالم و صالح و  اهلی و با اینده ای روشن ..

 

8-برای بهتر شدن زندگی  همه ی زوج ها ..برای  گرم شدن چراغ دل و زندگیشون ..برای  سر و سامان گرفتن  همه مجردها ..  پیدا کردن  همراه و  همدم مناسب  و  هم کفو در  تمام شئونات  برای همه کسانی که  تنهایی و سختی رو تحمل کردند و  پاکدامنی و حیا و نجابت  روح و  جسم رو حفظ کردند-  چه اون هایی  که هنوز ازدواج نکردند چه اون هایی که در شرف تشکیل یک زندگی  جدید هستند-  دعا  میکنم  . و آرزو  میکنم  تصمیم های زندگی  همه مون به خیر و عافیت و سلامت ختم بشه و برامون  خوشبختی  و  تعالی  مراتب انسانی و  دنیایی و اخروی  رو با خودش بیاره ..

 

9- برای  همه مون دعا میکنم لطف و بخشایش و  رحمت خدا شامل حال همه مون بشه و  خداوند اونچه که از روی  غفلت یا حتی عمد انجام دادیم و  عاقبت و عقوبت سختی  براش مقدر شده رو(با تلاش و  جبران و  دعای خیر)  قلم عفو بکشه  و به دعای  خوبان و نیکان در  این شب های خاص و روزهای  پر برکت ما رو در هم گروه آمرزیده شدگان و سعادت مندان و  بندگان خاص و خالص و بی آلایش خودش  قرار بده ...و روزهای بعدی ما شروعی دوباره باشه برای  اینکه منبع خیر وبرکت و  شادی به خود و دیگران باشیم ...

 

10- از  خدا میخوام بهمون توفیق بده در  این شب ها باعث و بانی  کار  خیر بشیم   حتی شده یک ظرف کوچیک افطاری یه همسایه یا عیادت یک بیمار ..یا یک تماس با  فامیل یا اشنا و دوستی   که ازش مدت ها غافل موندیم .. یا شاد کردن دل یک بچه ی  کوچولو با نیم ساعت بازی و آوردن خنده به لب هاش..یا کمک به مامان یا هر کس عزیز زندگیمون ...با هر  چیز  و به هر  نحوی که از  دستمون بر میاد . 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


این شما و این همه دعاهایی که من میتونم براتون از  ته دلم ارزو کنم : 

    

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  

من برای  همه کسانی که توی  این کار شرکت می کنند  و برای همه بندگان خدا این ها رو میخوام:(دعاهای سال 1391)

1-     از  خدا میخوام اونچه از خیر و خوبی و بر کت  که به ذهن ما نمیرسه یا میرسه و برای  همه خوبان و نیکان از روز  ازل تا  روز ابد در  نظر  گرفته برای ما هم مقدر   کنه..برای  ما یعنی  همه ادم ها..همه ..حتی  رفتگان  

2-      از خدا میخوام به بزرگی این  شب های  بزرگ  بهمون نشون بده که همیشه دست ما توی  دست هاشه ..گاهی یک فشاری  از  محبت تا یادمون بیاد دستمون رها شده نیست ..یک اشارتی ..یک لطفی ..یک نشانه ای که بیشتر ببینیم و دلمون روشن تر بشه ... 

 

3-     از  خدا اونچه به صلاح ما و همه بندگانش  هست از  سلامتی ..تا برکت و رزق حلال و روزی  گشاده و  دستگیری  زیر دستان و  حرمت و اعتبار و ابرو و  دل بزرگ و  سینه  پاک و بی کینه و بی الایش  میخوام  

 

4-     از خدا میخوام  اونقدر  از  این کائنات بزرگ و سرشار  از ثروت نصیب ما کنه که خودمون هم باورمون نشه..به کوچکی  ارزوهای ما نگاه نکنه..به بزرگی  کرم و محبت خودش  بهمون بده ..از  خیر و برکتی که توی  دنیا  و همه کائنات موج میزنه 

5-     از خدا میخوام بهمون فرصت بده اگر از  کسی  دلخوریم..اگر  دل کسی رو شکوندیم..اگر  ندونسته لقمه شبهه دار تو زندگیمون اومده..اگر  گناهی  کردیم و حق الناسی روی  گردنمونه ..اگر بیحرمتی  کردیم و حریمی رو شکوندیم..اگر  چیزی  گفتیم و دلی رو به درد اوردیم..اگر  گاهی دور شدیم ازش ..بهمون فرصت جبران بده..بهمون فرصت توبه بده..برمون گردونه دوباره توی  اغوش  مهربون و امن خودش .. 

6-     از خدا میخوام بچه هامون...این گل هایی که دست ما امانتن رو حفظ  کنه خودش و روزی که خواست  هر  امانتی  رو بگیره اگر زنده بودیم صبوری و  پذیرش مشیت اون و اگر  نبودیم دعای  خیرمون رو بدرقه راه اون امانت کنه .. و اگر  لیاقت داشتیمبه همه مون نعمت پدر و مادر شدن و چشنیدن طعمش رو محبت کنه .

 

7-     از خدا میخوام زندگی  مون سالم و پاک باشه..دلمون پیش یک نفر باشه .. دستامون..چشمامون... به خودمون و دست های  همراه زندگیمون دروغ نگند ..فکرهای  وسوسه انگیز توی  دلمون نیاد ..دور  باشیم از  شیطون و نزدیک باشیم به دنیای پاک و بزرگ اراده  خوب و ایمانی قوی  

 

8-     از خدا میخوام تو دلمون بندازه اگر سست بودیم توی  تشکر ازش ..توی قدرشناسی ..توی  نماز ..یاد اوری  نعمت هاش ..بهمو ن اراده خلل ناپذیر بده..بهمون شیرینی یادش رو بده...بهمون باز شدن گره های زندگیمون با تمیرین روی  مرتب به یاد اون بودن رو هدیه بده... 

9-     از خدا میخوام مریض هامون رو ..همه ادم هایی که از  درد رنج می کشند رو صبوری وسلامتی بده..گاهی  دردها لازمند برای ما..اگر طاقتش رو نداریم از راه های  راحت تر ما رو امتحان کنه..کاری کنه اخرش تجدید نشیم..به اندازه وسع و توانمون صبوری بخواد از ما..اگر  دردی هم داد درمانش رو بده..اگر  بیماری داد  قدر  عافیتش رو هم بده..با چیزهای سخت امتحانمون نکنه..مریض هامون رو به کرم و  رحم خودش  شفا بده و  درد رو از  تنشون برداره ... 

10-از خدا میخوام این شب های بزرگ و لبریز از برکت ونعمت یادمون بندازه چقدر در  مقابل این دنیا ..اسمان ها وزمین ما کوچیک و ناتوانیم..مغرور نشیم به دو تا کلمه ای که یادگرفتیم و دور  نشیم ازش وباد غرور نپیچه توی  وجودمون و گرد باد بشه و همه خوبی هامون رو با خودش ببره.. 

11-از  خدا میخوام اگر بعضی هامون با لباس  کثیف و پاره اومدیم توی  مهمونیش و رومون نمیشه بریم جلو...بیاد و یک دست لباس  پاکیزه از اراده و  توبه تنمون کنه و دستمون رو بگیره و ببره سر سفره و با دست های  خودش برامون لقمه بگیره و ما دیگه شرممون نیاد از اون همه کثیفی و دور بودن از شان صاحب  مجلس .. 

12-از خدا برای  همه ادم هایی که ستاره این شب ها می شند با خوندن این  کتاب  زندگی  معرفت ودرک اون رو میخوام..دونستن اینکه راه هایی دیگه ای هم هست برای رسیدن به خدا ولی  شاید اسفالت نباشه..شاید  دور  زدن اضافی باشه ..شاید  به بیراهه بره..شاید اب و ابادی  نباشه توی  راه و تلف  بشیم..شاید  امنیت نباشه و راهزن همون یک ذره ایمان و اعتقادمون رو هم ببره با خودش ..از خدا میخوام توی راه مستقیم همه مون رو هدایت کنه 

13-از خدا میخوام اروزهایی که به نفع ما نیست رو براورده نکنه و به لابه و زاری  ما توجه نکنه..اونچه به صلاح ماست پیش بیاد ..هر چند حکمتش رو سال ها بعد بفهمیم..از  خدا میخوام اراده اون در راستای   اروزهای  ما قرار بگیره و  خیر و برکت در  همه ارزوهای  ما نصیب  همه بشه . 

14-از خدا میخوام ردای  نورانیش رو باز کنه..هممون رو مثل مادری که نوزادش رو بغل میکنه با مهر در  اغوش بگیره... و دست نوازش روی سر هممون بکشه و روزی که اعمال و کرده ها میاد جلوی  نظر و اشکار  میشه اون هایی ک همیشه قایم میکردیم رومون سفید و  دلمون اروم و دست هامون پاک پاک باشه.. 

15-از خدا میخوام دلمون از  نفرت خالی و از  عشق  به همه ادم ها پر باشه ..جایی  نمونه سیاه توی  دلمون..هر کس بدی  کرده بهمون رو ببخشیم و براش  ارزوی خیر  کنیم..هر کس بد ما رو گفت خوبیش رو بگیم و به خدا بسپاریم..بهترین قاضی  خودش هست ..


پس  این شما و این هم سفره ی باز و گسترده ی  دعاهای  جمعی  ما


دوستتون دارم ..صمیم  

 

دوستان  همراهی که در  قرائت قران تو این شبها کنار من هستند : 

مرونه   جزء 22 

نگار p   : جزء 29 و  30  

فاطمه  جزء 26  

الی  جزء  1  

ریحانه جزء 8  

 مریم :  جزء 22  

 محیا جزء  اول  

 عرفانه جزء  7  

مامان محمد امین : جزء 25  

 خانمه : جزء  اول  

 یه دوست از  یزد  

 معصومه جزء 30  

 افرین  جزء 30   

عرفانه :  جزء    3  

لیلا  جزء        30     

مامان نیکان :  جزء 30

 

و دعای  مخصوص برای  ستاره ،  مهری ، مهرسا و گیو عزیز ،  دختر شیرازی ،  گیس  گلابتون بانوی پر مهر  ،  گیلاسی  شیرین زبون، ملودی خوب  و  مسعود خان ، امی  جان در اروپا ، مرجان گلم در کانادا ، عسل زیبا مامی  تارا ،  آزیتا مامی سوشیانس ، تکتم دکتر آشپز  عزیز ، خاله خانم ، منصوره جون سر آشپز کرمانشاهی ، حسنای  صبور ، مریم  جون مامان آرتین و ارین ، فندق  60 کیلویی جادو قلم  ، مامی  ملودی و  ملینای  عزیز شیرازی  خودم ، دکتر  شیری ،  اقای محمود  معظمی  عزیز و بزرگوار ، سرور  نازنین و زیبای  همشهری، یاسی  و همسرش تپل عزیز ، همسایه  من در خیابان 66 ام  وبلاگستان ، نازنین زیبا مامان  آروشا ، و  همه کسانی که همیشه میخونمشون و  ازشون چیز یاد می گیرم و  همیشه جزو دوستهای  خوب  من هستند  حتی اگر  نامشون رو  الان   یادم نیست ولی در قلب و دعاهای من همیشه جا دارند .





 

 







سلام به همگی 

اگر بدونید  چه اتفاقات  عجیب و  خنده دار و  گریه داری برای  من افتاد  که اینجا ننوشتم   شاید  کمی  حق بدید بهم بابت این همه بی خبری ...  مهم ترین اتفاق  این  بود که من دسترسی به ورود  به وبلاگم  نداشتم . یعنی  شاید  یک ماه پیش با خودم گفتم ای  داد بیداد ..حداقل بذار  اینهمه دوست هام رو  منتظر نذارم و دو خط بنویسم و دعاهای  خوب  ماه رمضون رو با هم  دور  هم انجام بدیم ..ولی  زهی  خیال باطل .. به طرزی  عجیب  نام کاربری و پسورد تمام  ایمیل هام، تاکید می کنم حداقل سه چهار  تا ایمیل  فعال دارم ..همه رو فراموش کردم  کلا ..من یک بار  دیگه این اتفاق  برام افتاد و  جدی  نگرفتمش . اون هم وقتی بود که یک روز  خیلی  عادی  مثل  همیشه رفتم سر  کار و  یکهو دیدم  پسورد  سیستم کاری و  اتوماسیونی و  ایمیلی و  همه چیزم رو یادم رفته ..باور  کنید  انقدر  کار روتین  و همیشگی  من هست که جایی  لازم نبوده ثبتش  کنم ..کمی به خودم ارامش  دادم و  گفتم اوکی  حل میشه ..و تا آخر ساعت اداری  حل نشد و من  واقعا نگران خودم شده بودم .. مهندس آی  تی  مون گفتند  احتمالا ذهنتون میخواد  استراحت کنه و  عمدا مثل یک بچه لجباز  میگه نمیدم ..نمیدم ...دلم نمیخواد بدم .. زورش  نکنید و اجازه بدید ببینیم فردا چی میشه ...فردا  اومد و  من تمام رمزهای  ورودیم رو  دوباره به یاد آوردم .به همین سادگی و  البته من خیلی  جدی  نگرفتم.

داشتم می گفتم . یک نام کاربری  میزدم میگفت  پسورد ..می نوشتم  پسورد یادم نیست ..میگفت  ایمیل بده برات بفرستیم ..ایمیلی که  میدادم  و  با بدبختی  توش  میرفتم می دیدم رمز  وبلاگ ده سال پیشه که واسه دوستم و  بچش ساختم ..خدایا  پس  وب  خودم  چی ؟  دوباره یک نام  کاربری  دیگه یادم می اومد   اون رو میزدم و  یک ایمیل  میخواست ..تو اون ایمیله که میرفتم ( با هزار  دنگ و فنگ چون  واقعا پسورد  همه چی  این چند وقت تو ذهنم غیب شده بود)  می دیدم ای  داد ..این که آدرس  وب همسری  هست که شونصد  سال قبل برای  پسرک می نوشته و  منم زیاد تو حریمش  نمی رفتم ...خلاصه دردسر ندم بهتون ..الان دو ساعت مدام هست که من انواع و  اقسام شامورتی  بازی ها رو  در اوردم  تا بلاخره نمی دونم از  کجا  سر  از  وبلاگ دوست داشتنی ام در  اوردم ..خلاصه عذر  میخوام  از  همه و  میدونم  رسمش نیست ...ولی  دلم خیلی به یاد اینجا بود .

 

از  خودم براتون بگم و خیلی  تیتر  وار و  خلاصه اگر بخوام بگم :

 

پدرم سرطان گرفتند ..نزدیک دو سال  درگیرش  بودیم ... چه شب  ها و روزهایی  که گذشت ..سخت گدشت و  با  خوف و رجا ء گذشت .. شیمی درمانی ، احتمال عمل و زنده موندن بسیار  پایین ...دکتر ..رادیولوزی ..شیمی درمانی ...ضعف  پدر ...لبهای به هم فشرده ی من ...چشم های  نگران برادر و خیس  خواهرم ...اما ....پدرم خوب شد .. مامان  شفای  اون رو گرفت ...مامان بعد از  دست دادن  برادرم ، دلش یک جوری  شده که خود  خدا هم نعوذ بالله میترسه بشکونتش ..مامان  گفت یا شفای  تو رو  از  امام رضا (ع) می  گیرم یا ...هیچ وقت نگفت یا  چکار  میکنه یا چی  میشه ... هشت  کبوتر  حرم امام رضا یک روز   روی  تراس  مامان نشستند و  وقتی  یکهو  مامان متوجه شد این ها با کبوترهای  هر روز  که میان دونه میخورن اونجا، فرق  دارند  پر زدند و رفتند .فردای  همون روز  پاسخ آزمایش به نحو  بسیار  عجیبی  متفاوت از  انتظار  پزشک پدر  شد ... و  مامان  دلش نشکست این بار ...و ما همه  تو بهت و حیرت از  این قدرت ایمان  مامان و نظر  لطف  خداوند ... پدر  الان در سلامت کامل هستند ...مامان هم کنارش  مثل خورشید میخنده.

 

خاله عزیزم سرطان گرفتند ..از  نوع بسیار  حاد و سخت .. اون هم درست  چند وقت مونده به عید ...دکترها  یک جورایی  گفتند  بهتره بیشتر با بچه هاش باشه و  عزیزانش ..و این یعنی .. عید بسیار  سخت و  پر استرسی بود ...بر  خلاف  تمام این سالها  ما مشهد موندیم ... تمام فامیل  برای سلامتی  این عزیز  دوست داشتنی  دعا میکردیم ...  تا  مدت ها به مامان نگفتیم . حتی  خود  خاله هم متوجه نشد  دقیقا  چقدر  بدنش درگیر  هست ...وقتی  مامان فهمید ..مجبور شدیم بهش بگیم ... چشم هاش یک طوری شد ...مامان خیلی  این خاله رو  دوست داره ...مامان به خواهرش گفت تو خوب میشی ...این رو خیلی محکم گفت ...مثل کسی که  حکمش تودستشه و به بقیه خبر میده ...این بار مامان رفت سراغ خواهر امام غریب ..این بار  گفت  مشکل خواهرم رو خواهرش می تونه حل کنه ...اون حال من رو بهتر  می فهمه ..خاله رفتند قم ..مامان نرفت اما دلش رو فرستاد  پشت سر  خاله ..همون جا  هر دو  یکی  در  اینجا و دیگری  کنار  حرم مطهر  خواهر امام رئوف ، می بینند که  خاله  خوب شده ..و  ما  تو تمام این مدت و  ماه ها با   حریری از  صلوات و  دعا   خاله رو در آغوش گرفتیم ...دقیقا یک ماه پیش  به طرزی  باور  نکردنی  خاله رو به بهبودی رفت  ...از  حالت اورژانسی  در  اومد و  دکترها گفتند مورد  عجیبی  هست ..سرطان  به حدی  جلو رفته که باید  اندام رو خارج می کردند ...و  الان خاله حالش  خوبه ... و  مامان کنارش  مثل  خورشید داره میخنده ...

نمی گم مامان من  آدم خاصی  هست ..نمی گم اون هایی  که از  مریضی  ها جون سالم به در  نبردند  دعاهاشون  کافی نبوده ..نه ...فقط  می دونم دل شکسته ..اون هم یک  مادر ..خیلی  برش  داره  پیش  خدا ... اون از  مامانم یک چیز  عزیز  گرفت و  یک  نیروی  اعتقادی و  ایمان محکم بهش  داد ...مامان بدون ترس و  نا امیدی   دعا میکرد ...از  ته دل   مطمئن بود  وقتی  همه نا مطمئن بودیم ...و البته که عمر  عزیزانمون هم به دنیا  بود و انشالله سالهای سال  باشه .

 

 

یکی از شوهر خاله هام  به رحمت  خدا رفتند ..مردی که از  کودکی  دوستش  داشتم و  هنوز هم دارم ...کسی که  به مهمان نوازی و معرفت و  مردونگی معروف بود ... اونقدر  اتفاقات  خنده دار  تو مراسمش  افتاد که همه تایید کردند  این بشر  انشالله آمرزیده است و  حتی تواین لحظات هم نمی خواد   مردم این همه ناراحتی کنند ... در صدر و در  مرکز سوتی ها  صمیم ( که خودش  کم بود  حالا بچش هم اضافه شده)  رو  می شد به وضوح دید ..به قول  خواهرم  خاک تو سرت  کنند  صد سالت شد!!! هنوز آدم نشدی که نشدی .. اونقدر  عمو رو  تو گور  نلرزون ..بذار به کار و زندگیش برسه ... بذارید چند تاش رو براتون بگم :


 روز  اول  مسجد ، در فضایی بسیار  سنگین و  تعداد  مهمان هایی بسیار زیاد ...در  مسجدی بزرگ و  دلباز  که  دور  تا دور  صندلی و مبل   چیده شده و یک فضای بسیار بزرگ در  وسطش  خالی  هست (اینا رو میگم که خوب  تجسم کنید  چطور بود  اون موقعیت)  من که مسئول یک بخش پذیرایی بودم و خودم یک تنه از  این همه مهمون پذیرایی  کردم( به رسم ارادتی که به عمو  داشتم)  متوجه شدم  ملت دارن به یک صندلی  نگاه می کنند و آخی ... جان ... نازیی..میگن ...دقت کردم دیدم روی  صندلی،  بچه خودم  نشسته و قیافه و  لب و لوچه اویزون  هست ..به حدی  بغض کرده و  چشماش  پر اشکه  که حد  نداره ...خودم رو بهش  رسوندم و  چشم این همه آدم  هم من رو دنبال میکرد ..گفتم چی شده  مامااااان  جون ...؟ غصه نخور .. چرا گریه می کنی ؟ کنارش روی زمین نشستم ..سرش رو  تو  گوش  من آورد و یک چیزی  گفت که تا انفجار  فقط یک لحظه فاصله  داشتم ..فکر  می کنید  چی گفت : گفت   من حلواااااا می خوام ..چرا هیچ کس برام حلوا نیاورد!!!! الان حلواها تموم میشن!! خودم رو به هر ضرب و زوری بود  نگه داشتم و دستش رو گرفتم و از  بالا تا  پایین مسجد  بزرگ  با بچه جلوی  چشم همه رژه رفتم ..پسرک لباس سیاه پوشیده بود و  واقعا شبیه صاحبان عزا شده بود ..تموم اون قیافه و  بغض برای  حلوا نخوردن بود ...دستم رو روی شونه ه اش  گذاشتم و  حین راه رفتن به آدم های  چپ و راست توضیح می دادم:  پسرم خیلی این شوهر  خالم رو  دوست داشت ... برای  عمو جانش ناراحته ..همه اینقدر  تحت تاثیر  قرار  گرفته بودند و گریه سر  می دادند که ببین این مرد  چقدر  خوب بوده که بچه هفت ساله هم بی تابی  میکنه براش  که حد  نداره ...بردمش  تو آشپزخونه  و  دادمش  دست مسئول  پذیرایی  اونجا که به این  حلوا بدید بخوره صداش قطع شه الان آبرومون به باد فنا رفته بود ...

 

گودزیلای بعدی که کم از این یکی  اژدها   نمیاره  بچه خواهرمه ..یه  بچه چهار ساله و نیمه اخمو که تا وقتی  دلش  نخواد  به روی  هیچ کس  نمی خنده و واقعا از  جدیت و ابهتش  آدم از  خودش  خجالت می کشه ..فکر  کنید  نی نی که بود  علی بغلش کرد و  انقدر  عمو قربونت بشه ..بخند  دخترم ...بخند عزیزم .. جاااانم ...چه گل دختری ..چه سیاه دختری!!!!  اینم  عین یک استاد  بازتشسته و  عبوس  دانشگاه انقدر به شوهر ما بر و بر  و  با اخم نگاه کرده بود که کم کم خنده روی  لب  مرد بیچاره ماسید و  دادش بغل باباش و گفت  فکر کنم راحت نیست  هنوز!!!! بعد  این گودزیلا  وسط  مراسم که دختر  خاله ها  خودشون رو  می زدند زیر  چادر  و  کبود بودند و لامصب سخنران هم تا میتونست  کربلا و نجف و  مشهد رو به هم وصل کرده بود این بچه  رفته بود وسط  مسجد به اون  پر جمعیتی روبروی  صندلی  صاحب  عزا واستاده بود دستش به کمرش ... و با تحکم بهشون گفته بود  اععععععععع ..بسه دیگه .. آروم باشید .. چرا گریه می کنید ...!!! ما همه منتظر  که الان بچه  میگه : خواب   دیدم  خدا بیامرز تو  بهشته،  کنار آب روون و با لباس  سفید ...  ولی  گودزیلا وقتی صاحب  عزا  چشم های باد کرده اش رو  باز  کرد و با گریه بهش  نگاه کرد که چی شده بلند گفت ساکت باشید  همگی .. ..و اشاره کرد به عروسک  چشم گردالی  تو بغلش ...بچم خوابه!!!!  الان بیدار  میشه !!!!! ساکت.....

آقا ما رو میگی ...فقط  تونستم بزنمش زیر بغلم و در  حالی که لنگ و لقد می نداخت و  جیغ میزد  بردیمش  تو آشپزخونه و  دادیمش  دست اون خانمه و گفتیم : به این هم حلوا بده دهنش بسته بشه .. آبرومون  رو به باد داد ...

 

دیگه از دست  بچه مودب و با کلاس  پسر  خالم نگم که تو  تمام مراسم فامیلی  جز  این  مراسم ختم ، یک دسته گل بود و  دقیقا وسط  این مراسم  بازیهای نیمه نهایی با کله قل خوردن وسط  مسجد و بین این همه آدم رو با اشتیاق  تمام با  سه تا کله کچل  دیگه انجام می دادند و چند بار  زیر دست و پای من اومدند و  نزدیک بود  سینی  میوه و  نوشیدنی  به همراه دویست کیلو  خودم، پخش زمین بشیم ... خدا رحمتت کنه شوهر  خاله که تموم خانواده زنت ،  کمر  همت بسته بودند  خوووووب  آبرو داری  کنند برات ...

این وسط  مکالمه من و  خاله ام به صورت بلند از  این ور  مجلس  تا اون ور  مجلس  :   صمیم  جان ..به علی اقا  نمیدم  الان ..ولی  به تو میدم..به شوهرت بگو به اون یک شب  دیگه میدم ...الان  تو بیا مال  منو بخور  تا بعد بدیم اونم بخوره !!!! ( منظور  یک دیس  حلوای  مخصوص بود که همسر آبرو دار ما توصیه کرده بود  به خاله جان بگو  حتما برام  نگه داره  اختصاصی!!!)  یعنی  ببینید  این حلوا  و  موضوعات  حول  محورش ، چه کرد با ما  تو این مراسم ...

 

شاد باشید و دلتون پر  امید ...

 

  با دو تا پست  تو یک روز  چطورین ؟  اونم از نوع طولانی  . 

 

اگر  خواننده ی  اینجا باشید احتمالا در کنار یک سری ویژگیها که از من تو ذهنتون میاد (آیکون یا خدا!!  واقعا چی از  من تو  ذهن شما هست ؟!!)   یک اخلاق   من رو  خوب  یادتون میاد: صمیم  همیشه دوست داره همه چیز  در بالانس  و تعادل باشه . به مشکلات بقیه کاری  نداره و  همیشه روی باز و خندون برای  همه داره. از وقت و انرژی  خودش  میذاره تا همه چیز بر وفق مراد  باشه تو روابط . خستگی  نمی شناسه و  اولین  داوطلب برای  جمع کردن خونواده و  فامیل دور هم هست . لذتی که از  این کار  میبره پاداش  تمام خستگی هاست و اون با دل و جون این کارها رو میکنه .  اوکی ..اینا همش  خوب و عالی .. مخاطب این کارها  هم همه با درک و شعور ..و مزایای زیادی  هم از این اخلاق  نصیب من شده .ولی  لطفا یک لحظه صبر کن صمیم... و  اونجا شروع لحظه ای بود که من از زاویه ای  دیگه به مسایل زندگیم و روابطم نگاه کردم .

مشغله های من روز به روز  بیشتر  می شدند .رسیدگی به تکالیف پسرم و آموزش اون،  کارهای  پایان نامه (که اولویت اصلی  من نیست البته این روزها)، وقت شخصی برای  مطالعه روزانه خودم، پاسخ به ایمیل ها و  تلفن ها و پیامهای تلگرام ، آشپزی که تقریبا وقت زیادی از من میگیره،کلاس های  پسرک و ... این وسط  حال و  احوالپرسی از درجه اول های خانواده  هم  هست. تبریک تولد، و گاهی صحبت  با اونهایی که با فراغ خاطر و وقت زیاد هوس  می کنند دو ساعت هی  شکلک و اسمایلی بذارند و هی  حرف رو کش بدند. شنیدن ریز  تعریف های  مامان جون که از  ب بسم الله شروع میکرد  و  من صبورانه و  گاهی  درمونده میگفتم: خب  بعدش ..بعدش .. اینا رو نگین ..مهم تراش رو بگین.بعد مناسبت های تقویم  و  دوباره تلاش من برای  جمع کردن  خانواده همسر دور هم . در  حالی که هر  کدوم  منتظر بودند صمیم عصرکه  از سر  کار  میاد  بگه  امسال چه برنامه ای  داره . (البته شاید هم اونها منتظر  نبودند بلکه  من فکر  میکردم اگر  برنامه ای  گروهی  نچینم خانواده همسر دچار فروپاشی  میشه . !!!

نکته اول :  گاهی  واقعیت با اونچه شما فکر  می کنید  متفاوت هست . لطفا با دقت  بیشتر نگاه کنید  به دور و بر زندگیتون.پیش فرض های  همه از زندگی  و خانواده ، شبیه شما نیست )

بذارید  مثال بزنم براتون: برادرم  شب یلدا  خانواده رو  منزل  خودش  دعوت کرد و یلدای ما با مامان و بابا و  خودمون به شادی و  خنده و  خوشی  برگزار شد . من روز بعد  برای  سورپرایز کردن  مادر همسرم  نقشه کشیدم و با شوق و ذوق برنامه مهمونی که بار  اصلی و سنگین خرید و تهیه و پخت و  پز  تا حد زیادی با خودم بود رو به یکی از  اعضا خونواده همسر مطرح کردم و  در  مقابل با سردی و  بی تفاوتی  گفتند باشه ..هر چی شما بگی ..ما فقط  می خواستیم یه سر بریم و برگردیم ..

نکته دوم: برنامه ی  خوب و شاد و  خانواده جمع کن شما!! لزوما  با منافع یا تعریف های  سایر  اعضای  خانواده  همخوانی نداره و به جای  کار  درست کردن برای  خودتون، خیلی شیک و رسمی برید  مهمونی و تبریک  یا حداقل اینکه  برنامه ی  خودتون رو به تنهایی اجرا کنید و  به بقیه کاری  نداشته باشید و  هی  به زور!!! همه رو دور  همدیگه جمع نکنید .این به زور رو از  اونجایی  میگم که گاهی  همه  کارها با خودت هست ولی  همینش هم خوشایند بعضی ها نیست و  پاشون لخ لخ!! میکنه واسه اومدن.

مهمونی برگزار شد و رفتارهای کاملا  سرد و بی تفاوتی های آشکار  همون آدم ادامه داشت بطوریکه باعث تعجب بقیه شد. زحمت انداختن و پذیرایی و شستن و خشک کردن و  اینا هم با خود  صمیم  بود  چون دلش می خواست  هیییچ زحمت اضافه بخاطر این مهمونی روی مامان جون نباشه و فردا با اون بدن دردناک نخوان هی وسیله جابجا کنند  کماکان عضو محترم  خانواده همکاری از  هیچ رقم نکردند

.  نکته سوم :  گاهی  این خودمون هستیم که برای  خودمون چارت سازمانی یا خانوادگی فرسوده کننده تعریف می کنیم و  خودمون رو ملزم به اون می دونیم . قرار  نیست  در  همه ی شئونات زندگی  نمره ی صد از صد بگیریم. گاهی  پاس کردن یک مساله با نمره  هفتاد  همون ارزشی رو  داره که صد  داره  و گاهی بنا بر ارزشی که داره حتی  پنجاه هم  زیادیه. وقتی  کسی از شما  انتظار کاری فراتر  از  توانتون رو نداره دیگه پهلوون بازی و  مرام گذاشتن  رو  بذارید  کنار و کمی به  توان باقیمانده  خودتون هم رحم کنید .

یک سری رفتارهایی  دیدم و  همون شب  با خودم گفتم من چرا دودستی به این  حماقت خودم چسبیدم و خودم رو از  قالب منجی و نجات بخش  نمیتونم رها کنم.؟ فکر  کردم با خودم ببینم ریشه ی  این  نگرش  من در  چی بوده . از بچگی  تا جایی که یادم میاد  پدرم همیشه کار راه انداز  فامیل و آشناها بودند  اون هم به گونه ای  افراطی . در  نا خود آگاه  من این ثبت شده بود که یک آدم خوب( چون شخصیت پدر همه جوره مورد تایید من بود اون موقع) دست رد به سینه ی  کسی  نمیزنه ..خودش رو زحمت میده تا بقیه به زحمت نیفتن ..وقتی  کسی  درمونده بهش  مراجعه میکنه رفع مشکل اون و  دلداری  دادن بهش  از  نون شب  واجب  تره ..وقتی  کسی  کاری  داره و  میگه فقط  از  دست تو بی میاد  اون بخش(  مشکل  حل کن)  وجودش به شدت تقویت میشه و  تایید و  پاداش درونی  که از  خودش میگیره  مثل  جت  موتورش رو روشن میکنه تا خودش رو علیرغم کارهای زیاد و وقت کم و  مسایل دیگه شخصی اش، پر  پر  کنه برای  بقیه . اینطوری بود که خیلی ها  با شناختن این  نقطه ضعف صمیم، یا بهتر بگیم با دیدن گوشهای  مخملی  این آدم  دیگه زحمت خیلی کارها رو به خودشون نمی دادند . باز  هم تاکید می کنم که قصد  خیلی ها سوء استفاده  نیست ولی  وقتی  خود آدم اجازه ی  این  رفتارها و انتظارات و  توقعات رو به دیگران میده نمیشه کسی جز  خودش رو سرزنش کنه.اینجا بود  که یکدفعه یک تلنگر  بزرگ به صمیم  خورد . انگار یهو  یک چیز  خیلی واضح و روشن که عالم و آدم چه بیرون و  چه تو  وب  یا هر  جای  دیگه بهش  گفته بودند ( و  از  همه بیشتر  همسری بهش  گفته بود این  بخش  شخصیتیش رو)  پیش  چشمش  روشن شد . یکهو حجاب  ها رفت کنار و سریع اعداد  و ارقام  و وزنه هر  کسی  پیش  صمیم  مرتب و منظم شد . وقتی  میگم وزنه یعنی  میزان تاثیر  اون آدم توی  زندگی  من. یعنی  اگر  دوست صمیمی  دارم  که ماهی  یک بار باهاش  حرف  می زنم ولی  حالم رو  خوب  میکنه دیدار و  دیدن و  بودن  با اون ، نمره ی  بیشتر ی  میگیره از  من . ولی  کسی که علیرغم نزدیک بودن و حتی  خویشاوند بودن، حس  خوب بهم نمیده یا  وجودش  علی  السویه هست  رو  در  مرتبه  پایین تر صرف  وقت و انرژی  گذاشتم . اینطوری بود که یکدفعه انگار یک کیسه ی بزرگ و سنگین رو از  شونه های من برداشتند . اینطوری بود که من رفتاری مناسب با رفتار دیگران در  پیش گرفتم. قبلا من تغییر رویه که میدادم باز  هم ته ته دلم ناراضی بود . یعنی آرامشی که انتظارش رو  داشتم تمام و  کمال بدست نیاوردم چون بدون باور  قلبی بود و  نگرش من عوض نشده بود  فقط  پوسته ی بیرونی  تغییر کرده بود .

به محض  تغییر رفتار  من  عکس العمل ها شروع شد . یعنی خیلی ها باور  نمی کردند  این آدم منم. خونسرد و بی  اهمیت به چیزهایی  که دیگه اهمیت زیادی برای من نداشتند یا اهمیت خودشون رو  از دست داده بودند . یک عده به راحتی از  چشم من افتادند . این از  چشم کسی  افتادن به کلام راحته گفتنش،  ولی من توتمام عمرم  تجربه ای  اینطوری  نداشتم و  یکهو  تمام اون آدم با همه ی  مسایلش که من بی جهت براش  غصه میخوردم یا به علت کارهاش دقت میکردم و  دنبال تحلیل بودم  در  برابر  من خنثی شد و اهمیت زیادی که بهش  میدادم رو  پس گرفتم. تعجب ...خشم ...افسوس!! ..باز  هم تعجب و باور  نکردن ..این ها  عکس العمل اون  عده بود . کسی  بهم بی محلی  کرد : فدای  سرم . خب  بکنه . حتما حال میکنه با این کارش ..کسی  عمدا برای  حرص دادن من کاری کرد :  خب بکنه . روی من که تاثیر  نداره چون اون آدم دیگه اهمیت و وزنه ی  سابق رو در  ذهن من نداره . حتی خنده ام هم میگرفت . تفاوت این بار  با دفعات قبلی این بود که واقعا حتی  ناراحت هم نمیشدم .حرص هم نمیخوردم چرا مردم بی تربیت شدند!!! این که گفتم خنده ام میگرفت از  کارهای بقیه  از  این جهت بود که می دیدم بعضی ها اشارات و  پیام های  بدن و زبانشون رو طوری طراحی و برنامه ریزی میکنند که  تیر مستقیم تو قلب دشمن فرود بیاد . اما  با کمک زره نفوذ ناپذیر  (دیگه اجازه نمیدم. استاپ پلیز . جلوتر  نیا) هیچ تیری بهتون نمیخوره .

کار دیگه ای  که کردم بریدن سیم های  ارتباطی و اخبار  از  آدم های  ناراحت کننده بود . مثلا بنا به شرایط ،هفته ای  چند بار تو موقعیتی قرار میگرفتم که از یک آدم  تیر انداز!! صحبت میشد . حتی شنیدن از  اون هم قبلا حال من رو  به سمت کاهش انرژی میبرد . اما الان دیگه نه ازش  میپرسم  نه کاری به اموراتش دارم  نه  برام مهمه چکار  میکنه و  نمیکنه ..نه سریع برای  حل مسایلش  پیشقدم میشم  نه از  رفتارهاش با دیگران حرص میخورم ..یک به من چه   گنده  میگم و تمام .

گاهی  ما فکر  می کنیم  فلانی هر روز  جلوی چشممونه و  باعث ازار  ما . یا همیشه ازش  تعریف می شنویم و  روی  اعصاب و  سلولهامون هم تاثیر منفی  میذاره .به راحتی  میشه موضوع رو  بر عکس کرد . یک مثال معمولی و  خیلی ساده بزنم. اگر  عروسی خانومی تو فامیل  دارید که هی  برادرتون ازش تعریف میکنند  و از  عمد هم جلوی شما با اب و تاب  میگن که جز و ولزتون در بیاد  دو راه داره : یا با هر بار  تعریفی  که ازش  میکنند  با نیش  باز و   خوشحال بگید آره واقعا ..چه خانومی ..محشره .. چقدر  خوش رفتاره و  تایید کنید  حرف  طرف رو و  حساسیت هاتون رو نشون ندید یا اینکه  هر بار که ازش تعریف می کنند ( منظورم از  تعریف   نقاط  قوتش  نیست  ، بلکه از  ریز زندگیش  میان برای  شما حرف میزنند و  فقط  وقت کشی و  صحبت بیهوده میکنند که خیری به کسی  نمی رسه ولی  گوینده  خوشحاله گوش مفت گیر آورده!!)  انگار  چیز  مهمی  نمی شنوید . بگید  خب ..دیگه چه خبر .. اون آدم هایی که قبلا حرف  دلشون رو  یا تعریف بی  عرضگی هاشون رو  مثل سم  تو خون شما تزریق میکردند  وقتی  ببینند  شما ذوق و شوق  نشون نمی دید و خیلی  ریلکس و بی تفاوت از  کنار  اون تعریف  میگذرید  میرن سراغ یک مشتری بهتر از شما . دیدید برق چشم اون هایی رو که بین دو نفر رو بهم میزنند و طفلک یکی از طرفین مثل اسپند روی آتیش میشه و اینا چه کیفی  میکنند ؟  هیچ وقت اسپند بقیه نشید . اصلا نذارید  دمای  هیجانیتون اعم از  خشم و نفریت و کینه و  حسادت و ... اونقدر بره بالا  آماده ریختن اسپند بشن روی شما .

یک مادر شوهری بود  که هر وقت با عروساش  بهم میزد  میومد کلی حرف  منفی و  تیره و  تار  میزد و مثلا درد و دل میکرد جلوی من . اقا هر چی بهش میگفتیم شما خودت باید  عزت و حرمتت رو  حفظ کنی تو  گوشش  نمی رفت. .بعد  از  تخلیه ایشون ، ما پر از  حس  خشم و  عصبانیت  نسبت به اون عروسای  نمک نشناس!! می شدیم . یک بار  این اومد  هی  گفت و گفت از  اون زبون بسته ها  و من هی به سقف و  در و دیوار  نگاه کردم و وسط  اوج هیجان ماجرا، گفتم من برم یک  چایی بیارم ..دهن طرف باز  موند . چون قبلا فکر  میکردم لازم و  مودبانه اینه که  سیستم گوش کردن فعال رو برای  همه پیاده کنم و با دقت و  تماس  چشمی و  اینا بگم من حواسم به حرفات هست . بعد از یکی دو بار  و  اینکه نه میپرسیدیم ازش دیگه چه خبر و  نه هیجان و  حسی  نشون میدادیم طرف  ول کرد  این اخلاقش رو ..حداقل جلوی  ما .

مورد دیگه یکی از نزدیکان بود که وقت و بی وقت و سه ظهر  و  چهار عصر  میگفتند ما نزدیکیم  داریم میاییم حالتون رو بپرسیم!!!( در اصل  بگو  حال وایفایتون رو!!) مدت های  طولانی من  اون ساعت بدخواب شدم  ولی مدارا کردم، با خنده و شوخی  سعی کردم بفهمونم  لطفا هماهنگ کنید .ولی درست نشد که نشد . اخرین بار  من مریض و  حمام نکرده و رنگ پریده و زرد و زار  بعد از  دوازده ساعت کار رسیدم خونه و  اینا گفتند  نیم ساعت دیگه ما میاییم..منم برای  اینکه ببینند  چطور  زحمت هستند برای  اون موقعیت من ،  نه دستی به سر و روم کشیدم و  نه دور وبر  خونه ی  خمپاره خرده  و  عیال مریض!! رو  مرتب  کردم. اومدند تو شوکه شدند . هیییچ وقت من  و خونه رو در  اون موقعیت ندیده بودند و همیشه فکر  میکردند  هر ساعتی بیان  من آمادگی کامل  دیدن و  پذیراییشون رو دارم .  دیگه دیدم زیادی  دارم حق  خودم رو پایمال می کنم تو رابطه و باید  به اندازه ی  حال خوبی که به من میدهند بهشون حال خوب بدم. ( یک جاهایی  از  دو  دو  تا چارتا کردن نترسید . حساب  زندگی  دست آدم میاد.) اومدند و  رک و  واضح گفتم وضع موجود نشون میده اصلا امادگی  مهمان رو نداشتم و ببخشید  اینطوری  هست  اوضاع!!!  خواستم این بار  ببینند که نه گفتن های  من دلیل شخصی  و  مهم داره حتما . با لب و لوچه اویزون نشستند و بعداز  شام( که خواهش کردم بمونند  چون ختم کار با دلخوری  خوشایندم نبود) رفتند و  دیگه مدت هاست   هوس  مهمونی  یهویی  به خونه ی  ما  به سرشون نزده .قرار  نیست صمیم  همه ی  عالم و آدم رو از خودش  راضی  نگه داره   و روی  خودش فشار  زیاد بیاره تا بقیه ادم ها   ساعات فراغت و  خوشی شون رو تمام و کمال  با اون بگذرونند . من همین الان در  خونه ام روی  موارد  اورژانسی  عزیزانم بازه  و  هر وقت  بخوان با جون و  دل م کمکشون می کنم ولی  بقیه موارد غیر ضروری رو  تا  جایی که میشه دیگران دورتر،  باید  خودشون رو با من هماهنگ کنند و  همیشه یکطرفه نباشه این هماهنگی.  وقتی  میدونم ساعت چهار  عصر  میخوام بخوابم تلفن رو  می کشم. یا اگر  کسی  خواست برای  من محبتی و لطفی بیاره و زحمت  شام نهار من رو  کمتر  کنه میگم الان معذورم . زحمت نکشید یا اگر  لطف  می کنید شش به بعد لطفا . چون می خوابم  و  پشت در  می مونید . به طعنه ها و  کنایه ها و  متلک ها هم هیچ اهمیتی نمیدم . من دیگه جسم و روانم  رو فرسوده نمی کنم تا کسی  دیگه تخلیه بشه و  خوشحال و آخیییش  گویان از  در  خونم بره بیرون .. دیگه تایم استراحت محدودم رو به کسی   مفت نمیدم که هوس کرده بره پیاده روی و ساعت سه و نیم  چهار  عصر  دستش روی  زنگ خونه ی  منه و منم تمام تنم بلرزه از شدت بد بیدار شدن .

همین الان الان  یک مورد داغ  و تازه  پیش  اومد و من اجازه ندادم  حس  " مادر بد بودن"  بهم تزریق بشه چون من در شرایط  موجود  تلاش  کافی  و  نهایت توانم رو  دارم میکنم. پسرم  ظهر  میاد خونه و  من غذا و سالادش رو  اماده می ذارم براش  و   دو ساعت بعد اون میرسم خونه . تو این فاصله ناهار  میخوره  و  کارتون میبینه و  میخوابه تا من برسم. چند روز قبل پدر شوهرم رفته بودند برای پسرک نون گرم برده بودند  و  امروز  ظهر  مامان جون گفتند  آخییییی..الهیی بمیرم برا بچه!!  غذای سرد  میخوره .انقدررر پدر شوهرت غصه خورده براش که تک و تنها  ناهار  خورده و  داشته کارتون میدیده ...طفلک!! آخییی بچه !!!!

آخه یعنی  چی ؟!!! خیلی  معمولی  و  طبیعی  گفتم آره طفلک تنهاست . خب  میگم پدرجون  ظهرها بعد از  نماز  برن خونه ی  ما تا وقتی من میرسم باشند  تا بچه تنها نباشه . شما هم ناهار که درست می کنید زحمت بکشید بدین براش ببرن غذای  گرم بخوره  بچه طفلک. راستی میگین!!! آقا در  عرض  دو  ثانیه فضا عوض شد : چیزه من که هر روز  ناهار  تازه درست نمی کنم صمیم  جان .بعد  هم پدر شوهرت طفلک  از مسجد میان  خونه تا ناهار بخوره  و  استراحت کنه  عصر شده . ..بعدشم ..من هم کماکان طبیعی  ادامه دادم : خب  ناهار بدید اونجا دو نفری با هم بخورن یک نیم ساعتی   بشینند بچه تنها نمونه بعد بیان خونه استراحت کنن!!  گفتند : چیزه .میگم ...و  تمام!  هم من نفس راحت کشیدم  هم سریع متوجه شدند  منظورم چیه و  دلسوزی  و  بمیرم الهی   گرهی  از کار  دنیا  باز  نمیکنه . به همسری  که گفتم قاه قاه خندید و  گفت  شیطان بزرگ!!! حالا یکی  نیست  بگه انگار  مامانای  خونه دار ستاد استقبال دارند واسه بچه ها( به دوران کودکی  خودش  کنایه میزد) . خلاصه علیرغم اینکه  من خودم دلم برای  شرایط  ناهار و تنهایی  بچه خون هست ولی  دلیل نمیشه کسی بیرون گود بشینه و  ارد بده و  دلش  کباب بشه . الان هم راحتم هم خوشحال که  نذاشتم حس بد و  بی کفایتی  با شنیدن این حرفها بهم  وارد بشه  هر  چند منظور  مامان جون  دلسوزی بود نه خراب کردن من و حسن نیتشون رو  اکثرا نشون دادند  ولی  بهتره به بقیه نشون بدیم  مراقب  کلام و  گفتار و  پیشنهاداتشون باشند . خودمون هم همین طور .  

 

آخیییش .. تموم شد . این پست در  چند مرحله آماده شد و خوشحال میشم تجربه های  خودتون برای  ارامش بیشتر و بهترتون رو  اینجا بنویسید .  

  

مثل همیشه دوستتون دارم .

اومدم یک کشف جدید در  مورد  خودم رو براتون بنویسم ولی قبلش به ذهنم رسید  اول اینا رو  بگم بعد اونا رو . چیزی که میخوام بگم مربوط  میشه به تغییر آدم ها  تو زمان . بزرگ شدن و  پخته شدنشون گاهی حتی  چرخش  صد و هشتاد درجه ای . من این رو بد نمیدونم. تغییر  جزیی از زندگی آدم هاست . یادمه یک زمانی  ابروهام از شدت تعجب  بالا رفته بود وقتی  اقایی با سابقه ی  بیست سال زندگی  مشترک بهم میگفت  من اون آدم اول ازدواجم نیستم و  به همسرم گفتم منو به اون چشم نگاه نکنه . میگفت من یک آدم متعصب و  انقلابی بودم. من تو  اون سن  خیلی  خام بودم و  الان علیرغم اینکه مثل  همون موقع همسرم رو دوست دارم ( و  بسیار وفارار به زندگی مشترک بودند و هستند هنوز) ولی عقاید و نظراتم خیلی متفاوت شده و یک  جورایی  متوجه شدم اون همه تعصب روی  یک عقیده درست نبوده . من شخصا بعد از  ده سال  به حرف اون آقا رسیدم.گاهی  چیزهایی که ما فکر  می کنیم   خوبیهای مطلق هستند  ابعاد دیگه ای  از  خودشون رو  نشون ما میدن. یک زمانی من فکر  میکردم فداکاری های  یک زن و  خودش رو  وسط گود زندگی  انداختن و  پا به پای  مردش  کار  کردن  جزو افتخارات اون زن هست . من خودم همچون ادمی بودم . الان به درک دیگه ای رسیدم و  تعریفم از فداکاری و پایه بودن تو زندگی  عوض شده .الان سی  چهل درصد  تغییر کردم. این مقدار  برای  یک آدمی که عمری  این طرز تفکر رو داشته خیلی  بزرگه . تو بعضی  موارد با اطرافیانم   تا هشتاد درصد هم دامنه ی  تغییرات من رسیده . این ها نشون میده اتفاقات زندگی و تجربیات ما منجر به پخته شدن و  تغییر ما میشه . من با سر بلند و  افراشته و با افتخار  اعلام میکنم در  بعضی  زمینه ها  اون آدم قبل نیستم . تو روابطم  با دیگران، تو  اولویت های  هزینه هام، تو  ظرفیت تحمل ناملایمات...اصلا مگر آدمی که عوض  نشه  افتخار داره؟ گاهی ثبات رمز  موفقیت نیست . من یک شبه عوض نشدم . من  در  عرض  ده یا دوازده سال  ذره ذره  و  کم کم تغییر کردم. اگر  یک جسم داغ رو  یهو تو اب  سرد فرو کنیم میشکنه ، اسیب  میبینه ، من کم کم  گرم شدم  و  هنوز تا پختگی  من خیلی  راه درازی  مونده. مطمئنم همتون همینطور  هستید . دیدگاه ها و  نگاهمون به زندگی با 16 سالگی ، بیست و سه سالگی و حتی سی سالگی   فرق  میکنه . برای  همین  خیلی  پیش اومده  که   می شنوم تو   عوض شدی  صمیم ... داری  ادا در  میاری ..خودت نیستی !!تو قبلا اینو گفتی  الان چرا  میگی  اون!!؟ شنگول منگول نیستی  دیگه چرا ؟  هر و کرت رو نمیبینیم بابا!! و .... ماها  زندگی روزمره هم رو  که نمی دونیم . ماها تو وبلاگ یا هر  محیط  غیر  چشم تو  چشم، یک برشی  از زندگیمون رو به هم  نشون میدیم. ماجرایی رو از بین صد تا ماجرا  تعریف می کنیم. ولی  واقعیت هست و  به شناخت نسبتا درستی از  ما منتهی  میشه . تصور  کلی  ما از  هم درسته ولی  جزییات قابل  تغییر  اند . برای  همینه که  دو  نفر  ممکنه سالهای سال دوستان صمیمی باشند ولی به محض  رابطه خانوادگی با هم مثل ازدواج با خواهر یا برادر  دوستشون، همه چیز عوض میشه . چون اون آدم در  قالب  یک دوست  یک رفتاری  داشته در قالب  یک همسر یا جاری  یا عروس یا داماد  خانواده  یک قالب  و نقش دیگه میگیره به خودش. کلیت همونه ولی  جزییات هم مهمه در شناخت افراد .وبلاگی  که همش  از بریز و بپاش  هاش  میگه هم حتما روزهای  سخت و  اقتصادی  هم داشته ..اونی که دایما از  عشق و  لاو میگه  روزهای  غمگین و  بالا بلند  داشته. اونی که همش  از  غصه ها و  تلخی های زندگی  مینویسه حتما روزهای  خوب و شیرین هم داشته . پازل آدم ها رو باید  یکی  یکی  کنار  هم چید  تا نقاط  کوچیکش هم دیده بشه .  اطرافیان من ، همسرم ، خونواده ام بسیار راحت این لقمه های  کوچک تغییر رو هضم می کنند  چون ذره ذره  اون را میبینند. همه ی ما همینطور  هستیم . لطفا در  مقابل  تغییرات آدمها  که شاید  ما ندیدیم  ،ولی  وجود  داشتند ، مقاومت و  انکار رو  در  پیش  نگیریم . مسخره نکنیم ، براش مثال نقض  نیاریم ، برچسب  "تو  خودت نیستی" بهش  نزنیم . هیچ کدوم از  ما آدم یک ساعت قبل نیستیم  چه برسه به چند سال قبل . و چیز دیگه ای  که من یاد گرفتم اینه که با  واقعیت ادم ها زندگی گنیم نه خاطراتمون از  اونها . اینو اصلا  در  مورد  خودم منظورم نبود . در  همه ی  ابعاد زندگی .  اگر  هنوز  کسی رو دوست دارید  به خاطر  "اونی که بود" نباشه ..بخاطر " اینی که هست"  باشه ..اینی که شده ..اینی که دارم میبینم ...شاید چند سال بعد  دلتون برای  همین  "اینی که هست "  دوباره  تنگ بشه .

 مثل همیشه دوستتون دارم .

 

 ممنونم از  همگی دوستانم بابت همدلی ها و کلمات ارام بخش

 

دیشب پسرک داشت تکالیفش رو انجام می داد . من روی  مبل نشسته بودم و  از  دور نگاهش میکردم . صورت  نرم و  نازک،  پوست لطیف و کودکانه ، حس این که من مادرش  هستم ، چال روی  گونه ها ، حس این که چقدر دوستش دارم ، دست های  کوچیک و  تپلی که مداد رو  تو دستاش گرفته بود ، حس  این که چقدر زود بزرگ شد ، موهای مشکی نرم ،حس  داشتن ارزوهای  دراز یک مادر برای  روزهای  بعد، چشم های براق و نگاه هاش ، حس تصور و دیدن پسرک در  موفقیت هایی که خواهد  داشت . موبایل در دستم بود و  من از  زیر  چشم نگاهش میکردم واز دور  بر  تکالیفش نظارت داشتم. یک چیز  سفت و سخت، یک درد بزرگ و تیز و تیغه دار  راه گلوی من رو گرفت.یک بغض  بی موقع و یک دلیل باریدن بی انتها ..خاطرات یکی بعد از دیگری  از جلوی  چشمم رد شدند .  تازه دنیا اومده بود  چقدر با من و برادرم فرق داشت. یک نوزاد سبزه ی  کوچولو  که مامان  بغلش کرده بود و با خوشحالی  نشونمون داد . بزرگتر که شد رنگش سفیدتر شد و کمی تپلی شد . از همون موقع عاشق ریتم گرفتن روی  میز مشقش بود . آهنگ های  مهستی  رو با من و خواهرم  هم صدای میکرد : تموم دنیا یک طرف  تو یک طرف عزیزم ..عزیزم ...پسرک مهربون و زیبامون رشد کرد و قد کشید .. باریک و بلند و  شوخ، انگشت هاش  حالا با مهارت بیشتری ضرب  میگرفت . چقدر  موقع خواستگاری  من سر به سرمون میذاشت ..چقدر روزها بود و  چقدر  سال های بعدش نبود ... چقدر  مامان با همین  حس دیشب من نگاهش کرده بود ..حتما مامان هم  تا همون بیست و یک سالگی  اش  فکر  میکرد  چقدر صورتش  نرم و  نازک و  پوستش  لطیف هست ..حتما  مامان ..اینا چیه می نویسم ..مامان همین  الان هم بعد از اینهمه سال ..اینهمه روز ..اینهمه تولد  که همه بودیم و  اون نبود ..چقدر  تو این نبودن های  طولانی  به یادش بود . من اغراق  نمی کنم ولی  مادری رو  ندیدم که اینهمه صبر ..اینهمه اندوه رو در  خودش  بگنجونه و صداش در  نیاد ..اون این مساله رو  هضم نکرد ..این  نبودن ..این  رفتن و  برنگشتن  انگار  مامان رو  تو  خودش  هضم کرد ..اب  کرد .. مثل یک حبه قند تو دهان ...مثل یک جرعه ی  آب  بعد  ساعت های  طولانی تشنگی ...این کم داشتن ..این  ندیدن ..این لمس  نکردن با مامان کاری کرد که سال های عمر با موهاش نکرده بود ..که بی صدا بودن اون هنوز که هنوزه حال من رو خراب  میکنه ..حتی تصورش ..حتی  تصور  تحملش ... 

من اینجا روی  مبل  روبروی  پسرک هفت ساله ام نشسته ام و به مادری  فکر  می کنم که فقط بیست و یک سال فرصت داشت برای  دست های  نرم ..گونه های  لطیف ..انگشتان ماهر و  چشم های  براق  مشکی  مادری کند ... 

سپهرعزیزم.به اندازه ی روزهای  نبودن تو ..و روزهای بودن    ی..و..ن..ا  گلویم درد می کند .این سرما خوردگی  سال هاست  نه خوب می شود ..نه پایین می رود و  نه از  گلویم در می اید .فقط  می خراشد و با خون به جایی می رود که مادرم می داند.

تمام مادری هایم ارزانی ات ...روزگارت سبز و پر از  آرامش و موسیقی  های  زیبا که دوست داشتی  

دست هایت پر از سبدهای  گل که امروز  من و  صبا و مامان برایت می فرستیم ...در  مجلس  صلوات مان. چشمم به امید  صلوات هایی  است که بچه های اینجا برایت می فرستند . هزار برابرش تقدیم به عزیزان  سفر کرده ی  خودشان . 

 

 

من و پسرک و همسری در  سینما : فیلم محمد رسول الله  (جمعه 6 آذر 94 )

صحنه ابرهه  و  پرندگان ابابیل و اینا رو  چون  قبلا براش  گفتم  میدونست قضیه چیه . منم حسابی  کیف  میکردم که بعععله .. قصه ها و  تعریف هایی که تو بچگی  کردم براش  انگار  داره  جواب  میده و با لبخند و غرورو به همسرم نگاه کردم . ولی آیا فکر  می کنید  لبخند  همانطور  گنده گنده ادامه یافت ؟ عایا!! می اندیشید که من همچنان  مغرور و  خوشحال در  صندلی  خود  تکیه فرمودم ؟  در  ادامه با ما همراه باشید ( مثل   میز گرد خبری شد !) 

یک جا  داشت  کودکی  پیامبر (ص) رو نشون میداد که گوسفندها رو  هدایت میکرد ..من سرم رو خم کردم طرف  پسرک و  گفتم ببعی ها رو میبینی  گلم؟ میدونستی  پیامبر  ما  اول چوپان بوده؟  اونم با صدایی بلند و خوشحال از  اینهمه دانشی که مامانش بهش  داده  داد زد آره چوپان دروغگو  همینه دیگه!!!!  کله ی  ملت چرخید سمت من و  من به تکه های  سفال و آجر سقف  چشم دوختم و  از  پای  همسر  ویشگون گرفتم با این بچه تریت کردنش!!!! خدا از  گناهان ما بگذرد(البته  نه با  غلتک آتشین)

من:  

معارف دینی  

سازمان   تبلیغات  حوزه هنری    

 

 

پسرک اوایل مدرسه در زنگ هنر  که نقاشی ازاد  داشتند یک زمین فوتبال بزرگ نقاشی  کرده بود و  چمن هاش رو  سبز  اجغ وجغ  و  تند تند  رنگ امیزی کرده بود و البته میگفت  منظورم اینه که معلم ببینه  چمن بالاتر  از سطح زمین و بلندتره .آقا  معلمه هم  که مغزش رو بچه ها  خورده بودند  و  دیگه در  حال بیهوشی  مطلق بود از  اینمهمه  انرزی و شیطنت بهشون گفته بوده این چه مدل  رنگ کردن  افتضاحیه .... پسرک با چشم های  گرد  که  معنی  اش  این بود : ( به نقاشی  مو میگی  افتضاح!!!) به  خانم نگاه کرده بود .به ادامه ی  صحبت این دو  گوش  جان بسپارید !!:  

 پسرک :  خانم اجازه ..یک سوالی  دارم .  فقط  میدخوام بدونم . ناراحت نشید ها  

معلم : گو عزیزم .بگو  پسر  گلم  

پسرک:  من اصلا از  شما انتظار  نداشتم به نقاشی  زیبا و  قشنگ من بگید افتضاح ..آخه این حرفا دل بچه ها ر میشکونه و  غصه شون میگیره . باید آدم بگه به به  چه قشنگ...اگر  اینجا رو  اینطوری  میکردی بهتر بود  گلم .. عزیزم ... 

معلم :  

باز  هم معلم :  

 ادامه ی  معلم :  

  انتهای  معلم  کوچه دوم سمت راست :

 

دفعه بعد  معلم طفلک دو  خط تمجید و آفرین و  عسلم مرسی  تلاش  بیشتر  کردی و اینا  در  پایین نقاشی بچه کشیده بود . مامان بچه هم خر  کیف شده بود که بچه، مذاکره  با معلم را  با موفقیت سپری کرد و  مشکل را با خودش به خانه نیاورد .  

  

 

الان هم مادر بچه خوچحال است که بلاخره دو خط  نوشت و  زیر فشار  عذاب  وجدان  کاریش نشد .  

مادر بچه  خیلی  عاشقتونه  

 مادر بچه شما را به خداوند بزرگ می سپارد  

 

 

سلام به همگی . 

انقدررر  حرف و  تعریف  دارم که نمیدونم از  کجا بنویسم. انقدر  کارررر  دارم که نمیدونم از کجا وقت نوشتن اون حرفا رو  پیدا کنم. انقدررر  دلم براتون و  نوشتن اینجا  تنگ شده که نمیدونم جای  کافی  برای  این  دلتنگی  از  کجا بیارم . انقدرررررر  این روزهای  اول  کلاس  اولی شدن پسرک  بامزه و  ریلکس و راحت تر  از  اونی  هست که تصور  میکردم که نمیدونم چجوری  بیانشون کنم...فقط  اومدم بگم من هستم ...همه چیز روبراهه و نوشتنم هم ادامه داره . خدمت میرسم به زودی . 

عاشق  همتون. 

صمیم

 

چند روز  پیش  داشتم برای  یک دوست جدیدم از  ماجراهای  ازدواجمون و  شیرین کاری های  مامانم تو  مراسم خواستگاری و  اون طفلکی هایی که فرار رو بر قرار  ترجیح دادن حرف میزدم. از  بس  خندید که آخرش  با دو تا دستش  فکش رو نگه داشته بود  می گفت  ترو خدا نگین دیگه!!  مردم از  خنده ..بس  کنین!!( داشته باشین ادبیات حرف زدن ما رو با هم ..ما  تازه دوست شدیم و بچه هامون با هم  همبازی  هستند  بعد من  هنوز یخ طرف آب  نشده براش  چه چیزهایی  تعریف  می کنم!!!) خب خیلی  جدی و  اینا با من دوست شد . منم حال نمی کنم با اینهمه جدیت زیاد تو دوستی.میخوام شنگول باشم با دوستم.حالا موضوع تعریفی من:(قبلا از  آوردن برخی کلمات در  متن پووزش  می طلبیم . ولی  حال می کنیم  همین مدلی  تعریف کنیم)  

آقا  تو یک جلسه خواستگاری  مامان می خواست روی  این  مطلب  تاکید کنه که بچه ها باید تربیت بشن   نه صرفا بزرگ!! و  مهمون ها با تحسین و تمجید به ایشون نگاه میکردند و مام خوشحال که خب  خدا رو شکر  مغز  اینا داره پزیده میشه( به قول  پسرک)  و  انشالله لی  لی  لییییی  لی  قراره بشه ...تا اینجای  کار  خوب بود . بعد  مامان  اومد  مراسم خواستگار  پزون رو  کامل  کنه یک مثال هم  زد  تنگش و  گفت  مثلا همین دختر  بزرگم... همه به خواهرم  نگاه کردند .. گفتند  ماشالهه ..ماشالهه .... بعد  مامان ادامه داد  همین  خانوم محترم ..بچه بود ..یادمه چهار سالش هم نبود ...یک روز  داشتیم با هم  تو خیابون می رفتیم  این بچه  یک گاری!!!! زالزالک دید .. گفت  اینا چیه  مامان ؟ از اینا میخوام ...بعد  ما(مامان)  هم گفتیم دخترم ..عزیزم .آدم هر  چی  میبینه که نمیگه میخوام ..میخوام ... خلاصه از  بچه اصرار که اینا  چیه ؟ از  من انکار  که الان نمیشه بخرم برات .. بعدا میگیرم.. آخر  هم عصبانی  شدم و  گفتم اینا اسمش  دست خره!!!!! بچه هم یک مقداری  متفکر  به من نگاه کرد و  خلاصه قانع شد که هر  چی  می بینه نخواد بخره!!! شما قیافه گل منگلی  من و  سیاه شده خواهرم رو  تصور  کنید .  آقا  ما رو  میگی ؟  خواهره هم  هی  لب  می گزید که  یعنی  مامان جان از  اون خازن اطلاعات و خاطرات چار تا چیز آبرومند تر  بیرون می کشیدی  خو!! بعد  ملت  خندیدند و  گفتند آخی ...چه با نمک ...مامان ادامه داد  که  نههه هنوز  ادامه داره .. خلاصه  چند روز  بعد  خواهرجونم   دخترکوچولو ما  رو میزنه زیر  بغلش  به مامانم میگه این  بچت چی  میگه  آخه!!!؟  رفتیم بیرون  با یک عده آدم رو  درواسی  دار ..وسط  خیابون زده به گریه که من دست خر میخوام!!!!  هر  چی  ما میگیم زبون بچه نمی چرخه شاید .. منظورم چیز  دیگه هست  حتما ..میگه نه ..من دست خر  میخوام ..مامانم گفته بعدا برات میخرم ...بریم بخریم ..خلاصه اقای  دست خر  فروش رو  پیدا می کنند و  یک کیلو دست خر  می خرند و  تا مدت ها  این بشر کماکان به اسم زالزالک مقاومت نشون میداده و  همون دست .. می گفته!!!  اقا  اینو که گفت  چایی  پرید تو  دهن و  از  دماغ  بدبخت خواستگاره در  اومد و  پاچید رو  لباس و سبیل و میبیل و  همه جاش ...حالا پسر  مردم داره  زنده زنده خفه میشه  این  مامی  ما  میگه من واقعا تو  زندگی  دخترهام رو قانع تربیت  کردم!!! اخه مادر  من  آدم اولا آدم  به طرف  نمیگه بچه من قانعه ..بعد مثال قناعت داشتن بچه رو با دست خر!!  که نمیزنن  آخه . اون خاستگاره  کلا دیگه نه دیده شد و نه از  سرنوشتنش  تا همین امروز  من خبری  دارم .

بعد ما  غر  غر  کردیم که  خیلی  زشت بود  تعریفات مامان .. واقعا به بچگی  خواهر طفلکی  چیکار  داری  تو .. چار تا خاطره خوب و شیک از  خود  عروس  خانم!! بگو  تا ملت تحت تاثیر قرار بگیرن ..مامان هم یک چشممم بلندی  گفت که همون جا عرق سرد روی  تن من نشست ..کل حس ششم من  جواب  میده  اساسی. 

 

دفعه بعد یک  خواستگار  اتو کشیده با مامی  انگشتر قلمبه و  خاله شمش الملوکش  و اینا  اومدن خونه مون . من و مامان و بابا و خواهرم هم بودیم . تعریف از اب و هوا و ترافیک و  فرهنگ و ادب  مملکت و  اینا  رسید به  خصوصیات اخلاقی  دو  خانواده ... بابا یک سوالاتی رو از شازده  پرسیدند و متفکرانه نگاهش  کردند ..مامان با یک دست  چادر  سفید  خوشگلش رو  نگه داشته بود و  با دست دیگه چای رو  گذاشت رو میز و گفت واقعا تربیت  بچه ی  خوب و قانع  هنر  هست  خانوم ... من و  خواهرم دو تایی سریع به مامان یک نگاه کردیم و لبمون رو گزیدیم .. مامان  یک لبخند فاتحانه زد وسرش رو به معنی  اوکی  اوکی   تکون خفیفی  داد  واسه ما و گفت  بعله .. ما سر  کار  می رفتیم و  بچه داری  و  خونه داری و  اینا ..الان که این  جوونا کار  خاصی  نمی کنند که!!!   نیش  خاله هه باز شد و گفت  خدا از  زبونتون بشنوه عزیزم .. واقعا هم و یک پشت چشمی به ما نازک کرد ..ای تف تو روحت  با اون  چشمات!!  بعد   مامان گفتند   بچه ها فکر  می کنند راحت بزرگ می شن ..فکر  می کنند  زندگی و  جوونی  ما  برای  کی بوده پس؟!!همین صمیم  جان ..دختر  عزیزم ..( همه به من نگاه کردند منم زارت قرمز شدم!!)  کوچولو بود ..یک ساله بود به نظرم من هم سر  کار  می رفتم و شیفت شب  داشتم..اقا  مامان که این بخش رو گفت  خواهرم  یواشکی  دستش رو اورد زیر  گلوش  که  یعنی کارت  تموم شد ..بیخود  منتظر  نشین  اینجا .. من مشتاق  که مامان الان چیی  میخواد بگه و  چه  تعریفی بکنه از  ما .. خلاصه مامان گفت  بعله خانوم .. بعد از  دوازده ساعت کار  صبح  رسیدم خونه و دور وبر رو  تمیز  کردم و  گفتم  یکم بخوابم . این  صمیم  کوچولوی شیطون رو  هم خوابوندم کنار  خودم .. خانم هنوز اوایل  خوابم بود که حس  کردم یک چیزی  عجیبه و بوی  خاصی  میاد .. چشمام رو که باز  کردم ( اینجا دهن خواهرم باز  مونده بود از  شدت تعجب)  دیدم بعله!!  این بچه  قوطی شیر  خشک های  خودش رو  برداشته و   پوشکش رو باز  کرده و  محتویات هر دو رو با هم قاطی  کرده و  مالیده به دوووور  متکای  من و  !!! و سر و کله خودش و  همه ی  زندگی  بوی  گلاب  گرفته!!  وای  یعنی قیافه من از  تعریف  های  مامان  و  دیدن  دهان های  باز  و   دست های  خشک شده  در  هوای  این  خواستگارهای بدبخت  دیدنی بود ..بابا  مثلا سرگرم صحبت با پسره بود که شیش  دنگ حواسش  پیش  خاطره ی  مامان و  آخر قصه بود!! بعد  مامان پسره یک  ایییشی  کرد و گفت واقعا!! واییی شما چکار  کردید عزیزم!!؟  مامان هم برای  اینکه نشون بده واقعا  ما رو  لای  پر قو بزرگ کرده و مطابق با جدیدترین روش های  تربیتی و روانشناسی   اون زمان به تربیت  ما کمر  همت  گماشته در  ادامه گفتند  که هیچی .من کار  خاصی  نکردم ..فقط  بچه رو زدم زیر بغلم  و بردمش  حموم و  انقدر با انگشت  کصافط های!!  تو دهنش رو در آوردم تا  بلاخره  تمیز و دسته گل شد!!! بچه  اند دیگه .. نمی فهمند پدر و مادر باید اصولی برخورد کنند!!... خواستگارها که مطمئنم هیچ وقت در  زندگیشون خاطرات کودکی  کسی رو با این  جزییات و  شفافیت و صداقت   نشنیده بودند و  همچنین از  سابقه گ.. خوریهای  کسی  به این وضوح مطلع  نشده بودند  با نیش باز به من  نگاه میکردند و من هم خودم رو از دسته نینداختم و با نیش بازتر  نگاشون کردم. خلاصه خواستگاران محترم  این بار  هم مثل کفتر  کاکل به سر  از روی  بوم این خونه پرواز  کردند و  رفتند .  

 

بعدها ما فهمیدیم  مامان کلا  استراتژی  زیرپوستی!! ابراز  مخالفتش  هست این روش . شما هم اگر  گاهی به آسمان دقت کنید  متوجه گرد و غبار سیاه رنگ در  بعضی  جاها میشید که  من هنوز  معتقدم خاکستر آبروی  دودمان مادری و پدری  است که مامان اون مدلی بر باد می دادند . خدا حفظش  کنه و  خدا خیر  این شوهره رو بده که علیرغم شنیدن  خاطرات مختلف از سنین کودکی و  نوزادی و  نوجونی و  اینای  من  هنوز  ما رو  تو خونه اش  نگهداشته و  عاشق مامانمه و میگه  اصلا من عاشق  مامانت شدم اومدم تو رو گرفتم!!! مام میگیم  جاننننن؟!!  اون چشم های  قیلی  ویلی و  نیش باز  اون پسره  تو کلاس های  زبان اون خانم معلمه  رو که یادته ایشاللله!!!!!   

 

پ.ن. 

 

پنجشنبه 15 مرداد  هم سالگرد عروسیمون بود.آخیییییییییییییی. دوازده سال چه زود گذشت.هنوزم وسط روز بهم زنگ میزنی  دلم تاپ تاپ میکنه واست  علی ..اصلا خاطرات خررررررررررر است.   

 سلام عزیزانم،

 به نظر شخص صمیم ،  آدم باید  حرف گفتنی رو بزنه و  همییشه  آماده باشه  پای  میز  مذاکره بشینه و  محترمانه  قضیه و  سو تفاهم ها رو  برطرف کنه . این وسط بعضی ها کلا  ذاتشون مشکل نداره و  فقط یه تلنگر  لازم دارن و بنده خداها ممکنه حتی از  توقعات ما هم بی خبر باشند یا حتی  ندونند  که کارشون در فرهنگ طرف مقابل توهین و بی ادبی  محسوب  میشه .  با اینا بسته به نوع رابطه و شخصیت خود آدم و طرف مقابل باید  نشست و  دو کلوم حرف حسابی رو زد و  تمام .  عده ای  ذاتشون خیلی  سلامتی  نداره . از طرفی  درجه بد ذاتیشون هم اونقدرها نیست که با حرف  حل نشه . اینا  کلا تو وجودشون مقاومت منفی و  دفاعی  دارند به هر چیزی . اگه شما بگی   الان هوا سرده ممکنه حال کنه بگه اتفاقا من که خیلی گرممه ..شاید دو سه بارم بگه  اره  واقعا سرده ..اینا مودی  هستند . یک روز  خوبند با آدم ..یک روز  حالشون میزون نیست و  میبینی  از  دنده چپ بلند شدند .اینا اگه تو حلقه نزدیکان و  درجه اولی ها  همکار و همسایه و کسانی باشند  که هر روز آدم  چند ساعتی  باهاشون نشست و برخاست  داره  باید  باهاشون تا جایی که  به خط قرمز  آدم نزدیک نشدند  راه اومد ..مثل  راه  اومدن با یک بچه تخس .. اینا قلق  دارند .. رگ خواب  دارند . بدجنس  نیستند لزوما ولی  ممکنه زود  حسودیشون گل کنه ..ممکنه  تعریف های  اغراق آمیز کنند واسه آدم .. اینا رو نباید خیلی  پیچوند و  روی  نقطه ضعفشون انگشت گذاشت و محکم فشار  داد ..باید  کاری کرد که  ترکش هاشون  به آدم نخوره .چطوری ؟ با درست کردن دیوار بتونی  دور  خود ..این دیوار  اسمش  بی خیالیه ..بی خیال کاراش بشین ..نذارید  کارهای  اون  شما رو  حساس و  هیجانی  کنه . اگه همسایه  هست و  جواب سلام رو  یک روز با چشم های افتابی  میده و یک روز  اصلا محل نمیده  نباید خیلی  این آدم رو جدی گرفت..آدم سلام معمولی و  آداب  معاشرت اولیه رو  مثل حرکت روی  یک خط صاف  هر روز  باهاشون داره . اگر بخواهی  هر روز  مثل خودشون رنگ عوض کنی و وقتی  مهربونه باهاش مهربون باشی و  وقتی  سرده باهاش سرسنگین باشی  خود آدم خسته میشه  انرژی  خودمون تحلیل میره . البته  نظر من در شرایطی  هست که  معاشرت با این آدم ها اجتناب  ناپذیره  و  جزو آدم هایی  هست که روزی  چند ساعت آدم میبینه این ها رو ..وگرنه همسایه واحد آخری که هفته ای یک بار آدم میبینتش یا فلان فایمل دور  و  ساکن در شهر  دیگه که رفت و آمد زیادی  نیست بینمون    همون  حد  معمول و عرف کافیه و اگه یک روز  جواب آدم رو گرم نداد شاید  حواسش  پرت بوده یا حتی  ندیده  طرف رو . اینا خیلی  مهم نیستند . کلا  زندگی  اونقدر  مهم نیست که آدم خیلی زیاد  و بیش از  حد به این چیزهای ظریف اهمیت بده .زندگی برای  آرامش و شادی و راحتی و  رشد خود و رشد  دادن دیگرانه .  اگر کسی  من رو از رشد و بزرگ شدنم  دور  میکنه یا هر وقت  محبتی  می کنم سیخ پرتاب  میکنه  طرفم  خب   نیازی  نیست هر روز بهش سر بزنم  ببینم  امروز  چه نقشه ای  واسه  دور شدن من از  نور و آفتاب  داره .. درسته ؟

 عده ای هم  از  همین آدم های  حلقه اول و مهم هستند که ذاتشون  مشکل داره .اینا  حتی با عزیزان خودشون هم طوری رفتار می کنند که   اون ها رو  هم خسته و  دل آرزده میکنند . رفتارشون  با عروس و دختر  یکیه. همه  یک جورایی  چوب  مزه مزه نکردن حرف   دهن این ها رو میخورن .  با این ها باید  با سیاست رفتار کرد . لازم نیست  جواب  همه ی  قلمبه هاشون رو داد و حرص خورد که الان منظورش  اینه  و من رو تحقیر کرد .به این ها  میشه یک لبخند  گشاد زد و  به روی  خود نیاورد ... هراز گاهی هم  که دوز   رفتار  ناشایستشون رفت بالا  یک  جواب  فک پایین بیار  محترمانه بهشون داد که جایگاه خودشون یاشون نره  و از فرداش  دوباره خوب وخوش شد. یادتون باشه قهر  مال آدم های  ضعیفه .  آدم میتونه  حرف بزنه .اگر به نتیجه نرسید اعلام کنه  اصراری به ادامه رابطه نداره و  ارزوی  خوبی و خیر برای طرف بکنه .قهر و رو بر تافتن و  اینا  خیلی جالب  نیست ...البته برای من هم خیلی سخته پایبندی کامل  به این  چیزهایی که  گفتم ولی  به تجربه دیدم  آدم خودش راحت تره و وقت کافی  داره از زندگی و زیبایی های  دور و برش  لذت ببره و با کسانی که دوستشون داره  و حس خوب به آدم میدن بیشتر  وقت بذاره .  

طبق  معمول برای  این چیزهایی که گفتم مثال عملی هم میزنم براتون  تا ببینید  این حرف ها رو  چطوری  به فعل تبدیل کردم . یکی از  نزدیکان من ( جاری)   از نظر من تو دسته ی  اول  قرار  میگرفت . یعنی ما با هم خوب و خوش بودیم (و هستیم)  و مهمونی و مهمونی بازی و عزیزم و  ارتباط  تلفنی و پیامکی و اینا ..بعد من دیدم مدتی  هست نزدیک دو سال ( زود هم قضاوت نکردم .باید  به اطمینان میرسیدم) که رفتارها عوض شده . مهمونی  منزل من میان ولی  شش ماه یک بار  هم ما دعوت نمیشیم .  توجهی که قبلا به پسرک بود به محو محسوسی  کمتر  شده . گاهی تبدیل به بی تفاوتی ...این من بودم که همیشه پیشقدم بودم با  پسرک عصر بریم  خونشون تا بچه ها با هم بازی کنند ..این من بودم که پیامک مناسبتی  می دادم و جواب  میگرفتم . و باز هم تلاش برای  ادامه  و نگهداشتن رابطه از طرف من بود. خانواده همسر  من کلا شش نفر هستند و  همه که دور هم جمع میشیم  با  جاری ها و بچه ها میشیم ده نفر  تو این شهر . خب  انتظار من به نظر خودم زیاد نبود که وقتی من به بهانه های مختلف  همه رو دور هم جمع میکنم  اون هم  این خانواده رو دور هم جمع کنه. خبر هم داشتم که خونواده پر جمعیت خودش رو  ماهی  چند بار  دعوت میکنه  و  در واقع سر و جون  میده براشون . بهترین غذا و پذیرایی و احترام و اینا ولی  چندین بار  اتفاق افتاد که من با پسرک یا حتی با همسری  اونجا بودیم و  اصلا تعارف نکرد( و حتی همسرش) که بمونیم برای مثلا شام یا این چیز ها . خب در تربیت  من  وقتی کسی مهمون خونه من هست   و با اطلاع قبلی  و نه سرزده اومده  من یا شام سبک در  حد املت و کوکو درست می کنم و  می گم دارم تدارک میبینم و بمونند یا  اگر فرصت  دارم  یک چیز  بهتر . هر دو حالتش اتفاق افتاد و من هم به مدت یک ساعت هم سه ساعت  اونجا بودم بخاطر بازی بچه ها ( باخبر قبلی من و  اعلام موافقت  خود  جاری  جون) ولی به من حتی تعارف  حالا بودین!! شام بمونین  !! هم نشد . همسری  تحملش  کمتر  هست و  خیلی  صبر نمیکنه طرف  هر  چی تو چنته داره رو رو کنه .  از دفعه دومی که بی تفاوتی و این رفتار رو دید گفت  اوکی . این برادر من که کلا راحته  و خلاص تو این مسایل . صدای  حرف زدنش رو  نمی شنویم  چه برسه به نظر دادن و  مراقبت روی  روابط  خانواده. همسری وقتی  چند  بار با خنده و شوخی  حرفش رو رسوند به جاری جون ، دیگه نیومد اونجا و  خب کسی هم اصلا دعوت نمیکرد  سه تایی ما رو   که نبودنش به چشم بیاد . از  طرف دیگه من  هر وقت پسر عموی  پسرک می اومد خونمون  حتی وقتی بعد از  دوازده ساعت کار می رسیدم خونه و بچه ها  خونه بودند  شام مورد  علاقشون رو درست میکردم و  حتی شب  بچه ها با هم میخوابیدند و  مهمون من بودند . این مسایل برای من عادی نبود  چون قبلا  تو تمام این سال ها  این رفتارها  اصلا بین ما نبود و  ما هر چی فکر کردیم  علتش چی  میتونه باشه یا چه حرفی ..رفتاری  کردیم که طرف رو  ناراحت کرده و به  روی  خودش  نیاورده و  مستقیم نگفته ولی  دل چرکین  هست به جایی نرسیدیم . این بود که  اخرین باری که من و پسرک اونجا بودیم  بچه چند بار  اعلام کرد گرسنه هست و  حتی رفت تا نزدیک یخچال و  خواهش کرد چیزی  بهش بدن ولی   جاری جون کلا نه دید و نه شنید  تقاضای بچه رو!!! هیچچچ حرکتی دال بر این نکرد . خب من هم  گفتم صبر کن عزیزم میریم خونه  الان و  بعد از یک ربع گفتم ممنون. ما میریم . این بار  پسرک از شدت گرسنگی به گریه افتاد . دقت کنید  نونوایی و سوپر و  همه چیز  در یک قدمی  منزل جاری جون هست . تا اینکه بلاخره  عمو جان   صداشون در  اومد و گفتند  حالا نون پنیر  درست میکنه براش ..صبر کنین خب .. من دیدم جاری جون گفت  درست کنم؟!!!!!!!!  منم گفتم ممنون. میرم از نونوایی  نزدیکتون براش نون میخرم . و اومدم خونه . خلاصه  خبر یه جورایی به گوش  همسری رسید . آتشفشان واقعی یعنی..اوه اوه  دیگه قابل تحمل نبود انگار . دو روز بعد برای  پسرک مهمونی  تولد گرفتیم(  با دو ماه تاخیر) و  مسلما  اون خونواده دعوت نبودند . به مامان و  بابای  همسری گفتم ناراحتی از  رفتارهاشون و  اونا هم جوابی  نداشتند برای سوالات ما و  گفتند هر طور راحتید . خلاصه جلوی خونواده خودم یک جوری  ماست مالی  کردم که چرا  جاری جون نیست. جاری  چندین دفعه پرسیده بود مهمونی  فقط بزرگتران ؟   چرا ما دعوت نیستیم ؟  یعنی خلاصه متوجه شده بودند یک  خبری  هست .  دو روز بعد من پیام دادم  با همسری  می خواهیم بیاییم منزل شما صحبت خصوصی  هست .بچه ها نباشند  لطفا .  جاری جون با دلهره  و نگرانی  می پرسید  نگران شدم ..چی شده و اینا منم گفتم  حضوری فقط!!! . آقا عصر  همون شبی که می خواستیم بریم  جاری جون  به گوش  مادر شوهر رسوندند که بچه ها امشب  میان اینجا و من شام درست کردم و  شما چیزی درست نکنید براشون  چون مهمون من!!  به من هم اصلا  نگفت شام منتظرتونم!!! بعد هم پسرشون بدو بدو  اومد  گفت فردا با بابام  قرار  داریم بریم  تفریح و  حتما پسرک هم باید باشه!!! به حق  چیزهای  ندیده و نشنیده ..چقدر  همه  چیز زود  عوض شد ..خلاصه رفتیم اونجا و همسری  رسمی و  جدی  خواهش کرد   تی وی رو خاموش کنند و  بشینند تا دو  کلوم بگه و مرخص. منم یک لیست  بیست و خورده ای  موردی!!!! از  مواردی  و  چیزهایی که می خواستم بگم رو  تو دفترچه یاد داشتم  نوشتم تا یادم نره  نظم و ترتین مطالبی که میخوام بگم.  خلاصه شروع به صحبت کردیم و همسری گفت و گفت و  برادرشوهر در  ارامش  محض   خاص خودش  گوش کرد و لبخند زد و  جاری جون رو ش رو  چرخوند و ناراحت شد و  اعتراض کرد و  همسری گفت اوکی ..حالا پاسخ های شما ...آقای  دریغ از سه تا  پاسخ منطقی و قابل قبول . اینکه همش  فکر  شماست و  واقعا موردی  نیست و  اون شب  نون نداشتم!! و  نون بیات بوده!! و غذا دم نکشیده بود ( خب آدم میگه تا من بدونم  تصمیم داری به بچه چیزی بدی ولی  الان اماده نیست) و اینک  من هیچچچ وقت!! مهمون ندارم که شما بگید  چرا خونواده همسر رو اهمیت نمیدین !! و خلاصه  چیزی از  حرفاشون رو  ما متوجه نشدیم . یکی دو مورد رفع سو تفاهم شد و من  گفتم هم ما و هم شما  هیچ کدوم محتاج رابطه نیستیم و شما  خونواده  بزرگ و من هم خونواده خودم با کلی دوست و رفیق داریم و فقط  تاکید روی  رابطه فامیلی و  خونواگی و حفظ اون دارم و  اینایی که گفتم  به غیر از  بحث احترام هست که  اون واقعا مهم هست برامون و  ما  فقط  این رفتارها رو  توهین  می بینیم  .بعد هم پیشنهاد  دادم  به این روش ها میشه همدلی  خونوادگی  بین ما دو  تا بیشتر بشه . بین حرف ها هم از محبت هایی که کرده و  من نادیده نگرفتم  هم تشکر کردم و گفتم هم اون ها رو میبینم و هم این ها رو .  همسر هم گفت  این یک سال اخیر   اصرار صمیم بوده به رابطه  داشتن و  من قلبا  مایل نبودم زیاد  ولی  همسرم گفت  هنوز قابل اغماض هست . خلاصه  جلسه با خیر و خوشی  تموم شد و  اون دو تا هنوز تو شوک بودند . شاید لازم نباشه بگم که هم من آدم سخنور ی  هستم هم همسرم  و  کاملا متوجه سفسطه بازی و  پیچوندن ناشیانه  قضیه از طرف اونا شدیم .  یک سری حرف ها رو هم همسرم  بیرون و خصوصی به برادرش زد  چون من گفتم    هیچ وقت به یک آقا جلوی  همسرش نباید  حرفی  زد که شخصیتش  زیر سوال برده و ضمنا آتو دست طرفت بدی . آقا اون شب  ما شام نموندیم و جاری جون بدو بدو  شام  آکازیون رو تو ظرف  کشید و داد ببریم . بعد  هم بچه ها  خونه مامان همسر بودند  و وقتی  رفتیم پسرک رو برداریم و بریم  بچه ها هنوز داشتند بازی میکردند .نیم ساعت بعد برادر همسری  اومد  اونجا و گفت  پسرک امشب بیاد  منزل ما بمونه تا بچه ها با هم   فردا  حسابی بازی  کنند!! اقا ما رو  میگی !!  نیش  همه  تا بنا گوش باز شده بود!! چون این  انتظارات  رو بقیه هم داشتند و در قبال  انواع محبت ها بی تفاوتی  زیرین و  عزیزم عزیزم  بیرونی .  پسرک  تا فردا ظهر  اونجا بود و  عصر کلاس  داشت .من صبح پیام دادم به جاری جون که  زحمت افتادند برای  بودن بچه . خیلی طبیعی و  انگار نه انگار  دیشب  صحبت هایی شده بینمون.  بعد هم جاری جون پسرک رو فرستاد کلاس ( من  جلوی  موسسه منتظر  پسرک بودم) و یک پلاستیک پر میوه و یک بطری اب و اینام براش  گذاشته بود . ( گریه بچه برای  یک ساندیچ نون ساده کجا و اینا کجا!)  همون روز  مامان جون  که  چشمش بعد عمل  نیاز به معاینه داشت  و کمی  اذیت بود بعد از  قطره  ها و تار می دید رو برده بود  خونه خودشون تا عصررررررر!!!  مامان جون به من گفتن کاش زودتر  این حرفا زو زده بودی صمیم !!

اینو گفتم که به اشتباهاتی که من کردم و طرف رو گستاخ کرد و به اون حد رسوند اشاره کنم

1- من وقتی بچه ام  گرسنه هست  و طرف بی تفاوتی  میکنه (و می دونم مرامش این نبوده قبلا)  باید رک و مستقیم و محترمانه بگم لطفا یک چیزی بدید به بچه . و صبر نکنم به گریه   بچه و  بی تفاوتی آشکار  طرف  و حس توهین شدن به خودم برسه . یعنی  لازم نیست  چراغ آدم همیشه سز باشه  چون آدم ها  هیچ وقت پشت چراغ سبز   نمی ایستند .باید  گاهی زرد و لازم شد  چراغ قرمز  بشه.

2-   لازم نیست  خیلی مثل قبل و انگار  اتفاقی  نیفتاده باشم (قبل از  رفع سو تفاهم) . چون گاهی  افراد مثل موردی که گفتم فقط یک تلنگر  نیاز  دارند و  ذاتشون  خراب  نیست .فقط  شما هیچ چیزی  نشون نمی دید که اذیت شدید و اونا هم فکر میکنند  همه چیز براتون اوکی  هست  و البته شیطنت  می کنند .  من باید  کم کم بسیاری از سرویس های  اضافی(یا همیشگی)  در رابطه رو کم میکردم  به نحوی که طرف متوجه بشه یک چیزی شده انگار!!!

3- به حرف همسری گوش میکردم همون یک سال پیش و  همون موقع این کاری که کردیم رو انجام می دادم . من نباید  کاسه داغ تر از آش  باشم تو خونواده ایشون . حتما اخلاقیات برادرش  رو بهتر از  من میدونه که میگه  اینطوری  جواب میده  نه اون مدل تو . اگر هم قرار باشه برادرش ناراحت بشه خب از  حرف  برادر خودش  ناراحت شده و  من مسوول اون نیستم .

4- به جای  اینکه  در  اون  جلسه  میگفتم اتفاقا برادر دیگه همسری  هم  همین نظر رو  داره و در این مورد به ایشون هم بی احترامی شده باید فقط روی  موارد مربوط به خانواده خودم یعنی  سه نفرمون  فوکوس  میکردم و  اجازه میدادم  ایشون خودشون حرف بزنند( البته برادر  بزرگ همسری وقتی پرسید چرا اونا تولد دعوت نیستن و من توضیح دادم گفت من خودم هم میگم ولی  به  شما هم اجازه میدم از طرف من فلان موضوع  رو بگید و اینکه من  نادون نیستم و بی احترامیش رو متوجه شدم) .خب  اون قضیه واقعا به من مربوط  نبود و تو حوزه وظایف من هم نبود . میخوام بگم  از این شاخه به اون شاخه پریدن تو مذاکره خوب  نیست .

چیزهایی که تو  اون جلسه خیلی به  نتیجه مثبت نهایی  کمک کرد رو هم بگم :

1- لحن  من بسته  به شرایط  شدت و قوت میگرفت و بعد دوباره  آروم میشد . جایی که طرف  تو چشمای  من دروغ میگفت  می گفتم در  این مورد دیگه حرفی  ندارم . ظاهرا نتیجه نمی گیریم .باشه . بریم سراغ بعدی .  جایی که  لازم بود  خوبی هاش رو یاد آوری کنم  لحن نرم و  دوستانه . کلا لحن من و همسری  محترمانه بود و  همین نشون داد برای  بهتر شدن اومدیم  نه تحقیر و  دعوا و  اینا .

2- با اینکه  دلم نمی خواست اما  تقاضاش برای بردن شام رو  قبول کردم و  اتفاقا جلوی  مادر  همسرم  از  اون غذا میل کردم تا ببینند من سنگ مغز و تعصبی نیستم!! و مسلما  برای اون هم مهم بود که غذا دست نخورده  اونجا می مونه یا استفاده میشه .

3- در  انتهای  جلسه از طرف خودم ( نه همسری) بابت  حرف احتمالی  نادرست  یا ناراحت کردنشون عذرخواهی کردم و گفتم  اگرچه دلم نمی خواست  همچین صحبت هایی بشه ولی لازم بود و  چاره ای جز حرف مستقیم  نداشتیم. برادر همسری هم عذرخواهی کرد .

4-  مثل مسلسل  حرف نزدیم .بینش بهشون فرصت دادیم  دفاعیاتشون رو بگن. وقتی  تعداد مطالب  زیاد باشه  تمرکز روی  اون ها کمتر میشه . به قولی  خیلی  شلوغش  نکردیم .

5- تو  حرف هامون به مدرک  تحصیلی و  وضع زندگی و  بالا بودن و پایین بودن وضعیت فرهنگی و این چیزا  اشاره نکردم . این ها  هیچ کمکی  نمیکرد .باید  دقیق ، روشن و مستقیم  میگفتم از  چی  ناراحتیم و  انتظارمون برای  دفعه دیگه چیه .

 

همچنین روز بعد جواب محبتش رو دادم . تشکر  کردم . هم پیامی هم تلفنی . اصلا هم قضیه رو به روی  خودم نیاوردم . باید به یک زخم فرصت ترمیم داد . نباید هی  چسب روش رو باز  کرد. نتیجه برای  خود آدم هم دردناک خواهد بود گاهی .

دست من  کاملا پر بود  تو این جلسه . به تایید  همه خونواده همسر ، من تو این سال ها بدرفتاری ، تحقیر ،بی احترامی  خدایی نکرده   نشون نداده بودم چون اگر بود  حتما عنوان می شد  حداقل اون شب  حتما به روی  من آورده میشد. تلاش من  برای  دور هم بودن این خونواده همیشه  جواب  داده و  باز هم ادامه خواهد  داشت . اگر با دیدن  فقط یک لکه روی یک دیوار  تمیز، آدم به جون لکه بیفته نتیجه ممکنه یک لکه بزرگتر و یک دیوار  دو دست جلوی آدم باقی بمونه . ولی گاهی  لازم هست کل دیوار  نقاشی بشه   تا همه چیز رو بپوشونه . اونجاست که لکه گیری و گرفتن  درزها و شکاف ها و ترک ها لازمه .

نکته آخر اینکه  این قضیه با آدم های  متعادل  درونش و  اطمینانی که به خودم و حتی حمایت دیگران داشتم  باز هم   از من انرژی زیادی گرفت . ذهنم این چند روز  دائم با من حرف میزد .ولی  منتظر  نموندم تا بیشتر  تحلیل بشه سطح انرژی  جسمی و روحیم . مورد رو مطرح کردیم و  خیلی هم خوب  جواب  داد . طرف هم منطقی و  خوش جنس  بود تا حد زیادی .من هم دوباره  اسوده و شاد و سبک.  هیچ کدورتی  دیگه تو دلم نیست . حتی  الان چشمام هم قلبی شدن!!  درس بزرگی که گرفتم  علاج واقعه قبل از وقوع  هست . مراقب  چراغ سبزهایی که به اطرافیان میدیم باشیم و  گله نکنیم  چرا با  200 تا سرعت ، سبز رو رد کردی ...از روی  من رد شدی ... این حتی  می تونه تو  انتخاب  لباس  بهتر برای  بچه و شوهر و  جنس  معمولی تر برای  خودمون ...سس سالاد رقیق تر ...  پیاله ماست کمتر برای  خودمون .. ته دیگ کمتر و  کوچیک تر!! ...وقت استراحت کمتر ...  و در یک کلام ،ترجیح همه  دنیا به خودمون  باشه . مراقب باشیم عزیزترین های آدم هم  سبز رو رد می کنند .  

به موقع چراغ ها رو تنظیم کنیم.  

 

دوستتون دارم. صمیم

عزیزانم . شماره جزء در نظر گرفته برای  هر کدوم رو زیر  کامنت ها پاسخ دادم . لطفا از اونجا چک کنید . قرار  ما شب های قدر ..هر کدوم از سه شب و هر ساعتی که تونستید ... من خودم سعی می کنم ساعت 10 تا  اذان صبح  شب سوم قدر بخونم . انشالله . 

 

ممنونم از  استقبال و  محبت همتون . انشالله صاحب این شبهای پر برکت بهترین ها رو براتون رقم بزنه و  تلاش های  خودتون  به بهترین تصمیم و انتخاب  ختم بشه .   یکشنبه 14/4/ 94

  

 تا همین لحظه  یعنی  دوازده و نیم ظهر روز دوشنبه 15 تیرماه 94  دور دوم  تا ابتدای  جزء 20  بین  عاشقان کلام خدا تقسیم .شد . من از همگی  شما ممنونم. 

 

      

 

الان ساعت نه و نیم شب  سوم قدر هست . پنجشنه شب.    فعلا کامنتی ندارم. هر کس از این بع بعد خواست شرکت کنه جز سی قران  رو بخونه.  گلناز خصوصیت رو خوندم. برای تو و پدرت و همتون دعا میکنم امشب  و برای همگی دوستانم.

 

 

سلام به همگی  

1-عزیزان دلم لطفا اگر کسی  مایل به شرکت در برنامه ختم قران شب های قدرمون هست اعلام کنه تا من جزء مربوطه رو تعیین کنم براش . باز هم شب های قدر... 

 

2-من گرفتار  مهمان های شیرازم . شمالی  ها هم تو راهند ..تا اخر شهریور  هم به سلامتی  چند نوبت مهمان خواهم داشت . په قول پسرک: آخ جون خونه مون روشن میشه دوباره .

  

 3-از خودم بگم .تو مرحله پایان نامه ام . سخت و شیرین هست این مرحله . استادم سخت گیره . من هم وسواسی در  انجام کار . انشالله رو دور  تند بیفته به زودی .  

 

4-پسرک از مهد فارغ التحصیل شد . باورتون میشه اینقدر زود شش سالگی رو پشت سر  گذاشت ؟ انقدرررررر  شیرین زبون و بامزه هست که  گاهی  من وهمسری سرمون رو می کنیم زیر  ملافه وکر  کر  می خندیم از  حرفاش ..اونم جایی که باید اخم و  ناراحتی  نشون بدیم!!! انشالله از مهر قراره بره کلاس اول ...خدایا خودت مراقب  مغز و اعصاب و روان ما باش!!! 

 

5- تکنولوژی  گوشی ها انقدر  ارتباطات رو  در  لحظه و راحت کرده که  استفاده  از وبلاگ و رفتن به صفحه اول    و نام کاربری و زدن رمز  یک کار شاق  به حساب  میاد ..چرا  آیا!؟؟؟ اصلا چطوره  خوانندگان  فابریک اینجا   یک گروه تو  تلگرام بزنیم ..شوخی  کردم ..همین طوری هم   من محدودیت استفاده از  اینترنت برای  خودم دارم  تو خونه .  

 

6- عاشقتونم ..یادتون نره .  

 

 

بعدا نوشت :  

 

این هم لینک قرائت قرآن  سایت تنزیل   

سوره و ایه و جزء مورد نظر رو از سمت چپ  سایت در بخش brows   جستجو کنید .

 

این شما و این همه دعاهایی که من میتونم براتون از  ته دلم ارزو کنم : 

    

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  

من برای  همه کسانی که توی  این کار شرکت می کنند  و برای همه بندگان خدا این ها رو میخوام:

1-     از  خدا میخوام اونچه از خیر و خوبی و بر کت  که به ذهن ما نمیرسه یا میرسه و برای  همه خوبان و نیکان از روز  ازل تا  روز ابد در  نظر  گرفته برای ما هم مقدر   کنه..برای  ما یعنی  همه ادم ها..همه ..حتی  رفتگان  

2-      از خدا میخوام به بزرگی این  شب های  بزرگ  بهمون نشون بده که همیشه دست ما توی  دست هاشه ..گاهی یک فشاری  از  محبت تا یادمون بیاد دستمون رها شده نیست ..یک اشارتی ..یک لطفی ..یک نشانه ای که بیشتر ببینیم و دلمون روشن تر بشه ... 

 

3-     از  خدا اونچه به صلاح ما و همه بندگانش  هست از  سلامتی ..تا برکت و رزق حلال و روزی  گشاده و  دستگیری  زیر دستان و  حرمت و اعتبار و ابرو و  دل بزرگ و  سینه  پاک و بی کینه و بی الایش  میخوام  

 

4-     از خدا میخوام  اونقدر  از  این کائنات بزرگ و سرشار  از ثروت نصیب ما کنه که خودمون هم باورمون نشه..به کوچکی  ارزوهای ما نگاه نکنه..به بزرگی  کرم و محبت خودش  بهمون بده ..از  خیر و برکتی که توی  دنیا  و همه کائنات موج میزنه 

5-     از خدا میخوام بهمون فرصت بده اگر از  کسی  دلخوریم..اگر  دل کسی رو شکوندیم..اگر  ندونسته لقمه شبهه دار تو زندگیمون اومده..اگر  گناهی  کردیم و حق الناسی روی  گردنمونه ..اگر بیحرمتی  کردیم و حریمی رو شکوندیم..اگر  چیزی  گفتیم و دلی رو به درد اوردیم..اگر  گاهی دور شدیم ازش ..بهمون فرصت جبران بده..بهمون فرصت توبه بده..برمون گردونه دوباره توی  اغوش  مهربون و امن خودش .. 

6-     از خدا میخوام بچه هامون...این گل هایی که دست ما امانتن رو حفظ  کنه خودش و روزی که خواست  هر  امانتی  رو بگیره اگر زنده بودیم صبوری و  پذیرش مشیت اون و اگر  نبودیم دعای  خیرمون رو بدرقه راه اون امانت کنه .. و اگر  لیاقت داشتیمبه همه مون نعمت پدر و مادر شدن و چشنیدن طعمش رو محبت کنه .

 

7-     از خدا میخوام زندگی  مون سالم و پاک باشه..دلمون پیش یک نفر باشه .. دستامون..چشمامون... به خودمون و دست های  همراه زندگیمون دروغ نگند ..فکرهای  وسوسه انگیز توی  دلمون نیاد ..دور  باشیم از  شیطون و نزدیک باشیم به دنیای پاک و بزرگ اراده  خوب و ایمانی قوی  

 

8-     از خدا میخوام تو دلمون بندازه اگر سست بودیم توی  تشکر ازش ..توی قدرشناسی ..توی  نماز ..یاد اوری  نعمت هاش ..بهمو ن اراده خلل ناپذیر بده..بهمون شیرینی یادش رو بده...بهمون باز شدن گره های زندگیمون با تمیرین روی  مرتب به یاد اون بودن رو هدیه بده... 

9-     از خدا میخوام مریض هامون رو ..همه ادم هایی که از  درد رنج می کشند رو صبوری وسلامتی بده..گاهی  دردها لازمند برای ما..اگر طاقتش رو نداریم از راه های  راحت تر ما رو امتحان کنه..کاری کنه اخرش تجدید نشیم..به اندازه وسع و توانمون صبوری بخواد از ما..اگر  دردی هم داد درمانش رو بده..اگر  بیماری داد  قدر  عافیتش رو هم بده..با چیزهای سخت امتحانمون نکنه..مریض هامون رو به کرم و  رحم خودش  شفا بده و  درد رو از  تنشون برداره ... 

10-از خدا میخوام این شب های بزرگ و لبریز از برکت ونعمت یادمون بندازه چقدر در  مقابل این دنیا ..اسمان ها وزمین ما کوچیک و ناتوانیم..مغرور نشیم به دو تا کلمه ای که یادگرفتیم و دور  نشیم ازش وباد غرور نپیچه توی  وجودمون و گرد باد بشه و همه خوبی هامون رو با خودش ببره.. 

11-از  خدا میخوام اگر بعضی هامون با لباس  کثیف و پاره اومدیم توی  مهمونیش و رومون نمیشه بریم جلو...بیاد و یک دست لباس  پاکیزه از اراده و  توبه تنمون کنه و دستمون رو بگیره و ببره سر سفره و با دست های  خودش برامون لقمه بگیره و ما دیگه شرممون نیاد از اون همه کثیفی و دور بودن از شان صاحب  مجلس .. 

12-از خدا برای  همه ادم هایی که ستاره این شب ها می شند با خوندن این  کتاب  زندگی  معرفت ودرک اون رو میخوام..دونستن اینکه راه هایی دیگه ای هم هست برای رسیدن به خدا ولی  شاید اسفالت نباشه..شاید  دور  زدن اضافی باشه ..شاید  به بیراهه بره..شاید اب و ابادی  نباشه توی  راه و تلف  بشیم..شاید  امنیت نباشه و راهزن همون یک ذره ایمان و اعتقادمون رو هم ببره با خودش ..از خدا میخوام توی راه مستقیم همه مون رو هدایت کنه 

13-از خدا میخوام اروزهایی که به نفع ما نیست رو براورده نکنه و به لابه و زاری  ما توجه نکنه..اونچه به صلاح ماست پیش بیاد ..هر چند حکمتش رو سال ها بعد بفهمیم..از  خدا میخوام اراده اون در راستای   اروزهای  ما قرار بگیره و  خیر و برکت در  همه ارزوهای  ما نصیب  همه بشه . 

14-از خدا میخوام ردای  نورانیش رو باز کنه..هممون رو مثل مادری که نوزادش رو بغل میکنه با مهر در  اغوش بگیره... و دست نوازش روی سر هممون بکشه و روزی که اعمال و کرده ها میاد جلوی  نظر و اشکار  میشه اون هایی ک همیشه قایم میکردیم رومون سفید و  دلمون اروم و دست هامون پاک پاک باشه.. 

15-از خدا میخوام دلمون از  نفرت خالی و از  عشق  به همه ادم ها پر باشه ..جایی  نمونه سیاه توی  دلمون..هر کس بدی  کرده بهمون رو ببخشیم و براش  ارزوی خیر  کنیم..هر کس بد ما رو گفت خوبیش رو بگیم و به خدا بسپاریم..بهترین قاضی  خودش هست .. 

 

 من همین دعاها رو بلدم..بیشترش  میشه تکرار ..هر چی  اومد توی  ذهنتون لطفا برای  همه خیر و خوبی  بخواهید.برای براورد ه شدن  حاجات و ارزوهایی همتون به شرط اینکه به صلاح  ما باشند و خیر و برکت برای دیگران باهاش  همراه باشه دعا میکنم..  

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  

 

 

سلام عزیزانم . من خوبم .   

خواستم بگم این خونه  چراغش روشنه .  

دوستتون دارم .

سلام به همگی.

این روزها شروع کردم به پر رنگ تر کردن حریم خصوصی دور  خودم و  مهم تر از  اون اینکه اجازه نمی دم به راحتی تحت قضاوت  نادرست افراد  قرار بگیرم. از کجا میگم نادرست ؟ چون اون ها بر اساس چیزی که میبینند  من رو قضاوت می کنند نه اون چیزی که هست و گاهی نمی بینند و خب من صمیم سابق نیستم که بگم مهم خودمه که می دونم ..گاهی  زیرکانه طرف رو متوجه می کنم هی فلانی!! مراقب  فاصله مون باش .

پسرک کلاس یوسیمس  میره (آموزش ریاضی با چرتکه غیرسنتی) و من گاهی تایم کلاس رو اونجا می شینم و با مامان ها گپ می زنیم. قبلا مثل بچه خرخون ها  می نشستم روی یک صندلی و  جزوه یا کتابی رو می خوندم و  یک جورایی  جو سنگین می شد . با خودم  حساب کتاب  میکردم که از  وقتم بیشتر و مفیدتر استفاده کنم ولی  الان نظرم عوض شده .دلم میخواد بده بستون بیشتری با آدم ها داشته باشم. اصلا اون ساعت  رو توفیق اجباری برای  گپ و گفت و کیف کردن بذارم.  تو این  حرف زدن ها و گپ ها اطلاعات خوبی رد و بدل می شد و من متوجه شدم بهتره همصحبتی این ادم ها رو از  دست ندم و  دو تا چیز اگه منم گفتم سه تا هم یاد بگیرم . خلاصه تایم استارحت وسط کلاس که بچه ها میان بیرون و  مامان ها تو سالن نشستند و به اون ها  چاشت و خوراکی  میدن پسرک محکم  و با دستان قوی  اش  من رو بغل میکنه و  شالاپ شالاپ می بوسه صورتم رو .  

 

اوایل  بعضی مامانا با خنده نگاه میکردند .چند باری که تکرار شد و محبت های قلمبه شده این بچه رو دیدند یکیشون گفت آخییی... این بچه معلومه شما رو کم میبینه  که اینطوری دلش  تنگ میشه . اگر صمیم  اون صمیمقبلی بود   یک لبخندی میزد و میگفت اره من شاغلم . کاش بتونم بیشتر وقت بذارم و بعد هم دچار  عذاب وجدان از  این  تیر رها شده میشد و تا چند ساعت به این قضیه فکر  میکرد و از طرفی اون مامانه هم دلیل قوی و محکم برای  سرد بودن یا  عدم ابراز  محبت بچه اش یا هر چیز دیگه ای که من نمیدونم   پیدا میکرد و  دل اون قرص و محکم می شد که خب  پس  اگه بچه من  محبتش فوران نمیکنه برای  اینه که من مامان کامل و خوبی  هستم و  کمبود نداره بچم!!!! و اون مامانه خوب نیست  حتما.برگردیم به صمیم دیروز ..اون  همون طور که محکم پسرک ر در بغلش گرفته بود و گونه های نرم و  تپلش رو می بوسید با خنده گفت  اتفاقا خانم   علتش  چیز دیگه است ..این بچه هزار ماشاالله  از  اولش هم همین طور  گرم و صمیمی و با محبت بود و  همیشه من و پدرش رو در  اغوش میگیره و می بوسه .. کلا بچه بسیار گرم و با محبتی هست .این طور هم بچه تشویق و محبت بیشتر  می بینه ..هم خود مادربچه دچار  عذاب وجدان نمیشه و هم بقیه کمی به فکر   می افتند که بچه فقط  لباس و  کیف و کفش شاید نخواد و  اصولا شاید اصلا مدل  عاطفی بچه شون با بقیه فرق میکنه و  کسی هم بهتر یا بدتر  نیست ..این رو گفتم که براتون بگم زیادی  تواضع و فروتنی زیادی شما    آدم ها رو  مجاز میکنه و  به خودشون حق میدن گاهی فراتر از  دایره تعریف شده بیان جلو . آقا انقدررر از  دیروز  حس  خوب  دارم ...انقدررر سبکم انگار تمام  سرزنش هایی که خودم رو می کردم و  حرف هایی که نااگاهانه به ذهنم راه میدادم  کلا دود شد رفت بیرون از  فضای  ذهنم و  درون من پر از اب روشن و زلال شد . اینو واقعا میگم .

.تصمیم  دارم تعریف هام دقیق تر و  روشن تر باشه و کلی  نگم.مثال عینی دیگه بزنم براتون .پس  مامان من خیلی  دست و دلباز و مهربون  هست .  حتی با چیزهای  کوچیک و معمولی هم سعی  می کنه به بقیه محبت کنه  مثلا وقتی  میاد خونه ما و می دونه جاریم ام هم هست یک چیز ولو شده دو جفت جوراب  مشکی چیزی بهش  میده . یا اگر  پسرک می رقصه حتما به بچه حاضر در جلسه  هم پول شاباش  میده حتی اگه بچه خودش رو تکون هم نداده باشه . خلاصه قضیه این بود که مامان چشمشون رو  عمل  کاتاراکت یا همون اب مروارید خودمون کرده بودند و من گفتم بعد از عمل بیایید منزل ما  تا من کنارتون باشم و  خیالم راحت باشه که تنهایی   مهمون داری نمی کنی . اخر هفته بود و  مامان اومدن و  مهمون ها  همه خونه ما برای  دیدن مامان اومدند .  مامان جون( مادر شوهرم) گفتند من پنجشنبه میام ..بعد گفتند نه فردا شب  میام .اوکی ..بعد قبل از  اومدن زنگ زدن که اره  فلان  آشنا گفته بود جمعه برید که منم باشم و الان میگه نه نمیام اونجا!!من چون هر وقت میام اونجا و صمیم من رو به زوررر!!!! شام نگه میداره روم نمیشه و اصلا دیدن مامانش هم نمیام پس!!! آقا ما رو میگی !! چه محبت ها که همین مامان من به این طرف  نکرده بود.اگر صمیم قبلی  بود تو دلش  میگفت  خب  طفلک شاید راحت نباشه . همین که زنگ زد و با گوشی  من با مامان صحبت کرد محبت کرده ... حالا طوری  نشد که!!! و ته ته دلش  البته دلخور  می شد ولی  خیلی به روی  خودش  نمی اورد  و بعد هم الکی مثلا یادش  میرفت ولی  انرژی های  ذهنیش   کم می شد و خودش هم نمی دونست چرا یکهو یه حسی بهش دست میده که ناخوشاینده...ولی صمیم دیروز  وقتی  که مامان جون پیغام اون طرف رو بهش  رسوند و بعد خود طرف  بلافاصله دو تا مسج مهربونانه وعشقولانه فرستاد که طبیعی  کنه اوضاع رو  نه به پیام ها  جواب  داد و نه  گرم و  خل مدنگانه با  طرف حرف زد  و نه مثل قبل اصرار کرد که حالا بیایید  شام دور  همیم و خوش میگذره و از این گاگول بازی ها .. هنوزم این کارا رو  گاگول بازی  نمی دونم ولی تو اون موقعیت که به من توهین نرم و سفید شده بود!!!! جاش نبود.صمیم جدید خیلی رسمی  گفت بله هستند ..گوشی  خدمتتون و  تلفن رو  داد به مامان که احوالپرسی بشه ازش!!!!  شام  هم مامان جون  اینا رو که از قبل بهشون گفته بود منتظرشون هست رو  نگه داشت به صرف ماکارونی  صمیم پز و مامان جون  غش کن(از بس دوست دارند) و همه چیز به خیر و خوشی  تموم شد .

فرداش  اما  یک روز  دیگه بود .صمیم زنگ زد  تشکر و  اینکه زحمت کشیدید اومدید و  خوشحالمون کردید و مامانم با دیدن شما خیلی بهتر شدن و اینا و بعد گفت یک لطفی بکنید به اون طرف بگید  اگه تو تا دیپلم درس  خوندی  ما یه کلاس بیشتر  خوندیم!!!!لطفا دیگه از  این بهانه های  دور  از  جون شما  احمقانه و  خنده دار  برای من نیاره ...خواهر من همون شب  اومدند و  جلوی  چشم های شما   شام نموندند و منم گریه نکردم و  غش  نکردم از  ناراحتی که چرا شام نموندند!! ..برای بقیه هم همین طور بود  البته . این کار  ایشون توهین مستقیم بود . خیلی بهتر بود که نه این حرف رو میزد و نه حتی زنگ میزد ..برای من اصلا مشکل نبود  نیومدنش ..ولی بهانه و  حرف به حدی زشت بود که نمیتونم هضمش کنم. بعد به مامان جون گفتم  اتفاقا  همسر هم خیلی  ناراحت شدند وقتی پرسید فلانی نمیاد  و اون  پیغام رو من بهش گفتم ...مامان جون که همیشه دنبال وصل کردن هست  حتی اگر به قیمت شنیدن حرف جور و ناجور به خودش باشه  گفت  نههه اون منظوری  نداشت ..منم گفتم مامان من که  هر کس نبود !! چطور وقتی می خوان برای مدیر  مدرسه  پسرشون  و خیریه  و اینا پول جمع کنند  اولین  کسی که زنگ میزنن مامان منه یا وقتی  عید میرن خونه  پدرم    اولین عیدی رو  اون ها از لای قرآن  میگیرند  و از این چیزها ولی به جای  جاش که میرسه  بهانه میارن؟!! ...من روی  مامانم حساسم(این جمله رو برای  اولین بار شنیدن از من ) و  اجازه نمیدم کسی بخواد با رفتار یا حرف  کمترین بی حرمتی بهشون بکنه . حتما به ایشون  حرف من رو برسونید . خودم هم زنگ نزدم  به طرف چون  حرف از  طریق  واسطه به من رسیده بود ...

بچه ها می دونید چرا این برخورد رو کردم و مثل  همیشه  مثلا بزرگوارانه رد نشدم از روی  این چیزها ؟ چون دیدم که بعضی ها چطور  کنترل می کنند  حتی به زور  بقیه رو.نمونه اش  جاری جون خودم هست.یک روز مامان جون بهشون میگن وایییی  فلانی  تو  اون فیلمه کلاهش چقدر  شبیه کلاه کشی بابای شما هست و این حرف رو بدون منظور  میگن و  حسن نیتش رو سال هاست به  خونواده هر دوعروس  نشون داده ..اون وقت  همین  جاری جون کاری کرد که مامان جون نزدیک بود سکته  کنن از ترس .صداش رو بلند کرد و گفت  چیییی!!!!! با چشم های  از  حدقه در  اومده گفت به پدر من توهین می کنید ؟ به کلاهش  می خندید!!!!!؟  و  بعد هم قهر  کرد و رفت (من با قهر موافق نیستم هیچ وقت) و  مامان جون دیگه همون شد که کلا بگه  بالای  چشم خونواده تو ابرو  هست یا نیست ...چون می دونه این پسر خودش هست که تا یکی دو روز باید اخم و تخم تحمل کنه .من اما وقتی صمیم سابق بودم و با خنده و شوخی در  مورد پدرم حرف میزدند و  البته مسخره نه ها .. شوخی (ولی  بیشتر از  حد  معمولش )  فوقش سکوت میکردم چند لحظه تا طرف متوجه بشه .به قول همسر که میگه   عزیزم گاهی باید مستقیم  بگی از  چی  ناراحتی و  هی طفره نری!! بعضی ها دیر  می گیرند یا خودشون رو به اون راه می زنند ..برای  همین  دیده بودم که چطوری این برخورد و این احترام زورکی  نگه داشتن  خوش  خوشان طرف می شد و من به اسم صمیمی و  گرم بودن لابلای بعضی  حرف ها  حس  ناخوشایند هم داشتم ..اینطوری شد که  به در  گفتم هم دیوار بشنوه و  هم در   حواسش جمع باشه زیادی باز  نشه واسه ما!!!!! وقتی  هم گفتند که عزیزم  لازم نبود  به شوهرت بگی ... خانم ها باید  دوست و فامیل رو به هم  بدوزن نه باعث  دلخوری بشن!!!!( ترس از  دیدن عکس العمل  طرف مربوطه و  عواقبش و قهرش و اینا!! بود البته) من گفتم اتفاقا بهتره   آقایون هم  بدونند که پشت ظاهر بقیه چه  حرف های نزده ای  هست و چه کارهایی می تونه ازشون سر بزنه .. اقا  باور  کنید دلممممم راحت و سبک شد ...الان نه از  اون طرف  دلخورم و نه از  کس  دیگه .به همسر هم گفتم  اتفاقا  خوب شد  چون باعث میشه مامان جون  هم اگر روزی روزگاری  کسی بهش  پیغام داد از ترسش دیگه به گوش من نرسونه و من  در  معرض  حرف و  حدیث  نابجا قرار  نمیگیرم  و ناراحتی هم بخاطر شنیدنش  نخواهم داشت و بقیه هم میگن اوه اوه این  تو این مسایل  انگار خیلی شوخی  نداره  ...

سیستم من کماکان نرمش و دوستی  هست . یک تیکه هایی  البته میام که مردم یادشون نره با کی طرف هستند ... عده ای  خیلی  جنبه تواضع رو  ندارند و  من گاهی به اشتباه  اجازه میدادم  حرف هایی بشنوم که در شان من نیست ..از طرفی گاهی  لازمه جایگاه بقیه رو بهشون یاد اوری کنی تا حد و حدود  خودشون رو بدونند . خلاصه  روز و روزگار  صمیم جدید  الان  خیلییی اروم تر و بهتر از قبل هست ..من قبلا هم حرف خور   نبودم به قول معروف ولی بی ادبی ها رو  هم مستقیم به روی طرف نمی اوردم  الان  راضی ام از  تغییراتی که دادم در  خودم.

مورد سوم رو هم بذارید بگم تا متوجه تغییر رویه من بشید . سفر عید  یک روز منزل یکی از دوستان خوانوادگی  پدرم که سابقه  دوستی  چهل ساله دارند  شام دعوت بودیم. وقتی من و همسری و پسرک رسیدیم مهمان های  دیگه هم بودند که داشتند می رفتند . بعد ما موندیم و  عروس ها و نوه 13-14 ساله صاحبخونه . فکر کنید صاحب خونه که بهش  میگیم خاله  با قلب مریض و با سختی  یک شام عالی درست کرده بود و پسرها و عروس ها  و ایضا نوه مثل مجسمه نشسته بودند و دست به سیاه و سفید نمی زدند .صمیم که حس نوع دوستیش  این جور وقت ها گل میکنه لیوان های پذیرایی رو جمع میکرد و  سفره شام رو  کمک میکرد و نمی ذاشت میزبان خیلی  خسته بشه . بعد از شام  اما  یه طورایی شد که  دیگه آلارم  صمیم آزیر  کشید  اونم چه جورررر... باز  هم عروس ها و  پسرها مثل  مجسمه روی مبل نشستند و صمیم دید دیگه  نمیشه!!! اینا هم وقتی میان خونه صمیم  حس  مهمون بهشون دست میده و هم وقتی  صمیم مهمون خونه پدرشون هست حس  من از  دماغ فیل تالاپ افتادم بهشون دست میده..برای  همین رفت تو اشپزخونه و بلند گفت  پسرررررم....مامان کمک کن به خاله جون تا سفره رو جمع کنن..پسرک هم طفلک بلند شد.بعد عروسا با اکراه و  اخم و  تخم بلند شدند  کمی کمک کردند..مادر شوهره (میزبان)  اومد  جلوی  من  به در بگه تا دیوار  بشنوه...گفت صمیم جان من همیشه  کارهای  خودم رو  خودم میکنم عزیزم .. . من هم مثل ملنگ ها!!!  تا ارنجم کفی هست و دارم  هی بشقاب و قاشق میشورم برای  میزبان!!!! بعد هم اضافه کرد که من و  تو و مامانت  اینا عادت داریم به کار کردن!!!!بعضی ها ندارن خب!! اقا این رو که گفت صمیم  یوهو دستاش رو توی هوا نگه داشت و به نیش های  باز از  موفقیت عروس ها که دور سینک ایستاده بودند  نگاه کرد  و گفت اتفاقا خاله جان من که اصلا  دست به ظرف نمی زنم  تو خونه خودم ... همسری   ماشین ظرفشویی رو برای  همین خریدند برام که من کنارش بشینم و بیشتر  استراحت کنم چون شاغلم و  دارم و کارهای  تز فوق لیسانسم  رو انجام میدم و  واقعا وقت گیره!!! همسری خیلی تو خونه کمک میکنند به من. میدونی  خاله جون ..به  قول مامانم که میگن آدم باید معرفت داشته باشه و  میزبان یک تنه نخواد همه کارا رو خودش بکنه منم واسه همین  کمکتون میکنم و اینکه دوستتون دارم واقعا....عروس های  محترم که با این همه فیس و افاده  از نظر شغلی و تحصیلات حرف زیادی برای گفتن نداشتند  و همین موضوع صمیم رو به خنده می انداخت   دیگه نیش ها رو بستند و با سلام صلوات ظرف ها رو از دست صمیم گرفتند و  اون رو روی  مبل نشوندند و  چایی  جلوش  گذاشتند و  به امر  خطیر  خدمات بعد از شام پرداختند ...من هم مشعوف از  این که حرف زدنی رو  زدم و  تحمل بیخود نکردم و اجازه ندادم طرف با بی ادبی کاری کنه من حس کنم  حرمتم خدشه دار شده یا اون فکر کنه چه خر نرم و تپلی  هست ها!!!!

این کارها برای  خودم اوایل سخت بود . ولی دیدم واقعا مردم انگار باید  بهشون مستقیم و با چراغ زرد و گاهی قرمز  نشون داد که  بهتره روی خط مجاز عابر راه برن و  پتیکو پتیکو  از روی  شان و  حرمت و بزرگی تو رد نشن .  علت رفتار  اخرم هم این بود که همین عروس های محترم وقتی میان مسافرت در  منزل ما دست به سیاه و سفید نمی زدند و  انتظار  داشتم اون جا هم نذارند من کار کنم که خب وقتی  آدم خودش  دو لا دولا راه می ره خیلی  هوس ها به کله خیلی ها میزنه دیگه!!!!!!!

این بود  انشای  امروز  من در  مورد این که  از اواخر بهمن تا الان 8 کیلو وزن کم کردم( آفرییییینننن صمیم) و به خودم...علایقم ... خواسته هام  اهمیت میدم .. آقا در کل  امسال سال همدلی و  همزبانی بیشتر صمیم جان  با خودش می باشد ..بزن دست قشنگه رو .  

 

 

پ.ن. مرسی  امی جونم من رو شارژ کردی برای نوشتن.

 

سلام. روز و روزگار  نوی  همگی به خیر و خوبی و شادی  باشه انشالله . 

 

 عزیزان مهربونم..بیشتر  از  هر  وقتی  سر زدن ها و محبت های  همیشگی تون رو قدر  میدونم .  

 

تعطیلات  رو در  استراحت کامل و بدون اینترنت و با همسر و پسرک شش ساله و  شیرین زبونمون گذروندم. نه از  اخبار  تلویزیون خبری بود و نه سریال غصه دار و نه شنیدن حرف های  مردم خسته و نه کار و نه پایان نامه  و نه هر چیزی که ادم رو از  لحظات کوتاه خوشبختی  دور  کنه  ..همه چیز  طراوت بود و  بهار و بوی بارون و نم نم شمال  و پسرکی که روزی ده یازده ساعت با بچه ها بازی میکرد و شب  خسته و با موهای  فرفری و خاکی  تو رختخواب  می افتاد و دیدنش من  رو غرق لذت میکرد.

 آدم های زیاد و بسیار  دوست داشتنی رو دیدم و بیشتر از قبل فهمیدم دل گنده گی و اصالت   لزوما نه تو سواد و  تحصیلات باید باشه و نه تو  ثروت زیاد ..البته که من ثروت و اصالت رو خیلی  دوست دارم و صاحبانش رو  تحسین می کنم ولی  آدم هایی رو هم دیدم که در  عین سادگی  خیلی خوشبخت بودند . تو این سفر   لذت شستن لباس های  پسرک رو با دست  امتحان کردم ..سبزی های  تازه و معطر  خوردم ..زیر بارون راه رفتم و به شهر وهیاهوی  مردم  و شور  زندگی  اونها و  تشت های بزرگ ماهی  قرمز و تنه زدن لای  جمعیت زیاد رو به چشم دیدم.. هر  کی بگه ای بابا مردم دل  خوش  ندارند از  من بشنوید: دل خوش هست ..بخصوص تو شهرهای  کوچیک تر ..بخصوص بین ادم های  معمولی  تر ... 

 

تو سفر  امسال تو  قطار  روبروی  همسرم ساعت های  طولانی  نشستم و بجای  اینکه فکر  کنم  کاش با ماشین  شخصی  می اومدیم به این فکر  کردم که  خیلی  وقته اینقدر  نزدیک به هم ننشستیم و برای  هم خاطره نگفتیم ..سه ماه آخر  سال ۹۳ برای  من  و  عزیزانم به    سختی و  فشار  گذشت ..خبرهای  خوبی بهم نرسید ولیمن سعی  کردم تو شروع سال جدید  همه چیز رو با ارامش به خود  خدا بسپارم . بهش  گفتم  تو خودت مراقب  پدرم باش .مراقب  مادرم باش ..مراقب  همه ی  کسانی که  دوستشون دارم باش ...مراقب همه باش .  مهماندارهای  خوش  اخلاق  رو  دیدم و ازشون بخاطر  رفتار زیباشون در شروع سال جدید تشکر  کردم...پسر ک رو بارها و بارها بوسیدم..گل پوچ سه نفره بازی کردیم ..خندیدیم و  میوه تکه تکه کردم و به دست عزیزترین هام دادم..همسرم کف پاهام رو  ماساژ داد ... کتاب الهام بخشی که خریده بود رو  تو را ه خوندم و براش از  قسمت های  جالبش  تعریف کردم..به کارهای  اشتباهی که سال قبل کر دیم فکر  کردیم و حرف زدیم و  دفترچه ای  درست کردم  تا دوتامون تجربه هایی که تو سفر  بدست اوردیم رو  توش  بنویسیم تا در سفر بعدی  همراهون باشه و  مدام هر سال  تکرار  نشند..یک  جایی تو چمدونمون براش  در  نظر  گرفتم  .راه های  کم کردن هزینه ها و زیاد کردن خوشی ها ..را ه های  کم شدن حساسیت ها و  بزرگ شدن دل ها ... امسال  سفر خیلی  خوبی داشتیم.

 

شروع امسال کنار آدم هایی بودم که بیشتر  از  نیمی از  بدنشون مشکل داشت ..نیمی از  زندگیشون در  ظاهر  از  دست رفته بود ..نیمی  از  وجودشون آسیب  دیده بود ..اما  تمام روحشون ..تمام قلبشون و تمام  زیبایی  چشم هاشون رو تونستم ببینم ..امسال اونقدر  خندیم و شب  بالشت بازی و متکا پرت کنی داشتیم و  خنده و شوخی  های  جمعی  و اسم و فامیل بازی و جر زدن من و  غر  زدن بقیه داشتیم که هیچ سالی  اینقدر  خوب نبود ...امسال  خدا با تمام  زیباییش به  استقبال ما اومده بود ..امسال من حتی دریا رو  تو  پونزده    روز شمال ندیدم ولی  دل هایی رو دیدم که از  دریا بزرگ تر ..تمیزتر و امن تر بود . امسال من بچگی  کردم ...وسطی بازی کردم ..توی  جاده گلی  روستایی زیبا راه رفتم بدون این که  دغدغه ام  گلی شدن  کفش و  لباسم باشه .. امسال لابلای  بوی  اسژند و  دود و صلوات  پا به پای  آدم های بی الایش راه رفتم و  به استقبال مسافرین زائر و کربلایی رفتم ... امسال  پسرک روبرای  دویدن و افتادن و پاره شدن زانوی  شلوارهای  نو و تمیزش  دعوا نکردم ..اعتراف  می کنم سخت بود ..خیلی سخت که در  مقابل این صحنه  خونسرد بایستم و بگم  اشکالی  نداره ...برو به بازیت برس و  پسرک بال در بیاره و  مثل  یک پرنده  جیک جیک کنه و بچگی  کنه و  من فکر  کنم  خوب شد این لباس  های   ساده رو براش  آوردم تا ترس خراب شدن لباس های گرونش رو نداشته باشم ..من  آدم قناعت جو و  به اندازه خرج کنی  هستم ..و از  این  اعتراف  خجالتی  ندارم .خوشحالم عقلم کار  کرد و مانع تفریح و شادی  کودکم نشدم .. 

 

امسال آرزو می کنم همه ی شما تاج سلامتی رو بر سرتون به زیبایی  هر  چه تمام تر  داشته باشید .. دل هاتون قرص و محکم  باشه و  برنامه هاتون پر از  تفریح و شادی و  لحظات  کوچک و ارزشمند دور  هم بودن ..امسال ارزو می کنم پول هاتون پر برکت و  دستاتون پربارتر  از  همیشه باشه ...   

روی  ماه همگی رو می بوسم  

دوستتنون دارم  

بهار زندگی تون مستدام

 

کامنت ها رو خوندم .. کم کم  پاسخ میدم. 

سلاممممممم...دست ..سوت .کف ..هورا ...من برگشتم ...فوق لیسانسم هم تموم شد ..آخیییشششششششششش....فقط  مونده  پایان نامه که اونم با کمک خدا انشالله زودتر  تموم میشه . بچه ها  نمی دونید چه بار سنگینی از روی  دوشم برداشته شد .. کلاس ..درس..تحقیق ..بدو بدو ... سر کار .. شوهر و بچه و زندگی و ...... این قضیه  تو تموم این سالها برای من یک چالش  حساب  میشد و  خوشحالم تمومش کردم . باید تشکر کنم بخاطر حمایت های  همه جوره  همسری..تشویق های  خاص  مامان ...جایزه هایی که بهم میداد هر ترم . صبوری های  پسرک و  ازمهم تر  زحمات خودم . حدود  40 واحد رو تو سه ترم پاس کردم و  از  خودم راضیم. خیلی . الان یک ارامش نسبی برگشته دوباره به من و  دارم خودم رو  جمع و جور  میکنم تا دوباره به روال منظم برگرده اوضاع . خلاصه که من  برگشتم و  امیدوارم تو این مدت جز شادی و  خبرهای خوب   چیزی  براتون پیش  نیومده باشه .

آقا  ما هر  ترم  که تموم میشد  همسر گوگولی و پسرک تپلی رو شام مهمون میکردیم بیرون و در مقابل سوال : چه مناسبتیه الان  اون وقت ؟ میگفتم سپاس برای زحمات بی دریییغ شماست قربان ..محبت هایی که کردین ..یه بار این بچه گفت من میرم سفارش میدم شما بشینید ..بعد به خانمه گفته بود میدونید چرا ما اینجاییم ؟ اونم گفته بود  جونم..بگو  چرا ؟ و پسرک فرموده بودند  چون بابام بی دریغ میکنه!!!! اونم پرسیده بود  چی رو ؟ گفته بود نمی دونم ولی  مامانم  میگه بی دریغ میکنی ..مرررسی !!!!   قیافه  اونا..ما ... دهن بی دندون پسرک ...و خانواده آقای رجبی و سایر اقوام وابسته!!

آقا زدم توکار شیرینی ..یعنی  نون خامه ای و رولت درست کردم هووجور!!! فردای روزی که امتحانام تموم شد بنا به قولی که به پسرک داده بودم گفتم بیا  با هم شیرینی درست کنیم  دوباره . خلاصه عین این  جوگیرهای  ندید بدید  از آپارات  دستور  خانم زهرا  خورسند رو  نگاه کردم و  گفتم اوکی .. گرفتم .بریم درست کنیم!!! یعنی بگم رولته رو مطابق دستور به قطر سه میلیمتر ریختم تو قالب ولی وقتی پف کرد شش  دو سانت!! چاق و چله!! خو من چجوری اینو  رول کنم الان !! با سلام و صلوات پخت و رول شد و رفت تو یخچال ..نیم ساعت بعد دیدم یک چیزی وسط   هال افتاده..مثل یک چیز  شکلات  پیچ بزرگه!!  رفتم جلوتر و رولت نازنین رو دیدم که توسط  یک فروند بچه بی دندون   بازی شده و بعد  افتاده رو فرش!! رولت بخت برگشته، برگشت تو یخچال ولی دو جاش  ترک خورده بود ..بعد  نون خامه ای رو درست کردم ..مشهدیا  بهش  میگن  نارنجک..جانمممم .. از بس خوشمزه است  آدم میخوره  تابترکه!!(الکی) خلاصه اونم عرق ریزون  و نگرون درست کردم حالا تو ماسوره ریختمش که فرم بدم بهش رو  سینی فر ..شل و ول شده فرم  نمیگیره ..نزدیک  اومدن همسری هم شده بود  و شامم نداریم ..اشپزخونه هم ترکیده از شدت ظرف و کاسه بشقابایی که من کثیف کردم..خلاصه  مواد  نون خامه ای  رو با قاشق ریختم تو سینی و رفت تو فر ..خنده دار این بود که به جای پف به سمت بالا به طرفین پف کرد  لا مصب ..شد عین نعلبکی!!! منم گفتم دفعه اولمه و خیلی هم خوبه..توشو با خامه پر  کردم و  گذاشتم یخچال ..به پسرک گفتم بیا یکی بخور ببین چه مزه ای  هست .. بچه بی ادبیات خورده برگشته میگه مامان افتضاح!! لطفا دیگه خامه ها رو  حروم نکن ..تو اینا نریز ..!!! آقا ما رو میگی ..دوباره زدم رو شونه ی  خودم وگفتم اوکی صمیم جان ..خیلی هم خوبه ..روحیه ات رو نباز ... کی با این همه مشغله اینقدر  هنر  مند هم هست!!!!؟  خلاصه همسری اومد و  تست کرد و در  مقابل  چشم های  گردولک من گفت اومم...خیلی  طعمش خوبه .. قیافش هم  مهم نیست .. بهتر میشه ... یعنی از همسری  این حرفا بعید بود ..معمولا همون اول  میزنه تو ذوق طرف  ..ولی من  محکم و سور  واستادم و از  برند خودم!!!! حمایت کردم..خلاصه که  رولت هم درست کردیم..اگر کسی سفارش  مجلس  500 نفر به  بالا داشت بگه در  خدمتیم!!!!!

یک روز هم با دوستان دبیرستان که بعضا سالیان سال بود هم رو ندیده بودیم و  تو وایبر  همو کشف کرده بودیم رفتیم بیرون .. به جرات  میگم هیچچ چیز به اندازه برگشتن به دوران نوجوونی  نمی تونه خانم های  موقر و مادرهای  سنگین رنگین رو  این همه به شور و وجد بیاره ..انقدررر  جیع زدیم و گفتیم و خندیدیم  و به یاد اون دوران خاطره تعریف کردیم که شب یک دختر شیطون  با مقنعه ابری و  مانتوی  سورمه ای بلند هنوز در  درون من داشت ورجه وورجه میکرد و به بقیه سیخ میزد ...دوستی های  اون دوران  هنوز  ناب و  تازه و  بکر  مونده بود . از  اینکه سال های  به اون خوبی و  دوستان به این با معرفتی  داشتم و دارم خیلی  خوشحالم . اون بخش از زندگی من به زیبایی  هر  چه تمام  گذشت و  یادش هم منو الان  به وجد میاره ..عده ای  دور  هم  بودیم و بقیه دوستانمون هم  از  اطراف و اکناف  دنیا  آنلاین بودند و با ما همراهی  میکردند ...خدایا بعد اینهمه سال  اون صمیم  ته ته وجود من حسابی بازیگوشی کرد برای  خودش ..همه  این ها  شکر  داره و من بابت این فرصت های شاد بودن از  خدا ممنونم . من برای زندگی و زنده بودن و  داشتن این همه خیر و برکت  سپاسگزارم .  

  

پ.ن. 

دیشب  زیر  پتو و تو یه حالت بین خواب و بیداری  از  خدا خواستم آغوش  هیچ مادری  بدون بچه اش  نمونه و  سایه همه پدر مادرها بالای سر بچه هاشون باشه ...پسرک رفته بود مهمونی و من دلم براش  تنگ شده بود .دلم برای  قصه گفتن براش .. بوسه هاش روی  بازوم و  صدای  خنده  هاش ..در حالی که میدونستم هست و  داره بهش  خوش میگذره و برمیگرده .

خدایا  خودت به مامان صبر بده...امروز  دهمین  سالیه که آغوشش  خالیه ... با صبر و محبت خودت پر کن . خودت عزیزان همه رو براشون نگهدار ..خودت این دو آدم ارزشمند زندگی من رو .پدر و مادرم رو  تحت حمایت خاص خودت قرار بده .. خودت همسر و پسرک و  عزیزانم رو مراقبت کن . به هیچ نگهبان و نگهداری   جز تو  اعتماد ندارم .  

سپهر جانم...سالروز سفرت مبارک ..جاده بی خطر  عزیزکم ... الهی دست هات و  توشه ات  روز به روز پر تر از قبل بشه . ما رو از  دعاهای  خودت بهره مند کنی .مراقب  مامان باش  سپهر ...  

تقدیم به عزیزان همه شما :

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ..

یک بنده خدایی  تعریف میکرد که پسرم  تو تموم زندگی  چهل و خورده ایش  تا حالا یک جفت جوراب  واسه روز  پدر برای  پدرش  نگرفته ..تا حالا یک بار خسته نباشید و  مهربونی و  لطفی به پدرش  نداشته و  گله میکرد که حالا برای  یک فامیل دور که سالی  یه بار  هم نمیبینمشون رفته یک ساک گنده سوغاتی   خریده  و فرستاده براشون ..گله میکرد که خوب  بلده خودش رو  عزیز  و شیرین کنه ..ولی برای  پدر بیچاره ...برای من مادر  بیچاره ....هیچچ.

صادقانه اعتراف میکنم باهاش همدردی کردم ولی  توی  دلم اون پدر و مادر رو  رو  خیلی  شایسته دلسوزی و ترحم  ندیدم ... انتظار معرفت و  محبت از  فرزند   رو همه پدر مادرها  دارند ولی  یک ذره هم باید فکر  کرد این پدر و مادر چه چیزی ..چه رفتاری ..چه دوران سیاه و  کابوسی رو ناخواسته  در کودکی ببرای  این  مرد میانسال  امروزی درست کرده که هیچ محبت و  عاطفه ای به والدینش   نداره در  دلش .. هنوز خونه  پدری  زندگی  میکنه ..هنوز  نون سفره پدر  رو میخوره .. خودش هم  کار  میکنه و تمام داشته هاش رو  برای  خودش  و تفریحاتش خرج میکنه  ولی  ذره ای نه سپاسگزار  هست  از  اونها ..نه گرم ...نه قدر دان ... و هر  چه هست ..نفرت ..بدبینی ..انزجار از  اون خونه و  اون پدر ومادر  پیر  ..

من این پسر رو  دیدم . . به نظرم   آدم دوست داشتنی  هست . دیدم و میدونم که حتی  دیدن پدر  و  مادرش  نوعی  آلرژی  دراو  ایجاد میکنه . زندگی  اون در طبقه ای جدا و  مستقل از  خونواده اش  هست . نه سلامی ..نه محبتی ..فقط   کلماتی  از روی  نیاز. بارها فکر  کردم چی  میتونه  باعث  این سردی و دوری بشه . محبت بیجا و بی اندازه یا به مدل خود و  مخالف سرشت بچه و نیاز  اون ؟ من شاهد رفتارهای  غلط  و  اشتباه اون ها هستم که چطور  پدر  بدو بدو  واسه مرد  گنده صبح زود میره نون تازه میخره ..اصلا دغدغه داره برای   نون تازه ی  اون .چطور  مادرش  خودش رو  از  غذاهایی که دوست داره محروم میکنه تا این آقای  محترم از  غذا ایراد نگیره .. چه محبت های  بیخود و بی  جهت و  نا لازمی میکنند ( به مدل  خودشون ولی  دریغ از کمی  کلام محبت آمیز که چاشنی  اش  بشود) و میبینم   چطور  این فرزند  با تنفر به کارهای  این ها  نگاه میکنه  و  چطور  من دلم فشرده میشه که کمی آگاهی ..فقط  کمی آگاهی و  رفتار  درست در  کودکی  و  نوجوونی  از طرف  پدر  و  مادرش میتونست  امروز  اون رو در  جایگاه یک همسر ..پدر .. برادری مهربان و رفیقی   خوب  قرار  بده .. این پسر  مرد بسیار خوبی  هست ..بسیار  اجتماعی ..بسیار  دوست داشتنی ..فداکار و  تشنه ی  محبت و  خدمت به دیگران ..دوستانی  از  همه طبف  داره ولی  تنهاست ..یک حس  تنهایی بزرگ رو در  اون دیدم و  نقابی که به محض  ورود به خونه  از صورتش  بر  میداره ...شاید هم به صورتش  میزنه ..نمیدونم .. میخوام بگم گاهی  فشارها .. مقایسه کردن ها .  تحقیرها ...در آغوش  نگرفتن ها و  حتی  لوس  نکردن ها  منجر به خرابی هایی  میشه که هیچ کس و  هیچی  نمی تونه درست و ابادش  کنه ..انشالله از  همه دور  باشه  و  انشالله  دیگر روز، جواب قانع کننده برای کارهایی که حتی  نمی دونیم  کی و  چطوری و  کجا  انجام دادیم و باعث  شکستن  یا خرابی  ای  شدیم  داشته باشیم . به هر زبانی  بوده توی  حرف هامون سعی  کردیم به والدینش  بگم که  قطع بعضی  محبت های  بیخود و  غیر ضروری  اون رو متوجه جایگاهش  میکنه . بذارید  گرسنه بمونه صبح تا مسوولیت  تهیه نون تازه برای  خودش رو  حداقل به عهده بگیره ...اون کتک های  نوجوونی  و  تحقیرهای  بچگی و   خرد کردن  لطافت اون بچه الان با این  شیرین کاری های  از روی  محبت  بزرگسالی  ترمیم  نمیشه .. به خدا نمیشه  و  میبینند که نشد ..ولی  باز  هم  راه غلط و  جاده  به بیراهه و  قدم های  این ها استوار در  این کج راهه ..

 من صمیم ..همین صمیم  بارها  درمقام مادری، خشمگین شدم  تا حد  مرگ ..  مواقعی شده که   احساس  کردم هر  لحظه ممکنه از دست  پسرک سکته کنم تو  اون  شرایط... یک رفتارهایی  نشون دادم که  بعدش  خودم باورم نشده  .مثلا با سعی زیاد و عرق جبین ،  خشمم رو فرو خوردم و در قالب بک  مامان منطقی بودم  ولی تا پسرک از  اتاق  رفته بیرون  از شدت انفجار با کف دست  دو سه تا ضربه محکم به در  اتاق  وارد  کردم  و وقتی  از صداش  با تعجب  برگشته که چی بود  مامان ؟ فقط  لبخند زدم و  دندونام رو  فشار  دادم و  گفتم چیزی نبود ... دهن در رو صاف  کردم !!!  کف دستم هم  البته بعدش  داغون شد از قرمزی و  فشار ضربه ..فقط  میدونستم این همه خشم باید بریزه بیرون  ..البته من در  حالت عادی  نه دیوانه ام ..نه عصبی و  پرخاشگر ..نه  ضعیف النفس  ..ولی  از  همین  آدم های  عاقل هم گاهی   عملیات محیر العقول سر  میزنه و  اگه شماها تو  عمرتون اینطوری  نشدید  من  اعتراف  میکنم  که گاهی  کنترل از  دستم خارج شده و  البته نکاتی که ازش  گرفتم رو  هم چاشنیش کنید.نمونه تازه و  داغ و از  تنور  در  اومده اش  همین دیشب  بود . بعد از   10 ساعت کار  و کلاس سنگین  رسیده بودم خونه و  انرژی  در  حد  نیمه زنده!( بله .بله  من میدونم . تیرهای  اتهام طرف منه  که  به جای   کم کردن کارهام  و برنامه ریزی بهتر و حفظ  طراوت خودم و  اعصاب راحت برای  خانواده  میرم در  این سن دنبال ماجراجویی های  درس و  تحقیق و  این چیزها . البته  بغل مغل های ذهنم یک نفر  میگه:  شیرینی  زن زیادی خوب و همیشه خوب که همه چیز رو  حاضر و آماده تقدیم خونواده میکنه!! گاهی  دل رو  میزنه صمیم خانوم..حواست باشه ها ..به علاقه مندی هات هم برسی بدک  نیست  جانم !!!) بله میگفتم ..دیشب  با این اوضاع اومدم خونه و  دیدم عمه جون پسرک  داره باهاش  تکالیفش رو  کمک میکنه و  بابایی  کار  داشته و  کمی قبل از  من رفته بیرون . این  عمه جون یک چیزی  میگم یک چیزی  می شنوید ..ماه  و فرشته کامل.خب  حال و احوالی  کردم و نشستم کنار  پسرک که وظیفه خطیر  تعلیم و تربیت روی  دوش  عمه جون نیفته( میبینی  اشکال  کار  من  رو ؟فکر   خراب  از  من بود ..باید  یک استراحتکی  میکردم  و یک چیزی میخوردم بعد میرفتم سراغشون ولی  ته ذهنم ترسیدم  از قضاوت ..و این بزرگترین  اشتباه من بود که خرابی های  بعدی به بار آورد ..ببین حالا چی شد !)  خلاصه   وسط   انجام تکالیف  گل و بلبلی  یهویی  پسرک بلند شد روی  تخته وایت بردش   تمرین  نوشتن اعداد  انگلیسی رو کرد .مثلا خواست منو خوشحال کنه یا جلوی  مهمونش  یک افه ای  بیاد ...خب  چند تا نوشت و  عالی بود   . تا رسید به عدد  پنج  که همیشه خیلی زیبا و  واضح و درشت و خوب  می نوشت ..اقا یک پنج هایی  نوشت که تو هیچ بقالی  ای  پیدا نمیشد .. من هی  تحمل  کردم ..هی  گفتم عزیزم  اینطوری .. دستت رو  این جوری بگیر ..اینقدر  نچرخون این دایره اش رو ..چرا  تا سقف  اتاق  میبری  ادامه ای رو  ؟!!!در  اون لحظه ، من  خسته و  استانه تحمل  پایین .. پسرک تحت فشار  و  کلا مغز  تعطیل!!  عمه هم زوم روی  ما و  حس بی کفایتی  در  من  داشت  همین طور برای  خودش  مانور  رزمایشی  میداد!!   میدونید صحنه بعدش  چی بود ؟ من بدو . پسرک بدو ..دور  هال دنبالش  میکردم  و   کاملا توانایی هر کاری و بزه ای   رو  در  خودم دیدم!!!!!  بهش  گفتم بیا میخوام نشونت بدم .اونم گفت اصلا نمیام .. میخوای  دعوام کنی .. خلاصه یک لحظه بیخ خرش رو  گرفتم و بردمش  جلوی  وایت برد ( بقیه اش رو  خجالت میکشم بگم!!) و  صورتش رو  چسبوندم به تخته وگفتم من اینطوری  به تو یاد  داده بودم( ای  مرده شور  آموزشاتو ببره  دختر با این کاری که با بچه کردی )  و  اونم تو شوک  و چشماش  اشکی  که یکهو  متوجه شدم دارم چکار  میکنم ... تمام این ها شد  شش ثانیه ..ولی  من باورم نشد این کار  از  من بر  اومده .. عین  ساواک رفتار  کرده بودم .. و  بدتر  اینکه جلوی  چشم عمه بچه!!!!.. یعنی   اونچه نباید بشد شد ..دست پسرک رو  گرفتم و  با هم رفتیم تو اتاق.( اینم بگم که  خشم من بسیار زود  خاموش  میشه و  برای  همین  کسی  باور  نمیکنه منی که بچه رو بلافاصیه بعد  همچون حالتی  میبرم تو اتاق  کاملا منطقی و   با مهربونی  دارم باهاش  حرف میزنم ..حتی  مورد داشتیم   طرف  سرک کشید  از  لای  در بینه من دارم چجوری بچه رو تیکه تیکه میکنم و  با دین من که دست های  کوچیک بچه رو  تو دستام گرفتم و دارم براش  توضیح میدم چی باعث رفتار  من شد و  چی  من رو  ناراحت کرد و بهتره بعد از  این با هم چکار  کنیم که این  اتفاق  نیفته  با خیال راحت رفت بیرون .. ) خلاصه تو اتاق  بغلش  کردم و  گفتم من  امشب  خودم رو  حتما جریمه میکنم برای  این  کار  بدم .برای  کنترل  نکردن عصبانیتم ..من  نتونستم  رفتارم رو  تو دستام بگیرم و  تو رو  ناراحت کردم و  دردت اومد حتما . اشک هاش رو  پاک کرد  و تایید کرد  حرفام رو . گفتم من حق  داشتم  عصبانی بشم عزیز دلم ولی  حق  نداشتم  اون طوری  عصبانیتم رو  نشون بدم و  پرتابش  کنم طرف کس  دیگه . پسرک به من گفت میخوای  چه جریمه ای بکنی  خودتو ( کلی با  کنجکاوی و   حتی  درجاتی از  ذوق !!)  گفتم  اولا که تو یقه من رو بگیر  ببینم چه حسی  داشتی  اون لحظه ..( من حتی  الان با نوشتن این ها قلبم از  درد فشرده میشه ..و این اتفاق  تو این شش سال زندگی  این بچه تا حالا به این شدت نیفتاده بود ولی  می نویسم  براتون تا بگم خرابی ها رو  ول نکردم  و سعی  کردم یک جوری ترمیم کنم ) اون بچه هم  نامردی نکرد و   محکم بیخ خر  من رو گرفت و کشید  ..واییی  چقدر حس  ناخوشایندی  بوده ..بعد  گفتم خب  اجازه ندارم فردا صبح  تا ساعت شش بخوابم . ...باید  زودتر بلند شدم و  اول به کار بد خودم  فکر  کنم و بعد روی  کاغذ بنویسم که بهتر بود  چکارا میکردم و  ظهر برای  تو میخونم ببینم نظرت  چیه ..گفت  عالیه .. عمه جون که تا حالا این  صحنه ها رو  از  من ندیده بود و  همیشه  برای  تربیت من رو  مثال میزد ( خیر سرم)  لباس  پوشیده و  گرفته  گفت  که داره میره و  من دیدم بهتره  اصرار  نکنم و  تشکر  کردم برای  اومدنش و رفت ..داشتم دق  میکردم .. یعتنی بدترین  اتفاق  ممکن در  بدترین زمان ممکن افتاده بود .. نفسی  کشیدم و  گفتم باز  هم تر از قضاوت ..مهم نیست اصلا ..  هر فکری  میخواد بکنه .. آدم که نباید  همیشه روی  خوبش رو ببینند بقیه!!  تازه عزیزان دلم ..این تمام اتفاقات دیشب و  ناشی از  این  مساله نبود .. هنوز  بخش  اصلیش  مونده که چه برنامه  هایی بعدش  پیش اومد  که سر فرصت انشالله  شاید  بگم.  خلاصه جونم براتون بگه  که  .بله ..بچه بزرگ کردن نه اونقدر راحته که بگی  چیزی  نیست که بابا  .و نه اونقدر  سخت که خمت کنه و بشکونه آدم رو یا اصلا بترسی از داشتنش  ..فقط این بار  مسوولیت ش  اونقدرررر سنگینه که من گاهی  وحشت میکنم  از این همه. تعهد ..این همه مسوولیت ..این همه  چیزهایی که قبول کردیم و  کم کم متوجه میشیم  پای   چی رو  امضا زدیم و  این بچه ها  رو  تحویل گرفتیم ...

 شاید  به من این سوال  وارد باشه که حالا که یک اشتباهی  کردی  دیگه عزت و بزرگیت رو  جلوی بچه خراب  نکن تو هم بابا!!! بگو اشتباه شد و تموم .. من به نظرم  این جور  وقت ها باید بچه بدونه آدم ها  همه ممکنه اشتباه بکنند و در  ذهنش  کسی رو بری از  خطا ندونه .  اون باید یاد بگیره در  هر مقامی باید بعد از  کار  اشتباهش  عذر بخواد و  حتی  باید  خودش رو  جای طرف بذاره  تا بفهمه چه  زجری به بقیه داده ( که گاهی  واقعا ممکن هم نیست ) و فکر  کنه .. نه فقط  به اشتباه و  افسوس  خوردن و  دست روی  دست زدن ..بلکه به راه حل ..به چیزی که مسبب  ایجاد  اون خطا شده ..به تصمیم هایی برای بعدها ... فعلا که اینا  جواب  داده و  ما یک کارشناس  فرهنگی – اخلاقی- خانوادگی   کوچک در  منزل  داریم که به محض بروز  رفتار  نابجا  سریع تذکر  لازم رو  داده و  یک ایشششششی  هم حواله ما میکنند .. البته جاهای  خوبش  هم اینه که  مثلا به بابای  خونه  یاد اوری  میکنه مامان رو برای  خواب  نبوسیدی ها  و  یا این برخوردتون با  بابا  قشنگ  نبود  ها مامان خانوم !!! و  ما  هم  ای  تف  به روزگاری  میگیم و  حقت  هست  ..نوش  جونت  هم به خودمون!! خلاصه  به  قول   یک بزرگواری   این ها باعث  نا امیدی  نشه ..بلکه مصمم ترت کنه تو  راهی  که هستی و  همین لنگان و افتان و  خیزان رفتن ها بهتر  از  درجا زدن ها و ای  وای گفتن ها و  کاری  نکردن ها  هست ..

بعضی  کارهای  ما ناخواسته بچه رو خراب  میکنه ..ریشه اش رو  مرده میکنه ..صفات بد رو در  اون نهادینه میکنه  و  حتی  شما روحت  خبر  نداره که چه کردی با این بچه . ( این  نکات زیر  رو از  مشاور  کودک نقل به مضمون میکنم).

 1- مثلا بعضی  کارها  باعث  میشه بچه  تصورش  از  خودش  و  خوب بودنش   محکم  چفت و بست بخوره به نظر  دیگران و  انچه اون ها  دوست دارند ببینند و فکر  کنند  نه خود  بچه . باعث  میشه  تعریف  خوب بودن در  ذهن کودک مساوی  چیزهای  تعریف  نشدنی و  دست نیافتنی  یا  چیپ و  دم دستی  بشه  .بچه از  مدرسه یا مهد میاد ببین چکار  میکنیم باهاش :

-          گلم ..عزیزم ... امروز همه ی  غذاتو  خوردی ؟

-          آره  مامان

-          آفرین ..چه بچه خوبی  ..باریکلا گلم.. وقتی  همه  غذاتو  تا ته بخوری بزرگ میشی ..قوی  میشی ..سواد یاد میگیری ..همه دوستت دارند ..

اینجا ناخود اگاه بهش پیام  میدیم   بچه خوب و دوست داشتنی   بودن = با خوردن و  ته بشقاب رو  در آوردن!! نه صفات نیکو  داشتن و رفتار  پسندیده ..بهش  میگیم  همه  زندگی  و تلاش  تو برای  این هست که بقیه ( نقش  پررنگ ) دوستت داشته باشند و خوششون بیاد. اگر روزی  علیرغم همه  خوبی  هات، اطرافیانت باز  هم دوستت نداشتند   بدون این تویی که حتما خوب  نبودی و  مشکل در  توست  نه دیگران ( وای  از  این  پیام) ...این ها رو  ما  داریم به روح بچه تزریق  می کنیم با همین حرفای  به ظاهر ساده ولی  نتیجه گیری  بچه ها از  حرف های  ساده ما اصلا به همون سادگی  نیست ..

خب  مامانی ..بگو ببینم بقیه چی  ؟ اونام همه ی  غذاشونو خوردن ؟  ناهار بقیه چی بود  ؟ چی آورده بودن ؟  میوه چی  داشتند ؟ یا بعد از  مهمونی :  مامان جون یا مثلا بابایی .بگو ببینم بقیه چی  میگفتن  من نبودم اونجا !!! چرا فلانی  اخم کرده بود ؟  چرا فلانی  گریه میکرد ؟ ( این با توجه داشتن   بچه به واکنش های  غیر  عادی  اطرافش  فرق  میکنه .. این جا داریم  در  واقع غیر  مستقیم یادش  میدیم سرتو بکن تو کار بقیه و  خوب  از  کاراشون سر در  بیار) بچه ی بدبخت  تا دیروز  سرش به کار خودش بود .از   فردا کله اش  تو ظرف  چاشت و  غذای  دوستاش و رنگ لباس و  کیف  و مدل گوشی  بقیه تو فلان مهمونی و .. هست )

خود  من فکر  میکنم اینکه بچه باید  به مامانش  همه چیزهای  مهم رو بگه باعث  میشه از  خیلی  تهدیدها  محافظت بشه . مثلا وقتی  از روی  سادگی  متوجه منظور  سوء راننده سرویس  نشه با تعریف کردن کار ، والدین میفهمند  چه خبره . ولی  تاکید  مشاور  روی  این بود که از بچه گزارش نگیرید . تحت فشارش  نذارید .خبر کش بارش نیارید.اگر  این کارو دقت کنید ، اوایل بچه شاید تعریف نکنه چیزی ولی وقتی ببینه ملزم به گزارش  دادن نیست  اون وقت خودش میاد  و براتون میگه. پسر  خود من همین طوری  هست . یعنی  واقعا چیزی از  مهد تعریف نمیکنه مگر  مهم باشه . از سوال  جواب  دوری  میکنه و  من یاد گرفتم چطوری باید ازش غیر مستقیم بپرسم  و ضمنا بهش  پیام بدم که دونستن من کمک میکنه به بهتر شدن اوضاع. البته کماکان دهان ایشان قفلی ژنیتیکی و بس  فولادی  داره .  

2- بچه رو  متوقع بار نیاریم . هدف زندگی رو فقط  در  لذت  جویی و همه چیز بر وفق  مراد بودن بهش  معرفی نکنیم.  

عزیزم .گلم . امروز  خوش  گذشت بهت ؟  ( یعنی  مدرسه و مهد و  زندگی  کلا یعنی  خوش  گذشتن و همه چیز  به خیر و خوشی و  خوبی  تموم شدن و  مطابق میل تو بودن!) چی گفتی ؟  دوستت سرت داد زد ؟  معلمت اخم کرد بهت ؟ خب  دیگه چی ؟!!و فردا شال و  کلاه می کنیم و میریم  مهد یا مدرسه  تا پدر  کسی که به بچه ما نازک تر  از  گل  گفته رو  دربیاریم .مسلما ما بی تفاوت نیستیم به این مسایلی که بچه رو  ازرده میکنه ولی  لازم هم نیست بچه مستقیم در جریان پیگیریهای ما قرار بگیره  و فکر  کنه هر  کی  هر جا  چیزی بهش  گفت   مامانه و باباهه میرن دخل طرف رو در  میارن!!. ما می تونیم  کاری  کنیم که بقیه دستشون بیاد  موظفند درست و  خوب با بچه ما  برخورد کنند( ولی ایا اون ها  واقعا  خودشون رو موظف میبینند ؟ ) ایا من مادر  می تونم با همه ی  جامعه بجنگم..با راننده های  بی  ادب ..با  کسانی که دل بچه من رو  خواهند شکوند برای  منافع شخصی ؟ با کلاه برداران ؟ با همه و همه و  همه ؟ اصلا مگر  زندگی  فقط  شیرینی و  خوشی و  روبراهی هست که من به بچه ام یاد بدم اگر  غیر  از  این بود  عجیبه ؟ مگر  نه اینکه تو  همی  چیزهاست که من تجربه یاد میگیرم ..بزرگ میشم .قوی  میشم .. می افتم و باز بلند میشم ..و قدر  دان خیلی  داشته هام میشم .. اینو با ترویج بیچارگی و  جهان جای  فقر و بدبختی  هست و  همینه که هست و   پیشونی  منو اینطوری  نوشتن واینا  اشتباه نگیریم ها .اون تسلیم جبر شدن و  کاری  نکردن و  فقط  نظاره کردنه  اما اینجا به بچه یاد میدیم تو در  زندگی  مجبوری با کسانی  در ارتباط  باشی که دوستت نخواهد  داشت یا تو  علاقه ای بهشون نداری  اما نیاز  اجتماعی  داری و یاد بگیره  در  ایزوله ی  اجتماعی بزرگ نشه ..اینکه من  میخوام به مهمونی  ای برم که فلانی  توش  هست و شب  قبل خوابم نمیره که چکار  کنم ؟ برم ؟ نرم و اخر  هم نمیرم  یعنی من توانایی  ندارم  اون آدم رو ایگنور  کنم ..اهمیتی ندم بهش .. به خوش  گذشتن خودم فکر  کنم و  مانع ورود  ایشون به حریم  اعصاب و روان خودم باشم ..این که من دوستان محدود و مکی دارم .. هر  جایی  نیمرم ..با هر کسی  همنشین نمیشه یعنی من تو ایزوله اجتماعی  هستم و این  هنر  نیست .. به بچه یاد بدیم که بتونه با همه تا کنه و  کنار بیاد و  کارش رو در  زندگی  پیش ببره و از  موقعیت های نامناسب هم استفاده مناسب  کنه .

مهم از  از  همه اینه که بچه بدونه زندگی  نیش و نوش  با هم هست . اینکه همه  ما دوست داریم  خاری  به پای بچه  یا عزیزمون نرسه خوبه  و از روی  غریزه و محبت  واقعی  هست ولی  زیاده روی در  این کار و یا  اماده کردن بهترین چیزها برای بچه خونواده در  شرایطی که پدر و مادر   بی بهره هستند از  اون همه  نعمت ، درست نیست . در یک دوره یک سنی فراهم کردن نیازهای  اولیه بچه و  مواد غذایی و  امکانات تربیتی که از  نون شب  واجب تر  هست برای  بچه  وظیفه منه ولی اینکه بچه هوس  میکنه فلان وسیله رو داشته باشه و در  وسع   م والدین نیست و  مادره میره طلا میفروشه یا باباهه به سختی  پول در  میاره و برای  بچه میخرند و اون حتی  نمی فهمه این از  کجا اومد  درست نیست .باید  زحمت بکشه  خودش  هر چند  ناچیز ...این بحث  خیلی  در  این مورد  طولانی  میشه و سر فرصت من تعریفی های  زیادی  دارم براتون که انشالله می نویسم از  کارهای  در آمد زای  پسرک.

3- به   نکات مثبت  بچه هامون ( هر  چقدر  کوچیک)   اهمیت بدیم .شاید برای  ما   کوچیک و معمولی باشه ولی بری  اون ها خیلی  ارزشمنده . حتی  اگر یک ستاره کوچیک میکشه تشویقش کنیم ..دعواش  نکنیم چرا روی  دیوار ستاره کشیدی  حالا من بیچاره با چی  اینو  تمیز کنم؟!!!  اول واکنش  مثبت نشون بدیم بعد ..من در  قضیه دیشب  نمیدونم چرا   نتونستم اون همه خوبی و  درست نوشتن بقیه اعداد رو ببینم و  برام اون قسمت خراب ، پر رنگ شد . با اینکه خیلی به این چیزها  توجه میکنم اما تمرین میخواد تا ملکه ذهنم بشه و ساعت هاست  دارم فکر  میکنم چه بخشی  از  ذهن و اخلاق و شخصیت من تاب   و توان تحمل  خارج از  چارت منظم ذهنیم رو نداره و به کجای من فشار  میاد دقیقا ؟ چون این نشون دهنده نقطه ضعفی  ناشناخته در من هست  که باید زودتر شناسایی بشه و دیگه اینطوری  منو غافلگیر  نکنه . همچنین باید به رفتارهای  مثبت و  حتی  کوچیک همسرمون هم توجه نشون بدیم ..وقتی همسرمون  خم میشه و  وسایل اضافی  خونه رو برمیداره میذاره سر  جاش  نشینیم بگیم  منم از صبح بادم نمیزدن ها!!  نمرده که یک کم کمک کرده ..پر روش  نکنم با محبت زیادی!!!  من خودم اینطوری فکر  میکنم که وقتی  خود  خدا واسه هر  چیز  کوچیک حتی  به اندازه یک مثقال  پاداش در  نظر  میگیره و برای  هر بدی  هم مجازات ..خب  نشون میده عدالت در رفتار خیلی به تربیت کمک میکنه . دو روز  دیگه آدم  نمیگه اون روزایی که جون کندم واسه خوب بودن رو  ندیدی حالا پامو کج گذاشتم  چشم روی  همه چی بستی  ؟(  همین ها رو  اون اقا بارها به  والدینش  گفته ..که وقتی براتون چیزی  میخریدم  اون موقع ها!! خیلی  ذوق  نشون می دادین که باز  هم مثل احمق ها  تکرارش کنم؟!!)  نظر متخصص  این بود که وقتی  در کودکی  بچه  توجهی برای  تلاش هاش و  موفقیت هاش  نیبینه .تشویقی  نمیبینه .. ذوقش  کور  میشه  و  سنسورهای  محبت ..درک .. سپاس .. قدردانی..حمایت ... مثبت نگری و خیلی  چیزهای  مبنایی و پایه  در  اون بچه از  کار می افته .. اون اقایی که گفتم با پدر  و  مادرش  چه رفتاری  میکنه  برای  همین هاست دیگه ..به گفته خودش  تو بچگی و بعدها و بعدها هر  کاری  کرد  کسی  ازش  تعریف  نکرد ... پشت سرش  تعریفش رو به فلان همسایه میکردند ولی تو روش  یک کلام محبت امیز و تشویقی  هیچ وقت نگفتند ..آخه همسایه بدونه چه فایده ای  داره ؟ فقط  میگه باریکلا به شما پدر و مادر  با همچینتربیتی ..یعنی  باز  هم در راستای منافع خودشون تعریف  میکردن از اون بچه ..ولی  مهم نشون دادن این ها به خود طرف  هم هست  دیگه . من البته خیلی  چیزها از  گذشته و  رفتارهای  دقیق  تر  اون ها با هم نیمدونم ولی  اینی که الان میبینم نشون میده خانه از  پای بست ویران است .

4- به بچه هامون صبر کردن و صبوری رو  باید  از  سن کم یاد بدیم . 

 در  این مورد  هم صحبت زیاده و من  خیلی  بیشتر  از  این  این پست رو طولانی  نمیکنم  و انشالله باز  هم فرصتی  دست داد  در  این مورد  می نویسم . همتون رو دوست دارم . مراقب  خودتون باشید و آذر ماهتون گرم و شاد و  پر  از  خنده و  تجربه های  خوب .

 

پ.ن.  

از  گیس گلابتون نازنین و پاک اندیش ممنونم. راه افتادن دوباره موتور  نوشتنم برمیگرده به سورپرایزی که دیروز دیدم .پیامی برایش فرستاده بودم  ..هر  چه خیر است و نیکی و مهر ... از  آن خود  توست ..زنده باشی عزیزم .قولم یادم هست . پر رنگ و قوی . از ارزوی  خوبت ممنونم.   

 

 

سلام. 

حسی که باعث میشه این روزها و بخصوص روزهای قبل ترش ارامش  داشته باشم و محکم دو دستم رو به  درختی بگیرم که اطرافش  باد و طوفان همه چی رو داشت با خودش میبرد .این بود که مدت هاست یاد گرفتم و عمیق باور  کردم این منم که مسوول کارها و تصمیمات و زندگی  خودمم. این منم که یک روز  از  خواب بیدار شدم و فکری به ذهنم رسید  بررسیش کردم و  کاری رو انجام دادم و  حالا  باید  پای  خوب و غیر خوبش واستم .من این روزها محکم سر  جام ایستادم و دستم رو  محکم تر  از قبل دور  این درخت حلقه کردم تا باد منو با خودش نبره ..نگران نشید  شاید من گنده در  موردش  حرف میزنم. الان که از شدت گردبادها کم شده ومیتونم چشمامو باز کنم و کمی دور وبرم رو نگاه کنم میبینم اهمیت قضیه مثل رو زاول نیست برام .  من اخیرا به نتایجی رسیدم که با تجربه شخصی  خودم و با انرژی زیادی که پاش  گذاشتم بهش رسیدم :   

1- آدم ها رو  اون مدلی که خودت خوشت میاد  و فکر میکنی  درسته!!دوست نداشته باش . محبتت رو طوریکه اونها دوست دارند و براشون خوشایند هست نشون بده .برای  این کار  ازشون بپرس چطوری دوست دارند بهشون محبت بشه ؟ محبت رو تو چی  میبینند ؟..چطور دوست دارند مورد محبت قرار گیرند.هدیه دریافت کنند . با چشم های بسته و  بی کله نزن تو این وادی . 

2- آدم ها گاهی  اون چیزی نیستند که تو توی ذهنت  ازشون ساختی . همه آدم ها مثل دو طرف سکه روی  خوب و غیر خوب دارند .اینکه تو تا حالا روی  دیگه سکه رو ندیدی چیز عجیبی نباشه برات. لزوما منظورشون دروغگویی  نبوده از  اینکه اون روهای  دیگه شون رو ندیدی..شاید نخواستند تو هیچ وقت با چیز ناخوشایند روبرو بشی و  شاید  تو رو شایسته اون وجه غیر خوب  ندیدند. مهم اینه که یادت باشه آدم ها  برآیندی از  صفات خوب و صفاتی که تو دوست نداری هستند.به این کلیت احترام بذار و  اجازه بده خودشون باشند و از ترس  قضاوت های  غیر منصفانه تو ، مجبور نشن نقاب بزنند برات. 

 

3- یه جایی که دیگه زورت نمی رسه نشین و نگو دیگه تموم شد ..بدبخت شدم ..بیچاره شدم ..اون لحظه از کسی که به قدرت و تواناییش ایمان داری  کمک بخواه . کسی که بالاتر از هر قدرتی در اعتقادات تو جای  داره .  

 

4- وسط سختی ها حتی وقتایی که دیگه فکر  میکنی بریدی ..بلند شو و یک چیز کوچولو که ساخته ی  خودتهست درست کن .یک کیک ساده ..یک دسر ..شیرینی .. نگو  حوصله ندارم . این کارها حوصله ات رو بهت برمیگردونه .بذار بخشی از  وجودت  نفس بکشه و زندگی  کنه وسط نا امیدی ها ... 

 

5- وقتی  دستت می سوزه دقیقه اول سوزشش خیلیه ..چند ساعت بع بهتر  میشه .فرداش  می سوزه ولی قابل تحمله  چند روز بعد  فقط  اثرش  می مونه روی  دستت . مشکلات و مسایلی هم که به نظرت حل نشدنی  میان چند وقت بعد ساده به نظر  میرسند به چشمت . و روزهای سخت وقتی  می گذرند سوزش و دردش رو هم با خودشون میبرن ..گیر  نده به سوزش و  سعی نکن مدام به خودت یاد آوری کنی واییی ..یادته چقدر بد سوخت!!؟ بذار  فراموش شدنی  ها فراموش بشن ..بار  اضافی روی  کوله ی  دلت نذار .   

 

6- وقتی محکم و با خشم و پر سرو صدا به یک درب  کوبیدی ..درب یک رابطه ..یک خاطره ..یا هر  چیز دیگه ..و بر اثر  سماجت بی اندازه تو  یا نادرست کوبیدن در ، هیچ کس  حتی پنجره ای به روت باز  نکرد بدون این همون دری بوده که بارها و بارها ازش وارد شدی ..پس یه لحظه دست نگه دار و فکر کن ..شاید داری  در  اشتباهی رو میزنی ..شاید اون لحظه کسی  خونه نیست  که جوابت رو بده ..شاید دستش بنده ..شاید برق آیفونشون کلا قطع شده ..شاید ..شاید ..ولی با لگد نکوب به در و بگو  اهههه..من دیگه هیچ وقت این طرف در  منتظر  کسی  نمی ایستم ..نه..آروم باش ..بشین کنار  در ..خوب  نگاه کن ببین این همون دری  بوده که همیشه میزدی و واردش میشدی ؟ شاید تو اشتباه میکنی و کافیه به جای  مشت و لگد  زنگ طبقه ی مربوطه رو بزنی تا صدات بهشون برسه ...گاهی  اشتباه از  خود ماست ..یا عجول بودن ماست که کار رو خراب  میکنه ....فرصت بده ..به خودت ..به آدم های رابطه ات .  

 

7- فداکاری های  زیادی و بیخودی  از  خودت  نشون نده . اجازه بده ازت بخوان کمک کنی و همراهی  کنی  بعد پذیرا باش. وقتی من نیازی به گردوی  تازه ندارم  هر  چقدر هم بیای دور وبرم و بگی  من مرغوب ترین گردوی  این شهر رو دارم و ارزون ترین رو ..من حتی  نگاه هم نیمکنم ...به اندازه باش ..تو همه چیز ..حتی  تو  به اندازه بودن ... 

 

8- گاهی  از  وسط  صفات بد  خودت که موقع ناراحتی  چماق  میکنی و تو سر  خودت میکوبی  بگرد و چیزهای  خوب و  مثبتش رو  پیدا کن . وسط  دعوا فکر  کن چه دندون های سفید و قشنگی  داره ...چقدر چشم هاش ر دوست داری .. انحنای  شونه اش  چه زیباست ..یک چیزی  پیدا کن تا  یه مشت اب بشه وسط  آتیش  احساسات بدت ..شاید آتیش رو  خاموش  نکنه ..اما از  سوختنت کم میکنه. 

 

9- به آدم های  اطرافت نشون بده برات مهم هستند . و برای این کار  باید براشون وقت بذاری . برای بچه هات .برای  شریکت..برای  خونواده ات و برای  عزیزترین آدم زندگیت ..یعنی خودت ...برای  آدم هایی که نبودنشون یک روز  تو رو  خیلی  غمگین  میکنه  امروزت رو بگذار ..وقتت رو ..اهمیت بده به بودنشون ..به نفس کشیدنشون. یک روز خیلی  از  داشته هات رو  دیگه نخواهی  داشت ..نه اینکه از  دست بدی ..از  دستت میرن ..مثل جوونی ..سلامتی ...پاهای قوی .دست های بی چروک .پس تا می تونی  این روزها با دست های صافت صورت بچه ات رو نوازش کن ..اون بعدهااز  دست های   چروکیده ای  که تازه یادشون افتاده  کسی  سالها منتظر  نوازششون بوده خاطره  ای  نخواهند  داشت ... ولی  در  مرکز  هم هی  این ها  خودت رو فراموش نکن . تو مهم ترین آدم زدگی  خودت هستی . اینو جدی بگیر ..خودت رو قربانی بیخودی  نکن . دو روز دیگه کسی  ازت ممنون دار  نخواهد بود که سال های سال با درد و  رنج زندگی کردی و  این درد  کشیدن بی سبب و بیجا رو به بچه هات هم آموزش  دادی ..مثل یک بانوی درخشان و تابان زندگی کن .  

10- بابت اشتباهاتت شجاعانه عذر خواهی کن و در عین حال اجازه نده تو رو  همیشه  مقصر بدونند . تو گاهی مقصر  هستی و گاهی تقصیری  نداری و  سعی ات رو کرده ای  ولی  دریافت مورد انتظارت رو نداشتی . اشکالی  نداره ..یک جاهایی  هست که مواد  اولیه به  نتیجه ی  مورد نظر  نمیرسه . کیفیت موادت  بالا نبوده و شاید  عوامل دیگه ای  دخیل بودند که ازشون غافل شدی .هر چی  هست بعد از  هر شکست به نقطه ضعفی که منجر به اون شده فکر کن .با آدم رابطه ات در میون بذار و  بگو به نظرش چکار  میشه کرد که دیگه تکرار  نشه .    

 

و خیلی  حرفای  دیگه... وسط  این اوضاع برای  این که حالم خوبتر و بهتر بشه رفتم سراغ کیک و شیرینی درست کردن . دوستی از  راه خیلی  خیلی  دور  دستم رو  قدم به قدم میگرفت و راهنمایی میکرد .شاید یک رو ز عکس  چیزهای ساده ای که درست کردم رو بذارم و از حس های  خوب بزرگی که گرفتم بیشتر  بنویسم .  الان حالم خوبه . روبراهم و  آخرین ترم درس هامه .فقط پایان نامه مونده برای  ترم بعد . 

 من هستم اینجا .میخونمتون و  همیشه دوستتون دارم . نوشتن باید در  من دوباره زنده بشه . به زودی  انشالله . کامنت ها هم محفوظ  هستند .

سلام  

هستم.خوبم .    

 این روزهای  من مثل دوران بارداری  اونم ماه نهم می مونه .سخت و نفس گیر و سنگین و کند ..نه میگذره که بگم زود تموم میشه   و نه اون اتفاق  به دنیا میاد ..که بگم آخیش  تموم شد ...یک موجود متفاوت داره این روزها در  من رشد میکنه و منتظرم به دنیا بیاد ..زایمان سختی در  پیش  خواهد بود ...

 

 دعاهای شما حتما به  حال این روزهای  من کمک خواهد کرد . نگرانم نباشید.فقط کمی بزرگ شدن هست و بس. 

 

کامنت ها محفوظ اند .. 

 

دوستان گلم  من نه باردار  هستم  نه خدایی  نکرده مریض جسمی .. لطفا نگرانم نشید .. به زودی  می نویسم براتون ..