X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

 

 سلاممممممممممممممم به  روی  ماه همه تون ..بدون فوت وقت و  مقدمه چینی و تعارف و گفتن اینکه ببخشید  نبودم و دیر شد و  ددر  دودور  بودیم و  ترکوندیم  و دفعه بعد  زودتر  می نویسم ...  بریم سراغ تعریف های  این مدت . راستی قبلش  سال نوی  همگی  مبارک . انشالله برکت و دل خوش و اندیشه ی زیبا برای  همه مون به دنبال داشته باشه . خب بریم سراغ تعریف هام .  من به ترتیب  نمی نویسم .دیگه گزارش  که نمی خوام   تحویل بدم بذارید از  همین دو شب قبل بگم  .یعنی یک مهمونی رفته بودیم از بس  من خندیدم ..ریسه رفتم ... قهقهه زدم ...تاب  خوردم  دور  خودم ..روی  زمین نشستم  بازی  کردم  و  کیف کردم  و شیرینی  خوردم  و  همش  انرژی شد به تنم که به جان خودم  در  این چند سال اخیر  همچین مهمونی  نرفته بودم .  در همین راستا یکی از  تصمیمات صمیم در  سال جدید که جدی و  مصرانه دارم اجراش  می کنم  داغون نکردن خودم و  دیگران هست . دیگه نمی خوام روابط و رفت و امدهام  رو به خاطر  این سوال مسخره ( حالا چی  ببرم یا بخرم براشون چشم همه در آد!!!!؟ ) . خراب و کم کنم دوست خوب و  نزدیک و صمیمی من  هم خونه جدید خریده بودند ( البته  یک سال قبل ) و هم  حج رفته بودند و  من به شدت مشتاق  دیدارشون بودم.خلاصه موقعی که این تصمیم رو گرفته بودم که راحت بگیرم و  انتظار  از  کسی   نداشته باشم و عادت کنم و  عادت کنیم به  اصل  صله رحم و  خوش  گذروندن دور  هم و  سادگی و این حرفا  دیگه به این دوستم  گفته بودم بیام خونه تون برای  خونه جدیدتون فقط  یک کیک خونگی درست می کنم برات . خلاصه یک روز  قرار  شد  ما عصر بریم دیدن این دوست مون . خودش و  همسرش  آدم های  خیلی  نازنینی  هستند . البته این دوستم یک ذره بهتر شده الان. قبلا خفه ات میکرد از بس  تعارف  میکرد و از تو حلق و  دهن و لوزالمعده آدم چیز  می فرستاد پایین . همسرش هم اونقدرررررررررررر با مزه هست و  گرم و راحت و صمیمی که حد نداره . دخترکشون هم دست و دلباز و  مهربون و با سخاوت. خلاصه رفتیم خونه شون و من در  کمال ارامش و بدون خودخوری  یک جعبه شیرینی  گرفتم وساعت 8 رفتیم و ساعت 2.30 شب در  حالی که دلم اصلا نمی اومد برم ولی  خوابمون گرفته بود همگی  برگشتیم خونه . آقا جان صمیم بسه هر  چی  سخت گرفتیم ..هر چی  مهمونی ها رو به تاخیر  انداختیم که یا پولمون  جور شه یا هدیه ای  در   شان!! و منزلت خودمون و  گیرنده تقدیم کنیم ... جان صمیم من خون بخرم برام شیرینی  بیارن خوشحال هم میشم ..چه اشکالی  داشت آخه که من این همه مدت سخت گیری  میکردم به خودم و  همه چیز ...شام با این که قرار  نبود بمونیم وقتی  بی ریا و  صادقانه گفتند بریم پیتزا بگیریم بمونیم دور  هم   صمیم  درونم آدمیزادی  گفت  زحمت نمی دیم .و با تعارف واقعی بعدی  گفت  باشهههههههههههه خیلی  هم خوبه ...کلاس  الکی  نذاشتم که نههههههههه ...ما قرار نبود شام بمونیم .خب  بابا جان داشت  خوش  می گشذت بهمون در  حد  توپ چرا کات میکردیم تفریحمون رو . .. یعنی  از بس  ادا بازی  در  اوردیم و  این دوستم  خاطره  چیز!! از  زیر  مبل   در آوردن رو اجرا کرد و شوهرش  دیگه آتو  گرفته بود و   کر  کر  می خندیدیم  این فک هام درد  گرفته بود .. امسال سال خنده هست. تصمیم  جدی  دارم به هر  بهانه ای ..شادی  کنم ..تفریح برم ..خوش باشم ...و به همه خوش  بگذره  و  الکی  غصه نخورم .بابا  موهام سفید شدند باور  کنید  دو طرف شقیقه ام  و رنگ می کنم دیده نشه ...بسه دیگه از بس  هی  حرص الکی   خوردم ... خودخوری  کردم ..گفتم بده ..زشته ..بقیه چی  میگن!!  دیگه تبر  تصمیمات جدید  امسال ضربه آخر روبه عادات دست و پا گیر زد و اگر  خدا قبول کنه قراره امسال مثل آدمیزاد  زندگی  کنم ...

داشتم می گفتم  پیرو تصمیمات  جدید  دیروز هم زنگ زدم به دوست دیگه ای  که قرار  شد شب بریم خونه شون .دیشب  هم رفتیم اونجا و  هدیه ای  که به پسرک دادند فوق العاده خوشحالش کرد و بچم کلی  ذوق  کرد  دیشب . تازه عیدی  نقدی  هم گرفت و  خودم و  همسری هم  سررسید های  خوشگل  گرفتیم از دوست نازنین و همیشه مهربونم . من دوستان زیادی  ندارم به واقع و  همون چند تا دوست اندکی که دارم  دوستی  عمیق و خوبی  داریم با هم  ..سعی  می کنم هر  طوری  هست و از دستم بر میاد بتونم براشون کاری  کنم و  به واقع تعارف  نداریم با هم...نزدیک و صمیمی و خیلی گرم هستند . خلاصه قراره این تلفن خونه ما  جهت روابط  خوب و  شادی آفرین فعال تر بشه  انشاللهه .

حالا از  مسافرت بگم براتون . قبل از  تعطیلات رفتیم جای شما سبز  شمال تا 15 فروردین ..من سفر  با قطار رو خیلی  دوست دارم . تمیز و  خوب  نیست قطارهای اون مسیر ولی  سفر با همسری دیگه جایی برای  این  کمبود دیدن ها  نمیذاره خیلی . توی  مسیر نه تلویزیونی  بود ..نه اخباری ..نه تلفنی  که حواس ما رو از  هم پرت کنه و  یک دل سیر  با هم بودیم .من تمام تلاش  خودم رو کردم  که کمترین کدورتی  پیش  نیاد  در طول سفر و نتیجه اش این بود که همسری  موقع برگشت  محکم بغلم کرد و  گفت صمیم بهترین  سفر بعد از  ماه عسلمون  بوده وتشکر کرد که این همه یهش  خوش گذشته و  غصه چیزی رو نخورده و  از چیزی  ناراحت نشده  و من گیر  ندادم بهش!! و غر  نزدم و  با  پسرک نهایت خوش  اخلاقی رو داشتم ..برام با ارزش بود  این تلاش  . چون به اولین کسی که فایده رسوند  خودم بود. ارامش ..شادی  و  یک خوشحالی  خاصی داشتم این مدت. دیدن آدم هایی که دوستشون دارم  و سفر با اکیپی که دل و روده نموند برام از بس  خندیدم باهاشون و   خوش گذروندیم .  بچه ها  می گفتند  خره تو  کجا بودی   تا حالا!!!؟ چرا کشفت نکردیم  .چقدر  تو  راحت و بی  فیس و افاده ای !!.بهشون اینجا میگم اکیپ فامیل دور  ..مرسی بچه ها  از  این لقب  جدید و زیبایی که روز  اول بهم دادید!!  خره!!! اوایل  نگران تربیت این بچه بودم ولی  دیدم وقتی  من راحت بگیرم و حساس نشم بچه هم متوجه میشه که کدوم حرف  جاش  کجاست. تو این بازی  تخته یاد گرفتم (قبلا نیمه بلد بودم) شطرنج ..ورق  که یکی دوبازی  به معلوماتم اضافه شد و تا نصفه شب  می گفتیم و میخندیدم و من دور  از  همه مشغله های  شغلی و  کاری و فرسوده کننده  که دیگه نمی خوام اجازه بدم من رو درگیر  خودشون کنند  زیاد ... جواهر  ده به غایت زیبا بود .رامسر  مثل  همیشه می درخشید..جاده چالوس  دیدنی و ماهی  دودی و زیتون پرورده ای که خوردم مزه اش تو  دهنمه هنوز .سیبزی  پلو با ماهی ..فسنجون با اردک ..ته چین های متفاوت با مدل ما ... همه چیز  خوب ..همه جا سبز و  بهاری ...   ییلاقی که  چند روز اونجا هم رفتیم بوی  زندگی  می داد  .. روی  تراس  ویلا که می ایستادی گاوها رو می دیدی که تو خنکی صبح می رفتند چراگاه ..کوه های  سبز  و مخملی  روبروت ..نون گرم و  پنیر  و صبحانه عالی ...  ماست و شیر  محلی ...همه چیز طبیعی و  با انرژی و تازه ... همه خوشحال ..خانم ها لباس های  گل درشت و رنگ های  زیبا  تنشون بود .موهاشون مشکی و از  زیر  سر بند  دیده میشد ..خونه هایی که توی  بارون و سرمای  یک شب   با بخاری  هیزمی  گرمایی مطبوع و به شدت خواب آور  داشت ..درهای  چوبی ... آدم های مهربون ...پر  تلاش ...باغچه بیل زدم ..باغبونی  کردم ... نفس های  عمیق کشیدم ..دست روی  خاک کشیدم ..کرم خاکی دیدم ... حلزون دیدم ... پروانه های سبک بال دیدم ...بذرهای  تربچه و  خیار و  لوبیا و  سبزیجات دیگه رو دست زدم ... بوی بارون ..بوی  سبزی ..بوی   شکوفه بهار  نارنج توی  شهر ... بوی  چوب ...بوی ز ندگی ..بوی ارامش ..بوی مهمان نوازی..بوی  سادگی و صمیمیت ... 

یک جا دلم می خواست گریه کنم ...سر  یک مزاری  رفتم ..آرامگاه یک خانم .. ..یک مادر ...زیر یک درخت ..خنک ..سبز ...در آرامش ..از اقوام همسرم بود که من ندیده بودمش  .اونقدر  اروم بود  اطرافش  که دلم می خواست بشینم و باهاش  حرف بزنم ...انگار  نشسته باشه کنارم .. من از  ارامگاه های سبز و  خوش اب و هوا و  سایه دار  همیشه خوشم می اومده ...  یک سنگ تک..زیر یک درخت سبز ..بوی  بهار و  افق سبز زیبا هم روبروش ..و دور وبر  همه خالی و  فقط  درخت ....درخت ..درخت ...

کم  کم  از  زیبایی های  این سفر ..تغییراتی که در  خودمون دارم میدم ..در  زندگیم ..در  نگاهم. تولدم که گذشت و در سفر  بودیم ..در  برنامه سلامت خونواده مون ...از  خیلی  چیزها  براتون می نویسم ...فقط  تو رو خدا از یک جایی شروع کنید . هرچه زودتر و  در  سن  پایین تر  آدم به این نتایج برسه  زندگی  بهتر و  آرامش بیشتری به خودش  تقدیم کرده ...من مو سفید کردم تا بهشون دارم کم کم میرسم ..حیف  این سال های  قشنگ و روزهای  خوشگل اند که ادم با اتفاقات بیرون خرابشون کنه و  از  اتفاقات درون غافل بمونه ...

دنیایی  عشق و تشکر برای  همه تبریکات و  پیغام های  گرم و مهربان تک تک شما دوستان فوق العاده ام ...  

 

 

 این عکس   هم تقدیم به  همه ی  خواننده های پر مهرم ..   

عکس حذف شد .  (پسرک)

نظرات (86)
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 ساعت 11:04
سلام ...تمام متن های وبلاگ تو خیلی وقته که می خونم دوست دارم این روزها کنارم باشی با وبلاگ جدیدم ...(خواننده خاموش وبلاگت )
سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1392 ساعت 18:36
ببین یعنی دمت گرم صمیم جون این همه انرژی از کجا میاری دختر ..
سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1392 ساعت 14:15
سلام صمیم عزیز
من خواننده خاموش بلاگتم
از خوندن نوشته هات انرژی میگیرم......مرسیییییییییی

باور کن اولین کاری که هر روز بعد از روشن کردن کامی انجام میدم اینه که وبلاگ شمارو چک کنم ببینم متن جدیدی اضافه کردی یا نه اونم که این روزا خیلی سرسنگین شدی خانوم
یه سوال داشتم قسمت صندلی داغ وارد نمیشه رمز میخواد این رمزو فقط خواننده های خاصت دارن؟؟؟؟؟؟؟
چطور میشه وارد شد؟ دوست دارم بیشتر بشناسمت
بازم بنویس
دوست دارم
بوووووووووس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام سودا جان
نه اون پست یک مدت زیاد باز بود بعد رمزی شد ..به دلایل امنیتی
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 ساعت 01:52
أخیه چرا عکسو برداشتییییییی من هنوز ندیده بوووودم
سال نوت مبارک
دلم تنگیده بووووود زیاد
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 ساعت 11:44
حالا چرا این عکس شاهزادتو حذف کردی یعنی ما نبینیم دیگه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 ساعت 11:43
صمیم جان خفه کردی خودتو اینقد زود زود مینویسی والا مردیم از بس اومدیم و ننوشته دیدیمت یه تکونی بخور در سال جدید از این نظر
امتیاز: 0 0
جمعه 30 فروردین 1392 ساعت 22:42
صمیم عزیزم سلام
سال نو شما هم مبارک :*
بهار شمال آدم رو دوباره عاشق میکنه .. مخصوصا جاده چالوس و رامسر ..
به حرفهایی که زدی فکر میکنم و از همین الان که به قول تو جوونم شروع میکنم به انجام دادنشون .. مرسی عزیزم از همه ی مهربونیات و شادی هات که همیشه با ما تقصیمشون میکنی :*
امتیاز: 0 0
جمعه 30 فروردین 1392 ساعت 10:55
سلام صمیم جان عذر زحمات
شرمنده خانومی جواب مو ندادی مجبور شدم دوباره با یه کامنت دیگه مزاحمت بشم
راجع به مقالهی سی صفحه ای
براتون مقدور بود کمکم کنید ؟
بازم شرمنده تم
این عجله فقط صرف محدودیت وقته
خیلی گیرم .
ارادتمند شما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم . ایمیل دادم به شما ..پاسخ نیومد برام .
خواسته بودم برام بنویسی از من دقیقا چه کمکی بر میاد ؟ و اینکه یک صفحه اش رو برام بفرستی تا ببینم اصلا سوادش رو دارم تا بعدا در مورد سایر شرایط با هم صحبت کنیم .
جمعه 30 فروردین 1392 ساعت 08:42
سلام
نمیدونم تا قبل از اینکه من به جواب این سوال نیاز دارم اصلاً اینجا رو می خوانی یا نه ولی من تمام تلاش خودمم رو می خوام بکنم
دو شنبه عروسی دعوت دارم و قرار بود شنبه برم برا رنگ مو ولی الان آرایشگرم رفته مسافرت و نیست و من هیچ کس هیچ کس دیگه رو نمی تونم جایگزین کنم
می خوام موهامو خودم رنگ بزنم توی پست قبلی گفتی از تجربه دوستان استفاده کردی می خوام اگه زحمتت نیست یادم بدی از اینترنت خیلی مطلب گرفتم بازم گفتم از شما هم بپرسم آدرس میلم رو گذاشتم ممنون می شم بتونی کمکم کنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم من مطالب مختلفی خوندم تو سرچ هام و تقریبا همشون شبیه هم بود . چه شماره ای رو میخوای بزنی ؟ چه رنگی ؟ من تیره و در حد رنگ موهای خودم زدم ..روی رنگ روشن ریسک نکردم و اطلاعاتی در اون مرود هم ندارم .... روی تیوپ رنگ ها نوشته و از فروشنده هم بخوای بهت توضیح میده ..الان دقیقا چیش رو باید بهت توضیح بدم ؟

