ساعت ۹ صبح...علی جلوی من نشسته و با اخم میگه یالا!!!! زود باش زنگ بزن!! فک کرده خلم که بذارم خودشو به کشتن بده امسال!!!!و من با مظلومیت!!!! هر چه تمام تر نگاش میکنم و میگم چشمممممممممم
مکالمه من با یه شرکت خدماتی:
-شرکت خدماتی ...بفرمایید.
-سلام خانوم.برای فردا صبح یه کارگر زبر و زرنگ میخواستم...موجود هست؟!!!
-بله.(و سکوت محض!!)
- ببخشید نرخ هاتون رو میشه بدونم؟
-بله میشه.(سکوت محض اون ور خط!!)
-پس لطفا ساعت کار و هزینه اش رو بفرمایید.
-سه مدل!!! کارگر داریم. درجه یک ۹ هزار تومن... درجه دو ۸۵۰۰ و درجه سه ۷۵۰۰
- ببخشید میشه بفرمایید فرق اینا با هم چیه؟
-(سکوت محض!!) ظاهرا کسی تا حالا ازشون اینو نپرسیده بوده!!!
-الو با شمام.پرسیدم فرق اینا چیه با هم؟
-م م م م م چیزه...یه لحظه گوشی..صدای پچ پج......(محکم و مطمئن) فرق اینا با هم تو
ضریب هوشیشونه!!!!
-مععععععععععععععععععع!!!!!! چه دخلی به ضریب هوشیشون داره اونوقت؟!!!!!
-دوباره صدای پچ پچ......ببین خانم! ربطش اینه که به کارگر اولی هی نمیخواد بگی اینو بکن..اونو نکن...دومی رو باید هلش بدی تا کار کنه!!!و ....
-احتمالا باید کارگر درجه سه رو هم نیم ساعت باد بزنم تا یادش بیاد اومده چکار کنه اینجا و برای چی اینجاست.....نخواستم.خداحافظ!!!
بعد یه بیست جا زنگ زدم تا کارگر دوست و اشنا پیدا کنم...بعضی ها که وقتشون تا آخر عید پر بود لا مصبا!!!نرخ بعضی هاشونم که برق میپروند...خلاصه ظهر شد و من به این نتیجه رسیدم که با تغییر صدام جهت شناخته نشدن!!! دوباره همون جای اولی ( ضریب هوشیه) زنگ بزنم!!!
-الو -سلام....ببخشید یه کارگر باهوش!!نه ببخشید درجه یک برای فردا میخواستم به این آدرس.....
خب خانمه ساعت ۹ اومد و من زبون شیکسته که کوله باری از تجربه در مورد داشتن کارگر پدر سوخته داشتم نمیدونم چی شد که هوویجوری پرسیدم: صبحونه خوردین؟ ایشون هم گفتند نه!!!! منم رفتم خامه و عسل های نازنینم رو با ون لولش تازه و کره و مربا و یه دونه هم نون باگت آوردم توی سینی تا ایشون صبحونه بخورند.چشماش برق زد وقتی دید ولی خداییش چشم و دل سیر بود و یه ذره خورد و سیر شد و تشکر کرد.ما هم دو روز متوالی ایشون رو به کار و خودمون رو به حمالی گرفتیم و بلاخره از تعطیلی های کنکور ارشد استفاده کردم و خونه تمیز شد..فقط داشته باشین که روز اول نصف!!! آشپزخونه فسقلی ما رو تمیز کردن ایشون و بقه اش رو خودن تا ۱۱.۳۰ شب تمم کردم و روز دوم فقط مبل ها رو کشید با حمام دسشویی...فک کنیم شستن ظرف های داخل بوفه ها و اتاق خواب ها و این ور اون ور با خود شخص شخیص خودم بود!!!!!ولی همش هم بهم میگفت تو نکن!!! سنگینی!! برات بده!!! یه جا هم واستاد روبروی تابلو پرتره من که توی هاله و گفت ای خودتی؟ منم با لباس کارگری و دست و صورت زخم و زیلی و وایتکسی سرم رو تکون دادم و گفتم بله...استادم کشیده برام.....و ایشون هم نه آورد و نه برد ......صاف توی چشمام نگاه کرد و گفت..آخییییییییی!!! چه خوشگل بودی ها!!!علی که این صحنه ها رو نگاه میکرد کرده بود از خنده برای خودش....یه جا هم دل من خنک شد..این در ورودی حمام دستشویی رو برداشته بود علی تا روکش ام دی اف بکشه روش اونوقت همون موقع این خانمه هم رفت دسشویی و منم منتظر شنیدن اصوات و بوهای خوش انگیز ناک!!! چند لحظه سکوت و یهو صدای آییییییییییییی..واییییییییییییییییییییی....لا مصب........بی پدر...... این خانمه در اومد..چشم های من ۴ تا شده بود از تعجب ونمیشد که برم تو ببینم چکارش شد!!!!! الهی بمیرو طفلک مثل همه اون های دیگه ای که قلق دسشویی ما رو نمیدونن!!!! شیبر آب داغ!!! و سرد رو اشتباه گرفته بود....به علی میگم فک کنم دیگه هیچ وقت للزم نباشه اپیلاسون کنه خودش رو!!!!از ریشه سوختن همه!!!!!!!
***************************
امروز اگه اشتباه نکنم روز ولنتاینه....خب من چکار کردم؟ اولش که تصمیم داشتم یه کیک بخرم و ماکارونی خوشمزه درست کنم و به گل گلیم هدیه بدم..بعد دیدم هیجانش کمه...به صبا زنگ زدم و قراره امشب شوهرش رو برداره و مثلا بیان ببینن کاری دارم من برای خونه تکونی یا نه!! یه کیک کوشولوی خوشگل با فشفشه و شکلات های رنگی قلبی شکل هم خریدم و نیم کیلو باقلوا که علی میمیره براش رو هم گرفتم و یه بسته پشمک هم کذاشتم کنارشون.ساعت ۴ که علی داشت میرفت بیرون باقلواها رو دادم بهش ..الهی فداش شم..انقدر خوشحال شد..حالا هی میگه مناسبتش چیه آخه؟!!!!!! منم گفتم همین جوری چون معلوم بود یادش نیست...با اشتیاق گذاشت تو دهنش و چشماش رو بست و خوب مزه مزه اش کرد و حالشو برد..بعدم گفت نخوری ها!! شیرینی زیاد برای بچه خوب نیست..بذار شب با چایی تازه دم بخورم....خلاصه کیکه رو وقتی آقا رفت اوردم توی یخچال گذاشتمش و پشمکه رو کادو کردم با یه رز قرمز و شکلات ها رو هم چسبوندم روش....البته باقلواهای علی رو شب نمیارم چون میدونم تا دونه آخرش رو براش نقشه داره و از گلوی مردم نمیذاره بره پایین اونوقت!!!! جالبه که شوهر صبا هم خبر نداره هنوز...اصبا برای شوهرش گل میخواد بخره و بعدش چهار تایی بریم بیرون با هم..دعا کنین سورپرایزمون جوواب بده.....منم به یه بوس با چاشنی عطر تن آقامون قانعم.....خدا سایه ام رو از سر این جماعت کن نکنه!!!!! لال از دنیا نری بلند بگو آمیننننننننننننن.....
پ.ن.
مامان دیشب اومده خبر بگیره ببینه من که کار نکردم یه وقت!!!! اونوقت موقع رفتن یه زودپز از اینایی که دسته شون اندازه دسته بیله و یادگاری مامان بزرگم بوده ( مامان بابا) که مامان به من داده رو بهش پس دادم و گفتم مادر من!!! من که استفاده نیمکنم..ببر خودت حالشو ببر اینجا بیخود نمونه...خلاصه دم رفتن کلی سفارش کرد که مواظب نی نی باش و خودتو به در و دیوار نکوب !!! و جلوی چشمت رو نیگاه کن وقتی راه میری و .....بعد اومد طرف من که روبوسی خداحافظی بکنیم...یه نیم متری مونده به من یهو دیدم شکمم انگار داره سوراخ میشه و قیافه مامان رو تار دارم میبینم!!!!!! بعد این هی میخواد بیاد طرف من و هی تصویرش بیشتر تار میشه و منم نفسم در نمیاد...خلاصه کاشف به عمل اومد که خانم دسته بیل ( دسته زودپز عتیقه) رو گرفته رو به شکم من و داره میاد طرفم و دسته بیله هم خوب داره توی شیکم من بیچاره فرو میره و هیچ کدوممون هم هنوز نفهمیدیم قضیه چیه......بعد که فهمید انقدر واییییییییییی خدا مرگم!!! کشتم بچمو!!!!! و بعدش بلافاصله: تو مگه کوری نمیبینی اینو!!!؟( حالا خوبه دست اون بود ها!!!) چرا مواظب خودت نیستی؟ میه بهم.....جالبه که وقتی بهش گفتم چشمممم..بعد از این بخوام بیام طرف شما قبلش اون زره!!! گل گیم رو میپوشم بعد میام..اخم میکنه ومیگه با بچه تو شیکمت( انگار مال بقیه تو ترقوه اشونه!!) شوخی نکن...احتیاط کن..حالا یه کلام نمیگه که خودش ندیده و منو داشت میکشت!!!!! تازه دو قورت و نیمش هم باقیه!!!!!این مامانا هم خیلی جالبن به خدا....
خدا نکشتت صمیم . آخر این بچه رو به کشتن میدی
نههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
یعنی فکرشو بکن....... تنها شغلی که برا استخدام هوش آدم رو در نظر میگیرن همینه فک کنم!!!!!!!!! برا بقیه شغلا حتی حتی حتی (( ری ا س ت ج م ه و ر ی)) هم به هوش آدم کار ندارن!!!!!!!!
نیششششششش
می خواستم ابراز احساسات کنم نشد!
ینی با خودم گفتم هنوز زوده واسه صمیمی شدن
ولی می شم
حالا ببین
عزیزم زود چیه؟
×××××والنتاینتون مبارک×××××
وبلاگتون خیلی قشنگه...موفق باشین...
ما آپیم...بهمون سر بزنین خوشحال میشیم[گل]
آمیـــــــــــــن :))
اینم فقط به خاطر اینکه لال از دنیا نرم :))
خنده!
منم کنکور ارشد کامپیوتر داشتم
خیلی سخت بود
خیلیها سریع از سر جلسه بلند شدند
میگن کلا سخت بوده امسال.توکل به خدا.
سلام عطر بهار نارنجم
وایییییییییییییییی صمیمم کنکورو خیلی بد دادم . سخت بود . واییییییی تازه حامی هم بازی داشت نیومد و من بی سرپناه موندم .
صبر می کردی سارا بیاد برات تمیز کنه . حالت خوبه خانوم گل ؟ نی نی جونم خوبه ؟ ذلم براش پر می کشه .
صمیم جونم دوست دارم
مراقب خودت باش
سارا
آخییییییییییییییی الهی بمیرم برات...چقدر بد شده!!
سارا تو قراره منو تو هیات کلفتی ببینی آخه؟!!!!!!! این چه حرفیه عزیزم.
قربونت.بوووووووووووووووووووس
وای خدددددددددددا شما ادارید مامان می شید ... من عاشق بچم عاشق مادر بودن عاشق بودن ...
اما ...
ای کاش همه ی مردها اون قدر مرد بودن که ژای عشقشون بیستن
ممنونم.بوس