-
من نینی نیستم...هنوز نیومدم.
شنبه 23 خرداد 1388 08:03
ن ی نی هنوز نیومده.... ..28 خرداد ( حدودا) میاد . کادوی تولد باباییش هم که جور شد شکر خدا!!!!!! من خوب خوبم..دارم کارهای مونده رو میکنم. فقط مونده تمیز کردن یخچال و فریزر و چیدن وسایل نی نی!!!!!! سفارشمون متاسفانه با بدقولی اقای سازنده احتمالا فردا دستمون میرسه...میگم من که نگران نیستم شومام خونسردیتو ن رو حفظ...
-
حال من خوب است...جدی جدی باور بکن!!!!
یکشنبه 17 خرداد 1388 19:59
من خوب و سر و مر و گنده ام..تازه مرخصی هام شروع شده..میبینی ترو خدا؟ تا لحظه آخر باید میرفتم...تازه اونم با تاکید و تجویز دکتر که ورم مچ پام به خاطر آویزون بودن پا از میز کمتر بشه و مشکلی پیش نیاد... خدا رو شکر همه چیز روبراهه..هنوز ساک زایمان رو نبستم..خریدنی های یخچال رو نخریدم..وسایل نی نی رو نچیدم ومهم تر از همه...
-
دست یاری تان را درازززززززززززززززززززز کنید.
یکشنبه 10 خرداد 1388 07:31
بعدا نوشت : ممنونم از دوستانی که برام در زمینه مترجمی دارن کامنت میذارن. بچه ها من اسم و عنوان همه دروس مترجمی ( همون چارت درسی چهار ساله ) رو کامل دارم و حتی میدونم برای هر درسی چه کتابی داره تدریس میشه.این دوستمون اینو لازم داره: هدف هر درس چیه؟ یعنی توی کتابچه ای که وزارت علوم به گروه ها و دانشکده ها میده برای مثلا...
-
پاستوریزه ها نخونن
سهشنبه 5 خرداد 1388 19:18
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 میگن حرف هایی هست برای نگفتن..برای ننوشتن..برای نفهمیدن...اما شرمنده مرام همتون!! من مجبورم که بنویسم تا خدایی نکرده برای یه عده سو تفاهم نشه که آدم با وجود بچه و ایام نزدیک...
-
اصلاحیه!!!!
سهشنبه 29 اردیبهشت 1388 19:11
کامنت های باقیمونده پست قبلی در اسرع وقت پاسخ داده میشوند شدند روایط عمومی سازمان پاسخگویی به کامنت های مشتاقان ننه خردادی!!! ********************************************************* هی بمیرم..دلم کباب شد براتون.فداتون بشم من که نگفتم تا حالا هیچی!! هیچی نخریدیم برای این طفل معصوم!!!( آخه به مامانش رفته !!) من گفتم...
-
این روزها
شنبه 26 اردیبهشت 1388 16:52
خب از کجا شروع کنیم؟ از مرخصی استراحت مطلقی من؟ از اینروزها و حال و هوای خوبش؟ از اینکه تازه دارم با نی نی جور میشم و فک میکنم دلم براش تنگ میشه احیانا!!!!! از صبحانه خوردن های دو نفری با علی ..نون باگت تازه با مربای توت فرنگی دست پخت خانوم سرهنگ وقتی ساعت ۸ صبحه و داری با همسری اخبار گوش میدی و تریپ لاو داره خفه ات...
-
روسفید....
یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 00:22
خیلی نوشته بودم..انقدر قشنگ بود که خودم داشت خوش خوشانم میشد...کپی کردم و به جای اینکه پیست بزنم دوباره کپی رو زدم...فک کن فقط سفیدیش موند برای من... . . .
-
خیال روی تو در هر طریق همره ماست...
یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 11:27
یه وقتایی تشنه ای..تشنه یه چیزی که کافیه به دستت بدن و اونوقته که از تب و تابش میفتی...اونوقته که برات مثل یه کتاب باز میشه و دیگه شور و اشتیاق ادامه دادنش رو نداری..چون دیگه تازگی نداره برات..فصل آخرش رو همون اول خوندی.. دیگه هیجانت مثل خامه رو بستنی تو تابستون آب میشه و میریزه و نه خنکی به تنت میده و نه برات...
-
قوانین من
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 09:55
قوانین زندگی من یه بازی که مرجان عزیز که خودش هم دعوت بوده به زیبایی تمام نوشته و خواسته هر کی دوست داره بنویسه.... خب یه چیزایی تو زندگی من قانون هست و یه سری چیزا بسته به شرایط ممکنه دوزش بالا پایین بشه..: 1- ۱- توی زندگیم به همه اعتماد میکنم و تا خودم با چشمم خلافش رو نبینم اعتمادم کم نمیشه!!( دیگه از این اولیش شما...
-
سلکتد آرتیکل!!!!!
یکشنبه 30 فروردین 1388 13:49
توی این پست میخوام یکم از مزایای دوران بارداری براتون نطق کنم..البته اصلا دور و بر مزایای پزشکیش و این حرفا نمیخوام برم و بگم که چمدونم بارداری باعث میشه سرطان لوله اگزور نگیرین و خود شیر دهی البته به روش اصلاح الگوی مصرف و هر دفعه فقط به یکی از ساکنین منزل!! سه نفریتون باعث گرم شدن اتمسفر کانون خانواه میشه و از این...
-
زیر پوست شیطان!!!
جمعه 21 فروردین 1388 11:41
نوشتنم نمیاد..نه اینکه بی حال و حوصله باشم ها!! نهههه!!! فقط نمیدونم چرا این صفحه پست جدید که باز میشه من یه جوریم میشه... فعلا مدارا کنین با این آدم تنبل تا خودم درستش کنم . . . حال و روز هممون خوبه به سلامتی شما.امروز مامان قراره بیاد و برام ناهار بیاره!! دیروز رفته بودم بیمارستان کلاس های آمادگی زایمان که مامان زنگ...
-
شادی زندگی من
پنجشنبه 13 فروردین 1388 19:24
بچه ها یه خبر فوق العاده ...الان من روی ابرا دارم راه میرم از خوشحالی..انقدر ذوق دارم که نگو...بابا مگه کمه ۱۳-۱۲ سال دنبال یکی باشی وروز و شب بهش فک کنی و حالا پیداش کرده باشی و پیامش بهت رسیده باشه...یادتونه گفتم یه دوست معرکه داشتم تو دبیرستان به اسم شادی ..یادتونه ازتون خواستم اگه خبری ازش دارین بهم بگین..خب یه...
-
سنجد برمیگردد....
پنجشنبه 13 فروردین 1388 10:26
دیشب از سفر رسیدیم...یه ذره استراحت کنم با کلی تعریفی میام ....جای همگی خالی خیلی خوش گذشت و هیچ مشکلی برام پیش نیومد...کامنت ها رو به زودی میذارم...پابلیش میکنم... فعلا سیزده رو حال کنین تا من بیام... بوسس
-
فعلا حلال کنین تا من برگردم...
چهارشنبه 5 فروردین 1388 09:05
خب به سلامتی شما امروز ما داریم میریم سفر ...کجا؟ مسافرت دیگه... !!!!این جمله مثل مکالمات من و مامان بود.. مامان با ذوق وشوق میاد میگه راستی یه سرخ کن خریدم برا خودم!!( چشم های ما از همراهی مامان با تکنولوجی!! گرد شده در حد این هوا!!!) بعد میپرسم مبارکه به سلامتی...حالا از کجا خریدی؟ یهو اون روی کارآگاهی مامان خودشو...
-
به استقبال بهار....
جمعه 30 اسفند 1387 10:01
خب الان یک عدد صمیم حموم رفته لپ گل انداخته خودش کار آرایشگاه کرده!!!( بیشرف آرایشگاهه امروز جمعه و فقط چند ساعت مونده به عید !!!!! تعطیل کرد و منم خودم برای بار اول به طرز معجزه آسایی ابروهامومو درست کردم و با ابزارالکتریکی !!! پشم ها رو نابود کردم و خلاصه صمیم نگو بگو یه دسته گل!!!) جلوی مانیتور نشسته و لباس ها دارم...
-
دو قدم مانده به عید...
سهشنبه 27 اسفند 1387 07:14
این چند روزه به اینور او نور رفتن های دو تایی با علی گذشت...پارک..پیاده روی و فکر های خوب خوب و تصمیمات قشنگ برای سال بعد.اابته هنوز وقت نشده بشینیم و با هم لیست اهداف مشترک سال بعد رو بنویسیم تا دوتایی روش کار کنیم و جذبشون کنیم ولی خب تو ذهنمون دارن شکل میگیرن. خونه تکونی هم بی خیال بابا!!! یکماه پیش اومدن و تمیز...
-
خوش خبری
یکشنبه 18 اسفند 1387 11:33
آقا فک کنم یکسال پیش بیشتر بود که ما کلاس رانندگی ثبت نام کردیم..خب چیه مگه؟ تا اون موقع لزومش احساس نشده بود. این مامان خانومی ما هم که خدای آژانس و ایناست و همون ژن جهش یافته اش به ما هم رسیده بود انگار ..خلاصه با علی رفتیم کلاس .مرتیکه مربی مون رسما دیوانه بود ...فک کنین کاری کرد که آخرش وقتی همه جلسات تموم شد و...
-
حل شد...
یکشنبه 11 اسفند 1387 09:11
مهمون های ویژه اقاجونمون اینا!! امروز صبح یعنی به عبارتی نصفه شب رسیدند و یک عدد آقا جان در راه آهن (آخه اونا عمرا با هواپیما نمیان..میترسن !!) منتظر واستاده بود و اون راننده آژانسه که معرف همه هم هست همون حاج اقا هم کلی از خودش ذوق در کرده بود و خلاصه مقدمشان گلباران شد !!! در راستای اقدام فوری جهت تنویر افکار عمومی...
-
درد دل....
چهارشنبه 7 اسفند 1387 07:46
هر روز که میگذره و تعداد روزهای مونده کمتر و کمتر میشه حس منم عوض میشه....میخوام توی این پست یه اعترافی بکنم..هیچ وقت فکر نمی کردم بارداری و منتظر یه کوچولو بودن اینقدر خدا رو شکر راحت و آسون باشه...اصلا انگار فرقی با قبل نکردده..هنوز کامل نفهمیدم این دو نفسه بودن یعنی چی!!!میدونم ولی حسش نکردم...به ههمون عجولی و کله...
-
تعطیلات کنکور ارشد را چگونه گذراندید؟
شنبه 26 بهمن 1387 17:34
ساعت ۹ صبح...علی جلوی من نشسته و با اخم میگه یالا!!!! زود باش زنگ بزن!! فک کرده خلم که بذارم خودشو به کشتن بده امسال!!!!و من با مظلومیت!!!! هر چه تمام تر نگاش میکنم و میگم چشمممممممممم مکالمه من با یه شرکت خدماتی: -شرکت خدماتی ...بفرمایید. -سلام خانوم.برای فردا صبح یه کارگر زبر و زرنگ میخواستم...موجود هست؟!!! -بله.(و...
-
نی نی و من
دوشنبه 21 بهمن 1387 10:35
شب تولد صبا بود.همین چند روز پیش.عصرش داشتم کادوهامون رو میپیچیدم و برای مامان و سهیل اینا هم پاکت مخصوص هدیه (پول ) درست میکردم.تصور کن روی زمین نشستم و پاهام رو دو طرفم دراز کردم و دارم چسب میزنم...یک لحظه تموم بدنم انگار پرتاب شد ....ته دلم ریخت پایین و فقط تونستم با صدای ضعیفی بگم...وایییی خدا!!!......حتی اولش...
-
پخخخخخخخخخخخخخ
یکشنبه 13 بهمن 1387 13:49
10 صبح روز جمعه.....علی در حال خوردن صبحانه خورد علاقه اش : نون باگت تازه + مربای تمشک گردویی ( دست ساخت وطن شمالیش!!) + کره و چای شیرین و برنامه عموهای فتیلیه ای هم در حال پخش من در حالیکه دارم توی اتاق آرایش میکنم و از راه دور با علی حرف میزنم و بهش تاکید هم میکنم که حتما به من نگاه کنه!!!!( احتمالا از پشت دیوار...
-
تو خودت نمره بیستی.....(چقدر از این آهنگه بدم میاد)
دوشنبه 7 بهمن 1387 14:23
پسرک امروز 20 هفته ای شد...باباش که میگه باید بهش یه جایزه بده برای بیست شدنش..اگه اون پدر سوخته ای که من میشناسم بخواد جایزه بده فک کنم در راستای منافع خودش خواهد بود...گناه من طفلکی چیه این وسط؟!!!! دیشب یهو دوتاییمون وسط خواب ناز با هم از خواب پریدیم و مثل قحطی زده ها همو بغل کردیم.فقط من نمیدونم این وسط این شکم...
-
ماجرای سرنوشت (قسمت پایانی)
سهشنبه 1 بهمن 1387 14:22
الوعده وفا و قراره امروز من آخر و عاقبت اون قضیه سرنوشته رو بگم براتون. ولی قبلش یه خورده از یه قضیه بی ناموسی تعریف کنم تا دستام گرم شن.... اقا ما نمیدونیم چرا این خانوم دکتر مون که نی نی مون عاشق آرامش چشم های اونه اینقدر از دنیا عقبه...تصور کنین: من روی تخت نشستم و دکتر داره صدای قلب نی نی رو چک میکنه و بعدش باید...
-
برا دل خودم.....
پنجشنبه 26 دی 1387 11:31
چند وقت پیش رفته بودم خونه مامان اینا و قرار بود علی هم بیاد...یکی از اون معدود دفعاتی که تنها رفتم....خلاصه بعد از ناهار مجله های مامان رو زدم زیر بغلم و رفتم اتاقی که سابقا مال من بود.میدونین من هیچ وابستگی به اون گوشه خونه نداشتم .من کلا هیچ وقت دلم برای خونه امون تنگ نمی شد.مدلم همیشه اینطوری بودو خب مامان اینا هم...
-
مردا این ور...زنها اون ور تر....
سهشنبه 24 دی 1387 09:09
بعدا نوشت: در راستای اطلاعات مربوط به ناموس نی نی بامزی من: !!(( خب ظاهرا نخوده توی دهن ما خیس نشد...نی نی گوگولی خوشگل بامزی ما یک عدد اقای محترم و شیک و گوگولی مامان !!!! می باشند. ))) آقا این نی نی ما از بس که آروم و گل منگولی و خوبه ما موندیم توی شیکممون داریم قارچ پرورش میدیم یا بچه!!! نه کاری به کار من و باباییش...
-
تیشه.....
دوشنبه 16 دی 1387 08:06
بقیه کامنت ها رو شنبه تایید میکنم. این روزها دلم بدفرم گرفته از دست کارهای ملت.آخه یکی نیست بگه عزیزم زنجیر زنی با تیغ و داغون کردن پشت و بدنت چه نفعی برای تو و حسین داره؟ پنگول پنگول کردن صورتت و گل مالیدن به لباست چی رو نشون میده از اون روز؟ بدبختی و تحقیر رو؟ قلاده میندازی به گردنت و صورتت رو به کریه ترین شکل ممکن...
-
آفتاب...مهتاب...پشتک....وارو.....
چهارشنبه 11 دی 1387 13:39
آقا جون.....مهمون رو درواسی دار......هتل....طبق معمول تیم استقبال...... حسابی سانتال مانتال!!!!.....ناهار......مبل راحتی ...وسط لابی....گپ و خنده و تعارف........یکدفعه.......بوم..........صمیم.........لنگ ها هوا....ملت منفجر......صبا غش خنده....مهمونها هول.........علی سیاه از خنده........آقا جون عصبانی...مامان نگران نی...
-
زنده ام.
شنبه 7 دی 1387 08:24
مریض بودم وحشتناک...بیمارستان.....آنفولانزا....تب و لرز ...تهوع.. ...و در یک کلمه تا حدی فوت کردم توی این ده روز....خودم بهترم...علی خوب شده...نی نی عالیه. ممنونم. راستی ادامه اون ماجرا رو حتما مینویسم.اونایی که میخوان بدونن برای چی ردش کردیم و ته ماجرا رو فقط میخوان بهشون بگم که اون اقا جاسو........س انر....ژ....ی...
-
سرنوشت - قسمت دوم
دوشنبه 25 آذر 1387 13:39
بابا یکم دندون رو جیگر بذارین......... یعنی چی این حرفا....حالا بقیه ماجرا رو تعریف کنم. من و آقای مهندس موندیم توی اتاق و من با خنده ای دلپذیر و اعتماد به نفس توپ!!(به جان خودم این یکی همیشه کار منو راه انداخته!!) به چشماش نگاه کردم و گفتم خب!!!! من منتظرم بشنوم.آقای مهندس با این شروع یهو دستپاچه شد و به من و من...