پیرو برنامه ها و بامبول هایی که همسر و پسرک سر ما در آوردند، دیشب به همسری گفتم این بچه به پدر و گرمی اون نیاز داره!!!!! بیا برو امشب بخواب تو اتاقش و براش قصه بوگو!! تو رو کم داره این روزها عزیزم!!! چشمام رو هم نم نمی کردم و بهش نیگاه کردم و کلا جو رومانتیک ملودرام کمی رمانس !! شد!!!آقو ایشون هم که نمی دونست داستان شب ما چی هست و فیلم و سریال های این بچه کدومه وسط هال و اتاق واستاد و برگشت رفت تو اتاق پسرک و من هم پریدم روی تخت و تا خرخره رفتم زیر ملافه سفیدم و با دقت گوش دادم .. چند دقیقه اول صدای باباهه خوشحال و مهربون و گرم بود .یک خرده که گذشت کلافه شد ..بعد نیم ساعت گفت عزیزم ....پسرم ... برو آروم مامانت رو ناز کن بیاد بقیه اش رو بگه برات!!! بدو برو فدات شم ...منم سریع چشمامو بستم یعنی هفت پادشاه خوابم ..!!! پسرک اومد و گفت مامانی خوابیده .. خیلی خوابیده!!! منو قلقلک داد به زور خودمو نگه داشتم تا بیدار نشم مثلا و ببینم ماجرا به کجا میرسه ... خلاصه بازرگانی و ایناش رو یادمه که سوار کشتی شد ولی آقا از شانس ما از بس خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد ..فقط یادمه همسر دوب دوب پاهاش رو میزنه زمین و با حرص نیمدونم ساعت چند اومد تو تخت و با سرو صدا خوابید ..منم تو خواب و بیداری بازوش رو بغل کردم و از لای چشمم نیگا کردم ببینم ددر چه حاله ... دیدم یا خدا ...این چرا سیاه شده رنگش!!! بععععععععله ..شازده جناب پدر رو تا مرز تیمارستان برده بودند و برگردونده بودند .. حالا این همسری انقدر صبوره با بچه ..به جان خودم خیلی وقت میذاره براش ..وقتایی که من تا شب سر کارم نمیذاره اب تو دلش تکون بخوره ..برنامه دوچرخه سواری دارند ...با حوصله هست همیشه براش ولی خب کم خوابی واقعا اذیتش کرده بود اون شب و مثل من قاطی کرده بود دیگه .... البته لازم بود از نزدیک در جریان قصه های شبانه ما باشه که شکر خدا قرار گرفت!!
راستی :
کاربر گرامی به اطلاع میرسانیم به منظور بارگزاری نسخه جدید سایت بلاگ اسکای از بامداد سه شنبه 14 خرداد 92 دسترسی شما به پنل مدیریت وبلاگتان قطع خواهد شد. این به روز رسانی طبق تخمین های انجام گرفته حداقل 48 ساعت به طول خواهد انجامید. قابل ذکر است در طول این مدت وبلاگهای شما بدون اشکال باز خواهند شد ولی امکان درج نظر توسط بازدیدکنندگان وبلاگتان وجود ندارد. تمام تلاش خود را خواهیم کرد این به روز رسانی در حداقل زمان ممکن انجام شود.
پیشاپیش از صبر و شکیبایی شما سپاسگزاریم
سلام صمیم جون
من گاهی وبلاگتون رو میخونم اما خاموش ...
و خواننده تقریبا خاموش وبلاگ ملودی هم بودم.
شما ازش خبری دارید؟؟ خوبه؟ نگرانش شدم ...
صمیم جون سلام، فوق العاده نوشتی! عالی بود. به عنوان یک مادر همدرد کاملا درکت می کنم مضاف بر اینکه من باید با دو بچه همراهی کنم تا بخوابند و بعد برم پی کارم که اونموقع ساعت 5/1 شبه و آقای پدر هفت تا پادشاه رو رد کرده!!
هییییییی به قول همسر گفتنی بچه هم شیرینی اش بی انتهاست و هم ترشی اش..!
اخییییییییییییییییییییییی
سلام؛
!!! حالا هیچ راهی نداره که قصه ی مهدگاوها رو تعریف کنین؟!؟!؟! البته اول واسه یونا بعد واسه ماها!!!
از این ماجراهای بچه مادر پدر، کبود شدم به معنای کلمه!
همه ی این دو تا متن یه طرف:« ...مامانی میگم بیا این بار قصه ی مهد کودک آقا گاوا رو بگو» یه طرف
صمیم عزیز من اهل ساری نیستم بببخش که اینجا پیغام گزاشتم از انجایی که مدتی است مطالبتو پیگیری میکنم وخوشم آمد با افتخار لینک شدید خوشحال میشم دوست جدیدم باشید ودر صورت تمایل وبلاگ پسرم را لینک نمایید
slm samim aziz'shayad bavar nakoni ama man kole khateratet ro 3roze khondam'khili khili khoshhalam ke mibinam hanozam hastan zojhaye javoni ke enghadr asheghane hamo dos daran'neveshtehat khili behem enerzhi dad'5sale ezdevaj kardam va zendegim khaliaz eshgh'arezo mikonam roz be roz movafaghtar dar kenare khanevadat bashi' shad bashi samim jan.
قرررررررررررربونت ..مرسی از این همه محبت ..
منتظرپست جدیدت هستم
صمیم عزیزم سلام...نمیدونم منو میشناسی یا نه؟چند سال پیش قبل بچه دار شدنت از یه نیلوفر نامی ناراحت شده بودی که ازش گله کرده بودی...منم فکر کردم از من ناراحتی و شصتادتا کامنت برات گذاشتم که مگه من چیکار کردم که تورو ناراحت کردم و تو یه پست گذاشتی به اسم نیلوفرانه که فهمیدم من باعث ناراحتیت نبودم...این مقدمه آشنایی بود...همه نوشته های وبلاگتو از همون سال 85خوندم...همیشه از خوندنت انرژی میگرفتم.امروز بعد 2سال که دیگه وبلاگ نویسی و وبلاگ خونیو ترک کرده بودم (که یه دلیلشم اینه که نت اصلا تو دست و بالم نیست و همه کارامو تو کافی نت انجام میدم) تصمیم گرفتم بیام اینجا...به اندازه این دو سالی که نبودم و خوندم و خندیدم و شاید باورت نشه که بغض کردم و اشک ریختم...من اینروزا خیلی خیلی داغونم صمیم و امروز بعضی از پستات آرامش و انرژی بهم داد که مشکلاتم دیگه واسم اندازه غول نیست.. یه چیزیو از ته دل میگم و میخوام باور کنی..خیلی زیاد دوستت دارم صمیم.یه آشنایی واسم که انگار سالهاست میشناسمت..آرومم میکنه نوشته هات.نوشته هایی که انرژیش از این گوشی و اینترنت پبزوری ایرانسل رد میشه میشینه تو جسم و روحم...خوشحال میشم که بتونم از دوستانت باشم و خیالم همیشه راحت باشه که همیشه صمیم و وبلاگش هست واسه روزای خوشحالی و دلتنگیم....پسرک شیرینت رو از قول من ببوس
وای نیلو مگه میشه یادم بره تو رو .یادته چه ماجراهایی بود ها!!!
خوشحالم دوباره هم رو پیدا کردیم .... خیلی خوشحالم وقتی اینطوری به من انرژی میدی با حرفات ....
قربونت بشم ..بوس
درست شد آیا؟
صمیم جون من هی پست قبل رو میخوندم هی قربون صدقه ی این گوگولی باهوش با نمک میشدم (البته دلم واسه مامان بامزه ترش سوخت
) ایشالله همیشه زیر سایه شما مهربونا باشه و سالم و سلامت و شاد و در پناه خدا
آخییییییییییییی ..مرسی .
صمیم جون کممممممممممممممک
توی جریانات خواستگاری کمک میخوام
راستش مامانم مشهدی نیس و زیاد از رسم و رسوماتشون سر در نمیاره ، مثلا یک هفته است منتظر بود که خانواده شوشو زنگ بزنن آدرس بدن که مابریم تحقیق ! دیروز شوشو گفت مامانم گفته خانواده اونا باید زنگ میزدن آدرس بگیرن من منتظر بودم مامان مینا زنگ بزنه
صمیم کمممممممممممممک
بگو تماس از طرف ما باید چطوری باشه ؟ مامانم چیکار کنه ؟
راستی ما طی پروژه تحقیق یک جلسه میریم خونه خانواده داماد تا بیشتر با فرهنگشون آشنا بشیم ، حالا مامانم بایدزنگ بزنه بگه ما میایم خونتون ؟ یا اونا باید دعوت کنن ؟
به خدا این کاراش خیلی سخته صمیم هیچ کسو ندارم راهنمایی کنه
بابا این حرفا چیه ...خب تو و نامزدت هماهنگ کنید با هم ...والله تو مراسم خواستگاری ادرس ها رد و بدل میشه برای تحقیقات بعدی ..حتی یک عده قبل از پذیرفتن خواستگار یک تحقیق کوچولو میکنند ...خب این که کی زنگ بزنه نمیدونم والله ..رسم که به اینا نمیگن ... ببین تو جلسه خواستگاری بعدی این حرف مطرح بشه که شما یک روز منزلشون میرید برای اشنایی بیشتر ..و یک جوری حالی کنید که ت منتظر دعوتشون هستید ...به نظرم نباید فاصله بیفته خیلی ..یعنی اون ها یک روز رو تو همون مراسم خواستگاری تعیین کنند برای میزبان شدن برای شما ...مثلا یک هفته بعد از روز خواستگاری (اخرین روز ) اینا مهم نیست خیلی ..مهم تاکید روی این نکته هست که این اشنایی باید ادامه دار باشه و حالا حالاها امد و رفت لازم هست ..حداقل میگن 4 تا 6 ماه بین خانواده ها ...
شما خودتون کجایی هستید ؟
ضمنا رسومات رو خونواده دختر تعیین میکنند ها ..یادت باشه ... منتهی شما با اقای نامزد هماهنگ میکنی که ضایع نباشه خیلی ...یعنی ایشون یک گوشه ای میدن به خونواده اش ...
چه خوابی رفتی!!!!
بچه را قبل خواب خسته کنید.حسابی باهاش بازی کنید تا بخوابه؟البته این یه پیشنهاده!!!
یا نوبتی براش قصه بگید!!!
اوهوم ..
سلام صمیم بانو
معمولا خاموشم اینجا و کلی خندیده بودم به پستهای قصه گویی مادر و بچه و پدر و بچه ای.
ولی به یه کامنت که رسیدم دلم لرزید .. در مورد ملودی ..
احساس کردم خبرهای خوبی ازش ندارین ..
نگران شدم .. به روز نکردن وبلاگشون رو ربط می دادم به درگیریهای بچه ها و سرشلوغی ها و با خودم میگفتم حتما حالشون خوبه ..
اتفاقی که نیفتاده براشون؟
نه عزیزم .اتفاق بزرگی که زندگی رو به هم بریزه و ملودی از پسش بر نیاد نه ..
امیدوارم زودتر برامون بنویسه ...
سلام رفیییق!
خیلی مرسی
میبینم که من با اون اردک سیاه اسهالی ..ون نشسته در یک سطح قرار گرفتیم...
واقعا گاهی لازمه تا آقایون بعضی از نقشهای روزانه مارو مثلا همین قصه گفتنو به عهده بگیرن تا با جزییات بیشتر طرفشونو درک کنن...حالا خیالت راحت هردفعه خواست بره بخوابه وتو داشتی قصه تعریف میکردی دلش پیشت میمونه و بیشتر متوجه فداکاریت میشه دختر گلم...آفرین...منم گاهی از این کارا میکنم...خووووب جواب میده...برو حالشو ببر...تعطیلات خوش بگذره.
خدا نکشه تو رو ..تو از کجا فهمیدی اسهال شده بیچاره؟!!!!!!
مرضی ..خیلی خنگی اگه فکر کنی من اندازه اردکی فلان شده دوستت دارم .. دیوونه .........مگه اون اندازه تویه!!؟ تو کجا اردکی کجا ..اون جووووووووووووووووون منه!!!! عمر منه ...
والله صمیم جون تا قبل پست قبلیت میدونستم که چند سالمه ولی بس که حساب کتاب کردید پاک قاطیدم
متولد 61. دیگه بیزحمت خودت بحساب
ولی جدا این همیشه معضل منم بوده تو تولدا که یعنی چی که یه شمع دیگه فوت میکنی یه سال دیگت میشه
شمع رو فوت میکنیم که بیشتر از این آب نشیم خواهر ...
هیییییییییییییییییععععع!!!
خوب کاری کردی صمیم جون گاهی اوقات همسران گرامی هم باید در جریان کنفیکون شدن ما باشن
عزیزم لینکت کردم
اگه تو هم دوست داشتی ممنون میشم
بله باید سهمی باشند ..
ممنونم از لطفت .