از کسی که یک بار رنگ کرده جان ما نپرس ..ریسکه ها ...
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 ساعت 20:55
صمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییمممممم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 ساعت 16:45
سلام به روی ماهت
خدا رو شکر که بهتون خوش گذشته
ایشالا سال خیلی خوبی داشته باشید
خیلی خوبه آدم از ته دل بخنده و شاد و راضی باشه
الهی شکر
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 ساعت 10:38
سلام صمیم جان . امیدوارم حالت خوب باشه. سال نو ت هم مبارک.
من از خوانندگان خاموشت هستم و همیشه از نحوه مدیریت ارتباطت با اطرافیانت به خصوص شوهرت بسیار بسیار الهام میگیرم بیشتر از همه در ارتباط با شوهرم.
راستش من برای اولین می خوام بیام مشهد ( یعنی بعد از 30 سال امام رضا طلبیده) و می خوام خیلی بهم خوش بگذره. می خواستم ببینم می تونم خواهش کنم یه سری مکانهای دیدنی مشهد رو که خیلی خوبه بهم معرفی منی؟ توی نت سرچ کردم ولی خیلی زیاد بود ماشالا.... من 5روز بیشتر مشهد نیستم می خوام مفید برنامه ریزی کنم.
پارک آبی رو هم خیلی دوست دارم برم.
ممنون میشم اگه لطف کنی و بهم ایمیل بزنی.
راستی این طور که توی نت دیدم یه خیابون به اسم بلوار سجاد هم هست که یه سری از برند ها اونجا هستن. به نظرت واسه رفتن به اونجا هم وقت بذارم؟
خوش باشی همیشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم .. قدمت روی چشم ما ...از کجا داری میای مشهد ؟
چی می خوای بخری ؟
موجهای ابی ...بازار قدیمی فرش ...موزه های حرم مطهر ...طرقبه و شاندیز برای شیشلیک و بخور بخور ....
بذار یک سرچی بکنم ...همین چند وقت پیش خیلی برای یک نفر توضیح نوشتم ..ببینم پیداش می کنم یک لینک ثابت بذارم برای همگی ..
بووووووووووس ..انشاالله بهت خیلی خوش بگذره .
پنج‌شنبه 29 فروردین 1392 ساعت 01:46
سلام و صد سلام.
مثل همیشه با خوندن پستهاتون پر از انرژی و انگیزه و حس ها ی خوب شدم.
مر30 بخاطر اینکه هستین.
همیشه فکر میکردم شما اصن حرص و جوش نمیزنین و آرامش 100 درصدی جزئی از وجودتونه.و هیچ نگرانی به درونتون راه نمیدین. این پست باعث شد به خودم امیدواری بدم .
ازوقتی با این وبلاگ آشنا شدم تصمیم جدی گرفتم برای تغییر. قبل از اینکه دیر بشه.
همیشه برای شما و خانوادتون دعا میکنم و خدارو شکر میکنم که با اینجا آشنا شدم.
شادکام و سربلند و سلامت باشین.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 28 فروردین 1392 ساعت 18:29
ای جونم حتی فکرشم هیجان انگیزه که وقتی وارد فرودگاه امام شدم صمیم عزیزم رو ببینم که اون طرف شیشه ها ایستاده و بعد که منو می بینه با همون شیطنت و هیجانش با یک لبخند گنده میاد جلو و همدیگه رو محکم بغل می کنیم بعد خانواده هامون هاج و واج نگاهمون می کنن و می گن صمیم کیه؟ امی کدومه؟!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:

قیافه هاشون چقدر خنده دار میشه ...
چهارشنبه 28 فروردین 1392 ساعت 17:50
صمیم جون خدا رو شکر که این همه خوش گذشته و ممنون که اینهمه به ما هم انرژی میدی با نوشته هات... چقدر تصمیم های خوب خوب گرفتی سال جدید... حالا یه مدل مهمونی که ما اینجا داریم از همه بیشتر خوش میگذره قابلمه پارتیه و هر کسی یه غذایی میاره دور هم میخوریم. کلا جمع دوستانه در خارج معمولا بی پز و افاده است...
راستی خیلی دلم سوخت که عکس گل پسرت رو ندیدم... ندیده میبوسمتون
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 28 فروردین 1392 ساعت 10:12
بگذار من یه نشونی بدم...بیشتروقتهاکفش اسپرت سفیدمیپوشیدی..نام فامیلت شامل 2بخشه:...+ال+...
البته این طوری میشه3بخش که!
حالااگه شماهمون باشی که من میشناسم منم به این زودی خودم رولونمی دم..البته من مثل شماخیلی شخصیت مهمی نبوده ونیستم!
امایادته که من1هفته بخاطرت دوران سوسکی روگذروندم!یعنی ازبس شبهااین وبلاگ رومیخوندم صبحاازخواب الودی شکل سوسک میشدم.
!!!
راستی اگه این مشخصات درسته واسم کامل(اسم رمزو)خواستی بگوتابدم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:


حالا تو از خودت بگو ....
راستی من زیاد کفش اسپرت نداشتم ..توی کدوم مقطع زندگیم من رو دیدی تو آخه ؟!!!!!!!!!
چهارشنبه 28 فروردین 1392 ساعت 08:20
سلام صمیم جون
همیشه به سفرو گشت وگذار
ضمنا همیشه بخندی ایشالههههههههههههه
ببین صمیم اینم شانس منه یه سه روز رفتم شهرستان اومدی آپ کردی عکس گذاشتی . بعد برداشتی. آخه من چی بگم 20 روز هر روز میومدم سر میزدم خبری نبودااااااااااااااااااا
من میخواستم عکس پسری رو ببینم خوووووووووووووووی
امتیاز: 0 0
پاسخ:

اشک من رو هم در اوردی که ..
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 22:51
صمیم جونم خوشحالم که برگشتی دلم خیلی برات تنگ شده بود.
چه تعطیلات خوبی داشتین به به بوی شمال ایران من رو هم شارژ کرد چه برسه به خود شما که رفتین وسط بهشت تعطیلاتتون رو گذروندین.
قربونت بشم که اینطور ذره ذره زندگی رو حس می کنی ازش لذت می بری و به دیگران هم لذت می دی.
وقتی تازه باهات آشنا شده بودم بخشی از آرشیوت رو خوندم داشتم با خودم فکر می کردم تو توی این چند سال چقدر بزرگ شدی چقدر عوض شدی اصلاً انگار وارد یک دنیای دیگه شدی شخصیت قبلیت رو هم دوست داشتم اما یک شور عارفانه و احساسی و یک آرامش خاص توی شخصیت الانت می بینم که در کمتر کسی دیده می شه، رفتارت با دوستانت با همسرت با خانواده همسرت و از همه مهم تر با خودت تحسین برانگیزه، تو دیگه کی هستی دختر ... فقط می تونم بگم دوستت دارم همین .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای جانممممممممممممممم ..تو خوبی ؟ هر روز میام میخونمت ها ...وای با اون عکس کله کچلی عروسکی دخترت ..ماشالله ...
امی ..داری میای ایران ..درسته ؟ ..وایییییییییییییییییییییییییییییی ذوقمرگ دارم میشم ... نزدیک میشی چقدر بهمون اون وقت ...من بیام فردوگاه امام استقبالت ؟!!!( خخخخخخخخخ خب دوستت دارم ..)
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 22:40
همیشه خوشحال باشی عزیزم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 19:09
سلام
وقتی خاطراتت رو می خونم شارژ می شم شارژ شارژ
عکس یونا هم نشد که ببینم بعد از حذف رسیدم!!!!دوشنه بود عصر ولی نبود خوب دیگه!! قبلش که نیومدم تقصیر دانشگاه س با این تغییر تاریخ ها
از بس زنگ این استاد اون استاد زدم و هی فک زدم و فک زدم دیگه صدام در نمیاد دهنم کف کرده راست می گما!! یعنی می خوای بگی شما نشستی زنگ بزنی!!! پس یه کارشناس خوی و مشتی نیستی مثل من!!!!
راستی پسر من یه ذره ریزه میزه هست خیلی دوست داشتم یونا رو ببینم چون بالاخره هم سن و هم روزن دیگه !!!!
خیلی می خوام بازم بنویسم ولی وقتش کووووووو
تازه الان شیف مجبوری هستیم تو رو خدا می بینی خوش به حالتون که دولتی هستیم ما رو جمعه ها هم از این هفه می کشن اینجا برا جبرانی ها تازه گفتن بدون حقوق حتی بدون اضافه کار قراره بعدش بهمون 6 روز تشویقی عطا کنن بابا ما کی رو ببینیم نه می خوایم جمعه بیاییم نه تشویقی می خوایم!!! شما چی ندارین حتماً این چیزا روووووو خدا کنه سرتون نیاد برای منم دعا کن خیلی زیاد بازم زمزمه هایی جابجاییم به مالی به گوش مارسه خدا به خیر گردونه می خوان شغلم مرتبط بشه بابا راحم دور می شه نمی خوام حسابی دعا کن سلام امام رضا هم برسون بگوو قربونش می خواستم هفته دیه بیام ولی با این بدبختی پیش اومده نمی شه که بشه
بااای می دونم می گی چرا این قدر حرف زدی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 17:48
صمیم جون سال نو مبارک.خیلییییییییی با انرژی نوشته بودی. واقعا" آرزو دارم مثل تو همیشه شاد و با احساسات خوب باشم. زود زود واسمون بنویس. ما از تو روحیه میگیریم.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 15:50
صمیم عزیز ممنون از اینکه جواب کامنت رو دادید.

سلام من رو به ملودی جان برسونید.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 15:08
فکرکنم این صندلی داغ قدیمیت بالاخره لودادتورو صمیم؟!حالاهی عکس نزار!
همشهری باشیم...تویه دانشگاه...به فاصله2سال...بعدهم رونشناسیم؟!...فکرکنم همونی باشی که ؟!...ولی اگه همون باشی اصلابهت نمیاداینقدربلاباشی...همیشه فکرمیکردم خیلی جدی هستی وخودت رومیگیری واصلانمیشه باهت دوست شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:

رسپینا نمی دونم واقعا منو می شناسی یا حدس میزنی .به هر حال دوست دارم بدونم تو کدوم یکی هستی که فکر میکنه من خیلی جدی ام!!!
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 14:15
رسیدن بخیر.خوش باشی تا همیشه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 12:21
سلام صمیم جان، خیلی وقت بود به وبلاگت سر نزده بودم، نمی دونم منو خاطرت هست یا نه، در مورد کارم باهات مشورت کردم، من بالاخره تصمیممو گرفتم و از بانک اومدم بیرون امسال دیگه نمی رم سرکار، احساس می کنم تصمیم درستی گرفتم، آرامشم خیلی بیشتر شده، شبها راحتو بی استرس می خوابم،و حالا فرصت اینو دارم که یه بار دیگه آیندم رو یه جور دیگه بسازم،به نظرم تو دنیا هیچ چیز انقدر ارزش نداره که روانت رو به خاطرش از دست بدی، همون طور که خودت گفتی هیچ تضمینی نیست که ما عمری طولانی داشته باشیم، فرصت ها رو باید از دست نداد برای شاد بودن وشاد کردن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راست میگی شکوه ؟ چه عالی ..خیلی خوشحالم ارامش داری بیشتر ..
افرین ..کار بزرگی کردی ..جسارت و جرات بی نظیر ...
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 12:03
سلام صمیم عزیز...
دلتنگت شدم بسیییییییییییییار...عید مبارک....تفلد مبارک...با آرزوی بهترینها برات...
یعنی اومدی شمالو من بی خبر؟؟؟؟؟؟؟حسرتی شد برام دختر!!!!یعنی اینهمه نزدیکم شدی و رفتی؟؟؟نههههههههههههههه
کاش بشه روزی که میزبانت باشم عزیزم...
من یونا رو ندیدم که...چقدر زود برداشتی عکسشو...
واقعا تصمیمات خوبی گرفتی عزیزم...امیدوارم در اجراش موفق باشی...میدونی؟وقتی اینجوری با انگیزه میبینمت به این نتیجه میرسم مادر شدن انتهای جاده زندگی وتصمیمات خوب و تازه موندن نیست...ترسم از مادر شدن کم میشه...
سایه ات همیشه رو سر ما باشه رفیییییییق....بیشتر بنویس...خصوصا که نبودی یه مدت و دلتنگیمون زیاده...خیلی دوستت دارم....بووووووووووووووووووووووووس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 11:57
خوشحالم برگشتی از تعطیلات. مرسی مهربون خانوم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 11:54
ای جیگر این پسر رو برم . خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اصلا فکر نمی کردم اینقدر بزرگ شده باشه آخرین عکسی که ازش دیدم مورچه بود . خدا حفظش کنه . چه تیپی کشت ما رو که

صمیم جان سال نوت مبارک . همیشه به خوشی و گردش و سفرهای توووووووووووووووووپ
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 09:08
سلام سال نومبارک خیلی دوست دارم دنیای انرژی مثبتی خیلی چیزا ازت یاد می گیرم امیدوارم همیشه از زندگیت راضی باشی همیشه خوشحال باشی انرژی خوبت نگاه قشنگت به زندگی از مشهد تا تهران می یاد توی زندگی من خیلی خوشحالم که چند سال با تو زندگی می کنم اولین دوست مجازی من امیدوارم امسال سال خوبی باشه برای هممون
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 08:39
ای صمیم جان کو گوش شنوا؟
سال نوت مبارک
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 08:38
ینی من 8 بیدار شدم به عشق تو فقط!
بچه مردمو میذاری تو خماری!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 00:36
تو رو خدا بیاآآآآ دست راستتو بکش روی سر من ...من عاشق بچه از نوع پسرش هستم اونم تیپه یونای عششششق...(صمیم جان ما ۳تا دختر بودیم توی خونه ای بزرگ شدم که پسر آرزو بود و دختر شیرینیش...واسه همین این شیرینی دلمو زده و الان که دو ساله توی عقدم به همه فهموندم که من بچه پسر دوست دارم تیپه یونا باشه...عکس یونا جوون را با اجازه مامانیش به همه نشون دادم )ای شاءالله خدا از چشم بد دور نگهش داره و واسه مامان و باباش ببخشه...میدوستمش...بببببببوووووووووسسسسسسسسسس
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 00:33
بابت پاسخت تو پست قبل ممنونم صمیم مهربون :* اینقده این پست برا من حسرت داشت... فعلا ما فقط میتونیم بریم پارک لاله و پارک ملت و برگردیم...! بماند... شاد باشی... مرسی که اینقده حس های خوب رو با ما سهیم میشی :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حسرت نداشته ها رو نخور عزیزم ..از داشته ها لذت ببر ..شعار نیست ..من هم خیلی جاها رویا یا ارزومه برم ولی به همین توان و بضاعتم خوشم ...اون حسی که تو لاله یا ملت داری مهمه ..نه جاش ..
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 00:30
واااااای عزیزم چقدر انرژی مثبت گرفتم از این پستت
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 00:27
سلام صمیم جان.سال نو مبارک(البته ببخشید به خاطر تاخیر )
عذر میخوام شما هنوزم هیچ خبری ندارین از ملودی جون ؟ حالش خوبه ؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 00:01
صمیم ِ عزیزم سلام...من خواننده بلاگت بودم اما خیلی وقت پیش..اون موقع ها که دختر‌ ِ خونه بابا بودم نه یه خانوم ِ‌خونه ..اون موقعی که هیچ مسئولیتی جز درس خوندن نداشتم اما الان مسئول گرم نگه داشتن یه خونه ام و درست بزرگ کردن‌‌ ِ دخترکم
خیییلی خوشحالم که مجدداً وبت رو پیدا کردم و می خونم..یادم ِ من تا جایی خونده بودمت که می خواستی یونا رو از شیر بگیری و حتی گفتی یه خانوم واسه این که بچش رو از شیر بگیره موی ِ گوسفند چسبونده بوده بماند که چقدر اون موقع خندیدم و الان که می خوام دخترکم رو از شیر بگیرم همش اون تیکه پستت میاد جلو چشم...
چقدر حرف زدم ..خیلی ذوق دارم خو...عاشق ِ انرژی +اتم...عاشق ِ خنده هایی که ندیدمشون اما اون خنده ها رو به صورت ِ منم میاره..امسال خیلییییییی سعی ِ خودم رو می کنم مثه تو باشم ..فقط کاش منم چند تا دوست ِ صمیمی مثه تو اینجا داشتم...دوستیاتون پایدار باشه....خنده هاتون هم روز افزون...با افتخار لینکت می کنم:*
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 20:34
سلام صمیمی!
منم امسال کمر همتو بستم برا تغییر!
هییی ی ی!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 19:29
به به. همیشه در سیر و سفر و خنده و شادی باشید.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 18:59
سلام صمیم گل
ایشالله سالی خوب وشاد شاد کنار خانواده داشته باشید
عزیزم من وخواهم آرزو از خوانندگان پرو پا قرص وبت هستیم مطالب ونوشتهات بی نظیره راستی اگه دوست داری پسر آرزو رو ببینی یه سری بهم بزن خوشحال میشم.
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 15:08
ینی عاااااااااااااااااااااشقتم با این ایمیل نوشتنت!!
عکسارو هنوز ندیدم ولی شدیدن ذوق زده شدم از متن پر مهر ایمیلت!!

دستم رو دلمه دارم ریسه میرم!
آیکون یه شتر گنده!!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 13:28
صمیم جون سال نو مبارک عزیزم.کلی منتظر بودم و مشتاق که بیای و بنویسی.سال خوب و پر از برکت برای تو و عزیزانت ارزو میکنم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 13:04
من اول
وقتی دیدیمون سوت بزن!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 12:49
الهیییییییی...همانا من بعد از ارسال کامنتم عکس گل پسرو دیدم....هزارماشاالله.....خدانگهدارش باشه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 12:24
عالی ، زیبا، خوشتیپ کلی کیف کردم ، ممنون
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 12:24


صمیم زیبا سلام

دنیا به کامت باشه بانو که رمزهای زندگی رو اینقدر راحت برامون می نویسی.

حتما از این راز زندگی استفاده میکنم و توی لحظه های شادم به یاد صمیم شنگول هم هستم.

راستی مهمونی های بی پیرایه چقدر خوبه و چقدر ازش دور شدم.

یونا رو که ندیدم اما ندیده می بوسمش.

امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 11:16
سلام صمیم بی نظیرم آخه چقدر تو خوشجل همه چیزو تعریف میکنی همیشه منم تو عید گرگان بودم و حسابی هم خوش گذشت بهمون خداروشکر.انشاله سال خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشی دوست عزیزم. عکس پسرک نازت هم که نشد ببینم چون هرچی روش میزدم باز نمیکرد. انگار حجمش زیادی بالا بوده.
یه خیر خصوصی هم برات دارم البته
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 11:00
صمیم جان سال نو مبارک.منم خیلی وقته که میخوام تغییر کنم هم اخلاقی هم وزنی ولی نمیشه.میشه تو پست هات کمکم کنی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 10:59
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآرهههههه
(آیکون با کله قبول کردن!! حتا منم میتونم خودم و جوجه رو واست بفرستم!!)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باشه ..منتظرم ...کی اول ؟ (آیکون خاک تو سر مسخره بازیت صمیم!!)
ببین یک جوری علامت بده بفهمم خودتی!!!)
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 10:04
سلام صمیم جان ممنون ازاینهمه طراوت وارامشی که میپراکنی...چه قشنگ توصیف کرده بودی شمال رو...یادقرن19انگلستان افتادم...بلندیهای بادگیر!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره ..حتما منم هیت کلیف!!!
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 09:31
سلام صمیم جون
به به چه حس زندگی میدی به آدم.. ادم واقعا کیف میکنه نوشته هات و میخونه...
امیدوارم همه مون به جنبه های مثبت زندگی بیشتر توجه کنیم اینجوری زندگی ارومو بدن دغدغه ای خواهیم داشت..
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 08:59
صمیم جان دیگه وقتی ساعت 8 بری خونه طرف یعنی شام میمونی دیگه! اونجوری باید ساعت 6 یا 7 میرفتین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نقطه جان!!! خوبین شما ؟ آقا و پسرتون خوبند !؟
نه عزیزم ما یک مهمونی هایی داریم که بهش میگن شب نشینی و لزوما به معنی صرف شام در منزل یزبان نیست ..میتونست اون مدلی باشه ..
حالا شوما خودش رو ناراحت نکن ...
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 08:29
سلام به روی ماه صمیم خوشگلمون.بابا انرژی! همیشه سرشار از انرژی و نشاط باشی.
برای این توپلچه هم یه اسفندی دود کن که اینقده بامزه است.
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 08:28
ووووووووی...این همون یونا کوچولوی هشتادوهشتیه؟هزارماشاالله.چقدر بزرگ شده.
خوشحالم که بهت خوش گذشته
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 01:04
سلام
صمیم جان چند روزیه که وبلاگتو می خونم
خیلی اتفاقی و با اوقات تلخ برای اولین بار اومدم
ولی الان عاشقت شدم باور کن
احساس می کنم داری حال و روز منو می بینی و نصیحتم میکنی
مرسی از اینهمه انرژی مثبتی که به خواننده میدی امیدوارم زیبا زندگی کنی و ماحصل دانسته هاتو در اختیای ما بذاری
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 فروردین 1392 ساعت 00:01
مرسی صمیم
انگار همراهت توی این سفر بودم...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 23:17
گل پسرت رو از طرف من ببوس . ماشالا ماشالا دقیقا همون طوری شده که فکر می کردم .
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 22:05
سال نو مبارک. همیشه شاد و سلامت و پرانرژی باشی مهربان بانوی ایرانی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 17:17
وای صمیم خیلی باحال نوشتی آرامش گرفتم .
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 16:39
salam mamnon az matlabaye nazeton
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 12:41
از اینکه می تونی اینهمه زیبایی رو ببینی بهت تبریک میگم
برای شروع هیچ وقت دیر نیست
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 12:04
الهی .... الهی ... الهی .... خودم قربون این گل پسر نازنین برم من .... صمیمکم ... بازم سال نو مبارک و همچنین تولدت ... فدای مهر و لطف و این همه راهکار دوست داشتنی و پر از تجربه ... من قول میدم عمل کنم بهشون ... حالا صمیمم بدو بیا بغل خاله بوس مالیت کنم ... آآآآآ قربون دختر ...
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 11:17
سلام خانوم . خوبی ؟ سال نو مبارک . انشالا تو سال 92 به تمام آرزوهای قشنگت و به همه اهداف زیبایی که داری برسی. دنیا دنیا برای خودت ، همسرت ، پسرک نازنینت و همه کسایی که دوسشون داری اول سلامتی و عافیت و بعد خیرو برکت و شادی و خوشبختی میخوام . ما هم رفتیم شمال اما به خاطر سخت گرفتن های بقیه اصلا نتونستم این خاک و بو قشنگی رو حس کنم حالا برات تو ایمیل مفصل تعریف میکنم. بوس بوس . فعلا بای خانوم گل
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 10:18
دوستت دارم صمیم جان
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 09:25
سلام .سالی پراز خاطره های قشنگ برات ارزو می کنم
خیلی منتظرت بودم بعد از تعطیلات روزی سه بار سرمیزدم
شایدبخندی که بگم نگرانت شدم .متشکرم ازحضور گرمت
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 06:27
سلام خانوم طلا
خدا رو شکر که حسابی کیف کردی
تو منبع انرژی صمیم
دلم می خواد گازت بگیرم
نوشته هات بهم خیلی انرژی میده.امیدوارم همیشه سرزنده و شاد باشی عزیزم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 03:38
پیر که شدین با علی آقا برو یه دهی یه خونه بخر...همینجوری زندگی کن.گاهی باغچه بیل بزنین با هم.گل بکارین.

پسرت هم واقعا خوشگل و خوش تیپه.به چشم برادری!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 01:14
ای جانم چه پسرک خوش تیپی! ماشاا.... ولی صمیم جون در فاصله نوشتن این دو تا کامنتم این عکس داشت لو میشد! (تازه هنوز کامل لود نشده تا زانوهای پسرک از بالالود شده!!) اونم با اینترنت پرسرعت! یه کم حجم عکسو بیار پایین عزیزم!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 00:49
صادقانه بگم کلی انرژی گرفتم از این نوشته هات. وقتی اینارو میخوندم یه صمیم در حال لبخند زدن تو ذهنم بود اینجوری
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 00:35
ای جانم ماشالاااا پسرت چه بزرگ شده درنبودم ، پسرته دیگه درسته؟
پاسخ:

یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 00:21
:)
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 00:17
سلام؛
با خوندن این پست کلی انرژی گرفتم!
به به یونا خان خوشتیپ! ماشاالله چقدر بزرگ شده. چقدر عینک دودی بهش میاد!
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 23:53
صمیم عزیز! سال نو مبارک!
مدتی است که می خونمت. همیشه از انرژی زاید الوصفی که داری لذت می برم و تحسینت می کنم. امیدوارم که همیشه همینطور باشی.
من متاسفانه نمیتونم. سال ها عاشق بودم و هستم و پس از گذر از مشکلات فراوان که خودش یه کتاب میشه، به هم رسیدیم و بعد از چند ماه فهمیدیم همسرم بیماره. بیماریش درمان قطعی نداره و هر دو سه ماه یکبار حسابی داغونش می کنه و در نهایت هم ممکنه خدای نکرده به سرطان تبدیل بشه حتی یه دوره هم شیمی درمانی شد. دائم دچار نا امیدی میشه. نمی تونم شاد باشم همیشه یه غمی روی دلم هست. حتی اگه بخندم باز زود غمم میاد سراغم و لبخندم رو کمرنگ می کنه. همسرم ازم دوره و ایران نیست. جدایی هم یه زجر دیگه است که به نگرانی های دیگه اضافه میشه. کاش منم می تونستم از زندگی لذت ببرم و بخندم. حسرت خیلی چیزهای کوچیک هم به دلم موند. به نظرت میشه در چنین شرایطی شاد بود و خندید؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عمر طولانی و پر برکتی برای همسرت ارزو می کنم و اینو بدون رسیدن شما دو نفر با هم و عشق بینتون شاید هدیه ای باشه برای روزهای بیمای همسرت ..این هدیه رو ازش و از خودتون نگیر ... همین .
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 20:12
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 19:42
بابا خوش تیپ.بابا موتور سوار.بابا ورزشکار
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 18:28
سلام سال نوت مبارک صمیم خانوم
من هم زندگی رو همینطور ساده و صمیمی گرفتم
اما خیلی وقتا میشه سوژه تمسخر افرادی که درکی از این چیزا ندارند
اما به هر حال مهم نیست
وممنون بابت حرف های زیبات
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 18:01
سلام
مدتیه دارم مطالبتو میخونم و بعضی وقتها حسابی خندیدم.
راست میگی منم بعداز مقادیر معتنابهی مو سفید کردن به همین نتیجه رسیدم اما همش دوربر فرق سرم!!!
ایشالا که شاد باشی
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 17:52
سال نو مبارک صمیم جون....خیلی خوشحالم که بهت تا این اندازه خوش گذشته و به نایج به این خوبی رسیدی. امیدوارم سال جدید واسه هممون پر از عشق خوشی باشه
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 17:50
من کلی با خوندن اینجا انرژی میگیرم برای بهتر زندگی کردن. بازم بنویس و بزار ما هم از این هم انرژی پر بشیم صمیم جونم
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 16:38
ماشالا چقدر بزرگ شده پسرت
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 16:06
همه چیزهایی رو که گفتی دلم خواست. هوای بهاری بودی بارون بوی شمال حتی خوراکی هایی که گفتی و حتی مهمونی ساده و شادی که رفتید
همیشه شاد باشید دوست من
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 16:05
سلااااام.دلم خیلی برات تنگ شده بوداااا

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش


منم امسال شکر خدا تونستم قدمایی در جهت شادی خودم بردارم و بانو بدان و آگاه باش که حرف های شما انگیزه شروعم رو تقویت کرده...بووووووووسه بر روی ماهت
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 16:05
دوست خوبم برای همه ی شادیهات شادم و مثل همیشه لذت بردم از خوندن نوشته هات
باور می کنی تبدیل شدی به یک موتور برای به حرکت دراوردن من برای اینکه شاد باشم و همسرم و پسرهام را شاد کنم
ولی کم میارم آخه خیلی سخته عادت های قدیمی را کنار بزارم غر نزنم بخندم و به خودم بها بدم
کاشکی همشهری بودیم من به داشتن دوستی مثل شما نیاز دارم
امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 15:42
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ای ابرها بر من ببارید و ای ببعی ها در گوش من بع بع کنید!!
یکی بیاید بزند توی گوش من ببینم خوابم یا بیدار!!
خدایا
خدایا
این صمیم چش شد که بالاخره دلش به رحم اومد گذاشت من پسرک قلقلیش رو ببینم؟؟؟
خدایا
مرسی واقعن!چی زدی تو سرش که اینجوری شد؟؟ :دی
صمییییییییییییییییییییییییییییییییمممم!
هززززززززززززززااااااااااااااااااااااااااااار ماشالا.چشم بد دور.عزیزززززززززززممم
زنده باشه یونا. این کبوتر زیبای خوشبختبتون :)
در ضم شارژ نتمون ترکید نصغ موئامونم سپید گشت!! یه کم حجمشو کم میکردی زود لود شه ببینیمش!
بوووووووووووووووووووووووووووس برای یونا

+ اصن اشک جم شده تو چشام یه وضی!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دررررررررررررررررررررد و کوووووووووووووووفته قلقلی !!!
منم خوچحال و شنگول دو روزه دارم فکر می کنم آیا حجمش رو کوچیک کردم یا نه!!! الان میزونش می کنم ....میگما اینقدر طالبی!! من چند تا عکس برات خصوصی بفرستم ..موافقی؟
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 15:28
سلام صمیم جان،

سال نوی شما مجددا مبارک :)

ماشالله چه قدر بزرگ و آقا شده گل پسرت :)

امتیاز: 0 0
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 15:26
آخیششششش...
اومدی!
دلم برات تنگ شده
شنبه 24 فروردین 1392 ساعت 15:17
ووی سلام صمیم چه خوب که برگشتی
چه جالب انگیز ناک که تصمیم گرفتی امسال رو بخندی و شاد باشی فقط.منم گرفتم همچین تصمیمی رو هی ام میخندما ولی وسطش روزگار هم نامردی نمیکنه یهو یه سیلی میزنه 8 دور دور خودم میچرخم و بهت زده میشم! ولی بعدش دس میذارم رو صورتم یه کم این ور اون ورو نیگا میکنم اشک جمع میشه تو چشام ولی یهو باز میخندم!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی زورش میگیره روزگار!! حس بچه تخسای بیش فعال دس داد بم الان!!!
چه خوب که شمال بودی تعطیلاتو. منم دوس دارم خوب.
خدا قسمت کنه ایشالا.
یونا را ببوس. خودتم همینطور!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد