X
تبلیغات
رایتل

 

موافقید یک برش از یک اتفاق واقعی یک زندگی واقعی رو با هم بخونیم؟ پس بریم :

 یک امتحان میان ترم سه منبعی داشتم و  سخت مشغول بودم. اون روز   بعد از  12 ساعت سر کار بودن چون دیدم همسری و پسرک زیادی  تنها موندند گفتم بریم  مهمونی . من از سر کار  و  اونام از  کلاس پسرک  . خواهرم کلی  خوشحال شد میخواهیم بریم خونشون .شب  فوق العاده خوبی بود البته تا فبل از رسیدن به خونه . آقا ما پامون رو گذاشتیم تو خونه ایییییییه چه بوی گندی!!! با تعجب رفتم داخل و دیدم چند تا پلاستیک که توش  میوه مونده و  در شرف  خراب شدن( و بعضا خراب!)  هست روی  اپن ردیف شده ...در یخچال رو باز  کردم جا  میوه ای  دسته گل ..تو یخچال تمیز وبرق افتاده ..اوه عزیزم ...کار  همسری بود ولی  چرا اینا رو گذاشته روی  اپن که بوی  گندش  همه جا رو برداره؟ یکهو صمیم خوشحال ولی خسته  خواب آلود  تبدیل به اژدها شد ..یک فروردینی  با عیار خالص و بالا ...انقدرررررررررررر بهم برخورده بود  که حد نداشت ..اون حق  نداشت این کارو با من بکنه..اولش خونسرد بهش گفتم اینا چیه گذاشتی  اینجا ؟ چرا تو سطل زباله  نذاشتیشون؟ خیلی ریلکس  آقای همسر برگشته میگه خواستم ببینی  تو یخچال چه خبر بود!!!! گفتم اونطوری هم می دیدم ..گفت نه عزیزم!! بعدش  میگفتی  امکان نداشت تو یخچال من( با تاکید روی من) همچین چیزایی باشه!!!خب راستش من دقیقا چند روز قبل جا میوه ای رو باز کردم اصلا اصلا این ریختی نبود و  امکان نداشت من متوجه بو شده باشم و  بی تفاوت مونده باشم ...با حرص گفتم لازم نبود ..میذاشتی بیرون من خودم  متوجه میشدم  و می دیدم که شما تمیز کردی  یخچال رو ...یک ذره غر زدم و بعد ساکت شدم ..تو درونم اژدها از  خشم به خودش  میپیچید ..دقیقا ..دقیقا  همون روزی که همسری از  من یک درخواست داشت و  من تو چند ساعت تونسته بودم  بهش  اوکی بدم برای  کارش و  کاری هم بود که از  دست هر زن یخچال پاک کنی!!! بر نمی  اومد اون داشت برای  من میوه میچید روی  اپن تا ببینم نبودنم رو!! حالا این بماند .خب آدم  ممکنه ناراحت بشه و همسری  یک کوچولو!! حق داشت . چیزی که بیشتر  ناراحتم میکرد این بود که چرا هیچی  نگفت و تشکر گرم نکرد برای  اون کار بزرگ ولی یک مساله ساده رو کلی فکر  کرده که چطوری  تو چشم من فرو کنه!!! این ذهن آدم هم که ماشالله هر  چی  دلش  میخواد میبافه همچین وقتایی  .. تالاپ تولوپ راه رفتم و فکر کردم چکار  کنم دلم خنک شه!! به وبلاگ گیس  گلاب  فکر  میکردم که همچین وقتایی  میگفت جلوی شوهرتون قیافه ماتم زده ها رو بگیرید و آه بلند کشششداررررررر  بکشید و برید از  اتاق بیرون ..غر  نزنید...نشون بدید اندوهگین هستید ..اوه نه این یک بار  نه!!  اصلا نمی شد  راحت نشست و فیلم بازی کرد ..اژدها دور  خودش  میپیچید اون تو ... حتی  دلم نمی خواست بهش بگم  شب بخیر .. تموم مدتی که من داشتم تو راه برگشت  تو ماشین گردنش رو نوازش  میکردم اون میدونست با من چکار  کرده و به روی  خودش  نمی آورد ..چطور  دلش  اومد با من این کارو بکنه ؟!!!! حس خسارت بهم دست  داده بود . پس فرداش امتحان داشتم .. تمرکز  کیلویی  چند ؟ پسرک رو خوابوندم و کتاب رو بستم و  خوابیدم ... صبح دیدم انگار  نه انگار!!! به روی  خودشم هم نمی آره من اینقدر  ناراحتم ....منم رفتم تو قیافه و بدون صبحانه رفتم سر کار ... عصر  اومدم خونه .. دلم میخواست بپرسم شام چی  درست کنم عزیزم ؟ ولی  نپرسیدم ... همسر هم برای  خودش و پسرک  ناگت سرخ کرد و  اصلا نپرسید تو شام میخوری صمیم جان ؟!!!....همسری رفت پسرک رو بوسید و رفت تو اتاق و خوابید ..اژدها بیدار شده بود ...دیدم نمیشه .با صورت داغ  کتاب رو بستم و رفتم بالای  سرش ..گفتم میخوام باهات صحبت کنم ...داشت اخبار شب رو میخوند  تو تختش ..گفت  الان نه ...گفتم میخوام ازت سوالی بپرسم  بدون اینکه نگاه کنه گفت گوش میکنم ... پرسیدم منظورش از  اون کار چی بوده ؟ و شروع کردم به سخنرانی که  دلم می خواست همون قدر که وقت میذاره از من انتقاد کنه همون قدر هم نکات مثبتم رو   بهم نشون بده  و اینکه ناراحتم که بهم بی محلی کرده وقتی  دیده من اینهمممممممممه غصه دارم ..بهم میگه من از  کجا بدونم تو ناراحتی اینهمهههههه؟!!!! میگم نمیبینی  من گومب  گومب راه میرم  و  حرص میخورم؟ . میگه نه والله!! تو یک کم گفتی  چرا رو اپن گذاشتم بعدم دیگه چیزی نگفتی!! ای  تو روحت زبان مترجم واقع در  مغز  مرد جماعت!! بهش  گفتم میخوام بیشتر  حرف بزنم ..من خیلی بهم برخورده . تو بهم گفتی من آدم بی عرضه ای  هستم تو  خونه داری!!! میگه این حرفا  چیه ؟ من کی  همچین چیزی گفتم  ؟!! ای  تو روحت زبان تفسیر کننده مغز زن جماعت! میگم خب  اینطوری  نگفتی ولی منظورت همین بوده ... همش منتظر بودم  بگه بذار بعد با هم حرف میزنیم تو الان ناراحتی .ولی  هیچی  نگفت ..گفت دلم نمی خواد این حرفای  بیخودی رو ادامه بدیم ..از نظر من نیازی  نیست بیشتر  حرف بزنیم در  موردش ...چیزی نبوده تو اینهمه بزرگش میکنی ..من هم منظورم  این حرفا نبوده و نیست ..آره ؟!!! اینطوریاس ؟ اوکی ..منم نشستم لبه تخت و   یکدفعه نمی دونم چی شد به طرز مسخره ای  اشکام ریختند پایین ..گوله گوله!! چیزی که خیلی وقته کنترلش میکنم که موقع احقاق حق!! اشک موقوف. خب معلومه که اژدهای  آتشین درونم انتظارداشت یک دستی  دور شونه ام بیاد و منو بغل کنه و آرومم کنه ..ولی ظاهرا اژدهای  آقای همسر هم بیدار شده بود و دو تا اژدها  چشم در  چشم هم از  دهنشون آتیش در  می اومد!! اوه تمام برنامه ام برای  امتحان فردا خراب شد ...اصلا تو دوستم نداری  دیگه ..هیییییییییی  چه زندگی  شیرینی بود ...چقدر  بچگانه تموم شد!!اصلا شاید  کس دیگه ای رو دوست داری!!(پفففف!!) حق من این نبود!!!  این حرفا و نتیجه گیریهای  مستند و دلایل قوی پشتش!! رو داشته باشید و بریم سراغ اقای همسر ..گیج و  مونده تو خودش و  شاخ بالای سرش از رفتارهای من و تازه بهش فهمونده بودم که حققققققققققققققققق  نداشته حتی  ناراحت بشه و بدتر  اینکه حقققققققققق  نداشته شخصیت من رو زیر سوال ببره!!! خلاصه صبح مثل خانوم های متشخص ولی بدون زبان!! نشستم رو صندلی جلو یعنی منو ببر  دانشگاه!! موقع پیاده شدن هم  گفتم متشکرم و پیاده شدم . ببین آدمیزاد به چه کارهایی  مجبور میشه!!! آقا امتحانه رو دادم ..با این جمله طلایی که یک طوری  میشه بلاخره!! اعتراف میکنم تنها امتحان کل دوران تحصیلم تا اون لحظه بود که برای یک امتحان ، منابع رو کامل نخونده بودم .سه تا کتاب  گنده و من دو سوم رو فقط  خونده بودم.نتیجه خودم رو هم غافلگیر کرد : یک چیزی در  حد نمره کامل . دقیق تر بگم که تمرکز و  تنفس آروم و خالی کردن ذهن از  اوضاع روز قبل  ،خیلی کمکم کرد .البته واقعا اولش  که سوالت رو دیدم هول کردم چون چیز زیادی  انگار  یادم نیم اومد بعد دونه دونه  تست ها رو جواب  دادم و نوشتم و اوضاع امیدوار کننده شد .بعد امتحان فکر  کردم  قراره این مساله رو چطوری  حل کنم ؟ خیلی سخت بود برام که برم بگم من بیخودی  قضاوت کردم و راست میگی ! تو منظوری  نداشتی من  کارت رو دوست نداشتم . من اینا رو قبول داشتم ها ولی گفتنش سخت بود برام . عصر بعد از کلاس هام اومدم خونه . دختر خاله ام زنگ زده بود برای فردا ناهار دعوتمون کرده بود . دلم نمی خواست روز  پنجشنبه و جمعه ام رو خراب کنم . همسر  تازه یادش  اومده بود  باید یک قیافه ای بگیره ..رفتم روی  مبل  نشستم و یک آه بلند کشیدم ... طرف  هم یک آه بلندتر  کشید .. ای  داد ..اینجا رو دیگه  بایبل من  نگفته بود  در  مقابل  آه شوهر باید چکار  کرد. خلاصه دیدم تا شب  باید من آه بکشم اون اه بکشه همش بکش بکش  میشه! رفتم تو اتاق ..به خودم تو آیینه نگاه کردم .. حق من ناراحتی   نیست ..من حق دارم بابت موفقیت امتحان امروزم شاد باشم. پسرک داشت کارتون تماشا میکرد و همسر هم  لم داده بود روی  مبل و سرش  تو اخبارش بود . رفتم جلوش  واستادم . اژدها گفت من می ترسم کم محلی کنه  نابود شم! گفتم نترس ..با من باش ... آقا صاف  جلوش  ایستادم و تب رو از  دستش  گرفتم گذاشتم لبه مبل ..دستم رو به طرفش دراز  کردم ..نگاه اخمویی کرد که توش  خنده هم بود .  گفتم پاشو ..میخوام بغلم کنی ...جواب  نداد ..چشم هاش  غمگین بود ..تهش  یک ردی از  خنده هم داشت ..روی  لب هاش  کم کم خنده اومد ..به زور  نگهش  داشته بود لو نره یک وقت ..دستش رو گرفتم گفتم بلند شو ..اجازه نمیدم به کسی  خوشحالی  بعد از  امتحانم رو خراب کنه ..منظورم خودم هستم ها ..گفت برو قندها  رو جای  دیگه بساب ..!! ( پدر سوخته زبونش  داشت باز  میشد انگار!!) منم دستاش رو دور  خودم حلقه کردم و گفتم دقیقا جای  درستی  اومدم ...گفتم محکم بغلم کن ..بعد هم بردمش  تو اتاق تا محکم تر بغلم کنه ..سرم رو روی شونه اش  گذاشتم و بی حرکت و در سکوت دست هام رو محکم دور  کمرش نگهداشتم ..آغوشش رو محکم تر  کرد ..خیلی  مسخره ای  صمیم ..چرا با خودت این کارو میکنی ؟ اژدهای  مهربون که ته چشمش  اشک بود بهم گفت . به همسری  گفتم  ناراحتم هنوز ..ولی  تو  فقط  محکم بغلم کن . خلاصه این چند دقیقه جادویی که گذشت و  حس کردم میتونم مثل آدم حرف بزنم گفتم  من  فکر  میکنم بهتره وقتی  ازم انتقاد کنی  قبلش  حتما در یک موردی  تحسینم کرده باشی ..اینطوری  اجازه داری نقطه ضعف  احتمالی!! من رو بهم بگی ..ولی  اگر تحسینی  نکرده باشی دفعه اخر ..اجازه انتقاد هم نداری ..میگه خیلیییییییییییییی رو داری صمیم ...یک کاری  میکنی آدم فکر  میکنه در  حقت  جنایت شده!! خودت میبری و میدوزی و تفسیر و تعبیر  میکنی و بعدم میگی حقققققققققق  نداشتی!! بهش  میگم من از  این خیلی  خیلی  غمگین شدم که دقیقا تو همون ساعت ها من کاری کردم که شایسته قدر دانی و تحسین بود ولی تو از اون به راحتی گذشتی  و روی  اون مساله ایستادی و بزرگ نشونم دادی .  وقتی حرف زد و گفت دلیل واقعی نارحتیش چی بود فهمیدم این کلمات  بیچاره رو گذشتند تا آدم باهاشون ارتباط برقرار کنه و  حرف بزنه!! گفت این یک هفته  تونبودی  زیاد و من تنها بودم خیلی ... من  پسرک رو سرگرم کردم و نذاشتم حس تنهایی اذیتش  کنه ولی  خودم چی ؟ تو  رو نداشتم صمیم ...الهییییییییییی ..بغلش کردم ..عزیزم ...بهم میگفتی  زودتر ... از اون روز  تا همین  لحظه  که دارم می نویسم  دوتایی مون خیلی مراقب اون  یکی  هستیم . من روزها زودتر  میام خونه و سعی میکنم همسری رو بیشتر بغل کنم و حتما شب چند دقیقه ای قبل از خواب مثل قبلن ها با هم حرف بزنیم.به طور  محسوسی آروم تر شده و شدم . همسری در چند مورد به طور  جدی  ازم تعریف کرد . این هفته یک امتحان دیگه دارم و امیدوارم بتونم از پسش بر آم . جمله ی  حالا یک طوری  میشه  اجی مجی  لاترجی هست انگار برام .  جملاتی مثل مهم نیست بابا ..ولش کن ..سخت نگیر و از این حرف ها به مذاق  ذهن من سازگار نبود هیچ وقت ..الان این جمله توش  امید هست . بهم میگه حتی نیم ساعت قبل از امتحن هم میتونم تمرکز  کنم روی  مطالب و تو ذهنم نگهشون دارم . بهم میگه چیزهای مهم تر و موندنی تری هم هستند که توجه بیشتری میخوان و درسات هم با اینکه مهم اند اما یک طوری میشه دیگه  و ته این جمله یک نفر تو ذهنم بلند و مطمئن میگه تو یک کاری میکنی که درست شه بلاخره ...و این منو خیلی آروم میکنه از وقتی فهمیدم هیچ چیز به اون اندازه که من سخت فکر میکنم نیست ... من چند نکته  رو واقعا متوجه شدم با اینکه فکر  میکردم  وا ..این چیزها که معلومه دیگه .. توجه نمی خواد که :

1- گاهی دنیایی قدرت و  اعتبار و توانمندی و برش به مردها نشون میدی ولی  اون ها باز هم رگه های ظرافت زنانه رو در تو جستجو میکنند ...این رگه ها رو نشونشون بده و تقویتشون کن ..بذار روی  دیگه سکه ات رو هم ببینه .پر رنگ و رنگی رنگی ...

2- مراقب خودت باش ...مراقب اون هم باش .مراقب زندگیتون باش ...فرو ریختن سدهای بزرگ از شکاف های  کوچیک و بی اهمیت شروع میشه ... علف های  هرز بی توجهی به  آدم های زندگیت ، یک دفعه در  نمیان ..سانت سانت رشد میکنند و یکهو میبینی کل زندگیت رو گرفت و  جایی برای گل ها باقی  نموند ..

3- وقتی اژدها بیداره هیچ اقدامی نکن .حرفی نزن ..تعبیر و تفسیری نکن ... اژدها همه جا رو می سوزونه ...جای سوختنش  هم بد می سوزه  .

 

4- از کلمات استفاده کن ... ذهن تو  رو ، روی  پرده  پذیرایی در  ابعاد بزرگ نمایش نمیدن عزیزم ...بهش نگو تو منظورت این بود ..بگو من فکر  میکنم ..من حس میکنم ..با این کلمات حس هات رو نشون بده ..بگو الان غمگینم ..الان حس میکنم بهم توهین شده ... نگو تو هیچچچچچچچ وقت درکم نمیکنی ..تو  هیچ وقت بهم توجه نمیکنی ... یادت بیاد وقتی که بچه بودی و میخواستی  سبزی پاک  کنی ..یک دسته کوچولو فقط  میذاشتند جلوت .امید به تموم شدنش  خستگیت رو کمتر  میکرد ...  روی  میز مذاکره فقط یک پرونده رو مطرح کن ...

5- نگو تو باید از من تشکر میکردی ... چرا  این بار یادت رفت به وظیفه ات عمل کنی؟!! بگو  وقتایی که  بخاطر یک چیزایی ازم تشکر  میکنی خیلی خوشحال میشم ... دوست داشتم این بار هم  مهربونی ت رو نشونم میدادی ... حرفای  تو  انرژی من رو زیاد و من رو دلگرم  تر  میکنه .

6- یک جوری رفتار کن کارت منت کشی صرف و یکطرفه  به نظر نیاد ..اقدام برای  اصلاح باشه ... با حس های  خوب  باشه ...فایده هایی که از قبل این  قدم اول برداشتن  بهت میرسه رو در  نظر بگیر ...آغوشی که آدم رو با محبت در بر گرفته  هنوزم میتونه گرم باشه به شرطی که به سرد شدنش  بی تفاوتی  نکنی .

7- به شادی خودت بها بده . اجازه نده کشدار شدن بعضی مسائل جلوی آرامش و خوشحال شدن هات رو بگیره ..خودت برای خودت یک کاری بکن ...منتظر نباش یک نفر دیگه قدم اول رو برداره .

8- برای کارهای همسرت ازش تشکر کن.(قابل توجه آقایون ) .حتی اگر اونقدر بی اهمیت باشه که به چشم نیاد ..ولی  همین چیزهای  کوچیک وقتی حذف بشند اذیتت میکنند ...بذار  خوبی ها ملکول ملکول زیاد بشن تو هوای دور و برت ...هوای نفس کشیدنت رو سالم تر  میکنند ...

9- سلام صبح و شب بخیر  شب رو حتی تو قهر های کوچولو هم ترک نکن ..این دو کلمه معجزه میکنه .. به طرف نشون میده می بینیش ..هست  تو چشم هات ..متوجهش  هستی ...سکوت نکن  

 

10- بارها و بارها بهش بگو که بودنش اهمیت داره برات ...محکم بغلش کن ..به اومدن و رفتنش توجه  نشون بده ... دست هات رو دور کمرش حلقه کن ...تو چشماش یک وقتایی  نگاه کن ..مستقیم و صاف و نکته مهم اینکه  از  انگشت هات برای  چیزی جز برداشتن اشیا هم استفاده کن : برای  نوازش کردن ...این یکی  معجزه میکنه .

به نازنینی که شاید هیچ وقت اینجا رو نخونه و من از چشم هاش خیلی  چیزها میخونم:

جان شیرینم ! عمیق ، تازه و گرم مثل تمام ده سال قبل دوستت دارم .تو ، شخص تو، دوست داشتنی ترین آدم زندگی من هستی. قلبت ، چشمت ، دستت و وجودت همیشه سلامت و پاک.

حالا شما بهم بگید برای نزدیک تر شدن به هم در همچین وقت هایی چه کارهایی می کنید و به نظرتون بهتره چه کارهایی رو نکنیم ! آدم زندگی شما چطوری برخورد میکنه در این موقعیت ها ؟خیلی دوست دارم  ایده ها و تجربه هاتون رو بدونم.خواهش مینم بنویسید برام .

نظرات (70)
دوشنبه 30 تیر 1393 ساعت 13:43
عین این رفتار و من تو رابطه ام داشتم
عین جمله همسری شما هم طرف مقابلم بهم گفته بود
"خودت میبری و میدوزی و تفسیر و تعبیر میکنی و بعدم میگی حقققققققققق نداشتی!! "

فکر کنم برمیگرده به همون فروردینی بودنمون
و اونجایی که گفتی اژدهای خشمگین یه فروردینی اصیل وااااااااااااای یعنی خودمو جات تصور میکردم عین احساسات توصیف شده و لمسش کردم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 24 بهمن 1392 ساعت 23:41
قرار بود با هم بریم بیرون، من کار داشتم ولی خودش پیشنهاد داد که باهام بیاد. من هم خوشحال شدم
یکی از دوستام هم می خواست با هم بریم که من با کمال افتخار گفتم با آقامون میرم و اون با یکی دیگه بره
ولی یهو الکی اومدنش رو لغو کرد و خوابید!!!!! من هم که از تنها شدن بیزار... روم نمیشد به دوستم بگم باهام بیاد.... تک و تنها رفتم... خیلی ناراحت و غمگین بودم... احساس می کردم اصلا براش مهم نیستم
تا ظهر کارم طول کشید بالاخره ساعت 12! خیلی شادان و خوشحال بهم زنگ زد که حالم رو بپرسه!!!! من هم خیلی بی سر و ته و دست و پا شکسته جواب دادم که خودش از رو رفت و قطع کرد....
حقش بود!!!!
یه بیست دقیقه بعد دیدم دلم یه جوریه! با خودم گفتم هیچی ارزش شکستن دل عشقم رو نداره.... براش عذرخواهی نوشتم... بعدش هم براش از احساس تنهایی و ناراحتیم نوشتم... گفتم می دونم دوسم داری ولی امروز خیلی ناراحت بودم....
زنگ زد و گفت شرمنده ست... گفت ببخشید که گاهی درکت نمی کنم... ممنونم که احساست رو بهم گفتی قول میدم دیگه نذارم احساس تنهایی کنی
خداروشکر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این چی بود الان / داستان بود پری ؟!! این کارها فقط شخصیت زن رو کمرنگ و بی ارزش میکنه ..عذرخواهی بی موقع و بی جا ..بدون اینکه طرف ظرفیت لازم رو داشته باشه ..اصل عذرخواهی کردن خوبه ولی بیجاش مشکل رو حادتر میکنه ..
دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 15:44
الهی آرامــــــش درونم را سپاس
الهی ذهــــــن راحتم را سپاس
هماهنگی و اعتدالم را سپاس
الهی شـــادی درونم را سپاس
شادمانی و سرورم را سپاس
میشه پیشه منم بیاین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 دی 1392 ساعت 01:02
wowfogholade bood nevveshtehatun kamelan booye khoshe zendegi midad.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 آذر 1392 ساعت 15:01
صمیم عزیز تو زندگی مشترک ما هم گاهی اژدهای درونم به طرز وحشتناکی بیدار میشه،یه اژدهای ویران کننده. اوایل عنان این اژدها کاملا رها شده بود و گاهی حرف هایی میزد و کارهایی میکرد که دل همسرش رو خیلی به درد می آورد(آیکون خیلی شرمنده از خود) و اون از من می خواست که اینقدر یه طرفه قضاوت نکنم و به افکار منفی خودم شاخ و برگ ندم و ازش یه غول نسازم. ولی خب چه کنم که وقت عمل،این اژدها رَم میکرد و افسارش از دستم در میرفت.الان به نظرم خیلی بهتر شدم. سعی میکنم به راحتی قبل به افکار منفیم مجوز ورود ندم.همون اول جلوش رو می گیرم و با خودم میگم این مرد همون مردیه که تو زندگی بهت ثابت کرده که چقدر دوسِت داره.اگه یه جاهایی خطایی میکنه که اتفاقا از خطاهای تو بیشتر نیست، بذار به حساب انسان بودن و خطاکار بودنش،به حساب خسته بودنش،یا حتی گاهی خسته بودن و زودرنج شدن خودت. الان خودم رو بهتر می شناسم به گمونم، می دونم وقتی خسته ام نباید باهاش وارد بحث بشم، چون اینجور وقتا دلم می خواد به زمین و زمان گیر بدم و یه موضوع کوچیک رو انقدر انگولک میکنم تا یه ناراحتی از توش دربیاد. بحث کردن رو میذارم برای وقتی که حالم خوبه(و حالش خوبه) این جوری بحثامون تخریبی نیست، سازنده است و با نیت رفع مسئله. دیگه توش بغض و کینه نیست،اژدهایی در کار نیست. این روزها همش به خودم یادآوری میکنم که بودن من و همسری کنار هم یه فرصته. زندگی برای اینکه تو و همه اطرافیانت رو تا ابد بازی بده،هیچ تضمینی به هیچ کس نداده. وقتی به اینها فکر می کنم راحت تر از قبل میگذرم، مخصوصا در قبال کسانی که دوستشون دارم و دوستم دارن. اعتراف میکنم که شاید همیشه در کنترل خودم موفق نباشم ولی به خاطر این روند مثبت به خودم تبریک میگم
دوشنبه 18 آذر 1392 ساعت 13:53
عالی بود صمیم جان.........مثل همیشه ملموس و زیبا
من و علی هم مثل تو و علی عمل میکنیم دراینگونه مواقع. داشتم میخوندم همش یاد خودمون میفتادم اینکه به زور برم تو بغلش بعد اون سعی کنه قیافه بگیره و نخنده ولی هی لبخنده بیاد رو لبش و هی اون جمعش کنه و آخرشم لو بره!
بعضی وقتا هم وقتی میبینه از دستش شاکیم صورتش رو میاره جلو میگه بوسم کن زود باششش.....بعدشم بغلم میکنه منم اونقدر آروم میشم تو بغلش که همه چیز یادم میره
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 آذر 1392 ساعت 08:18
صمیم جون من هنوز منتظر ای میلت هستم ها...
پاسخ:
چشم گلم .
یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 19:43
سلام چند خط اخرو که خطاب به علی نوشتی خیلی دوس داشتم

خوشبحالت که احساست بهش چیه.ذره ای ازین حس در من نیس

همیشه میخونمت گلم.حتا اگه نظری نزارم
کثل همیشه ملموس و لاولی نوشتی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 13:15
سلام
گفته بود می اد دنبالم .اول گفت 7 بعد گفت 7.5 بعد تا 8 هنوزنرسیده بود.
زنگ زدم و گفتم خسته شدم با آزانس می آم
( نخواستم با ناراحتی سوار ماشینش بشم).
تا رسیدم خونه با ناراحتی( و نه با عصبانیت )گفتم برای آدمایی که باهاشون قرار می ذاری ارزش قایل نیستی( "من" نگفتم از واژه آدما استفاده کردم)/ نیم ساعت کنار خیابون وایسادم( نحریک احساساتش).
گفت مگه نمیتونستی تو مطب بشینی؟
گفتم میخواستم معطل نشی.
گفت ای وای برمن .من تورا نیم ساعت معطل کردم و تونخواستی من 30 ثانیه معطل شم! فرق از کجا تا کجاست...
وتموم شد. قهر نکردیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
افرین ..تازه من خوندم بعضی ها میگن به جای جمله ( برای آدم ها ارزش قایل نیستی ) بگو یید ( دلم می خواست زود می اومدی تا معطل و منتظر نشم ..) یعنی همین خطاب تو رو هم بر داریم و به جاش بگیم من چه حسی داشتم و چی دوست داشتم .. عالی بود قهر نکردی ..
یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 12:09
صمیم منم فروردینی ام. میگم چرا حس هاتو خوب درک می کنما!
ما که ازدواج نکردیم. چقد خوب تونستی خودت و احساساتتو تحلیل کنی. منم جای تو بودن همونقدر حرص می خوردم. چقدر دنیای مردا با ما فرق داره، چه قدر مهمه که اینو بدونیم و انقدر با تفسیرای ذهنی مون خودمونو رنج ندیم. خیلی از آقایون اینطوری ساده با قضایا برخورد می کنن. آدم فکر می کنه دوراز جونشون خنگند!
اما تو انقدر باهوش بودی که تونستی از پس این اتفاق، مشکل اصلی رو بفهمی، اینکه دلش برات تنگ شده بوده. مثل پوآرو شدی! کشف بزرگیه ها! ممکنه یکی فقط تا اینجا پیش بره که خب طرف منظوری نداشته ولی اینکه بتونی بفهمی این به چه علتی رخ داده، هنره.
داری میلی متر به میلی متر جلوی علف های هرز زندگیتو می گیری:) آفرین. این پستت جا داره 5 بار دیگه خونده بشه.
امتیاز: 1 0
پاسخ:
یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 11:40
شده بودم یه ازدهای خشمگین ....همسرم همینطور ! یهو وسط آتش و دود تو دلم گفتم صمیم این لحظه چیکارکرده بود....یادم نمی اومد ... هی فکر کردم یادم نیومد. فقط گفتم بی خیال شراره های خشم و ... بعد دیدم تموم شد. شاید نه به اون خوبی که انتظار داشتم اما تموم شد.

ممنونم...زندگیت سبز و بارور...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 11:03
برای همه ما اینجور مسائل پیش میاد که خودمون میبریم و میدوزیم ... ولی عزیزم خیلی خوب جمعش کردی.باعث افتخاره
یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 09:02
من خیلی سعی میکنم ناراحت نشم و با نوشتن و تلقین و دیدن خوبی های همسرم عیوبش را فراموش کنم.
یه راه دیگه هم دارم که دیدن عیوب خودمه. که مثلا مگه من بی نقصم؟!
البته فکر نکن خیلی مثبتم ! نه بابا فقط از درگیری خیلی بی زارم چون بعد از این همه سال زندگی مشترک احساس میکنم اون زمانی که از دستش حرصی بودم یا باهاش قهر بودم دچار فشار سنگینی بودم که فقط خودم آسیب دیده ام!
صمیم جان بنظرم کارت خ خوب بود با اژدها مبارزه کردی اما راستش به نظرم کار همسرت خیلی هم بد نبوده! میخندیدی و عذر خواهی میکردی!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگر همزمان اون تلاش من برای همسری نبود شاید راحت تر میتونستم بخندم و بگذرم ..ولی انتظار دیده نشدن یکی و بزرگ دیده شدن یکی دیگه رو نداشتم
یکشنبه 17 آذر 1392 ساعت 00:06
صمیم جان کاش همه مثل تو بودن و به این خوبی خشمشون رو کنترل می کردن باید بهت تبریک گفت بابت صبر و درایت و منطقی که اینطور مواقع داری.
در مورد سؤالت باید بگم آدم موقع حرف که می شه راحت می تونه بگه اینجور وقتا باید این کار رو کرد و اون کار رو نکرد فلان حرف رو زد و فلان حرف رو نزد اما موقع عمل خیلی سخته که بشه همه اینا رو اجرا کرد من شخصاً افتخار می کنم بهت که تو از جمله کسانی هستی که می تونی در عمل و موقع عصبانیت هم آرامشت رو حفظ کنی و به اژدهای درون فرصت جولان زیادی ندی چون بعضی وقتا کنترلش خیلی سخت می شه.
امتیاز: 1 0
پاسخ:
لطف توست عزیزم . بوس .
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 20:26
سلام . صمیم جان نظر من کو ؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم دارم کم کم تایید میکنم همه رو .بوس
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 12:53
بانوی موسیقی و گل ُ شاژری رنگین کمون به دامن خیال من مل مل مهتاب بژوشون ُ .....

از اینکه اینقد فعالی خیلی لذت می برم آفرین به این همه انرژی منم مثل خودت هم شاغلم ُهم دانشجو و لی مجردم

ایشالا همیشه خوش باشی
امتیاز: 0 0
جمعه 15 آذر 1392 ساعت 20:59
من عاشق صمیمی هستم که اینهمه کار داره ولی اونقدر بانوی بی نظیریه که میاد اینقدر قشنگ و فوق العاده مطلب میذاره برای من مخاطب...همه دعاهایم برای شادی و لبخند توست بانوی ایرانی...
پنج‌شنبه 14 آذر 1392 ساعت 20:12
در مواقع بحرانی هیچوقت گریه نمیکنم و خودمو ضعیفه نشون نمیدم .....این سلاح زنهاست اما دیگه دموده شده و کاراییشو از دست داده .....مردها رو باید با منطق زنانه نرم کرد ...اگه یه مساله مهمی باشه که واقعا ادم بخاطرش اسیب ببینه باید واسه تثبیت خودت بجنگی ...باید اون با رفتارت بفهمه که اشتباه کرده ....نه اینکه بهش توهین کنی و صداتو ببری بالا ....وقتی همسرم یه حرفی میزنه که نبادی و دل من میشکنه و خودشم میفهمه .....اون لحظه من به روی خودم نمیارم که عصبانیم .....اخم نمیکنم ......حتی اواز میخونم و سوت میزنم .....اما وقتی نگاه شرمگینانش رو میبینم که حاکی از پشیمونیه هرگز نگام رو به نگاش نمیرسونم .......به نظر من باید یه تنبیه کوچولو باشه تا بفهمه اشتباه کرده .....اگه من به روی خودم نیارم و با اون مثل قبل باشم دوباره حرکاتش تکرار میشه ....چه بسا بعضیها لذت هم میبرن از اینکه طرفشونو چزوندن .....
پنج‌شنبه 14 آذر 1392 ساعت 20:05
وقتی اون با من قهره و وقتی میفهمم از روز ناتوانیش در درک اینه که ؛نمیدونه؛ حق با اون نیست و حتی مساله اونی نیست که اون فکر میکنه یه جورایی مرموزانه و البته احترام امیز باهاش رفتار میکنم که بعد از اشتی خودش خجالت میکشه و البته هدف من خجالت دادن اون نیست بلکه فهموندن اون به این موضوعه که مقصر تو هستی .و همیشه واسه اشتی پیش قدم میشم اما جاازه نمیدم لوث بشه .ینی فقط یه صحبت کوچولو میکنم مثل چه خبر؟ اما اونقدر رو نمیدم که فکر کنه حق با اون بوده و حالا دیگه مثل قبل ...و وقتی اشتی کردم حتما به این موضوع اشاره میکنم که معذرت خواهی من دلیل بر این نیست که من مقصرم بلکه این شعور منو میرسونه که به کسی که تعهد دادم پایبند باشم ....
پنج‌شنبه 14 آذر 1392 ساعت 16:47
هیجان انگیز و زیبا
همیشه شاد باشید
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 14 آذر 1392 ساعت 15:05
سلام صمیم جون واقعا زندگی آدمها خیلی بهم شبیه هست ولی فکر میکنم که تمام این از خود گذشتگیها ار طرف ما خانمهاست نمیدونم شاید اصلا مردها تو ذهنشون زیاد نمیرند و اینقدر خونسردند در برابر مشکلات ولی آفرین به شما که نذاشتی این اژدها پیروز بشه به نظر من که این اژدها خود شیطونهومیخواد که زندگی ها رو خراب کنه ماباید عاقل باشیم همیشه شکستش بدیم خیلی مطالبت جالبه ممنون
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 14 آذر 1392 ساعت 08:59
میدانی صمیم جانم؟ فکر میکنم تو یه فرشته تو قلبت داری که درست سربزنگاه بهت میگه که به خودت بیا ... که مثل یه مادر حواسش هست به خودت احترام بزاری و بی احترامی ها رو نپذیری و به جای گریه و فین فین کردن و سناریو بافتن دل داشته باشی و بری تو دل مشکلات و ؛حرف؛ بزنی ...
چون خودت، خودت رو دوست داری ، منم خیلی دوست دارم ...
الهی که همیشه آشیونه خونتون گرم و نرم و پر از عشق باشه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 18:48
سلام. خوش بحال شوهرت بخاطر داشتن همچین زنی. چه صمیمانه. چیزی که ما ازش محرومیم وفقط به وبلگمون پناه می بریم، از روزیکه وبلاگ اول برگزیده سال شدی جزو لینکهام هستی که بخونمت ولی زیاد فرصت نشد. حسرت میخورم فقط
ممنون به ما هم سر بزن
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 13:31
سلام صمیم جون.منم یه وقتا اژدهای سرکشم کار دستم میده. اینقدر منو عصبانی میکنه که همسر هاج و واج منو نگاه میکنه. ولی خداروشکر هم من و هم همسر خیلی زود آشتی میکنیم و اینکه کی پیش قدم بشه اصلا برامون مهم نیست.البته بیشتر وقتا هرکی مقصره خودش پیش قدم میشه و طرف مقابلم سعی میکنه کینه رو کنار بذاره و زودی ببخشه. من و همسر یه قرار گذاشتیم که اگه با هم قهریم یا از هم دلخوریم کسی نباید متوجه بشه برای همین خیلی مواقع که از هم دلخوریم جلوی دیگران باهم خوبیم و حرف میزنیم و میخندیم و همین باعث میشه که یادمون بره که از هم دلخور بودیم. یه روش دیگه که من استفاده میکنم و خیلی خوبم جواب میده نامه نوشتن در مواقع ناراحتیه و توش کامل به همسر توضیح میدم که چرا ازش دلخورم و اینجوری همسر بیشتر وقت داره که فکر کنه و اونم واسم تو یه نامه دلایل خودش رو مینویسه و اینجوری میشه که خیلی زود به آشتی میرسیم. راستی من این نامه نوشتن رو برای قدردانی از همسرم انجام میدم و شب یواشکی یه نامه پر از قدردانی و حرفای قشنگ و این که بهش افتخار میکنم و اینکه برام چقدر عزیزه و از این حرفای قشنگ و تاثیرگذار براش مینویسم و میذارم کنار کیفش که صبح که میخواد بره سرکار بخونه و کلی انرژی مثبت بگیره که خداروشکر خیلی روش خوبیه و خود همسر همیشه میگه وقتایی که نامه قدردانی مینویسی خیلی اونروز پرانرژیم. تازه باعث میشه اونروز کلی عشقولانه تر از همیشه باشیم.خیلی روش خوبیه به همه توصیه میکنم امتحان کنند.
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 12:39
ممنون خیلی لذت بردم وخیلی اموزنده بود....صمیم عزیز من اینجاشاگردم واومدم ازشمااستادبزرگواردرس های زندگی بیاموزم.برای همین درجواب سوالت چیزی ندارم بگم...به شماونظرات دوستان گوش میکنم.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 10:32
بی نظر بزارم
دقیقا با حرفات راجع به اینکه سلام و صبح بخیر و قطع نکردن ارتباط کلامی خیلی کارا میکنه موافقم و اینکه بتونی باهاش رودررو حرف دلتو بی سرو صدا و بحث بیان کنی
اما خودم اینجوری نیستم یعنی خیلی وقتا شده که نتونستم اژدها رو کنترل کنم ولی طرفم خیلی راحت میتونه اینکارو بکنه و این شاید منو پررو تر کرده و این اعتراف منه !
برای اینکه تو اینجور مواقع بیشتر بهم نزدیک بشیم من حتما یک شام یا نهار رومانتیک 2 نفره رو پیشنهاد میدم با تیپ یک خانم ترگل ورگل که دیدنش هر شوهری رو به وجد بیاره
موفق باشی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 22:31
آفرین به تو صمیم جان
خوشحالم که تونستی این چالش رو با موخقیت پشت سر بذاری
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 20:17
مرسی که از تجربیاتت می نویسی صمیم جان. باعث می شه آدم بفهمه توی هر رابطه ای ممکنه از این چیزای کوچیک پیش بیاد، ولی باید سعی کنیم روی هم جمع نشن و به موقع حلشون کنیم. اصولا" تقکرات زن و مرد در این مواقع کاملا" با هم فرق داره، پس بهتره قضاوتی نکنیم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 18:03
سلام صمیم جان
خوشحالم که خیلی زود دوباره زندگیت شیرین شد:)
توی رابطه من و همسرم هم خیلی کم پیش اومده که ناراحتیه طولانی و موتدگاری داشته باشیم همیشه یکیمون میجنبه کخ ناراحتیه موندگار نشه و عمیق...ما هم خیلی از مواقع که ناراحت میشیم از دست هم فقط تندی بغلش میکنم و حتی الامکان هیچ کدوم حرف نمیزنیم تا آروم بشیم اگه تقصیرمن بوده باشه که بهش میگم فقط بغلت کنم...نمیزارم حرفی بزنه چون احساس میکنم اگه اون موقع سرزنش بشم دیگه نمیرم جلو!
یه چیز دیگه راجع به او"هیچ وقت" و "همیشه" ،همش شاکی میشد که ینی چی این همیشت!منم یه بار به امر گیس گلابتون جان یادم افتاد که بهش بگم باباجون این "هیچ وقت یا همیشه"مثلن 60% مواقعست!خیلی خوب شد گفتنش!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 17:31
بر عمس همه نوشته های ارمانی گذشته این نوشته برایم قابل استفاده/ملموس و تجربه واقعی از زندگی بود ... ممنون صمیم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 16:00
صمیم بخدا من لنگه خودتم...دقیقا همینطوری...اصلا نمیتونم طوفان به پا کنم و همیشه میگم باید حرف بزنیم..نه همون لحظه..اما بعد چرا...همشم من آشتی رو شروع میکنم و خب گاهی هم اون...اما بغل...این عوضی عجب معجزه ای هست...اوففففففف..... دقیقا مث خمیردندون میمونه رو سوختگی..سریع جیگر حال میاره!!!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 00:00

هی خدا......
پوففففففففففففف
من که هیشکیو ندالم که بهت بگم ...............
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 21:56
سلام
وقتی بحث توقع پیش میاد همه چیز بد میشه
توقع تشکر ! توقع نوازش ! توقع قدردانی یا هرتوقع دیگری !
بنظرم وقتی از دیگران هیچ گونه توقعی نداشته باشیم و خودمون را عادت بدیم که بدون توقع شاد باشیم زندگی شیرین می شه !
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 21:04
نکته هات خوب بود عزیزم
خیلی خیلی به درس اهمیت میدی این باعث نمیشه از کارهای دیگه عقب بمونی یعنی وقت کم نمیاری؟
مرد من اگه یه کمی حس کنه از توجه هاتم نسبت بهش کم شده زود دلخور میشه
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 20:26
عالی بود ...خیلی اموزنده بود .... ممنون
الان چیز زیادی به ذهنم نمیرسه ولی من تا وقتی اون موضوعی که ذهنمو درگیر کرده رو حل و فصل نکنم ...نمیخوابم ... شده تا صبح بیدار بمونم و فکر کنم ...یا ....
نامه هم زیاد مینویسم ...
دیگه ...
یادم اومد میام واست مینویسم ...

موفق باشی
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 18:54
صمیم من مجردم و بی تجربه
راستش من وقتی داشتم ماجری تو وهمسرت رو میخوندم خودموکه جای تو تصور کردم عمرا میرفتم سراغش چون هنوز که هنوزه از نظرم اون کار بد رو شروع و ادامه داده حالا
یه سوال برام پیش اومد گفتی یه جور رفتار کنیم که منت کشی بنظر نیاد اما زاستش جملات شماره 5 به نظر من همون منت کشیه
میخواستم ازت بخوام برای منت کشی یه نمونه مثال بیاری
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 15:53
سلام
صمیم جان مواظب اژدها باش
دقیقا برای منم این موردها پیش اومد
به نظرم نباید بگیم شخصیتم خورد میشه یا کوچیک میشم شاید این حرف وحدیث ها توی همه ی زندگی ها باشه چه بهتره که کوتاه بیایم وزندگی رو سر این مسائل به کاممون تلخ نکنیم چونکه بیشترین آسیب رو خودمون میبینیم .
صمیم جان خیلی زیبا نوشته بودی وهزار آفرین به تو بانوی نمونه هزار ماشالله
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 15:48
دیشب قبل از خواب پست تو خوندم و صبح هم وقتى همسرى میرفت خواب بودم ، جالبه وقتى بیدار شدم همسرى یه پیراهنش و که چند روز قبل بهم گفته بود اتو کنم و من هم فراموش کرده بودم پهنش کرده بود رو تلوزیون تا حتماً ببینمش ، کلى خنده ام گرفت ، روش یاد آورى مردا یه جورایى شکل همدیگه است
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 15:35
"علف های هرز بی توجهی به آدم های زندگیت ، یک دفعه در نمیان ..سانت سانت رشد میکنند و یکهو میبینی کل زندگیت رو گرفت و جایی برای گل ها باقی نموند .."
خیلی قشنگ گفتی صمیم جون. این 10 نکته ای که نوشتی کلید حل همه دلخوری ها هست.این اتفاقها توی هر زندگی ای میفته و مهم اینه که خوب حلشون کنیم.
همسر من اینجور مواقع خیلی زود همه چی رو فراموش میکنه و مهربون میشه و مسئله رو کنار میذاره. از طرفی من دوست دارم اون مشکل رو بشکافم و ریشه یابی کنم و ازش یه درس مشترک بگیریم که دیگه برامون تکرار نشه
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 15:20
میدونی با نوشته هات گریم میگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق مییییکنم با خوندت
خوش به سعادتت که مشهدی خووووووووش به سعادتت
صمیم جان تو رو به امام رضا جان هر موقعه چشمت به بارگاه امام رضا میفته بهش بگو لیلا بیادته ها
من مجنون امام رضاااام
دیووووونشم
خوش به سعادتت که مشهدی
خیلی تفکراتتو دوست دارم صمیم جان
خییییلی خااانومی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 14:50
سلام
3ماه میشه که وبلاگتون رو میخونم. اولین باره که نظر میذارم. خیلی از مطالبت استفاده میکنم. منم تو مواقع دلخوری اینجوری با همسرم برخورد میکنم. همیشه حس می کردم خیلی بچه گانه و ... رفتار میکردم اما الان میبینم که روش خوبیه و گاهی یه قدم برای همسرت بیای جلو حتما قدرشو میدونه و هزار قدم برات جلو میاد. مرسی از وبلاگ قشنگتوم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 12:48
ببین من مجردم یعنی تجربه عملی و واقعی ندارم ولی فکر می کنم یخچال من یخچال تو ماشین من ماشین تو یا ... معنی نداره. زندگیه مشترکه، خب خانم خونه سرش شلوغ بود آقا یخچالو تمیز کرده و لذا کار ایشون خوب نبوده به خصوص که گفته فردا نگی تو یخچال من ...
البته من از ریز نوع رابطه شما و تقسیم بندیای بینتون بی خبرم و نه بلدم نه می خوام راهکار بدم ولی به نظرم می رسه اگه تو خونه ای من و تویی نیست پس تو همه چیز نیست
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 11:52

اصلا هنگیدم اصن نمیدونم چی باید بگم منم بارها درگیر این موضوع شدم و بدلیل اینکه تازه ازدواج کردم نمیدونستم چطوری با این رفتارای خودم و برعکس شوهرم کنار بیام . اصن راهنماییم کردی عجیب هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم که غرورمو بشکنم ولی تو به من یاد دادی که زیادم مغرور نباشم
زیادم جدی نگیرم هر چیزی رو
زیادم به خودم سخت نگیرم
مشهدی بازی درنیارم کلا
دوست دارم صمیم مثل یه خواهر بزرگتر میمونی واسمون
زود زود آپ کن
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 11:32
چه افتخار بزرگی که صمیم جون از تجربه ما استفاده کنه!
1-من سعی میکنم موقع عصبانیت همسرم یه سوژه توی حرفاش پیدا کنم و بخندم ! بعد با عصبانیت میگه چرا میخندی؟ میگم داد بزنم خوبه عزیزم؟ اونم خندش میگیره و همه چی تموم میشه!
2-از این جمله معجزه آسا استفاده میکنم وقتی ناراحتم : عزیزم میشه یکم باهم حرف بزنیم ؟؟ اونم با کمال میل قبول میکنه و حرفامو میشنوه!
3-وقتی عصبانی هستم اصلا حرف نمیزنم و فقط ناراحتیمو نشون میدم!
4-نوازش خیلی خیلی معجزه میکنه ! به زبون نمیاره که نوازش میخوام اما خیلی آروم و مهربون میشه وقتی نوازشش میکنم!
5-پنج ساله که شب بخیر و صبح بخیر حتی یک روزم فراموش نشده!
امتیاز: 1 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 11:18
اگر من بودم همونموقع بهش میگفتم چرا بابت اون کارم هیچی نگفتی ولی بابت این کارم ازم انتقاد کردی.احتمالا همسرم هم همونموقع قانعم میکرد.اگر هم خیلی عصبانی میشدم یکم غر میزدم و هیچی نمیگفتم تا همسرم بیاد سراغم.من هیچوقت موقع قهر که فکر کنم من حق داشتم مستقیم به همسرم نمیگم منو بغل کن.چراغ سبز نشون میدم.مثلا یه نگاه بهش میندازم.تلاقی نگاهمون باعث میشه حرف بزنیم.ومهمتر اینکه اون شورع کننده باشه برای نازکشی.راست میگی صمیم.نباید بزاری کش دار بشه.بنظرم اصل اینه که زود جمع وجورش کنی.این مسایل ارزش کش دار شدن ندارند
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 10:51
سلام صمیم خانوم گل. والا من و همسرم از اول زندگی سعی کردیم وقتی عصبانی میشیم هیچی نگیم تا یه کوچولو آروم بشیم بعد مثلن چند دقیقه یا چند ساعت، البته نمیذاریم خیلی بگذره ها فقط اندازه ای که منطقمون به احساسمون نچربه، میشینیم و به هم میگیم دقیقن از چی ناراحت شدیم بدون تعارف و جبهه گیری. خیلی وقتا اولش همدیگرو بغل میکنیم که آروم بشیم. مهمترین نکته حل کردن اختلاف تو اولین فرصته. هیچ وقت بوس قبل خواب فراموش نمیشه و تا قبل از خوابیدن با هم آشتی میکنیم. امیدوارم همیشه خوب و سلامت و عاشق باشی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 10:10
ههههه چه جالب
من تو خونه کار می کنم برای همین در عین رسیدن به شغل خودم تقریبا از هیچ لحاظ هیچچچ. کمی کسری نمی ذارم همه چی آماده و سر جاشه حالا اینو داشته باش که همسری محترم چند روز بود می گفت عزیزم این قندونها رو پر کن حالا من همش یادم میرفت . امروز صبح همسرم سر صبحانه چایی که ریخت بیاره دید قندون باز خالیه ! چنان آهیییییی کشید یعنی من مععععععععع!!!!!!! همینجوری مونده بودم ! خلاصه پر کرد و آورد ولی چیزی نگفت منم به روی خودم نیاوردم
یعنی می خوام بگم فکر کنم این مساله تو مردا همگانی باشه گاهی به همسرم می گم خدا خودش میدونه رسالت هرکس رو کجا قرار بده شماها اینکاره نبودین( مردا منظورمه)
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 09:09
صمیم نازنین
من و شوهرم حدود 18 ساله که زندگی مشترکمون رو شروع کردیم اختلاف عقیدمون زیاده و درگیری و ناراحتی و دلخوری هم بالطبع داریم . حتما باید چند روز باهم قهر باشیم تا یادمون بره چی به روز هم آوردیم . قبلنا مدت زمان قهری مون خیلی زیاد بود ولی خدارو شکر چند سالیه که زمان کمتری به هم بی محلی می کنیم و سعی می کنیم یه جوری با هم کنار بیایم .
در چنین مواقعی آدم زندگی من از موضعش پایین نمی یاد و این باعث دلخوری من می شه . یعنی باورت نمی شه تموم دنیا بهش بگن تو اشتباه بوده کارت اون قبول نمی کنه . به هر حال یه جوری با هم کنار می یاییم ولی فکر می کنم من خیلی بیشتر از اون کوتاه می یام.
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 01:21
چندین بار پیش اومده که با خوندن این جور پست هات یه تلنگر بهم زدى که آهاى خانوم اونیکه بودنش برات عادى شده یه روزى براى رسیدن بهش قلبت تالاپ تالاپ میزد و فکرت آروم و قرار نداشت .
ازت ممنونم که تلنگرهات همیشه من و بیدار مى کنه .
حالا صحنه زندگى ما تو این جور مواقع :
من درونم اژدها ندارم به جاش یه لاک پشت دارم که با کوچیک ترین ناراحتى خودش و جمع مى کنه توى لاکش و به جاش همسرى تا حرف نزنه و قضیه براش حل نشه آروم و قرار نداره ، من دلم مى خواد فقط بغلم کنه و توى سکوت حسش کنم و اون وقت لاک پشت گرمش مى شه و از لاکش میاد بیرون ، اما اون خیلى جدى ومنطقى مى خواد بحث کنه و به نتیجه هم حتماً برسه ...
خلاصه اینکه بیشتر ناراحتى ها به اعصاب خوردى منجر مى شه و در آخر هم اون اتفاقى که من دوست دارم اول بیوفته آخر مى اوفته!!!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 00:20
خوشبحالتون که اینقدر منطقى وزیبا بلدین همه چی رو درست کنین،من نمیتونم،اژدهاى درونم اینقدر زبونه میکشه که میترسم دهنم رو باز کنم و آتیشش از دهنم بزنه بیرون!همسرم هم میره تو جبهه سکوت،قهرهاى خیلی بدى رو داریم معمولا
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 23:58
سلام صمیم عزیزم:
متاسفانه همسر من این جور مواقع دیگه نمیبینتت ودیگه طرف مقابل براش اهمیتی نداره البته در مواقع عادی هم خودش رو نیازمند به وجود من نشون نمیده واقعا دیگه دارم کم میارم .
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 23:02
چقده شما ناگرت میخورین!!

متاهل شدم حتما از دعواهام باهاش مینویسم
فقط فک نکنم اون اژدهای درونش فعال شه هیچ وخ
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 22:58
سلام صمیم جان من خواننده خاموشت هستم خوشحالم زندگی خوبی داری و با درایت هم تو هم همسر راهو باهم طی میکنید . حرفات قشنگند اما من اصلا نمیتونم اجراشون کنم بعد از 22 سال زندگی با همسر دکتر روانشناس همیشه از طریق رفتارهائی که باهام میکنه تحقیر میشوم بعدش عذرخواهی و باز رفتا گذشته میسوزمو میسازم بخاطر دنیای لرزان عاطفی دخترک 10 ساله ام وقتی فکر میکنم میبینم فقط نقش هم خونه را داریم برایم بغل کردنش نه مفهوم دارد نه رنگ به کدامین دلخوشی شاغلم دانشجوی ارشدم مادرم اما همسر بودن را ازمن گرفته و مدام به این قسمت موضوع انتقاد دارد درمشاوره هتیش ننه هست و برای من زن بابا خدارو شکر تو همسفر خوبی داری همیشه سلامت و شاد باشین
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 22:09
نازی...
عزیزم تجربه بهم نشون داد موقع عصبانی شدن سکوت کردن خیلی خوبه. بعضی حرفا که از رو عصبانیت زده می شه همه چی رو خراب می کنه. و بعدا آدم پشیمون می شه.در آرامش صحبت کردن بهتر نتیجه می ده. گفتن ناراحتی ها و انتظازات زندگی رو بهتر می کنه. روش خوبی برای تموم کردن این مشکل انتخاب کردی. آفرین.
شاد باشید عزیزم.
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 19:45
وبلاگ قشنگی دارین
شما اگه همسرتون مامانی باشه چکار می کنید که به سمت شما جلب بشه و اینقدر مامانی نباشه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 19:44
میدونی چیه همسر تو زبان آدم حالیشه ولی همسر من نه.
شایدم من بلد نیستم حرف بزنم من آدم پر سر و زبونی نیستم و احساس می کنم خانومای پر سرو زبون از پس شوهرشون بهتر بر بیان
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 19:42
نمیدونم ولی بعد از گذشت 5-6 سال از زندگیم هنوز با همسرم قهر می کنم خودم باید یه فکری کنم دیگه تصمیم گرفتم فقط من نباشم که یه فکری کنم اون هم به فکرم باشه و برای مشکلمون یه فکری کنه.
من اشتباهاتم رو قبول دارم اما نمیتونم حلشون کنم و اونو ناراحت می کنم و اون اصلا اشتباهاتش رو قبول نداره که بخاد حلشون کنه و اون لجبازی و مقابله به مثل می کنه و دوتاییمون ناراحت میشیم و بعد من باید یه فکری کنم دیگه نمیخام من یه فکری کنم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 19:05
Midooni samim...man ba hamsari chand ta gharar gozashtam bad az avvalin ya dovomin bahsemoon bad az ezdevaj !1inke ghahr ,salam nakardan,khodahafezi nakardan o in joor chiza nadarim.2, vaghti narahatim migimbe ham,hamoon moghe na fardash, ya hamoon lahze ya age asabani hastim avval asabaniyat ro aroom mikonim badesh migim be ham,3 Inke vaghti az ham narahatim hamo baghal konim o harf bezanim...aslan vaghti narahatam,hata age gerye ham mikham bokonam behesh migam baghalam kon,gerye daram,in masale mano narahat karde,too baghalesh harf mizanam o hameye harfamo migam o oonam mige o aslan engar zoodtar aroom misham...chon navazesh o aghoosh mojeze mikone...4 , vaghti dar morede ye raftari ye bardashti kardim be ham migim aya manzooet in bood? Va az ham mikhaim ke tozih befim ke az khodemoon bardasht haye ghalat nadashte bashim dar morede raftarhamoon ...
Va inke harf mizanim o harf mizanim ta jaee ke hal beshe...kamelan hal beshe...vase hamine ke tooye in midat bahs kheili pish oo.ade ama hich kodomemoon yademoon nist sare chi boode ya joziyatesh chi boode...mikham begam oonghadr khoob oali hal shode ke faramooshemoon shode..
Khoshhalam ke aroomi samim joonam alan
Bebakhsh age farsi type nakardam ,gooshim nadare farsi moteasefane ...
Miboosamet
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 18:28
من و شوهرم از هم دوریم(منظورم فیزیکیه) وقتی در طول یه روز سر یه مشکلی که واسه من پیش اومده چند بار با هم صحبت میکنیم و واسه رفعش نظر میدیم،سعی میکنم حداقل یه بار بعده اون صحبتها،بهش زنگ بزنم و فقط بهش ابراز محبت کنم و از خودش و حالش بپرسم.اینجوری بهش نشون میدم که هرچقد مشکل هم داشته باشم،هرچقد هم ذهنم درگیر باشه،بازم اون جایگاه خودشو داره،توی مشکلاتم گم نمیشه و همیشه ورای همه ی اولویتهای زندگیم قرار داره
و جالبه که توی یه مورد،وقتی بهش زنگ زدم دیدم که چقد نیاز داشته به این مکالمه ای که توش حرفی از مشکلاتم نباشه و فقط عاشقانه باشه،و در آخر هم بهم گفت که هر تصمیمی که بگیری،چه باهاش موافق باشم چه مخالف پشتت خواهم بود،و من چقدر به این دلگرمی نیاز داشتم...
امتیاز: 1 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 17:46
وای صمیم منو همسرم هم دقیقا اینجوری حرفمون میشه وآشتیمون هم اینجوریاست از من تفسیر واز اون هم تعجب از این همه تفسر و نتیجه گیری های عجیب غریب
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 16:22
سلام خانومی. وای که چقد این حس برام آشنا و قابل لمس بود از اول تا آخرش. من و مهدی اگه سر یه چیزی از هم ناراحت بشیم که هر دو طرف احساس کنیم اون یکی مقصره متاسفانه اون اصلا پیش نمیاد اما من از قهر کردن کلافه میشم و پیش میرم اونوقته که اونم تبدیل میشه به یه آدم منطقی و مهربون و البته اگه مقصر باشه صد در صد از دلم در میاره اما پیش اومدن براش سخته. اما اگه یه چیزی رو مقصر باشه بنده خدا زود میاد و از دلم در میاره . من وقتی میخوام پیش برم اول سعی میکنم خودم آروم شده باشم و به قول تو اون اژدها تو چرت باشه ، بعدش با دلخوری همراه با شوخی پیش میرم. مثلا میرم نزدیکش وقتی داره فیلم میبینه آه میکشم میگم کاش تو این دنیا یکی بود که منو دوست داشت. همین جمله باعث میشه بخنده و بیاد طرفم اولش میگه من دوست دارم اما از چی ناراحت شدم و اینجوری کم کم حرف میزنیم تا حل بشه اون مسئله. سال اول انقد مقاومت میکردم و اژدها رو بیدار نگه میداشتم که خودم آتیش میگرفتم اما دریغ از اثر بر مهدی جان اما حالا وقتی پیش میرم و حرف زدنمون شروع میشه خیلی وقتا متوجه اشتباهش میشه و ایام به کام میشیم. ولی واقعا امان از مغز زنها و مردها. دوست دارم گلم بوس بوس
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 15:30
صمیم عزیز سلام.خیلی وقته که وبلاگت رو میخونم و وبلاگتو خیلی دوست دارم ولی از خواننده های خاموشتم.من فک میکنم در اینجور مواقع تو اون لحظه آدم باید سکوت کنه و بعد در موردش صحبت کنه .خیییلی خیییلی به آدم فشار میاد.ولی جواب میده .من اینو امتحان کردم (البته در مورد من و شوهرم)اینجوری بعدش خودش پشیمون میشه و میاد دنبالت
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 15:21
سلام صمیم جان. من ساراناز هستم. تازه وبلاگت رو کشف کردم و نشستم تقریبا بیشترش رو خوندم. من متولد سال 69 هستم و یکسال هست ازدواج کردم. دختر خیلی حساسی هستم . طبیعتا سال اول ازدواج مشکلاتی هست ک اگر حل نشه خطرناک میشه. من و شوهرم تصمیم گرفتیم ب مشاوره بریم تا مشکلات کوچیکمون هم همین اول زندگی حل بشه و بزرگ نشه و به توده های بزرگ تبدیل بشه. من به شخصه واسه کارهایی ک انجام میدم ارزش قایل میشم و حتی اگز اون کار وظیفم باشه. مثله آشپزی. ظرف شستن. و همچنین ب کارهای شوهرم. اوایل شوهرم زیاد در نظر نمیگرفت ک کار خونه هم سخت هست و بالاخره زحمت خودش رو داره. هیچ وقت ب خودم اجازه نمیدم ک بکسی بگم ازم تشکر یا تعریف کن. واسه همین اکثر مواققع میگفتم عزیزم من بابت همه زحمت هایی ک واسه زندگیمون میکشی متشکرم و قدرت رو میدونم و میدونم که این جاهای واریس روی پاهات ب حاطر این هست که از صبح تا شب توی اتاق عمل سرپا هستی و واسه اینه ک به پاهات آسیب رسیده. ممنون ک واسه زندگیمون تلاش میکنی. چندین بار این کار رو تکرا کردم و الان خداروشکر عشقم هم یاد گرفته ک بابته کارام ازم تشکر کنه و اینطوری نشون ندادم ک مثلا دارم منت میزارم سرش.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 15:08
سلام صمیم عزیزم
اول باید بگم تا ناراحتیم برطرف شه اگه بدونی چقد برات نوشتم دستم رفت رو دکمه ESC و همه پاک شده خیلی برام جالب بود با این موضوع کنترل خشم و هیولا
دوم اینکه خییییییییلی خوشحالم که متولد فروردین هستید.
و سوم معتقدم که زن عصاره محبت و بخشش و از همه مهمتر گذشته.
این جور موقع ها نباید ناراحتیمون رو پنهان کنیم و امید داشته باشیم همسرمون خودش بفهمه که از فلان رفتارش نارحتیم ووو باید یک قدم جلو بذاریم بله ایقد با خودمون ور بریم و تا بالاخره در یک گفتگو بهش عرض کنیم که از فلان کهر و رفتار شما ناراحتم... چون کتمان ناراحتی و نگفتن آن باعث دوری و فاصله و کنیه میشه که اصلا کار خوبی نیست. اصلا قهر خوب نیست به هیچ وجه ما زنا نباید از واژه قهر استفاده کنیم چون فقط خودمون ضرر میکنیم .بایک غذای خوب مهمانش کنیم و سر صحبت باز کنیم. یا یه لباس شیک و جذاب بپوشیم و یه قهوه دم بذاریم براش .... یا موقع عصابتیتش فقط سکوت کنیم حتی اگه حق با تو باشه چون سکوت مثل قند کنار چای میمونه(امتحان کنید) مث یه دوست بهش بگین که چه چیزایی شما رو ناراحت میکنه وووو
صمیم جان آلان یادم نمیاد بیشتر ذهنم درگیر اون همه نوشته بود که برات نوشتم و حذف شد
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 14:59
وای صمیم جان این مورد یخچاله با اتفاقات بعدش با کمی تفاوت برای من افتاده.به همسرم میگم خب شما که زحمت می کشی بندازش توی سطل میگه خواستم ببینی.میگم خب کمکم نکنی بهتره این کارت از صد تا ف... بدتره می خندهولی مراقبت از زندگی را قبول دارم وسالهاست دارم این کار را انجام میدهم ونتایج خوبی گرفتم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم تو دلم گفتم این کار از صد تا فحش بدتر بود ه ..
آفرین ..چه خوب کاری میکنی مراقب خودتون هستی.
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 14:42
کاش نوشته های تو رو ١٣ سال پیش می خوندم نه ٦ روز قبل از اینکه دمم رو بذارم رو کولم و برم از این خونه و زندگی بیرون. کاش آگاهانه تر انتخاب می کردم، کاش بلد بودم چطور رفتار کنم، کاش حریم و محدوده ی خودم رو می دونستم و به هیچکس اجازه ی تجاوز به اون حریم رو نمی دادم.
کاری که من دو تمام این سالها کردم کوتاه اومدن بود. گاهی سعی کردم در دفاع از حقم بایستم ولی همیشه دلم سوخت و نتونستم مقاومت کنم و کوتاه اومدم
گذشت بیش از اندازه هم خوب نیست. رفتار درست همینه که شما انجام میدی صمیم جان. نباید بذاری دلخوری ها روی هم جمع بشه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 14:07
متنت مثل همیشه عالی بود نخ سوزن ابراز علاقه اخرش
عزیزم اینم چند تا تجربه من و همسر گرامی :
یکی از بهترین چیزا توی این 5 سال زندگی ما که من از همسرم یاد گرفتم اینه که از روزای اول نامزدی هم هروقت از هم دلخور می شدیم بعد از چند ساعت یا چند روز بستگی به میزان عصبانیت !!که عصبانیت کم میشد می یومد می گفت خب بیا در موردش حرف بزنیم و من اونموقع قدر این کار و نمیفهمیدم ولی به مرور درکش می کردم که چقدر این کار برای ما عالی هست حالا نوی این سالها عادت هر دوی ما شده این " بیا در موردش حرف بزنیم "
یه تجربه خوب دیگه ما اینکه وقنی از هم دلخوریم با هم حرفای روزمره مثل سلام خوبی یا یه لیوان اب بده و... رو با هم می زنیم .وکسی که بیاد جلو برای بیا حرف بزنیم بعدا ازش بخاطر حفظ رابطه تشکر می شه
و ا ما تجربه بد من اون اوایل این بود که وقتی از هم دلخور می شدیم من زنانه تر میشدم مثلا غذای مورد علاقه ی همسرم می پختم لباسی که اون دوست داشت می پوشیدم که اشتباه می کردم یه بار بعد از همین موردا که با هم حرف زدیم و همه چی عادی شد همسرم از من انتقاد کرد و گفت با این کارا من احساس پسر بچه لجبازی و دارم کخ مادرش می خواد با جایزه گولش بزنه به حرفش که فکر کردم دیدم راست می گه کار ه نا خوداگاه من خیلی مسخره بود
و یه تجربه بد دیگه اینکه ما وقتی از هم دلخور بودیم همسرم اتنظار داشت اگه به مهمونی دعوت شدیم نریم یا مهمون ناخونده نیاد خب این برای ما امکان پذیر نبود اوایل سخت بود که بتونه با این قضیه کنار بیاد که هم میشه دلخور بود هم توی جمع بود و هم نذاری که کسی بفهمه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 14:05
شماره 11-مردها کمبود محبت هاشونو با ایراد گرفتن از زنها نشون می دهند.پس باید هنگام انتقادهاشون ببینیم چقدر بی محلی کردیم
قبول داری صمیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی چرا ما زنها هنگام دعوا سریع به آخر زندگی وجدا شدن فکر می کنیم؟
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 14:01
صمیم عزیزم خیلی ازت ممنونم که مهمترین و حتی خصوصی تربن تجربه هاتو اینجا با ما درمیون میذاری .
شاید اگه این موقیعت برای من پیش میومد کمتر کشش میدادم و زودتر تمومش میکردم و باید بگم که برای تموم شدن این جو قهر و دلخوری، این من هستم که پیش قدم میشم. چون تجربه بهم ثابت کرده اگه در این شرایط من یه قدم بردارم به سمت همسرم اون چند قدم برمیداره به سمت من! در مورد عادتهای کوچیکی که بینمون هست و ناخودآگاه پیش اومده و خودآگاه ادامه پیدا کرده : 1- من و آقای میم یه عادتی داریم و اون هم اینکه هر وقت میخایم از ماشین پیاده بشیم (البته به غیر از مکانها و خیابونهای شلوغ!) همدیگرو سریع میبوسیم و پیاده میشیم. 2- قبل از به خواب رفتن من باید رو پلکهای آقای میم یه بوسه کوچولو بزارم تا بهش اطمینان بدم حواسم بهش هست و خیلی چیزای دیگه...
امتیاز: 1 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 13:21
سلام صمیم عزیزم خو شحال نوشتی منتظرت بودم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد