X
تبلیغات
رایتل

 

 ممنونم از  همگی دوستانم بابت همدلی ها و کلمات ارام بخش

 

دیشب پسرک داشت تکالیفش رو انجام می داد . من روی  مبل نشسته بودم و  از  دور نگاهش میکردم . صورت  نرم و  نازک،  پوست لطیف و کودکانه ، حس این که من مادرش  هستم ، چال روی  گونه ها ، حس این که چقدر دوستش دارم ، دست های  کوچیک و  تپلی که مداد رو  تو دستاش گرفته بود ، حس  این که چقدر زود بزرگ شد ، موهای مشکی نرم ،حس  داشتن ارزوهای  دراز یک مادر برای  روزهای  بعد، چشم های براق و نگاه هاش ، حس تصور و دیدن پسرک در  موفقیت هایی که خواهد  داشت . موبایل در دستم بود و  من از  زیر  چشم نگاهش میکردم واز دور  بر  تکالیفش نظارت داشتم. یک چیز  سفت و سخت، یک درد بزرگ و تیز و تیغه دار  راه گلوی من رو گرفت.یک بغض  بی موقع و یک دلیل باریدن بی انتها ..خاطرات یکی بعد از دیگری  از جلوی  چشمم رد شدند .  تازه دنیا اومده بود  چقدر با من و برادرم فرق داشت. یک نوزاد سبزه ی  کوچولو  که مامان  بغلش کرده بود و با خوشحالی  نشونمون داد . بزرگتر که شد رنگش سفیدتر شد و کمی تپلی شد . از همون موقع عاشق ریتم گرفتن روی  میز مشقش بود . آهنگ های  مهستی  رو با من و خواهرم  هم صدای میکرد : تموم دنیا یک طرف  تو یک طرف عزیزم ..عزیزم ...پسرک مهربون و زیبامون رشد کرد و قد کشید .. باریک و بلند و  شوخ، انگشت هاش  حالا با مهارت بیشتری ضرب  میگرفت . چقدر  موقع خواستگاری  من سر به سرمون میذاشت ..چقدر روزها بود و  چقدر  سال های بعدش نبود ... چقدر  مامان با همین  حس دیشب من نگاهش کرده بود ..حتما مامان هم  تا همون بیست و یک سالگی  اش  فکر  میکرد  چقدر صورتش  نرم و  نازک و  پوستش  لطیف هست ..حتما  مامان ..اینا چیه می نویسم ..مامان همین  الان هم بعد از اینهمه سال ..اینهمه روز ..اینهمه تولد  که همه بودیم و  اون نبود ..چقدر  تو این نبودن های  طولانی  به یادش بود . من اغراق  نمی کنم ولی  مادری رو  ندیدم که اینهمه صبر ..اینهمه اندوه رو در  خودش  بگنجونه و صداش در  نیاد ..اون این مساله رو  هضم نکرد ..این  نبودن ..این  رفتن و  برنگشتن  انگار  مامان رو  تو  خودش  هضم کرد ..اب  کرد .. مثل یک حبه قند تو دهان ...مثل یک جرعه ی  آب  بعد  ساعت های  طولانی تشنگی ...این کم داشتن ..این  ندیدن ..این لمس  نکردن با مامان کاری کرد که سال های عمر با موهاش نکرده بود ..که بی صدا بودن اون هنوز که هنوزه حال من رو خراب  میکنه ..حتی تصورش ..حتی  تصور  تحملش ... 

من اینجا روی  مبل  روبروی  پسرک هفت ساله ام نشسته ام و به مادری  فکر  می کنم که فقط بیست و یک سال فرصت داشت برای  دست های  نرم ..گونه های  لطیف ..انگشتان ماهر و  چشم های  براق  مشکی  مادری کند ... 

سپهرعزیزم.به اندازه ی روزهای  نبودن تو ..و روزهای بودن    ی..و..ن..ا  گلویم درد می کند .این سرما خوردگی  سال هاست  نه خوب می شود ..نه پایین می رود و  نه از  گلویم در می اید .فقط  می خراشد و با خون به جایی می رود که مادرم می داند.

تمام مادری هایم ارزانی ات ...روزگارت سبز و پر از  آرامش و موسیقی  های  زیبا که دوست داشتی  

دست هایت پر از سبدهای  گل که امروز  من و  صبا و مامان برایت می فرستیم ...در  مجلس  صلوات مان. چشمم به امید  صلوات هایی  است که بچه های اینجا برایت می فرستند . هزار برابرش تقدیم به عزیزان  سفر کرده ی  خودشان . 

 

نظرات (37)
یکشنبه 23 اسفند 1394 ساعت 10:54
سلام، صمیم جان از اول تا آخر نوشته ت گریه کردم، خدا روحشون رو قرین رحمت کنه و به شما و پدر و مادرتون صبر بده.
و برای هیچکس نخورد این غم های بزرگ رو و اگر مشتش این بود، صبر بی انتها بده بهشون..
امتیاز: 1 2
پنج‌شنبه 29 بهمن 1394 ساعت 06:00
صمیم عزیزم بعد إز مدتها وبلاگت رو پیدا کردم و إز خوندن نوشته هات لذت بردم
خدا برادر نازنینت رو رحمت کنه و به همه شما صبر فراوون بده
لذت پسر گلت رو ببر که هیچکس إز بعدش خبر نداره
امیدوارم سالیان سال بزرگ شدن و قد کشیدنش رو ببینی و دلتون پر إز شادی باشه با حس وجودش
شاد باشی...شبنم
امتیاز: 1 6
دوشنبه 26 بهمن 1394 ساعت 10:51
خدا رحمتشون کنه
امتیاز: 1 4
سه‌شنبه 20 بهمن 1394 ساعت 09:17
سلام
وبلاگ اولی که توی پرشین بلاگ داشتید و لینکش گوشه همین وبلاگتون هست رو حذف کردید؟ خیلی دوست داشتم یه روز برم از اول داستان زندگیتونو بخونم
امتیاز: 1 3
دوشنبه 19 بهمن 1394 ساعت 22:06
صمیم خانوم دوران جوانیم همیشه نوشته هاتونو میخوندم/ اخرین باری که اینجا سر زدم پسرتون دو ساله بود! خدای من چقدر زود گذشت.. واقعا یه لحظه موندم که دنیا چقدر زود میگذره.
خدا رحمت کنه برادرت رو. هر چند توی اون سالها متوجه نشدم چرا فوت کردن. چقدر جوون بودن. خدا رحمت کنه ی همه رفتگان رو...
امتیاز: 0 5
یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 20:17
سلام صمیم جان
سالهاست میخونمت خاموش. الان دیر به دیر مینویسی منم دیر به دیر سر میزنم
اخرین بار دوماه پیش بود
در اوج خوشی و زندگی روتین هفته پیش روز یازده بهمن خبر فوت دوست برادرم رو شنیدم. جوانی رشید و 35 ساله مجرد بود و مثل همه بچه ها نور دیده پدر و مادرش
چهار پنج سالی اسیر سرطان بود . خوب شده بود اما دو سال پیش زد به ریه اش .
دوبلره جراحی و شیمی درمانی . اینبار جواب نداد. پزشکش گفت برو از زندگیات لذت ببر. راهی نیست دیگه.
من فقط یک بار عکسشو دیده بودم تحصیلکرده بود . پر از امید و ارزو . همه رفت زیر خاک.
خب پرر کشیدن خیلیهارو شنیدم اما این بار چیز دیگری بود. کمرم شکست . نمیدونم چرا . عجیبه چون نسبت به خیلیها برام غریبه بود اما شکستم. از دنیا بیزار شدم
فقط به یه سال اخرش به حال پدر و مادرش به سه ماه اخر و زجر و دردش فکر میکنم و اشک میریزم. اینکه چه کشید وقتی بهش گفتن.کارت تمومه . چجوری زندگی مرد یه سال اخر رو. همه جیم تعطیل شده . به زور سر کار میرن. باشگاه و کارهای روزمره تعطیله. دراز میکشم و زل میزنم به سقف. خوب نیستم بیقرارم
الان در اوج نا امیدی و افسردگی یادت افتادم . یاد برادر مرحومت . یاد دل شکسته شما و مادرت. گفتم برم پستهای قدیم صمیم رو بخونم . اونجایی که از سپهرش نوشته. شاید آروم شم وبلاگ.رو باز میکنم میبینم اخرین پستت راجع به سپهره
فقط اشک.میریزم.
صمیم.جان روح برادرت شاد باشه. هیچی نمیتونم بگم . چون خودم اومده بودم سراغت که تسکین پیدا کنم . من در غم فوت این.جوون که دور بود ازم کمرم خم شد . شما چه کشیدی در غم رفتن برادر . خدا به دلتون آرامش بده
صمیم حالم خوب نیست . دنیا قشنگ.نیست . کارم شده صلوات و فاتحه خوندن زل زدن به اعضای خانوادم . به بیرحمی دنیا . به دستهام نگاه میکنم به بیروح شدن جسمم به قبر به خاک . انگیزه هیچ چیزی ندارم . نه خرید نه پول نه تفریح
چه فایده
من چم شده? به اینجا پناه اوردم . تا قبل فوت این عزیز عادی بودم گاهی حالشو میپرسیدم فقط
چه کنم?
امتیاز: 3 2
پاسخ:
همینطوره . مرگ و جدایی آدم ها رو غصه دار میکنه .ما غصه ی خودمون رو داریم . چرا دیگه نمی بینمش .چرا کنارم نیست ..فقدان اون برای خود ما سختی میاره . کسی چه میدونه ؟ شاید دنیا و روزگار اون طرفشون انقدرررر خوب هست که در مقایسه با این دنیا چیزی حساب نشه و ما چون نمی دونیم نبودن اونها رو از دست رفتن فرصت های زنده بودن می شماریم..
من این جور وقتها فکر میکنم اییییینهمههههه آدم از همین صد سال قبل در نظر بگیر که زندگی کردند ..راه رفتند ..عاشقی کشیدند ..وصال دیدند .. گریه کردند ..خندیدند ...و الان نیستند .به همین سادگی . و نبودن اونها چیزی از طبیعت و حرکت روزگار کم نکرد . ما یک نقطه ی خیلی کوچیک هم تو کا کائنات بشمار نمیاییم عزیزم . وقتی آدم خودش رو در کل دنیا و هستی و جهان های موجود تصور کنه غمها و غصه هاش هیچ به حساب میاد ..
مرگ واقعا پااین هم هی داشتن ها و دیدن ها و بودن ها نیست ..برای همه تون صبر و کنار اومدن با این قانون بیرحم اما طبیعی و روتین دنیا رو ارزو می کنم.
شنبه 17 بهمن 1394 ساعت 03:49
اون اوایل اوایل وبلاگ نویسی ات یادت میاد؟ خشم بدی از مادرت داشتی و البته من حق رو به تو میدادم ! مادرت خیلی بی عاطفه و سرد بود باهات و کودکی خوبی ام نداشتی اما یه چیزی بهت بگم صمیم بعضی ادمها باید خدا بزنه تو سرشون تا بفهمن دست از رفتارهاشون بکشن از کجا معلوم اگر سپهر زنده میموند مادرت روز به روز به تکبر و رفتارهاش ادامه میداد؟ اما با پر کشیدن اون خیلی عوض شد و رابطه تون هم ترمیم شد به عنوان یک خواننده خیلی قدیمی میگم حالا چقدر این فرضیه درسته نمیدونم!
امتیاز: 9 0
پاسخ:
سارای عزیز
این من بودم که تو تموم اون سال ها ناپخته بودم و چشم هام محبت های مادر رو نمی دید . هیچ وقت مصیبت یک نفر رو پس سری خداوند فرض نکن. بلکه لطف و رحمت اون بدون و برای اون آدم ها صبر بخواه .
مادر من نه متکبر بود و نه سرد ..چشم ها و قلب من بسته بود . وقتی مادر شدم فهمیدم چقدررر اشتباه میکردم و همون موقع هم از روی نفهمی فرضیات خودم رو اینجا می نوشتم . شما این اشتباه رو تکرار نکن . ما هیچ کدوم در مسند قضاوت نیستیم.
سه‌شنبه 13 بهمن 1394 ساعت 11:09
عزیزم خدا رحمت کنه برادرتون رو مطمئنا خیلی سخته هنوز هم بعد از گذشت این سالها
امتیاز: 0 1
پاسخ:
ممنون و خدا رفتگان شما رو هم در آغوش پر مهر محبتش بگیره .
دوشنبه 12 بهمن 1394 ساعت 15:57
روحش شاد
خدا به خانواده های همه از دست رفته ها مخصوصا جوونهاش صبر عطا کنه
امتیاز: 0 1
پاسخ:
ممنونم الهام عزیز
و خدا رفتگان شما رو هم در آغوش پر مهر محبتش بگیره .
دوشنبه 12 بهمن 1394 ساعت 13:10
خداوند رحمتشون کنه و به مادرتون صبر عنایت بفرماید.
مادری مثل شما را برای پسرکت نگه داره و اونو رو صحیح و سالم برای شما.
امتیاز: 0 1
پاسخ:
سپاس آنای عزیز
دوشنبه 12 بهمن 1394 ساعت 00:15
سلام صمیم جان ..خیلی خوب مینویسی تبریک میگم.خدابرادرتو بیامرزه ..و پسرتو برات حفظ کنه..خیلی دوست دارم باهات دوست بشم...من تهرانم و دور از شهرم و خانوادم شهرستان..اینجا با همسرم و دخترم هستیم و خیلی نوشته هاتو میخونم و لذت میبرم ..خوش و خرم باشی
امتیاز: 0 1
پاسخ:
سلام وحیده جان
لطف داری . شماها همه دوست های خوب و واقعی من هستید .
یکشنبه 11 بهمن 1394 ساعت 11:52
با نوشته هات گریه کردم . خدا تمام یچه ها رو برای پدرو مادرشون نگه داره وهیچ کس داغ فرزند رو نبینه .الهی آمیییییییین
امتیاز: 0 1
پاسخ:
سلام پونه
دعای خوبی کردی . انشالله .
شنبه 10 بهمن 1394 ساعت 15:16
سلام صمیم جان.
روحشون شاد.
خدا مادر رو براتون حفظ کنه
امتیاز: 0 1
پاسخ:
ممنون عزیزم
شنبه 10 بهمن 1394 ساعت 14:15
منم از خدا اجر و صبر برای مادر و همه شما عزیزان ارزو میکنم. میدونم که دم در بهشت منتظر مامان هست که با هم برن داخلش. صمیم جون من وبم پاک شده اما احتیاج به درد و دل دارم باهات. شماره مو بذارم تو تلگرام جوابمو میدی؟
امتیاز: 0 1
پاسخ:
سلام .
آلیس عزیز لطفا برام ایمیل بزن samim8888@yahhoo.com
شنبه 10 بهمن 1394 ساعت 11:49
من یک مادرم و از خدا میخوام هیچ مادری روز بی فرزندش رو نبینه که درد سخت و دردناکیه.
روح برادرتون قرین رحمت و آرامش . قلب مادرتون و شما صبور :(
امتیاز: 0 1
پاسخ:
ممنون الهام پر مهر
جمعه 9 بهمن 1394 ساعت 22:46
خدا رحمتش کنه و به خانواده ش بخصوص مادرش صبر بده
امتیاز: 0 1
پنج‌شنبه 8 بهمن 1394 ساعت 16:19
صمیم جان هر بار که از برادرت می نویسی قلبم برای مادرت و شماها درد میگیره. باز براتون از خدا صبر طلب میکنم
دلم برای خودت و نوشته هات تنگ شده صمیم عزیزم
امتیاز: 0 1
پنج‌شنبه 8 بهمن 1394 ساعت 10:58
روحش قرین شادی و رحمت...هر روز و هر لحظه
ردح پدر منم شاد
امتیاز: 1 0
پنج‌شنبه 8 بهمن 1394 ساعت 09:17
آخ ازین زود رفتناااا
آخ ازین که سال به سال بیقرارتر میشم ...
آخ ازین وجه لعنتی مشترکی که بین منو تو هست نسیم.. ازین پنجِ بهمنِ منفور..
امینِ من یا سپهرِ تو .. نباید اینقدر زود میرفتن.. 21 سال خیلی کم بود برای بودنشون.. برای لمس بودنشون..
چی میتونم بگم جز اینکه جاشون بهشت برین باشه.. و قورت بدم بغض ده سالموووو..
چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 23:30
خدا رحمتشون کنه.
واقعا نمیدونم چی بگم ...سکوت سکوت سکوت
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 21:33
روحش در ارامش.....صلوات
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 15:21
روحش شاد
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 14:32
سلام
صمیم جان
چه زیبا و با چه دید مثبتی به کودکتان مینگرید.
و انتهای متن خیلی تامل برانگیز است.
به نظر من مادری یعنی صبوری هرچند بع1یی از مادرها فاقد این عنصرند
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 20:14
خدا همه مادرا رو برا بچه ها و همه بچه ها رو برای پدر و مادرهاشون سالهای سال نگه داره..داغ عزیز اونم بچه خیلی سخته..هیچوقت کهنه نمیشه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 16:16
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 16:02
روحش قرین رحمت بی انتهای حضرت دوست.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 13:40
الهم صل علی محمد وآل محمد،روحشون قرین رحمت
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 13:08
سلام صمیم عزیزم.
روح برادر عزیزتون شاد.
خدا پسر گلت و همسر و پدر و مادرتون رو براتون حفظ کنه
سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 10:22
نیومدی, نیومدی, وقتی هم که اومدی جیگرمون رو سوزوندی دختر
خدا سپهرت رو در پناه خودش داشته باشه و یونای عزیز رو سلامت نگه داره
توان و صبر مادرها عجیب زیاده
صمیم سرحال و شاد رو وادار کن برامون بیشتر بنویسه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 09:02
صمیم جان دلم گرفت....خیلی زیاد....وقتی عزیزی از دست میره....اطرافیانش همیشه ی غمی توی وجودشون میمونه....میفهمم تا مدت های بسیار طولانی هرکاری میکنن...هرجا میرن......یاد عزیزشون می افتن....این دردناک ترین اتفاق زندگی هست...غمی که تمام وجود ادمو میخوره....عزیزکم از خدامیخام یوناجان رو برات حفظ کنه ایشالا همیشه سایه شما بالای سر یوناجان باشه....عزیزم درکت میکنم .....تمام وجودم پر از غم شددد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 08:43
تسلیت میگم... هرچند که کلمات نمی توانند حجم غم را تسکین بدهد... چقدر باید سخت باشه...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 6 بهمن 1394 ساعت 08:16
سلام صمیم عزیز
شادی و آرامش و بهترین های دنیا و آخرت هم نشین خودت و عزیزانت

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ممنونم که باز نوشتی. همیشه منتظرم در این روز از سپهر بنویسی مثله همیشه.
انگار قصه برادر میخوانی برای همه خواهر های دنیا.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 23:57
همیشه وبلاگت رو میخونم دقیقا پارسال همین موقع هم برات کامنت گذاشتم بیشتر خاموشم...خدا رحمتش کنه ..خیلی زیاد حرفاتو درک کردم ..داغ برادر را برادر مرده میداند...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 21:21
سلام من همیشه به وبلاگت سر می زنم . به یادتم وبرای آرامش همه مادرها دعا می کنم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 19:13
روحشون شاد....روحشون شاد
امتیاز: 0 0
دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 18:53
روحش شاد باشه. خدا به مادرتون بیشتر از همیشه صبر بده. و به شما.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 13:29
صمیم عزیزم به تازگی و خیلی اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم و چقد خوشحالم از اینکه با شما آشنا شدم، یکی یک روز های شیرین زنگیتو خوندم و لذت بردم از اینهمه انرژی، از اینهمه عشق
گاهی مادری و همسری شمارو با خودم مقایسه میکنم، به راستی که مادر شایسته و همسری نمونه هستی
اما من با اینکه پسرم پنج سالشه گاهی وقتا نمیتونم خودمو کنترل کنم و رفتارهایی میکنم که با بچه نباید....
به خاطر داشتن چنین آرامشی بهت غبطه میخورم
بیشتر بنویس
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد