سلام  به همگی، اقا سه روزه دارم تمام میل ها و نام کاربریهامو میزنم دریغ از اینکه بتونم وارد صفحه وبلاگم بشم. شاید از عوارض بیهوشی سومین بار هست .نمیدونم والله‌

خیلی دلم تنگ شده بچه ها ، میدونم هنوز یه عده میاین و سر میزنین، به یاد همگی قدیم و جدیدا و مهربونی هاتون هستم. جونم براتون  بگه دختر گلی  چند روزه که شش ماهه شده . اسمش  saraاست، خیلییی  خوشحالم که دومین بار مادر شدم، انقدررر همه چیز این دخترک با پسر گلی فرق میکنه که حد نداره، پسرک  پهلوان، پر زور،  گریه ها  بلند و مردونه، سایز نوزادی ایکس لارج!!  به شدت خنده رو و خوش  خنده و الان هم که کلاس چهارم  قراره  بره انشالله، همونطور مهربون و شیطون و عاشق ددر و مهمونی و اب بازی وعاشق  زیبا رخان و خوش تیپان .  آآآمااااا .... این سارا  کلا برعکس داداشیه، ظریف و باربی، بسیار دیسیپلین دار ،گریه دخترونه و با ناز ، غر غرها ریز و  نازک ، وقتی نخواد بخنده یا نگات کنه از تف تو روت بدتره  کارش ..قشنگ میاد..میاد‌.میاد نگاهش نزدیکت که شد تو رو رد میکنه و ادامه مسیر میده نگاهش ،  وقتی گریه میکنه محاله وسطش بخنده یا توجهش به چیزی جلب بشه ، خوشبختانه اینم خنده رو هست منتهاهروقت  عشق ملوکانه شون بکشه ، در کل با اینم حال میکنم خیلی، پرد سوخته بامزه ایه. وااااای نمیدونین چقدر پسرک از اینکه حامله بودم و منتظر نی نی ، حسودیش میشد. بعد تولد فینگیلی، تا ده روز خواهرم پیشم بود و با دخترش با هم  حسابی بازی میکردن و خیلی حواسش به تغییرات نبود اما چه گریه ها که بعدش تو بغل مامانم کرده بود ودرد دل های با مزه کرده بود. الان خدا رو شکر حسابی باهاش خوبه و فینگیلی  هم عاشق داداشی، خوشحالم بچه دوم باعث شد اولی از مدار توجه مطلق و فقط من، من ...در بیاد.  اهان اینم بگم هر کس دیدن فینگیلی میومد و کادو میاورد ،ما با پسرک داستان داشتیم. بجز چند نفر، بقیه برای پسرک که کادو نمیاوردن و کف کردن دهان ما برای توضیح که به پیر، به پیغمبر برای تو هم نی نی بودی.   کادو  میاوردن ، خلاصه اقا هر جا خواستین به نی نی کسی کادو بدین لطفا به بچه اولیشونم هر سنی بود به اونم بدین. بیچاره میشن ننه بابای بدبخت.



روزها بیشتر و سریعتر از تصورم میگذره ، دو سه ماه دیگه باید برم سر کار و فینگیل بره مهد. انشالله بهترین ها پیش روی ما و همه قرار بگیره . اینم بگم این روزها حسابی مشغول اشپزی برا فینگیلم، چون کمی کاهش وزن   داشت دکترش از پنج ماهگی تغذیه کمکی رو شروع کرد. اول با حریره  یعنی اب و ارد و بادوم و اضافه کردن خنک شده ا ش به شیر خشک، سوپرامیل ۱ استفاده کردیم دو ماه. فینگیل بلا کم کم داشت می می رو ترک میکرد که سریع شیر کمکی  و شیشه رو قطع کردیم و به حالت نرمال   برگشت‌.البته پدر و نیا کان ما یه دور بندری جلو چشممون  حرکات موزون کردی و رقص دستمال انجام دادن و اب دماغ دهن  ما با هم قاطی شد و بعد فینگیل می می خورد دوباره. الان که شش ماهش کامله، سوپ مرغ و گوشت و حلیم و ابمیوه و ...داریم. تو سوپ فعلا کره، سیب زمینی، هویج، یک رون مرغ یا چند تکه گوشت، جعفری یا گشنیز، اب قلم و برنج نیمه   میریزم و اخرش میکس  میکنم  که خدا رو شکر نی نی دوست داره ، ماه پنج گوشت و مرغ رو باید در میاوردم و فقط هویج و نیم برنج رو میکس میکردم. الان با گنده و گوشت ،حلیم درست میکنم  که ای بدک نیست ولی مثل  سوپ با اشتها نمیخوره، فرنیش هم با شیر پر چرب درست میکنم.میوه هم فعلا فقط  سیب هویج و گلابی مجازه،  قطره اهن فروگلوبین، زیتو کید و bbcare استفاده میکنیم. پوشک هم تا پنج ماهگی  فقط  وpampers  و الان confy احتمالا با ادامه روند گرون شدن دلار، اخرش به کهنه بچه میرسیم !!!! 


خودمم بحمدلله ادم تر شدم، کاری به کار کسی ندارم، رو نقطه ضعف ها، ببخشید تپه ضعف ها،ی خودم زوم کردم . با هر کی حال کنم در غرتباطم با بقیه قهر نیستم ها ولی اهمیت خیلی ها تو ذهنم کمرنگ شده.  حواسم بیشتر به مامان باباها هست. و اگر خ د ا کمک کنه دست از نصیحت ملت بذداشتم یعنی کمتر شده ، مدتیه یه مربی  و در واقع پشتیبان  روانشناس برای خودم دارم که هر روت روز تو گل گیر کنم یا   گله اسب ذهنم  پتیکو پتیکو بره طرف  منفی های زندگی، با دو کلمه منو تو جاده برمیگردونه. تو این مدت فهمیدکمال درجات ضایعی از  کمال گرایی فردی وا جتماعی دارم و  الان روی گفتگوهای خودم با خودم دارم کار میکنم تا هی  بحث با بقیه رو نشخوار نکنم  تو ذهنم. تا  حد  زیادی تونستم  کنترل فکرم رو تو دست بگیرم، روی اراده و نفسم. کار میکنم این روزها ، چه تو خوردن چه ارتباط با نزدیکان و خانواده ،  سعی میکنم کارهای فردام رو از شب قبل بنویسم  و  سعی میکنم ر وزی به سه  چهار تا. نعمت و برکت زندگیم عمیقا فکر کنم و شاکرشون باشم.  با خودم کماکان مهربونم ، اشتباهاتم رو میبخشم و میپذیرم ، گاهی پام سر میخوره. یه کارایی میکنم که ازم بعیده ولی کشش نمیدم تو ذهنم و همون لحظه جداش میکنم از اتفاقت اون روزم . اوضاع خودم فعلا متوسط و گاهی خوبه. 


   ا لهی شکر شوهرمون هم نقش اقای همسایه بغلی  رو در زندگی ایفا میکنن این روزهامن!!!!صبح من خوابم ساعت هفت و نیم هشت میره سر کار و ساعت  شب ده برمیگرده، اوضاع شیر تو شیر مملکت رو قشر متوسط مثل ما بیشترین اثر رو داره و امیدوارم تنش سالم باشه همیشه و  رزقمون پر برکت. بیشتر در طول روز با تلفن و تلگ رام حرف میزنیم و بنده مزه ریزان میکنم !! 


اقا یادتونه سر پسرک حامله بودم گواهینامه گرفتم...تو تموم این سالها. دست فرمونم عالی بود چون اصلا پشت ماشین ننشستم !!!!  بعد باز یهویی تو خاملگی فینگیل رفتیم مربی گرفتیم و جهت یاد اوری و خیلی هم خوب با ایشون پیش رفتیم تا تولد نی نی ..اقا از اونجایی که همسر شب سیاه و تار برمیگشت خونه و کسی نبود باهاش برم ادامه تمرین، اینطوری شد که من هنوز تنهایی رانندگی نکردم ،تو رو خدا بیایین دلداری و قوت قلب و راهکار بهم بدین 


خلاصه که انشاله بازم مینویسم اینجا، هیچ جای دیگه نمینویسم ،به اینستا هم که الرژی دارم. کما فی السابق عاشق همه با معرفتای اینجام ،ببخشید دیر به. دیر شد نوشتنم.


فینگیل بیدارشد.برم سراغش


اینم عکس فینگیل ، 


عکس یک هفته بعد مورخ ۱۹ خرداد خذف شد 



نظرات (6)
جمعه 18 خرداد 1397 ساعت 20:36
سلام عرض می کنم خدمت شما. قدم نو رسیده مبارک. ای جاااااانم قربونش برم من. چقدر نازه از چشماش همین جور داره شیطنت می ریزه
اصلن از نوشتن شما نا امید شده بودم :|
ده سال گذشت! ده ساله خواننده شمام
امیدوارم شرایط تون محیا بشه و هر چه زودتر شروع به نوشتن کنین
انشااله شاد و سلامت باشین
ارادتمند. حافظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام، ممنونم، از همراهی ده ساله هم.
پنج‌شنبه 17 خرداد 1397 ساعت 20:44
سلام صمیم جانم
تولد گل دخترت مبارک باشه عزیزم خیلی خیلی خوشحال شدم ک دیدم بازم اومدی و نوشتی انشالله خودت و خانواده ی عزیزت در پناه حق همیشه سالم و شاد و خوشبخت باشید من هراز گاهی به وبلاگت سر میزنم بازم بیا و بنویس برامون اگه ادرس اینستا داری ب امون بذار
التماس دعا در این شبهای عزیز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اینستا ندارم عزیزم،انشالله همینجا بنویسم
چهارشنبه 16 خرداد 1397 ساعت 17:04
آخیش دلم تنگ شده بود. ماشاالله سارا خانوم چه زیباست. چه گلباران شده. سلامت باشه و سایه پدر و مادرش بالای سرش. خوشحالم تصمیم دارید بنویسید. شما زیبا می نویسید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرررسی از لطف همیشگیتون گیس گلابتون شیرین .
چهارشنبه 16 خرداد 1397 ساعت 12:11
سلام هزیزم انشالله تنتون سالم و دلتون شاد باشه حدس میزدم که ابن روزا بیای واسه همین زیاد بهت سر زدم خوشحالم که خوبی سعی کن روزی به مقدار سیتریزین یا زادیتن بخوری که آلرژیت به اینستا کم بشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سیتریزین
چشم
سه‌شنبه 15 خرداد 1397 ساعت 13:41
سلام
به وای شب های قدر و رسم همیشگی اومدم و دیدم خبرها رو.
تبریک میگم ختر نازنینتون رو و امیدوارم همه خانواده در کنار هم همیشه سلامت و شاد باشید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از لطفتون
دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت 15:12
عزیزم چقدر خوشحال شدم که باز نوشتی برامون مثل همیشه پر از عشق و محبت هستی..قدم گل دخترت مبارک باشه انشاالله خدا فرشته هات رو حفظ کنه برات...من خیلی چیزها ازت یاد گرفتم..الانم به هوای اون پست مشهد کجا برم اومدم که دیدم وااااای پست جدید...اینستا هم که میگی الرژی داری..کاش اونجا بیایی برامون باز هم بنویسی..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مینوشتیم وقتی روزمره نوشتن مد نبود ...به اسمشم الرژی دارم. هنوز اینستای علی رو هم ندیدم،باورت میشه ؟
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد