<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.</title>
		<link>http://alisa50-50.blogsky.com</link>
		<description>صمیم-۲۹و اندی سن!- ۷ ساله ازدواج کرده-همسرشو می پرسته- عاشق تر از اونا کسی هست؟</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>مامانم</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/02/27/post-435/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ممنونم از&amp;nbsp; تبریکات همه برای روز&amp;nbsp; مادر&amp;nbsp; و معلم و&amp;nbsp; تشویق هاتون و دیدن شادی&amp;nbsp; هاتون با خوندن پست قبلی .&amp;nbsp;کلی&amp;nbsp; انرزی&amp;nbsp; گرفتم..کلی&amp;nbsp; خندیدم باهاتون..و ببخشید که فرصت نشد&amp;nbsp; به تعدادی از&amp;nbsp; کامنتها جواب بدم&amp;nbsp; چون دلیل داشت نبودنم.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;فقط برای&amp;nbsp; این که نگران نشید بیشتر&amp;nbsp; از این : علت ننوشتن طولانی ام این بود که درست فردای روز&amp;nbsp; مادر ..مامانم بیمارستان بستری شدن و من این شب ها پیش مامانم &amp;nbsp;بودم و روز بعدش هم میرفتم سر کار ...اوضاع یک کم به هم ریخته شده. مامان تو دو هفته دو بار با آمبولانس و نیمه شب به اورژانس برده شد و&amp;nbsp;&amp;nbsp; چند روزی هست که&amp;nbsp; مامان زیبای من&amp;nbsp; بستری هست&amp;nbsp;&amp;nbsp;. تو سونو گرافی&amp;nbsp; اتفاقی&amp;nbsp; دیدند کیسه صفرا سنگ داره اونم فراوون ( چون مامان چربی&amp;nbsp; خون هم داره )&amp;nbsp;&amp;nbsp;ونیاز به عمل فوری&amp;nbsp; داره&amp;nbsp; که امروز&amp;nbsp; کمیسیون پزشکی&amp;nbsp; میخواد روز&amp;nbsp; لاپاروسکوپی رو تعیین کنه که این&amp;nbsp;روش به نفع مامان هست و امیدواریم به بهتر شدن مامان و حالش کمک کنه...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;مامان دیبابت داره و&amp;nbsp; به طور&amp;nbsp; معجزه اسایی&amp;nbsp; با فاصله کمی&amp;nbsp; سکته قبلی رو&amp;nbsp; با اقدام به موقع رد کرده. مامان تو لباس صورتی&amp;nbsp; خوشرنگ بیمارستان صورتش رنگ هلو شده&amp;nbsp;..روزی که برده بودنش&amp;nbsp; بیمارستان تا ظهر که من برگشتم از سر کار به من چیزی&amp;nbsp; نگفته بودند ..وقتی&amp;nbsp; دوون دوون خودم رو رسوندم و&amp;nbsp; در&amp;nbsp; اتاقش رو باز&amp;nbsp; کردم..من ..منی که خیلی به ندرت گریه می کنم ..با دیدن مامان زیبا روی&amp;nbsp; تخت&amp;nbsp;&amp;nbsp; صورتم رنگ شاتوت شد و چشمام خیس ..بغلم کرد و گفت نبینم گریه کنی ها ..مگه من کم الکی ام ؟ مراقب خودم هستم دختر...&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;اولین شبی که پیشش بودم تا&amp;nbsp; نیمه شب با هم حرف زدیم..من و مامان مدت هاست زیاد وقت نداشتیم اینطور با هم حرف بزنیم..از&amp;nbsp; خاطرات بچگی هاش گفت ..از&amp;nbsp; روزهای بچگی&amp;nbsp; ماها ..از&amp;nbsp; سپهر خدا بیامرز&amp;nbsp;..از اینکه چه انتظاراتی&amp;nbsp; تو زندگی&amp;nbsp; از&amp;nbsp; خودش و زندگیش &amp;nbsp;داشته و به کدومشون&amp;nbsp; نرسیده ..از&amp;nbsp; این که&amp;nbsp;مراقب خودمون باشیم...از&amp;nbsp; این که شب که من خوابم برده بود یک لحظه کنار&amp;nbsp; تخت&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;مامان نشسته و کلی&amp;nbsp; نگاهم کرده و صبح بهم گفت چقدر&amp;nbsp; شبیه خودش&amp;nbsp; می خوابم&amp;nbsp; و من چقدر&amp;nbsp; شبیه خودش&amp;nbsp; هستم...مامان حتی&amp;nbsp; نمیذاره همچین شرایطی&amp;nbsp; ما دست به جیبمون ببریم..به&amp;nbsp; هر&amp;nbsp; کدوم ما به اصرار زیاد همون روز&amp;nbsp; اول بستری&amp;nbsp; پول داده که اگر&amp;nbsp; چیزی لازم بود و خریدیم از&amp;nbsp; جیب&amp;nbsp; خودمون نباشه ..حتی&amp;nbsp; کرایه آژانس های احتمالی &amp;nbsp;رو هم گنجونده..مامان من خیلی با ملاحظه هست..همیشه همچین اخلاق های&amp;nbsp; لارجی داشته از وقتی&amp;nbsp; یادم میاد ...وقتی برام &amp;nbsp;گفت که یک روزهایی برای&amp;nbsp; اینکه ارامشش رو حفظ&amp;nbsp; کنه چقدر&amp;nbsp; جدال دورنی&amp;nbsp; داشته با خودش و این که مثلا ما فقط&amp;nbsp; ارامش و لبخندش رو دیدیم ولی&amp;nbsp; متوجه نشدیم&amp;nbsp;پشت این لبخند و تحمل فلان حرف از&amp;nbsp; فلان آدم چقدر&amp;nbsp; انرژی&amp;nbsp; از&amp;nbsp; مامانم گرفته شده شوکه شدم...مامانم میگفت اون شبی که حالش بد شده و&amp;nbsp; ملاحظه ی&amp;nbsp; بابا رو کرده و&amp;nbsp; صبر کرده و درد رو تحمل کرد و من چقدر برای&amp;nbsp; این صبر&amp;nbsp;&amp;nbsp; بی دلیلش&amp;nbsp; دعواش&amp;nbsp; کردم و گله کردم ازش ..بهم گفت اون شب&amp;nbsp; یکی دو ساعت اصلا نبوده تو این دنیا &amp;nbsp;و&amp;nbsp; با چشم های بسته&amp;nbsp; صورت خودش رو می دیده&amp;nbsp; انگار&amp;nbsp; تو ایینه داره به خودش&amp;nbsp; نگاه میکنه&amp;nbsp;&amp;nbsp;بعد میگفت صمیم! مامانم رو دیدم...خواهرم رو...آقا جانم رو...سپهر رو..که با&amp;nbsp;نگرانی نگاهم میکرد ..&amp;nbsp;و بعد دیگه متوجه چیزی نشدم..خب&amp;nbsp; مامان در&amp;nbsp; واقع در&amp;nbsp; حالت کما رفته بود و خدا به همه ما رحم کرد که به حال عادی برگشته و&amp;nbsp; تونسته بابا رو صدا کنه و بگه حال خوبی نداره ...&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بچه ها ..واقعیتش فکر&amp;nbsp; نمیکردم مامانم &lt;strong&gt;این قدر&lt;/strong&gt;&amp;nbsp; برام مهم باشه که بدون یک لحظه تردید پسرک رو به پدرش بسپارم و&amp;nbsp;با همه خستگی اون روز&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;تا صبح پیش&amp;nbsp; مامانم باشم و بعدش اصلا عذاب وجدان نگیرم که بچه چقدر من رو شب&amp;nbsp; صدا کرده و باباییش&amp;nbsp; ارومش&amp;nbsp; کرده ....من همیشه مامانم رو دوست داشتم..مدت هاست با خودم جدال دارم که نامه هایی که اینجا&amp;nbsp; به تاریخ سال های قبل برای&amp;nbsp; مامانم نوشنم ..در&amp;nbsp; مورد برادرم..در&amp;nbsp; مورد خودش رو&amp;nbsp; بدم بخونه..براش&amp;nbsp; پرینت بگیرم بخونه ..ولی&amp;nbsp; هنوز&amp;nbsp; نتونستم..یک فاصله ای&amp;nbsp; هست که مانع این عشق من نیست ولی&amp;nbsp; مانع ابراز با تمام سلول هام ...هست .این روزها به گذشته خودمون بیشتر فکر&amp;nbsp; میکنم..به اینکه خیلی از&amp;nbsp; خصوصیات من&amp;nbsp; رو مامانم در&amp;nbsp; من گذاشته..به اولین کتابی که یادمه برام خرید از سوپر&amp;nbsp; محله مون..به مشق های&amp;nbsp; کلاس اول که با دقت دور&amp;nbsp;&amp;nbsp; ک&amp;nbsp; خط&amp;nbsp; می کشید و میگفت&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ک رو کوچولو و کوتاه &amp;nbsp;ننویس ..بزرگ و درشت بنویس ..واضح&amp;nbsp; و قشنگ...&amp;nbsp;به این که چقدر روزها از&amp;nbsp; خودش&amp;nbsp; گذشت&amp;nbsp; از&amp;nbsp; استراحتش ..از&amp;nbsp; تفریحش ..از&amp;nbsp; جوونی و&amp;nbsp; لطافتش&amp;nbsp; تا بجنگه با&amp;nbsp; هر&amp;nbsp; چیزی که کودکی و&amp;nbsp; معصومیت و ارامش&amp;nbsp; ما رو تهدید میکرد .. مامانم عاشق&amp;nbsp; گل هست ..این روزها اتاقش&amp;nbsp; پر&amp;nbsp; از&amp;nbsp; گل شده و من&amp;nbsp; خجالت زده از&amp;nbsp; این که چرا الان باید این همه گل بگیریم براش ...چرا هر&amp;nbsp; شب و هر روز&amp;nbsp; نبردم براش ..&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;این روزها&amp;nbsp; دلم میخواد ساعت ها بشینم روی&amp;nbsp; زمین کنار&amp;nbsp; تخت مامان وبهش&amp;nbsp; زل بزنم..به چشم هاش که پر رنگ تر از قبل شده با دیدن هر روزه ما ..با لمس&amp;nbsp; محبت هامون و&amp;nbsp; دیدن نگرانی هامون و این که میبینه چقدر برای&amp;nbsp; ما مهم هست و فقط&amp;nbsp; حس&amp;nbsp; نمیکنه... به بابا گفته دلم میخواد فقط&amp;nbsp; تو کنارم باشی ..مثل همه روزهایی که من کنارت بودم..دلم می خواد&amp;nbsp; شب ها تو بمونی پیشم ..و همه ما رو رد کرد از&amp;nbsp; دیشب و گفت وظیفه همسر&amp;nbsp;آدم &amp;nbsp;هست که تمام مدت بیماری&amp;nbsp; کنار&amp;nbsp; همسرش باشه ..بابا یکهو انگار&amp;nbsp; چشماش باز شده...مامانی که هر روز میدید روی&amp;nbsp;&amp;nbsp;پا&amp;nbsp; &amp;nbsp;الان دراز&amp;nbsp; کشیده و&amp;nbsp; در&amp;nbsp; حال استراحت میبینه..هی&amp;nbsp; نمونه گیری و&amp;nbsp; درد رو در&amp;nbsp; مامان میبینه&amp;nbsp; و بیشتر&amp;nbsp; می فهمه زن موجودی&amp;nbsp; نیست که&amp;nbsp; از سنگ تراشیده باشند و&amp;nbsp; هیچی نتونه از&amp;nbsp; پا بندازتش ..&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;روزی که مامان رو بردند&amp;nbsp; اورژانس&amp;nbsp; از بابا خواهش میکنه به علی زنگ بزنه و فقط به اون بگه بیاد ..بابا بهش میگه الان مزاحمش نشیم سر&amp;nbsp; کار&amp;nbsp; هست حتما و&amp;nbsp; با اصرار&amp;nbsp; مامان به علی زنگ میزنن و اونم خودش رو برق و بادی&amp;nbsp; میرسونه ..مامان فقط&amp;nbsp; سر&amp;nbsp; علی رو میگیره توی&amp;nbsp; بغلش و&amp;nbsp; های&amp;nbsp; های&amp;nbsp; گریه میکنه و بوش میکنه..نمی دونم تا حالا گفتم بهتون یا نه..علی فوق العاده حالت ها و حرکاتش&amp;nbsp; شبیه سپهر&amp;nbsp; خدا بیامرز هست ...اونقدر که گاهی&amp;nbsp; من و صبا به هم نگاه می کنیم و یکهو چشمامون پر&amp;nbsp; از اشک میشه و&amp;nbsp; علی&amp;nbsp; نمی فهمه چرا ..چون ما خاطراتی&amp;nbsp; داریم که خودمون میدونیم فقط ..حتی&amp;nbsp; غذاهایی که دوست داره ..حتی مدل نگاه کردن هاش ..حتی&amp;nbsp; رنگ پریدگی&amp;nbsp;و حالت صورتش وقتی&amp;nbsp; سرما میخوره ..یا چشم هاش وقتی&amp;nbsp; خسته میشن و کار زیاد کرده...اصلا یک چیز ی میگم یک چیزی&amp;nbsp; می شنوید ...بعد مامان فقط&amp;nbsp; علی رو خواسته ..و بوی&amp;nbsp; اون رو .. و بودن اون رو...چه هدیه هایی که به یاد سپهر برای&amp;nbsp; همسرم میخرید و من میدونستم به یاد چی و چه موقعی بوده...همیشه به من میگه مراقب پسرم باش ..این&amp;nbsp; پسر&amp;nbsp; &amp;nbsp;داماد من نیست که...&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;این ها رو نوشتم&amp;nbsp; تا بهتر بشم..البته من روحیه خودم رو دارم با چنگ و دندون حفظ&amp;nbsp; میکنم و با خنده و شادی میرم تو اتاق&amp;nbsp; مامان..برای&amp;nbsp; سلامتی&amp;nbsp; مامان مو شرابی&amp;nbsp; ما دعا کنید ..موقع اذان که صداش رو می شنوید برای&amp;nbsp; سلامت کامل روح وجسم همه&amp;nbsp;بیماران و بخصوص مادرها و به خصوص مامان من ..&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;ما تا اواخر&amp;nbsp; خرداد ماه فرصت داریم برای&amp;nbsp; جابجا شدن به خونه جدیدمون...میخواستم بیام و بنویسم ..ولی&amp;nbsp; نشد دیگه.. تو وبلاگ یاسی براش&amp;nbsp; نوشته بودم که اون هم لطف کرد و نوشته من &amp;nbsp;رو اونجا گذاشت .&amp;nbsp; بعد از&amp;nbsp; اطمینان از&amp;nbsp; سلامت کامل مامانم میتونم دست به وسایل بزنم و&amp;nbsp; بسته بندی&amp;nbsp; کنم ...الان اصلا اینا برام مهم نیست ..الان بودن مامانم و شاد&amp;nbsp; و سالم بودنش بزرگترین اهمیت رو داره برای من...&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;مراقب خودتون باشید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;مرسی از این همه محبت&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;براتون سر فرصت از&amp;nbsp; خاطرات بامزه بیمارستان هم مینویسم...صمیم جایی باشه و نترکونه ملت رو&amp;nbsp; با کارهاش ؟!!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;و خدایا شفایی هم به این صمیم&amp;nbsp; مرحمت کن! آمین!&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;strong&gt;صمیم نوشت ۱&amp;nbsp;:&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;مامان تنها یک کلمه گفت : دلم برای آدم هایی که حالا به عکس های روی&amp;nbsp; طاقچه تبدیل شده اند تنگ شده است .پدر&amp;nbsp; ...دایی جان.. عمه ملوک ..خاله آذر ..و پسر همسایه که هیچ وقت از جنگ برنگشت. و من به این فکر میکردم که چقدر دل مامان بزرگ است و امروز مامان..مامانی&amp;nbsp; ندارد که به او روزش را تبریک بگوید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff6699&quot; size=&quot;3&quot;&gt;روزت مبارک&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff6699&quot; size=&quot;3&quot;&gt;شاهکارٍ هستی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff6699&quot; size=&quot;3&quot;&gt;صمیم&amp;nbsp; عزیز&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff6699&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;صمیم نوشت&amp;nbsp; ۲ :&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;خوشحالم&amp;nbsp; از&amp;nbsp; هدیه ای که برای روز&amp;nbsp; مادر&amp;nbsp; برای&amp;nbsp; خودت خریدی ...خودت را محترم و ارزشمند دانستی ...حتی&amp;nbsp; اگر&amp;nbsp; هیچ کس به تو هدیه ندهد &lt;font color=&quot;#cc66cc&quot;&gt;تو خود بزرگ&amp;nbsp; ترین هدیه زندگی همین آدم ها هستی&lt;/font&gt; . صمیم ام...این ها تعارف&amp;nbsp; نیست ..حقیقت های&amp;nbsp; وجود توست .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 16 May 2012 11:37:03 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=435</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/02/27/post-435/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>رومان تیک!!</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/02/12/post-434/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;اون موقع ها!!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که تازه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نامزد کرده بودیم(اوووووووووووووو)&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وقتایی که میرفتم خونه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همسر اینا&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همیشه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سر سفره کنار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دست&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پدر جون می نشستم. بعد این پدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جون که با هیچ کس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شوخی نداره همش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;انگشتش رو میزد به پای من ..منم قلقلکی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شدید و همش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حال پیچ و تاب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خوردن بودم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کسی هم نمی دید&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;منشا قلقلک از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کجاست و کلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;با هم زیر زیرکی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می خندیدم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;.&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جون همیچن تمیز و زیر آبی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کرد ...یک بار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من اومدم جبران کنم&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک قاشق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بزرگ خورشت خوری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;رو برداشتم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک دفعه محکم ته قاشق رو کردم لای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;انگشت های پدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جون..بعد دیدم این همینطور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نشسته و انگار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نه انگار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;..یکم بیشتر&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نگاه کردم دیدم به من اصلا نگاه نمی کنه و سرش به غذاش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گرمه ..برگشتم سمت چپم دیدم آقای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نامزد قاشقش لای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دندوناش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گیر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کرده و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سیاه شده از درد و نفسش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;در&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمیاد !! ای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خاک بر سرت روله!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چه وکردی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;با این بچه مردم!! دیدم باز&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من چپ و راستم رو اشتباه گرفتم و پسر به جای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;قربانی شد !! اون وقت&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مامان جون به همسری اشاره میکرد&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چته؟ درست بشین جلوی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;صمیم ..چرا اینطوری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;!!! نمی دونست گربه که چه عرض کنم..گاومیش رو دم حجله پخ پخ کرده دختره!! چند وقت پیش به پدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جون میگم دیگه انگشت بازی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمی کنین ها!!! شوهره برگشته با حرص&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نگاه می کنه و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ابروهاش رو می اندازه بالا!! رد پای یک درد کهنه &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;قدیمی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;ته چشماش سو سو میزد!! &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;یک روز نشستم با خودم گفتم کلا بعضی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وقت ها&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;لازمه و خوبه که آدم نشاط بده به رابطه اش در زندگی! بعد یک نگاه به دور وبرم کردم ببینم چیز میز نشاط آور چی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داریم ؟ خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دو تا لنگه جوراب کرمی رنگ &lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;کنار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;افتاده بود&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که کلا نصف&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کفش (تهش ) نبود ! اوم..چیز خیلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نشاط آوری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نیست مگه این که نصفه شب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بکشی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;روی کله ات&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و با دماغت بری تق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تق بزنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;به&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;صورت شوهرت که&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;عمیق خوابیده و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اروم تو گوشش زمزمه کنان بگی (نگو بسم الله..نگو بسم الله...منو نکش ..منو نکش ...) و بعد که بیدار شد یکهو&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پخخخخخخخخ کنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تو چشماش و به مراحل جون دادن یک جوون &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بی گناه نگاه کنی!! نه درجه خشونتش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زیاده! خوشم نیومد ..جوراب ها رو برداشتم گذاشتم رو پا تختی .بیشتر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نگاه کردم.. یک مگس کش هم افتاده&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وسط هال!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میشه وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شوهرت داره با اشتها شام یا ناهار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میخوره &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;از پشت یکهو محکم بزنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وسط فرق سرش و بگی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تکون نخور!!&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تکون نخور!! مگس بی ادب داشت کار بی ابدی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میکرد لای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;موهات! و باز&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بشینی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;روند رسیدن یک نفر به آستانه جنایت و قتل یک زن به دست شوهرش رو به صورت زنده و آنلاین شاهد باشی !البته از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بالای سقف ! چون روح محدودیت فیزیکی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نداره دیگه اون موقع!! اوممم..خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ریسکش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بالاست ..بعد دیدم یک شمع گنده چاقالو&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زیر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پرده های&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;توری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پشت پنجره دیده میشه ..آرهههههههه...خودشه...آقا ما هم شمعه رو گذاشتیم توی یک نعلبکی شیشه ای و فندک &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;نارنجی گاز رو هم گذاشتیم کنارش و چند تا پیس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ادوکلن هم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;به شمعه زدیم تا شمع معطر بشه !!و نشستیم هی به ساعت نگاه کردیم!! هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نگاه کردیم!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خلاصه همسر اومد خونه و ما بدو بدو کنان شام رو ارودیم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;با ذوق به در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نگاه میکردیم..شوهره شک کرد ..هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می گفت چیزی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خریدی برام ؟ ما هم تو دلمون می گفتیم آره خود خود&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شبکه فرانس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;5 رو!! اقا ما به این آدم گفتیم برو&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بگیر بخواب من مسواک بزنم میام..ایشون هم تا کله مبارکشون افقی به بالشت میرسه کلا روحش عمودی از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;قفاش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جدا می شه و پر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میره توی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دنیای ارواح!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دو دقیقه نگذشته بود که با یک نوشیدنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خوشگل و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تازه اومدم تو اتاق و شمع ها&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هم تو دست دیگه ام بود. دیدم روش رو کرده او نطرف و مثلا خوابه!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ای شیطون!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;با ما هم ؟&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بعد&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اروم اروم شمع رو گذاشتم روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پا تختی و یواش یواش رفتم از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پشت &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;خودم رو پرت کردم روش! فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کن همین جوری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وقتی اروم اروم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تخت&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میرم ، تخت به سمت من مثل کامیونی که &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;تک چرخ میزنه کج میشه دیگه وای به حال&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پرت کردن خودم! آقا یک صیحه ای کشید این شوهره&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک آن فکر کردم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اسرافیل بود! منم از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ترس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک جیغی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کشیدم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که اون فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کرد عزراییل بوده! خلاصه همین طور فرشته ها در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حال رفت و آمد بودند و قر و قاطی شده&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بودن که&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دو تایی با هم از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اون&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تخت با مغز رفتیم پایین! من دستم زیرم کج شده بود و اون هم سرش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;محکم خورده بود به لبه کمد نزدیک تخت! صحنه خیلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;رمانتیک بود ..بوی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گندی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;هم از شمع در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میومد و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;فضا رو عطر آگین تر!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کرده بود! من داد میزنم بهش که چرا جیغ کشیدی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دلم رفت! اونم منو پرت کرد کنار که چقدرررررررررر بگم وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خوابم منو نترسون!!!؟&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;آدم میشی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تو ؟&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این مسخره بازی ها چیه خرس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گنده؟!!! آقا ما رو میگی ..با حالت قهر بلند شدیم نشستیم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و بعد هم هر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کدوم یک وری پشت به اون یکی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خوابیدیم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تمام حواسمون هم بود انگشت کثیف! &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و بی لیاقت ! کسی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نخوره بهمون!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خلاصه با حرص خوابیدم. تو خواب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دیدم به به چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;انگار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خونه مون نورانی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شده..بعد یک صدایی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تو خواب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بهم گفت تو که اینقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;فکر ارامش و آسایش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همسرت هستی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خیلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پیش ما عزیزی!! داشت گریه ام میگرفت ولی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمی دونم چرا هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کردم موهای یک نفر رو دارن می سوزونن! هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تو خواب وول میخوردم وصداهه هم دیگه نبود ..بعد دیدم یک نور بزرگ داره میاد طرفم. صورتش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;انگار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داغ بود ..یک شمع &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;هم دستش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بود .ای و ایییییییییییییی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;..شمع ..یکهو از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خواب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پریدم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دیدم شمعه اب شده و ریخته روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میز و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جوراب کرمی های روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میز&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هم تا حدی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;آتیش گرفته &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و بوی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گند و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دود&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تو اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پیچیده!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میخوام شوهره رو بیدار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کنم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زبونم نمی چرخه از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ترس!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خلاصه از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ترس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کتک خوردن ، خودم بلند شدم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حالی که دور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودم می چرخیدم فوت فوت کنان نصفه شبی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شمع آب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شده &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;رو خاموش کردم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;با حوله دور اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;را ه میرفتم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دود ها رو باد میزدم..صبح شوهره میگه نمی دونم چرا دیشب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خواب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می دیدم اتش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نشان شدم لای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;آتیش ها گیر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کردم !! کسی هم نبود&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کمکم کنه جزغاله شدم!! بهش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میگم بمیر! من دیشب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نجاتت دادم از زغال اخته شدن!!! او نوقت&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;برا من کابوس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می بینه !! حالا هم هر وقت بخواد اذیتم کنه میگه شمعون جان!! بیا بغلم بابا!!! &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 1 May 2012 08:20:10 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=434</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/02/12/post-434/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>بچه داری صمیم!</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/02/04/post-433/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;بعدا نوشت :&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;۱-میگم این&amp;nbsp;پست هایی که اینقدر&amp;nbsp; خوشتون میاد و میخندین رو هم به دوستاتون معرفی کنید دل مردم باز شه .من راضی ام.&amp;nbsp;. انقدررررررر ذوق&amp;nbsp; کردم همه گفتند خیلی&amp;nbsp; خندیدند ..الهی&amp;nbsp; همیشه دل همه مون شاد&amp;nbsp; باشه .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;۲- تصمیم دارم هر&amp;nbsp; پست&amp;nbsp; بهترین یا بامزه ترین &amp;nbsp;کامنت رو اعلام کنم...نظرتون چیه؟&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;آقا ما یک غلطی کردیم اومدیم این قصه شنگول و منگول رو با اجرای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حرکات نمایشی و خرمایشی!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک شب برای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این بچه مون اجرا کردیم تا بخوابه!!خب حق بدید به من!چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;قصه از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودم در بیارم..؟ خیر سرمون مثلا تحصیل کرده هم هستیم ( یک روز رفتیم دانشگاه دو دقیقه بعد با همراهی پرسنل حراست! از در دیگه اش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اومدیم بیرون!!) یادمون هم رفته بود که قصه ی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;قبل از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خواب باید ریتم اروم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وملایم داشته باشه نه اینکه وسطش بچه هیجان زده بشه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بلند شه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;رو تختش بشینه و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ادای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گرگ بلا رو در بیاره و بگه حبه انگورررررررررر ..فرار کن..الان میخورمت !! و پتیکوپتیکو نصفه شبی رو کله ی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;صاحب خونه ،&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خونه بچرخه و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;صدای زوزه گرگ در بیاره !!! بعد فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کن اون صحنه که گرگ بلا می افته توی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;رودخونه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چون شکمش پر از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سنگ شده بوده من هی پیاز داغش رو زیاد می کنم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وسط&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زمین&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;غلت میزنم دور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سرم رو میارم بالا و قول قول قول قول میکنم( مثلا آب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میره تو حلقم دارم خفه میشم!) &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و ک..م...ک..کمکم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کنید میگم ..دیشب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این بچه یکهو خودش رو انداخت تو رودخونه !!و دستش رو گذاشت رو دهنم تا اب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نره تو حلقم!!..حالا جفت پا روی شکم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من پریده و می خواد کمکم کنه خفه نشم!یکهو حس کردم لوزالمعده ام&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;با لوزه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هام افتادن بیرون از بس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یوهویی پرید روم....هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میگم بابا جان...الان صبر کن..بذار بلند شم..این بچه هم خودش رو انداخته و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;موضع پوشک ! روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حلق و دهن&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من ... داد هم میزنه میگه دستت رو بده ..بیا کومکت کنم آگا گورگه!! واقعا داشتم خفه می شدم..انقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هم خر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زروه که حد نداره ..نفسم گرفته بود یک جیییییییییغ بلند کشیدم .این بابای بیچاره که داشت خوابش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میبرد پریده وسط اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میگه چی شده!!! حالا هم خنده ام گرفته بود هم نفسم در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمی اومد هم این روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حلقم نشسته بود&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بلند نمی شد !!فک کن من اینطوری بچه می خوابونم شب ها ..خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمی تونم بشینم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یواش و بی هیجان قصه بگم!! اصلا بهم نمی چسبه! این بچه هم دو ماه دیگه خرس گنده سه سالش!! میشه بدتر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من!! این وسط&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;فقط&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این شوهره یک وصله ناجوره تو خونواده ما!! یعنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که آدم بعدش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;روشو بکنه اون ور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;متکا و بگه میگرن میگیرم من یک روز&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دست تو!! اول باید تو رو بخوابونم بعد برم بچه رو بخوابونم انگار!!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خو من چکار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کنم..این &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;کودک تو روحم! حس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کنه نقاب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مادر بودن بسه دیگه و باید پا به پای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این بچه واقعی شیطونی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کنه!&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;یک قصه ای هم هست که پسرک عاشقشه و اونقدرررررررر می خنده موقع شنیدنش که دلش درد میگیره. یعنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من هنوز نگفتم بسم الله الرحمن الرحیم...یکی بود یکی نبود .. این&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کبود افتاده&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک وری ! رو تختش . قصه داستان یک ماهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوچولوی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مشنگ هست (ماهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ساده و بازیگوش مثلا!) که توی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک خونه قدیمی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;توی یک حوض بزرگ زندگی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کنه وخیلی هم فضوله و همش سرش رو از اب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میاره بیرون ببینه دور و برش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چه خبره&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تا این که یک روز&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک درخت آلبالو میبینه که به یکی از شاخه هاش یک&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ماهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوچولو آویزونه!!( آلبالو رو با ماهی اشتباه می گیره از بس خنگول بوده!!)&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از این&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جا به بعدش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اداها و صدا در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اوردن های &lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;من موقع تعریف کردنه که برای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پسرک دو سال و 10 ماهه اینقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جالبه. ماهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوچولو میگه سلاممممممممممم پسر خالللللههه!!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;آلبالو یکم دور و برش رو نگاه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کنه میگه وا! صدای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کلاغ&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بود ؟ چیبود این صداهه؟&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ماهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوچولو کر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کر هر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;زیر اب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میخنده و اینجا صدای قل قل آب هم شنیده میشه!! و میگه نشنید انگار ..باز&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داد میزنه سلاااامممممممممم پسسسسسر خالهههههههههه ...این پایینم من!! خلاصه مراتب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تعجب زدگی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;آلبالو&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و تلاشش برای مجاب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کردن این که من آلبالو هستم و گیاهم ..تو ماهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هستی و حیوونی ..من روی شاخه ام تو توی آبی و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;با استمداد از دروس مختلف&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;علوم اول دبستان!! سعی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کنه ماهی رو متوجه اشتباهش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کنه ...این وسط&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دعوت ماهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوچولو که بیا شام با هم قورمه سبزی بخوریم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سکته کردن آلبالو از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تعجب که مگه تو قورمه سبزی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می خوری و من شنیدم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;غذای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ماهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ها اینه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;رو هم اضافه کنید باز هم با اداهای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;فوق تصور از یک خانم متشخص!!یک بار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;علی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داشت نماز&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می خوند و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من داشتم با حرارت تمام ادای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این ماهی و آلبالو رو در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می اوردم و بچه هم غششش کرده بود از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خنده ..بعد می بینم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اقا سر نماز شونه هاش داره می لرزه..منو میگی ؟ گفتم الهیییییییییی . خدایا شکرت اینقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این مرد معرفت به خدای خودش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داره !!!!!چه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;عمیق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تو نماز فرو رفته ..بعد می بینم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;صدای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اوهوک ..اوهوک ..میاد ..گفتم نازی ! چه قدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;قشنگ&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سیماش به خداوصل شده.. چه زلال داره گریه می کنه!!!! طرف برگشته دو دقیقه بعد میگه کووووووووووفت!!! اگه گذاشتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نماز بخونم؟ این اداها چیه؟ مرده بودم از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خنده!!!! نفهمیدم چی بلغور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کردم..الان سقف می ریزه تو سرم از شدت ابهت این نماز!!! خلاصه که یکی از بخش های&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خیلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دیدنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شخصیت من موقع داستان تعریف کردن هست&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;...دست خودمم نیست خو ...&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;چیزه میگم شما هم فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نکنید من همیشه تو خونه یک مامی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گوگولی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مگولی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;هستم ..نه بابا ! مگه میشه آدم همیشه اینطوری بمونه ..ولی خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بیشتر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اینطوری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هستم و یک وقتایی هم میشه که دنبال بچه به قصد کشت&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می دوم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اون بدو من بدو...فقط&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دعا می کنم بتونه فرار کنه من تو این سنو سال نخوام دوباره فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بچه جدید داشته باشم ! چون&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نه امکاناتش هست نه داوطلبش!!! یک وقتایی هم خیلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خسته میشم و میگم من میخوام بخوابم..برو تو اتاق بابایی ..اون هم بالای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سر من میشینه یک گریه جانسوزی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کنه که نه نخواب! بلند شو گیصه! تعریف کن برام...آبلالو رو بخون!! آگا گورگه رو تعریف&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کن..من هم بدون این که عذاب وجدان بگیرم چون حق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودم هم هست یک استراحتی بدم به این حلق و دهن و فکم!! &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;میگم من که خوابیدم..تو هم برو تو اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دیگه گریه کن ته حلقت اینقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دیده نشه!!!! وسط&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گریه یکهو ساکت میشه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زل میزنه به من میگه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تو ته حلگم رو میبینی مامانی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جون &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;؟ میگم اره ! یک زبون اضافی هم داری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اون ته مه ها !!!وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گریه می کنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این زبونت هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می پره بالا می پره پایین مثل ماهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوچولوی شیطون!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می خنده و میره برای بابایی جونش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تعریف کنه ته حلقش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زبون اضافی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داره !!! منم سریع می خوابم..&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;قبلا ها که ما می اومدیم خونه حدود ساعت سه سه و نیم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک وقتایی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همسری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خواب بود چون ما نوبتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می خوابیم تا نفر بعدی بتونه بچه داری کنه! بعد من یواش به پسرک می فتم ببین برو تو اتاق بابایی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک پخخخخخخخخ گنده بکن ببین چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تخت بالا می پره ..بعد بیا با هم بخندیم!!( مادر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دیوانه که خیر سرش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کلاس های تربیت فرزند هم رفته مثلا!!) &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اون هم یواش یواش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میره تو اتاق و معمولا همسری هم از صدای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اومدن ما بیدار شده و خودش رو به خواب زده یعنی مثلا ترسیدم! آقا این بچه یک روز رفت سراغ تخت بابایی و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک پخخخخخخخخی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کرد که من موندم تو کف&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;صداش!! بعد می بینم اینعلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همچین قشنگ و زیر جلدی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;صحنه سکته کردن رو اجرا کرد و یک دادی هم زد که من و بچه مرده بودیم از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خنده!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دیدم چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;استعداد نهفته داره این بشر ..چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خوب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حس بازیگری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داره البته قبلا کلاسش رو میرفت با چند تا از دوستاش تا بتونه بیشتر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من رو بشناسه!!! &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;می خواستم بهش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بگم آفرین..میبینم پیشرفت کردی که دیدم صداش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمیاد و از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ترس ضعف کرده و در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;واقع مرد بیچاره خواب بوده و ما دو تا فرشته نزول بلا اونطوری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سکته اش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دادیم!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من هم سریع گفتم ای وای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مامانی جون..مگه بهت نگفتم بابایی رو نترسون!!!!! ببین چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ترسیده..نچ نچ ..چه کار بدی بود ..!!! بچه هم مونده بود چطور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;توضیح بده همه اش زیر سر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوفتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همین مامانی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جون بوده!!! ظاهرا کلاس های بازیگر هم نتونست به این مرد کمک کنه من رو کامل بشناسه!! &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;دیشب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هم یک صحنه تو دستشویی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این بچه لخ ت مادر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زاد&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ایستاده( می دونید دیگه که مادرش هم نمی تونست با لباس بره دستشویی!؟) &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و بعد می بینم یک وری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داره خودش رو تکون تکون میده و دستش روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کمرش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;قر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میده و میچرخه تو اون محل&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;الهام بخش!!! &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میگه مامانی جون..گشنگ نای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کنم!!!؟&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داشت&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ادای رقص عربی که خونه زن دایی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جونش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تمرین کردن با هم رو در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میاورد!! بعد من هر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;به اشاره میگم روح شادی باید در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جسم خونه تون حلول کنه شماها بگید چطوری ؟ دقیقا بگو چکار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کنیم ؟!!!!بفرما! اینم نمونه اش .&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 09:53:07 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=433</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/02/04/post-433/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title> من و اینهمه خوشبختی ...!!!</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/25/post-431/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;&lt;strong&gt;به نظرات این پست&amp;nbsp;&amp;nbsp;دونه دونه! جواب&amp;nbsp; دادم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;یک عادت&amp;nbsp; یا بهتره بگم جنونی!!&amp;nbsp;که من همیشه داشتم این بوده که از بچگی&amp;nbsp; موقع سفره انداختن و جمع کردن که میشد من به یک بهانه ای&amp;nbsp; تو دستشویی می چپیدم و از زیر&amp;nbsp; کار&amp;nbsp; کردن در&amp;nbsp; میرفتم. این&amp;nbsp; ترفند تو مهمونی ها&amp;nbsp; دیگه خیلی&amp;nbsp; لازم بود چون حجم کار بیشتره اونجا ..یادمه با صبا خواهرم سر این قضیه کلی&amp;nbsp; دعوا میکردیم که کی&amp;nbsp; زودتر بلند شده و&amp;nbsp; حق&amp;nbsp; اونه که اونجا بمونه اول!! فک کن مثلا هنوز&amp;nbsp; لقمه لذیذ غذا توی&amp;nbsp; دهن آدمه بعد&amp;nbsp; وارد یک محیط و فاز&amp;nbsp; کاملا متفاوت میشی!! این عادت موند ..موند ..تا من بچه دار شدم!&amp;nbsp; دیگه خدا حسابی برام جور کرده بود&amp;nbsp; چون به محض این که حس&amp;nbsp; میکردم مقدمات سفره انداختن میخواد شروع بشه بچه رو میزدم زیر بغلم و&amp;nbsp; میرفتم تو اتاق ..صبا خب&amp;nbsp; خودش که بچه نداشت اون موقع&amp;nbsp;،همش چپ چپ نگاه میکرد بهم و میگفت بده بچه رو بغل خاله.. الهی&amp;nbsp; خاله ش قربونش&amp;nbsp; بشه!! منم نگاه یخ بهش&amp;nbsp; می انداختم میگفتم خودتی! بعدا بیا بهت میدمش ..یک بار که رسما نزدیک بود&amp;nbsp; بچه ام نصف شه از بس&amp;nbsp; می کشیدیمش ..بابا بنده خدا که این همه سال جنس ما رو نشناخته بود میگفت خب بده به خالش!!&amp;nbsp; مگه نمیبینی دلش&amp;nbsp; تنگ شده..منم از&amp;nbsp; دهنم در رفت گفتم دلش تنگ نشده بابا جان ..ک.و..نش&amp;nbsp; گشاد شده!!! وایییییییییییی یک آن خشکم زد خودم..صبا که&amp;nbsp; تالاپی افتاد کف&amp;nbsp; اتاق و&amp;nbsp; سیاه و کبود شد از&amp;nbsp; خنده ..بابا یک ذره اهم اهم سرفه کرد مثلا و&amp;nbsp; نچ نچ کنان رفت تو آشپزخونه..بچه هم بغل من ونگ میزد چون داشت نصف می شد تا چند لحظه قبلش ....&amp;nbsp; اصلا محاله من چنین کلماتی رو به کار ببرم چه برسه به جلوی&amp;nbsp; بزرگتر اونم بابام...حالا هر وقت من میخوام به زور دختر کوچولوی خواهرم رو بگیرم و ببرم شیرش بدم مثلا!!! بابا نچ نچ میکنه به&amp;nbsp; دومادها نگاه میکنه بلکه از رو برن یک کمکی بکنن سفره زودتر&amp;nbsp; جمع شه ایندو تا خواهر&amp;nbsp; باز&amp;nbsp; در&amp;nbsp; افشانی&amp;nbsp; نکنن برای هم.... آقا جان خب من بدم میاد سفره تمیز&amp;nbsp; کنم...خب بدم میاد دیگه..وقتایی هم که خودم مهمونی دارم&amp;nbsp;&amp;nbsp; الکی&amp;nbsp; میرم تو اشپزخونه سرم رو به جابجا کردن ظرف و قابلمه ها گرم میکنم تا همه رو بیارن بذارن رو اپن..میدونم..خودم میدونم&amp;nbsp; چقدر مهمان نواز&amp;nbsp; هستم...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;//span&gt;&lt;/&gt;&lt;//&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;دیدین یک وقتایی&amp;nbsp; می خواین کلاس بذارین چقدر&amp;nbsp; تابلو میشه و ابروی آدم چند برابر میره؟ بخشکی شانس ..آقا&amp;nbsp;یک وقتی &amp;nbsp;از&amp;nbsp;&amp;nbsp;این آزمون های دکتری بود&amp;nbsp; تو دانشگاه&amp;nbsp; که کلی&amp;nbsp; بچه های آشنا و دانشجوها ی قبلی و دوستان دوران دانشکده و &amp;nbsp;اینا رو&amp;nbsp; میبینی اونجا .خب من نرفته بودم و&amp;nbsp; با همسرم بچه رو بردیم پارک که بازی کنه &amp;nbsp;بخصوص که عاشق اب بازی&amp;nbsp; هست. به همسر&amp;nbsp; میگم تو لباس و همه چیز براش&amp;nbsp; برداشتی&amp;nbsp;؟ میگه خیالت تخخخت ..همه چیز رو برداشتم..بعد دمپایی و&amp;nbsp; پوشک و عینک آفتابی و کلاه و همه چیز رو دیدم برداشته&amp;nbsp; ولی&amp;nbsp; دقیق&amp;nbsp; چک نکردم..فک کن این بچه دو ساعت تموم زیر این فواره ها آب بازی&amp;nbsp; کرد و خودش رو خیس کرد و من یکهو از&amp;nbsp; همسرم پرسیدم ببینم&amp;nbsp; حالا چجوری&amp;nbsp; پوشکش رو عوض&amp;nbsp; کنیم ؟ اونم گفت بریم یک گوشه خلوت&amp;nbsp; تر&amp;nbsp; و تو سریع عوض کن دیگه!! ای&amp;nbsp; خاک بر&amp;nbsp; کله ات با این پیشنهاد&amp;nbsp; بازی مفرح دادنت برای بچه!&amp;nbsp; خلاصه خوب که بچه خیس و&amp;nbsp; آب چکانی شده رفتم نگاه میکنم میبینم تو ساکش&amp;nbsp; یک شلوارک گذاشته مال عهد بوق!! که رنگ و روش رفته و اصلا نخاش&amp;nbsp; سابیده شده کلا!! یک لباس برداشته که من تو پیک نیک هم تن بچه ام نمیکنم!! حوله هم کلا یادش رفته!&amp;nbsp; تشک تعویض هم راحت!&amp;nbsp; میگم&amp;nbsp; دانشمند! این لباسا چیه آخه ..حالا فکر&amp;nbsp; کن تایم وسط آزمون هست و همه ریختن تو پارک بغل&amp;nbsp; محل آزمون یک استراحتی بکنن اونوقت اون وسط&amp;nbsp; من دارم&amp;nbsp; روی&amp;nbsp; یک پلاستیک نارنجی&amp;nbsp; پوشک بچه عوض&amp;nbsp; میکنم و&amp;nbsp; ریخت بچه هم تنه زده به&amp;nbsp;گداهای&amp;nbsp;سر&amp;nbsp;&amp;nbsp;چهار راه !!&amp;nbsp; چپ و راست هم آدم برای من کله تکون میدن و لبخند میزنن!!! میخواستم قاچ قاچ کنم خودم رو از&amp;nbsp; دست این&amp;nbsp; مرد!! حالا&amp;nbsp; جالبه انقدررررررر خودش به ست کردن و مرتب بودن لباس بچه اهمیت میده و اصلا&amp;nbsp; کارش&amp;nbsp; همینه در&amp;nbsp; کل که من موندم اینا رو از&amp;nbsp; کجا پیدا کرده چپونده تو ساک بچه!! بعد همون موقع هم باید همه دوست و اشناها &amp;nbsp;سر برسن و&amp;nbsp; اینطوری ببیین مادری کردن من رو وسط پارک !&amp;nbsp; خدایا شکرت...خب&amp;nbsp; چی بگم الان ؟ مثلا بگم حتما حکمتی&amp;nbsp; در&amp;nbsp; کار بوده که من باید&amp;nbsp; همون ساعت و همون دقیقه در&amp;nbsp; اون محل خاص باشم؟!! حالا نیستن که نگاه کنن من تا سر&amp;nbsp; کوچه هم میخوام برم خرید&amp;nbsp; به این بچه&amp;nbsp; خوشبو کننده میزنم!!! هیییییییییییی روزگار ..هیییییییییی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;یک اعترافی هم بکنم و برم بخوابم&amp;nbsp; دیگه...از شما پنهان نیست&amp;nbsp; که.....آقا ما اون اولا که بچه دار شده بودیم و توی سایت و&amp;nbsp; وبلاگ های &amp;nbsp; مامانا&amp;nbsp; هی غلت میزدیم برای خودمون یک آرزوی&amp;nbsp; بزرگ داشتیم: این که بچه مون بهمون بگه مامی ...دیگه مثلا خیلی خارجکی&amp;nbsp; بود ...خب&amp;nbsp; نخندین مردم&amp;nbsp; هم با افتخار&amp;nbsp; می نوشتند : بچه ام اومد بوسم کرد گفت گود مورنینگ مامی ..منم بغلش&amp;nbsp; کردم گفتم سلام هانی!! بعد آملت درست کردم براش و بچه ام گفت مامی&amp;nbsp; من نو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وانت&amp;nbsp; این رو ...منم گفتم دارلینگ....چی بیارم برات .. آرنج&amp;nbsp;جوس خوبه؟ خلاصه توهم برمون داشته بود که الان بچه مون از شکممون بیفته بیرون به زبان خارجکی&amp;nbsp; اونقههههه اونقههه میکنه.... محض رضای&amp;nbsp; خدا یک بار هم این بچه نگفت مامی ..هی&amp;nbsp; من میگفتم من کی ام یو&amp;nbsp;&amp;nbsp;ن&amp;nbsp;ا ؟&amp;nbsp; مامی&amp;nbsp; صمیم ...میگفت&amp;nbsp; ماهی ..من ماهی&amp;nbsp; دوس .... میگفتم نه بچه جان! بگو مامی ...میگفت مامی ..میگفتم حالا بگو مامی&amp;nbsp; بیا ...میگفت&amp;nbsp; مامانی&amp;nbsp; بیا ... الانم که خدا روشکر&amp;nbsp; میگه مامانی&amp;nbsp; جون..(این لحنش رو خیلی دوست دارم) یک بار هم بچه نفهم (به معنی&amp;nbsp; نمیدونه یعنی مثلا!!)&amp;nbsp; جلوی&amp;nbsp; همه برگشت رو به من &amp;nbsp;گفت ننه!!! به خدایی که قبولش دارین یک بار هم ما ننه نگفتیم جلوش ..به مادر بزرگ هاش هم والله ننه نمیگه...من موندم چرا این طوری گفت یکهو ..این داداش خیر&amp;nbsp; ندیده ام هم از&amp;nbsp; اون روز&amp;nbsp; دست گرفته که ای بیچاره ..هی رفتی&amp;nbsp; ده سال زبان یاد ملت دادی و آیم وایت برد!!! نوشتی براشون حالا بچه ات بهت میگه ننه....و هر و هر&amp;nbsp; میخنددین همه به من ..منم&amp;nbsp; خب&amp;nbsp; چیکار کنم دیگه....بلندتر&amp;nbsp; از خودشون میخندیدم.... خلاصه که&amp;nbsp; مامی ..مامی&amp;nbsp; نکنینداینقدر ..همون مامان گفتن بچه هاتون هم یادشون میره یوهو .....&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;یک مورد شیرین کاری&amp;nbsp; این بچه رو هم بنویسم و&amp;nbsp; خلاص&amp;nbsp; دیگه!! یعنی فکر کنم تنها مادری هستم در&amp;nbsp; 5 قاره دنیا که وقتی داره&amp;nbsp; یک مدته بچه اش رو از&amp;nbsp; پوشک میگیره&amp;nbsp; و بچه با یک لا شلوار&amp;nbsp; راحتی تو خونه میچرخه&amp;nbsp; &amp;nbsp;یک روز با این صحنه روبرو&amp;nbsp;شده : بچه گابگمه(قابلمه)&amp;nbsp; گذاشته زیر پاش که براتون ظرف بشوره تو ظرف شویی ..بعد شما گفتی نه عزیزم..خیس&amp;nbsp; میشی&amp;nbsp; و ازش گرفتید صندلی&amp;nbsp; مخصوص گابگمه ایش رو ...دو ثانیه بعد که برگشتید میبینید یک عدد آبکش برنج زیر پاشه و&amp;nbsp; شیر آب&amp;nbsp; هم شررررشررر باز و&amp;nbsp; یک مایع زرد رنگ طبیعی!!!از&amp;nbsp;زیر&amp;nbsp;صافی برنج داره در&amp;nbsp; میاد!!!&amp;nbsp; موهامو میخواستم بکنم..اول صافی رو انداختم&amp;nbsp; دم در&amp;nbsp; کم مونده بود بچه ام رو هم بندازم روش! پدر سوخته قیافه من رو که دیده میگه مامانی جون....جیش دارم!!!&amp;nbsp; تو دلم میگم میذاشتی فردا صبح میگفتی&amp;nbsp; دیگه...بعد هم بغلم میکنه با اون هیکل&amp;nbsp; جی ..شی ..من هم مثل مادر&amp;nbsp; مرده ها دور از&amp;nbsp; جونم&amp;nbsp; یک ساعت داشتم خودم و خودش رو تو حموم می شستم بوش بره فقط!!! اه الان دیگه وقتی&amp;nbsp; میریم مهمونی که برنج دارن ناخود آگاه&amp;nbsp; بو میکنم برنجه رو!!!&amp;nbsp; خودمم یک هفته هست برنج نخوردم اصلا!! شمام این آب&amp;nbsp; کش هاتون رو به میخی&amp;nbsp; چیزی آویزون کنید دم دست بچه هاتون نباشه ..بچه نیستند که..تخم تره بار&amp;nbsp; هستند!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 13 Apr 2012 16:16:02 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=431</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/25/post-431/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>محمود آقا اینا</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/19/post-430/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;ما یک دوست خانوادگی داریم &amp;nbsp;که عشق تعریفی های&amp;nbsp;&amp;nbsp; ببخشید حال&amp;nbsp;خراب کن&amp;nbsp;هست! یعنی محاله این چیزهای&amp;nbsp; لطیف و زیبا و ارامش بخش تعریف کنه وقتی کنارش میشینی .کلا از&amp;nbsp; بچگی ام هم یادمه همیشه ازهیولا و جن تو آب انبار حرف میزد برامون! تو تعطیلات یک روز&amp;nbsp; خونه مامان بودیم همه و خاله جان( همین دوست خانوادگی) &amp;nbsp;یکهو رو کرد به من و گفت خوبه! خیلی&amp;nbsp; خوشم میاد تو &amp;nbsp;اینقدر بی خیالی تو بچه داری!! آقا منو میگی ..خیلی حرصم گرفت .گفتم آخه خاله جان شما این موهای من رو دیدید که سفید شده دو طرفش از&amp;nbsp; دست بچه داری!؟ زل زل نگاه میکنه میگه : کو؟ اینا که همه سیاهن!!&amp;nbsp; میگم خب رنگ کردم تا دیده نشه ..من شاید در&amp;nbsp; ظاهر&amp;nbsp; به بچه نتوپم و آنی&amp;nbsp; صداش رو خفه نکنم و داد و بیداد نکنم ولی از تو بهم فشار&amp;nbsp; میاد ..والله بالله قیافه خونسرد گرفتن جلوی بچه ای که الکی&amp;nbsp; برای یک چیزی که به صلاحش نیست گریه و کولی بازی راه می اندازه کار&amp;nbsp; راحتی&amp;nbsp; نیست ..والله آدم نمی تونه از بچه همیشه توقع رفتارهای سنجیده و درست داشته باشه و&amp;nbsp; من اون داده رو میذارم برای آخرین مرحله که دیگه نمیشه کاری کرد .حالا پسرک مثلا داشت دور وبر مامان میچرخید و باهاش بازی میکرد و من دراز کشیده بودم داشتم با صبا و خانم داداشم حرف میزدیم&amp;nbsp; و خاله هه هم تو نخ ماها که چی میگیم!!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;بعد به نی&amp;nbsp; نی&amp;nbsp; کوچولوی خواهرم نگاه میکنه &amp;nbsp;میگه آره خدا برای بچه آدم بد نیاره!!( تو دلم گفتم یا خدا! الان میخواد چه خاطره ای تعریف کنه!!)&amp;nbsp;اینجوری میگفت :&amp;nbsp;اون موقع ها یک زن و مردی بودن که کارمند بودن و یک خانمه میاد دم در&amp;nbsp;خونه اشون میگه برای بچه هاتون پرستار&amp;nbsp; یا کلفت خونه نمی خواهید ؟ اینا هم بدون تحقیق میگن یک هفته بیا ببینیم چطوره اوضاع کارت..بعد روز دوم که ایناسر کار بودن این زنه که روانی بوده&amp;nbsp; و از&amp;nbsp; تیمارستان فرار کرده برای ناهار&amp;nbsp; یک غذای خوشمزه! درست میکنه و میذاره جلوی این زن و شوهره ...حالا من هر آن منتظر بودم ببینم چی میخواد بگه و از طرفی میدونستم باز&amp;nbsp; از اون حرف هاست که آدم گلاب به روت میشه ..با لبخند مرموز به دهن باز ما نگاه کرد و گفت&amp;nbsp; ..&lt;span style=&quot;COLOR: #990033&quot;&gt;( اگه دل ندارید همین جا نخونید بقیه اش رو و برید پاراگراف بعدی )&lt;/span&gt; هیچی خاله جون! بچه کوچولوشون رو تو تابه سرخ کرده بود!! جلوی اینا گذاشته&amp;nbsp; بود..حالا&amp;nbsp; قیافه خواهرم&amp;nbsp; رو تصور&amp;nbsp; کنید که با چشم های&amp;nbsp; پر اشک داشت به بچه اش نگاه میکرد و من که دهنم کج شده بود از&amp;nbsp; حال بد و خانم برادرم که شوکه مونده بود از&amp;nbsp; این حرف ها ..&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;یا مثلا میگه&amp;nbsp; اون موقع ها که من بچه اولم رو اوردم مادر&amp;nbsp; شوهرم که جنوب بودند و خواهر&amp;nbsp; های محمود آقا که همه بحرین و اون طرف ها ساکن بودند اومدن و&amp;nbsp; یک چیزی انداختن گردن من که یکهو گردنم تا زانو!!!خم شد ..بعد دیدم یک گردن بند طلای&amp;nbsp; فلان کیلو هست با جواهراتش!! خب&amp;nbsp; خاله ما کلا خارق العاده هست بیشتر&amp;nbsp; حرفاش .البته با پیشینه ای که مامانم اینا میدونن میگم ها . باز خوبه دیروز که برای چک کردن از مامان پرسیدم گفت آره واقعا مادر شوهر خوبی داشته و اون طرف ها هم&amp;nbsp; هدایای سنگین طلا و اینا خیلی طبیعی بوده براشون یا مثلا اینا ماه عسلشون رو&amp;nbsp; بعد از بچه دار شدنشون رفتن .اروپا بوده.بعد خاله میگه اره صمیم جان.. پسر&amp;nbsp;بزرگم هنوز 6 ماهه بود&amp;nbsp; و خیلی زار و لاغر و سیاه بود این بچه که ما رفتیم آلمان دو ماه موندیم&amp;nbsp; و کلی گشتیم و خوش گذشت و من هم مطمئن که بی بی جان مراقب بچه امون هست ..وقتی برگشتم دیدم بچه مون نیست و یک بچه هه تپلی و سفید!! و مو بور&amp;nbsp; و بامزه&amp;nbsp; نشسته وسط حیاط و داره هندونه میخوره!!&amp;nbsp; واییییییییییی&amp;nbsp; انقدر&amp;nbsp; ترسیدم که نگو ..گفتم بی بی جان ..پسرم کو؟ گفت وا ننه!! مگه نمیبینی بچه رو!! من هم خاله جون &amp;nbsp;غش کردم از ذوق وقتی بچه رو دیدم.!&amp;nbsp; حالا داشته باشید من دهنم باز مونده بود و با کله یک وری گفتم میگم چیزه خاله جون! آخه بچه شما شش ماهه بوده فوقش شده هشت ماهه&amp;nbsp; بعد سبزه بوده شده سفید!! بعد موفرفری بوده موهاش شده بور آمریکایی!! بعد شیر میخورده قبلش ، &amp;nbsp;یکهو هندونه خور شده..میگم این بی بی جان خدا بیامرز&amp;nbsp; از خونواده بی بی زوها نبوده یک وقت!!(بارپا&amp;nbsp; پاپا اینا)&amp;nbsp; بعد هم برا این که خیلی گوش مخملی&amp;nbsp; تصور&amp;nbsp; نشیم رو کردم به صبا گفتم میگم همین طوری میشده ها که این ادیان الهی تحریف می شدن!!!&amp;nbsp; و بعد هم از&amp;nbsp; اتاق&amp;nbsp; در رفتم!! تا گیر نیفتم...&amp;nbsp; بابا دیگه اینقدررررررررررررر!!!&amp;nbsp;چند بار آدم به احترام بزرگتری شون چیزی نگه ولی خب&amp;nbsp; خندیدن های ما دیگه تابلو بود ...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;اون سری&amp;nbsp; میگه یک زمانی یک زن و شوهره بودن که&amp;nbsp; مرده خیلی عاشق&amp;nbsp; خانمش بوده بعد میره سفر و این خانمه شیطنت میکنه و&amp;nbsp; سر و گوشش میجنبه بعد به گوش مرده می رسه و خلاصه یک روز&amp;nbsp; به خانمه میگه بیاد بخاب&amp;nbsp; عزیزم من همه کارها رو&amp;nbsp; می کنم و خانمه میخوابه و مرده هم روی&amp;nbsp; منقل یک کفگیر مسی گنده رو داغ و قرمز میکنه و میذاره جایی که نباید شیطنت میکرده!! و (قیافه من رو که از&amp;nbsp; اسم دکتر زنان هم خودموم جمع می کنم تصور&amp;nbsp; کنید ) و ..خب بعد چی شد ؟ زنه مرد خاله؟&amp;nbsp; نه خاله جون..نمرد ..ولی دیگه کمرش راست نشد و با خفت مرد بعد از سال ها!! آخه آدم نرمال یعنی&amp;nbsp; هیچ حرف دیگه ای نداره که مملو باشه از&amp;nbsp; این دست خاطرات..؟ برا همین باور&amp;nbsp; کنید ما چند ماه یک بار هم این خاله رو&amp;nbsp; نمی بینیم..&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;اینم بگم که خیلی خانم&amp;nbsp; مهربونی&amp;nbsp; هست نسبت به ما.در&amp;nbsp; عین حال نمی تونه اصلا خاطرات ناخوشایند رو از&amp;nbsp; ذهنش پاک کنه&amp;nbsp; مثلا هنوز که هنوزه به خواهرش&amp;nbsp; بعد از&amp;nbsp; 50 سال میگه اون شب&amp;nbsp; که بابای خدا بیامرزمون اومد خونه&amp;nbsp; و ما خواب بودیم اومد تورو بوسید و نازت کرد ولی من رو فقط بوسید و&amp;nbsp; نوازشم نکرد حتما تو رو بیشتر دوست داشته&amp;nbsp; چون تو چاخان تر بودی&amp;nbsp; همیشه!!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;برای همین من خدا روشکر می کنم که میتونم خاطرات ناخوشایند رو فراموش کنم . برای این دوست قدیمی و&amp;nbsp; همه اون هایی که ذهنشون لازمه کمی لطیف تر بشه ارزوی&amp;nbsp; لطافت بهاری&amp;nbsp; می کنم. یادمه بچه که بودیم&amp;nbsp; وقت ناهار که می شد یکهو ناغافل &amp;nbsp;یک جیغغغغغغغ بنفش میزد&amp;nbsp; که ما یک متر&amp;nbsp; می پریدیم هوا!!&amp;nbsp; میگفت&amp;nbsp; مححححححححححححموووووووووووووود...بیا دیگه ..شوهرش رو&amp;nbsp; صدا میکرد تا غذاش&amp;nbsp; از دهن نیفته..الهی ...خب اینم اینطوری&amp;nbsp; محبتش رو نشون میداده....شوهره با رنگ و روی&amp;nbsp; سفید از&amp;nbsp; هول این که چی بود !! چی شد ..عقرب کیو گزید بدو بد می اومد و&amp;nbsp; خاله جان با ارامش&amp;nbsp; میگفتن محمود آقا ..غذاتون ... بیچاره محمود خان کنار سفره ولو میشد از&amp;nbsp; هیجانی که به قلبش وارد شده بود ..چند روز پیش نزدیک بود با این محمود آقا حرفم بشه ..عمر نوح رو داره بعد نمیدونه آدم نباید به زور&amp;nbsp;&amp;nbsp; بقیه رو به سمت علم یا دین کشون کشون هدایت کنه!! به من میگفت شما که مثلا!! اینقدر&amp;nbsp; تحصیل کرده هستی(پوف!) بگو ببینم از خواص شاه توت چی میدونی ؟ داشتم آماده میشدم که اسم چند تا ویتامین و خاصیت رقیق کنندگی خون و فلان و فلان رو ردیف کنم که&amp;nbsp; اصلا نذاشت حرف بزنم! گفت خب شما جوونا که عقلتون نمی رسه ..ماها میدونیم که فصل شاتوت که میشه باید چهار قطره شاتئت تازه تو این چشم و چهار قطره توی اون چشم بریزی تا چشمات سفید بشه و&amp;nbsp; گرد و خاکا از توش&amp;nbsp; در بیاد!!! معععععععععع ..داشتم حتی &amp;nbsp;از تصورش غش میکردم&amp;nbsp;...گفتم چیزه محمود خان ..آخه شاتوت تو چشم ؟!!&amp;nbsp;&amp;nbsp; یک قدم اومد جلوتر و گفت بیا نیگا کن ببین چشم من چقدر&amp;nbsp; پاکه!!&amp;nbsp; از&amp;nbsp; اون طرف&amp;nbsp; سهیل داد میزنه&amp;nbsp; که محمود خان یک سطل شاتوت بذار کنار&amp;nbsp; برا&amp;nbsp; این دو تا دومادهای ما ..لازمشون میشه !!!&amp;nbsp;قیافه محمود خان و&amp;nbsp; دو تا دومادها دیدنی بود ... این هم از&amp;nbsp; برادر زن که میگن پشت داماده همیشه!!!!! هر چند بعضی ها بلند داد زدن که آخی ....سهیل&amp;nbsp; بیچاره !!؟ آخه کارش از&amp;nbsp; یک سطل شاه توت و این حرفا&amp;nbsp; هم گذشته که...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;انشالله روزهاتون شاتوتی و شب هاتون توت فرنگی باد!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 7 Apr 2012 08:57:05 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=430</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/19/post-430/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>مشارطه می کنیم.</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/15/post-429/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;دیروز&amp;nbsp; از بس بلند شدم و نشستم این کمرم تاب برداشته بود .. این مراسم مبارکی و دیدار تازه کردن های&amp;nbsp; بعد از&amp;nbsp; تعطیلات&amp;nbsp; هم نوبره&amp;nbsp; واسه خودش ..بابا یک دفعه همه رو جمع کنید توی&amp;nbsp; یک سالن اجتماعات و همه بهه م تبریک بگین دیگه چیه که&amp;nbsp; واحد به واحد راه می افتید&amp;nbsp; و هر&amp;nbsp; دو دقیقه ادم باید&amp;nbsp;بلند شه و باز&amp;nbsp; بشینه.باز&amp;nbsp; خوبه اینجا رسم نیست&amp;nbsp; لیدی ها با جنتلمن ها دیده بوسی کنند!!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;میگم جان صمیم&amp;nbsp; اگه هر زمان تصمیم گرفتید کاری بکنید&amp;nbsp; تو بوق و کرنا نکنید قبلش! آقا انرژی تون گرفته میشه ..اصلا یووو یک جورایی&amp;nbsp; میشه ..من دیروز&amp;nbsp; تصمیم گرفتم یعنی با خودم شرط کردم امروز&amp;nbsp; عصر به مدت 5 ساعت&amp;nbsp; تمام تلاشم رو می کنم که هیچ حرف غرداری! به این آقامون اینا نزنم..نیمدونم چرا من نفس هم بکشم بهم میگن&amp;nbsp; باز&amp;nbsp; داری&amp;nbsp;غر&amp;nbsp; میزنی؟ باور&amp;nbsp; کنیند معضلی شده ها! البته کمی اش برمیگرده به توقع های&amp;nbsp; زیاد من از بقیه ..مثلا صبح که میخوام برم سر کار&amp;nbsp; توقع دارم&amp;nbsp; همسر از&amp;nbsp; چند دقیقه قبل بقچه به بغل( بچه) دم در&amp;nbsp; ایستاده باشه و با یک کاسه اب من رو بدرقه کنه..وای به اون روزی که از عجایب روزگار&amp;nbsp;&amp;nbsp; من چند دقیقه ای&amp;nbsp; برای بیرون رفتن بخصوص مهمونی&amp;nbsp; زودتر&amp;nbsp; حاضر شده باشم..یعنی&amp;nbsp; با چشم های&amp;nbsp; گرد&amp;nbsp; مثل مورچه دنبال سرش راه میرم&amp;nbsp; میگم حاضر شدی ؟ جورابتو بپوش ... اسپیکر رو یادت رفت خاموش کنی... گوشیت ...این&amp;nbsp; کتابا &amp;nbsp;رو چرا از&amp;nbsp; دم دست جمع&amp;nbsp; نمی کنی ...بابا زودباش&amp;nbsp; الان همه رسیدن ... کفش این بچه کو ...تکیه اش نده به دیوار&amp;nbsp; لباسش سفید میشه ... برید پایین من الان میام..بعد که&amp;nbsp; دق مرگ میدم طرف رو&amp;nbsp; و اون رو می فرستم دم در&amp;nbsp; حالا خودم میرم یک کفش دیگه می پوشم و تو اینه نگاه میکنم به خودم..نه این با این شلوار&amp;nbsp; کتونه نمیاد ..باز&amp;nbsp; از&amp;nbsp; زوایای مختلف&amp;nbsp; نگاه میکنم..می چرخم و کیفم رو روی&amp;nbsp; این یکی شونه ام می اندازم&amp;nbsp; و&amp;nbsp; لبخند میزنم به خودم و&amp;nbsp; بای&amp;nbsp; بای&amp;nbsp; میکنم با خودم و در رو میبندم و&amp;nbsp; میام پایین ...طرف تا اون موقع&amp;nbsp; کارد میزنی&amp;nbsp; خونش در&amp;nbsp; نمیاد از بس&amp;nbsp; حرص&amp;nbsp; خورده&amp;nbsp; از&amp;nbsp; دست عجله من و بعد این دیر کردن پشت سرش!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;داشتم میگفتم که تصمیم گرفتم اصلا و ابدا حرفی که بوی&amp;nbsp; غر بده نگم..این مساله رو یکی دو جا مطرح کردم یکی تو سایت مشارطه بود و بعدی هم برای یک دوست در&amp;nbsp; مسنجر .&amp;nbsp; هر دو جا&amp;nbsp; خیلی به من انرژی میدن همیشه ..اقا چشمتون روز بد نبینه یعنی&amp;nbsp; گندتر&amp;nbsp; از&amp;nbsp; دیروز&amp;nbsp; عصر نبود&amp;nbsp; تو این مدت..تا پام رسید به خونه&amp;nbsp; گفتم ای وای&amp;nbsp; چرا نون در&amp;nbsp; نیاوردی ؟ حالا من چی بخورم؟ انگار&amp;nbsp; مثلا&amp;nbsp; هر روز انگشت لای&amp;nbsp; نون!&amp;nbsp; میخوردم . بعد گفتم چرا این پازل ها ریخته رو زمین ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; وقتی پرسیدم ناهار&amp;nbsp; چی گرم کنم&amp;nbsp; و دو ثانیه دیرتر&amp;nbsp; جواب رسید&amp;nbsp; رفتم&amp;nbsp; رو تخت دراز&amp;nbsp; کشیدم و&amp;nbsp; گفتم اصلا&amp;nbsp; امروز&amp;nbsp; من نمیدونم تو !! چت شده که اینطوری&amp;nbsp; می کنی با من!!!! بعد هم از بس&amp;nbsp; خسته بودم خوابم برد و در&amp;nbsp; طول عمر&amp;nbsp; نازنین یک روز&amp;nbsp; سر بی ناهار&amp;nbsp; گذاشتیم زمین ..عصر&amp;nbsp; دیدم همسر برای&amp;nbsp; خودش&amp;nbsp; نون و پنیر و چایی خورده!!! و پسرک رو برده پارک و نون تازه هم خریده تا بنده بیدار شم..باز&amp;nbsp; من رفتم تو قیافه که منظورت اینه که من ناهار کلا نون و پنیر&amp;nbsp; بخورم تو این خونه؟!!! اصلا خل شده بودم و یک حرفایی&amp;nbsp; میزدم که به قول قدیمی ها تو&amp;nbsp; هیچ بقالی&amp;nbsp; پیدا نمیشه ..بعد از&amp;nbsp; نیم ساعت رفتم همسر رو بغل کردم و گفتم ببین عزیزم..من وقتی&amp;nbsp; ناراحتم تو باید چکار&amp;nbsp; کنی ؟&amp;nbsp; د.....ر......ک..... به همین سادگی ..و بوسیدمش و&amp;nbsp; یواش بهش گفتم خدا رحم&amp;nbsp; کرد من امروز&amp;nbsp; با خودم شرط کرده بودم اصلا&amp;nbsp; غر&amp;nbsp; نزنم اگه مشارطه نکرده بودم دیگه چی&amp;nbsp; میشد!! این جور&amp;nbsp; وقت ها طرف&amp;nbsp; بر و بر&amp;nbsp; تو چشای&amp;nbsp; من نیگا میکنه تا من از&amp;nbsp; رو&amp;nbsp; میرم بلاخره ..اینجا رو 20درصد حق به خودم میدم و&amp;nbsp; 80 درصد به همسر . سهم 20 درصد من این بود که خب&amp;nbsp; من انتظار&amp;nbsp; داشتم وقتی&amp;nbsp; همسر زودتر&amp;nbsp; از&amp;nbsp; من میرسه خونه&amp;nbsp; مثلا نون رو از&amp;nbsp; فریزر در بیاره&amp;nbsp; تا اماده باشه&amp;nbsp;.اون هم طفلک یادش رفته بود ولی خب&amp;nbsp; اگه همون جا یک کلام می گفت ببخشید فراموش&amp;nbsp; کردم مساله حل بود ..اون 80 درصد ایشون هم&amp;nbsp; که .. اصلا بیایید حرف خوب خوب&amp;nbsp; بزنیم...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;اخر شب بهش میگم ببین من که اینقدررررررررررر&amp;nbsp; خوبم!!!&amp;nbsp; گلم ....مهربونم..خب&amp;nbsp; کاری&amp;nbsp; نکن که اینجوری بشم!!! البته اتاق تاریک بود و من نتونستم&amp;nbsp;درصد دقیق&amp;nbsp; زل زل نگاه کردن ایشون رو بسنجم...من همیشه هم اینطوری&amp;nbsp; نیستم دوستان...کلا من دومی&amp;nbsp; ندارم تو&amp;nbsp; مهر ورزیدن!! از&amp;nbsp; مدل خودم.صد بار به این مرد گفتم ببین من گوجه&amp;nbsp; خیار&amp;nbsp; نیستم که دست چین کنی&amp;nbsp; بعضی اخلاق هام رو..عزیزم از&amp;nbsp; یک کنار&amp;nbsp; هست .. خوشگلاش رو&amp;nbsp; رو&amp;nbsp; گذاشتم و اون لابلاهاش هم یک چیزهایی پیدا میشه که مشتری&amp;nbsp; پسند نیست خب !&amp;nbsp; همینه دیگه ..نمیخوای به سلامت ..&amp;nbsp;برو یک جای&amp;nbsp; دیگه که دولا پهنا حساب کنن باهات بفهمی دنیا دست کیه!!! دههههههههههه.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;راستی &amp;nbsp;از&amp;nbsp; دیروز&amp;nbsp; تا امروز&amp;nbsp; صبح من یک کیلو و دویست گرم کم کردم..بعد میگن تمرکز روی&amp;nbsp; زیبایی و&amp;nbsp; اندام مناسب&amp;nbsp; جواب&amp;nbsp; نمیده..البته نقش &amp;nbsp;نون پنیره رو هم نباید دست کم گرفت!!!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;امروز&amp;nbsp; مشارطه می کنیم که به مدت یک ساعت فقط&amp;nbsp; فکرهای خو ب خوب&amp;nbsp; کنیم در&amp;nbsp; مورد وزن خودمون ...در&amp;nbsp; مورد خودمون...قیافه امون...روابطمون...&amp;nbsp;و این رو روی&amp;nbsp; کاغد مینویسم&amp;nbsp; مثلا من صمیم امروز&amp;nbsp; 15 فروردین 91 شرط&amp;nbsp; می کنم با خودم که از ساعت 8 تا ساعت 9 صبح فقط&amp;nbsp; افکار جیگول جیگول و رویایی داشته باشم در&amp;nbsp; این مورد ها ..یا مثلا غیبت نکنم..یا به همه لبخند بزنم و مهربون باشم ... بعد مورد دوم باید مراقبه کنیم یعنی مراقب خودم باشیم که به اون&amp;nbsp; شرطه عمل کنیم و مرحله سوم هم تشویق کردن خودمون هست ..می نویسیم که افرین ..احسنت صمیم ..خیلی عالی بود این توانایی ات ..تبریک میگم بهت عزیزم.. آقا انجام بدید پشیمون نمیشید ..زمان کوتاه برای&amp;nbsp; اینه که ذهن ما بعدا یادش&amp;nbsp; میره ما قول داده بودیم یک ساعت مهربون باشیم یا یک سال! ولی&amp;nbsp; نتیجه رو یادش میمونه ..موفقیت ..تونستن ..و این مزه خیلی خوبی&amp;nbsp; به ادم میده ..این روش در&amp;nbsp; مورد رژیم خیلی&amp;nbsp; خوب&amp;nbsp; جواب&amp;nbsp; میده و باعث&amp;nbsp; میشه ادم همش&amp;nbsp; شکست ها و یاس هاش رو&amp;nbsp; تو ذهنش&amp;nbsp; نیاره وقتی به رژیم یا هر&amp;nbsp; کار دیگه ای فکر&amp;nbsp; میکنه به اون تبریکه و&amp;nbsp; موفقیته فکر&amp;nbsp; کنه .&amp;nbsp;...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; FONT-SIZE: 11pt&quot;&gt;خدایا خودت ختم به خیر کن مشارطه امروز رو ...!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 3 Apr 2012 07:48:06 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=429</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/15/post-429/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>چه صبح زیبایی</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/14/post-428/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;الان یک عدد صمیم&amp;nbsp; خوشحال و شنگول و با انرژی روبروتون نشسته که از&amp;nbsp; این ور&amp;nbsp; صورت تا اون ور&amp;nbsp; صورتش&amp;nbsp; بخصوص&amp;nbsp; روی&amp;nbsp; دماغش اثار قرمزی افتاب&amp;nbsp;هست و&amp;nbsp;&amp;nbsp;دیگه ته جذابیت شده!!! آقا ما نه خودمون باغ و باغچه و&amp;nbsp;ویلا داریم نه دور وبری های&amp;nbsp; خیلی نزدیکمون&amp;nbsp;.این شد که جای&amp;nbsp; همگی&amp;nbsp;خالی با داداشم و خواهرم و مامان اینا چند ماشینه &amp;nbsp;رفتیم&amp;nbsp; وکیل آباد ..خدا این حاج ملک و بیامرزه که این تفریح گاه های&amp;nbsp; زیبا رو در&amp;nbsp; اون زمان&amp;nbsp; وقف&amp;nbsp; مردم کرد ..من همیشه برای شادی روحش&amp;nbsp; صلوات میفرستم و ازش تشکر&amp;nbsp; می کنم که اینطوری&amp;nbsp; به فکر&amp;nbsp; همه مردم شهرش بود ..یکی مسجد می سازه یکی&amp;nbsp; زمینه تفریح و شادی مردم رو فراهم میکنه و هر&amp;nbsp; دو تاش به نظر من اجر زیادی داره و چه بسا امکانات رفاهی ساختن جلوی&amp;nbsp; خیلی&amp;nbsp;معضلات بی کار بودن مردم &amp;nbsp;رو بگیره .بعدش من&amp;nbsp;عاشق اینم که مردم گوله گوله تو حلق و دهن هم میشینن همچین روزی و&amp;nbsp; فکر&amp;nbsp; کن جایی که ما بودیم بخاطر وجود دو عنصر نی&amp;nbsp;نی&amp;nbsp; بزرگه و نی&amp;nbsp; نی&amp;nbsp; کوچیکه &amp;nbsp;در&amp;nbsp; جوارمون باید&amp;nbsp; نزدیک به اب&amp;nbsp; برق و دستشویی&amp;nbsp; و امکانات رفاهی&amp;nbsp; دیگه&amp;nbsp;باشیم همیشه ...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;خانم برادرم&amp;nbsp; یک داداش&amp;nbsp; داره که گوله نمکه ..از بس من این بشر رو دوست دارم که حد نداره .فقط&amp;nbsp; کارهایی که تو خواستگاری رفتن ها میکنه ادم رو&amp;nbsp; میترکونه از خنده.خونواده عروس&amp;nbsp; ما کلا ته فیلم و هنرهای&amp;nbsp; هفت گانه هستند از رقص و&amp;nbsp; ادا و&amp;nbsp; تقلید صدا و اواز خوندن و شوخی&amp;nbsp; بگیر برو&amp;nbsp; جلو . امسال هم من و خانم داداشم نام گذاری کردیم سال جدید رو : سال اتحاد عاروس! خواهر شوهر..بیچاره سهیل تا حرف میزد بامبی میخورد تو سرش که ساکت! سال اتحاد هست ..حرف اضافی&amp;nbsp; موقوف ..یک شب هم من با ژسرک خونشون خوابیدم تا بابایی به کارهای&amp;nbsp; شخصی اش برسه ..یعنی اقا زنگ زدن به عروس و گفتن این صممی رو هر جوری هست امشب&amp;nbsp; نگهش دار&amp;nbsp; من کلی&amp;nbsp; کار&amp;nbsp; داره اصلا این طرف ها نیاد امشب!! قرار بود&amp;nbsp; آلبوم&amp;nbsp; عروسی یکی از دوستامون &amp;nbsp;رو دو روز بعد تحویل بده و&amp;nbsp; تمرکز لازم داشت. من هم تا لحظه اخر گفتم برمیگردم خونه و&amp;nbsp; پسرک&amp;nbsp;&amp;nbsp;پیش&amp;nbsp;&amp;nbsp;زن دایی جون بمونه امشب ..آره خواهر!&amp;nbsp; همچین هم نباس خیال مرد تخت باشه که شب تنهاس برای خودش!!!! الهی ..اصلا این بشر&amp;nbsp; بهش این حرفا میخوره ؟&amp;nbsp; خلاصه شب&amp;nbsp; موندیم و تا ۴ صبح با خانم سهیل کر کر&amp;nbsp; میخندیدم و&amp;nbsp; کلی&amp;nbsp; در&amp;nbsp; مورد اوایل عقدشون که رفت و امد ماها با هم&amp;nbsp; کمتر بود&amp;nbsp; و زمینه&amp;nbsp;&amp;nbsp;سو تفاهم بیشتر&amp;nbsp;&amp;nbsp; با هم حرف&amp;nbsp; زدیم و&amp;nbsp; خیلی شب&amp;nbsp; مفید و خوبی بود ..من مترصد یک فرصت بودم تا بعضی سوالاتم رو بپرسم و توضیحاتی رو بدم در&amp;nbsp; مورد چیزهایی که مستقیم ناظر بودم و خب&amp;nbsp; غیر مسقیم به گوش بقیه رسیده بود .بهتون گفتم که امسال قراره سال حل شذن مسایل راکد باشه ..خب&amp;nbsp; دیدید چقدر&amp;nbsp; عالی شروع شد از&amp;nbsp; اولش ؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پسرک&amp;nbsp; هم از&amp;nbsp; بس&amp;nbsp; در&amp;nbsp; جوار زن دایی&amp;nbsp; هنرمندش بود این چند روز&amp;nbsp; یک رقص&amp;nbsp; عربی میکنه که نگو ..البته بیشتر&amp;nbsp; مدلش&amp;nbsp; کاباره ای!!هست تا عربی ولی&amp;nbsp; بخش&amp;nbsp; شکم رو خیلی&amp;nbsp; خوب&amp;nbsp; میاد ..دیدید این مردای&amp;nbsp; میانسال چاق شکم گنده که شب&amp;nbsp; عروسی&amp;nbsp; پسر بزرگشون نمی تونند اروم بمونن و میان&amp;nbsp; وسط و دست رو شکم یک قر مشتی&amp;nbsp; میدن..سایز&amp;nbsp; کوچیکش بچه ماست انگار !&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;تولدم هم هفت فروردین بود ...به&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; علی&amp;nbsp; میگم بهترین&amp;nbsp;ویژگی های من کدوم هاست ..سه تاش رو بگو&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;ادای کلی فکر&amp;nbsp; کردن در&amp;nbsp; میاره!! که مثلا من یادم نمیاد ..چیزی&amp;nbsp; هست اصلا؟!! بعد میگه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;در&amp;nbsp; امور مالی زندگیمون&amp;nbsp; همیشه همراهی کردی با من..مال من مال تو نداری باهام&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;با مامانم اینا خیلی&amp;nbsp; خوبی و&amp;nbsp; اونا من&amp;nbsp; رو نمی خورن از&amp;nbsp; دست تو!!!ارامش&amp;nbsp; خیال دارم از اون نظر.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خوبی&amp;nbsp; دیگه کلا....گرم و مهربون...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چه روز&amp;nbsp; زیبایی ...صبح که پیاده می اومدم سر کار کلی برای&amp;nbsp; اسمون و گل ها و بوی&amp;nbsp; بهار&amp;nbsp; شعر&amp;nbsp; خوندم برای خودم و تشکر&amp;nbsp; کردم از&amp;nbsp; خدا که به من حس بوییدن بهار رو و لمسش رو داده ..امسال سال لذت بردن از&amp;nbsp; چیزهای&amp;nbsp; کوچیک و ظاهرا بی اهمیت هست ..سال افوس&amp;nbsp; نخوردن&amp;nbsp; هنگام تحویل سال ..فقط&amp;nbsp; امروز رو درک کردن و به فردا نیم نگاهی&amp;nbsp; داشتن ...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;برم به مامانم زنگ بزنم بگم بودنش&amp;nbsp; دیروز&amp;nbsp; خیلی&amp;nbsp; خوشحالم کرد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;به علی هم زنگ بزنم بگم مرسی عزیزم &amp;nbsp; بعضی وقت ها برام خمیر دندون رو میذازی روی&amp;nbsp; مسواکم تا دیرم نشه ..من متوجه این ظرافت هات&amp;nbsp;هستم&amp;nbsp; ها .&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 2 Apr 2012 09:15:16 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=428</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/14/post-428/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>کالباس!</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/04/post-427/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلاممممممممممممم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این چهار روز اول سال&amp;nbsp; نو به اندازه تمام سال 90 من خندیدم و خوش گذشت بهم..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این چهار روز&amp;nbsp; سبک و خوب و زیبا گذشت ..دید و بازدید با ادم هایی که انتظار دیدن من رو نداشتند و از دیدار دوباره با هم خوشحال شدیم...خوشم میاد بعضی کدورت ها&amp;nbsp; و خجالت ها&amp;nbsp; به راحتی اب خوردن&amp;nbsp; محو میشه اگه سخت نگیریم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امسال سال وارد شدن ادم های&amp;nbsp; جدید و با&amp;nbsp; انرژی و شاد و خوشفکر&amp;nbsp; و رفتن آدم های سنگین و همیشه متوقع&amp;nbsp; خواهد بود ..تصمیم بزرگ امسال من همین هست .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فیلم درباره الی رو یادتونه؟ یک بازی&amp;nbsp; پانتومیم میکردند با همدیگه که بقیه باید حدس میزدن اجرا کننده چه&amp;nbsp; جمله ای منظورش هست..الان من به اندازه یک خروار آتو دارم دست ملت از بس خندیدند به من و اداهام برای&amp;nbsp; رسوندن مطلب به بقیه ..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یک نمونه اش :&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شرق شرق شرق چند باز زدم وسط&amp;nbsp; فرق سرم!!&amp;nbsp; ملت هی&amp;nbsp; میگفتن درد ..آخ ..منظورت کله هست ؟!! و آخر یک خدا پدر بیامرزی&amp;nbsp; گفت کچل؟ و من هول شدم و هی&amp;nbsp; اشاره کردم مترادفش و بلاخره یکی گفت کل؟ و من با سر اشاره کردم اوهوم..اوهوم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد با این دو دستم و دهنم ادای&amp;nbsp; کشیدگی رو در اوردم انگار&amp;nbsp;&amp;nbsp; مثلا بگی&amp;nbsp; آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآا &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و باز شرق شرق&amp;nbsp; کوبیدم فرق سرم!! بعد ادای&amp;nbsp; سوار&amp;nbsp; اتوبوس شدن رو در&amp;nbsp; اوردم و هی به&amp;nbsp; تابلوی&amp;nbsp; فرضی ایستگاه اتوبوس&amp;nbsp; اشاره میکردم !! بلاخره ملت فهمیدن منظورم&amp;nbsp; کالباس !!!!! بود .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خانم داداشم میگه صمیم جان راحت تر&amp;nbsp; نبود ادای&amp;nbsp; گاز زدن ساندویچ در&amp;nbsp; میاوردی&amp;nbsp; گزینه دوم سومش&amp;nbsp; همون کالباس میشد دیگه!!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینا&amp;nbsp; همش دارن به من میخندن از&amp;nbsp; اون روز ...یعنی&amp;nbsp; سال اسکول شدن ما شد به سلامتی&amp;nbsp; امسال...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&amp;nbsp;انشالله هر روز خبرهای خوب&amp;nbsp; خوب&amp;nbsp; بشنوید و مثل من از&amp;nbsp; همه اخبار&amp;nbsp; ناخوشایند&amp;nbsp; دوری کنید ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و هر کی بچه نداره امسال رو برنامه ریزی کنه برای این امر&amp;nbsp;&amp;nbsp; مشعوف کننده!! اقا آی&amp;nbsp; حال میده هی به بچه آدم عیدی بدن!! اقا آی&amp;nbsp; حال میده...انگیزه از&amp;nbsp; این معنوی تر؟؟!!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;انشالله تا اخرش پر برکت باشه برای&amp;nbsp; همه مون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 19:55:03 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=427</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1391/01/04/post-427/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>اخرین دعا</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1390/12/28/post-426/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من امسال لحظه تحویل سال ..از&amp;nbsp; خدا یک چیز میخوام:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سلامتی ..سلامتی ..سلامتی ...و حس خوشبختی&amp;nbsp; و رضایت عمیق&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;..حتی اگه این خوشبختی یک جوجه کباب&amp;nbsp; ساده خوردن تو حیاط&amp;nbsp; نقلی فلان دوست باشه و همراه باشه با&amp;nbsp; صدای&amp;nbsp; خنده ها و شنیدن شادی&amp;nbsp; همه اون هایی&amp;nbsp;&amp;nbsp; که دوستشون دارم و دوستم دارند&amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;از خدا میخوام شب وقتی&amp;nbsp; همچین این بدنمون رو دراز&amp;nbsp; می کنیم رو تخت و کش&amp;nbsp; و قوس&amp;nbsp;میدیم به خودمون&amp;nbsp; قبل از خواب ته ته دلمون خوشحال باشیم که امروز&amp;nbsp; روز خوبی بود و&amp;nbsp;ما یک تیک&amp;nbsp; زدیم کنار&amp;nbsp; کارهایی که ساده بودند و از خودمون انتظار داشتیم امروز ..خدایا ازت میخوام وقتی&amp;nbsp; داریم برای ادم های خونواده امون &amp;nbsp;اشپزی می کنیم محبت و عشق از ما...از&amp;nbsp; دست های ما بریزه توی&amp;nbsp; ظرف های&amp;nbsp;غذا و تو روح و تن ادم هایی وارد شه که&amp;nbsp;ما رو به خاطر خودمون میخوان...از&amp;nbsp; خدا می خوام انرژی و عشقمون رو فقط برای&amp;nbsp; کسانی خرج کنیم که لیاقت دریافتش رو&amp;nbsp;دارند ..&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از&amp;nbsp; خدا می خوام آگاهی و معرفتی بهمون بده که هیچ وقت حسرت زده و پشیمون از&amp;nbsp; کرده و ناکرده نشیم..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خدا می خوام دلمون اونقدر&amp;nbsp; بزرگ و بی ریا باشه که جز خوبی آدم ها چیزی ازشون توی&amp;nbsp; خاطره دلمون نمونه و جز فکر&amp;nbsp; خوشحال کردن و کمک به ادم های&amp;nbsp; دیگه&amp;nbsp;&amp;nbsp; طرحی تو ذهنمون نیاد ..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از&amp;nbsp; خدا می خوام بهمون مدام یاد آوری&amp;nbsp; کنه که ما لایق و شایسته همه نعمت های&amp;nbsp; دنیا هستیم و اول باید&amp;nbsp; خودمون راضی و خوشحال باشیم و بعد بتونیم خوشحال بقیه رو ببینیم و بهتر و بیشترش کنیم ..&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برای&amp;nbsp; خودم و&amp;nbsp; همه دوستان و اشنایانی که من می شناسم یا اون های که من رو می شناسن و&amp;nbsp; حتی همه اون هایی که تا حالا هم رو نشناختیم&amp;nbsp; یک سال خوش یمن و پربرکت و پر از&amp;nbsp; تفریحات خوشایند و پر&amp;nbsp; از سفرهای&amp;nbsp; تازه و زیبا &amp;nbsp;و&amp;nbsp; شوق و اشتیاق و پر از&amp;nbsp; شادکامی&amp;nbsp; می خوام...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;لحظه تحویل سال از خود خودش&amp;nbsp; بخواهید&amp;nbsp;عاقبت همه ما به خیر و خوشی و پاکی&amp;nbsp; ختم بشه در&amp;nbsp; سال جدید و سال های بعد .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از خدا می خوام کمکون کنه با قدرت تمام&amp;nbsp; بریم جلو و تلاشمون رو بکنیم و گاهی که خسته و&amp;nbsp; تشنه به سنگی&amp;nbsp; میانه راه&amp;nbsp; تکیه میدیم یادمون باشه :&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی گمان نمی کنی&amp;nbsp;...&amp;nbsp;ولی&amp;nbsp; می شود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی&amp;nbsp; نمی شود..نمی شود&amp;nbsp; که نمی شود ..&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی&amp;nbsp; هزار دوره دعا بی اجابت است&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی&amp;nbsp; نگفته قرعه به نام تومی شود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی گدای گدای&amp;nbsp; گدایی و بخت نیست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی تمام شهر گدای تو می شود ..&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;سال ۹۰&amp;nbsp; ......سخت گذشت .&amp;nbsp;ولی گذشت .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;..منتظر سالی سبک و&amp;nbsp;معطر و بابرکت و بهاری&amp;nbsp; هستم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیشتر&amp;nbsp; از&amp;nbsp; همیشه دوستتون دارم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سال نو&amp;nbsp;پیشاپیش بر همه دوستان همراه و همدلم مبارک&amp;nbsp;.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلتون همیشه پر&amp;nbsp; از&amp;nbsp; امید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ایام &amp;nbsp;به کام و قرعه به نام&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;تو تعطیلات&amp;nbsp; می نویسم.&amp;nbsp; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 18 Mar 2012 08:26:41 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=426</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1390/12/28/post-426/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>کشف الاسرار   1</title>
					<link>http://alisa50-50.blogsky.com/1390/12/22/post-425/</link>
					<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;سلام به همگی و یک تشکر&amp;nbsp; حسابی&amp;nbsp; از&amp;nbsp; همه اون ها که اومدند و دست من رو گرفتند و همه اون هایی که تو راه هستند و خواهند اومد.واقعا ممنونم بچه های&amp;nbsp; گل ..مرسی .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;&lt;strong&gt;وایییییییییییی عجب برف زیبا و رویایی اومد&amp;nbsp;&amp;nbsp;دیشب&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;&lt;strong&gt;خدایا مرسی از&amp;nbsp; این همه خیر و زیبایی ...فوق العاده بود منظره دیشب و امروز صبح ..تا بالای&amp;nbsp; نیم بوت پاهام توی برف بود.حس خوب پاکیزگی و تمیزی همه جا بود امروز اول صبح.&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;چند روزه یک صفت خیلی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;جالب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودم یکهو کشف&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کردم. من همیشه با آدم هایی که&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زیادی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خاکی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هستند و به قول معروف&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تو خاک غلت میزنن(از اون ور بوم و یک چیز تو مایه های دختر خاله در سه سوت!!) &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;مساله دارم..بخصوص تو رفتار و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اداب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اجتماعی . مثلا تا چند دقیقه این دهن من باز مونده بود که چطور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تونست&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اقاهه اون حرف رو بزنه..یک راننده تاکسی داشت در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مورد گیر کردن ماشین تو برف حرف میزد با من و وسط&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حرفاش گفت فلان مدل ماشین خیلی بده و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک ذره ترمز رو ول کنی&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ک..و....ن&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ماشین&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میچرخه و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چپ میشه..&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;حالا می دونم منظورش ته ماشین بود ولی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چرا یک ذره فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نکرد این حرف&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حرفی نیست که آدم بزنه به یک غریبه .!! و تازه ظاهرا ادم باشخصیتی هم بود و از این کرمو ها نبود!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;حالا این کشف من این بود که من فهمیدم یه وقتایی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بعضی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;آدم ها در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ذهن من خیلی بیشتر از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اون چه که لایقش &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;هستند&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بالا قرار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میگیرند(منظورم تو روابط اجتماعی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;است) &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;. یعنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اون آدم معمولی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هست و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خیلی خاص نیست&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مثلا رییس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;فلان موسسه هست بعد من چون توی ذهنم ادم ها&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هر چه &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;درجه اجتماعی شون &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;میره بالاتر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خود بخود&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;انتظار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دارم که &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;رفتارشون هم با اتیکت تر و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;به مراتب بالاتر از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حد&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;قبلی یا عادی باشه &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;برا همین&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یکهو اون آدم رو خیلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;محترم میبینم و رفتارهاش رو هم دقیق تر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نگاه می کنم و بعد سرخورده میشم وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تفاوتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمی بینم ...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;بارها به من گفته شده تو&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;واقعا جون میدی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و کارت همینه که بشی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;رییس دفتر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک آدم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;کله گنده شدن!!!&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من بطور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اتومات میتونم به ادم ها شان و منزلت بدم حتی در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نگاه بقیه بدون این که اون ادم عوض شده باشه .. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;یادمه همیشه مدیرم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;رو دعوا میکردم که دکتر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تو چرا وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کسی باهات کار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داره&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همین جور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سرش رو می اندازه میاد تو اتاقت ..دکتر جان! من وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دانشجو بودم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یک ربع پشت در اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;رییس دانشگاه منتظر &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;می نشستم ناخوداگاه حس می کردم چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ایشون خوب اند که به من فرصت دادند&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وقتشون رو بگیرم..ولی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همچین حسی وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ملت تو &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اتاق تو میان &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بهشون &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;دست نمیده..غش غش خندید ..گفتم من با سیستم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سنگ انداختن &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;برای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ارباب رجوع موافق نیستم ولی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خیلی از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ماها عادت داریم وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;لطف بی منتی بهمون میشه درکش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمی کنیم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میگیم طرف وظیفه اش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هست ..&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این مدیر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من از بس آدم به شدت والایی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هست &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و من در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خیلی چیزها قبولش دارم و یکی از سالم ترین اخلاق های&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سیستمی و سازمانی رو داره &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;که معیارهای&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ذهن من رو کلی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;برده بالا ..یعنی بعد از ایشون من واقعا به سختی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تونستم رفتار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مدیریتی بقیه رو تحمل کنم..از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اونطرف&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یعنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چی که میری تو&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;فلان طرف و ده دقیقه می ایستی برای گزارش کار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;طرف انقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شعور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نداره بگه بفرمایید&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بنشینید ..من احترام میذارم و احترام انتظار دارم که خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خیلی وقت ها&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;به این خواسته خیلی ساده نمی رسم.&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;داشتم میگفتم این یک ضعف&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من هست به نظرم...تازه &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;من&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اون چه که در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودم هست رو سریع نسبت میدم به بقیه .دقیقا&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اینجا بود که یادم اومد یک زمانی من خیلی به این که یک عده میرن رستوران و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خود بیخود میشن تو بخش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بوفه ازاد و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ریخت و پاش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میکنن تو خوردن ، گیر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میدادم اینجا هم نوشتم و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خیلی ها هم گفتند&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;واه واه به تو چه..فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کردی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودت خیلی آدمی .خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;انتقادشون و لحن بعضی ها &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;برای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سازندگی و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کمک به من نبود پس اصلا اثری هم در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من نداشت ..بعد الان اعتراف میکنم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;دقیقا خودم این کار رو کردم..&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/011.gif&quot; complete=&quot;true&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;یعنی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چند وقت &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پیش &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;با همکارام رفتیم رستوران&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اداره&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و من که خیلی خیلی به ندرت میرم اونجا &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اصلا نمی دونم چی شد&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که یکهو دیدم تو بشقابم انواع کباب ها رو گذاشتم کنار هم !! و یک ظرف سالاد و خیارشور و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زیتون و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اینا هم برداشتم با ماست اضافه و دو تا نی!!!! البته برنج در حد دو سه قاشق&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کشیدم ولی من توی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خونه مون هم این همه نمی خورم که! &lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;خب همراهی با جمعی از آقایون خوش اشتها رو نباید دست کم گرفت ولی راستش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همون لحظه خجالت کشیدم و تو دلم گفتم هولی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مگه تو!! خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این صفت در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من بود&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و من &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;قبلا انکارش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میکردم و به بقیه نسبتش میدادم و میگفتم ببین اون ها اینطوری ..اونطوری ..بعد که کشفش کردم یکهو&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شرمنده شدم از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اون فکر های قبلیم به بقیه ..و دفعات بعد واقعا آگاهانه و نه &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;از روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کلاس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گذاشتن و رو درواسی با دوستان &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و همکارهام &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;به اندازه خودم غذا کشیدم تو ظرفم...&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;اعتراف به &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;این چیزها &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;آسون نیست و بخصوص اگه تو جمعی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گفته بشه به آدم اتیکت بی کلاسی و شکمویی&lt;span&gt; &lt;/span&gt;میزنند ولی خب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;برای من خیلی خوب&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;قضیه باز شد&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و برطرف شد ..نمیدونید چقدر خوشحالم ..نمی دونید چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خوبه وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;متوجه شدم &lt;font color=&quot;#993399&quot;&gt;باید و موظفم افکار و قضاوت هام رو کنترل کنم...&lt;/font&gt;همش یاد این می افتادم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;یک میز میذارن و چند نفر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;آقای مودب و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;با وقار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میشینن پشتش و من رو هم وارد اتاقی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بزرگ و شیک و تشریفاتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کنند و روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;پرده بزرگ و زیبای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اون سالن یا اتاق&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اول قضاوتی که در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مورد بقیه کردم رو نشونم میدن و بعد خودم رو در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حالی که در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خفا یا اشکار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دارم همون کار رو انجام میدم رو نشون میدن &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بعد یکی از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;آقایون محترم فیلم رو پاز&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میکنه و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همه با &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;نگاه های &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پرسشگر به من نگاه می کنند ..وای&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خدایا&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خیلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حس بدی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خواهد بود...نذار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;اینطوری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;بعدها قضات بشیم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;مثلا من ممکنه همش به یک دوستی که واقعا از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;من بریده و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دیگه تمایلی به ارتباط&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نداره هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;زنگ بزنم..از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودش و بچش و همسرش بپرسم ..دفعه بعد باز بگم آخی ..حتما کار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;داشته.حتما نرسیده.باز من زنگ میزنم&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;توجیه درست می کنم برای خودم...هی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میگم منظوری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نداره در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حالی که اون آدم ممکنه مدت ها منظورش این باشه که کات!! و من بعد که متوجه میشم حس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حماقت بهم دست میده..حس این که که اون&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;توجیه های من رو که نمی دونسته و چی فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میکرده و الان من چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کوچیک شدم..البته خیلی وقت ها این تماس های من&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;شروع دوباره&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و تقویت دوستی قبلیم میشه خودش و نقش خیلی مثبتی داره ولی وقتی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ذهن یک نفر رفتم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کنار به هر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دلیلی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این رو حق خودم میدونم که بهم مستقیم و واضح گفته بشه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تموم شد ! و من همش توی دور باطل&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;توجیه و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;انکار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نیفتم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;صداقت چیز خیلی خوبیه .. من دارم این روزها عیب های&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خود رو با دقت بیشتری&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نگاه می کنم .تو یک لحظه خاص متوجه میشم و اینطور&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نیست که اول یک عیبی رو روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودم بذارم بعد برم تا ثابتش کنم...از روی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نسبت هایی که ادم به بقیه میده میشه فهمید نقاط ضعف خودمون چیه. مثلا اگه من یکسره فکر کنم همه ادم ها&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می خوان تو کارم فضولی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کنند و دشمن من هستند&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;حتما حتما یک جاهایی خودم به شدت دارم&amp;nbsp; همین کار یا مشابه اش رو&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;می کنم منتهی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مثلا به این کار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میگم مشورت دادن به افراد !! شاید هم قضاوت ما فقط یک حس گذرا باشه و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نمودی در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودمون نداشته باشه که انشالله اینطوری باشه صفات بدی که در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;موود بقیه میگیم. منظورم اینه که خط&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ظریف و باریکی بین لحظه&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یافتم یافتم!! و لحظه قبلش وجود داره .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;ادم هایی رو دیدم که از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;دوستشون مدام پشت سرش گله می کنند و شکایت و این که خنجر و شمشیر و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تیرآهن میزنه بهمون &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و تو هم میگی آخی ..الهی بمیرم برات..چقدر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;استثمار&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;میشی توی رابطه و واقعا هم انرژی &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;میذاری و غصه میخوری براشون &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;...بعد یکهو میبینی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مثلا تولد&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همون دوستش که شده این برداشته &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;همه رو برده فلان رستوران و شخصا هزینه ها رو پرداخت کرده تا تو دل طرف بیشتر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;جا باز کنه!! یا بهش گفته حواست باشه این صمیم خیلی نظر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;مساعدی به تو نداره ...فکر&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کنید&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;سال ها برای این دوستتون دل سوزوندید و غصه اش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;رو خوردید یکهو این پرده برداشته میشه و اون حس&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;تاسف و حماقته که گفتم میاد سراغ آدم..البته من خوشحالم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;که طی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همچین قضایایی به نقطه ضعفی از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;خودم پی بردم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و قبولش کردم و قبول کردم صمیم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;ادمی هست که این خوبی ها رو داره و&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;این ها رو هم باید قبول کرد در&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;وجودش ..یا حلش&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می کنم یا مثل آدم با مهربونی&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;همچنان خودم رو دوست دارم&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;چون میدونم سعی خودم رو کردم و میکنم هنوز ..&amp;nbsp;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;&lt;strong&gt;پ.ن. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;صمیم فرصت آدم ها زیاد نیست تو این دنیا &amp;nbsp;..خوشحالم سعی می کنی روح و ذهنت رو پاک و آروم کنی..که سعی&amp;nbsp; می کنی&amp;nbsp;آماده روبرو شدن با عشق&amp;nbsp; مطلق و محض باشی&amp;nbsp; هر وقت&amp;nbsp; اون موعد شیرین رسید .خدا این نعمت رو به کسانی میده که اولین قدم رو خودشون بردارند ..من تحسینت می کنم وقتی شجاعانه روی کاغذ می نویسی عادات نازیبات رو و در موردشون فکر می کنی و خوت رو برای کوچک ترین کارهایی که در این مسیر انجام میدی تحسین میکنی ... تو باید اونقدر&amp;nbsp; خوبی هات حتی&amp;nbsp; کوچیک رو یادآوری کنی به خودت تا باورت بشه میشه بهتر و بهتر شد&amp;nbsp; از&amp;nbsp; الان.مثل دیروز که تا مسیر صحبت&amp;nbsp; به انتقاد از یک آشنا کشید ، فوری حرف رو عوض کردی نگذاشتی غیبت و از بدی بقیه گفتن تو رو آدمی&amp;nbsp; در ظاهر بهتر و در واقع پوشالی تر نشون بده..افرین برای اون کار.برای اون بی تفاوت نبودن .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;FONT-FAMILY: &quot;&gt;صمیم ..خب&amp;nbsp; خوبی&amp;nbsp; دیگه که من اینقدررررررررر&amp;nbsp; دوستت دارم. .. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 13:55:58 GMT</pubDate>
          <comments>http://alisa50-50.blogsky.com/Comments.bs?PostID=425</comments>
          <author>صمیم</author>
          <guid>http://alisa50-50.blogsky.com/1390/12/22/post-425/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

