X
تبلیغات
رایتل

سلام به همگی 

اگر بدونید  چه اتفاقات  عجیب و  خنده دار و  گریه داری برای  من افتاد  که اینجا ننوشتم   شاید  کمی  حق بدید بهم بابت این همه بی خبری ...  مهم ترین اتفاق  این  بود که من دسترسی به ورود  به وبلاگم  نداشتم . یعنی  شاید  یک ماه پیش با خودم گفتم ای  داد بیداد ..حداقل بذار  اینهمه دوست هام رو  منتظر نذارم و دو خط بنویسم و دعاهای  خوب  ماه رمضون رو با هم  دور  هم انجام بدیم ..ولی  زهی  خیال باطل .. به طرزی  عجیب  نام کاربری و پسورد تمام  ایمیل هام، تاکید می کنم حداقل سه چهار  تا ایمیل  فعال دارم ..همه رو فراموش کردم  کلا ..من یک بار  دیگه این اتفاق  برام افتاد و  جدی  نگرفتمش . اون هم وقتی بود که یک روز  خیلی  عادی  مثل  همیشه رفتم سر  کار و  یکهو دیدم  پسورد  سیستم کاری و  اتوماسیونی و  ایمیلی و  همه چیزم رو یادم رفته ..باور  کنید  انقدر  کار روتین  و همیشگی  من هست که جایی  لازم نبوده ثبتش  کنم ..کمی به خودم ارامش  دادم و  گفتم اوکی  حل میشه ..و تا آخر ساعت اداری  حل نشد و من  واقعا نگران خودم شده بودم .. مهندس آی  تی  مون گفتند  احتمالا ذهنتون میخواد  استراحت کنه و  عمدا مثل یک بچه لجباز  میگه نمیدم ..نمیدم ...دلم نمیخواد بدم .. زورش  نکنید و اجازه بدید ببینیم فردا چی میشه ...فردا  اومد و  من تمام رمزهای  ورودیم رو  دوباره به یاد آوردم .به همین سادگی و  البته من خیلی  جدی  نگرفتم.

داشتم می گفتم . یک نام کاربری  میزدم میگفت  پسورد ..می نوشتم  پسورد یادم نیست ..میگفت  ایمیل بده برات بفرستیم ..ایمیلی که  میدادم  و  با بدبختی  توش  میرفتم می دیدم رمز  وبلاگ ده سال پیشه که واسه دوستم و  بچش ساختم ..خدایا  پس  وب  خودم  چی ؟  دوباره یک نام  کاربری  دیگه یادم می اومد   اون رو میزدم و  یک ایمیل  میخواست ..تو اون ایمیله که میرفتم ( با هزار  دنگ و فنگ چون  واقعا پسورد  همه چی  این چند وقت تو ذهنم غیب شده بود)  می دیدم ای  داد ..این که آدرس  وب همسری  هست که شونصد  سال قبل برای  پسرک می نوشته و  منم زیاد تو حریمش  نمی رفتم ...خلاصه دردسر ندم بهتون ..الان دو ساعت مدام هست که من انواع و  اقسام شامورتی  بازی ها رو  در اوردم  تا بلاخره نمی دونم از  کجا  سر  از  وبلاگ دوست داشتنی ام در  اوردم ..خلاصه عذر  میخوام  از  همه و  میدونم  رسمش نیست ...ولی  دلم خیلی به یاد اینجا بود .

 

از  خودم براتون بگم و خیلی  تیتر  وار و  خلاصه اگر بخوام بگم :

 

پدرم سرطان گرفتند ..نزدیک دو سال  درگیرش  بودیم ... چه شب  ها و روزهایی  که گذشت ..سخت گدشت و  با  خوف و رجا ء گذشت .. شیمی درمانی ، احتمال عمل و زنده موندن بسیار  پایین ...دکتر ..رادیولوزی ..شیمی درمانی ...ضعف  پدر ...لبهای به هم فشرده ی من ...چشم های  نگران برادر و خیس  خواهرم ...اما ....پدرم خوب شد .. مامان  شفای  اون رو گرفت ...مامان بعد از  دست دادن  برادرم ، دلش یک جوری  شده که خود  خدا هم نعوذ بالله میترسه بشکونتش ..مامان  گفت یا شفای  تو رو  از  امام رضا (ع) می  گیرم یا ...هیچ وقت نگفت یا  چکار  میکنه یا چی  میشه ... هشت  کبوتر  حرم امام رضا یک روز   روی  تراس  مامان نشستند و  وقتی  یکهو  مامان متوجه شد این ها با کبوترهای  هر روز  که میان دونه میخورن اونجا، فرق  دارند  پر زدند و رفتند .فردای  همون روز  پاسخ آزمایش به نحو  بسیار  عجیبی  متفاوت از  انتظار  پزشک پدر  شد ... و  مامان  دلش نشکست این بار ...و ما همه  تو بهت و حیرت از  این قدرت ایمان  مامان و نظر  لطف  خداوند ... پدر  الان در سلامت کامل هستند ...مامان هم کنارش  مثل خورشید میخنده.

 

خاله عزیزم سرطان گرفتند ..از  نوع بسیار  حاد و سخت .. اون هم درست  چند وقت مونده به عید ...دکترها  یک جورایی  گفتند  بهتره بیشتر با بچه هاش باشه و  عزیزانش ..و این یعنی .. عید بسیار  سخت و  پر استرسی بود ...بر  خلاف  تمام این سالها  ما مشهد موندیم ... تمام فامیل  برای سلامتی  این عزیز  دوست داشتنی  دعا میکردیم ...  تا  مدت ها به مامان نگفتیم . حتی  خود  خاله هم متوجه نشد  دقیقا  چقدر  بدنش درگیر  هست ...وقتی  مامان فهمید ..مجبور شدیم بهش بگیم ... چشم هاش یک طوری شد ...مامان خیلی  این خاله رو  دوست داره ...مامان به خواهرش گفت تو خوب میشی ...این رو خیلی محکم گفت ...مثل کسی که  حکمش تودستشه و به بقیه خبر میده ...این بار مامان رفت سراغ خواهر امام غریب ..این بار  گفت  مشکل خواهرم رو خواهرش می تونه حل کنه ...اون حال من رو بهتر  می فهمه ..خاله رفتند قم ..مامان نرفت اما دلش رو فرستاد  پشت سر  خاله ..همون جا  هر دو  یکی  در  اینجا و دیگری  کنار  حرم مطهر  خواهر امام رئوف ، می بینند که  خاله  خوب شده ..و  ما  تو تمام این مدت و  ماه ها با   حریری از  صلوات و  دعا   خاله رو در آغوش گرفتیم ...دقیقا یک ماه پیش  به طرزی  باور  نکردنی  خاله رو به بهبودی رفت  ...از  حالت اورژانسی  در  اومد و  دکترها گفتند مورد  عجیبی  هست ..سرطان  به حدی  جلو رفته که باید  اندام رو خارج می کردند ...و  الان خاله حالش  خوبه ... و  مامان کنارش  مثل  خورشید داره میخنده ...

نمی گم مامان من  آدم خاصی  هست ..نمی گم اون هایی  که از  مریضی  ها جون سالم به در  نبردند  دعاهاشون  کافی نبوده ..نه ...فقط  می دونم دل شکسته ..اون هم یک  مادر ..خیلی  برش  داره  پیش  خدا ... اون از  مامانم یک چیز  عزیز  گرفت و  یک  نیروی  اعتقادی و  ایمان محکم بهش  داد ...مامان بدون ترس و  نا امیدی   دعا میکرد ...از  ته دل   مطمئن بود  وقتی  همه نا مطمئن بودیم ...و البته که عمر  عزیزانمون هم به دنیا  بود و انشالله سالهای سال  باشه .

 

 

یکی از شوهر خاله هام  به رحمت  خدا رفتند ..مردی که از  کودکی  دوستش  داشتم و  هنوز هم دارم ...کسی که  به مهمان نوازی و معرفت و  مردونگی معروف بود ... اونقدر  اتفاقات  خنده دار  تو مراسمش  افتاد که همه تایید کردند  این بشر  انشالله آمرزیده است و  حتی تواین لحظات هم نمی خواد   مردم این همه ناراحتی کنند ... در صدر و در  مرکز سوتی ها  صمیم ( که خودش  کم بود  حالا بچش هم اضافه شده)  رو  می شد به وضوح دید ..به قول  خواهرم  خاک تو سرت  کنند  صد سالت شد!!! هنوز آدم نشدی که نشدی .. اونقدر  عمو رو  تو گور  نلرزون ..بذار به کار و زندگیش برسه ... بذارید چند تاش رو براتون بگم :


 روز  اول  مسجد ، در فضایی بسیار  سنگین و  تعداد  مهمان هایی بسیار زیاد ...در  مسجدی بزرگ و  دلباز  که  دور  تا دور  صندلی و مبل   چیده شده و یک فضای بسیار بزرگ در  وسطش  خالی  هست (اینا رو میگم که خوب  تجسم کنید  چطور بود  اون موقعیت)  من که مسئول یک بخش پذیرایی بودم و خودم یک تنه از  این همه مهمون پذیرایی  کردم( به رسم ارادتی که به عمو  داشتم)  متوجه شدم  ملت دارن به یک صندلی  نگاه می کنند و آخی ... جان ... نازیی..میگن ...دقت کردم دیدم روی  صندلی،  بچه خودم  نشسته و قیافه و  لب و لوچه اویزون  هست ..به حدی  بغض کرده و  چشماش  پر اشکه  که حد  نداره ...خودم رو بهش  رسوندم و  چشم این همه آدم  هم من رو دنبال میکرد ..گفتم چی شده  مامااااان  جون ...؟ غصه نخور .. چرا گریه می کنی ؟ کنارش روی زمین نشستم ..سرش رو  تو  گوش  من آورد و یک چیزی  گفت که تا انفجار  فقط یک لحظه فاصله  داشتم ..فکر  می کنید  چی گفت : گفت   من حلواااااا می خوام ..چرا هیچ کس برام حلوا نیاورد!!!! الان حلواها تموم میشن!! خودم رو به هر ضرب و زوری بود  نگه داشتم و دستش رو گرفتم و از  بالا تا  پایین مسجد  بزرگ  با بچه جلوی  چشم همه رژه رفتم ..پسرک لباس سیاه پوشیده بود و  واقعا شبیه صاحبان عزا شده بود ..تموم اون قیافه و  بغض برای  حلوا نخوردن بود ...دستم رو روی شونه ه اش  گذاشتم و  حین راه رفتن به آدم های  چپ و راست توضیح می دادم:  پسرم خیلی این شوهر  خالم رو  دوست داشت ... برای  عمو جانش ناراحته ..همه اینقدر  تحت تاثیر  قرار  گرفته بودند و گریه سر  می دادند که ببین این مرد  چقدر  خوب بوده که بچه هفت ساله هم بی تابی  میکنه براش  که حد  نداره ...بردمش  تو آشپزخونه  و  دادمش  دست مسئول  پذیرایی  اونجا که به این  حلوا بدید بخوره صداش قطع شه الان آبرومون به باد فنا رفته بود ...

 

گودزیلای بعدی که کم از این یکی  اژدها   نمیاره  بچه خواهرمه ..یه  بچه چهار ساله و نیمه اخمو که تا وقتی  دلش  نخواد  به روی  هیچ کس  نمی خنده و واقعا از  جدیت و ابهتش  آدم از  خودش  خجالت می کشه ..فکر  کنید  نی نی که بود  علی بغلش کرد و  انقدر  عمو قربونت بشه ..بخند  دخترم ...بخند عزیزم .. جاااانم ...چه گل دختری ..چه سیاه دختری!!!!  اینم  عین یک استاد  بازتشسته و  عبوس  دانشگاه انقدر به شوهر ما بر و بر  و  با اخم نگاه کرده بود که کم کم خنده روی  لب  مرد بیچاره ماسید و  دادش بغل باباش و گفت  فکر کنم راحت نیست  هنوز!!!! بعد  این گودزیلا  وسط  مراسم که دختر  خاله ها  خودشون رو  می زدند زیر  چادر  و  کبود بودند و لامصب سخنران هم تا میتونست  کربلا و نجف و  مشهد رو به هم وصل کرده بود این بچه  رفته بود وسط  مسجد به اون  پر جمعیتی روبروی  صندلی  صاحب  عزا واستاده بود دستش به کمرش ... و با تحکم بهشون گفته بود  اععععععععع ..بسه دیگه .. آروم باشید .. چرا گریه می کنید ...!!! ما همه منتظر  که الان بچه  میگه : خواب   دیدم  خدا بیامرز تو  بهشته،  کنار آب روون و با لباس  سفید ...  ولی  گودزیلا وقتی صاحب  عزا  چشم های باد کرده اش رو  باز  کرد و با گریه بهش  نگاه کرد که چی شده بلند گفت ساکت باشید  همگی .. ..و اشاره کرد به عروسک  چشم گردالی  تو بغلش ...بچم خوابه!!!!  الان بیدار  میشه !!!!! ساکت.....

آقا ما رو میگی ...فقط  تونستم بزنمش زیر بغلم و در  حالی که لنگ و لقد می نداخت و  جیغ میزد  بردیمش  تو آشپزخونه و  دادیمش  دست اون خانمه و گفتیم : به این هم حلوا بده دهنش بسته بشه .. آبرومون  رو به باد داد ...

 

دیگه از دست  بچه مودب و با کلاس  پسر  خالم نگم که تو  تمام مراسم فامیلی  جز  این  مراسم ختم ، یک دسته گل بود و  دقیقا وسط  این مراسم  بازیهای نیمه نهایی با کله قل خوردن وسط  مسجد و بین این همه آدم رو با اشتیاق  تمام با  سه تا کله کچل  دیگه انجام می دادند و چند بار  زیر دست و پای من اومدند و  نزدیک بود  سینی  میوه و  نوشیدنی  به همراه دویست کیلو  خودم، پخش زمین بشیم ... خدا رحمتت کنه شوهر  خاله که تموم خانواده زنت ،  کمر  همت بسته بودند  خوووووب  آبرو داری  کنند برات ...

این وسط  مکالمه من و  خاله ام به صورت بلند از  این ور  مجلس  تا اون ور  مجلس  :   صمیم  جان ..به علی اقا  نمیدم  الان ..ولی  به تو میدم..به شوهرت بگو به اون یک شب  دیگه میدم ...الان  تو بیا مال  منو بخور  تا بعد بدیم اونم بخوره !!!! ( منظور  یک دیس  حلوای  مخصوص بود که همسر آبرو دار ما توصیه کرده بود  به خاله جان بگو  حتما برام  نگه داره  اختصاصی!!!)  یعنی  ببینید  این حلوا  و  موضوعات  حول  محورش ، چه کرد با ما  تو این مراسم ...

 

شاد باشید و دلتون پر  امید ...

 

نظرات (13)
یکشنبه 13 تیر 1395 ساعت 08:23
خدا پدر و مادر و عزیزاتتونو حفظ کنه
ایشالا وبلاگ نویسی شماهم مستدام و پررنگتر بشه
پاسخ:
انشاالله
شنبه 12 تیر 1395 ساعت 08:44
سلام صمیم جانم! خوبی خواهر؟ اتفاقا من تمام شب قدرهای امسال به یادت بودم که هرسال برنامه ختم قرآن میزاشتی ولی خیلی وقته که ازتون خبری نیست و فکر نمی کردم برای امسال هم بزاری.اینقدر هم سرم شلوغ بود نمی تونستم یه سر به وبلاگت بزنم ببینم این طرح رو گذاشتی یا نه؟ خلاصه ما امسال از این برنامه جا موندیم
و اما بعد: خیلی خیلی خوشحالم از خبر سلامتی پدر بزرگوارتون و خاله عزیزتون.انشالله همیشه تنشون سالم باشه و مامانتون هم همیشه مثل یک خورشید بخندند.
خداوند، شوهرخاله تون رو هم رحمت کنه.
راستی توی دعاهات نوشتی ملودی و داغ دلم رو تازه کردی.هنوز هم خبری ازش نداری؟
خلاصه کلام اینکه خیلی خیلی مخلصیم و هرچند شما ما رو شاید یادتون هم نیاد ولی ما همیشه به یادتونیم و دلمون براتون تنگ میشه.انشالله همیشه در کنار عزیزانت سالم و برقرار باشی.به قول ملودی: یه عالمه بوس برای خودتون و یونای عزیز
پاسخ:
ممنون از لطفت .
نه متاسفانه از ملودی عزیز خبری ندارم
پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ساعت 16:05
عجججججججججب!!!!!!!!!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 10 تیر 1395 ساعت 15:27
سلاااام صمیم خانوم نااز ..
فکر نمیکزدم این همه پست جدید نوشته باشی ...
خیلی بهت سر میزدم اما هیچ خبری ازت نبود ... واقعا جای خالی انرژی گرفتن ازترو حس میکردم ...
حالا خوشحالم که برگشتی و خوشحالم که اومدم توی وبلاگتو دیدم که مینویسی ...
گریه کردم با پستت و بعد خندیدم .. خدا حفظکنه پدر و مادرت رو برات و همه عزیزانت رو ..
روح شوهر خاله گرامیت هم قرین رحمت باشه.. آمین
امتیاز: 0 1
پاسخ:
همه ی خوبی ها برای خودت هم عزیزم ...
ممنونم از محبت بی دریغت
چهارشنبه 9 تیر 1395 ساعت 23:10
صمیم جانم، خوشحالم که دوباره برگشتی. هر چند، من مدتها نبودم: از وقتی پسرک به زندگی م اومده، ریتم زندگی م خیلی عوض شده. خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا. تا اینکه شب احیا شد و یادم به خونه ت افتاد...
و امشب که احیا تموم شده و فسقل خان خوابیده، دارم میخونم نخونده هام رو.
خوشحالم که حال پدرت خوب شد. و همین طور خاله ت. و متاسفم بابت فوت شوهر خاله جان (اگه درست یادم بوده باشه نسبتشون رو!!)
و صمیم، مادری عجب عالمی داره... امیدوارم دل هیچ مادری، هیچ وقت و هیچ کجای دنیا نشکنه...
جای سپهرتون بهترین باغ های بهشت...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من هم خوشحالم دوباره برگشتی ... ممنون از دعاهای خوبت عزیزم ..
سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 16:54
سلام صمیم جان....بالاخره امدی من که دیگه ناامیدشده بودم.....اول از خدا سپاسگزارم بخاطر شفای پدر و خاله تون...دوم اینکه دیگ مارو تنها نذار....بخدا خسته شدم ازبس امدم و رفتم و خبری نبود....واقعا دلم تنگ شده بودد.....تور خدا دیگه انقد دیر ب دیر ننویسسسس....به فکر ما هم باش
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 15:25
خدا پدر و مادر عزیزتون رو حفظ کنه صمیم جان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون عزیزم . همچنین عزیزان شما رو
سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 09:43
عزیزم خدا رو شکر برای سلامتی پدرتون جاتون خیلی خالی بود دلم براتون تنگ شده بود خدا همه کوچولوهای بامزه تون حفظ کنه همینطور خودتون که از همه خوش تعریف ترید
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 03:33
وای صمیم بالاخره نوشتی . خدا رو شکر بابت شفای بابا و خاله خوش به سعادت مامان میگما میشه اسم منو بدی به مامان برای حاجتم دعا کنن میدونم پر روئیه ولی التماس دعا دارم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم.حتما
سه‌شنبه 8 تیر 1395 ساعت 02:32
بالاخرهههه نوشتید صمیم جان.ببینید چقدر ذوق کردم که بعد چند سال روشن شدم
خیلی بهتون سر میزدم. آخه می دونید از خیلی قبل تر ها مثلا وقتی هیجده سالم بود اینجا بودم. الان بیست و چهارسالمه و نامزد داارم. ولی نمیشد روشن بشم ینی میشد ولی من شدنم نمی اومد تنبل بودم ینی
درسته وبلاگستان شده تنها و خاموش ولی آدمایی مث منم هستن که هنوز تعلق خاطر دارن به اینجا. مرسی که نوشتید صمیم .
خدا رو شکر که حال پدرتون خوب شد. معجزه ی امام رضا و دعای مادرتون....خدا رو شکر...
همچنین خالتون.
ایشالله روز به روز سلامت تر بشن
آخراشم که خوندم دوباره مث اون وقتا خندم نصفه شبی رفت هوا....خو حلوا میخواد بچه
یادمه یه خاطره ی خنده دار از آوا وقتی خیلی کوچیک بود نوشته بودید که برده بودینش دیدن یه فامیلتون تو هتل
الان حما هم یونا لپ گلی و آوا کوچولو کلی بزرگ شدن.
ایشالله سلامت باشن

بازمممم مرسی که نوشتیییی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزمی همیشه ..
یکشنبه 6 تیر 1395 ساعت 12:22
خدا را شکر بابت شفای پدر و خالتون و خوشا یه سعادت مادرتون
امتیاز: 1 0
یکشنبه 6 تیر 1395 ساعت 11:50
خدا همه مریضارو شفا بده، گریه م گرفت، خدا روشکر بابت شفای عزیزانتون
امتیاز: 0 0
یکشنبه 6 تیر 1395 ساعت 11:37
آخ جون بالاخره سر زدن هام جواب داد و نوشتین
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد