X
تبلیغات
رایتل

  با دو تا پست  تو یک روز  چطورین ؟  اونم از نوع طولانی  . 

 

اگر  خواننده ی  اینجا باشید احتمالا در کنار یک سری ویژگیها که از من تو ذهنتون میاد (آیکون یا خدا!!  واقعا چی از  من تو  ذهن شما هست ؟!!)   یک اخلاق   من رو  خوب  یادتون میاد: صمیم  همیشه دوست داره همه چیز  در بالانس  و تعادل باشه . به مشکلات بقیه کاری  نداره و  همیشه روی باز و خندون برای  همه داره. از وقت و انرژی  خودش  میذاره تا همه چیز بر وفق مراد  باشه تو روابط . خستگی  نمی شناسه و  اولین  داوطلب برای  جمع کردن خونواده و  فامیل دور هم هست . لذتی که از  این کار  میبره پاداش  تمام خستگی هاست و اون با دل و جون این کارها رو میکنه .  اوکی ..اینا همش  خوب و عالی .. مخاطب این کارها  هم همه با درک و شعور ..و مزایای زیادی  هم از این اخلاق  نصیب من شده .ولی  لطفا یک لحظه صبر کن صمیم... و  اونجا شروع لحظه ای بود که من از زاویه ای  دیگه به مسایل زندگیم و روابطم نگاه کردم .

مشغله های من روز به روز  بیشتر  می شدند .رسیدگی به تکالیف پسرم و آموزش اون،  کارهای  پایان نامه (که اولویت اصلی  من نیست البته این روزها)، وقت شخصی برای  مطالعه روزانه خودم، پاسخ به ایمیل ها و  تلفن ها و پیامهای تلگرام ، آشپزی که تقریبا وقت زیادی از من میگیره،کلاس های  پسرک و ... این وسط  حال و  احوالپرسی از درجه اول های خانواده  هم  هست. تبریک تولد، و گاهی صحبت  با اونهایی که با فراغ خاطر و وقت زیاد هوس  می کنند دو ساعت هی  شکلک و اسمایلی بذارند و هی  حرف رو کش بدند. شنیدن ریز  تعریف های  مامان جون که از  ب بسم الله شروع میکرد  و  من صبورانه و  گاهی  درمونده میگفتم: خب  بعدش ..بعدش .. اینا رو نگین ..مهم تراش رو بگین.بعد مناسبت های تقویم  و  دوباره تلاش من برای  جمع کردن  خانواده همسر دور هم . در  حالی که هر  کدوم  منتظر بودند صمیم عصرکه  از سر  کار  میاد  بگه  امسال چه برنامه ای  داره . (البته شاید هم اونها منتظر  نبودند بلکه  من فکر  میکردم اگر  برنامه ای  گروهی  نچینم خانواده همسر دچار فروپاشی  میشه . !!!

نکته اول :  گاهی  واقعیت با اونچه شما فکر  می کنید  متفاوت هست . لطفا با دقت  بیشتر نگاه کنید  به دور و بر زندگیتون.پیش فرض های  همه از زندگی  و خانواده ، شبیه شما نیست )

بذارید  مثال بزنم براتون: برادرم  شب یلدا  خانواده رو  منزل  خودش  دعوت کرد و یلدای ما با مامان و بابا و  خودمون به شادی و  خنده و  خوشی  برگزار شد . من روز بعد  برای  سورپرایز کردن  مادر همسرم  نقشه کشیدم و با شوق و ذوق برنامه مهمونی که بار  اصلی و سنگین خرید و تهیه و پخت و  پز  تا حد زیادی با خودم بود رو به یکی از  اعضا خونواده همسر مطرح کردم و  در  مقابل با سردی و  بی تفاوتی  گفتند باشه ..هر چی شما بگی ..ما فقط  می خواستیم یه سر بریم و برگردیم ..

نکته دوم: برنامه ی  خوب و شاد و  خانواده جمع کن شما!! لزوما  با منافع یا تعریف های  سایر  اعضای  خانواده  همخوانی نداره و به جای  کار  درست کردن برای  خودتون، خیلی شیک و رسمی برید  مهمونی و تبریک  یا حداقل اینکه  برنامه ی  خودتون رو به تنهایی اجرا کنید و  به بقیه کاری  نداشته باشید و  هی  به زور!!! همه رو دور  همدیگه جمع نکنید .این به زور رو از  اونجایی  میگم که گاهی  همه  کارها با خودت هست ولی  همینش هم خوشایند بعضی ها نیست و  پاشون لخ لخ!! میکنه واسه اومدن.

مهمونی برگزار شد و رفتارهای کاملا  سرد و بی تفاوتی های آشکار  همون آدم ادامه داشت بطوریکه باعث تعجب بقیه شد. زحمت انداختن و پذیرایی و شستن و خشک کردن و  اینا هم با خود  صمیم  بود  چون دلش می خواست  هیییچ زحمت اضافه بخاطر این مهمونی روی مامان جون نباشه و فردا با اون بدن دردناک نخوان هی وسیله جابجا کنند  کماکان عضو محترم  خانواده همکاری از  هیچ رقم نکردند

.  نکته سوم :  گاهی  این خودمون هستیم که برای  خودمون چارت سازمانی یا خانوادگی فرسوده کننده تعریف می کنیم و  خودمون رو ملزم به اون می دونیم . قرار  نیست  در  همه ی شئونات زندگی  نمره ی صد از صد بگیریم. گاهی  پاس کردن یک مساله با نمره  هفتاد  همون ارزشی رو  داره که صد  داره  و گاهی بنا بر ارزشی که داره حتی  پنجاه هم  زیادیه. وقتی  کسی از شما  انتظار کاری فراتر  از  توانتون رو نداره دیگه پهلوون بازی و  مرام گذاشتن  رو  بذارید  کنار و کمی به  توان باقیمانده  خودتون هم رحم کنید .

یک سری رفتارهایی  دیدم و  همون شب  با خودم گفتم من چرا دودستی به این  حماقت خودم چسبیدم و خودم رو از  قالب منجی و نجات بخش  نمیتونم رها کنم.؟ فکر  کردم با خودم ببینم ریشه ی  این  نگرش  من در  چی بوده . از بچگی  تا جایی که یادم میاد  پدرم همیشه کار راه انداز  فامیل و آشناها بودند  اون هم به گونه ای  افراطی . در  نا خود آگاه  من این ثبت شده بود که یک آدم خوب( چون شخصیت پدر همه جوره مورد تایید من بود اون موقع) دست رد به سینه ی  کسی  نمیزنه ..خودش رو زحمت میده تا بقیه به زحمت نیفتن ..وقتی  کسی  درمونده بهش  مراجعه میکنه رفع مشکل اون و  دلداری  دادن بهش  از  نون شب  واجب  تره ..وقتی  کسی  کاری  داره و  میگه فقط  از  دست تو بی میاد  اون بخش(  مشکل  حل کن)  وجودش به شدت تقویت میشه و  تایید و  پاداش درونی  که از  خودش میگیره  مثل  جت  موتورش رو روشن میکنه تا خودش رو علیرغم کارهای زیاد و وقت کم و  مسایل دیگه شخصی اش، پر  پر  کنه برای  بقیه . اینطوری بود که خیلی ها  با شناختن این  نقطه ضعف صمیم، یا بهتر بگیم با دیدن گوشهای  مخملی  این آدم  دیگه زحمت خیلی کارها رو به خودشون نمی دادند . باز  هم تاکید می کنم که قصد  خیلی ها سوء استفاده  نیست ولی  وقتی  خود آدم اجازه ی  این  رفتارها و انتظارات و  توقعات رو به دیگران میده نمیشه کسی جز  خودش رو سرزنش کنه.اینجا بود  که یکدفعه یک تلنگر  بزرگ به صمیم  خورد . انگار یهو  یک چیز  خیلی واضح و روشن که عالم و آدم چه بیرون و  چه تو  وب  یا هر  جای  دیگه بهش  گفته بودند ( و  از  همه بیشتر  همسری بهش  گفته بود این  بخش  شخصیتیش رو)  پیش  چشمش  روشن شد . یکهو حجاب  ها رفت کنار و سریع اعداد  و ارقام  و وزنه هر  کسی  پیش  صمیم  مرتب و منظم شد . وقتی  میگم وزنه یعنی  میزان تاثیر  اون آدم توی  زندگی  من. یعنی  اگر  دوست صمیمی  دارم  که ماهی  یک بار باهاش  حرف  می زنم ولی  حالم رو  خوب  میکنه دیدار و  دیدن و  بودن  با اون ، نمره ی  بیشتر ی  میگیره از  من . ولی  کسی که علیرغم نزدیک بودن و حتی  خویشاوند بودن، حس  خوب بهم نمیده یا  وجودش  علی  السویه هست  رو  در  مرتبه  پایین تر صرف  وقت و انرژی  گذاشتم . اینطوری بود که یکدفعه انگار یک کیسه ی بزرگ و سنگین رو از  شونه های من برداشتند . اینطوری بود که من رفتاری مناسب با رفتار دیگران در  پیش گرفتم. قبلا من تغییر رویه که میدادم باز  هم ته ته دلم ناراضی بود . یعنی آرامشی که انتظارش رو  داشتم تمام و  کمال بدست نیاوردم چون بدون باور  قلبی بود و  نگرش من عوض نشده بود  فقط  پوسته ی بیرونی  تغییر کرده بود .

به محض  تغییر رفتار  من  عکس العمل ها شروع شد . یعنی خیلی ها باور  نمی کردند  این آدم منم. خونسرد و بی  اهمیت به چیزهایی  که دیگه اهمیت زیادی برای من نداشتند یا اهمیت خودشون رو  از دست داده بودند . یک عده به راحتی از  چشم من افتادند . این از  چشم کسی  افتادن به کلام راحته گفتنش،  ولی من توتمام عمرم  تجربه ای  اینطوری  نداشتم و  یکهو  تمام اون آدم با همه ی  مسایلش که من بی جهت براش  غصه میخوردم یا به علت کارهاش دقت میکردم و  دنبال تحلیل بودم  در  برابر  من خنثی شد و اهمیت زیادی که بهش  میدادم رو  پس گرفتم. تعجب ...خشم ...افسوس!! ..باز  هم تعجب و باور  نکردن ..این ها  عکس العمل اون  عده بود . کسی  بهم بی محلی  کرد : فدای  سرم . خب  بکنه . حتما حال میکنه با این کارش ..کسی  عمدا برای  حرص دادن من کاری کرد :  خب بکنه . روی من که تاثیر  نداره چون اون آدم دیگه اهمیت و وزنه ی  سابق رو در  ذهن من نداره . حتی خنده ام هم میگرفت . تفاوت این بار  با دفعات قبلی این بود که واقعا حتی  ناراحت هم نمیشدم .حرص هم نمیخوردم چرا مردم بی تربیت شدند!!! این که گفتم خنده ام میگرفت از  کارهای بقیه  از  این جهت بود که می دیدم بعضی ها اشارات و  پیام های  بدن و زبانشون رو طوری طراحی و برنامه ریزی میکنند که  تیر مستقیم تو قلب دشمن فرود بیاد . اما  با کمک زره نفوذ ناپذیر  (دیگه اجازه نمیدم. استاپ پلیز . جلوتر  نیا) هیچ تیری بهتون نمیخوره .

کار دیگه ای  که کردم بریدن سیم های  ارتباطی و اخبار  از  آدم های  ناراحت کننده بود . مثلا بنا به شرایط ،هفته ای  چند بار تو موقعیتی قرار میگرفتم که از یک آدم  تیر انداز!! صحبت میشد . حتی شنیدن از  اون هم قبلا حال من رو  به سمت کاهش انرژی میبرد . اما الان دیگه نه ازش  میپرسم  نه کاری به اموراتش دارم  نه  برام مهمه چکار  میکنه و  نمیکنه ..نه سریع برای  حل مسایلش  پیشقدم میشم  نه از  رفتارهاش با دیگران حرص میخورم ..یک به من چه   گنده  میگم و تمام .

گاهی  ما فکر  می کنیم  فلانی هر روز  جلوی چشممونه و  باعث ازار  ما . یا همیشه ازش  تعریف می شنویم و  روی  اعصاب و  سلولهامون هم تاثیر منفی  میذاره .به راحتی  میشه موضوع رو  بر عکس کرد . یک مثال معمولی و  خیلی ساده بزنم. اگر  عروسی خانومی تو فامیل  دارید که هی  برادرتون ازش تعریف میکنند  و از  عمد هم جلوی شما با اب و تاب  میگن که جز و ولزتون در بیاد  دو راه داره : یا با هر بار  تعریفی  که ازش  میکنند  با نیش  باز و   خوشحال بگید آره واقعا ..چه خانومی ..محشره .. چقدر  خوش رفتاره و  تایید کنید  حرف  طرف رو و  حساسیت هاتون رو نشون ندید یا اینکه  هر بار که ازش تعریف می کنند ( منظورم از  تعریف   نقاط  قوتش  نیست  ، بلکه از  ریز زندگیش  میان برای  شما حرف میزنند و  فقط  وقت کشی و  صحبت بیهوده میکنند که خیری به کسی  نمی رسه ولی  گوینده  خوشحاله گوش مفت گیر آورده!!)  انگار  چیز  مهمی  نمی شنوید . بگید  خب ..دیگه چه خبر .. اون آدم هایی که قبلا حرف  دلشون رو  یا تعریف بی  عرضگی هاشون رو  مثل سم  تو خون شما تزریق میکردند  وقتی  ببینند  شما ذوق و شوق  نشون نمی دید و خیلی  ریلکس و بی تفاوت از  کنار  اون تعریف  میگذرید  میرن سراغ یک مشتری بهتر از شما . دیدید برق چشم اون هایی رو که بین دو نفر رو بهم میزنند و طفلک یکی از طرفین مثل اسپند روی آتیش میشه و اینا چه کیفی  میکنند ؟  هیچ وقت اسپند بقیه نشید . اصلا نذارید  دمای  هیجانیتون اعم از  خشم و نفریت و کینه و  حسادت و ... اونقدر بره بالا  آماده ریختن اسپند بشن روی شما .

یک مادر شوهری بود  که هر وقت با عروساش  بهم میزد  میومد کلی حرف  منفی و  تیره و  تار  میزد و مثلا درد و دل میکرد جلوی من . اقا هر چی بهش میگفتیم شما خودت باید  عزت و حرمتت رو  حفظ کنی تو  گوشش  نمی رفت. .بعد  از  تخلیه ایشون ، ما پر از  حس  خشم و  عصبانیت  نسبت به اون عروسای  نمک نشناس!! می شدیم . یک بار  این اومد  هی  گفت و گفت از  اون زبون بسته ها  و من هی به سقف و  در و دیوار  نگاه کردم و وسط  اوج هیجان ماجرا، گفتم من برم یک  چایی بیارم ..دهن طرف باز  موند . چون قبلا فکر  میکردم لازم و  مودبانه اینه که  سیستم گوش کردن فعال رو برای  همه پیاده کنم و با دقت و  تماس  چشمی و  اینا بگم من حواسم به حرفات هست . بعد از یکی دو بار  و  اینکه نه میپرسیدیم ازش دیگه چه خبر و  نه هیجان و  حسی  نشون میدادیم طرف  ول کرد  این اخلاقش رو ..حداقل جلوی  ما .

مورد دیگه یکی از نزدیکان بود که وقت و بی وقت و سه ظهر  و  چهار عصر  میگفتند ما نزدیکیم  داریم میاییم حالتون رو بپرسیم!!!( در اصل  بگو  حال وایفایتون رو!!) مدت های  طولانی من  اون ساعت بدخواب شدم  ولی مدارا کردم، با خنده و شوخی  سعی کردم بفهمونم  لطفا هماهنگ کنید .ولی درست نشد که نشد . اخرین بار  من مریض و  حمام نکرده و رنگ پریده و زرد و زار  بعد از  دوازده ساعت کار رسیدم خونه و  اینا گفتند  نیم ساعت دیگه ما میاییم..منم برای  اینکه ببینند  چطور  زحمت هستند برای  اون موقعیت من ،  نه دستی به سر و روم کشیدم و  نه دور وبر  خونه ی  خمپاره خرده  و  عیال مریض!! رو  مرتب  کردم. اومدند تو شوکه شدند . هیییچ وقت من  و خونه رو در  اون موقعیت ندیده بودند و همیشه فکر  میکردند  هر ساعتی بیان  من آمادگی کامل  دیدن و  پذیراییشون رو دارم .  دیگه دیدم زیادی  دارم حق  خودم رو پایمال می کنم تو رابطه و باید  به اندازه ی  حال خوبی که به من میدهند بهشون حال خوب بدم. ( یک جاهایی  از  دو  دو  تا چارتا کردن نترسید . حساب  زندگی  دست آدم میاد.) اومدند و  رک و  واضح گفتم وضع موجود نشون میده اصلا امادگی  مهمان رو نداشتم و ببخشید  اینطوری  هست  اوضاع!!!  خواستم این بار  ببینند که نه گفتن های  من دلیل شخصی  و  مهم داره حتما . با لب و لوچه اویزون نشستند و بعداز  شام( که خواهش کردم بمونند  چون ختم کار با دلخوری  خوشایندم نبود) رفتند و  دیگه مدت هاست   هوس  مهمونی  یهویی  به خونه ی  ما  به سرشون نزده .قرار  نیست صمیم  همه ی  عالم و آدم رو از خودش  راضی  نگه داره   و روی  خودش فشار  زیاد بیاره تا بقیه ادم ها   ساعات فراغت و  خوشی شون رو تمام و کمال  با اون بگذرونند . من همین الان در  خونه ام روی  موارد  اورژانسی  عزیزانم بازه  و  هر وقت  بخوان با جون و  دل م کمکشون می کنم ولی  بقیه موارد غیر ضروری رو  تا  جایی که میشه دیگران دورتر،  باید  خودشون رو با من هماهنگ کنند و  همیشه یکطرفه نباشه این هماهنگی.  وقتی  میدونم ساعت چهار  عصر  میخوام بخوابم تلفن رو  می کشم. یا اگر  کسی  خواست برای  من محبتی و لطفی بیاره و زحمت  شام نهار من رو  کمتر  کنه میگم الان معذورم . زحمت نکشید یا اگر  لطف  می کنید شش به بعد لطفا . چون می خوابم  و  پشت در  می مونید . به طعنه ها و  کنایه ها و  متلک ها هم هیچ اهمیتی نمیدم . من دیگه جسم و روانم  رو فرسوده نمی کنم تا کسی  دیگه تخلیه بشه و  خوشحال و آخیییش  گویان از  در  خونم بره بیرون .. دیگه تایم استراحت محدودم رو به کسی   مفت نمیدم که هوس کرده بره پیاده روی و ساعت سه و نیم  چهار  عصر  دستش روی  زنگ خونه ی  منه و منم تمام تنم بلرزه از شدت بد بیدار شدن .

همین الان الان  یک مورد داغ  و تازه  پیش  اومد و من اجازه ندادم  حس  " مادر بد بودن"  بهم تزریق بشه چون من در شرایط  موجود  تلاش  کافی  و  نهایت توانم رو  دارم میکنم. پسرم  ظهر  میاد خونه و  من غذا و سالادش رو  اماده می ذارم براش  و   دو ساعت بعد اون میرسم خونه . تو این فاصله ناهار  میخوره  و  کارتون میبینه و  میخوابه تا من برسم. چند روز قبل پدر شوهرم رفته بودند برای پسرک نون گرم برده بودند  و  امروز  ظهر  مامان جون گفتند  آخییییی..الهیی بمیرم برا بچه!!  غذای سرد  میخوره .انقدررر پدر شوهرت غصه خورده براش که تک و تنها  ناهار  خورده و  داشته کارتون میدیده ...طفلک!! آخییی بچه !!!!

آخه یعنی  چی ؟!!! خیلی  معمولی  و  طبیعی  گفتم آره طفلک تنهاست . خب  میگم پدرجون  ظهرها بعد از  نماز  برن خونه ی  ما تا وقتی من میرسم باشند  تا بچه تنها نباشه . شما هم ناهار که درست می کنید زحمت بکشید بدین براش ببرن غذای  گرم بخوره  بچه طفلک. راستی میگین!!! آقا در  عرض  دو  ثانیه فضا عوض شد : چیزه من که هر روز  ناهار  تازه درست نمی کنم صمیم  جان .بعد  هم پدر شوهرت طفلک  از مسجد میان  خونه تا ناهار بخوره  و  استراحت کنه  عصر شده . ..بعدشم ..من هم کماکان طبیعی  ادامه دادم : خب  ناهار بدید اونجا دو نفری با هم بخورن یک نیم ساعتی   بشینند بچه تنها نمونه بعد بیان خونه استراحت کنن!!  گفتند : چیزه .میگم ...و  تمام!  هم من نفس راحت کشیدم  هم سریع متوجه شدند  منظورم چیه و  دلسوزی  و  بمیرم الهی   گرهی  از کار  دنیا  باز  نمیکنه . به همسری  که گفتم قاه قاه خندید و  گفت  شیطان بزرگ!!! حالا یکی  نیست  بگه انگار  مامانای  خونه دار ستاد استقبال دارند واسه بچه ها( به دوران کودکی  خودش  کنایه میزد) . خلاصه علیرغم اینکه  من خودم دلم برای  شرایط  ناهار و تنهایی  بچه خون هست ولی  دلیل نمیشه کسی بیرون گود بشینه و  ارد بده و  دلش  کباب بشه . الان هم راحتم هم خوشحال که  نذاشتم حس بد و  بی کفایتی  با شنیدن این حرفها بهم  وارد بشه  هر  چند منظور  مامان جون  دلسوزی بود نه خراب کردن من و حسن نیتشون رو  اکثرا نشون دادند  ولی  بهتره به بقیه نشون بدیم  مراقب  کلام و  گفتار و  پیشنهاداتشون باشند . خودمون هم همین طور .  

 

آخیییش .. تموم شد . این پست در  چند مرحله آماده شد و خوشحال میشم تجربه های  خودتون برای  ارامش بیشتر و بهترتون رو  اینجا بنویسید .  

  

مثل همیشه دوستتون دارم .

نظرات (50)
پنج‌شنبه 20 خرداد 1395 ساعت 12:53
صمیم این طفلی ام زندگیش سر مادرشوهرش داره میپاشه لطفا دوستم تجربیاتت رو براش بنویس و راهنماییش کن خدا بهت برکت و خیر بده خیلی دلم براش سوخته و گریه کردم براش
امتیاز: 2 0
دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 13:55
صمیم جانم اخه کجایی شما???

بیا خبر از سلامتیت بده
بیا حداقل بگو دیگه نمینویسی
امتیاز: 1 1
دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 13:53
هرچقدر در عالی بودن این مطلب بگم، کم گفتم. عالی بود صمیم جان، عالی
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 ساعت 20:44
چرا دیگه نمینویسید؟
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1395 ساعت 01:25
صمیم عزیز چه شیوا نوشتی مثل یه مشاور عالی می مونید
امتیاز: 0 1
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 14:54
سلام صمیم عزیز
راستش من همیشه به این روحیه تو که فامیل رو دور هم جمع می کنی و اینکه با کدبانوگری محفل های میهمانی شاد ایجاد می کنی قبطه ها خوردم خودم ذاتا دوست دارم ولی نه فرصتش و نه همتش و نه روحیه اش را دارم و آدم زرنگی تو بر پایی مهمونی نیستم
امثال من می دانند که کار تو چقدر با ارزشه و ازت به عنوان یه دوست می خوام اگه می خوای تعدیل کنی این کارت رو به حدی نباشه که بعدا خودت تو وجود خودت کمبودش رو احساس کنی و یه وقت حسرت گذشته ها رو بخوری
دوستت داریم و خواهش می کنم که بیشتر بنویس شاد باشی
امتیاز: 0 2
شنبه 18 اردیبهشت 1395 ساعت 10:42
چه پست خوبی بود صمیم.ممنونمممممممممممممممم
امتیاز: 0 1
جمعه 10 اردیبهشت 1395 ساعت 18:56
عالی بود. من از غصه اطرافیانم افسرده شدم ولی نمیتونم بی تفاوت باشم
امتیاز: 0 1
پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1395 ساعت 11:26
سلام. خواننده قدیمی شما هستم. نوشته های قبلی و کنونیتون رو خوندم. شما در کل آدم شادی هستید. ابنکه الان تصمیم گرفتید سادگی های قبل یا به قول خودتون اشتباهاتتون رو تکرار نکنید، تصمصم خودتونه و شما در تصمیم گیری در زندگی خودتون کاملا آزاد هستید و حق دارید. من ازین نوع زندگی لذت میبرم اینکه تا میتونم خوبی کنم و دائما هم ضربه میخورم. الان سعی میکنم خیلی اعتماد نکنم. اما اگه خشم بگیرم یا بی تفاوت بشم حس میکنم شادی خودم هم کم میشه. تا جایی بی تفاوتی خوبه که شادی هامون کم نشه و بی اعتمادیمون زیاد نشه. حس میکنم اعتمادتون خیلی کم شده نسبت به اطرافیان. من ضربه هایی که از یه سری افراد خوردم، الان طوری شده سعی میکنم با همون ادما بگم و بخندم اما در امور مهم زندگیم دخالت ندم و تو امور مهمشون دخالت نکنم. اینجوری اذیت نمیشم دیگه.
امتیاز: 2 0
شنبه 4 اردیبهشت 1395 ساعت 10:08
صمیم جان بیا بگو دیگه نمی نویسی حداقل بدونم حالت خوبه!!!
هرجا هستی خودت و همسرت و یونا در شادی و ارامش باشید
امتیاز: 0 2
چهارشنبه 25 فروردین 1395 ساعت 13:49
سلام صمیم عزیزم ، سال نو مبارک همراه بهترین آرزوها
نمی دونی که چقققققققققدر از این پستت درس گرفتم
من یه سرویس دهنده به تمام معنا بودم و از همین لحظه تصمیم گرفتم دیگه به آدمای دور و برم بگم : جلوتر نیا ، استاپ پلیز ، دیگه اجازه نمیدم


صمیم عزیزم با اینکه تا حالا ندیدمت ولی واقعا دوستت دارم ، ازت بی نهایت منونم که کمک بزرگی میکنی با نوشته هات به من و امثال من


خواهش می کنم بازم برامون بنویس
بعضی از پست ها رو چندین بار خوندم

تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که از صمیم قلبم برای صمیم آرزوی سلامتی و خوشبختی می کنم . . .
امتیاز: 0 1
دوشنبه 23 فروردین 1395 ساعت 15:00
سلام صمیم جان.واقعآ آدم توی زندگی خیلی تغیر میکنه.امادوس داری بعضی چیزها همیشه ثابت بمونن مثل عشق وشور وحال اول زندگی.من که تازه 3سال از زندگیم گذشته حس میکنم نه خودم ونه همسرم اون شوروحال اول زندگی رو نداریم.شایدبخاطر1بارداری پراسترس باشه که هنوزچند روزی به آخرش مونده.اما این تغییرات و وجود بعضی آدما مثل مادرشوهر بدجور حالمو خراب کردن.واسه مقوله مادرشوهرکه تصمیم گرفتم کمترببینمش.چون منم مثل شما پایبندخیلی چیزاهستم که حتمآهمه جاحضور داشته باشم و به دادشون برسم که ای داد پدر ومادرن 1وقت ناراحت نشن.اماوقتی دیدم خوبی زیادیم شده وظیفه و هرروزتوقعاتشون بیشترمیشه خیلی شیک ومجلسی کنارکشیدم وشدم مثل مهمون وچه بسا احترامم بیشترشد.
حالا من موندم وفاصله بین من وشوهری بخاطر بارداری و نبودن عشق وشوروحال اولیه
شماکه تجربه ات بیشتره بگو چه کنم
امتیاز: 1 1
جمعه 20 فروردین 1395 ساعت 23:12
خیلی هم عالی صمیم جون.ادم باید در درجه اول برای دل خودش کار کنه ولی یه وقتایی باید به حساب ادمهای اینطوری رسید و مثل خودشون رفتار کرد که متوجه کار زشتشون بشن که البته اگر بشن ولی نباید اصلا خودتو اذیت کنی.موفق باشی عزیزم
چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 22:28
دوباره سلام صمیم جون بابت توضیحات بیمه ایت خیلی خیلی ازت تشکرمیکنم ونا حالا چندبار خوندمشون مرسی بابت وقتی که گزاشتی واسمون انشالا که همیشه لبت خندون باشه وسایه ات بالاسرت پسر گلت باشه
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ساعت 22:28
سلام صمیم جون بعدازچندماه. اومدم وبلاگت خیلی خوشحال شدم دوباره شروع کردی به نوشتن مرسی که وقت میزاری برامون مینوسی واقعا از خوندن نوشته هات ارامش میگیرم وتحت تاثیرقرارمیگیرم و سعی میکنم همش تغسیر کنم وادم چندماه پیش نباشم بازم ممنون ندیده دوست دارم ازته دلم میگم شماوامی جون رو جز دوستای صمیمی خودم میدونم بااینکه ندیدمتون ولی واقعا دوستون دارم وخیلی چیزا از شما دوستای مهربونم یادمیگیرم
امتیاز: 0 1
چهارشنبه 11 فروردین 1395 ساعت 00:04
آخ که چقدر حرفاتو دوست داشتم
آی راست میگیا

دمت گرم حال کردم با نوشته هات
یکشنبه 8 فروردین 1395 ساعت 03:44
سلام صمیم جان،
امشب بعد از مدت ها دنبال وبلاگت گشتم تا با خوندن نوشته هات انرژی بگیرم. این اولین باریه که نظر میگذارم. شاید به خاطر اینکه ارتباط زیادی بین این نوشته و زندگی خودم می بینم.
شخصا آدم پرانرژی هستم و از مهمان داری و جمع کردن فامیل و ... لذت میبرم . البته این پرانرژی بودن رو در مقایسه با اطرافیام میگم و با اون چیزی که شما تعریف میکنی خیلی فاصله دارم.
یه تفاوت دیگه هم داریم اینه که شما پدرت رو به عنوان الگو داشتی ولی من در زمینه این خصلت اخلاقی از پدر و مادر چیزی به ارث نبردم .
با وجود اینکه من تو خانواده خودم و همسرم خونگرم ترین و فعالترین آدم هستم، هنوز هم احساس میکنم میتونم خیلی بهتر از این باشم و آدم هایی مثل شما رو الگوی خودم میکنم. تصمیم من برای سال جدید، پرهیز از هرگونه سستی و تنبلی و فعالیت برای بالفعل کردن همه پتانییل هام هست. (از جمله در روابط خانوادگی)
حالا شاید بتونی تصور کنی وقتی با این تصمیم و روحیه سراغ وبلاگ آدم پر توانی مثل شما اومدم و با همچین متنی روبه رو شدم چه حالی بهم دست داد.
احساس کردم با چند سال بعد خودم مواجه شدم! با آدمی که با توان زیاد برای زندگی اش و اطرافیانش زحمت کشیده و حالا احتیاج به استراحت داره.
من هموز بچه ندارم و درسم در شرف تموم شدنه، سر کار هم نمیرم. با اضافه شدن مسولیتها خیلی منطقیه که خیلی زود به این نقطه برسم.

در کل اگر بخوام نظرم رو بگم از دو منظر منطقی و احساسی میگم که با هر دوشون به شدت درگیرم
از منظر منطقی میگم که کار خیلی خوبی کردی و باید زودتر این تغییرات رو ایجاد میکردی که اصلا هیچکس به خودش اجازه انتظار داشتن نده.
ولی از منظر احساسی بخوام نظر بدم میگم که انرژی و توان ما آدم ها بی نهایته و فقط باید یاد بگیریم این توان رو چجوری استخراج کنیم و از زنده بودن لذت ببریم.
شخصا منظر احساسی رو بیشتر دوست دارم
امتیاز: 0 2
پنج‌شنبه 20 اسفند 1394 ساعت 23:24
صمیم جانم کاش کامنت ها رو تایید می کردی ب راهنماییت نیاز دارم
امتیاز: 0 1
پنج‌شنبه 20 اسفند 1394 ساعت 21:13
سلام
من یه دوست قدیمی هستم که سال 88 و 89 وبلاگت کامل می خوندم
البته تا به دنیا آمدن پسرت و زخمی شدن سرت
از اون موقعه خیلی کم بهت سر میزدم،چون اینترنت نداشتم
الان چند ماه اینترنت وصل کردم
خیلی خوشحالم که حالت خوبه
انشالله که همیشه همنطوری خوشبخت بمونی
امتیاز: 1 0
پنج‌شنبه 20 اسفند 1394 ساعت 00:45
سلام صمیم جان.من میخوام یه تجربه نقل کنم از خاله جونم.برای جلوگیری از تعریف کردن دیگران که به قصد حرص دادن شما هست نه تعریف واقعی و با نیت خوب.خاله من خانه دار هست و یه مادر شوهر داشت که همیشه جلوش از جاری کارمندش تعریف میکرد و پزش رو میداد.نه یه بار نه دوبار تقریبا همیشه و این دیگه برای خالم خسته کننده شده بود.یه بار خالم در جواب این تعریف ها میگه آره خیلی خوبه که فلانی میره سر کار خدا خیرش بده اگه حقوق اون نبود شما و پسرتون چیکار میکردین ؟خیلی سختی میکشیدین.مادر شوهر که بهش بر خورده و خجالت زده شده بعد از اون دیگه این تعریف های الکی رو تکرار نکرده
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت 14:15
بسیاااااار لذت بردم . صمیم جان . آفرین. واقعا خوش به حال ما خواننده ها که می تونیم از نوشته هات لذت ببریم.
یه مورد هم از این دلسوزی ها برای من پیش اومده و ازت راهنمایی می خوام. خانواده همسرم یعنی اکثرا مادرشوهرم و گاااهی خواهرشوهرم از خونه ما بد می گن !!!! مثلا می گن خونه شما هم که اصلا نور نداره. الهی بمیرم بچه اصلا توی خونه نور که بهش نمی رسه. کلی دلسوزی هایی از این دست. واااقعا بدم میاد ولی نمی دونم چجوری حالیشون کنم. آقا جان شما تو شهرستان نشستید توی خونه ی 300 متری حیاط دار. من توی آپارتمان هستم .. تهران همینه دیگه. خب الان من چیکار کنم؟ چرا انرژی منفی می دین ؟
کلا هم اخلاقم اینه که از همههه چیز زندگیم حس رضایت دارم می دونی منظورم چیه ؟ نه اینکه همه چیز خیلی اوکی و فوق العاده باشه ها نه ! ولی من هی از در و دیوار خونه م از ماشینمون از اخلاق شوهرم و .... ایراد نمی گیرم . از ایرادگیری بدم میاد . می گم این کار باعث میشه انرژی منفی به خودمون برگرده. بنابراین این اخلاق رو اصلا در خودم ندارم و اصلا هم انتظار ندارم از دیگران که در مورد زندگی من اظهارنظرهایی از این دست بکنند. خیلی دلم می خواست بهشون می گفتم شما کمک مالی کنید به پسرتون ما میریم خونه ویلایی می خریم !!! والله . از 18 سالگی روی پای خودش وایساده و هییییییچ کمک مالی نداشته و الان موقعیت خیلی خوب کاری و شغلی داره خدارو شکر. عوض اینکه بهش انرژی بدین بابت این همه سال که تونسته زندگیشو به نحو احسن جمع و جور کنه بدتر ایرادگیری می کنید ؟ البته فقط برای ما نیست کلا اخلاقشون همینه و ایراد می گیرند و به زبون میارند حداقل تو دلشون هم نگه نمی دارند یا لااقل پشت سر بگند نه تو روی ادم !!!!! خیلی تعجب می کنم از این اخلاقشون. فوق العاده نجیب هستند و به کارمون کاری ندارند و این اخلاقشون به بقیه اخلاق هاشون نمی خوره ولی انگار درونی شده !! به شوهرم می گم واااقعا ممکنه من به خواهرت بگم خونه شما هم که پذیراییش خیلی کوچیکه و ... ممکن نیست !! چجوریه که اونها می تونند در مورد خونه ما انرژی منفی به من بدن ! نظرت چیه که خیلی محترمانه بهشون بفهمونم که بدم میاد اینطوری می گید ؟ عید که می رم شهرستان می خوام بهشون بگم و اینقدر هر دفعه بعد از تماس هاشون حرص نخورم
امتیاز: 1 1
پاسخ:
سلام . خوشحالم در کلل از رفتارها و اخلاق هاشون راضی هستی . شما می تونی بگی دعا کنید انشالله وضعمون بهتر بشه یک خونه بزررررگ و روشن و پر نور و پر گل بخریم انقدررر غصه نخوریم . تازه داشت یادم می رفت باز شما یادم انداختین (البته چون میگی مشکل خاص و حرص دادن ندارند میگم اینطوری بگو) .بازم دست ..(اسم همسرت9 فلانی درد نکنه تو تهرون به این گرونی همین جای راحت و ( چند تا خصوصیت خوب خونه رو بگو) تهیه کرده و خدا رو شکر اینقدر تو خونه آرامش داریم که به نور فکر نکنیم و غصه اش رو نخوریم .. راهی که خود من در پیش می یگرم بهشون میگم لطفا دیگه در مورد این قضیه صحبت نکنید . ناراحت میشم چرا شوهرم پول نداره خونه یبزرگ و نور دار مثل فلانی و فلانی(فامیل خودم) بخره .. دیگه انتخابش با خودت عزیزم . ولی هر کار میکنی نقطه ضعف دستشون نده .
دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 20:08
سلام.ولاگ بسیار جالبی دارید!امیدوارم با همسر وفرزندتون خوشبخت باشیددو از خوشبختیتون برای ماهم بنویسید.
خوشحال میشم به وبلاگ من هم سری بزنید ولینک منو باضافه کنید.
امتیاز: 0 2
چهارشنبه 12 اسفند 1394 ساعت 20:18
واقعا از این پستتون لذت بردم. منم تقریبا ٣-٤ ماهی میشه این کار رو کردم که آدمایی که برام انرژی منفی داشتن و یا از نظر اخلاقی به هم نمیخوردیم رو حذف کامل کردم. یعنی دیگه دعوتشون نمیکنم خونه م و یا خونشون نمیرم! میبینمشون گوشه و کنار شهر و با تعجب ازم میپرسن کجایی؟ کم پیدایی؟ و من با لبخند قضیه رو به سمت دیگه ای میچرخونم.. به قول شما تصمیم سختیه و یک شبه نمیشه عوض شد! اتفاقایی افتاد که من رو مطمئن کرد این بهترین انتخابه و دوری از آدمای منفی بهترین انتخاب زندگی هر کسیه!
امتیاز: 0 2
سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 22:06
وااای این پست به شدت حرف دل من بود.من هم متاسفانه این مشکل و دارم که همه جوره اطرافیانم و راضی نگه دارم و در کنارشون باشم.
خیلی هم تلاش کردم این وزنه سازی رو انجام بدم .اما رفتار هایی که در مقابل این وزنه سازی میبینم خیلی منو سرخورده و ناراحت میکنه.
تبریک میگم بهت که انفدر خوب از پسش براومدی صمیم جون
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 16:36
سلام صمیم جان
از پست های طولانی ت پیداست خیلی هم پر حرف و خودشیفته هستی .برای همینه باهات سرد برخورد کردن والا مادرهمسرت بیمار که نیست که جان من.همینطور که فکر می کنی منجی عالم بشریت (خانواده همسرت) هستی همینطورم از لغزش های کلامت لابد این حرف دلت بدون اونکه بفهمی بیرون میزنه و اونها می فهمن وگرنه اگه بخاطر دل خودت و نه تشکر دیگران این کارها رو می کردی گرمی و سردی برخوردها دلسردت نمی کرد یه فیلسوف یهودی نازنین به نام خانم هانا ارنت هست که معتقده هیچ تنبیهی همچون بی اعتنایی نیست.تو می تونی همچنان به کارهات ادامه بدی و برات مهم نباشه قضاوت دیگران اما برات مهمه چون معلومه بخاطر دل خودت نیستن این کارا لذاست که ترک شون کنی به نظرم بهتره اول با خودت کنار بیا ببین بخاطر کی هست این کارا؟اگه بخاطر اونهاست بهتر که ترک کردی.اگه بخاطر خودت بود (که نبود)ادامه میدادی(که ندادی).سعی هم نکن خودت رو بهتر از اونی که هستی جلوه بدی نتیجه ش می شه این .
راستی من هر چندماهی یه بار وقت می کنم بیام نت لذا زحمت پاسخ دادن بخودت نده .چون نمی خونم امیدوارم در کنار همسر و پسرت شاد و عاقل باشی.سعی خودتو بکن تو می تونی .
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام . چون میدونم حتما میای و پاسخ رو میخونی خواستم ازت تشکر کنم که عیبم رو به خودم گفتی و باز هم اگه نکته ای به ذهنت می رسه بگو . امیدوارم با دوست های خوب و خیر خواهی چون شما کم کم ایراداتم رو برطرف کنم . من به بهتر شدن زندگیم همیشه امیدوارم دوست عزیز و دور از دسترس نمی بینم.

برات دوستان خوش قلب و دلسوز مثل خودت ارزو می کنم
سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 14:11
سلام صمیمی، این پستتو که خوندم خیلی خیلی احساس کردم به من نزدیکه این حسها، منم مثل تو همیشه میخواستم نمره 100 بگیرم اما چند وقتیه به این حس رسیدم که خوب نگیرم چی میشه؟؟/؟ الکی خودم رو اینقدر اذیت کنم که چی ؟؟ اونی که میخواد حرف مفت بزنه همیشه میزنه این دلیل نشد یه دلیل دیگه داره........ در مورد پسرت هم منم همین مشکلو دارم، پسرم خونه تنها نمیمونه و باید جواب همه رو بدم که چرا تنهاش بذارم، این که خودم دغدغه دارم کمه باید جواب دیگران رو بدم که چرا به نظر اونا من مادر بی کفایتی هستم .....
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 13:28
حرفهای این پست رو باید با طلا نوشت. وای که چقدر میفهمم چی میگی. دقیقا ما هم شب یلدا مهمون دعوت کردیم و اینقدر بی تفاوت بودن مهمونها به این مراسم و ... که پست دستم رو داغ کردم دیگه کسی رو دعوت کنم. هر کسی خواست خودش بیاد سر بزنه.
برم یک بار دیگه پستت رو بخونم و با تمام وجود حس کنم
امتیاز: 0 1
سه‌شنبه 11 اسفند 1394 ساعت 12:43
سلام صمیم دوست داشتنی من
خووووشحالم اولین کسی هستم که نظر میدم
تازگی ها پیدات کردم و دوست دارم داشته باشمت
این اولین باره نظر نوشتم
دوست دارم.مخصوصا این شخصیت جدیدت که به بقیه اجازه ندی ازت سوءاستفاده کنن
اجازه دارم ایمیل بزنم و خصوصی تر باهات صحبت کنم؟
منتظرم...
امتیاز: 0 2
پاسخ:
سلام عزیزم ..بله حتما .
دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت 22:16
هیچ چیز افراطش خوب نیست شما دیگه زیادی داشتی تو مهمونی دادن و دورهم جمع کردن ها افراط میکردی بطوریکه به قول خودت با کمرددرددولا راه میرفتی،درضمن هرچقدر هم زحمت مهمونی باشما باشه خوب اون شخصی که میگی لب و لوچه اش آویزون بوده شاید دوست نداره تو اون جمع باشه،بهرحال از تغییر مثبتت خوشحالموممنون بابت صداقتت،بوس
امتیاز: 1 0
پاسخ:
آدم ها تا وقتی از انجام کاری حس خوب دارند به سختی هاش فکر نمی کنند . من هم امیدوارم تغییرات بهتر و مثبت تر در زندگی همه مون اتفاق بیفته.
دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت 18:14
سلام صمیم جان...مثه همیشه گل کاشتی.....میدونی وقتی یه نفر خودش رو به خاطر دیگران نادیده بگیره تا ی وقت ناراحت نشن....بعد از مدتی اونا فکر میکنن که داری وظیفتو انجام میدی ینی لطف شما تبدیل میشه به وظیفهه و دیگه قدر دانت نخواهند بود و از طرفی توقع شون میره بالا همینطور......و ملاحظه گری یادشون میره اصلا...و باعث زجرت میشه......گاهی احترام آدمو زیر پاهم میذارن....چون بهشون جرات میدی با خوبی بیش از حد....شما سیاست ارتباط با دیگران رو پیدا کردییی.....ایولا داررییی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت 17:55
سلام

مثل همیشه عالیییییی.

مشغول وبگردی بودم که یک وبلاگ خیلی توجهم رو جلب کرد. به نظر یک آینده مادر ایرانی به کمک شما و خوانندگان وبلاگتون نیاز داره. با خوندن وبلاگشون تا حدودی ازمساله ای که پیش رو داره (مادر شدن) اگاه شدم اما از دست من کمکی مفیدی بر نمیاد به دهنم رسید دست به دامن شما بشم.
آدرس وبلاگشون:
http://maahbaanoo.blogfa.com

براتون بهترین مادر بودن و بهترین فرزند داشتن را آرزو میکنم
دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت 01:49
تو فوق العاده ای صمیم......!
امتیاز: 0 1
یکشنبه 9 اسفند 1394 ساعت 17:22
دوستت دارم صمیم
دلم برات تنگ شده بود
امتیاز: 1 1
جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 22:23
سلام صمیم جان اونموقع ها که از مهمونیهات و کمردردها و...ات که مینوشتی افراط و توی خوش قلبیت میدیدم و منتظر چنین روزی بودم که یه جایی به خودت بیایی وخوشحالم که زودتر به این نتیجه رسیدی،
امتیاز: 0 1
پاسخ:
ممنونم از محبتت.
جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 12:34
خسته نباشین صمیم جان

بعد ازینکه خودم تو شرایطی قرار گرفتم که دوست نداشتم با یکی از نزدیکان ارتباط نزدیک داشته باشم و از قضا یکی دیگه از نزدیکان میخواستن این رابطه رو به هر نحوی که شده جوش بدن، شرایطی که گفتین رو درک کردم. به نظر من هم اگه کسی دوست نداره رابطه نداشته باشه، باید به حال خودش بذاریم، نه اینکه خودمون رو خسته کنیم که بلکه به لب دو طرف قضیه لبخند بیاریم. همیشه ازتون یاد میگیرم. شاد باشین.
امتیاز: 1 0
جمعه 7 اسفند 1394 ساعت 04:07
صمیم جون سلام راست میگی مادر من هم مثل شما بود واسه ی خانواده و فامیل ودوست آشنا هر کاری از دستش برمیومد میکرد رفتار نادرست بقیه رو هی به حساب نا پختگی بچگی و ...میذاشت ولی هم از رفتار بعضیا خسته شده بودهم دلگیرآخرین موردهم که ماه رمضون امسال شد مامانم قصد مهمونی دادن داشت وخب چون شوهر خالم ازطلاق و ازدواج دوتا پسر خاله های مامانم خبر نداشت وخوب چون رفتار خاصی داره و هر چیز الکی رو پتک میکنه توسرخالم مامانم گفت اشکالی نداره دوتا مهمونی میگیرم مهمونی اول خودمونی ترها که زندایی گرامی هم تاحالا پیش نیومده دعوتش کنیم ادادرنیاره که دارم میرم شهرستان پیش مامانم ،جایی دعوتیم و...البته مهمونی ماروهرسری میاد ولی خب روال اینه بعدنوبت پسرخاله ها پسر دایی ها شد که ایناهم دوتا خواهر برادر قهر بودن بازم مامان ما گفت اشکال نداره سه تا مهمونی میکنم در ضمن در اکثر این مهمانی ها اغلب گروه اول منهای شوهر خاله حضور دارند شخصا کمرم از سرپا وایستادن موقع شام غذاونوشابه وترشی دادن دردگرفت وبا اینکه غذا به صورت سلف بود ولی همگی به حالات استرحت مطلق زایمان درمیان مامانم هی میگه دیس روببر تعارف کن واکثرا مثل بز مرده به من نگاه میکنن که مثلا اینو بیار اونو ببرتازه بعد مهمونی شوهر خاله ی محبوب به خاله گفته بود کیانا ذاتا تنبله من شاکی شدم ولی بابام گفت خندیدوگفت نظرش واسه کی مهمه چرا شاید چون ژله رو گفتم دست به دست بچرخونید زحمت جویدن رو برایشون نکشیده بودم بابام مثل حالای شما فکر میکنه ولی بخاطر مامانم همیشه همراهه وتقریبا کل آشپزی هارو انجام میده ولی این دفعه دیگه از این کارا خسته شدو گفت همه روباهم دعوت کن هرکی خودش مسئول روابطش با مادروخواهروشوهروبرادرشه خواست بیاد نخواست نیادتازه تاریخ هم تعیین میکردن که نه بچه فرداش کلاس داره بنداز فلان روز ...مامانم قبول کرد واقعا پدرمون در میومد بعد ازاینم شنیدن چرندیات آدمو آتیش میزد
امتیاز: 0 1
سه‌شنبه 4 اسفند 1394 ساعت 13:29
سلام
دقیقاعلتش رو نمیدونم ولی فکر میکنم تربیت مادهه پنجاهی ها اینطوری بوده.منم تقریبا شرایط شما داشتم ولی خوب زودتراز شما خسته شدم .ولی مسئله اینه که واقعا الان آرامش دارم.وبه طورواقع خودم هستم.فکر میکنم این تعادل ی طورایی به نفع همه است.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 4 اسفند 1394 ساعت 05:49
شیطان بزرگ
امتیاز: 0 0
دوشنبه 3 اسفند 1394 ساعت 20:07
سلام و خوش آمد گویی برای برگشتتون
امتیاز: 0 0
دوشنبه 3 اسفند 1394 ساعت 19:00
سلام خانم صمیم.اولین مرتبه هست که دارم پیغام میذارم..انشاالله خدا به وقتتون برکت بده
امتیاز: 0 0
یکشنبه 2 اسفند 1394 ساعت 15:54
کاملا موافقم
منم خیلی انرژی برای همه میزاشتم و خودمو درگیر همه چی میکردم
الان مدتیه راحتم و اصلا فشار نمیارم و نمی پرسم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 2 اسفند 1394 ساعت 15:44
سلام صمیم خانم
حاااااااال کردم . یعنی بهترین روش رو برای برخورد با دیگران و با خودتون انتخاب کردین. این تغییر و به تعبیر من پیشرفت رو بهتون تبیک میگم . اینکه آدم برای خودش اندازه دیگران و حتی بعضی اوقات یه خورده بیشتر ارزش و احترام قائل بشه . من هم مثل شما بودم توی دوران مجردی . ولی با زندگی مشترک با همسرم کم کم نظر من هم نسبت به بعضی قضایا عوض شد. هر چند واقعا منکر کمک به دیگران و گاهی اوقات از خود گذشتگی نیستم ولی اولویت با خودم و همسر و دخترمه. یه بار یه خانم بسیار عزیزی حرف خوبی به من زد گفت همیشه اول دور خودت و شوهر و بچه ات یه خط بکش .
امیدوارم سرفراز باشی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 2 اسفند 1394 ساعت 15:21
عالی و کاربردی مثل همیشه. خیلی منتظر بودم پست بزارین. منم همینم. درد و رنج و کار بقیه برام تو اولویته.
ولی قطعا از راهکارهای شما استفاده میکنم
امتیاز: 0 1
یکشنبه 2 اسفند 1394 ساعت 14:51
سلام.من همیشه پستهای شمارو میخونم.
میخواستم بگم این موضوع دور هم جمع کردن فامیل فقط در خانواده خودتون(منظورم خانواده خانم) است که جواب میده و یا اینکه در خانواده ای که تنها یک عروس باشد .چون در خانواده شوهر ایجاد حساسیت برای جاریهای دیگه میکنه و به نظر من طبیعی است . بالاخره شما مورد توجه و تقدیر (حتی بصورت صامت) قرار میگیرید. به هر حال شما به نظرم خیلی مثبت هستید ولی بعضی رفتارها باید طوری باشد که حساسیت دیگران ( شاید بتوان گفت حسادت)را برنینگیزد.
در مورد بحث بعدی شما - من بدون داشتن تجربه شما از همون روز اول برای استراحت خودم ارزش زیادی قائل بودم . چه معنی میده من خسته از سر کار بیام و بعد در خدمت عده ای بی ملاحظه باشم.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 2 اسفند 1394 ساعت 13:49
سلام صمیم جان بعد چند وقت ننوشتن توی وبلاگتون من رو بردین به روزهایی که همیشه پیگیر وبلاگ شما بودم.دستتون درد نکنه
باید بگم واقعا پست عالی و آموزنده ای بود منت هم عینا همینطورم و متاسفانه خودم رو ناجی و خوشحال کننده دیگران میدونم.میبینم منم همین کارا رو میکنم .گاهی حرص میخوردم که آدمها چرا انقد بیخیالن و اصلا استقبال نمیکنن از پیک نیک و دور هم جمع شدنا.یا اگه مثه این تیکه آخر صحبت مادر شوهرتون برای منم اتفاق میفتاد نمیتونستم جواب بدم و همش حرص میخوردم.
باید بگم این دگر گیسی و تغییر خییییلی سخته و بهت تبریک میگم که تونستی این کار رو کنی
راستی من هنوزم گاهی به یاد قدیما میرم آرشیوت رو از سال های قبل میخونم
یکشنبه 2 اسفند 1394 ساعت 08:20
ﺳﻼﻡ ﺻﻤﻴﻢ ﺟﺎﻥ, ﺧﻴﻠﻲ ﭘﺴﺖ ﺧﻮﺑﻲ ﺑﻮﺩ ﺧﺎﻧﻮﻡ. ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻡ. ﻣﻦ اﺯ ﺗﺠﺮﺑﻪ ی ﺧﻮﺩﻡ ﺑﮕﻢ ﺑﺮاﺕ, ﻣﻦ ﺑﻴﻦ اﻃﺮاﻓﻴﺎﻧﻢ ﻣﻌﺮﻭﻓﻢ ﻛﻪ ﺁﺩﻡ ﺁﺭﻭﻣﻲ ﻫﺴﺘﻢ و ﺭاﺣﺖ اﺯ ﻛﻮﺭﻩ ﺩﺭ ﻧﻤﻴﺮﻡ. ﻗﺒﻼ ﺧﻴﻠﻲ اﻳﻨﺠﻮﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ اﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﻛﺎﺭﻱ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻳﺎ ﺣﺮﻓﻲ ﻣﻴﺮﺩ ﻛﻪ ﻧﺎﺭاﺣﺖ ﻣﻴﺸﺪﻡ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﻲ ﮔﻔﺘﻢ و ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺣﺘﻲ ﻭاﻛﻨﺸﻲ ﻫﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﻤﻴﺪاﺩﻡ. ﭼﻮﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﻮﺩ ﻳﻚ ﺳﺮﻱ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﻛﻼ ﻫﻴﭽﻲ ﺑﻬﻢ اﺛﺮ ﺧﺎﺻﻲ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ. ﻣﺪﺗﻴﻪ ﺭﻭﺷﻢ ﺭﻭ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩاﺩﻡ, اﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺣﺮﻑ ﻧﺎﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﺰﻧﻪ ﻳﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺑﺪﻱ ﻛﻨﻪ ﺭاﺣﺖ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﻣﻴﺎﺭﻡ و ﺗﺬﻛﺮ ﻣﻴﺪﻡ. ﻣﺜﻼ ﺧﺎﻧﻮاﺩﻩ ی ﻫﻤﺴﺮ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ اﺯ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻏﺮ ﻣﻴﺰﺩﻥ, ﻣﻨﻢ ﻧﺎﺭاﺣﺖ ﻣﻴﺸﺪﻡ اﺯ ﺣﺮﻑ ﺯﻭﺭﺷﻮﻥ ﻭﻟﻲ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﻲ ﮔﻔﺘﻢ. ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺟﻮاﺏ ﻏﺮﻏﺮﻫﺎﻱ ﭘﺪﺭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻴﻦ? ﭘﺴﺮ ﺗﺮﺑﻴﺖ ﻛﺮﺩﻩ ی ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻪ, ﻛﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﺨﻮاﺩ ﺷﺎﻛﻲ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻨﻢ! ﻭاﻻ! اﺯ ﻭﻗﺘﻲ ﺭﻓﺘﺎﺭﻡ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﻭاﻛﻨﺶ ﻫﺎﻱ ﻋﺠﻴﺐ و ﻏﺮﻳﺒﻲ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ و ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺷﻤﺎ اﺭﺯﺵ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺩاﺭﻩ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻨﺪﻱ ﻣﻴﺸﻪ!
امتیاز: 0 1
یکشنبه 2 اسفند 1394 ساعت 01:41
سلام برات یه ایمیل زدم..لطفا چک میکنی؟
امتیاز: 0 0
شنبه 1 اسفند 1394 ساعت 21:40
خیلی آموزنده بود
امتیاز: 0 0
شنبه 1 اسفند 1394 ساعت 18:48
سلام
این دو پستو با دلم خوندم!
عالی بود
من هم مدتی هست در حال سنجش میزان تاثیر ادما تو زندگیمم هر جا که واقعا دیگه کاری از ذهنمم بر نمیاد سعی میکنم اون ادمو تو فضاهای مجازی مثل اینستا گرا م هم نداشته باشم که اولا خودم اذیت نشم
کار اسونی نیست اصلاا
خیلی باید رو خودمون کار کنیم
ولی شدنیه
امتیاز: 0 1
شنبه 1 اسفند 1394 ساعت 14:16
بادوتاپست تویه روزحال میکنم
پقرکتون چندسالشه
امتیاز: 0 1
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد