-
قول..
سهشنبه 13 بهمن 1388 07:18
در این مکان یه پست پنکه دار!!! نصب خواهد شد شد. از هر گونه توضیح اضافی فعلا معذوریم. روابط عمومی شرکت های زنجیره ای خاطرات آبرو محو کن !!! *************************** چهار ساعت بعد اضافه شد: (فقط قول رو داشتین که) این خاطرات ما هم شده مثل این سریال های میخکوب کننده!!! ( ارواح عمه نداشته ام) . شوما هم هی سیخ کن به ما...
-
۵ بهمن ....مادر....
دوشنبه 5 بهمن 1388 07:51
این نوشته یه درد دل هست ...یه نوشته برای مادرم ..اگه امروز خیلی خوشحال و شنگولید یه وقت دیگه بخونیدش..نمیخوام شادی هاتون پرررررررررر!!! نمیدونم چطور میشه از همه کسانی که با تک تک کلمه هاشون آرامش رو به من برگردوندن تشکر کنم..نمیدونم چطور میتونم بگم که این همراهی ها اونقدر با ارزش هست برام که هیچی نمیتونه جاش رو پر...
-
تی شرت و نخ شیرینی
پنجشنبه 24 دی 1388 09:15
الوعده وفا....این شما و اینم خاطره ای که قول داده بودم. خب بلاخره من فرصت کردم یکی دیگه از این خاطرات آبروبر بچگی و نوجوونی و دوران بی عقلی!! رو براتون تعریف کنم.اون قضیه شلواره و خشتک و اینا که هنوز یادتونه؟ مرامی که همکلاسیم گذاشت و به کسی نگفت؟ خب یکم حال و هواتون رو آماده کنم و برم سر اصل قضیه خب یادتونه که گفته...
-
باز هم بحث شیرین شکم و غذا
یکشنبه 20 دی 1388 09:40
وای بچه ها ممنونم از اینهمه نظرات خوب و مفید برای غذای بچه..خیلی خیلی عالی بود و مرررسی که مثل همیشه کمکم کردین.واقعا خوشحال شدم از توجه و محبتی که به من دارین. سلام سلام من اومدم...بدو بدو هم اومدم و خیلی دلم تنگ شده بود برای اینجا.. راستش این روزها همش توی اشپزخونه ام..آخه جیگر مامانی یونا ببری خان ( چون وقتی شیر...
-
چلاق شد قلبم...
چهارشنبه 9 دی 1388 08:56
مریض شدیم ...خیلی بد...من هفته پیش و با ورود به محل کارم یک روز بعد سرما خوردم و یونا هم چند روز بعد از من گرفت و خدا میدونه توی این روزها به من چی گذشت.... شب قبل از واکسن شش ماهگی ( که من تا پنجشنبه ۴ دی به تاخیرش انداختم تا به تعطیلات چند روزه بخوره و بتونم از یونا مراقبت کنم) پسرک کمی تب کرد .صبح واکسن زدیم و تا...
-
برگشتم...
یکشنبه 29 آذر 1388 17:12
امروز برگشتم سر کارم....یونا رو گذاشتم مهد و تا ظهر دلم زیر آوار لبخند توی خواب پسرک جا مونده بود....کاش خدا هم مادر بود....می فهمید......کاش.....کاش می تونستم گریه کنم.... . . . بر میگردم....
-
شلوار
شنبه 7 آذر 1388 11:41
آقا من میخوام یه اعترافی بکنم...یعنی نمیدونم چه قضیه ای پیش اومد من یاد سالهای مدرسه و دبستانم افتادم..فقط لطفا با جنبه باشین و این قضیه هم نشه مثل فلان قضیه که یک میلیون نفر برای هر پستم یه کامنت میذاشتن که چطوری میز فارتی!!!!! خب!! اگه ببینم خیلی ظرفیت داشتین ممکنه چیزهای بیشتری در مورد من بدونین!!!! **************...
-
وقتی مادر میشی...
پنجشنبه 28 آبان 1388 01:03
(اقا پاراگراف اول رو خیلی وقت پیش نوشتم که تو درفت موند و فرصت پابلیش پیدا نشد.. تو ی یه خط چقدر خارجکی شد!!!) بسم اله الرحمن ارحیم... بسم الرب الشهدا ....الذین نامشون لا وجود فی الاسامی الوبلاگیون البرتر و انا ساری و الاعتراض به کل السیستوم المسابقه!!! هذه الخبر لا اشتیاق فی قلبی.. . انا خواهان التساوی و المساوات و...
-
این هم عکس...
سهشنبه 5 آبان 1388 11:43
هفته ای دو سه روز یونا رو میبرم خونه مامان اینا تا علیا حضرت و جناب پادشاه !!نوه اشون رو رویت کنند و دستی به سر و گوشش بکشن و خاش خاشان خوشان خاشان!!خشین خوشان خاش خاش خوشون!!( بابا از خودش شعر در میاره میخونه برای بچه!!) کنن براش و مامان هر نیم ساعت یک بار از ذوق دیدن سر و ک...ن بچه بره بشورتش و هووجور وسط گل قالی...
-
پخخخخخخخ
جمعه 1 آبان 1388 15:44
پخخخخخخخخ!! من اومدم!! قربون شکل ماهتون بشم! دارم بابا و بچه بزرگ میکنم... میدونین یعنی چی؟!!!!( نیییش!!) خب اگه این بچه دو دقیقه بخوابه یا من رو به حال خودش بذاره به نظرتون به امورات جاری و ساری زندگی دو نفره قبلیمون رسیدن بهتره یا دو خط اینجا نوشتن؟!! نه ترو خدا خودتون بگین!!! به زودی با عکس های پسرک بر میگردم. پست...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 مهر 1388 22:17
برای بعد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 مهر 1388 09:34
خوبیم.
-
مچ خورون!
چهارشنبه 1 مهر 1388 09:24
کامنت های قبلی به زودی تایید می شود... خوبیم..مشغول مهمون هامون هستیم....شیراز و شمال پسرک از بس دستش رو خورده مچ و بالای دستش کبود شده!!! گرسنه نیست ها! دلش میخواد یه چیزی رو بمکه انگار.. می می مامان هم که خب حدی د اره دیگه برا همین بچم دیده این مچ دست خودش همچین گوشتالو و خوشگله حیفه از غریبه منت بکشه!!! بزرگترها که...
-
قرارمون : شب جمعه ساعت 10 تا 12 شب
چهارشنبه 18 شهریور 1388 21:28
پاسخ کامنتها رو زیر هر کامنت نوشتم. برید تو نظرات و ببینید. ممنونم از همگی. آتوسا منم برات دعا میکنم .توکل کن. ( ساعت 8:40 دقیقه شب جمعه اضافه شد. ) کی باور میکرد به نیت یک ختم قرآن بیاییم جلو و به چهار بار ختم برسیم؟ واقعا فکرش رو میکردیم؟ من خیلی وقته فهمیدم ته دل هممون توی همچین قول وقرارهایی میلرزه..میگیم نکنه ما...
-
ختم قرآن کریم ( ادامه دور سوم و شروع چهارمین دور )
چهارشنبه 18 شهریور 1388 11:16
جزء ۲۵ راحله عزیز که اسمش جا افتاده بود و ممنوم بابت تذکرش حزب ۱ و۲و۳ آرزو (mon- dieu) حزب 4 جزء 26 رضوانه حزب 1و2 الهه ناز حزب 3 شهره حزب 4 جزء 27 یاسمن حزب 1 و 2 جلال حزب 3 هنگامه الهی حزب 4 جزء 28 سارا 1982 حزب 1 شلیل خانومی حزب 2 نازنین ( من و خودم) حزب 3 فنجون حزب 4 جزء 29 پرنده خانوم حزب 1 شاها حزب 2 کسی که دیگه...
-
خدایا...(شب نوزدهم ماه رمضان سال 1388)
سهشنبه 17 شهریور 1388 13:38
ب چه ها عجله نکنین اگه اسمتون الان نیست چون دارم تایپ میکنم.دارم به نوبت اسم هاتون و شماره حزب هاتون رو تایپ میکنم.دونه دونه کامنت ها رو دارم میخونم وبراتون تعیین میکنم. خیلی وقت گیر هست با توجه به موقعیت من و یونا کوچولو. دلگیر نشین به زودی تمو م میکنم... به دور سوم داریم میرسیم و استقبال فوق العاده است. ( ساعت ۱۱.۲۰...
-
کسی هست ؟
دوشنبه 16 شهریور 1388 23:35
اینو میبینید... چقدر شیرینه ...چه بامزه و معصوم میخنده.خیلی شبیه همن بچه ها...من یه مادرم..یکی مثل مادر این کوچولو...و مادر این کوچولو هم یه مادره..یکی مثل من... قلب این کوچولوی شیرین مشکل داره. این رگ باز ۴ ساعت بعد از تولد باید بسته میشد ولی نشد. وقتی خوندم شوکه شدم. یعنی به همین راحتی ممکن بود یونای من هم رگش باز...
-
دامن چوبی
یکشنبه 8 شهریور 1388 01:43
آقا عشق کردم یه کم برا دل خودم بنویسم و هی مراعات این و اون رو نکنم و نگم هییییییییییین!!! زشته ..ننویس این چیزا رو ... گفته باشم که مودبا و اب شونه کرده هاش بدونن دیگه بقیه اش رو نخونن!!! . . هر کی ندونه دیگه شماها خوب این قضایای مربوط به سوابق تاریخی بادهای موسمی( فارت عمو جان.. ده بابا همون گ..ز خودمون ) و نقش اون...
-
ما که رفتیم....
سهشنبه 3 شهریور 1388 17:50
وقتی حتی فرصت نداری مثل ادم بری دسشویی!!!!!! و شسته نشسته!!!! میپری بیرون ببینی چرا صدای سنجاب کوچولو نمیاد دیگه وبلاگ نوشنت چی بود مادر جان؟!!! وقتی قیافه ات مثل هندی های ۵۰ سال اصلاح نکرده شده چون وقت نداری بری ارایشگاه و سنجاب کوچولو رو هم نمیشه تنها گذاشت و کسی هم نیست بیارتش اونجا دیگه وبلاگ نوشتنت چی بود مادر...
-
زندگی واقعی من
چهارشنبه 21 مرداد 1388 12:19
۱- صمیم اکثر مواقع وقتی خسته یا ناراحته اینو نشون میده.الکی نقش یه زن همیشه خستگی ناپذیر رو بازی نمیکنه مگه جاهایی که واقعا نیاز به حفظ روحیه طرف مقابل داشته باشه..وقتی خسته هست خیلی راحت شام یا نهار سخت درست نمیکنه ..توی خونه اونا هیچ چیز اجبار و از سر وظیفه نیست و طبیعتا کم پیش میاد که کاری از روی اجبار انجام بشه ....
-
خون نامه!!!!
شنبه 17 مرداد 1388 10:26
نمیدونم آه کدوم دلسوخته ای !! ما رو گرفت امسال!!!!!! شب سالگرد عروسیتون باشه اونوقت کلی برنامه داشته باشین برای بیرون رفتن سه نفره با نی نی و یه شام عالی و یه شب قشنگ و یه خاطره خوب ...بعد یهو سر شب تلفن زنگ میزنه و دوست دوران دانشجویی شوهرت که فقط یه بار خونه دوست مشترک دیده بودیش و حتی وقتی رفتین شمال مزاحمشون هم...
-
خردادی من....
چهارشنبه 14 مرداد 1388 11:28
یه روز گرم و داغ تابستونی درست مثل تن تو... یه شب آروم و مهتابی درست مثل نوازش های تو یه سال پر از گریه وخنده ....خنده هاش بری خودمون و گریه هاش برای اونی که بی خداحافظی برای همیشه ترکمون کرد.. روزهای پر از بالا و پایین ...شب های پر از نجوا و ترانه...لحظه ای پر از آرامش و اضطراب ..همه و همه ثانیه هاش اومدن و رفتن و من...
-
بچه داری من
دوشنبه 5 مرداد 1388 18:38
در مورد پست قبلی خوشحالم که تجربه دار ها هم نظراتشون رو گفتن. بعضی ها خیلی مخالف این کار بودن و بعضی ها هم که سرنوشت بدی پیدا کرده بودن بابت داشتن یه بچه آویزون!! منو تشویق کردن. ببینید به نظر من به تعداد دکتر های اطفال نظرات متفاوت وجود داره. خود من اولین دکتر اطفالی که برای یونا انتخاب کردم یه خانوم دکتر فوق تخصص...
-
مرکز بازپروری
یکشنبه 4 مرداد 1388 13:40
خب من بلاخره تونستم لب و لوچه ام رو از کف این خونه جمع و جور کنم و بزنم تو دهن مسائل صمیم غمگین کن!!! ویه راست بیام اینجا گرد و خاک این خونه رو تمیز کنم.. یونا این روزها توی ترک هست..چی؟ معتادش کردیم رفت؟ نه بابا ولی یه جورایی معتاد می می گاو مش باقر شده بود.بردیمش دکتر . عمو دکتر وقتی فهمید هنوز یکسره به خانوم گاوه...
-
زندگی...
چهارشنبه 31 تیر 1388 09:51
حال من و بابایی و یونا خوبه و سالمیم شکر خدا. . . . زندگی یه روزهایی افتابی هست و یه روزایی پرده تور جلوی آفتاب رو گرفته و نمیذاره دستات گرم شه...زندگی یه جاهاییش سر بالایی هست و یه جاهاییش سر پایینی با شیب های خطرناک و تند و سنگی...زندگی یه روزایی سازش کوک کوکه و یه روزایی فقط صدای جیغ از سازش در میاد..زندگی یه...
-
ما زنده ایم شکر خدا!!!!!
یکشنبه 28 تیر 1388 08:44
گاو مش باقر هنوز زنده است و یونا به شدت تمام داره میدوشتش هر ثانیه!!!!! بردیم بچمون رو دادیم آقای دکتر مردش کرد!!!!! گریه کرد و پرچم افتخارش رو بریدن!!!! خونه مامانم هستم دو هفته ای هست حدودا!! من که دل ندارم به اون صحنه فجیه نگاه کنم. ماشالله به این کامی مامان اینا..انقدر پیشرفته است..اینقدر سیستمش عالیه فقط نمیدونم...
-
هاله نور!!!و عکس جدید از یونا
شنبه 13 تیر 1388 08:53
عکس از نی نی خوشگل من! !!!( قربون اون دست و پای بچه سوسکه رو که یادتونه؟!!) عکس ها رو برداشتم....یخده از تجسم خلاقتون استفاده کنین دیگه!!! این هاپوهای تو کارتون ها رو دیدین که یه دایره گنده قهوه ای دور چشماشونه؟!!! حنا و پا کوتاه رو یادتونه؟ خب من الان دقیقا شبیه پا کوتاه یا چمدونم هاپوی اقای پتیول شدم...ای جانم که نی...
-
نی نی و مامانی وارد می شوند!!
سهشنبه 2 تیر 1388 20:58
یونا . ... اسمی که انتخاب کردیم به معنی کبوتر....نعمتی که خدا می دهد...و نام حضرت یونس می باشد..... این هم عکس این کوچولو.. و یکی دیگه که نشون میده نور زندگی من و علی هست این عزیز دلم.برای سلامتیش یه صلوات هم کافیه....بیشترش دیگه محبت خودتونه. (عکس هارو برداشتم) سلام سلام صد تا سلام!!!( اموسیقی متن فیلم کلاه قرمزی با...
-
دق الباب!!!
دوشنبه 1 تیر 1388 00:01
به زودی میام..حالمون خوبه....همه چیز عالی بود.یه دنیا قشنگی روبروی من هست الان..و منتظره برم بغلش کنم و همه مهربونی های عالم رو توی چشمام بریزم و از چشماش سیر نشم... به زودی میام..از همگی ممنونم.بابت دعاهاتون.....
-
اگر بار گران بودیم....قراره زود برگردیم...
پنجشنبه 28 خرداد 1388 00:56
وایییییییی کمتر از چند ساعت بیشتر به اومدن نی نی ما نمونده..میدونی حسم چیه؟ مثل رسیدن شب عروسیمونه...از یکماه قبل همش اضطراب خوب برگزار شدنش رو داری و هر روز که میگذره یه جورایی دلت قیلی ئیلی میره و بلاخرخ فقط یه شب و چند ساعت میمونه و اونوقته که دیگه دلت یه جورایی پر میکشه برای رسیدن موعدش...و بعد یه نفسی میکشی و...