X
تبلیغات
پیکوفایل

 

 بچه ها برگه اسامی رو روی  میز سر  کارم جا گذاشتم ...جزء  مورد نظر  هر  کس رو زیر کامنتش  هم می نویسم  و این اخری ها رو هم نوشتم همون جا زیر  کامنت تون .... میتونید  تا هنوز  تو  جدول وارد  نکردم از  اونجا چک کنید عزیزانم .لطفا کامنتی که برام گذاشتید رو بخونید .(ساعت 10 شب )






   قرار ختم قرآن امسال : شب سوم قدر

یعنی از  افطار  22 ام  ماه مبارک ( شب قدر سوم) تا اذان مغرب روز بیست و سوم


به لیست اسامی  بچه هایی که تو ختم قرآن میخوان شرکت کنند  نگاه میکنم ..بغضم میگیره .. سال قبل و سال قبل تر چهارده ختم رو هم رد کرده بودیم ..یک جای کار من  ایراد داره ..چرا به مشتاقی قبل نیستند دوستانم؟ اشکال کار من چی بوده ؟ تو وایبر و  واتس و لاین و گروه  های  مجازی ثبت نام کردند و  ختم قران رو از اون طریق شرکت میکنند ؟  خدا کنه همین طور باشه ؟  یا شایدم من شایستگی دیگه ندارم برای  جمع کردن این عده دور  هم برای  همچین  کاری ؟ خدا نکنه ..و اگر بله ، چه کنم ؟ میدونم ..مشکل از  منه  نه شماها .. من اونقدر  دیر  می نوشتم که تعداد  کمتر و  کمتری  یادشون بود  سال های قبل چه برنامه ای  داشتیم اینجا ...من امسال دلم نلرزید تو ماه مهربونی . فرق خاصی  نکردم..زیر و رو  نشدم..بالا نرفتم ..در  جا زدم .شاید هم  چند  پله پایین تر  اومدم ..امسال من بد شدم ..خیلی بد ...دور شدم ..دوووور ....دووور ...


روزی که نوشتم میخواهیم  ختم کنیم با هم قرآن رو ..همین چند روز قبل منظورمه، همون روز  بعداز ظهر مامان  خواب  میبینه ..میگه دیدم خاله و  مادر  بزرگ من  که هر  دو  از سادات  بزرگ بودند و خدا رحمتشون کنه، یک باغ خیلی  خیلی زیبا و بزرگ رو به مامان نشون  دادن و وقتی مامان میخواسته  وارد  شه گفتندنه ..شما هنوز  نه ... این مال صمیم هست .. فقط  خودش ..و  ما هم منتظرش  هستیم ...خونواده ام  اون شب  افطار مهمون من بودند .. دلم گرفت ..ببین من  کجا و  خواب  مامان  کجا ..شاید اشتباه میکنه ..مامان می خندید و میگفت صمیم ولی  عجب  میوه هایی  داشت .. چه باغی بود .. عزیزم نذری  داشتی ؟ کاری کردی ؟ و من به زور  جلوی  اشکامو گرفتم وبرای اینکه نریزند  زدم به شوخی و گفتم میگم نکنه بمیرم مامان!!!!!؟ مامان اخم کرد و گفت نه انشالله زنده باشی  مسخره!!!دلم  لرزید .. وای  چه کارهایی که تموم نکردم ...بچه ها  میشه خواهش کنم  هر  کسی که اینجا رو میخونه یا بعدا خواهد  خوند اگهمن بد  در  حقش کردم .. بد صحبت کردم باهاش .. حقی به گردنم داره منو ببخشه و  حلالم کنه ؟ یک نفر  هست که باید یک امانتی روبهش برگردونم.....مالزی هست ..اون رو  یادمه هنوز ..برای  این دیر شدن ها  ازش  عذر  میخوام .. برای  هر چیزی که گفتم و  اذیت شدید از  همه تون عذر میخوام ..حداقل اینجا بارم سنگین نباشه ..کسی  هست چیزی تو دلش  مونده باشه از من و بخواد به خودم بگه ؟ شاید  توضیح و دلیلی داشته باشم که گره رو  باز کنه ...بهم بگید .خصوصی  می مونه .. ایمیل هم بذارید یا اگر زحمتی  نیست به ایمیلم هم بفرستید که خواستم جوابی بدم همون جا بتونم .باشه ؟


من امسال  مثل یک قورباغه زشت که میره ته ته ته برکه تا  دست کسی بهش نرسه ..همون طور اروم و بی صدا و بی  ادعا و  خسته از  این همه هدر دادن وقت و عمر و سرمایه ای  که دستم بود .. خسته از  خودم و  کارهایی که نکردم ..خسته ولی  با دلی که نا امید  هم نشده بود ...تو تنهایی  ام  فرو رفتم ... امسال اولین سالی بود که بیشتر توسکوت خودمم..همسری  تعجب  کرده .. بعداز  افطار  میگه دلم برای  صمیم قبلیم تنگ شده ..کجا فرستادیش ؟!!! نمیدونم چرا به نظرم یک چیزی عوض شده ..من ؟ دنیا م ؟ آدم های دنیام ؟ خدا ؟ ماه رمضون ؟ فکرام ؟ ...نمیدونم .الان دلم اونقدر  لبریزه که فقط  یک اشاره میخواد  تا گریه کنه ...ازتون میخوام شماها  به زشتی این قورباغه نگاه نکنید ..برای  دیدن زیبایی برکه و  آرامشش بیایید جلو ...شماها ولی به کوچکی من نگاه نکنید ..به بزرگی  کاری که داریم انجام میدیم دل ببندید ...


امسال یک بغض بزرگ دارم که هنوز  باز  نشده ... نمیدونم از چی ؟ از کی ؟ از کجا ؟ فقط میدونم  این رمضان  انگار از صاحب سفره و جود و کرم  دور بودم ..دلم میخواد بیاد  نازم رو بکشه ..بیاد  تو کوچه بگه اعع چرا اینجا  واستادی ؟ بیا بریم سر سفره ..بیا .. خجالت نکش .. خودم اما ...با این ریخت و قیافم خجالت میکشم برم ...امشب شب  شهادت حضرت علی  هست ..الان همه خوابیدند .. پسرک و همسر روی  تراس  خواب هستند ... چراغا خاموشه و من دارم با بغضی که سنگینی میکنه روی قلبم به این سفره و  میزبان و  رفت و امد  مهمون های  با جلال و  احترامش  نگاه میکنم و  آروم میخونم:


خراب  کرده ام اقا ..خودت درستش کن ...

امید آخر  دنیا ، خودت درستش کن ...

نمانده پشت سر من پلی  که برگردم

خراب  کرده ام آقا خودت درستش کن ...

ببین چگونه  به هم خورده کار  من ماندم

به حق  حضرت زهرا  خودت درستش کن ...

گرفت دست مرا هر کسی ، زمینم زد ..

شکست بال و پرم را ، خودت درستش کن ...

سفال توبه خود را شکسته ام ، از بس

ترک ترک شده ، اما ..خودت درستش کن ..

اگر چه پیش تو در  خلوت ابرویم رفت ..

برای محشر کبری  خودت درستش کن ...


.

.

.


متن سال قبل رو در شروع این ختم قرآن میذارم .. دعاهاش با من .آمین گفتنش با شما ....

************************************************************************

من این دعاها رو  برای  همه دوستان و به نیابت از همه اونایی که همراهی میکنند با ما مینویسم اینجا ..گفتنش از  من ..اضافه کردن بهش و آمینش با شما ..دعا رو بین دو بسم الله قرار  میدیم تا حفظ شه و ارزش  پیدا کنه ..

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل  فرجهم  

 

1- این ختم قرآن رو از طرف شما و خودم ،  اول هدیه میکنم به امام زمان ، برای سلامتی و  خوشحالی ایشون ..برای گوشه نگاه نازنین و با برکتشون به همه ی ما ...و بعد هدیه به تمام ائمه و امام های معصوم  از حضرت ادم تا حضرت خاتم (ص).   

 

2-این ختم قرآن و ثواب و برکتش رو  تقدیم میکنم به تمام رفتگان و درگذشتگان خودمون ،  خونواده هامون ، همسایگان و  عزیزانمون ...انشالله بهره کافی و نور الهی و برکت و درجات عالی و همنشینی با خوبان و اولیای  خداقسمت همشون بشه ..و همچنین تقدیم میکنم به تمام رفتگان  به قول مامانم بی وارث و بد وارث ..بی صاحب و بد صاحب ..از ازل تا ابد ...انشالله اونا هم بهره مند بشن و برای  برکت و سلامتی زندگی ما دعای  خیر بکنند ...  

 

3- آرزو  میکنم به حق آیه آیه شریفی که روی  لب ها و دل های  شما میاد خدا در این شب های بزرگ و عزیز، سلامتی ..برکت و  ثروت های بی شمار ...عمر طولانی و پر برکت ..سعادت عزیزان و  خیر دنیا و آخرت ..عافیت  دنیا و آخرت ، بی نیازی  مطلق از  غیر  خدا .. ماشین و  خونه و  تفریح سالم و سفر های شاد و  مال فراوون که زمینه خیر و برکت و  دستگیری  نیازمندان باشه بهمون بده و  برکتش رو بیشتر کنه .دلمون رو پاک ، نیت مون رو خالص و  اهدافمون  رو متعالی تر  کنه ...نه تنها در روزهای بعد از یایان این  شب های بزرگ، بلکه  در تمام لحظات عمرمون   

 

4- برای سلامتی  همه ی مریض ها ...عزیزانمون که منتظریم یک بار دیگه چشمون رو باز کنند و نگاهمون کنند ..به زندگی عادی  برگردند و دوباره صداشون رو بشنویم ..برای  برطرف شدن بیماری های  جسم و روح همه مون دعا میکنم ..برای تمام پزشکان و  کادر درمانی که در  هر  لحظه ای از زندگی مون برای سلامتی ما قدم برداشته اند دعای خیر میکنم و همچنین برای   معلمان ، مربی ها و هر کسی  که در  رشد و تعالی ما نقش داشته یا چیزی ازش یاد گرفتیم که حالمون رو بهتر  کرده بهترین آرزوها و دعاهای  خیر و  نیک دنیا رو تقدیم میکنم .برای  همه اونایی که  از  دکترها ناامید شدند  یا گفتند  چاره ای  جز صبر ندارید هم سلامتی کامل و  اتفاق یک معجزه یا هر  چیزی که بهشون ارامش و  تسکین بده از  خدا میخوام و تقدیری زیبا و  شاد و روزهایی آروم برای  دور و بری ها و  اطرافیانشون . 

 

5- برای تمام دوستان و دشمنان خودمون دعا میکنم .برای دوستان بخاطر  خوبی هاشون و برای  بدخواه ها ..حسودان و  دشمنان مون برای  اینکه به ما یاد آوری  میکنند چه نعمت هایی داریم که بقیه ازش محروم اند و ما لایق داشتنش بودیم .. برای  اون ها آرامش ...دل پاک و بی کینه و  برکت و خیر  بی شمار  آرزو میکنم .

 

6- برای  تمام کسانی که در  بند و زندان هستند ..چه مادی و چه  روحی ..در بند عادات بد و نفس وسوسه کننده ..در بند زندان و میله های سرد بخاطر  اشتباهیث که عمدی نبوده  ..در بند  وابستگی به کسی یا چیزهایی که خیرو صلاح ما در بودن با اون ها نیست ..اروز میکنم از  این بندها رها شیم و خدا اونچه که خودش  میدونه از خیر و مصلحت رو برای ما پیش بیاره و دل ما رو محکم تر  کنه در  اتکا و اعتماد به خودش ...

 

7- برای  تمام پدرو مادرها..تمام بچه ها ..خونواده ها ، جمع های  گرم و صمیمی و  لبریز از  خاطره و خنده و شادی  آرزو میکنم ...اگر  نداریم یا از  داشتنش محرومیم دعا میکنم خودمون روزی  یک خونواده رو دور  هم جمع کنیم و شرایطی روفراهم کنیم براشون که شادی ،باوری  غیر ممکن نباشه براشون ...سلامتی و عافیت و عاقبت به خیری   تموم نی  نی  های  توراهی ، یا تازه به جمع ما پیوسته و سلامتی  مامان باباهای  گلشون رو از  خدا میخوام .برای  اونایی که چشم انتظار هستند برای یک فرشته آسمونی هم تقدیر الهی و  صبر و رسیدن روزی رو میخوام که بوی  تن نوزادشون رو با تمام وجود ببلعند ...و اون رو در آغوش بگیرند ..فرزندی  سالم و صالح و  اهلی و با اینده ای روشن ..

 

8-برای بهتر شدن زندگی  همه ی زوج ها ..برای  گرم شدن چراغ دل و زندگیشون ..برای  سر و سامان گرفتن  همه مجردها ..  پیدا کردن  همراه و  همدم مناسب  و  هم کفو در  تمام شئونات  برای همه کسانی که  تنهایی و سختی رو تحمل کردند و  پاکدامنی و حیا و نجابت  روح و  جسم رو حفظ کردند-  چه اون هایی  که هنوز ازدواج نکردند چه اون هایی که در شرف تشکیل یک زندگی  جدید هستند-  دعا  میکنم  . و آرزو  میکنم  تصمیم های زندگی  همه مون به خیر و عافیت و سلامت ختم بشه و برامون  خوشبختی  و  تعالی  مراتب انسانی و  دنیایی و اخروی  رو با خودش بیاره ..

 

9- برای  همه مون دعا میکنم لطف و بخشایش و  رحمت خدا شامل حال همه مون بشه و  خداوند اونچه که از روی  غفلت یا حتی عمد انجام دادیم و  عاقبت و عقوبت سختی  براش مقدر شده رو(با تلاش و  جبران و  دعای خیر)  قلم عفو بکشه  و به دعای  خوبان و نیکان در  این شب های خاص و روزهای  پر برکت ما رو در هم گروه آمرزیده شدگان و سعادت مندان و  بندگان خاص و خالص و بی آلایش خودش  قرار بده ...و روزهای بعدی ما شروعی دوباره باشه برای  اینکه منبع خیر وبرکت و  شادی به خود و دیگران باشیم ...

 

10- از  خدا میخوام بهمون توفیق بده در  این شب ها باعث و بانی  کار  خیر بشیم   حتی شده یک ظرف کوچیک افطاری یه همسایه یا عیادت یک بیمار ..یا یک تماس با  فامیل یا اشنا و دوستی   که ازش مدت ها غافل موندیم .. یا شاد کردن دل یک بچه ی  کوچولو با نیم ساعت بازی و آوردن خنده به لب هاش..یا کمک به مامان یا هر کس عزیز زندگیمون ...با هر  چیز  و به هر  نحوی که از  دستمون بر میاد . 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

 

اینا دعاهای منه ..کلی و  گروه بندی شده ..خیلی بیشتر  از  اینا در ذهنم هست ...مجال کمه و  من منتظر همراهی همه تون هستم و ازتون میخوام در  کنار دعاهایی که برای  خودتون و  عزیزانتون میکنید  برای سلامتی  و روزگار  بر وفق مراد عزیزان من هم دعا کنید ...این روزها به شدت محتاج دعای  خیر و از  دل براومده ی  شماهام ...  

 

این هم لینک قرائت قرآن  http://tanzil.net

 

منتظر  همراهی تون هستم بچه ها  

 

 

 

خدایا این لیست رو در  حافظه کائنات  برای  همیشه محفوظ نگه دار و تا سال های سال و شب های قدر بعدی و بعدتر  ،خودت مراقب و محافظشون باش . 

                                                                                      دور اول 

   

شماره جز مورد نظر

تلاوت کننده

جزء اول

سراب

جزء  دوم

مریم 6802

جز سوم 

خرمالو

جز چهارم

آفرین

جز پنجم

ماریا معلم

جز ششم

مینا مشهدی

جز هفتم

پیراشکی عشق

جز هشتم

مریم rayat

جز نهم

نوشین ح از کرج

جز دهم

ریحان

جز یازدهم

محیا

جز دوازدهم  

مینا از تبریز

جز سیزدهم

بهار ط

جز  چهاردهم  

خواهر بهار ط

جز  پانزدهم

رویای  58

جز  شانزدهم

مریم mehr

جز  هفدهم  

رضوان

جز  هجدهم  

رضوان

جزء  نوزدهم

مامان محمد امین

جزء بیستم

نرگس پیکاری

جزء بیست و یکم

سمیه 66

جزء بست و دوم

فاطمه م

جزء بیست و سوم

عرفانه

جزء بیست و چهارم

زهرا ف

جزء بیست و پنجم

مه سارا

جزء بیست و ششم

ELI

جزء بیست  هفتم

فاطمه مامان مریم

جزء بیست و هشتم

مرسده

جزء بیست و نهم

نگار  8282

جزء سی ام

نگار  8282



                            دور دوم

   

شماره جز مورد نظر

تلاوت کننده

جزء اول

شکوفه

جزء  دوم

نجمه

جز سوم 

زهرای  گیلانی

جز چهارم

میس مام

جز پنجم

نیم سیب بانو

جز ششم

نیم سیب بانو

جز هفتم

نیم سیب بانو

جز هشتم

مریم ح

جز نهم

مامان آرتمیس

جز دهم

سی سی

جز یازدهم

این منم

جز دوازدهم  

لیلا مادر دو قلوها

جز سیزدهم

شهره شهر

جز  چهاردهم  

دختری از شمال

جز  پانزدهم

نگاه مبهم

جز  شانزدهم

ناهید 1071

جز  هفدهم  

نعیمه

جز  هجدهم  

ستاره

جزء  نوزدهم

ادامه اسامی  و جزء ها زیر  کامنت تون هست ..لطفا  کامنت هایی که برام گذاشتید رو ببینید دوباره.

جزء بیستم


جزء بیست و یکم


جزء بست و دوم


جزء بیست و سوم


جزء بیست و چهارم


جزء بیست و پنجم


جزء بیست و ششم


جزء بیست  هفتم


جزء بیست و هشتم


جزء بیست و نهم


جزء سی ام

صهبا نو (10 و 30)



ختم قرآن امسال شروع شد..لطفا انتهای  این پست رو بخونید .قرار شب بیست وسوم ماه مبارک هست .. برام کامنت بذارید. جزء هر کس رو زیر  کامنتش  نوشتم . چک کنید . ضمنا همه رو تو یه پست جداگانه میارم ..انشالله .




سلام بچه ها ...خوبین ؟ روبراهین ؟   

آخ که چقدر  دلم تنگ شده  بود  واسه اینجا و شماها و  نوشتن و  تعریف کردن. نمیدونم چرا اینقدر  این روزها  کمبود وقت دارم .میدونم خیلی  منتظر بویدید باز  اینجا  چراغش روشن شه . این دو ترمی که مشغول درس بودم به حدی  دلم برای روزهای  نزدیک بودن به همسری و پسرک تنگ شده بود که الان از  هر فرصتی  استفاده می کنیم کنار  هم  باشیم . به قول اون تبلیغ معروف تلفن همراه  :  disconnect to connect    

 

قبلش  بگم انشالله  نماز و روزه و  دعا و عباداتتون  مقبول حق باشه . هر کس هر  جوری که به بهتر شدن حال خودش  کمک کنه باز  هم نفعش به خودش  میرسه .آیین  مذهبی و  این ها  هم که مسلما از  واجبات  هست  و امیدوارم به یقین بهشون عمل بشه نه از روی  تبعیت  تاریک. فقط  ا زتون خواهش  میکنم اگر اهل بعضی مسائل نیستیم  و مسوولیت کامل  اعتقادات  خودتون رو  هم به عهده میگیریم  به بقیه کاری  نداشته باشیم(  تا جایی که ضرری به  ما و خودشون نزنند و همه  کنار  هم  اعتقادات  خودمون رو داشته باشیم .منظورم اون هایی  هستند که خلاف جریان  غالب یک محیط  عمل می کنند و فکر  میکنند عرف  و دین رو  عوض کردن با کوچیک کرد بقیه ا مکان پذیره .

 رفته بودیم  برای  همسری  لباس بخریم . دهن روزه و  هوا اینجا به شدت گرم و  من هم از سر  کار   اومده بودم و خلاصه رفتیم تو  لباس فروشی .  فروشنده یک پسر  جوون خیلی  ماه و  خوش تیپ و  خوش  اخلاق  و  خلاصه خوش  سر و زبون بود . از  اونا که خیلی  دخترا  هلاک میشن براش. بعد  یک نجابت زیبایی  در  چشم های  این پسر  دیده میشد ..یک پاکی قشنگی  داشت . شاید  یک ساعت اون جا بودیم و همسری  کلی  لباس رو  پرو کرد و با هم شوخی  میکردیم. این اقا تعریف میکرد  که خیلی  ناراحته برای  بعضی  چیزها .میگفت تو جمعی بودم که همیشه با هم  هستند و  آدم های آرومی  هم هستند . وقتی  بهشون گفتم نمی خورم مرسی روزه ام  همه با یک حالتی  نگام کردند و گفتند  تو دیگه از  پشت کدوم کوهی  اومدی !!!! در  دلم هم این بچه رو تحسین کردم  هم متاسف  شدم برای این تمسخر  کردن ها . خود من تو  وایبر  از طرف  یکنفر عضو یک گروهی  شدم که خیلی  موافق  نیستم باهاشون . در  واقع  تا حد زیادی  اختلاف نظر  دارم ولی  نه  بهشون توهین میکنم نه مسخره میکنم و نه  خارج میشم از  گروه چون اون دوستمون با کلی ذوق و شوق  من رو دعوت کرد و  فقط  برام جالبه که عقاید مخالف  خودم رو چقدر  میتونم تحمل کنم . آخرینش  دیگه یک وبلاگی بود که خوندم و  از  گوشام داشت دود  در  میومد و دیگه طاقت  نیاوردم و  ضربدر رو زدم و  خلاص ..همچییین راحت شدم که حد  نداشت .. خب  نمی خونم دیگه !! ولی  دلیلی  هم ندیدم توهین  کنم به نویسنده اش  چون  خلاف  من نظر  داشت .  

 

بچه ها یک اتفاقی  هم افتاد که من  در  کنار یک  تلخی  یک شیرینی رو هم حس  کردم . تو یک گروه فیلم  تو  وایبر  عضو شدم . جزو اولین نفرات بودیم تو  گروه . دوستان یکی  یکی  کلیپ میذاشتن و  متعارف و  خنده دار بود و  معمول . یک نفر  یکهو وسط  این کلیپ ها یک چیزی  گذاشت که در شان نبود . یعنی  اون فیلمه کلی  مسائل غیر  اخلاقی    نا متعارف رو نشون میداد  تا آخرش یک خط  مثلا بگه عزیزان فلان  کارو نکنید..!!مراقب  خودتون باشید!!  من به عنوان یک عضو ، از دوستان خواهش  کردم حدود رو  رعایت کنند ...بیشتر  از  این دیگه فراتر  نریم تو  انتخاب  کلی.خیلی  مودبانه نوشتم ..واییییی  نمی دونید ادمین  گروه و یک عده چکار  کردند ..به تو  چه ؟  برو بشین دعات رو بخون!!!  اینجا  چکار  میکنی ؟!! به خودمون مربوطه ..اصلا از گروه برو بیرون!! حالا   اصلا مشخص بود  هیچ کدوم بچه های بدی  نیستند و واقعا به دست هم نگاه میکنند ببینیند  تا کجا  پیش برند من با اینکه خیلی  ناراحت شدم از  عکس العملشون بخاطر این تذکر  ملایمی  که  داده بودم ولی باز  هم نوشتم بچه ها  شاید به نظرتون  اینا چیزی  نباشه و بدترش همه جا ریخته! ولی  اثری  که روی  شما   میذاره به این راحتی  از  کائنات ..از روح و  از  چشم شما پاک نمیشه .خودتون باید مراقب  دلتون و خودتون باشید .. نه کس  دیگه ..حتی بهشون نگفتم حرمت این ماه رو  نگهدارید  ..فقط  یادشون انداختم  این خوشدون هستند که باید در  معرض آلودگی  قرار  ندند خودشون رو ..   سرتون رو درد نیارم ..به شدت با من برخورد شد .. توهین شد ... خصوصی  اومد برام ... عمومی  برام نوشتند ..و من با اینکه از  رفتارشون غمگین شدم با خودم فکر  کردم چرا باید بچه های  ما . دختر های  جوون و مادرهای  آینده و شاید  هم الان  ما ، اینقدر  کم ظرفیت باشند ..اینقدر  دلشون کوچیک باشه برای  شنیدن یک نظر  مخالف با خودشون ...چرا باید بگن این  جا که همه خانومیم چه اشکالی  داره  مگه ؟!! جان کلام  این که ، بچه ها  از  خودمون  مراقبت کنیم.از  چشممون   ..از  دستمون   .از  دلمون   ..از  وجودمون. ..این خنده ها و  خوش  اومدن ها به هر قیمتی  نباشه ..و هیچ وقت ..هیچ وقت  از  رحمت و  بخشایش و  رافت  خدا ناا مید  نشیم ..من اون روز  به اندازه ی  خودم حس  مسوولیت کردم و  بی  تفاوت از  کنار  یک مساله رد  نشدم .اگر  هر  کدوم از  ماها  وقتی  چیز  غیر  متعارفی  میبینیم یک  واکنشی  حتی  کم نشون بدیم بقیه به درستی  کار  بدشون این همه ایمان نمی آرند.حداقل    نتیجه گیری  نمی کنند سکوت یعنی رضایت .. تو زندگی  شخصی و روابط و دوستی  هامون هم  وقتی  کسی از  خط قرمز  شما رد میشه یک آلارم بدید...نگید  این یک ذره اشکالی  نداره ..جالبه اون ادمین محترم به من گفتند شاید حرفت درست باشه ولی  ما وقتی کسی بهمون بگه نکن ،   عاد ت کردیم لجبازی  کنیم ..    متاسفانه   خطرش  متوجه خودشون میشه  .. 

چند روز قبل از  ماه رمضون  دو تایی با همسری یک سفر  کاری  رفتیم . پسرک رو  گذاشتیم خونه مامانم تا اذیت نشه تو گرمای راه .استان خراسان  جنوبی رو  کلا رفتیم  .چقدر  نظر  من  عوض شد با دیدن شهرهای  استان که تا بحال ندیده بودم و یک ذهنیت  دیگه ای  داشتم ازش.چقدر یاد گرفتم  زود قضاوت نکنم در  مورد هرچیزی که نمی دونم یا نمی شناسم .. یک سفر  دو نفره .آقا اینقدر  خوش  گذشت .. من از  گرما و افتاب  کباب شدم ولی  کنار  هم بودن این سفر  خیلی  چیزها رو پوشوند ...بیرجند هم رفتیم .شهری که به نظر  من نگین استان خراسان هست .. من بچگی بیرجند رفته بودم. یکی  از اقوان نزدیک ما اونجا بودند . وای  که هر  چی از  بزگری ..نظم ..تمیزی ..زیبایی و  مردم خوب و  مهربونش بگم کم گفتم . شب رو تو باشگاه فرهنگیان سوییت گرفتیم . اقاهه وقتی  کلید رو بهمون داد  گفت که شام و نهار  هم  دارید ها .. من و همسری با تعجب از  اینکه اوففف با این قیمت مناسب ببین غذا هم جزو سرویس  هست  خوشحال رفتیم تو سوییتمون . استراحت کردیم ..گفتیم و خندیدیم و شام رو  هم تو  اتاق سفارش  دادیم بیارن    آقا فردا ظهرش  گفتیم  بعد از  ناهار  اتاق رو  تحویل بدیم که  همسری  استراحت کافی  هم کرده باشه . ناهار رو   هم تو رستوران  خوردیم و از  مزه  کباب ها و  حجم غذا هم کلی  تعجب  کردیم .به حدی  غذا با کیفیت بود که من  واقعا تو مشهد  همچین کیفیتی رو  خیلی کم دیه بودم تا اون موقع .. خلاصه  خوشحال و  خرم  کلید رو  تحویل  دادیم و منتظر صورت حساب  شدیم ..خب  قیمت  سوییت که از قبل مشخص بود ...غذا هم که گفتند  خودشون میدن و روی  اتاق بود و  به به چه خاطره خوبی شد ا ز بیرجند ..اقا صورت حساب رو  که دادند   همسری چند ثانیه نگاه کرد به جدول بلند بالا و پلک هم نزد .. بعد  هم  با مدیر  اونجا  خداحافظی کرد و گفت برم عزیزم .. هنوز  پامون به ماشین نرسیده بود که  گفت موکوشم ترههههه صمیم.....این جمله  ماجرا  داره و بخصوص با این  لحن گفتنش  اشاره داشت به شوخی  هامون .. خلاصه گفتم وا چرا فدات شم!! اقا وقتی  صورت حساب رو دیدم منم شوک شدم ..باورم نشد ...قضیه این طوری بود که   هزینه غذا کلا جدا از  پول اقامت بود و  من هم تعجب  کردم چه با کلاس!! یک  منوی رنگین  هم جلومون میذارن برای  انتخاب تازه با اون قیمت مناسب  سوییتشون!!!! اقا بعله دیدم که مزه  کبابا بیخودی  هم عالی  نبوده ..پولشون خوشگل تر بوده!! ها ها ها ...(البته باید بگم باز  هم به نسبت قیمت بسیار بسیار  با کیفیت بود)  

 همسری هم خندید بهم . یهو یک غمی  اومد  تو دلم ..اصلا حالم گرفته شد ..همسری  میگه ولش کن  ..فدای سرت ..بخند دیگه...بهش  گفتم میدونی به چی  فکر  میکنم ..به روزی  که صورت حساب رو بدن  دستم و من شوکه بشم ..نه  بابت غذا و اتاق ..برای  یک عمر ...برای سو تفاهم هایی که تو زندگیم برام پیش اومده بود ..برای  چیزهایی که با یک سوال میشد متوجه اهمیتش بشم ..واییی..اون روز  دیگه نه میشه جبران کرد  نه میشه گفت ولش کن .. فدای سرت ...من از صورت حساب  میترسم علی ..و بغض کردم ..همسری عمیق  نگاه کرد ..سرش رو  تکون داد و گفت  همین طوره ... خدا اون رو به خیر بگذرونه ...منم  بچه ها  دعا می کنم  انشااله  خدا همه چیز زندگی و  عاقبت  ما رو به خیر  بگذرونه ... 

 

تو این شب  ها و روزها  برای  همدیگه دعا کنیم . امشب  شب  اول قدر  هست . اگر  دوستان مایل  بودند مثل سال های قبل با هم ختم قرآن داشته باشیم بهم خبر بدند تا برنامه اش رو هماهنگ کنم. اگر برنامه جور شه  زمانش  میشه از  اذان مغرب  شب بیست و سوم ماه مبارک تا افطار روز  بیست و سوم ..یعنی  24 ساعت فرصت داریم  جزء هایی که تعین میشه رو بخونیم  .من ساعت رو بیشتر  میکنم  تا بد قول نشیم  و  وقت  کافی  هم داشته باشیم . کسانی که میخوان بهم کامنت بدن . 

همتون روبه دست های  مهربان و رئوفش می سپارم ..بهترین ها و رحمت ها و نعمت ها و شادی ها و  خوبی ها و خیر  دنیا  وآخرت انشالله قسمت همتون باشه ... 

دوستتتون دارم ... 

  

 کامنت ها تایید شد . ببخشید به بعضی  کامنت ها  جواب  داده شده و بعضی بی  جواب  هست .محبت همگی تون به من رسید . در  زمان های  مختلف  اون ها رو میخوندم .برا همین این طوری شده .

 

 فریده عزیز ،چرا با آی  پی شما  91.98.48.115 این مزخرفات داره برای  من ارسال میشه ؟شما سابقه طولانی  در  کامنت دهی  برای  من دارید .منتظر  توضیح شما هستم.

 

 وقتی  داشتم این پست رو می نوشتم  ساعت رو نگاه کردم . درست سه دقیقه دیگه پسرک به دنیا میاد ..۴۵/۹ صبح.من هشت و نیم بیهوش  شدم ...مثل  سفراز یک جهان به جهانی  دیگر ...چه روزی بود ..چه روزی .چه لحظه ای ...چه خالقی ..چه مخلوقی ...چه حجم سرازیر شده  ی عشقی ... 

 

من هنوز  وقتی  بچه نداشتیم به همسری  میگفتم اعییییییییییی  بدم میاد  امیبینم این  زن وشوهرها  دمشون به دم بچه شون بسته شده!!! یعنی  چی  باعااا.بذارش  یک جا  دوتایی برین با هم خوش  باشید ..سفر  منظورم بود . میگفتم بچه رو  باید  انقدر  مستقل بار آورد که اصلا  نفهمه دلتنگی  یعنی  چی .. امروز  بعد از سال ها  حداقل شش سال از  اون روزی  که باد  تو گلو می انداختم و  اونطور  سخنرانی میکردم در  موقعیتی  هستم که  تمام تلاش  من و  همسری  در  این مورد جواب  داده و  پسرک اصلا دلتنگی  نمیکنه وقتی  جایی  شب  مهمونی  می مونه ..دو شب  پیش  زن دایی  جونش بود و باز  هم میخواست بمونه ..خونه مامانم میمونه و  نمیگه کو  مامانم ..کو بابام ..دلتنگ میشه ولی  دلتنگی  مانع تفریحش نیست .اما ..اما فقط  یک فرق  کوچیک با اون موقع ها هست ..اون صمیمی که اونطوری سخنرانی  میکرد  شب  وقتی  بعد از  ۱۴ ساعت کاری  میرسه خونه و  بهترین وقت برای  استراحتش  هست در  نبود  پسرک .. اروم اروم میره تو اتاق  منظم بچه و به تخت خالی  نگاه میکنه و میشینه لبه تخت و  در  حالیکه چشم هاش  از  خستگی داره بسته میشه با دست نرم نرمک دست میکشه روی  تخت خالی  و  میگه  کجایی  مامانی ؟ دلم تنگ شده برات .. اون خانم جوونی  که  از  مادرهایی  که دلتنگ بچه شون میشد  در  ذهنش  دوری  میکرد  حالا ..اینطور .. و بعد برای  اینکه این  صحنه های  هندی  و  اون حرفا و این روزا رو همسری  نبینه سریع میاد بیرون میگه چقدر  جاش  خالیه ..و  اون مرد جوونی  که هنوز  مزه پدر شدن رو نچشیده بود و اون سال ها در  تایید  حرف های  همسرش  میگفت بله ..دوتایی ..فقط  دوتایی .. آهی  میکشه و میگه پدر  سوخته چقدر  جاش  خالیه ...خدا کنه بهش  خوش  بگذره..و هر  دو  انگار  یک چیزی  تو گلوشون گیر  کرده کنار  هم دراز  میکشند و تلویزیون میبینند و شام میخورند و  به این همه جای  خالی  نگاه میکنند ...  

آدم تا تو موقعیتی  قرار  نگرفته نباید قضاوت کنه . من هیچچچ وقت  فکر  نمیکردم اینطور  دلتنگ فرزندم بشم .  تظاهر بیرونی  احساس  من به پسرک  هیچ وقت به پر رنگی  بقیه مادرهایی  که می دیدم نبود .شاید هم  هدف  من اونقدر  برام مهم بود تو بزرگ کردن این بچه که این همه حس رو رها نمیکردم ...وقتی  این بچه درد  داشت  من محکم کنارش  بودم ..وقتی  مریض بود دست و  پام رو  گم نکردم هیچ وقت .وقتی  تمام  هفت روز  هفته  شبی  دو سه بار  ملافه ها رو  عوض  میکردم از تکرار  بالا آوردن های  بچه نه گریه کردم ..نه خم به ابرو آوردم نه چیزی .. من حتی روزهای  اول  خجالت میکشیدم  بهش  بگم مامانی ..حتی روم نمیشد  جلوی  همسری   اسم بچه مون رو بگم ..میگفتیم  بچه!!!! و  از  چشم های  هم حذر  میکردیم ..اینا رو شاید  جایی  نگفتم براتون ولی  هنوز یک وقتایی  که دست های  گرم و  تپلش رو روی  بازوم میذاره و  میخوابه به خودم میگم  من مادر  این  مرد  کوچک هستم ؟  من کی  مادر شدم ؟...و بعد فقط  نگاهش  میکنم ..و نیمدونم یکدفعه چه مرضی  میگیرم که اشک های  داغ تند و تند روی  گونه ام میریزند ... 

 

الان  از اینکه پسرک پنج ساله من هر شب  عادت داره با قصه های  من بخوابه کیف  مینم ..از  اینکه قوی  و  با اعتماد به نفس  هست ..از  اینکه بهترین و  پر رنگ  ترین  نقش  های   نمایش و مراسم مهد  همیشه مال اون بوده خوشحالم ..از  اینکه گلیم خودش رو در روابط  اجتماعی خوب از اب  بیرون میکشه و از  اینکه دنیا رو  اینقدر  زیبا و رنگی  میبینه به خودم  خسته   نباشید میگم .این کارها رو این  روزها هم هی  مادرها  میکنند و خیلی  بهتر  از  من و  بیشتر و با کیفیت . من هم مثل شماها اولویت اولم  در  تربیت پسرم اینه که مطمئن باشه من بی قید و شرط  دوستش  دارم ... تلاش  هاش  برام مهمه نه همیشه نتیجه هاش .. اجازه میدم وسط فرش  توی یک قابلمه بزرگ و لبریز از آب    با تخیل  خودش و با دو تا توپ  کوچولو  ماهیگیری  کنه ... باهاش  می دوم و  دزد  و پلیس بازی  میکنم .. روی  زمین غلت میزنیم و  اون آتشنشان میشه و من زنی  که فریاد میزنه بچم ..بچم .ترو خدا از  آتیش  درش بیارید و  مرد آتش  نشان کوچکی  که به سرعت از روی  شکم من  رد میشه و  من له میشم و  بچه ام صحیح و سالم از  آتیش  نجات پیدا میکنه .  

دلم میخواد یک روزی  اینجا بخونه که من تو نمایش با  چادر  نمازم که تو لباسم گذاشتم شدم یک  مامان حامله و  اون در  ۴ سالگی  مراقب  من بود  تا بچه مون دنیا بیاد و بهم میگفت شوهرم!!( به جای  همسرم) عزیزم ..قشنگم .. بچه مون کی  دنیا میاد؟..و من شوکه بشم   چقدر  این کلمات اشنا هستند برام  و برم به چند سال قبل و  مردی  که این حرفا رو توی  گوشم میگفت ...میخوام پسرک بدونه من درد کشیدم تو این یک سالی  که داشتم درس  میخوندم وقتی  چشم های  منتظر و  دلتنگش رو دیدم که میخواست ازم باز  هم بازی و بازی  و بازی ..و من کتاب  ها رو می انداختم کنار و میگفتم کدوم مهم تره  الان ؟ و فشاری  که تموم این مدت روی  من و پدرش بود .. 

میخوام به پسرکم بگم پدر  تو  مرد شرافتمندی  هست و  خوشحالم ژن های  این مرد  در  وجود  تو هست ..بهش  بگم این ژن ها  کار  تربیت  تو رو خیلی  راحت تر  کرده برای  هر  دومون و  ژن های  من که گاهی  از شدت شبهات تو با بچگی  های  خودم در   حالات و کارها و شیطنت ها  یک لحظه مبهوت می مونم ... 

میخوام به همه تون بگم وقت بذارید برای  رشد  خودتون و بعد  مادر  بشید ..پدر  بشید ..چون اون موقع تازه می فهمید  هیچ چیز خاصی  ندارید و باید  پا به پای  بچه بدوید برای  بزرگ شدن خودتون ..میخوام  تو این مناسبت بگم بچه داشتن بیشتر  از  یک لذت ناب  یک مسوولیت بزرگ هست . نه بترسید و نه دست کم بگیرید ..به بچه ها اول عشق بدیم ..بعد  حرمت ..بعد  پله پله با هم بزرگ شیم ...میخوام بگم اگر تصمیم  دارید بچه دار بشید  این بچه از  همسری باشه که حداقل  ۵۰ درصد  با هم اشتراکات داشته باشید و نگید بچه میاد خوب  مبشیم ..نه باید  عرق بریید برای  خوب شدنش  قبل از  اینکه این عرق  ها بشن اشک گوشه چشم بچه ای  که نمی دونه چرا وقتی  تکلیف آدم ها با هم مشخص  نیست  مهمون دعوت میکنند ... 

بچه داشتن خیلی  لذت بخشه ...خیلی  لحظات صدای  خنده آدم میپیچه تو  خونه و خیلی  حس  خوبی  میده  به ادم . ولی  اگر  ندارید دلسرد نشید ..همه چیز  زندگی ادم بچه نیست ...شاید یک نفر  هیچ وقت تو زندگیش اناناس  نخوره ولی  میتونه از  بقیه میوه ها  لذت ببره و  به نخورده ها فکر  نکنه  همش ... 

من فکر  میکنم این مهمه که ما  پدر  و مادرها توی  ذهنمون بگیم  خب  من میخوام یک بچه ای  داشته باشم که اینطوری ..اونطوری ..و مهم تر  از  همه اینو  باور  داشته باشیم که این هلو از اسمون  نمی  افته و باید  خودمون  جوری  رفتار کنیم و تربیتش  کنیم که مدل دلخواه از آب  در  بیاد ... آدم وقتی بچه داره تازه میبینه اوههه چه اخلاق  هایی  داشته و  خودش  خبر  نداره ...یک ایینه ی  بزرگ ..یکطوطی  کوچولو جلوتون  نشسته همیشه ... پس  اول  خودمون .بعد بچه مون .. تربیت  منظورمه .. 

من ادعایی  ندارم تو تربیت بچه ولی  یک مورد رو  بلند  اعلام میکنم با جرات :  اعتماد به نفس د ر کودک با عشق بی قید و شرط و  محبت و ارامش  تو خونه به بچه داده میشه ..منتقل میشه ..و من در  این مورد از  خودم راضیم . پسرک حس طنز  خیلی قوی  ای  داره . حتی  از  همون چند ماهگی با چشم هاش با من شوخی  میکرد  انگار ..خیلی  فیلمه ..خیلی ..و من حظ  میکنم وقتی خودم رو در  او میبینم ... چون طنز و شاد بودن آدم ها رو محکم تر  میکنه ..هم هوش   اجتماعی بچه رو میبره بالا و  هم  استقامت و صبرش رو .  

 

دیشب  جایی  مهمون  بودیم . پسرک صاف زد  یک یادگاری  خیلی   دوست داشتنی  از  مادر خونواده که مرحوم شده سال ها قبل ُرو شکست .. من یخ کردم یک لحظه ..باورم نشد ..پسرک کلا خشک شد وقتی  این اتفاق افتاد ... میدونستم سعی  خودش رو  کرد مراقب باشه ولی به حرف  ما که گفتیم این وسیله ی  بازی  نیست  اهمیت نداد ..دخترها سریع گفتند  نه ..اشکالی  نداره و  من نشستم جلوی  پسرک و  تو چشماش  نگاه کردم و توضیح خواستم . خیلی  معطلش  نکردم که معذب بشه و  حس  من بی ارزش  هستم  بهش  دست بده ..بهش  توضیح دادم الان دقیقا چه حسی  دارم ..چرا  خجالت میکشم جلوی  این آدم ها و  چه انتظاری  ازش  دارم بعدا . دلم میخواست  غر  زدن رو  کش بدم ولی  ندادم . موند روی  دلم ..ولی  گفتم یک جریمه در  نظر  میگیرم برای  این کار ..خودش پیشنهاد بده جریمه اش  چی باشه ...  پسرک :  خب  از  اسباب  بازی  هام شروع کنم ..نه در  اتاقم قفل  نمیشه ..پس  ولش  کن!!!!! خب  من معذرت بخوام و  دیگه قول بدم کار  اشتباه نکنم .. وسیله مردم رو نشکونم ... 

 

من : نه عزیزم ..این ها جریمه نیست ..برو بالاتر!!!   پسرک : خب  هر  چی  خودتون سلیقه ( صلاح) می دونید  بگید شما . 

باباییش:  ده شب مامان برات قصه نمیگه .(خیلی  ناراحت بوداز  این کار چون بار  دوم بود  اتفاق  می افتاد)

من : ( تو  دلم : بابا  کوتاه بیاد  دیگه ..اینقدر  که زیاده و جریمه مناسب با  جرم نیست) خب  من از  بابایی  میخوام اگه ممکنه  تا روز  مراسم  جشن آخر سالت که آخر  همین هفته هست یعنی  سه روز  دیگه  این جریمه رو اجرا کنیم ...بوسش  کردم ..یعنی  ربطی به دوست داشتن تو نداره این کار ...چشماش  پر از  اشک شد ..گونه اش رو گذاشت روی  دستم و  چشماش  غمگین شد ..دلم سوخت .. دلم جزغاله شد  اصلا ..ولی باید  اجرا میشد .بجاش  گفتم نمایش  بازی  قبل از  خواب  کنسل نمیشه البته و فقط  قصه تا سه شب  تعطیل . تازه پول هاش رو  هم باید  جمع کنیم برای  جبران خسارت ..هر  چند  که اون یادگاری  نمیشه (بخش  کوچکیش  شکسته بود و  گفتم خودم براتون چسب  میزنم مثل اولش بشه ) ولی  خب به هر  حال هم اون راضی بود ومیدونست  دقیقا  چرا باید  جریمه بشه و  هم ما ...شب  موقع خواب  حس  کردم به حضور  من نیاز  داره ..کنارش  خوابیدم و  صورتش رو روی  گونه من گذاشت .بوسید من رو و اروم گفت  مامان مرسی  که منو خیلی  دوست داری و بهم محبت میکنی ..باورم نشد این خود کنترلی  ما  رو فهمیده باشه و برای  این کار  ارزش قایل باشه .. یک برگ برنده دیگه تو دست های  من بود ...شب بچه آروم و راحت خوابید ..ما هم .... 

 

امروز روز  تولد پسرک ما هست . یک مهمونی  جمع و  جور  داریم  فردا شب  و  تولد  پدر  و پسر رو با هم جشن میگیرم .کادوهای  همسری  خریداری شده .برم سراغ کارهام و بعد بیام از  خاطره اش براتون بگم ...و  خاطرم باشه سخت ترین اتفاقات زندگی ..و شیرین  ترینش  هم یک روز  خاطره میشن ...خیلی سخت نگیریم  پس ....

 

 

    

 در  ادامه لینک پست های  اول بعد از تولد پسرک رو  دوباره میذارم ..به تاریخ سال  1388   بود ...برای  یادآوری بهترین روزی که  من و همسری تجربه کردیم ...پسرک بهترین  هدیه ی زندگی  ما بود و هست ...   

 

این هم  روزهای  ناب ناب  ناب  

   

 

برای  خودم :  

 آفرین ..افرین ..آفرین  صمیم عزیزم ... برای  این همه مدت دستت  درد  نکندو  گوارای  وجودت باشد . هر  عرق ریختنی مزد  هم دارد . چه نیکو  پاداشی بود و چه ارزشمند  هدیه ای  هست  داشتن خانواده ای  که برای  سر  پا ماندن چشمش به دست دیگری  نیست ..خودش  یا علی  می گوید و روی  پای  خودش  بلند می شود و درس  میگیرد از زمانه ... 

تو لایق  این همه هستی  چون من دارهم   باچشم های  خودم میبینم چقدر  تلاش  میکنی آدم های  این خانه  با شوق  دیدن تو  بیایند به خانه ...و  خدا این  مرد را هم در  حفاظ  امن الهی  خودش   همیشه محافظت کند  و سلامتی و عزت و آبرویش را روز به روز  بیشتر  کند که قدر هم را می دانید ... 

 

این ها  همه هنر  است و بلند بگو  تا بقیه هم بدانند که هنرهای  زیادی  دارند فقط باید  باور کنند و از  کنار  داشته ها و  استعدادهای  خود راحت نگذرند ...آفرین که روزهای   سخت و فولاد آب  کن    را پشت سر  گذاشتی و  در  ذهنت فقط بخش های  خوبش را  نگه میداری ..آفرین که آدم های  اطرافت را لبریز از  عشق  میکنی ...و  خدا را سجده بر این همه موهبت و  نعمت ...که  در  همه ی سختی ها و خوشی  ها  نعمت است   چه  آشکارا  چه  پنهان ... 

 

 

 

بهترین ها رو برای  همتون میخوام  بچه ها و مرسی برای  تمام حرف های  خوب و قشنگی که برام می نویسید ... 

مراقب  خودتون باشید و  روزهای  قشنگ پیش روی  همه تون .  

 

نظرات همه محفوظند . سر فرصت  تایید  میکنم .میخوام ده باره و صد باره بخونمشون .

فعلا اینو  داشته باشید  از  تو  سیو شده های قبلی تا انشالله صمیم  اوریجینال از  راه برسه خودش .. بوووس   

  1-داریم با پسرک بازی  می کنیم . بهش  میگم بینیت(دماغ) رو ببینم ..میگه می میم رو ؟!!! میخندم میگم نه بابا بینیت رو .بعد میگم تو نی نی بودی  می  می  میخوردی  الان دیگه بزرگ شدی  مثل بابایی  مررررررد شدی.می  می  نمیخوری  دیگه ... مرض  دارم آخه من!! هی  توضیح اضافی میدم به بچه .0 اتفاقا  اینو مشاورمون هم گفت که به هیچ عنوان بیخودی  به بچه توضیحات اضافه ندید ..البته الان فهمیدم کلا ادم تو زندگی به بقیه توضیح اضافه بر  نیازشون نده خیلی  بهتره  و  در  معرض سوالات بی ربط  قرار  نمی گیره ...اینو  با تجربه بهش رسیدم و آی  خوب  جواب  میده ..خب  داشتم میگفتم که  من اینو گفتم و تموم شد  حرفمون. آقا  وسط بازی  عمه جونش زنگ میزنه . کلی با هم دل و قلوه میدن و میگیرن ..یوهویی در  جواب این سوال عمه جن که عزیزم داشتی  چکار  میکردی برگشته خیلی  خونسرد به عمه اش  میگه : هیچی ..بابام داره می  می  مامانم رو میخوره بعدش  من می می  مامانم رو میخورم.!!!! واییییییییییییییییی مغزم داغ شد .. پدر سوخته اینو از  کجات در آوردی ؟ صدای  غش  غش  خنده و سیاه کبود شدن اون طرف  خط  داره میاد ...یعنی  ما با یک جمله  که به بچه گفتیم و توش بینی و می  می و  بابا!! بود اینه حقمون ؟ به عمه جون میگم  کسی ندونه  فکر  میکنه اینجا گاوداری  مش قاسمه !!!  و بهش  گفتم موضوع حرف قبلی مون  با پسرک چی بوده ...آخه من کجا برم محو شم ؟ افق که دیگه ظاهرا تکمیل ظرفیت شده!! گودزیلا  واقعا کلمه ی  نحیفی  هست در  مقابل این بچه ها ...بعد هم مایی که این همه رعایت می کنیم تو خونه و +5 سال نداریم  جلو بچه ...اینم عاقبت  توضیح اضافی  که مغز  بچه هر  چی  دلش  خواست  از  توی  اون همه توضیح بیخودی ، واسه خودش سلکت کرد .  

 

2- پسرک داره آلو میخوره .میبینم آلوش  تموم شده و داره الکی  میخورتش . رفتم جلوش  واستادم  دستم رو  گرفتم جلوی  دهنش و خیلی طبیعی گفتم تف کن مامان جان ! بچه هم خیلی  خیلی طبیعی   یک اخ تف  گنده انداخت کف دستم و  خیلی طبیعی  دور شد  از من ..من موندم و یکدستی که  تا لای  انگشتا تفی شده و بچه ای  که نمیدونم چطور  حرف من رو تعبیر کرده ؟ خب من تف  تو رو  میخوام چکار ببعی!!! یعنی قیافه من به حدی  دیدنی بود که تا چند ثانیه تکون نخوردم از  جام ..نه اون پرسید چرا تف  کنم!! نه من گفتم چی رو تف کن!! ای  درس  کابرد شناسی زبان ..ای سمنتیکز ..ای پرگمتیکز ..نور به قبرت بباره ... اینجایی که باید  توضیح کافی بهش  بدم  سانسور  میکنم میگهم خودش  میفهمه منظورمو و جایی  که نباید هی بهش  توضیح میدم ..آقا  اینا تو زندگی  هم جواب  میده ها .. ترو  جون  هر  کی  دوست دارید به طرفتون بگید  کامل که ازش  چه توقعی  دارید ..یک کلمه رمزی  نگید و فکر کنید تا تهش  دیگه خودش  میخونه منظورتون رو ! بعد اون بنده خدا یه وقت  نکنه مثل بچه ما تف  کنه کف  دستتون و  شمام  هاج و واج که چرا  ذهن خوانی بلد نیست این!!!؟ 

 

3- موقعیت :  تو حیاط ..لحظه زیبای  پخش  اذان مغرب و  من که صلوات فرستادم و از  پسرک خواستم دعا  کنه این لحظه .بهش  گفتم هر  چی  از  خدا بخواد در  این لحظات زودتر  بهش میرسه. 

 پسرک با ژست خاصی  دستاش رو گرفت کنار هم و به سمت آسمون ، بعد صداش رو مثل این  دختربچه هایی که در  مراسم رسمی جلوی  مقامات، دکلمه میخونند و پر از  احساسه و اشک آدم  رو  در  میاره  کرد و  گفت : خدایا .. خدای  مهربونم ..ازت میخوام  آلبالوهای درخت  آقا سرهنگ زودتر برسه ..من نمیتونم صبر کنم ...!!!! خدایا ..یعنی این بچه چند وقته تو نخ آلبالوهای  سرهنگه یعنی ؟!!( قضیه مال اردیبهشته )

من:  

درخته :  

خدا :  

 

4- گلدون کوچیکش رو اب  میده و بعد برگاش رو  نوازش  میکنه و بهش  میگه عزیزم ..قشنگم ..چه خوشگل شدی ..برگات در  اومدن ها ... رشدتر  کن ..باشه ؟ 

 

5- تو حیاط  دارم باهاش  تمرین میکنم دوچره سواری  کنه . کمک های  دوچرخه رو برداشتیم و  داره یاد میگیره خودش تنهایی دوچرخه برونه . یک جا اومد دور  باغچه دور  بزنه  و فرمونش رو بچرخونه کلا فرموند رو چرخوند وسط ساق  پای من و من نصفم تو باغچه و استخون پام سوراخ!! و قیافه ام دردانگیز ناک ...اومده دلداری ام بده ..میگه مامانی  جون ..ببین من  اون رو ز که تنهایی سوار شدم  یگ دفگی!!  با مخ رفتم تو  ماشین اقا سرهنگ ..بعد به خودم گفتم بلند شو ..گریه نکن ..قوی باش  پسرررررررررررررررر..قوی باش ...ماشین مهم نیست ..!!بعد گریه ام نیومد مامان ..ولی سرم تا فردا درد میکنه!!!  

من :  

ماشین  نیم سانت قر شده جناب سرهنگ:  

خود  جناب سرهنگ:  

 

6- من و پسرک  داریم بازی  یک زن و شوهر  توریست دوچرخه سوار رو می کنیم که اومدن یک کشور  دیگه ( یعنی باغچه بدبخت سرهنگ) و دارن  کشف های  جدید میکنند .. خیلی  جدی به من میگه : خانمم .... خوشگلم ...شوهرم !!!! بیا این طرف رو ببین ..یک کرم چاق تو جاده افتاده ...بیا بیل بزن بغلش کن!!!

من :کووووووو!! ؟ واقعا کرم دیدی؟ دست نزنی  ها بهش ... بذاره خاکش رو بخوره حیوونی !!  

چوب خشک رو بلند میکنه میگه یعنی  مامان همیشه بازی مون رو تو خراب  میکنی ... همیشششعععععععععععععععع ...الهییییییییییییییی  قربون حس  اکتشافش بشم .. 

 

7- آخرین ترفند برای آروم کردن یک مامان در  حال انفجار :  

یک کاری  کرده بود  که من میخواستم بزنم خودم و خودش رو  له کنم.هی  کظم غیظ  میکردم و  اون هم خوب  متوجه شده بود . 

ببین مامانی ..الان آروم باش  یه لحظه، من یه چیزی بگم بعد  دود در بیاد ازت!!!!! (واقعا انگار  دودا رو میدید بچم) وقتی  تو داد میزنی  من میلرزم ( ادای  بچه گربه در  میاره پدر سوخته) ..بعد میترسم ( اداهاش  منو میکشه وسط  عصبانیت ) بعد  دلم    تند تند میزنه میگم خدا کنه منو  نزنه( ای تو روحت!! من کی  تو رو میزنم بچه آخه؟!!!) یعنی  اینا رو  که گفت دیگه من از اون رو ز خیلی  خیلی مراقب کنترل خشمم هستم . حالا خشم من هم یک داد زدن ممکنه باشه .بهش میگم خب  وقتی  تو میری  برس مخصوص   شستن  دسشویی رو  میکنی  تو سینک  دستشویی  و برای  خودت بشور  بشور  میکنی (اعععععععععع) من چکارت کنم ؟  

با صدای  نازک میگه :  بیا جلو ..بغلم کن ..بگو  وای  عزیزم ..برگ گلم ...نفسم .. چکار  داری  میکنی( عین کلمات خودم رو  میگه و از  خنده مرده بودم و  تیکه تیکه های   من رو باید از روی  زمین جمع میکردند اگه جلوی  خودم رو نگرفته بودم به زور!!)  اینا رو با ادا و اصول میگفت بی شرف . بعد من میگم دارم برات دستشویی  میشورم .. بعد هم این دسته اش رو  میذارم  اون طرفی ..اینجا من خوشحال بودم که الهی شکر  که خودش فهمید  چکار  نباید بکنه و  من انتظارم چیه ازش ... و ایشون ادامه دادند : منم دسته برس رو  میذارم  اون طرفی  که تو  کو..ن کسی  نره!!!!  معععععععععععع ما رو میگی ؟!!!!

آقا من مونده بودم بخندم!!.بمیرم!!!! بزنم لهش  کنم!!  همون جا درس  اخلاق بدم!!!!  اینو از  کجاش در  آورد یوهو!!!؟ بعد اخم کردم  زود میگه نه تو  کو..ن کسی  منظورم نبود .. تو باسن کسی  نره!!!!! ای  خداععععععععععععععع ... این رو اگه جایی بگه همین یک ذره ملکول آبرومون هم میره .... 

 

8- فیلم عروسی مون رو براش   گذاشته پدرش . بعد انگار مثلا فیلم ختنه سوران همسایه است!!! و این بشر  هیچکی رو نمی شناسه . همش میگه این کیه ؟  همسری :  بابایی و مامانی ... میگه اععععععععععع چقدر  خوشگل بودی  مامان ...تپل  هم نبودی  ها!!!  

مامانی :  

همسری: آره عزیزم ..مامانت دیگه خیالش  جمع شده الان!!!

بعد میگه بابایی  شما چقدر  لاغر بودی !!!!! 

مامانی : اره عزیزم ..بس که بهش  خوش گذشته !!!! دیگه چی  میخواد  تو این دنیا!!!

آقا عمه بدبخت که تکون نخورده ماشالله هزار ماشالله ،داره تو فیلم کادو میده ..بابایی با ذوق و مطمئن که اینو دیگه میشناسه میگه اگه گفتی این کیه  عزیزم ؟  بچه میگه نمیدونم .. خوب  نگاه کن پسرم !!  این کیه ؟  عمه جونته دیگه بابایی ... 

پسرک :  نععععععععععععععععع ... چقدر زشت بوده!!!  

مامانی :هاع هاع هاع   

بابایی  کلا سی دی رو برداشت و گفت  باب اسفنجیت رو نیگا کن بچه جان!!!!!  و زیر لب ادامه داد  : آدم نیست که!!!! 

 

9-   پسرک استخر  میره با مربی  خصوصی خوشگل و مهربون . یعنی  اگه دختره میدونست این چه جونوری  هست  عمرا قبول میکرد!!!  این ذوقی که بچه ما واسه رفتن به استخر  داره برای دیدن ننه اش  نداره  والله ...کاشف به عمل اومد که از بس  شیرین زبونی  میکنه برای  خودش ، مربیه کلی  میوه پوست کنده و تازه بعد از شنا میریزن حلقوم  این بچه .برعکسه!!! ایشون رو تقویت میکنن  چون خسته میشه خیلی زبون چاخانش رو بکار  می اندازه ... تازه از  این هفته تا اون هفته که جلسه بعدش  هست  تو  خونه دور  کمرش  کمربند بادیش رو با این پلاستیک های  دراز  وصل بهش( چی  میگن به اینا ؟!!) میبنده تا تمرین کنه!! البته در حین کارتون دیدن !!! اخیرا هم دیگه قشنگ تو عمیق  از  پس  خودش بر میاد و استخر  که میرن با اون هیکل  کپلیش و شنا کردنش  کلی قربون صدقه اش  میشن  نجات غریق ها ..تازه قراره بهش  زیر ابی رفتن رو هم  یاد بدن. خدا بخیر  کنه!!

 

10-  این منگله  ها  کو ؟!!!!!   mangaleh

چی  چی  کو ؟  چی  میخوای  مادر  جان!! ؟  

 بابامیگم این منگله ها کجاست ..دفترم پاره شده ... 

خدایا منگله چیه ؟!!!!   ای نمیری بچه ..منظورش  منگنه بوده !!! 

الان تو خونواده ما  هر  کی  چیزی  میخواد میگه این  منگله هام کو!!! 

 

برای سلامتی  خودتون و  همه ی  بچه های  گل و  پاک و شیرین زبون این سرزمین یک صلوات ... 

وقتی آدم فکر  میکنه اینا بیست سال دیگه میشن  سرمایه یک کشور ..دلش  میلرزه از  حجم این مسوولیت بزرگ ..انشالله همه مون بتونیم ادای  دین کنیم ... 

برای سلامتی آقای رارنده ( صمیم) هم یک صلوات مشتی ... 

الهم صل علی  محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

سلام...الهی  قربون محبت هاتون بشم ..به خدا زنده ام بچه ها .. ببخشید تا قسمتی گمرنگ  شده بودم ...وسط  امتحانات خودم و  امتحانات دانشگاه  و مصاحبه های  دکتری سر کارم  ( دکتری برای  خودم نه ها...تو تیم مصاحبه کننده هستیم)  و مهمون داری ها و کارهای قبل از تولد پسرک و همسری و بازم مهمون از راه دور و درس و درس و درس و  این مسائل هستم. از  وسط  بحران  دارم باهاتون حرف میزنم الان . امتحاناتم تا آخر  خرداد  تموم میشه و  انشالله  بعدش میام با دست پر ...امتحان قبلیم رو  19.5 شدم ..دلتون میاد  صمیم درسخون رو  دعوا کنید که  چرا ننوشته ؟!! خب  پس تشویقش کنید و بهش بگید  این دفعه هم اشکالی  نداره!! 

من عذر  میخوام  برای  تک تک  روزهایی که منتظر شدید و من نبودم ...برای  چشمای  منتظرتون ..برای  دل های  مهربونتون ...یک ماچ گنده برای  شما دخترای  خوشگل . 

  

مراقب خودتون باشید .

 

 سلام. کامنت ها  محفوظ است تا سر فرصت تایید شوند ... 

من خوبم .خیلی .  فقط  ایام امتحانات و ترافیک کاری هست و من مشغولیت دارم خیلی .  به زودی  میام . کسانی که منتظر  ایمیل  از طرف من هستند : از صبوری  و همراهی و درک شما خیلی ممنونم .به زودی  انشالله . 

 

در  مورد بیمه عمر  دست نگهدارید . کلی  چیز  دارم براتون آماده میکنم .  

  تا اونجا گفتم براتون دفعه قبل که من رفتم سر قرار و شال زردم رو هم سرم کردم و همسری رو خوش و  خندون دیدم که از  خواب  بیدار شدند و  با پسرک اومدن تا بریم بگردیم . منم به سلامتی  12 ساعت سر کار بودم و  هی با خودم میگفتم  من میتونم زنده بمونم ..من میتونم زنده بمونم !!!. آقا رفتیم هایپر مارکت پدی ....ده یک سری زدیم و من نیمدونم مسوولین محترم چرا رسیدگی   نمی کنند!! بچه رو بردیم گذاشتیم تو زمین بازی که به خرید برسیم( البته بیشتر  گشتن و لابلای  قفسات چرخ زدن نه خرید) ولی یک نفررر نبود بچه رو تحویل بگیره  از  ما . یک خانمه بدو بدو به همسری گفته شما باشید من برم  ده دقیقه یک چیزی بخورم بیام .همسر ما هم جفت پا مثل تیمسارهای وظیفه شناس  ایستاد ..آقا یکربع شد .. نیم ساعت شد .. 45 دقیقه شد .. یک ساعت شد !! نیومد که نیومد . ما هم سر  45 دقیقه بچه رو کشون کشون آوردیم بیرون که مادر  جان ..بسه ..حق الناسه!! تایم تموم شده برای شما ..یکهو یک بچه دیگه بدو بدو مثل فشنگ پرید بیرون و  نه پدر و مادری بود و نه مسولی!!  البته به نظرم والدینش  فکر کرده بودند  همسری که روی  صندلی  نشسته بود و دهنش از  خستگی  کف سفید کرده بود!!! مسوول اونجاست که با خیال راحت رفتند ..حالا همسری طفلک بدو بدو کرده بچه رو برگردونده تو محوطه بازی و بچهه هه عرررررررررررر ...گفتیم الان پلیس میاد کلا خانوادگی میریم بند بزهکاران اجتماعی و بچه دزدها!!! والله .. یعنی  انقدر  حرص  خوردم که حد نداره .گفتم بریم ..بلاخره والدین نماها!!! اومدند و بچشون رو گرفتند و گفتند  اععععععععععععععع شما بخاطر بچه ما منتظر موندید اینجا!!! آخیییییییییییی ..و رفتند در افق محو شدند  و من هم  بخار  جیوه شدم  پشت سرشون!!!   در حالی که در ساعت چهاردهم  ایستادن روی  پا دیگه  توان نداشتم برم پد .....ده   رو  خراب کنم روی سر مدیر  داخلیش یا هر کسی که بزرگتر  این  ها بود ، رفتیم  سوار  ماشین بشیم بریم یک لقمه ای  چیزی  کوفت کنیم!! البته خندهه از روی قیافه من نمیرفت کنار ولی  حس میکردم تو سرم داره قل قل سرد میکنه!! اونایی که تخلیه انرژی  میشن میفهمند من چی  میگم ..  

 

آقا گفتیم به  نزدیک ترین جایی که رسیدیم واستیم نمیریم از  گشنگی . رسیدیم اول طرقبه و گفتیم دیگه آس برگر نریم .دوره ..بریم همین نزدیکی . به به (مک من) .. چه رنگی ..چه بویی ..بریم ..خدا رو شکر  ملت نشسته بودند  توش شلوغ بود نشون میداد باید قابل خوردن باشه غذاهاش! (تجربه معمولا میگه  هشدار جاهای خلوت از مشتری رو جدی بگیرید ) .رفتیم داخل و پیتزا و سوخاری سفارش  دادیم . سرویس رو  تقریبا به موقع آورد و  پیتزا رو شروع کردیم و رسیدیم به سوخاری . همسری  هر  چی  دنبال  سینه گشت پیدا نکرد ناچار  رون برداشت و به محض اینکه اولین لقمه رو خورد یک مکث طولانی  کرد . من که  به خوش خوراکی  معروفم و  در  فاصله مکث همسری  دو تا گاز بیشتر  زده بودم حس کردم دیگه نمیتونم ادامه بدم ...بوی  مرغ  به حدی  غیر قابل تحمل بود دیگه که از  فاصله نیم متری  سینی  تا دماغ ما رو با سرعت نور  میرفت و بر میگشت ...سینی رو گرفتم دستم و در  حالی که چشمام بادام زاده!  شده بود از  خستگی و توی  ذوقم و معده ام خمپاره خورده بود رفتم طرف کانتر سفارش ها . مدیره رو آروم خواستم و یک اقای  جوون خوش  اخلاق اومد طرفم .بهش  گفتم پیتزاتون خیلی  خوب بود ( الکی !  یک کم خوب بود ولی به هر  حال خوب بود دیگه ) ما سیب زمینی ها رو هم دوست داشتیم ..گل از  گلش  شکفت ..گفتم جسارتا به من نگاه کنید ..به نظرتون من ادم بد ادا و بد غذایی  هستم !!؟  خنده اش گرفت ..گفت بهتون نمیاد .. بهش گفتم خم بشید یک لحظه مرغ رو بو بفرمایید ..  خم شد و وقتی برگشت  بالا همون سکوت همسری  و قیافه علامت تعجب در چهره اش  بود ..گفتم آقا من یک گاز  زدم .. دو گاز ..گاز سوم دیگه نرفت پایین ...چرا  با اسم بزرگ و  بیزنستون این کارو میکنید ؟ چرا واقعا آیا ؟!!! طرف  موند  از کدوم طرف بلاخره جواب بده ؟ من شاکی ام یا  دلنگران بیزنسش ؟ بعد که قبول کرد  مرغ علیرغم تازگی و تازه سرخ شدنش!!مشکل داشته( علاوه بر بوی بسیار  بد ، بیاتی و کهنگی هم مشخص بود از  غذا) گفت بفرمایید بنشینید من عوض کنم غذا رو .. من گفتم ما میخواهیم رفع زحمت کنیم و میل نداریم .اقا این وسط  بدترین اتفاق  ممکن افتاد ..یعنی فکر کنید من سینی به دستم و دارم به اقا توضیح میدم مشکل رو یکدفعه پسرک از راه رسیده و دو دستی  مثل اینایی که عزیزشون رو ازشون گرفتند سینی رو میکشه طرف خودش و میگه بده غذامو!! میخوام بخورم ..آقا بده غذامو!! به جان خودم ... باور کنید این بچه هر وقت بهترین سوخاری یا مرغ و گوشت رو جلوش  میذاشتیم اندازه سر چنگال میخورد و کلا هیچچچ رغبتی به  مرغ سوخاری و اینا نداره .. در واقع خیلی  کم به گوشت و مرغ تمایل داره ......ولی آخاخاخا!!یعنی طوری  جلوه داده شد که انگار  شوهر و بچم هلاک این غذام و من به زور  برداشتم از  جلوشون و  ایراد میگیرم از غذا!! آخر با چشم چپ کردن و  اخم کردن راضیش کرم بره بشینه سر میز .جناب مدیر  اصرار  کردند بشینیم تا سفارش رو دوباره بیارن . از شما چه پنهون خب بیشتر غذامون مونده بود و  منم گرسنه و خشمگین تا حدی !  

 

خلاصه چند دقیقه بعد گارسون اومد با یک سینی و سرویس کامل برای  دو نفر . با لبخند به همسری نگاه کردم.مرغ پدر سوخته معلوم بود تازه سرخ شده چون داغ داغ بود ولی قبلی  وسطش  کمی سرد بود یعنی  مونده بود .اقا من خوچحال خوچحال  مرغ رو یک برشی زدم و چشمتون رو بد نبینه ..بو باز پیچید توی  بینی مون ..اصن یه وضعی ..سینی رو  چند  لحظه بعد  برداشتم و رفتم به مدیر گفتم  ممنون از محبتتون . بزرگواری کردید ولی  مشکل حل  نشد و متاسفم .سینی رو گذاشتم این یکی  دیگه واقعا دس ت نخورده بود .  ازش خواهش کردم به حداقل 5 نفر دیگه هم بده تست کنند تا مشتری  دیگه ای  این همه زده نشه از  غذا ... و نیمه گشنه تشنه اومدیم بیرون .یارو هم در  افق  محو شد .باید صادقانه بگم از  کارش  خوشم اومد که  نفی نکرد  و  سعی  خودش رو کرد نظر  ما رو  عوض کنه ولی به قول همسری  که میگه من اگر  جای ایشون بودم  و برای بار  دوم تکرار میشد مشکل کاری من ، کل پول رو برمیگردوندم به مشتری و  عذرخواهی  مستقیم میکردم و  نشون میدادن این اتفاق   همیشگی  نیست و خودمم شوکه شدم از  اوضاع . بعد سوال اساسی  من این بود که واقعا چطور  ملت سرشون روی  غذا بود و هیچچچچکی  نشون نمیداد که یک چیزی  غیر  عادی  هست ؟ یعنی  دماغشون  و بویایی شون مشکل داره ؟ من قبول دارم که  دماغ من خیلی   تیر  هست ولی  بینی  همسری  چی ؟ اون معمولی  هست بویاییش...چرا هیچ کس  تو اون یک ساعت نرفت وضع موجود رو  گزارش بده؟ . دفعه اول به اقاهه گفتم من خیلی  راحت  میتونستم به شما هم نگم و برم بیرون و شما یک مشتری رو به راحتی  از دست می دادید ولی  چون میبینم هزینه کردید برای  کارتون و سرویس های  کاری تون مرتب  هست ترجیح دادم ایراد رو رفع کنید تا اصلا ندونید ...  

 

 

آقا  من که دیگه (مک ....من )نمیرم حتی برای سیب زمینی های  خوشمزه اش ولی  از  تلاش  مدیرش  هم خوشم اومد .در حد بضاعت بیزنسمنی  خودش   تلاش  کرد بلاخره . چون برخوردهای بسیار بدی  رو دیدم از  صاحب  شغل . این باز یه درجه بهتر بود خدا رو شکر .  

 

حالا از  اینها بگذریم .بذارید چند تا خبر رو هم  تند و سریع بگم و برم .   

 

آقا  من قبل از  عید برای  اولین بار  تصمیم گرفتم در  این سال هایی که خالصا مخلصا(mokh less!!) حقوقم رو برای  مسائل زندگی  خرج میکنم  یک بار  همچین برای  خودم خرج کنم جیگرم  حال بیاد .برای  همین علیرغم اینکه در اسفند ،ماه بسیار  شلوغی رو از نظر  مالی  داشتیم من با پول عیدی ام   که دولت ریخت برام رفتم یک انگشتر  خریدم برای  خودم و نکته اش  اینه که منی که دستمال کاغذی رو هم با نظر  همسر  میگیرم و  کلا با هم خرید می کنیم  دلم خواست چیزی بگیرم که کلا نظر  خودم باشه و  به دخترک درونم حالی بدم و  جلوش رو نگیرم .اینطوری بود که در  اقدامی ناباورانه همراه با مامان جون رفتیم طلافروشی و من یک انگشتر خریدم با طلای  گرمی  95 تومن . هر  کی  دید  باور  نکرد این فقط  500 باشه همه بالای  هفتصد  هشتصد حدس زدند .خب برای  منی که در  واقع چیزی به عنوان طلا دست و گردنم نمی کنم و  بریم عمیق تر تو دل داستان ، در واقع دیگه الان طلایی  نمونده برام بعد از  اون  تجربه 5 سال قبلمون ، خب  قدم بسیار مثبتی بود . به همسری شب  نشون دادم  خریدم رو و به وضوح دیدم  گرفته شد صورتش ..از  اینکه چرا اون نباید این رو برای من میخرید ؟ چرا موقعیتش نیست براش ؟ .راستش  دیدم من نباید صبر کنم کسی  خوشحالم کنه . حالا شاید سلیقه همسری  و نظرش مثلا  انگشتر  جواهر باشه ولی  من الان دلم خوشحالی  میخواست و از طرفی  باید به خودم ثابت میکردم اهمیت دارم به اندازه کافی . تازه همین 500 تومنیه هم به اندازه اون 5 تومنیه برام ارزش  منده . چون من علاقه ذاتی و  زیاد به طلا ندارم  و   مدت ها انگشتر  استیل بدلی  خوشگل دستم میکردم و انگشتر  طلام تو کشو بود . ولی  ای  مزه داد ها ...کلا هدیه چیز خوبیه .  

 

یکی از  تصمیماتم  این بود  که یک بیمه عمر دیگه مخصوص خودم  انتخاب کردم  .(فقط بیمه های عمر   ۳۰ساله ارزش دارند اینو یادتون باشه.یعنی مثلا یک بیمه ممکنه بعد از  20 سال بهتون 300 میلیون بده همین بیمه در  جدول  30 ساله که میره میشه  5 میلیارد  مثلا .اگر هم اهل سکه خریدن هستید  مسلما راه منطقی تر از کاهش ارزش پول در سی سال ،اینه که سکه بخرید  و در طول زمان فقط به نیت پس انداز  بذارید کنار و بهش دست نزنید .اینطوری  ارزش پول هم حفظ میشه .این   گزینه فعلا برای ما میسر نیست. )  .همسری  پیشنهاد  داد فعلا یکی  دیگه برای  پسرک بگیریم و برای  من بعدا . منم گفتم نه این به نام خودم . پسرک و  من و تو  داریم  همه مون . تازه پسرک چند تا داره . این برای  خود  خودمم چون خیلی  زحمت میکشم برای  زندگیمون! حالا این جمله چه ربطی  داشت به این تصمیم  نمیدونم . همسری  مرد بسیار قدر شناسی  هست . من میدونم ته وجودش  بهترین ها رو برای  من میخواد ولی من تصمیم  گرفتم منتظر  نشم ارزش من رو کس دیگه ای بهم یاد آوری کنه . خودم باید نشون بدم برای  خودم ازش قائلم .  

 

کار  دیگه ام این بود که گوشیم رو عوض کردم .یعنی با وجود اینکه هزینه های  ضروری  هم در  راه بود من با کمال دل گنده گی و مصمم بر  انجام تصمیمات جدید  در سال جدید، با همسری رفتیم یک گوشی  خوشگل گرفتیم و گوشی ساده پیرمردیم رو  گذاشتم کنر  بلاخره . دیگه صدای  همه در اومده بود !!! اینو کلی دوسش دارم.  تازه اونقدر  از  دوستان وایبر و تانگو و اینا  تبریک دریافت کردم برای  گوشی  جدید که برای  تولدم نامردا اینقدر بهم تبریک نگفته بودند !! ضایع بود بسی که تا  حالا نبودم خب!!! خیلی دوست دارم که همسری  اصرار کرد گوشی بهتر بگیرم .یک جا بهش گفتم آخه این مبلغ زیاده میتونیم برای فلان مساله بگذاریم (تعارف شاه عبدالعظیمی!!!)  اخم کرد و گفت نه این واجب تره  فعلا . خب  در  عمل  هم نشون داد  پشت من هست برای  خوشحال  کردن و  محترم شمردن خودم . چرا ؟ چون یک خانم محترم  کنارش  هست که حرمت امام زاده  رو  خودش  نگه میداره.  

  

برای  کادوی  روز زن هم یک کارت هدیه  از  همسری  گرفتم ولی  توش  پول نییست  بلکه  ماساژه !!!یک جلسه ماساژ  بدن به همراه ماساژ صورت که هزینه اش  رو پرداخت کرده و من منتظرم  زودتر برم تجربه اش کنم تو خود موسسه .به مامان من و  مامان خودش هم همین رو  داد .یک کاکتوس  خوشگل کوچولو هم پسرک بهم هدیه  داد که  دوستش  دارم خیلی . داداشم  اینا یک روسری  مشکی قرمز  ست با کیفم گرفتند و  خواهرم هم کرم صورت با ریمل . تازه اینو بگم : مامانم جلوی  سی نفر ملت!! به همه ی  دخترا کادو داد و بعد هم بلند اعلام کرد دخترا ( من و  خانم داداشم و خواهرم و  خواهر  همسری  و ...) برید توی  اتاق باز  کنید!!!! اینجا کادوهاتون رو باز  نکنید!!!  نکن با ما  این کار رو  ..جلو ی داداشم و بابام  و پدر شوهر  و برادر شوهر موندم کجا برم محو شم !!! دل همگی سبز، روز  عید  همه منزل  ما بودند و  من ته دلم از  خدا خیلی   ممنونم که این امکان رو باز  هم بهم میده آدم های  مهم زندگیم رو  کنار  خودم داشته باشم و  باری از روی  دوش مامانم بردارم .این دور  همی رو دست کم نگیرید. کلی به آدم انرژی  میده . من امسال یک متنی روبرای مامانم فرستادم به مناسبت روز مادر که تموم این سال ها میخواستم براش  بنویسم و روم نشد ...ده بار  ادیتش  کردم ..بفرستم ؟ نفرستم ؟ و وقتی  ارسالش کردم بغضم رو قورت دادم و  چند لحظه بعد  شماره مامان روی  گوشیم افتاد و صدایی که با بغض زیاد میگفت صمیم ....عزیزم ..و گریه بی صدای  من و  صدای  هق هق  مامان ..به گفته ی  خود مامان ، این زیباترین و بهترین  مسج تموم این سال هاش بوده .به همه نشونش  داد ..شب  محکم بغلم کرد و گفت باور  نمیکردم اینا رو به من گفته باشی ...نگفتم مامان ! من تصمیم  گرفتم به آدم های  عزیز زندگیم  تا وقتی زنده هستند بگم چقدر  برام عزیز اند . اولیش رو  تونستم انجام بدم و سخت ترینش بود ..برای تو  بود ....( برای  مامان نوشتم  که دلش چقدر بزرگه ..که چطور  تحمل دوری عزیزانش رو داره که قاب روی میز آشپزخونه اش شده اند..که قاب ها رو نوازش  میکنه  به جای صورت های  گرم و  واقعی رو ...براش  نوشتم که درسته سپهر  نیست ..درسته که دیگه مامانی  نداری ..خواهر جانی نداری که امسال روبهت تبریک بگن...بهشون تبریک بگی و بغلشون کنی ..ولی  برای ما حضورت و وجودت یک تاج بزرگی  هست روی سرمون  .. جواهر نشون و با ارزش ..براش  نوشتم چقدر  دوستش  دارم ..چقدر  ازش یاد میگیرم و ازش  تشکر کردم که غیرت  رو به دخترهاش یاد داد تا شیرزن باشند در  زندگی . براش خاطراتی رو گفتم که تو این سال ها به هر بهانه ای  هممون خودمون رو میزدیم به اون راه تا اشکامون نریزه  با یاد آوریش ولی  میدونستم  مامان لازم داره اینا رو بهش بگن ..و من گفتم ...و کاری که ده ساله میخواستم انجام بدم رو بلاخره  کردم.  

 

 اقدام دیگه ام این هست  که به همسری  توجهات خاصم رو نشون میدم و  تو دلم همش  حرمت  قایل نمیشم و در  ظاهر  هم انجام میدم نیات قلبی ام رو . مثلا وقتی  میرفتیم  مهمونی،  من برای همسری  میوه پوست میکندم و  کلی  ذوق  میکرد .  بعد  با خودم گفتم چرا فقط  تو مهمونی ؟خب  تو خونه هم یک طوری  رفتار  کنم بدونه آدم مهمی  در زندگی من هست . چرا همش برای  مهمون بهترین ها رو بیارم ؟ اینطوری بود که الان تو  خونه براش  میوه پوست میکنم و خوشگل تزیین میکنم و تو سینی  سیلور 0 نه کف دست!!!)  میبرم ..براش  چای  تازه   دم میکنم و وقتی   منتظرش نیست با گز  پسته ای  مخصوص  اصفهان و لبخند  مغز بادومی ام تقدیمش میکنم ... شام و غذا رو سعی  میکنم مرتب  تر  و روبراه تر  آماده کنم . البته   همسری  عادت داره  تا حدی  چون حتی برای  خودمون دو نفر  هم غذا تزیین شده و مرتب بود ولی  الان با دقت بیشتر .  وقتی خونه میاد با روی باز میرم بغلش میکنم میگم ببین کی  اومده !! خسته نباشی مرررررررررررررد  ..

پسرک هم یک کارایی  میکنه که نگو .یادم بندازید ماجرای   آلو و  من و مامانم وبابام !! رو بعدا براتون تعریف کنم.  

 

پ.ن.  

 

میدانی رفیق ! 

هیچ وقت قرص هایی که حال آدم را خوب  می کنند، جای  خوب هایی که دل آدم را قرص می کنند ..را نمیگیرند...  

 

اردیبهشت تون گرم و نرم و  رنگی رنگی ...

سلاممممممممممممممممممم  

 به به ببین کیا اینجان!!! سال نو  مبارک ..چه عجب تعطیلات تموم شد صمیم خانوم !!!!! یک وقت نگی  چهار نفر چشم نگرون داری  ها!!!  خب  خودم  گفتم همه غرغرها  رو به خودم .  

 

آقا توپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ... عالیییییییییییییییییییییی.... مشششتیییییییییییییییییی ... اصلا شروع و  ادامه این سال یه وضع فرح انگیز ناکی بود...خوب و پر از   انرژی .  من امسال رو میخوام سال صمیمیت خانواده  نامگذاری  کنم . چشه مگه ؟  بذارید مستند نویسی کنم .  یک مسج اقعی واقعی از  همسری  می ذارم تا ببینید  چطوری این بچه جدی گرفته تصمیمات مقامات مافوق!! رو :  

گلم  

نفسم  

عشقم 

همه ی وجودم  

اولین من  

آخرین من 

 من دارم میرم خونه .خیلی  خسته شدم .   

 

میدونم بچه ها ..میدونم شمام مثل اون موقع  من ،  الان تو شوک هستید .(آیکون درکت میکنم)

 

 

مسیج یک ساعت بعد همسری  :  ( آقا  اینا case study  هست ها به درد مطالعات مردم شناختی میخوره . از  ما گفتن!! ) 

 

عزیزتر از  جانم . من عصر  میخوام زودتر برم بیرون . کی  میایی ؟ 

 

بعد من شاسکول و  سال نامگذاری  کن!!!  آقو  ذوق  کردم و  تو دلم دسته بیل قند پیچ شده!! آب  کردم و  اصن هی  چشمام رو می مالیدم هی  به گوشیم نگاه میکردم لبخند  نوعروس  غنچه واری!! می اومد روی لبام .. خلاصه  جوی  در  فضا و عطری  در  روان من ایجاد شده بود!! که حد نداشت ..بهش  پاسخ دادم :  

 

عزیزتر  از جان  

گل من  

نازنین من  

تو برو بیرون.

کی عصر میای  دنبالم ببرمت بیرون از  خجالت  مهربونی  هات در بیام؟ هانننننننننن؟!!!! 

 

یعنی  آدم با تمام عمق وجود روی سیم خاردار بشینه اینطوری  جو نگیرتش .این ببرمت بیرون یعنی  پدر و پسر یک شام به دلخواه و منوی باز!!!  مهمون مامان صمیم .یکی نیست بگه تو به جای  خرج کردن باقیمانده کارتت میتونی  فکرهای  اقتصادی بهتری هم بکنی  ها ننه جان !!!  خلاصه ساعت 7 اومدند دنبالم و  من در  کف و  عجب از  اینهمه وقت شناسی و  زود اومدن و  اتمام دوران سیاه غر غر  کردن  زوجین!!!! خب مسلما قیافه من بعد از  12 ساعت کار  خیلی  اون ذوق  اولیه رو نشون نمیداد .برای  همین به جان خودم یک شال زرد  جیغ و جیگر  از  دستفروش  کنار  خیابون خریدم که فقط  کارم راه بیفته و با مقنعه نرم سر قرار با همسری . کور شم اگه دروغ بگم که وقتی گفت  6 هزار  تومن من به گوشام شک کردم . جان صمیم اصنننننننننننننننن بهش نمیخوره شیش تومنی باشه . خلاصه قند آب  کنون و  دل رقصون و بندری زنون!!! شال رو سرم کردم تو   اولین آسانسور سر راه و لبی رنگین کردیم و رفتیم سر قرار . بقیه اش باشه بعدا تعریف کنم براتون .اونا  رو بخونید  گریه هاتونم خواهم دید!! 

 

 این مهر و محبت نشون دادن ها  داستان داره .من تو مسافرت و روزهای اول سال از  همسری خواهش کردم یک تصمیم جدی بگیریم دوتایی مون که امسال و روزهای  پیش رو بخصوص در  سفر رو ، کمتر ازگل ، به هم نگیم . خدا رو شکر  قبلا هم بی ادبی و  اینا نبود بین ما ولی باز هم کلام شیرین مثل الان هم اونم از  طرف همسری  این طور  قل قل نمی جوشید!!! . خلاصه آقا انقدر با همین قر ار  کوچولو سفر به ما سه تا خوش گذشت که همسری چند بار ازم تشکر رسمی کرد که این همه باعث میشم از لحظه های سفر  لذت ببره .میخوام بگم همین چیز کوچولو موچولوی  لحن و زبون شیرین یکهویی دنیا رو عوض کرد انگار  تو سال جدید .   

 

در  پست های بعدی  از  سفر فوق العاده گرم و شیرین  نوروز  93 تعریف خواهم کرد براتون . این روزها به علت جابجایی امتحانات دانشگاه ها بخاطر  جام جهانی ، شب با کتابام  دوتایی بغل هم  خوابمون میبره .  

 

روز و روزگارتون خوش ....  

صمیم  بزودی  ظاهر  خواهد شد دوباره ....    

 

پ.ن. 

آقا اسم پسرونه برای  نی نی  میخوام . نام پدر بچه رضا هست .فامیلیشون هم با الف شروع میشه . دوستم خیلی روی من حساب  کرده . ناامیدش نکنیم ! اسم تک و  زیبا و با معنا میخواد . ترجیحا عربی نباشه پلیز . 

 

کامنت های قبلی تایید خواهند شد .  

 

 

برای بهنار  عزیز از شمال : عزیییییییییییییزم .. تموم  محبت هات به من رسید و  از  اینکه اینقدر به فکر و یاد من هستی  ازت ممنونم و آرزوی سفری  خوب و  خوش براتون دارم . میدونم معذوریت های من رو درک میکنی و  برای داشتن همچین دوستان مهربون و با معرفتی  خدا رو شکر  میکنم .

 

یه وقتایی فکر  میکنم آدم هایی که مثلا صد و هشتاد سال قبل از  ما بودند چقدر  امید و آرزو  داشتند برای  بهارهای بعدی و بعدی ..چقدر  دلشون تنگ بوده یا خوش ..چقدر  زندگی بالا پایینشون برده با خودش ...چه روزهایی که خندیدند و چه روزهایی که اشک ریختند ...اون ها  دلشون پر از آرزو بوده حتما ... بعد پدربزرگ های  ما و مادر بزرگ هامون هم ..قبل تر  از  اون ها هم ..به عکس زیبای  مامان بزرگم در  سن جوونی  که نگاه می کنم ..به عکس  عمه های  پدرم .به عکس  مادر بزرگ پدرم با اون صلابت و  محکمی  خاص  چشم هاش ..به عکس  مادر  و  پدر  مامانم  وقتی که تازه عروس  دوماد بودند و با هم عکس دونفره سیاه و سفید  گرفتند ..به بچگی های  بابا ..به  کوچکی  های  مامان با پستونکش  ..و به  الان  که گوشه چشم هر  کدومشون پر  از  چروکه و  موهای شقیقه اشون سفید ....به روزگاری  که گذشت و گذشت و  باز  هم خواهد  گذشت ..به بهارهایی که ادم های  جدید دیدند و آدم های  قدیمی دینگ دینگ ..فرصت تمام ..وقت رفتنه ... ...به اینکه هیچ چیز ..هیچ چیز ..جز  عشق و  محبت  در  دنیا شایسته باقی  موندن نیست ...و  هیچ چیز  اونقدر  ارزش  نداره که این فرصت کوچیک و با ارزش زندگی  کردن  رو  دو دستی بدیم و اون رو تحویلمون  بدن ...من دلم میخواد هم هی  آدم ها کنار  کسی که بهشون ارامش میده .. دوستشون داره و  وجودشون براش  مهمه زندگی  کنند ..اگر  پدر و مادر هستیم میخوام خدا کمکمون کنه  به بچه هامون اعتماد به نفس و  خود باوری ..  دوست داشتن و عشق ورزیدن  رو یاد بدیم .باور  کنید  خیلی وقت ها میبینی طرف خوبه ..ولی  یاد  نگرفته .یادش  ندادند  محبت  کردن چطوریه و در  مقابل کسی که بهت محبت میکنه باید  چکار  کنی ..این ها آموزش  مستقیم نمیخواد  این ها مشاهده میخواد و  جاری شدن در  زندگی  عادی ..  

من درس های بزرگی رو  تو سال 92 از زندگی یاد گرفتم و بابتش سپاسگزارم . من سال های زندگیم رو دوست دارم . همشون رو . برای من سالی مطلق  بد و خوب نبوده . وسط  بخش  تاریکش ..نور و زیبایی هم بوده همیشه .  

 از  خدا میخوام بهمون صبر  بده..ظرفیت و جنبه بده . با دوستی  داشتیم فیلمی  می دیدم از  شیطنت های بچه ها . بچه هه رفته بود کنار  دیوار  دستش رو گرفته بود روی  چشماش  و فکر  میکرد قایم شده .. خیلی  خنده دار بود ...یا مثلا سرش زیر میز  تلویزیون و  کل بدنش بیرون  ...یا کاغذ  گذاشته بود روی  کله اش و  چشماش رو بسته بود و فکر  میکرد  کسی  نمیبینتش .. وسط  خندیدن  یکهو  چشمام پر از اشک شد ..بغض کردم .. خدای من ..من از یک بچه هم  جاهل ترم ..حماقت  من تا  کجاست آخه .. چه کارهاایی که می کنیم و به خیال خودمون دستمون روی  چشممونه و هیچ کس  ..حتی شاهد بزرگ  و واحد ..نمیبینه مثلا!! چقدر  دفعات که دیده و روش رو برگردونده ..چقدر  دفعات خندیده همون طور که من به سادگی  بچه های  کوچیک تو فیلم خندیدم ...دلم میخواد خدا به  همه مون صبر بده ..تو سختی ها ..تو بالا پایین ها .. تو موج هایی کهشاید آخرش ساحل نجات باشه و ما ندونیم ...ظرفیت بده برای  چیزهایی که بهمون داده و بیشتر  هم قراره بگیریم ... جنبه بده برای  درک محبت هایی که بهمون میشه و  فکر می کنیم وظیفه طرفه یا به کسی  محبت کردیم و چرتکه دستمونه همیشه... 

 

من برای  لحظه تحویل سال از  خدا میخوام به همه مون روزی فراخ و پر برکت بده .. نمیگم زیاد ..چون برکت مهم تر  از  مقدار هست ..روزی  حلال و سالم..که دلمون رو روشن کنه و  دستمون رو به خیر  حرکت بده ... 

برای  پدر  و مادرهامون سلامت و عافیت و  عاقبت بخیری میخوام ..چه  باشند چه نباشند ...چه هستند  چه رفتند ... 

 

دلم میخواد تو لحظه  آهنگ تحویل سال همون که دری ..ریدیری دیری ..میزنه و من همیشه ی  خدا تو  تمام سال های  بزرگیم به زور  بغضم رو خوردم تو اون لحظه ..به همه مون اراده جدی برای  تصمیم های بهتر بده ...  

 

بچه های سالم و  تو راهی ها و نورسیده هایی بده که قدمشون پر خیر و برکت باشه برای  خونواده هاشون  ..  

همراه هایی بده که بشه روی  معرفت و  ادعاشون حساب  کرد ... 

دلی بزرگ بده که با هر  چیزی  نلرزه و  زیرپای   هر  مرد و نامردی  نیفته ... 

ثرمت های بیکران از  خزانه های  غیب بده ... 

آرامشی بزرگ و  دلی  خوش و لبی  پر  خنده بده .. 

دست هایی کمک کننده ،  دل های  رحم کننده ، زبون هایی رام کننده ، و پاهایی مصمم و استوار  در  خیر و خوبی و نیکویی کردن ... 

مسافرت هایی دسته جمعی .. خونواده های  گرم ..بچه های  شاد و عاشق ..همسرانی پاک و  دوست داشتنی ...لباس هایی زیبا و بدن هایی سالم ... خود باوری و  خدا باوری ... یا اگر  هم هیچی نداشتیم و کسی نبود...چشم هایی سیر و زبانی شکر  گزار و  اراده ای قوی  برای بهتر شدن و رشد ... 

 

مراقب  خودتون باشید ...مراقب سلامت و زیبایی تون باشید .. اگر  از کسی دلخورید یک لحظه فکر کنید تا کی ...تا کی  اینهمه نفرت و  کینه رو روی دوشم بذارم و  کمرم خم شه و طرف آخ هم نگه و اصلا نفهمه چی روی  کول  منه ...!! میذارمش  سر  کوچه تا بازیافت کائنات ببره این همه درد و  کینه و  ناراحتی رو (اگر  هست) و برام خوبی و شادی و  برکت بیاره.. 

 

و میخوام  من و خونواده ام رو از  دعاهای  خوب سال تحویل  بهره مند کنید  

من به یاد همتون هستم ..  

  

چند نفر با کامنت های  خصوصیشون خیلی من رو سورپرایز  کردند .. از  این راه دور  صورت ماهشون رو میبوسم و  میگم عاشقتونم چاقالو های  مهربون خودم ... 

 

و به احترام  روزهای  پرواز بانوی خوبی ها ، همه تون رو به دعای  خیر  فاطمه ی اطهر  می سپارم و مینویسم :  

 

مادر هر کاری میکند  

بچه ها هم یاد میگیرند  

مثلا اگر شهید شود ....  

 

 

روز و روزگارتون بهاری   

 مواظب خودتون باشید .  

 

 

آینده هرگز اتفاق نمی افتد ، بلکه ساخته می شود.(ویل دورانت)

 

 

  

سلام به همگی  

یک بارون خوشگل و بهاری  داره میاد این روزها  اینجا ...انقدر  هوا پاک و لطیفه که حد  نداره .جای  همگی  خالی و  هوای  همتون عالی و بهاری . 

پسرک دو روز قبل میگفت مامانی ..میشه  یک نی  نی دیگه بیاری ؟( در راستای شکم قلمبه و  زیبای  مامان دوست صمیمیش این افاضات رو فرمودند  آقا)  بهش  گفتم نه عزیزم ... میگه چرا ؟  گفتم خب من فرصت ندارم  و  سر کار میرم ( طفلکی بچه های بیگناه) و باید برای  تو وقت بذارم ..کی به نی  نی  می  می  بده او نوقت که من نیستم .. همسری میگه ای بابا ..اینا چیه به بچه میگی ..اومدیم و  نی  نی  خواستیم!!!!(معععععععععع) چرا بهش  ضد آمادگی  میدی  از الان!!! چپ چپ نگاش  می کنم و  میگم از طرف من برای  هیچ بخش زندگیم تصمیم نگیر ..هیچ وقت ...!!و ته دلم باور  دارم که بچه من تنهاست و اگر  زندگی بر وفق مرادم بود شاید  جدی به دومی  هم فکر  میکردم یک سال دیگه ...همسر  میبینه تو خودمم ...   میگه خوب  حالا من یه چیزی  گفتم ... و بعد میخواد ابروش رو درست کنه میزنه کلا چشم و مشم رو  کور  میکنه !! میگه : آدم باید فکر  همه چیز رو بکنه تو زندگی..  جوری  نشه که بگیم کاش یکی  دیگه هم داشتیم ....عمر دست خداست ..مریضی و  اتفاق و حادثه برای  خودمون یا بچه مون ....از  این همه منطق بدون احساس  حرصم میگیره .. میگم خدا نکنه ..ایشالله این بچه رو تا زنده ام بتونم مراقبت کنم ازش ..این حرفا چیه میزنی ؟ و به این جمله اش فکر  میکنم : وقتی  نیاد که دیگه زمان برای  ما تموم شده باشه .. این حرفا رو میدونم همسری از  کجا میزنه ..چند سال پیش  دوستمون تعریف میکرد برادرش  فقط یک پسر  داشتند و بچه  ده ساله رو بر اثر یک اتفاق (پرت شدن) از  دست میدن و بعد در سن بالای  40 سال تصمیم میگیرند بچه دوم داشته باشند و  خدا بهشون یک پسر  میده کپی  اولی ...یاد  آرین و  کاملیا و علی   می افتم .. و اینکه نی  نی  دوم سیبی بود که انگار  از  وسط با آرین نصف شده باشه .. هجوم فکرهای بد میاد تو ذهنم ...با انگشت اشاره همه رو میزنم کنار و به روبرو نگاه میکنم ... زندگی  همه مون دست خداست ...  

 من هنوز  هم جدی  به بچه دوم فکر  نمیکنم ...قبلا که اصلا به ذهنم هم نمی اومد این موضوع . الان هم دغدغه ام نیست ولی  میدونم بچه من تنهاست .. ما نه رفت و امدی  داریم  نه بچه ای  نه کسی  نه فامیلی ..تنها بچه ای  دور و بر  ما بچه خواهرم و بچه جاریم هست .بقیه یا دورند یا ندارند .اوایل وقتی پسرک داشت از اب و گل در   می اومد من ازادی  هام رو با دنیا عوض نمیکردم ..با خودم میگفتم آخیشش ..دیگه تموم شد شب زیر  پتو با نور   موبایل کتاب  خوندن ..دست تنها  همه کار بچه رو انجام دادن ..غصه برای  نگهداری یکی  دوساعت یک بچه شیرخوار  ....و  هزار  تا فکر و  ذکر  دیگه .  من تو بچه داری  هیچچ کسی رو نداشتم برای  کمک . خودم بودم و خودم . الان که پسرک بزرگتر شده خوشبختانه همسری بسیار بیشتر وقت میذاره براش و به جرات میتونم بگم حتی بیشتر از من . پسرک خیلی  خیلی  پدرش رو دوست داره و  حرف بابایی براش  وحی  منزل هست . الان  مساله تنهایی این بچه  داره خودش رو نشون میده . خود ما بچه که بودیم  چهار  تا بودیم و  انقدر  با هم خوش  میگذروندیم و  دعواها و آشتی ها و  بازی هایی رو تو زندگیم با خواهر و برادرها دارم که حتی یادآوریشون حالم رو خوب و روزم رو شیرین میکنه . این روزها تک فرزندی  خیلی زیاد شده و جالب  اینکه اتفاقا مامان های  خیلی  کم سن  به بچه دوم فکر  میکنند .من دلم میخواد شرایطم جوری باشه که در  حق بچه ام ظلم نکنم . الان با وجود  درس و مشق  جدیدم ،تمام مدت از  خودم میزنم تا برای شیطنت های  به حق  پسرک وقت جور کنم . امنیت مالی هم مهمه برای  همه . نمیتونم  بشینم به آسمون نگاه کنم تا یک لقمه بیفته پایین ..اینو منی  میگم که به رحمت خدا باور  دارم و در  عین حال خیلی  وقت ها  دنیا روی  پاشنه محاسبات من نچرخیده ...من  به همسری میگم باید  آرامش  خاطر  ما از  مسائل مالی  اونقدر  پر رنگ باشه  و گارانتی که نخوام اون روزها رو دوباره بگذرونم ... گاهی به خودم میگم کی به یک خونواده 4 نفره تو سن و سال شیطونی بچه خونه اجاره میده ؟ چطوری آدم های  حد متوسط  از پس یک قلم پوشک ناقابل!!  و خورد و خوراک خوب و استاندارد بچه  دوم بر میان ؟ دوستی  داریم که بچه دومش رو  حامله است ..بچه   الان اینکه با حسرت به دوستش میگه خوششششششش به حالت نی  نی  داره میاد براتون ..خنده ام میگیره و  غصه ام هم ... من گاهی در روز  5 ساعت بچه ام رو میبینم ..گاهی مفید یک ساعت باهاش بازی میکنم .من دغدغه های فرهنگی و تربیتی  هم دارم ...بگذریم ..ولی دقیقا به این جمله اعتقاد  دارم که هر  کس با توجه به شرایط زندگی  خودش باید  برای  بچه داشتن یا نداشتن و  دومی و بعدی ! تصمیم بگیره ...فعلا برم یک نقشه ای روی  همسری  ژیاده کنم دیگه از  این قیافهه ای  مظلوم جلوی  من نگیره ... 

 

حالا مغز بچه ما رو باش! روز بعد  پسرک تو ماشین دوباره میگه مامانی یک نی نی  دیگه میاری ؟  تا میخوام بگم نه میگه :من میدونم چکار  کنیم ..تو مرخصی بگیر بمون خونه و به اون بیچاره!!! می  می بده تا زودتر بزرگ بشه ...میگم من و بابایی  تصمیم  نداریم بچه دیگه داشته باشیم عزیزم ...باباییش  با چشم های  گرد نگاهم مکینه و  میگه : صمیم ! برای  هیچ چیز زندگی من تصمیم نگیری  دیگه ها!!!! بدجنس .. میخندم و  با جمله بعدی  پسرک دیگه منفجر  میشم ..: پسرک مثل  کلاه قرمزی میره تو صورت  باباییش و میگه بابایی ! میشه امشب تصمیم بگیرید نی  نی  بیاد !!!؟  من : جانمممممممممممممم!!!؟  باباییش :  نیششششششششششش ...نی  نی  معلق وسط زمین و اسمون : ایشششششششششش!!!  

 

راستی بچه ها ما انشالله وسط هفته  حرکت میکنیم پیش به سوی  دو هفته تعطیلات ...یکی دو روز  اول عید رو  امسال قراره س.م.نا.ن باشیم  ..

  دوستان سم نا نی میتونن بگن دیدنی های  خاص  این شهر  کجاهاست ؟ چیش  معروفه ؟ کجاهاش رو بریم بگردیم ؟زمین ورزشی خوب برای   چند دست والیبال دبش  داره یا نه ؟ خوراکی  های  خوشمزه و خاصش  چیه !!( صمیم چاقالو) یک جور  ماست فکر  میکنم داره یا پنیره نمیدونم چیه ..لبنیاته خلاصه ... میگم ها  لینک عکسم بذارید از  خوراکی  هاش  دیگه دعای  من بدرقه تمام سالتون!!  

  

الانم دارم حاضر میشم برم آرایشگاه  جینگولی مینگولی بشیم . تصمیم دارم تغییر  دکوراسیون صورت و موهام رو هم بذارم بع از  عید .. چه کاریه ..من که همش با روسری  هستم و  دو هفته هم که بگذره دیگه طفلی  همسری  چی رو میخواد ببینه !!!  والله ... 

در  ادامه هم چند تا با هم بخندیم براتون میذارم وسط شلوغ آخر سال دلتون شاد و  قهقهه هاتون  هوا بره انشالله .... 

 

- دوستم مکبر  نماز  جماعت شده بود .کلمه رکوع یادش میره میگه :  

اللللللللههه اکبررررررررررررر 

چند ثانیه مکث ... 

بازم مکث ... 

 دولا شوید !!! 

 

-چند وقت پیش با بابام دعوام شد .دستشو برد بالا بزنه توی صورتم ...من هم یوهو رفتم تو فاز  فیلم هندی ... 

گفتم بزن بابا!! بزن ..بزن ..بذار بقیه بفهمن که پدر بالا سرمه!!! ..بذار بفهمن هنوز بی صاحاب  نشدم و  منتظر  گریه بابام شدم .. 

 بابام هم  محکم خوابوند تو گوشم ... 

 

-یه روز سوارتاکسی شدم شیشه هابالابوده.من گرمم شدخواستم به راننده بگم لطفاشیشه روبکشیدپایین گرمه.یهوگفتم:بکش پایین گرمه!!!!!ا 

 

-

کلاس ما تو دانشکاه دوتا در داره یکی آخر کلاس یکی نزدیک تخته..
یه روز استاد گفت تخته پاک کن نداریم یکی از آخر کلاس بره از یه کلاس دیگه تخت پاک کن بگیره..
یه دخترا پاشد رفت بعد دو دقیقه در جلو کلاس رو باز کرد و گفت سلام استاد ببخشید شما تخته پاک کن دارید که نخواین؟؟
یهو کلاس رفت روهوا..

 

یکی از افتخارات دوران ابتدایی من اینه که مبصر کلاس بودم
وقتی کسی درس نمره کم میگرفت معلم به من میگفت :
ببرش دفتر بگو که درس نخونده !
اون لحظه حس پلیس بین المللو داشتم :) 

 

-

یه دختر عمه دارم IQ=جلبک دریایی!!
این داشته فوتبال میدیده و دعا میکرده که استقلال ببره
یه لحظه قاطی کرده به جای یا رحمان و یا رحیم گفته : یا عادل فردوسی  پور یا عادل فردوسی  پور  
 
-
خونه مامان بزرگم بودیم، همه فامیلنشسته بودیم دور هم.یهو دخترخالم که5 سالشه اومد پیش مامانش گفت: مامان دلم خیلی درد میکنه
-خالم: چرا عزیزم؟
-دختر خاله: مامان آب زیاد خوردم (در حالت نیمه گریون) فکر کنم کیسه آبم پاره شده!!!!....
ما که دیگه رو زمین از خنده میغلتیدیم...  
 
-تو یه پاساژ راه میرفتم که یهو خوردم به یه نفر و اون افتاد زمین سریع رفتم بلندش کنم و گفتم واقعا عذرخواهی میکنم و وقتی دستشو گرفتم دیدم طرف از این مجسمه های مانکنی هست که جلوی مغازه میذارن. اطرافمو که نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخر هم رو لباشه. بهش گفتم خنده داره من فکر کردم آدمه. یارو چیزی نگفت خوب که دقت کردم دیدم همونم یه مانکن دیگه است :| 
- ﺑﺎﺑﺎﻡ ﯾﻪ ﭼﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻓﺘﻪ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺎﺭﺵ !!
ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﺑﻮﺩﺵ ﺩﯾﺪﻡ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ محســـــــــــــن ﺑﯿﺪﺍﺭﺷﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ) ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ 5ﺳﺎﻟﺸﻪ ( ﺗﺐ ﮐﺮﺩﻩ
ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺒﺮﯾﻤﺶ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ !!
ﺁﻗﺎ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻒ ﻣﺚِ ﻗﺮﻗﯽ ﺳﻮﯾﯿﭽﻮ
ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﺎﺭﮐﯿﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻫﯿﭽﯽ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻢ ﺍﻭﻣﺪ
ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖِ ﻧﻮﺭ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ !
3 ﺗﺎ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻮ ﺭﺩﺵ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﯾﺎ ﺣﺴﯿﻦ !! ﺍﯾﻤﺎﻥ ﮐﻮ محسن؟؟
ﻣﻦ ؛ ﮐﺠﺎﺱ؟؟ ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯾﺶ؟؟
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ؛ ﺁﭼﻤــﺰ ﻣﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻦ ﺑﯿﺎﺭﺵ؟؟؟ ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ !!
ﺩﻭﺭ ﺑﺰﻥ ! ﺟــــــــــــﺎﺵ ﮔـــــــــــﺬﺍشتـﯿـــــــــــﻢ !!
ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺑﭽﻪ ﺯﺩﻩ ﺯﯾﺮه ﮔﺮﯾﻪ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺯﻫﺮه ﺗـﺮﮎ ﺷﺪﻩ !!
 
 
-با مامانم رفته بودم دکتر؛یه دستفروش کنار خیابون ؛داشت ازین دست مصنوعیا که باهاش کمرو میخارونند؛میفروخت؛مامانم رفته پیشش میگه؛آقا ببخشید این "کس نخارد پشت من؛جز ناخن انگشت من "ها چنده?
کمپانی سازنده دست :/
فروشنده :0
دست مصنوعی :'(
حافظ :|
سعدی :|
من :دیگه عادت دارم؛اکیه 
 
-
- خواهرم بعد از  12 سال بچه دار شده بود و مهمونی گرفته بودند .   بعد از شام، داماد عموم گفت انشاالله شام ختنه سورون پسرتون ... خواهرم که فکر میکرد میگه انشاالله شام مکه ، درجواب گفت انشاالله دست جمعی باهم . 
 

 
منتظر  شنیدن سوتی های شما هم هستیم ها!
 

 

 

سلاممممممممممممم به روی  ماهتون  

 خدای من !  اینقدررررررررر  من انرژی  گرفتم و  خوندم و خوندم و  لبخندهای  گنده زدم با تک تک کلماتتون و  انقدرررررررررر  خوش به حالم شد از  شنیدن این همه تعریف و مهربونی و لطف و دوستی شماها که حد نداشت . این دو روز  رو بی اغراق میتونم بگم  جزو  بهترین روزهایی  بود که تو این سال داشتم .از  تک تکتون تشکر  میکنم برای  این حس های  خوب .

 

چقدر  وسطش  خندیدم ...دوستی  گفته بود فکر  میکردم چاق و فرتوت باشی .وای  خدای من اینقدر  انتخاب  این کلمه فرتوت  طنز بود توش  و تصویر سازی من هم که  دیگه گفتن نداره .. من هی  تصور  میکردم  چی  تو ذهن دوستمون بوده از  من هی  غش میکردم از  خنده .. یه بار ر  وقتی  چای  میخوردم یکهو یاد این کلمه  افتادم  از  خنده نزدیک بود خفه بشم ...انتخاب  کلمه اش  تو حلقم!!!!    

  همه  آدم ها  و  ما خانم ها بیشتر  البته ، تشنه شنیدن تعریف از زیبایی و  خوبی  مون هستیم . من گوش هام و چشم هام از  این همه تعریف لبریز شد  این دو روز  و اونقدر  انرژی  دارم که  تو یه پست مقداریش رو باید  و لازمه خالی  کنم ...دوستان تعجب  کرده بودند از  دیدن من و میگفتند چرا  چرا هی  میگی  چاقم .چاقم ...تو که چاق  نیستی ..فداتون بشم من . یادتون نرفته که من کلاس ورزش میرفتم و  برنامه مرتب  داشتم . یادتونه چقدر  از مربیم نوشتم براتون. البته من از  مهر به بعد به خاطر  کلاس هام دیگه اون کلاس رو مرتب  نرفتم ولی اثرش در  من هنوز  هست تا حد زیادی . البته قبلا هم گفتم من یک آدم سخت گیر  در  درونم دارم که تعریفش از  چاقی با تعریف عرف فرق  میکنه کمی . ناگفته نماند که من از  اول تولدم بابا جان چاق بودم دیگه تعارف که نداریم . بعد  هی رژیم گرفتم هی  مثل   کش در رفت و امد بین کاهش و افزایش وزن بودم  و یک روز  نشستم با خودم گفتم ببین من دیگه دارم خسته میشم از  دستت ..چرا این کارو میکنی با خودت؟ یک بار  یک کاری بکن من ازت درست درمون راضی بشم خب . بعد رفتم اون کلاس و همنطور که گفتم  رضایت درونی  من و  برخورد  عالی  مربی  مون  کاتالیزور بود برای  ادامه راه . سایزم خیلی  کم شد و  چند ماه که گذشت  دیگه خیلی بهتر شدم . من یک چیزی بگم شماها باورتون  نمیشه .. هیچچچچچ کس . هیچچ کس   تو همه  این سال ها دقیق دقیق نتونسته وزن من رو تشخیص بده . اکثرا با ده ۱۵  کیلو  گاهی بیست کیلو  اختلاف  وزنم رو  حدس میزدند. من یک مدلی  هست  توزیع وزن در  بدنم که تقریبا یکسانه یعنی  دستای باریک و  مثلا پایین تنه چاق  ندارم و چون قدم نسبتا بلنده  اکثرا گول زنند ه هست هم  برای  خودم هم برای  بقیه . من تو این عکس که مربوط به تابستون  همین امساله   وزنم حدود ..... هست !!!! به جان صمیم راست میگم . حالا همون موقع خیلی  ها من رو  70 کیلو تصور  میکردند که آرزوی من رسیدن به این وزنه تو زندگیم . یک بار رسیدم ولی  کشه باز در رفت!! خلاصه ممنونم از  همه این دلگرمی ها و  محبت ها . اینا رو نگفتم که باز  تصویر اون خانم  متناسب  در  ذهنتون به هم بریزه ها ... هوییییجوری یک اعترافی  کردم  مدیونتون نشم یه وقت!! من البته از  خیلی سال ها پیش  عادت داشتم با بلدوزر از روی  خودم رد شم یعنی  اگر کسی  تعریف میکرد ازم نمیدونم چرا دستپاچه میشدم و  میگفتم نه بابا ..اینطوری ها هم نیست ..شما خوشگل میبینید ..بعد ها یاد گرفتم باور  کنم خودم رو  و  اگر کسی  لطفی  میکنه حتی  به تعارف هم میگه ،من تشکر  کنم  و بذارم برق چشم هام رو ببینه و انعکاس  حرف های زیباش رو در  یک نفر دیگه . خودم باید به خودم ارزش و احترام بذارم . 

بینی و گونه ام هم رو هم عمل  نکردم. لازمه بگم  با سوال دماغت   عملیه ؟ هر وقت مواجه میشم  چقدر  تو  دلم درخت کله قند!! اب  میشه ؟ ای  جونم از  این دقت  دوستان.   

  عکس خودم و  پسرک  رو بعد از دو روز  حذف کردم و  می دونم معذوریت های من رو درک می کنید  همه . منونم از  دوستانی که نهایت  محبت رو داشتند و  خودشون عکسشون رو برای من ایمیل کردند .از  داشتن  دوستان زیبا و شادابی  مثل شماها خیلی  خوشحالم . همیشه خوشگل و جوون بمونید  انشالله . 

 دمتون گرم و  غمتون کم. 

 

 

مهگل اینا چیه میگی ؟ من کی گفتم بیماری کبدی؟ ..تا شنبه صبر کن بیام ببینم چی  میگی .  بیخود هم جوش نزن دختر  جان . زندگیتو بکن و  اب بخور . همین .

 

 

بچه ها   عذر  میخوام از این تاخیر . ظاهرا  هاست قبلی زمان محدود 200 ساعت داشته برای  نمایش  عکس ها  و  به علت گذشت زمان جواب  نداده .. امیدوارم الان دیگه مشکلی  نباشه ... آشتی ..آشتی ...!!  

ظاهرا  همه ی  عکس ها باز  میشن دیگه ...

 

 سلام الوعده وفا   

 تا ساعت 13  امروز یکشنبه عکس ها رو می ذارم .   

 یادم هست قربونتون بشم .  

 

خب  بریم سراغ دیدن عکس ها . ساعت من یک و  پانزده دقیقه هست . لینک عکس ها خودبخود   بعد از  چند ساعت غیر فعال میشه .  فکر  کنم یک روز  کامل  می مونند اینجا.

 

اول بریم سراغ چند تا خوردنی  ساده که همه بلد هستند و  من هم همین جوری هوس کردم  عکسشون رو بذارم . البته خودشون  خیلی خوشمزه تر  از  عکس  هاشون بودند .دلتون نخواد  یه وقت ها ...  

 

 این  کوکوها   رو اگر بذاریم  نون تستش  بیات بشن  مقدار  خیلی  کمی روغن جذب  میکنه . الان چون برنامه غذایی  دارم خیلی  طرفشون نمیرم ولی  با سس تند اصل بندری بسی  می  چسبد .  اینم لینک عکس کوکوها   

  

این خوراک مرغ  هم  به خاطر  مزه آلو و  همراهیش با قارچ سوخاری  مزه مطبوعی  داره . همسری  کلا آلو  دوست داره کنار  مرغ و  من گاهی که میخوام زود یک چیزی درست کنم و برنجی  هم  نباشه غذا این  مدلی  درست میکنم.  

 

این کیک مرغ   هم  لایه لایه   نان تست با مرغ و  خیارشور و  ذرت و هویج و ایناست. همین قدر بدونید  همسری  لب  نزد بهش .گفت شل شده!!  من سفت دوست دارم ... آخر  خوش غذایی  دیگه!!! منم با ظرف آوردم سر کار  همه همکارام خوردند و کلی هم به به کردند  و یک قاشق هم ندادم آقای همسر  بخوره!!  

 

  

 

و حالا چند تا عکس دیگه   

 

من  دوست دارم  اینجا بخوابم یک روز ... ببین چقدر  سر سبز و  زیباست ...همسایه یک امام زاده آروم و دوست داشتنی در شمال  

      

 

 

 

این پنبه تپلی   رو میبینید ؟ ( عکس حذف شد )

  

 

 ماشالله به جونش و به رونش ...( ننه صمیم)  اینجا پسرک حدودا سه یا 4 ماهه بود . هنوزم با دیدن سر  کچلش تو این مدل عکس هاش  ذوق میکنم .هیییییییییییییی چقدر زود گذشت .    

  

و  دوباره  پسرک   ( ماشالله  هزار ماشالله  .. ماشالله ماشالله بهش بگین ..ماشالله ..هزار  ماشالله بهش بگید ماشالله ..خخخخخخخخ(ننه صمیم )     عکس  حذف شد 

 

 

و اما برویم سراغ  صمیم ....( عکس  حذف شد)  

همون کسی  که یک دنیا  دوستتون داره و از بودن شماها انرژی  میگیره . این عکس رو نه رمز  دار کردم نه  در  ازای  دیدنش  شرطی  گذاشتم . هدیه ای  برای  همه ی  اونایی که محبت هاشون رو لمس مکردم تو تمام این سالها  با قلبم .  

  

دوست دارم نظرتون رو هم  بنویسید برام . میگن: مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد ... شاید  هم از  ذوق زیادی  هی  عکس  گذاشتیم ..هی  رمز  نذاشتیم براش .!!!  هی  زمان موندن عکس ها رو طولانی  تر  کردیم ... 

   

 

  

دوستتون  دارم .

 

 نظرات هنوز در  حال تایید هستند .

 

قبل نوشت : بنا به درخواست دوستان تا آخر  هفته دست نگه می دارم و از شنبه عکس میذارم براتون.نگید بدقولی  کردم ها ... 

زهرا از  مالزی  من هنوز باهات خیلی کار  دارم...دور نشو .   

 

چند روز پیش  مامان بهم زنگ زد . گفت صمیم نذری  کرده بودی برای  امام رضا ؟ دلم لرزید ..گفتم چطور ..گفت  خواب  دیدم که نذر کرده بودی و یادآوری  شد که انجام بدی ... با زور و با هزار  بدبختی  جلوی  اشکام رو  گرفتم و نفس عمیق کشیدم .چقدر  قورت دادن بغض سخته .با صدایی  معمولی گفتم آره ..چشم مامان..حتما . مرسی  و خداحافظ ... و بعد همونطور  دراز  کشیده روی  تخت  اشک های  گرم  ریخت روی  گونه ام ..راستش  من هیچ وقت از  مسائلم با مامان یا کس  دیگه ای حرف نمی زنم . ممکنه سر بسته اشاره کنم به چیزی ولی بازش  نمی کنم هیچ وقت .اونقدر که شماها به من نزیک هستید و از  زندگی من خبر  دارید  خواهرم حتی  نمی دونه .بگذریم . این روزها  من و همسری اونقدر تحت فشار بودیم و  روزهای  سختی رو گذروندیم که حد نداشت . فشاراسترس و درگیری ذهنی به کمر  همسری زده بود و  حتی  نمی تونست  پشت فرمون بشینه . مورد  آبرو بود و  اعتبار  که از  هر  چیزی  مهم تره واسه من . مامان چند روز قبلش که حال همسری رو تلفنی پرسیده بود و گفت فلان دکتر بره من گفتم  نه ، دکتر  لازم نداره  مامان جان .استراحت و  فکر راحت لازم داره  مامان متوجه شد یک چیزی شده . فقط یک جمله گفت : گفت مامان جان ..نگران نباش ..درست میشه ..به مویی  بند میشه ولی بریده نمیشه .. درست میشه مامان ..بغض کردم . تو دلم گفتم پس کی ؟ دلخوشی های الکی میدن همه به من ...خلاصه  ما مثل پرنده ی  تو قفس  اونقدر  این مدت بال بال زده بودیم که تمام دست و بالمون زخمی و  خونی شده بود و در سکوتی غمگین به هم نگاه میکردیم  .

 

 فقط  یک هفته تا اتمام یک مهلت وقت داشتیم . روز  به روز  پلک چشم چپم  بیشتر  می پرید . ظاهرم رو  خوب و قوی  و  محکم نشون میدادم ولی از  تو  منتظر یک تلنگر بودم تا بریزم پایین . مهمونی میرفتم فکر و ذکرم این مساله بود .. مهمون  داشتم  فکر و خیالم جای  اون بود ...با همکارام می خندیدم یک پرنده زخمی بال  داشت در  وجودم آخرین  تقلاهاش رو میکرد ... تا اینکه فقط سه روز به اتمام مهلت موند . دیگه مستاصل شده بودم ...یک جور  حس تنهایی و غریبی شدید ..بهش گفتم با معرفت، داشتیم ؟ میبینی که چی به روزم اومده و  نشستی  فقط  نگاه میکنی ..بعد با خودم گفتم الان من پای  کی رو بکشم وسط ؟  بگم خدایا به حق  ابوالفضل ات ؟بگم به حق امام غریبت ؟ اصلا روم نمی شد اسم ببرم .اینکه این آدم های  بزرگ برای  خواسته های  کوچک من وسیله بشن ... خسته و در  مونده و تسلیم  صبح رفتم سر  کار . از  خونه که بیرون می اومدم گفتم حالا که کسی کار  ما رو  راه ننداخت و نشد  و نتونست و کاری که نباید بشه میشه .. امروز بخاطر خوشحالی  امام رضا (ع) و نه هیچ کس و هیچ چیز  دیگه ،از صبح اونقدر  با دقت و زیاد  کار  میکنم  تا هیچ کس  لحظه ای  منتظر  نمونه .. و گفتم تا پایان سه روز  هر روز ش  همین رو انجام خواهم داد .یک فکر سریع که از ذهنم گذشت . صبح تا حدود ساعت 10 کار  چند روز  رو انجام دادم . کاری که ارباب رجوع باید  مراجعه میکرد و در  حضور  خودش  مرحله مرحله می رفت جلو .تمام پرونده ها رو آماده کردم . امضاها رو گرفتم و  تحویل دبیرخونه دادم تا  هر  کس  اومد فقط شماره نامه اش رو بگیره و بره مرحله بعد و  لحظه ای  منتظر  نشه . این بار بخاطر  خوشحالی  خود خود  امام رضا  کاری رو  هدیه میکردم به ایشون  و هیچ توقعی  نداشتم . من خسته تر و  دل شکسته تر  از  این حرفا بودم که کاری  کنم و  امیدی  داشته باشم ...روم نمیشد  حتی  تو دلم هم درخواست کنم .  خلاصه اون روز  چند نفری  اومدند و وقتی  دیدند هیچ معطلی  نداره کارشون  خوشحالیشون به وضوح دیدنی بود . یکیشون یک خانم باردار بود . یکیشون از راه دور اومده بود و شب  جا نداشت بمونه تو این شهر .یک ساعت بعد و درست سر ساعت یازده صبح  و در  عرض  نیم ساعت جوری که من نفهمیدم چی شد و اصلا چطور شد با اشاره یک سر انگشت نورانی گره  باز  شد..باورم نمیشد ...به من گفته شد   تا 99 درصد  تا پایان روز  دوم مساله اکی  هست و  من میتونم کلا تسویه کامل رو انجام بدم . تموم این مدت  من تقلا کرده بودم و  روم به طرف  کسانی بود که خودشون محتاج تر  از من بودند  شاید  مالی  نه ..اما به واقع محتاج بودند ومن بهتم برد ...یک نفر واسطه کار من شد با اشاره کوچکی و نه بیشتر. مهلت سه روزه من به سه ماه کامل تبدیل شد و  پرونده ما در  اون بخش  کلا بسته خواهد شد و  تمام ..اما همه چیز  تازه شروع شد . شگفت زده بودم که ببین من تو دلم فقط  گذشت که حالا که کار   خودم لنگ هست  نذارم کار  مردم لنگ بمونه ..میدونم که در  سیستم اداری این وظیفه من  هست و برای  همین کار  حقوق  میگیرم ولی  در  عمل کم اتفاق  می افته بیشتر  از  خود مراجع، آدم جوش بزنه و کارها رو  بدون حضور  اون پیگیری کنه و به انجام برسونه تا دقیقه ای  طرف منتظر  نشه .چارت کاری من دستور  می ده که کار رو  به تعویق  نندازم ولی من رو ملزم به راست و ریست کردن اشکالات کاری  مراجع در صورت  عدم حضورش نمیکنه . خودم میدونم خنده دار  هست آدم وظیفه اش رو بگه لطف و هدیه ..ولی من خسته تر از  این حرفا بودم و  فقط  خواستم خودم رو با این کار آروم کنم .. بخشی از کار یک هفته ی  من ، اون روز  مرتب و دقیق انجام شد . من حتی  ظهر  متوجه نشدم علت یکهو برطرف شدن مشکلم چی بود و وقتی  عصر  مامان زنگ زد که نذری  داشتی؟  من فرو ریختم تو بغض ..به من یاد آوری شد و من فهمیدم این رون بی ارزش  ملخ ،مورد قبول سلطان این بارگاه واقع شده ... 

 

من اینا رو ننوشتم که بگید به به چه دل فلانی  داری  صمیم ..به والله نه ..من فقط  میخوام به اونایی که مثل من گیری  هست تو زندگیشون بگم  آدم خودش  خجالت میکشه وقتی  میینه به هر کس  و ناکس  امید میبنده  جز  خود خودش..اصلا بد فرم آدم رو شرمنده میکنه این خدا ... اینا رو نوشتم  تا بگم  مامانم راست میگفت .به مویی بند میشه ولی  پاره نمیشه ...بگم نذر  کردن به غذا دادن و  پول دادن و کار سخت کردن نیست .. خود من گاهی  نیت میکنم امروز  برای  رضایت خدا به هیچ کس  اخم نکنم و با روی  باز و  مهربون با مردم برخورد کنم ...همسرم روز زیارتی  امام رضا (ع) ممکنه نذر کنه امروز  تو شهر  8 نفر رو  سر راهش  تا یک مسیری برسونه و بگه یک صلوات هدیه امام رضا .  گاهی  از بغل یک ماشین که رد میشم و  میبینم راننده اخمو و ناراحت هست  میگم الهی به حق   کرمت و بزرگیت   امروز  این بنده خدا رو  خوشحالش کن و از  جایی  خوشحالی بهش برسه که گمانش رو نداره و  دل خودش و خونواده اش  شاد شه  ... این خوبی  خواستن برای  مردم و  قدم های  خیلی  خیلی  کوچولو  انگار  خیلی سریع تر از  ادعاهای بزرگ و  بوق و کرنا کردن ها  مقبول میشه .اون ها رو رد نمی کنم ولی  وقتی دست هامون خالیه با دلمون کار  کنیم برای خوشحالی  عزیزترین های زندگیمون و  شریف ترین های  خلقت . من با نوشتن خصوصی  ترین  بخشی  از  زندگیم که حتی  مامان خودم و  خونواده ام خبر ندارند  خواستم  بهتون بگم  بچه ها !من امتحان کردم .شد . شماها که حتما به اعتقاد واقعی  رسیدید  ولی  اگر  هنوز  شک دارید یک قدم بردارید ببینید با تمام عظمتش  ..خود خدا چطور دوون دوون میاد طرفمون ...اینا تشبیه های  من هست و ساحت مخاطب، خیلی بزرگ تر  از  این کلمات حقیر و  کوچک.. 

 

وسط نوشتن این پست چند بار بلند شدم..ایستادم .. به چشم هام در آینه نگاه کردم و با بغض یک لیوان آب  خوردم . به زور  خودم رو نگه داشتم  تا ....گاهی  اونقدر  حرف  هست برای  گفتن که بهتره فقط یک لیوان اب  خورد و همه رو داد  پایین ... بگذریم . 

  

خوشحالی  شماها و  اینکه من بتونم یک ذره کاری کنم  که غم از  دلتون دور شه یا جرقه ای  واسه یک روز بهتر  تو  ذهنتون زده شه  بزرگترین خواسته من هست در  اینجا. اینجا خیلی ها به من لطف  دارند .اصلا گاهی با یک کامنت روزم ساخته میشه  . تو همه ی این سال ها عده کمی  هم بودند که رد شدند و یک میخ تیز  زدند روی انگشت هایی  که داشت  برای  اون ها تایپ میکرد ومن  رو  متهم کردند که دارم از  حضورشون سوء استفاده میکنم ..گفتند  روی  ما ازمایشاتت رو  داری انجام میدی ..   بگفتند برای  حضور  ماو افزایش بازدیدت  نقشه داشتی از قبل ها .. و خیلی  حرف های دیگه ..دلم  در روزهایی که کسی خبر  نداره ، دلتنگ تر  از  این بود  که اینها رو هم روی دوشش بذارم ...من آدم جا زدن نیستم . من وسط  این حجم فشار  باز هم سعی میکنم خودم رو نبازم .روی  پاهام وامیستم دوباره . فقط بدونید  اونقدر  بیرونم اوکی  هست که همسری هم گاهی  بهم میگه کاش  مثل تو می تونستم راحت باشم ...و  تمام تلاش من اینه کاری کنم درونم هم به این همه آرامش برسه  و  دارم  ذره ذره میرم جلو ...خیلی  ها از من میخوان براشون دعا کنم .فقط  بگم هر وقت  فرصت زیارتی دست بده من به یاد  همتون هستم  حتی  اون هایی که اصلا نمی دونند من میخونمشون  و نتیجه این ها با محبت های بزرگ تر شماها به من برگشته همیشه . 

  

آخر این پست از طرف  خودم و  همه ی  خوانندگانی  که امروز یا هر  روز  دیگه از  هر  جای  دنیا که   این  نوشته ها رو میخونند و ارادتی و  مهری در  دل دارند ، به امام  مهربانی ها ، تمام قد سلام میکنم و  دست بر سینه رو به حرمش  می ایستم و زمزمه میکنم :   

 

اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی و حُجَّّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ

   

 

 

  

 

قبل نوشت : بنا به درخواست دوستان تا آخر  هفته دست نگه می دارم و از شنبه عکس میذارم براتون.نگید بدقولی  کردم ها ... 

زهرا   من هنوز باهات خیلی کار  دارم...دور نشو .   

 

چند روز پیش  مامان بهم زنگ زد . گفت صمیم نذری  کرده بودی برای  امام رضا ؟ دلم لرزید ..گفتم چطور ..گفت  خواب  دیدم که نذر کرده بودی و یادآوری  شد که انجام بدی ... با زور و با هزار  بدبختی  جلوی  اشکام رو  گرفتم و نفس عمیق کشیدم .چقدر  قورت دادن بغض سخته .با صدایی  معمولی گفتم آره ..چشم مامان..حتما . مرسی  و خداحافظ ... و بعد همونطور  دراز  کشیده روی  تخت  اشک های  گرم  ریخت روی  گونه ام ..راستش  من هیچ وقت از  مسائلم با مامان یا کس  دیگه ای حرف نمی زنم . ممکنه سر بسته اشاره کنم به چیزی ولی بازش  نمی کنم هیچ وقت .اونقدر که شماها به من نزیک هستید و از  زندگی من خبر  دارید  خواهرم حتی  نمی دونه .بگذریم . این روزها  من و همسری اونقدر تحت فشار بودیم و  روزهای  سختی رو گذروندیم که حد نداشت . فشاراسترس و درگیری ذهنی به کمر  همسری زده بود و  حتی  نمی تونست  پشت فرمون بشینه . مورد  آبرو بود و  اعتبار  که از  هر  چیزی  مهم تره واسه من . مامان چند روز قبلش که حال همسری رو تلفنی پرسیده بود و گفت فلان دکتر بره من گفتم  نه ، دکتر  لازم نداره  مامان جان .استراحت و  فکر راحت لازم داره  مامان متوجه شد یک چیزی شده . فقط یک جمله گفت : گفت مامان جان ..نگران نباش ..درست میشه ..به مویی  بند میشه ولی بریده نمیشه .. درست میشه مامان ..بغض کردم . تو دلم گفتم پس کی ؟ دلخوشی های الکی میدن همه به من ...خلاصه  ما مثل پرنده ی  تو قفس  اونقدر  این مدت بال بال زده بودیم که تمام دست و بالمون زخمی و  خونی شده بود و در سکوتی غمگین به هم نگاه میکردیم  .

 

 فقط  یک هفته تا اتمام یک مهلت وقت داشتیم . روز  به روز  پلک چشم چپم  بیشتر  می پرید . ظاهرم رو  خوب و قوی  و  محکم نشون میدادم ولی از  تو  منتظر یک تلنگر بودم تا بریزم پایین . مهمونی میرفتم فکر و ذکرم این مساله بود .. مهمون  داشتم  فکر و خیالم جای  اون بود ...با همکارام می خندیدم یک پرنده زخمی بال  داشت در  وجودم آخرین  تقلاهاش رو میکرد ... تا اینکه فقط سه روز به اتمام مهلت موند . دیگه مستاصل شده بودم ...یک جور  حس تنهایی و غریبی شدید ..بهش گفتم با معرفت، داشتیم ؟ میبینی که چی به روزم اومده و  نشستی  فقط  نگاه میکنی ..بعد با خودم گفتم الان من پای  کی رو بکشم وسط ؟  بگم خدایا به حق  ابوالفضل ات ؟بگم به حق امام غریبت ؟ اصلا روم نمی شد اسم ببرم .اینکه این آدم های  بزرگ برای  خواسته های  کوچک من وسیله بشن ... خسته و در  مونده و تسلیم  صبح رفتم سر  کار . از  خونه که بیرون می اومدم گفتم حالا که کسی کار  ما رو  راه ننداخت و نشد  و نتونست و کاری که نباید بشه میشه .. امروز بخاطر خوشحالی  امام رضا (ع) و نه هیچ کس و هیچ چیز  دیگه ،از صبح اونقدر  با دقت و زیاد  کار  میکنم  تا هیچ کس  لحظه ای  منتظر  نمونه .. و گفتم تا پایان سه روز  هر روز ش  همین رو انجام خواهم داد .یک فکر سریع که از ذهنم گذشت . صبح تا حدود ساعت 10 کار  چند روز  رو انجام دادم . کاری که ارباب رجوع باید  مراجعه میکرد و در  حضور  خودش  مرحله مرحله می رفت جلو .تمام پرونده ها رو آماده کردم . امضاها رو گرفتم و  تحویل دبیرخونه دادم تا  هر  کس  اومد فقط شماره نامه اش رو بگیره و بره مرحله بعد و  لحظه ای  منتظر  نشه . این بار بخاطر  خوشحالی  خود خود  امام رضا  کاری رو  هدیه میکردم به ایشون  و هیچ توقعی  نداشتم . من خسته تر و  دل شکسته تر  از  این حرفا بودم که کاری  کنم و  امیدی  داشته باشم ...روم نمیشد  حتی  تو دلم هم درخواست کنم .  خلاصه اون روز  چند نفری  اومدند و وقتی  دیدند هیچ معطلی  نداره کارشون  خوشحالیشون به وضوح دیدنی بود . یکیشون یک خانم باردار بود . یکیشون از راه دور اومده بود و شب  جا نداشت بمونه تو این شهر .یک ساعت بعد و درست سر ساعت یازده صبح  و در  عرض  نیم ساعت جوری که من نفهمیدم چی شد و اصلا چطور شد با اشاره یک سر انگشت نورانی گره  باز  شد..باورم نمیشد ...به من گفته شد   تا 99 درصد  تا پایان روز  دوم مساله اکی  هست و  من میتونم کلا تسویه کامل رو انجام بدم . تموم این مدت  من تقلا کرده بودم و  روم به طرف  کسانی بود که خودشون محتاج تر  از من بودند  شاید  مالی  نه ..اما به واقع محتاج بودند ومن بهتم برد ...یک نفر واسطه کار من شد با اشاره کوچکی و نه بیشتر. مهلت سه روزه من به سه ماه کامل تبدیل شد و  پرونده ما در  اون بخش  کلا بسته خواهد شد و  تمام ..اما همه چیز  تازه شروع شد . شگفت زده بودم که ببین من تو دلم فقط  گذشت که حالا که کار   خودم لنگ هست  نذارم کار  مردم لنگ بمونه ..میدونم که در  سیستم اداری این وظیفه من  هست و برای  همین کار  حقوق  میگیرم ولی  در  عمل کم اتفاق  می افته بیشتر  از  خود مراجع، آدم جوش بزنه و کارها رو  بدون حضور  اون پیگیری کنه و به انجام برسونه تا دقیقه ای  طرف منتظر  نشه .چارت کاری من دستور  می ده که کار رو  به تعویق  نندازم ولی من رو ملزم به راست و ریست کردن اشکالات کاری  مراجع در صورت  عدم حضورش نمیکنه . خودم میدونم خنده دار  هست آدم وظیفه اش رو بگه لطف و هدیه ..ولی من خسته تر از  این حرفا بودم و  فقط  خواستم خودم رو با این کار آروم کنم .. بخشی از کار یک هفته ی  من ، اون روز  مرتب و دقیق انجام شد . من حتی  ظهر  متوجه نشدم علت یکهو برطرف شدن مشکلم چی بود و وقتی  عصر  مامان زنگ زد که نذری  داشتی؟  من فرو ریختم تو بغض ..به من یاد آوری شد و من فهمیدم این رون بی ارزش  ملخ ،مورد قبول سلطان این بارگاه واقع شده ... 

 

من اینا رو ننوشتم که بگید به به چه دل فلانی  داری  صمیم ..به والله نه ..من فقط  میخوام به اونایی که مثل من گیری  هست تو زندگیشون بگم  آدم خودش  خجالت میکشه وقتی  میینه به هر کس  و ناکس  امید میبنده  جز  خود خودش..اصلا بد فرم آدم رو شرمنده میکنه این خدا ... اینا رو نوشتم  تا بگم  مامانم راست میگفت .به مویی بند میشه ولی  پاره نمیشه ...بگم نذر  کردن به غذا دادن و  پول دادن و کار سخت کردن نیست .. خود من گاهی  نیت میکنم امروز  برای  رضایت خدا به هیچ کس  اخم نکنم و با روی  باز و  مهربون با مردم برخورد کنم ...همسرم روز زیارتی  امام رضا (ع) ممکنه نذر کنه امروز  تو شهر  8 نفر رو  سر راهش  تا یک مسیری برسونه و بگه یک صلوات هدیه امام رضا .  گاهی  از بغل یک ماشین که رد میشم و  میبینم راننده اخمو و ناراحت هست  میگم الهی به حق   کرمت و بزرگیت   امروز  این بنده خدا رو  خوشحالش کن و از  جایی  خوشحالی بهش برسه که گمانش رو نداره و  دل خودش و خونواده اش  شاد شه  ... این خوبی  خواستن برای  مردم و  قدم های  خیلی  خیلی  کوچولو  انگار  خیلی سریع تر از  ادعاهای بزرگ و  بوق و کرنا کردن ها  مقبول میشه .اون ها رو رد نمی کنم ولی  وقتی دست هامون خالیه با دلمون کار  کنیم برای خوشحالی  عزیزترین های زندگیمون و  شریف ترین های  خلقت . من با نوشتن خصوصی  ترین  بخشی  از  زندگیم که حتی  مامان خودم و  خونواده ام خبر ندارند  خواستم  بهتون بگم  بچه ها !من امتحان کردم .شد . شماها که حتما به اعتقاد واقعی  رسیدید  ولی  اگر  هنوز  شک دارید یک قدم بردارید ببینید با تمام عظمتش  ..خود خدا چطور دوون دوون میاد طرفمون ...اینا تشبیه های  من هست و ساحت مخاطب، خیلی بزرگ تر  از  این کلمات حقیر و  کوچک.. 

 

وسط نوشتن این پست چند بار بلند شدم..ایستادم .. به چشم هام در آینه نگاه کردم و با بغض یک لیوان آب  خوردم . به زور  خودم رو نگه داشتم  تا ....گاهی  اونقدر  حرف  هست برای  گفتن که بهتره فقط یک لیوان اب  خورد و همه رو داد  پایین ... بگذریم . 

  

خوشحالی  شماها و  اینکه من بتونم یک ذره کاری کنم  که غم از  دلتون دور شه یا جرقه ای  واسه یک روز بهتر  تو  ذهنتون زده شه  بزرگترین خواسته من هست در  اینجا. اینجا خیلی ها به من لطف  دارند .اصلا گاهی با یک کامنت روزم ساخته میشه  . تو همه ی این سال ها عده کمی  هم بودند که رد شدند و یک میخ تیز  زدند روی انگشت هایی  که داشت  برای  اون ها تایپ میکرد ومن  رو  متهم کردند که دارم از  حضورشون سوء استفاده میکنم ..گفتند  روی  ما ازمایشاتت رو  داری انجام میدی ..   بگفتند برای  حضور  ماو افزایش بازدیدت  نقشه داشتی از قبل ها .. و خیلی  حرف های دیگه ..دلم  در روزهایی که کسی خبر  نداره ، دلتنگ تر  از  این بود  که اینها رو هم روی دوشش بذارم ...من آدم جا زدن نیستم . من وسط  این حجم فشار  باز هم سعی میکنم خودم رو نبازم .روی  پاهام وامیستم دوباره . فقط بدونید  اونقدر  بیرونم اوکی  هست که همسری هم گاهی  بهم میگه کاش  مثل تو می تونستم راحت باشم ...و  تمام تلاش من اینه کاری کنم درونم هم به این همه آرامش برسه  و  دارم  ذره ذره میرم جلو ...خیلی  ها از من میخوان براشون دعا کنم .فقط  بگم هر وقت  فرصت زیارتی دست بده من به یاد  همتون هستم  حتی  اون هایی که اصلا نمی دونند من میخونمشون  و نتیجه این ها با محبت های بزرگ تر شماها به من برگشته همیشه . 

  

آخر این پست از طرف  خودم و  همه ی  خوانندگانی  که امروز یا هر  روز  دیگه از  هر  جای  دنیا که   این  نوشته ها رو میخونند و ارادتی و  مهری در  دل دارند ، به امام  مهربانی ها ، تمام قد سلام میکنم و  دست بر سینه رو به حرمش  می ایستم و زمزمه میکنم :   

 

اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی و حُجَّّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ

   

 

 

 

سلاممممممممم برو بچ  ..خوبید ؟  روبراهید ؟ 

من هم مدتیه با یک دختر بچه  موقهوه ای  با شلوار مخمل کبریتی  و  تخس  و شیطون ، دوست شدم . حدودا هفت  هشت ساله هست . صورتی  گرد و سفید داره و  تو چشم هاش برق شیطنت  میزنه . چتری هاش  هم همیشه نصف  چشم هاشو گرفته . صدای  مامانش  گاهی از  دیوار  خیلی  نزدیک به خونه ما میاد که صداش  میزنه بچهههههههه    بیا  تو خونه الان بابات میاد ها ...و  اونم به من میخنده و    بلند میگه باشهههههههههه  و بعد  هم چشمک میزنه و  میگه میام میام  میام ...گاهی از پشت پنجره میبینم  که لب  باغچه میشینه و با یک بیلچه قرمز  و رنگ و رو رفته  با عشق خاک ها رو زیر و رو  میکنه و  دنبال کرم خاکی  میگرده تا به خواهرش  نشون بده و  اونو سکته بده . خواهرش  دختر بچه یازده دوازده ساله و لاغر و سبزه ای  هست  و تضاد این دو تا  برام خیلی  جالبه . دخترک یک وقت هایی  میاد و گوش ماهی هایی که از  تو  گلدون های بزرگ روی  تراس  خانم سرهنگ برداشته رو  نشونم میده و  با هیجان میگه  بیا  گوش کن! صدای  دریا میده ..وایییییییییی  چقدر دریاش آبیه و من لبخند میزنم و  موهای  نرم و ابریشمیش رو نوازش  میکنم و میگم اره ..صدای دریا میده .. اتاق این خونواده از  پشت پنجره خونه ما کاملا مشخصه . اتاق  مشترک  اون و خواهرش  خیلی ساده هست . یک  پتوی سفید رو تا کردند و مثل کناره  بغل دیوار  انداختند و دو تا پشتی و یک علا الدین قدیمی  خاکستری ..از  اون ها که میبردت به اون سال های  شیرین و بی غمی ..ظرف بزرگ بلوری انار  همیشه کنار دست این بچه است و تو پاییز و زمستون لبریز از  انارهای دون کرده درشت و قرمز و شیرین .

یک روز  دخترک بدو بدو اومد و در  حالی که نفس نفس میزد مثل موش یک گوشه واستاد .خنده ام گرفته بود . باز چه دسته گلی به اب  داده این  بچه ؟!! برام تعریف کرد که صبح خواسته بره مدرسه  دیده  مانتوش  اتو نداره . اتوی  معمولی  خونه روبه برق زده و  گذاشته روی   تنها مانتوی  مدرسه اش و  بعد هم رفته یک کم اب  بخوره و  بعد  هم با پیشی  پشت پنجره بای  بای کرده و حرف زده و  یکدفعه مامانه سر رسیده و  لباس  نیم سوخته رو از  زیر  اتوی  داغ در آورده و بچه بدو  مادره بدو ..تا اینکه دخترک در رو باز  کرده و  خودش رو تو  خونه ما انداخته ..بهش  میگم آخه شیطون ..حالا با چی میخوای بری  مدرسه ..با چشم هایی که نصفش از زیر  چتری هاش  دیده میشه نگاهم میکنه و  میگه اصلا خوب شد سوخت ...اون مانتومو دوست نداشتم .بچه های  مدرسه بهم میگفتن خیکی!!! بغلش میکنم ..گوشتالوی  نرم و تپلی  من ..بیا بغلم .کسی حق  نداره بهت بگه خیکی چاقالو ..تو خیلی هم زیبایی ...من مراقبت هستم کسی اذیتت نکنه ..دخترک یک مدت طولانی توی بغلم بود قلبش اروم تر میزد و  ترس رفته بود از  تو چشم های پاک کودکانه اش ...

این روزها خیلی با این بچه رفیق شدم ...این روزها مراقب  هستم کسی  بهش  چیزی نگه که ناراحتش کنه . مراقب  هستم  سالم و شاد زندگی کنه ..این روزها من و صمیم کوچولوی  درون این خانم جدی و موقر ، خیلی  هوای هم رو داریم ... من سال های زیادی  فراموشش کرده بودم . خونه  بچگیمون مون روکه عوض کردیم و من رفتم به محله نوجوونی و جوونی و بعد هم ازدواج کردم خیلی وقت ها بهش سخت گرفتم ..بارها دعواش کردم ...خشم گرفتم بهش ..چرا خونهه رو  مرتب  نکردی ..چرا  به این بچه ی  کوچیک خوب رسیدگی  نکردی ؟.چرا  بیشتر  تلاش نمیکنی ..چرا این غذا این مزه ای  شده صمیم ؟ و هر بار خواست حرف بزنه گفتم هیس ..ساکت ..صدات رونشنوم ...هر بار خواست یک  عروسک نرم کوچولو  براش بخرم مسخره اش کردم و گفتم  خجالت بکش .. هر بار گفت دلم  تو استخر اب بازی   میخواد بهش اخم کردم و گفتم ببرمت که فقط اب بازی  کنی و مردم بخندن بهمون ؟!! هر بار گفت برای  تولدم  چی میگیری ؟ با بی  توجهی  گفتم اگه پول اضافه اومد یک چیزی میخرم.. نیومد هم انشالله سال بعد ...این بچه هر بار  اومد   شیطنت کنه من کنترلش کردم .اومد به حرف  خنده دار مردم بخنده خیلی  جدی  نگاهش کردم .این بچه تو دنیای واقعی مجبور بود نقش یک آدم بزرگ جدی رو بازی  کنه .من تموم این مدت  بچگی کردن رو ازش گرفته بودم .

دیروز بهش قول دادم ببرمش یک مهمونی  خوب ...امروز  زودتر از سر کار میرم بیرون و  ناهار  مهمون یک دوست عزیزی هستم که اوج آفرینش در  بدنش  متجلی شده و  منتظر یک نی  نی  هست . امروز  من و  صمیم  کوچولو و پسرکم و  دوستم ونی  نی  کوچیک  نزدیک به قلبش روز شاد و پر از  خنده و کودکانه ای رو میخواهیم  داشته باشیم . ..این روزها ی  نزدیک به عید و بوی  بهار، تصمیم گرفتم   دل این بچه رو با توجه بیشتر   گرم کنم .براش  لباس های شاد و  رنگی خریدم ... کلی کاردستی  درست کردم براش ..پارچه ها رو قیچی کردیم وبا پسرک با چسب  چسبوندیم  روی  برگه های  تکالیف مهدش ...صمیم کوچولو با ذوق  نگاه میکرد و ازبریدن کاغذهای رنگی و تیکه پارچه ها ذوق کرده بود . چند روز قبل هم بردمش   یک مغازه خوشگل  وکلی  لاک مخملی و  رنگی و  خاویاری و  زرد خوشرنگ و قرمز براش  خریدم .رژ لب بنفش صورتی  که از بچگی  عاشقش بود ...تتو  با طرح پروانه  چسبوندم روی  دستش و اونقدر  از  برق چشم هاش  دلم گرم شد که حد نداشت .

 

بچه های  کوچک درون ما این روزها فقط کمی  توجه میخوان  ...دریابید اون ها رو ..نذارید لابلای  روزمره گی ها و کارهای  عید و خونه تکونی و  کارهای  شرکت و اداره و  خونه و  گرفتاری های  زندگی  فقط بشینند یک گوشه و با  بغض نگاهمون کنند ... من که شروع کردم ... همسری اما انگار  روش  نمیشه به پسر بچه  آروم درونش  خیلی میدون بده .برق چشم  هاش وقت هایی که با ذوق با پسرک دو تایی  بازی می کنند و  خونه سازی و اسب سواری و شمشیر بازی  پر سرو صدا راه می اندازند از  چشم من پنهون نمی مونه ... آقا بغل کنید این بچه های  تنهای  درون این آدم های بزرگسال و جدی رو ..محکم و  مهربون و با یک دنیا  عشق ...این بچه ها رو دریابید ... 

 

پست بعد عکس خواهد بود .

 

سلامممممممممممممممممم  

 من  خوبم .. همسری  خوبه ..پسرک خوبه و آخرین خبر اینکه  موهاش جنگل مولا شده و همسری  نمیره کوتاه کنه میگه دو روز  دیگه عیده ..یکدفعه میریم سلمونی  دیگه!!! فک کن کله اش  پف کرده این بچه  با موهای فر فری اش  ..این که هنوز چیزی نیست .. دو ماهه میخواهیم برای بچه لخت وعور  لباس بگیریم همسری  تا یادش میاد  میگه دو روز  دیگه عیده صمیم جان !!! یکدفعه می یگریم باز سایزش  عوض نشده باشه تا اون موقع!! این حرفا رو از آذرماه  میزد ها ..نه اواخر  بهمن ماه!! ببین چی  می کشم من از  دست این بشر!! البته هفته قبل بعد از  5 ساعت راه رفتن در  بازار وبلاخره یک شلوار  که بالاش  سایز  شکم قلمبه این گردالوی  مامان بشه پیدا کردیم ..والله من نمیدونم چرا همه این شلوارهای بچه گونه  از  لی و کتون و غیره لوله تفنگی بود همش  .. بالاش  اندازه هست ها ،  متراژش قد منار  جنبون .. قدش  اندازه است بالاش و کمرش  اندازه مچ پای  بچه !! این هم از  بدبختی  ما برای  خرید  این بچه .  پسرک واقعا چاق  نیست ها تپله ولی  کلا سایز هایی که ما دیدیم برای  بی بی مدل ها بود انگار .  

عزیزان دلم خبر دیگه اینکه دوباره ما  همه خوبیم ..در  واقع زنده هستیم ( بس که ننوشتم از  خودمون ،گفتم خبر  دقیق تر بدم!!)  قرار شد زیاد از درس  نگم که اساتید بزرگوار نگن ای بابا مگه چه خبره تو  هم با این درس درس  گفتنت  .. ما با یک دست ده تا   هندونه بر می داشتیم و تو میگی  وقت گیره و ال و بل ...و من تو دلم بگم بابا افرین به همه تون . از شوخی  گذشته  سقف واحدهای ممکن رو دارم این ترم ..هفته قبل خواستم بنویسم براتون که  پدر شوهرم عمل شدند . چشمشون . عمل دوم بود البته ... امروز  هم مامان جون همون عمل رو دارند .انشالله به سلامتی  باشه و عصر میریم  ترخیصش کنند . ( الان که اینا رو می نویسم ترخیص شدند و  بنده خدا هلاک شد از شدت درد ..طفلک)  

 

و اما از  کارهای  خونه : هفته گذشته سه شنبه مرحله اول تمیز کاری  خونه رو با کمک کارگر  انجام دادم تا بقیه اش اواسط اسفند باشه . من فهمیدم بهتره انتظارات خودم رو بیارم در  سطح واقعی تر!! و نه طبیعی تر !!  و انقدر  کارگر  عوض نکنم .یعنی  تعداد تذکرها و  خود وسط پریدن و  دوباره شستن ها  و  حرص خوردن ها رو کم کردم  و قبل از  هر تذکر یک تعریفی  کردم از  کارش تا خوش و خرم شه و بعد گفتم آخ که اگه اینطوری بشه چقدر بهتر میشه  ...جان صمیم خیلی  جواب  داد . کلا ساده و راحت گرفتن زندگی  خوب  جواب  میده . تازه خانمه وسط  ترافیک کاری الانش ، بی چون و چرا برای  اسفند هم بهم وقت داد در  حالی که به خواهرم و  دوستانش  خیلی با سختی و  منت!! وقت دوم رو داده بود . میخوام بگم تعریف و تمجید از  خوبی  کار یک نفر  واقعا انرژیش رو بیشتر  میکنه .تازه آخر  کار  کفش هاش رو جلوش  جفت کردم و  یادم اومد حتما احترام بیشتر بهش بذارم تا بفهمه چقدر  نون بازو و  تلاشش رو خوردن برای من مهمه .اون روز   خودم هم روم خیلی  فشار  اومد  چون چند روز قبلش  شش تا پتو  رو ملافه کرده بودم و  دوخته بودم .کلا سمت چپم بی  حس  شده بود . البته دوستم هم اومده بود کمکم ..انقدر  سوزن زدم به انگشتام و  خون اومد و  هی  به پسرک گفتم  دستمال کاغذی بیار که بچه هر 5 دقیقه میگفت دستمال بدم مامانی ؟!!!! حداقل 15 سال از آخرین  ملافه دوزی های من در  خونه مامان جانم گذشته بود . دفعه آخر یادمه نصف  پتو رو به فرش  دوخته بودم و  پتو جدا نمی شد ..منم تعجب میکردم چرا  اینقدر  ضخامت پتو زیاد شده و سوزن به  زور رد میشه از  توش ..در  واقع بهتر ه بگم به رو فرشی ضخیم دوخته بودمش ..کلی  مدت ها باعث  خنده خانواده محترم شده بودم . میگفتند اگه به این صمیم  لحاف  عروس بدین بدوزه خود  عروس دوماد رو  کوک میزنه به لحافشون بس که حس  لامسه اش قوی  هست در  درک ضخامت یک ذره لحاف!! مسخره های بی ادب !!! 

 

جمعه گذشته  یک مهمونی  داشتم از  خود ظهر  تا ساعت 10 شب  خندیدیم .. انقدرررررررررر که دلم درد گرفته بود . دختر  خاله ام اومده دوباره  و من هم دعوتش کردم و  جمع اراذل و اوباش  بود دیگه ..من و  داداشم و  خواهرم و  همسر هامون ( اراذل پلید  )و  مامان و بابا و  خاله جان و بعد هم اون یکی  خاله جان و  دخترشون و پسرشون و  اینا ..سهیل خاک تو گور!! رفته بود  با مداد  چشم  خانمش  یک سبیل شعبون بی مخی !! از  این  گوش تا اون گوش  کشیده بود برای  خودش .. هیکل هم سه تای  من ..انقدرررررررر بهش  می اومد بعد  عکس مسخره گرفتیم بذاریم روی اف بی  دختر خاله به عنوان خونواده  محترم و با کلاسش به شوهرش نشون بده اونجا .. خدا به دادمون برسه . دخترک 5 ساله اش هم  با پسرک حسابی بازی میکردند و  دخترک خواهرم رو  راه نمی دادند  جالبه یک صحنه دیدم پسرک روی  صندلی اتاقش  نشسته و  دخترکوچولوی  خواهرم  داره شرق شرق این رو میزنه و خودش هم بلند بلند  جیغ میکشه ..اکهههههههههه هی !! به بابا که همیشه شاکی  هست  چرا پسرک دخترش رو تحویل نمی گیره گفتم نگاه کن داداش من!!! ببین دخترت چطوری  داره دلبری میکنه!! الهی بمیرم ..دلم برای  پشرک سوخت که چون بهش گفتیم هوای  مهمون رو داشته باش  داشت  کتک میخورد و  گریه اش  در  اومده بود و لی  جیغ و  داد نمیکرد ..دیگه بین بچه هار و  اشتی  دادیم و نشستیم به دور  همی  خودمون ..سهیل  خود شیرین رفته بود یک شاخه گل  نیم متری!! با هدیه برای  خانمش  گرفته بود به مناسبت ولنتاین و من هم سریع رفتم هدایای همسری که شامل یک شلوار  خوشگل و بلوز بود رو  پوشیدم و پریدم وسط و گفتم برو  داداش!! برو کنار بذار   ملت هدیه شووور  ما رو ببینند .. خواهرم هم به شوهرش  چپ چپ نگاه کرد و  ما ترکیدیم از  خنده ..بساطی بود ها ..البته من و همسری  اصلا ولنتاین رو یادمون نبود و  همین طوری بی مناسبت برام خرید کرده بود . خلاصه دل همگی  انشالله شاد باشه دل ما که شاد شد خیلی  از  دیروز ...   

پسرک  چند روز قبل اومده و میگفت  بابایی ..ببین چقدر  اتاقم رو مرتب  کردم ..کف کرده بود باباهه .چند دقیقه بعد  اومد بیرون و  خنده اش گرفته بود ..میگه پدرسوخته اصلا مو نمیزنه کاراش با  خودت ..منم خوشحال و ذوق کنون که بچم چه هنرش به من رفته که باباش  قابل تعریف دونسته. جناب اره زبان!!! فرمودند بچه مون رفته تمام وسایلش رو ریخته داخل کلبه اش و  اون تو  مثل  یک کوه به هم ریخته!! و  ظاهر  اتاقش دسته گل!!!  ما رو میگی ؟!! بهش  میگم  آخه با معرفت! من هییییچچچچچ هنر  دیگه ای  ندارم که زود این هنر  بچه رو به من ربطش میدی ؟ میگه جان صمیم تو  خودت وقتی  عجله داری یا مهمون داری  همین طوری خونه رو دسته گل میکنی و  البته من خبر  دارم تو کمد  چه خبره الان!! و خاطر نشان کنم همسر  اره زبان!! مقادیری  ضربات عشقولانه و  برخورد فیزیکی  دریافت کردند و  یک ذره از  موضع خودشان کوتاه نیامدند ..واقعا که ...البته از  خدا پنهون نیست شما ها هم که دیگه تو خونه زندگی من این  هفت هشت سال زندگی  کردید میدونید که  همسر واقعیت تلخی رو  گفته!! اوکی ..اوکی .. از همین شنبه صبح تغییر میدم خودم رو ..!!!! جان خودم تغییرات بزرگ و  عرق در بیار  دادم در  برخی  عادت هام که پدرم در اومد تا ادامه اش بدم . اینم میذارم تو لیست .  

 

من این روزها شاید  هفته ای  یکی دو بار  کوچولو برم سریع دو تا وبلاگ بخونم و تند تند کارم رو بکنم . خیلی  دلم میخواد سریع تر بنویسم  .  تو درفت هم کلی نوشته نصفه نیمه دارم که یا مناسبتش  گذشته یا بعدش گفتم که چی ..!! یک چیز بهتر باشه .الان دیگه خسته شدم و گفتم بذار  معمولی بنویسم دوباره . تو سیکل تغییراتی  هستم که  مثل کش  میرم بین اخلاقیات قبلی و برمیگردم سر  جای الانم . عاشق  همه تونم ...اینجا رو اب  جارو  کردم امروز براتون ها ...نگید بی معرفت شدی  خودت رو گرفتی!!!. 

 

برای  زهرا  :  اینا چیه دختر  جان !! بهت ایمیل میدم . ولی  نکن با من این کارا رو .

 

 

آخییییییییییشششششششششش(نفس راحت)  ..بلاخره  تموم شد .. امتحانات نفس گیر و روزهای شلوغ کاری و  بدو بدو و نصفه شب خوابیدن و کله سحر بیدار شدن و غذاهای ارسالی و کمک های  جنسی و غیر جنسی!! (معنوی) مامان ها و  همراهی  های  همسری و این آخری ها غر زدن های  پسرک که اههههه .. همش  درس ..درس ..درس ..بیا یک کم کارتون ببین مامانی  جون ...البته این  جملات رو  معمولا برای  هر  کاری که دوست نداره انجام بده میگه :  ای  بابا!!!  همش  مسواک ..مسواک ..مسواک ..دندونام کنده شد از بس  مسواک زدم ..اوه مامانی !! همش  خواب ..خواب  خواب .. چرا منو به زور  میخوابونین اینقدررررررر!!! (ساعت 11 شب این فرمایشات رو می فرمایند !!) خب  خدا رو شکر  که گذشت .پدرجون یک جعبه شیرینی بزرگ برام خرید که تا بازش کردم غش  کردم از  ذوق !! مامانم یک شال خوشگل و  تراول کادو داد .مهمونی هم رفتم بینش که خیلی خوش گذشت ...اتفاقات خوشایند و ناخوشایندم داشتیم که انشالله به خیر بگذره این روزها. 

 از  همدردی مجدد هتون برای  پست قبل بازم ممنونم و برای  همگی  سلامتی و  گرمای خونوادگی و  بودن با عزیزان آرزو میکنم .  

اینو داشته باشید تا من باز بیام .  

راستی در  مورد اون مساله ای  که دوستمون کمک مالی  میخواست باید  بگم در  اطلاعاتی که بعد از ایشون خواستم دوستمون گفت که مبلغ 35 میلیون هست که 5 تومنش  جور شده . اون آقا  دوست این  خانم هستند نه نامزد یا همسر. خونواده و اطرافیان و اینا  تا جایی که تونستند کمک کردند . من از  این دوستمون خواستم کمی ارامشش رو حفظ  کنه و  سعی  کنه به دوستش  امید و قوت قلب بده . این دوستمن گفتند ما  کسی که بخواد کمک کنه رو به این آقا معرفی  می کنیم  دیگه چجوری  اعتما کردنش با خودشون ! که من قبول نکردم و به نظرم  دوستان از  اعتمادی که به من دارند  قدم جلو گذاشتند . با این همه با در  نظر  گرفتن اینکه من مسوولیتی  رو به عهده نمی گیرم و خودم شخصا شناخت ندارم هر کسی بخواد از روی  نوعدوستی و   گره گشایی  کار یک نفر  کمکی  کنه در  کامنت دونی  اعلام کنه . گزینه  هایی مثل  پول مع کردن و اینا از  همون اول کنار  گذاشته شد چون باز  هم من مسوولیتی در  هر  صورت قبول نمیکردم برای این بخش  مالی . این نوشته برای  اطلاع رسانی به دوستانی هست که اعلام آمادگی  کرده بودند ولی  نمی دونستم  چقدر  مایل هستند کمک  کنند و اونها هم نمی دونستند  مبلغ بدهی  دوست دوستمون چقدر  هست ..به هر  حال کاری که شروع شد رو تکمیلش  می کنم سرانجام همه ی  کارها هم با خداست .. 

 

یک دوست دیگه مون مشکلی براش  پیش اومده (بارداری  در  دوران عقد) که   همفکری  می خواست . میذارم اینجا حداقل خدایی نکرده بلایی سر  خودش  نیاره بخاطر بی تجربگی ..کسی  چیزی یا  دلداری به ذهنش  میرسه به دوستمون بگه که اول آرامشش رو بدست بیاره بعد بشینه خوب  فکر کنه و  کار یهویی و پشمونی بیار انجام نده ...لطفا به محیط  شهرستان ( نگفتند کجا) و  عرف نبودن این قضیه بین بعضی  خونواده ها  دقت کنید و بهش  حق  بدید پریشون شده باشه .  

 

من تابستون عقد کردم کنار جشن نامزدی
و بهار هم قراره جشن عقد بگیریم
و امروز بعد از چند روز تاخیر پری..... آزمایش  بتام + بود!!!![گریه]
دارم میمیررررم
میدونم حالمو نمیفهمی... هیچکی نمیفهمه... ایشالله دشمنم هم به روزم نیفته
توروخدا اگه پیامم رو دیدی اگه فکری به ذهنت رسید... اگه راهی بلد بودی.... اگه کسی رو میشناسی
کمکم کن
آبروی من... همسرم... دو تا خوانواده تو یه شهر کوچیک....
تو رو خدا اگه چیزی به ذهنت میرسه بهم بگو...
تو کسی یا جایی رو میسناسی که بتونه کمکم کنه 

پست های بعدی از  خودم خواهم نوشت .  

همتون رو دوست دارم  یک دنیا ...

 

جای  هیچ کس را هیچ کس  نمی تواند پر کند ... 

 سپهر جان ..داداش کوچولوی من  ..تولدت مبارک ..هدیه ام به تو فاتحه ای بیش نیست ... 

 

مامان ..تسلیت می گویم به تو ، بیشتر از همه .

من هنوز منتظر  ایمیل تکمیلی دوستمون هستم .  

این روزها هفته ای یک بار  سری به ایمیلم میزنم  و زود  خارج میشم . کارهای  اداری و کاریم  خیلی زیاد شده  و خوشبختانه داریم به فصل شیرین امتحانات هم نزدیک میشیم کم کم!! هم خودم  هم  دانشجوهای  اینجا . خلاصه صبح با بدنی  خسته نشسته بودم پشت کامی و یک سری رفتم تو  میل باکسم و یکهو اسم همسری رو دیدم که برام میل  فرستاده بود و من ندیده بودمش .. خوندم ..واییییییییییییییییی  نمیدونید یکهو  چطوری  تمام بدنم تو  اتاق سرد  گرم گرم شد ...کلا ده خط  نوشته بود ..این یعنی  خیلییییییییییی ..خیلی ها ..بعد  نحوه خطاب  کردن من .. اشاره به  چکارهایی که فکر  میکردم عادی هست  تو زندگی همه ...نحوه تشکر  کردنش ..ارزوهای  خوبی که برام کرده بود ...و نحوه تموم کردن نامه اش  به قدری  زیبا .. سورپرایز و عالی بود که یکهو یک خورشید گرم تو دلم روشن شد ...از صبح حالم خوب خوبه ..نه خستگی  دارم ..نه کسلی  نه استرس  درس های  نخونده ... من چی بگم به این مرد  که این طوری  بلده یک کبریت کوچولو  روشن کنه و  یک شومینه ی  گرم و نرم رو برای زندگیمون فراهم کنه ... از  همین جا یک ماچچچچچچچچچچ گنده میفرستم روی  گونه های   گوگولیش  ...قررررررربونت بشم عسل مسلی  من .اجازه هم خواستم برای  گذاشتن نامه اش  اینجا که فرمودند توی قلب  خودت نگهش  دار ... به روی  چشم . 

 

و آما ماجراهای شب یلدای  ما ..آقا به سلامتی  ما سه بار شب یلدا گرفتیم ..یک بار  خونه ی  خودمون با حضور  نزدیک به بیست نفر مهمون ...واییییییییییییی که چه صحنه ای بود وقتی  همه دور سفره نشسته بودند و من ته دیگ ها رو بردم سر سفره و  اون همه چهره شاد و خوشحال و گرم و مهربون رو دیدم ..یک لحظه  یادم افتاد همیشه از  خدا خواسته بودم خونه ی بزرگ بهم بده که بتونم   خونواده هامون   رو  خونه ی  دور  هم جمع کنم . واقعا شبی بود به یاد موندنی . از صبح بدو بدوی  کارها . شام و مخلفاتش رو مهمون مامان جون بودیم ..مامان خودم هم کلی زحمت کشیده بود و  چیدن میز  خوردنی های  هوس انگیز و  میوه وبقیه چیزها با من بود . البته من هم غذا درست کرده بودم . شیطنت های  سهیل شیطون و همراهی های  خانم داداشم و خنده های  اقای سرهنگ و  شادی  چهره مامانو بابام و  دور  هم  بودن اعضای  خونواده همسری  انقدر برام با ارزش بود که نه خستگی فهمیدم نه کمر درد و نه هیچ چیز دیگه . دلم می خواست اون شب  خاله جانم هم که تنها و مریض با همسرش  هستند و بچهه ها کنارشون نیستند هم پیش ما بودند که قسمت نشد ..ولی زود زود این ارزو هم  برآورده شد ..فردای  اون روز  خاله جان زنگ زدند  احوالپرسی که گفتم دیشب  جای  شما سبز  همه منزل ما بودند ..خاله گفت چه خوب .. خسته نباشی و من گفتم اتفاقا همش دلم میخواست شما هم باشید ..صداش  کمی غمگین شد ..گفت شماها خوش باشید انگار من خوش هستم و من یکهو یک فکری به ذهنم رسید . یک جرقه ..گفتم اگر اشکالی  نداره شب بیاییم منزل شما  دور  همی .. خیلی ذوق کرد و خبر نداشت  چه برنامه ای  دارم براش ..خداحافظی کهع کردیم سریع به مامانم زنگ زدم که من میوه و اینا دارم ..لبو و باقالی تازه و همه چی ..مامان گفت پس من هم  تا یک ساعت دیگه ماهیچه می گیرم از اون ماهیچه های  کریم پز!! (مشهدی ها میدونند منظورم چیه) درست کن شام رو هم ببریم .. نقشه من شب  چله ای بردن برای  خاله جان و همسر نازنینش  بود ... ماما نو بابا و خواهرم رفتند و من با کمری که صاف نمی شد ولی  قلبی که لبریز از  ذوق و  خوشحال بود  برای خاله جان شب  چله ای بردیم ..مثل عروس ها .. هندونه تزیین کرده .. باقالی و لبو و  سبدهای  میوه .. خرمالو و  انگور  های  درشت و خوشمزه و براق ... قابلمه برنج و   دیس ماهیچه خوش آب و رنگ که شش ساعت تموم با شعله ی کم روی  گاز  معجونی  عاشقانه رو در  خودش  درست کرده بود .وایییییییییییی  نمیدونید  برق چشم های  خاله جان و همسرش  چه  رنگین کمانی  داشت ..باورش  نمی شد .. به عرض یک ساعت عکس های ما روی صفحه دختر  خاله ام اون طرف دنیا  نمایش  داده شد .و دختر  خاله دیگرم در شهری  دیگه با صدایی لرزون از خوشحالی  شادی اش رو برای  تنها  نگذاشتن پدر و مادرش  نشونمون داد ..به حدی  انرژی  گرفتم از  دیدن شادی  این دو نفر ..به حدی مامانم نگاه های  قدر شناسانه بهم کرد و  همسری به همه گفت که صمیم یک  لحظه نخوابیده تا همه اینها رو برای  عصر آماده کنه که نمیتونم ذوق و شوقم رو  نشون بدم با کلمات ...شبی  دلنشین و  گرم  و خوب .. با یک تصمیم و کمی  اراده و  چراغی که نباید اون شب  تو اون خونه خاموش می موند ...یک باور  عمیق و واقعی  دارم :این ها زحمت های  من نبود ..من مطمئنم نیرویی  بزرگ ..اراده خداوند و لطف اون پشت  انرژی های  تموم نشدنی من برای  اون شب بود . خدایی که فقط  می خواست بگه اگر  نتونستی  بسته های شب یلدا رو به دست بچه های  سرمازده و گرسنه چهار راه برسونی  یک ذره تلاش کن ..آدم های  سرمازده از  تنهایی و بیماری   همین نزدیکی و بغل دستت هستند که منتظر یک توجه و گرمی  از  نزدیکان خودشون اند ... و دومین شب یلدا هم به برکت توجه و محبت خدا ،گرم و خوب  گذشت ..شب سوم جاری  جون زنگ زد که امشب که شب  یلدای  اصلی هست بیایید منزل ما ...او نشب هم خوب و گرم بود . خوشحالی  مامان جون با دیدن بچه هاش  کنار  هم و شیطنت دو تا کوچولوهای ما یعنی پسرک شیرین زبون و  پسر عموی  خوش قد و بالاش (ماشالله) کلی  همه مون رو خندوند ... 

و آما از درس ها : خب  من هر  چی  استرس  داشته باشم و جوش بزنم که چیزی  حل نمیشه که ..میشه ؟ بنابراین یک برنامه منظم پدافنگی!! گذاشتم که به مدت ده روز  از سر  کار برم سالن مطالعه و تا 8 و 9 شب  درس بخونم (انشالله) و  شب  مثل بچه آدم به زندگی  ام برسم . همسری  گل  مهربون هم  هوای  پسرک رو داره هم منحنی انتظاراتش رو  کم کم کمممممممم  کرده تا این دوران بگذره ..انشالله  اوایل بهمن سر حال و قبراق و  کارنامه به دست راست!! میام باز  می نویسم . این وسطا هم  مطمئن باشید  بی خبب  نمی ذارمتون . اوه راستی  دعا کنید  شهریه ام  هم از  آسمون و خزانه های  غیب خدا بیفته پایین و اون کسی  هم که چکش برگشت خورد و نمی دونست اون چک برای  شهریه همسر اقای  مهندس بوده  به خودش بیاد و حسابش رو  شارژ کنه و خیال ما رو هم راحت .  

 

پانوشت

 دوست عزیزی  خصوصی  نوشته و  تقاضا کرده اگر من  خیری رو می شناسم که بتونه مبلغی رو قرض بده بهشون  تا  مشکل همسر آبرومند این خانم حل بشه  محبت رو دریغ نکنه .  نوشته این پول قرضی  خواهد بود و آبروی  همسر بسته به این مبلغ هست .(کامنتش  پر از  اضطراب بود .حتی نگفته مبلغ چقدره)  من خودم متوجه شدم چطور تمام سعی اش رو میکنه تا آبرویی نریزه ازشون .  من هم در  موقعیت مشابه این بودم خودم و کاملا درک میکنم چطور  آدم بال بال میزنه . من شناختی از دوست عزیزمون ندارم شخصا و منتظر  کامنت  کامل تر و دقیق ترش  هستم . ولی  می تونم   این درخواست رو  اینجا بذارم  تا دوستان گلم هم اگر فکر  می کنند میتونیم با هم این دوست رو به جایی ارجاع بدیم یا راهنمایی و نظری  دارند و فکری به کله شون میرسه بگن . به خود من ثابت شده دنیا یک آیینه روبروی من میگذاره و  زیبایی ها رو بی انتها تکرار  میکنه و کوتاهی  ها رو هم ... در  واقع شماها این لطف رو به من می کنید . اگر کسی  فکری به ذهنش رسید بهم بگه تا دوستمون تو کامنت ها بتونه پیگیری کنه . اطلاعات کامل و دقیق تر رو بهم بده خانومی . این مقدار کافی نیست: 

صمیم عزیزم سلام،امیدوارم خوب باشی،من یه کاری داشتم باهات ولی ادرس ایمیلتو نداشتم،من نامزدم مشهد و یه مشکل مالی براش پیش اومده بخدا خیلی حالمون بده کار داره به ابروریزی میرسه و مطمینا یه زندگی از هم میپاشه،تروخدا اگه خیری چیزی سراغ داری بهم بگو،پول رو از خیر میگیریم و یک ماه بعد پس میدیم هر ضمانتی هم باشه میدیم،خونشون معلومه اصلا برید ببینید،شاهد داره،ولی تروخدا اگه کسی رو میشناسی بهم بگو،بخدا دروغ نمیگم همه زندگیش مشهده برید ببینید،پول زیادی هم نمیخواد،خواهش میکنم  

 

این جور وقت ها اگر هم کمک مالی و فکری   از  دستمون بر نمیاد  لطفا برای هم  دعا کنیم . به مردم زخم زبون نزنیم ..مسخره اشون  نکنیم . بالا و پایین شدن برای  همه هست . انشالله همیشه همه تون تو اوج  زندگی و تو حریری از خوشبختی بمونید ..

 

 

خونه ی  دلتون همیشه گرم و مهربون ... 

زمستون هاتون شاد و دور همی  

همسراتون قدر شناس و دوست داشتنی  

و بچه هاتون و عزیزاتون تو قلب و تو آغوش گرمتون  موندنی  ... 

 

اولین بار که  تو مهد پسرک با بچه ها سرود ملی رو  آموزش  داده بودند من نمیدونم این بچه حواسش  کجا بوده و  چی رو به جای چی شنیده بوده ... با عرض معذرت از  تمامی  هم وطنان عزیز ، فقط بگم  ملت بی جنبه تا مدت ها  از این بچه سو استفاده میکردند و ازش خواهش  میکردند ترو خدا سرود  جمبوری رو برامون  بخون و بعد هر  کی یک طرف  می افتاد .جالبه بچه هم اصلا فکر  نمیکرد یک  اتفاقی  این وسط می افته که همچین میشه ....تصور  کنید یک پسر بچه تپلی قلقلی با حس رهبری ارکستر  می ایسته صاف  جلوتون و با تمام وجود و صدای بلند و فراز و فرود های به موقع این اجرا رو به نمایش میذاره :   

 

سر زد از  افق

میخخخخخخ  خاوران

فروع  دیده ی بد باوران !!!

بهمن ..فله!! ایمان ماست ..

پیامبر ای امام!!  استعداد ..آزادی ..بخش مال ماست!!

شهیدان ..پیشیده در  گوش  زنان فریادتان ..

تابنده  مانی و  جاودان ..جمبوریه   اس... ها....لی  ایمان!!!

الان دیگه خیلی بهتر  میخونه و ما از  ترس  جونمون هم که شده!! اون بخش آخر رو کامل و درست یادش  دادیم . ولی ..ولی .. هنوز  وقتی با اون صدای  بامزه اش   میخخخخخخخخخخخخخخخخخ خاوران رو میگه کنترل از دست من خارج میشه و میرم پشت سرش  می  ایستم و به تخت سینه ام میکوبم و از بس  دندونام رو به م فشار  میدم  دردم میگیره ...خدایا این شادی  ها رو از  خونواده ما نگیر!!!!!

دوستم از  شیرین زبونی  پسرکش  تعریف میکرد میگفت سال ها پیش وقتی  پسرک بچه بوده  به استخر  ارمغان ( مشهدی  می دونند منظورم کجاست )  میگفته استخر  احمقان!!! و جالب  این بوده که وقتی بابا دکترش می رفتند استخر به همه میگفته بابام با دوستاش  رفته استخر  احمقان!! ..الهیییییییی ..قیافه بابا دکترش  خیلی  دیدنی بوده بین جمع دوستان و آشنایان .. حالا من از شما میخوام این بامزه حرف زدن بچه های  خودتون یا دور و بری ها  یا چیزهایی که شنیدید رو برامون بگید ..مطمئنم  با خوندن کامنت های این پست ،کلی  دل همه مون شاد میشه .. مشتاقانه منتظرم .    

 

از  همکاری  دوستان گل در  نظرات بخش قبلی  ممنونم .  

 

  پ.ن.  دوستان لطفا سوالاتتون رو  با ارسال پیغام تووبلاگ  نپرسید .به ایمیلم ارسال کنید چون از  این جا نمیتونم با پیغام جواب بدم .

 

موافقید یک برش از یک اتفاق واقعی یک زندگی واقعی رو با هم بخونیم؟ پس بریم :

 یک امتحان میان ترم سه منبعی داشتم و  سخت مشغول بودم. اون روز   بعد از  12 ساعت سر کار بودن چون دیدم همسری و پسرک زیادی  تنها موندند گفتم بریم  مهمونی . من از سر کار  و  اونام از  کلاس پسرک  . خواهرم کلی  خوشحال شد میخواهیم بریم خونشون .شب  فوق العاده خوبی بود البته تا فبل از رسیدن به خونه . آقا ما پامون رو گذاشتیم تو خونه ایییییییه چه بوی گندی!!! با تعجب رفتم داخل و دیدم چند تا پلاستیک که توش  میوه مونده و  در شرف  خراب شدن( و بعضا خراب!)  هست روی  اپن ردیف شده ...در یخچال رو باز  کردم جا  میوه ای  دسته گل ..تو یخچال تمیز وبرق افتاده ..اوه عزیزم ...کار  همسری بود ولی  چرا اینا رو گذاشته روی  اپن که بوی  گندش  همه جا رو برداره؟ یکهو صمیم خوشحال ولی خسته  خواب آلود  تبدیل به اژدها شد ..یک فروردینی  با عیار خالص و بالا ...انقدرررررررررررر بهم برخورده بود  که حد نداشت ..اون حق  نداشت این کارو با من بکنه..اولش خونسرد بهش گفتم اینا چیه گذاشتی  اینجا ؟ چرا تو سطل زباله  نذاشتیشون؟ خیلی ریلکس  آقای همسر برگشته میگه خواستم ببینی  تو یخچال چه خبر بود!!!! گفتم اونطوری هم می دیدم ..گفت نه عزیزم!! بعدش  میگفتی  امکان نداشت تو یخچال من( با تاکید روی من) همچین چیزایی باشه!!!خب راستش من دقیقا چند روز قبل جا میوه ای رو باز کردم اصلا اصلا این ریختی نبود و  امکان نداشت من متوجه بو شده باشم و  بی تفاوت مونده باشم ...با حرص گفتم لازم نبود ..میذاشتی بیرون من خودم  متوجه میشدم  و می دیدم که شما تمیز کردی  یخچال رو ...یک ذره غر زدم و بعد ساکت شدم ..تو درونم اژدها از  خشم به خودش  میپیچید ..دقیقا ..دقیقا  همون روزی که همسری از  من یک درخواست داشت و  من تو چند ساعت تونسته بودم  بهش  اوکی بدم برای  کارش و  کاری هم بود که از  دست هر زن یخچال پاک کنی!!! بر نمی  اومد اون داشت برای  من میوه میچید روی  اپن تا ببینم نبودنم رو!! حالا این بماند .خب آدم  ممکنه ناراحت بشه و همسری  یک کوچولو!! حق داشت . چیزی که بیشتر  ناراحتم میکرد این بود که چرا هیچی  نگفت و تشکر گرم نکرد برای  اون کار بزرگ ولی یک مساله ساده رو کلی فکر  کرده که چطوری  تو چشم من فرو کنه!!! این ذهن آدم هم که ماشالله هر  چی  دلش  میخواد میبافه همچین وقتایی  .. تالاپ تولوپ راه رفتم و فکر کردم چکار  کنم دلم خنک شه!! به وبلاگ گیس  گلاب  فکر  میکردم که همچین وقتایی  میگفت جلوی شوهرتون قیافه ماتم زده ها رو بگیرید و آه بلند کشششداررررررر  بکشید و برید از  اتاق بیرون ..غر  نزنید...نشون بدید اندوهگین هستید ..اوه نه این یک بار  نه!!  اصلا نمی شد  راحت نشست و فیلم بازی کرد ..اژدها دور  خودش  میپیچید اون تو ... حتی  دلم نمی خواست بهش بگم  شب بخیر .. تموم مدتی که من داشتم تو راه برگشت  تو ماشین گردنش رو نوازش  میکردم اون میدونست با من چکار  کرده و به روی  خودش  نمی آورد ..چطور  دلش  اومد با من این کارو بکنه ؟!!!! حس خسارت بهم دست  داده بود . پس فرداش امتحان داشتم .. تمرکز  کیلویی  چند ؟ پسرک رو خوابوندم و کتاب رو بستم و  خوابیدم ... صبح دیدم انگار  نه انگار!!! به روی  خودشم هم نمی آره من اینقدر  ناراحتم ....منم رفتم تو قیافه و بدون صبحانه رفتم سر کار ... عصر  اومدم خونه .. دلم میخواست بپرسم شام چی  درست کنم عزیزم ؟ ولی  نپرسیدم ... همسر هم برای  خودش و پسرک  ناگت سرخ کرد و  اصلا نپرسید تو شام میخوری صمیم جان ؟!!!....همسری رفت پسرک رو بوسید و رفت تو اتاق و خوابید ..اژدها بیدار شده بود ...دیدم نمیشه .با صورت داغ  کتاب رو بستم و رفتم بالای  سرش ..گفتم میخوام باهات صحبت کنم ...داشت اخبار شب رو میخوند  تو تختش ..گفت  الان نه ...گفتم میخوام ازت سوالی بپرسم  بدون اینکه نگاه کنه گفت گوش میکنم ... پرسیدم منظورش از  اون کار چی بوده ؟ و شروع کردم به سخنرانی که  دلم می خواست همون قدر که وقت میذاره از من انتقاد کنه همون قدر هم نکات مثبتم رو   بهم نشون بده  و اینکه ناراحتم که بهم بی محلی کرده وقتی  دیده من اینهمممممممممه غصه دارم ..بهم میگه من از  کجا بدونم تو ناراحتی اینهمهههههه؟!!!! میگم نمیبینی  من گومب  گومب راه میرم  و  حرص میخورم؟ . میگه نه والله!! تو یک کم گفتی  چرا رو اپن گذاشتم بعدم دیگه چیزی نگفتی!! ای  تو روحت زبان مترجم واقع در  مغز  مرد جماعت!! بهش  گفتم میخوام بیشتر  حرف بزنم ..من خیلی بهم برخورده . تو بهم گفتی من آدم بی عرضه ای  هستم تو  خونه داری!!! میگه این حرفا  چیه ؟ من کی  همچین چیزی گفتم  ؟!! ای  تو روحت زبان تفسیر کننده مغز زن جماعت! میگم خب  اینطوری  نگفتی ولی منظورت همین بوده ... همش منتظر بودم  بگه بذار بعد با هم حرف میزنیم تو الان ناراحتی .ولی  هیچی  نگفت ..گفت دلم نمی خواد این حرفای  بیخودی رو ادامه بدیم ..از نظر من نیازی  نیست بیشتر  حرف بزنیم در  موردش ...چیزی نبوده تو اینهمه بزرگش میکنی ..من هم منظورم  این حرفا نبوده و نیست ..آره ؟!!! اینطوریاس ؟ اوکی ..منم نشستم لبه تخت و   یکدفعه نمی دونم چی شد به طرز مسخره ای  اشکام ریختند پایین ..گوله گوله!! چیزی که خیلی وقته کنترلش میکنم که موقع احقاق حق!! اشک موقوف. خب معلومه که اژدهای  آتشین درونم انتظارداشت یک دستی  دور شونه ام بیاد و منو بغل کنه و آرومم کنه ..ولی ظاهرا اژدهای  آقای همسر هم بیدار شده بود و دو تا اژدها  چشم در  چشم هم از  دهنشون آتیش در  می اومد!! اوه تمام برنامه ام برای  امتحان فردا خراب شد ...اصلا تو دوستم نداری  دیگه ..هیییییییییی  چه زندگی  شیرینی بود ...چقدر  بچگانه تموم شد!!اصلا شاید  کس دیگه ای رو دوست داری!!(پفففف!!) حق من این نبود!!!  این حرفا و نتیجه گیریهای  مستند و دلایل قوی پشتش!! رو داشته باشید و بریم سراغ اقای همسر ..گیج و  مونده تو خودش و  شاخ بالای سرش از رفتارهای من و تازه بهش فهمونده بودم که حققققققققققققققققق  نداشته حتی  ناراحت بشه و بدتر  اینکه حقققققققققق  نداشته شخصیت من رو زیر سوال ببره!!! خلاصه صبح مثل خانوم های متشخص ولی بدون زبان!! نشستم رو صندلی جلو یعنی منو ببر  دانشگاه!! موقع پیاده شدن هم  گفتم متشکرم و پیاده شدم . ببین آدمیزاد به چه کارهایی  مجبور میشه!!! آقا امتحانه رو دادم ..با این جمله طلایی که یک طوری  میشه بلاخره!! اعتراف میکنم تنها امتحان کل دوران تحصیلم تا اون لحظه بود که برای یک امتحان ، منابع رو کامل نخونده بودم .سه تا کتاب  گنده و من دو سوم رو فقط  خونده بودم.نتیجه خودم رو هم غافلگیر کرد : یک چیزی در  حد نمره کامل . دقیق تر بگم که تمرکز و  تنفس آروم و خالی کردن ذهن از  اوضاع روز قبل  ،خیلی کمکم کرد .البته واقعا اولش  که سوالت رو دیدم هول کردم چون چیز زیادی  انگار  یادم نیم اومد بعد دونه دونه  تست ها رو جواب  دادم و نوشتم و اوضاع امیدوار کننده شد .بعد امتحان فکر  کردم  قراره این مساله رو چطوری  حل کنم ؟ خیلی سخت بود برام که برم بگم من بیخودی  قضاوت کردم و راست میگی ! تو منظوری  نداشتی من  کارت رو دوست نداشتم . من اینا رو قبول داشتم ها ولی گفتنش سخت بود برام . عصر بعد از کلاس هام اومدم خونه . دختر خاله ام زنگ زده بود برای فردا ناهار دعوتمون کرده بود . دلم نمی خواست روز  پنجشنبه و جمعه ام رو خراب کنم . همسر  تازه یادش  اومده بود  باید یک قیافه ای بگیره ..رفتم روی  مبل  نشستم و یک آه بلند کشیدم ... طرف  هم یک آه بلندتر  کشید .. ای  داد ..اینجا رو دیگه  بایبل من  نگفته بود  در  مقابل  آه شوهر باید چکار  کرد. خلاصه دیدم تا شب  باید من آه بکشم اون اه بکشه همش بکش بکش  میشه! رفتم تو اتاق ..به خودم تو آیینه نگاه کردم .. حق من ناراحتی   نیست ..من حق دارم بابت موفقیت امتحان امروزم شاد باشم. پسرک داشت کارتون تماشا میکرد و همسر هم  لم داده بود روی  مبل و سرش  تو اخبارش بود . رفتم جلوش  واستادم . اژدها گفت من می ترسم کم محلی کنه  نابود شم! گفتم نترس ..با من باش ... آقا صاف  جلوش  ایستادم و تب رو از  دستش  گرفتم گذاشتم لبه مبل ..دستم رو به طرفش دراز  کردم ..نگاه اخمویی کرد که توش  خنده هم بود .  گفتم پاشو ..میخوام بغلم کنی ...جواب  نداد ..چشم هاش  غمگین بود ..تهش  یک ردی از  خنده هم داشت ..روی  لب هاش  کم کم خنده اومد ..به زور  نگهش  داشته بود لو نره یک وقت ..دستش رو گرفتم گفتم بلند شو ..اجازه نمیدم به کسی  خوشحالی  بعد از  امتحانم رو خراب کنه ..منظورم خودم هستم ها ..گفت برو قندها  رو جای  دیگه بساب ..!! ( پدر سوخته زبونش  داشت باز  میشد انگار!!) منم دستاش رو دور  خودم حلقه کردم و گفتم دقیقا جای  درستی  اومدم ...گفتم محکم بغلم کن ..بعد هم بردمش  تو اتاق تا محکم تر بغلم کنه ..سرم رو روی شونه اش  گذاشتم و بی حرکت و در سکوت دست هام رو محکم دور  کمرش نگهداشتم ..آغوشش رو محکم تر  کرد ..خیلی  مسخره ای  صمیم ..چرا با خودت این کارو میکنی ؟ اژدهای  مهربون که ته چشمش  اشک بود بهم گفت . به همسری  گفتم  ناراحتم هنوز ..ولی  تو  فقط  محکم بغلم کن . خلاصه این چند دقیقه جادویی که گذشت و  حس کردم میتونم مثل آدم حرف بزنم گفتم  من  فکر  میکنم بهتره وقتی  ازم انتقاد کنی  قبلش  حتما در یک موردی  تحسینم کرده باشی ..اینطوری  اجازه داری نقطه ضعف  احتمالی!! من رو بهم بگی ..ولی  اگر تحسینی  نکرده باشی دفعه اخر ..اجازه انتقاد هم نداری ..میگه خیلیییییییییییییی رو داری صمیم ...یک کاری  میکنی آدم فکر  میکنه در  حقت  جنایت شده!! خودت میبری و میدوزی و تفسیر و تعبیر  میکنی و بعدم میگی حقققققققققق  نداشتی!! بهش  میگم من از  این خیلی  خیلی  غمگین شدم که دقیقا تو همون ساعت ها من کاری کردم که شایسته قدر دانی و تحسین بود ولی تو از اون به راحتی گذشتی  و روی  اون مساله ایستادی و بزرگ نشونم دادی .  وقتی حرف زد و گفت دلیل واقعی نارحتیش چی بود فهمیدم این کلمات  بیچاره رو گذشتند تا آدم باهاشون ارتباط برقرار کنه و  حرف بزنه!! گفت این یک هفته  تونبودی  زیاد و من تنها بودم خیلی ... من  پسرک رو سرگرم کردم و نذاشتم حس تنهایی اذیتش  کنه ولی  خودم چی ؟ تو  رو نداشتم صمیم ...الهییییییییییی ..بغلش کردم ..عزیزم ...بهم میگفتی  زودتر ... از اون روز  تا همین  لحظه  که دارم می نویسم  دوتایی مون خیلی مراقب اون  یکی  هستیم . من روزها زودتر  میام خونه و سعی میکنم همسری رو بیشتر بغل کنم و حتما شب چند دقیقه ای قبل از خواب مثل قبلن ها با هم حرف بزنیم.به طور  محسوسی آروم تر شده و شدم . همسری در چند مورد به طور  جدی  ازم تعریف کرد . این هفته یک امتحان دیگه دارم و امیدوارم بتونم از پسش بر آم . جمله ی  حالا یک طوری  میشه  اجی مجی  لاترجی هست انگار برام .  جملاتی مثل مهم نیست بابا ..ولش کن ..سخت نگیر و از این حرف ها به مذاق  ذهن من سازگار نبود هیچ وقت ..الان این جمله توش  امید هست . بهم میگه حتی نیم ساعت قبل از امتحن هم میتونم تمرکز  کنم روی  مطالب و تو ذهنم نگهشون دارم . بهم میگه چیزهای مهم تر و موندنی تری هم هستند که توجه بیشتری میخوان و درسات هم با اینکه مهم اند اما یک طوری میشه دیگه  و ته این جمله یک نفر تو ذهنم بلند و مطمئن میگه تو یک کاری میکنی که درست شه بلاخره ...و این منو خیلی آروم میکنه از وقتی فهمیدم هیچ چیز به اون اندازه که من سخت فکر میکنم نیست ... من چند نکته  رو واقعا متوجه شدم با اینکه فکر  میکردم  وا ..این چیزها که معلومه دیگه .. توجه نمی خواد که :

1- گاهی دنیایی قدرت و  اعتبار و توانمندی و برش به مردها نشون میدی ولی  اون ها باز هم رگه های ظرافت زنانه رو در تو جستجو میکنند ...این رگه ها رو نشونشون بده و تقویتشون کن ..بذار روی  دیگه سکه ات رو هم ببینه .پر رنگ و رنگی رنگی ...

2- مراقب خودت باش ...مراقب اون هم باش .مراقب زندگیتون باش ...فرو ریختن سدهای بزرگ از شکاف های  کوچیک و بی اهمیت شروع میشه ... علف های  هرز بی توجهی به  آدم های زندگیت ، یک دفعه در  نمیان ..سانت سانت رشد میکنند و یکهو میبینی کل زندگیت رو گرفت و  جایی برای گل ها باقی  نموند ..

3- وقتی اژدها بیداره هیچ اقدامی نکن .حرفی نزن ..تعبیر و تفسیری نکن ... اژدها همه جا رو می سوزونه ...جای سوختنش  هم بد می سوزه  .

 

4- از کلمات استفاده کن ... ذهن تو  رو ، روی  پرده  پذیرایی در  ابعاد بزرگ نمایش نمیدن عزیزم ...بهش نگو تو منظورت این بود ..بگو من فکر  میکنم ..من حس میکنم ..با این کلمات حس هات رو نشون بده ..بگو الان غمگینم ..الان حس میکنم بهم توهین شده ... نگو تو هیچچچچچچچ وقت درکم نمیکنی ..تو  هیچ وقت بهم توجه نمیکنی ... یادت بیاد وقتی که بچه بودی و میخواستی  سبزی پاک  کنی ..یک دسته کوچولو فقط  میذاشتند جلوت .امید به تموم شدنش  خستگیت رو کمتر  میکرد ...  روی  میز مذاکره فقط یک پرونده رو مطرح کن ...

5- نگو تو باید از من تشکر میکردی ... چرا  این بار یادت رفت به وظیفه ات عمل کنی؟!! بگو  وقتایی که  بخاطر یک چیزایی ازم تشکر  میکنی خیلی خوشحال میشم ... دوست داشتم این بار هم  مهربونی ت رو نشونم میدادی ... حرفای  تو  انرژی من رو زیاد و من رو دلگرم  تر  میکنه .

6- یک جوری رفتار کن کارت منت کشی صرف و یکطرفه  به نظر نیاد ..اقدام برای  اصلاح باشه ... با حس های  خوب  باشه ...فایده هایی که از قبل این  قدم اول برداشتن  بهت میرسه رو در  نظر بگیر ...آغوشی که آدم رو با محبت در بر گرفته  هنوزم میتونه گرم باشه به شرطی که به سرد شدنش  بی تفاوتی  نکنی .

7- به شادی خودت بها بده . اجازه نده کشدار شدن بعضی مسائل جلوی آرامش و خوشحال شدن هات رو بگیره ..خودت برای خودت یک کاری بکن ...منتظر نباش یک نفر دیگه قدم اول رو برداره .

8- برای کارهای همسرت ازش تشکر کن.(قابل توجه آقایون ) .حتی اگر اونقدر بی اهمیت باشه که به چشم نیاد ..ولی  همین چیزهای  کوچیک وقتی حذف بشند اذیتت میکنند ...بذار  خوبی ها ملکول ملکول زیاد بشن تو هوای دور و برت ...هوای نفس کشیدنت رو سالم تر  میکنند ...

9- سلام صبح و شب بخیر  شب رو حتی تو قهر های کوچولو هم ترک نکن ..این دو کلمه معجزه میکنه .. به طرف نشون میده می بینیش ..هست  تو چشم هات ..متوجهش  هستی ...سکوت نکن  

 

10- بارها و بارها بهش بگو که بودنش اهمیت داره برات ...محکم بغلش کن ..به اومدن و رفتنش توجه  نشون بده ... دست هات رو دور کمرش حلقه کن ...تو چشماش یک وقتایی  نگاه کن ..مستقیم و صاف و نکته مهم اینکه  از  انگشت هات برای  چیزی جز برداشتن اشیا هم استفاده کن : برای  نوازش کردن ...این یکی  معجزه میکنه .

به نازنینی که شاید هیچ وقت اینجا رو نخونه و من از چشم هاش خیلی  چیزها میخونم:

جان شیرینم ! عمیق ، تازه و گرم مثل تمام ده سال قبل دوستت دارم .تو ، شخص تو، دوست داشتنی ترین آدم زندگی من هستی. قلبت ، چشمت ، دستت و وجودت همیشه سلامت و پاک.

حالا شما بهم بگید برای نزدیک تر شدن به هم در همچین وقت هایی چه کارهایی می کنید و به نظرتون بهتره چه کارهایی رو نکنیم ! آدم زندگی شما چطوری برخورد میکنه در این موقعیت ها ؟خیلی دوست دارم  ایده ها و تجربه هاتون رو بدونم.خواهش مینم بنویسید برام .

ویکیو ، سرویس جستجو در اینترنتکد صلوات شمار برای وبلاگ