X
تبلیغات
رایتل

یک بنده خدایی  تعریف میکرد که پسرم  تو تموم زندگی  چهل و خورده ایش  تا حالا یک جفت جوراب  واسه روز  پدر برای  پدرش  نگرفته ..تا حالا یک بار خسته نباشید و  مهربونی و  لطفی به پدرش  نداشته و  گله میکرد که حالا برای  یک فامیل دور که سالی  یه بار  هم نمیبینمشون رفته یک ساک گنده سوغاتی   خریده  و فرستاده براشون ..گله میکرد که خوب  بلده خودش رو  عزیز  و شیرین کنه ..ولی برای  پدر بیچاره ...برای من مادر  بیچاره ....هیچچ.

صادقانه اعتراف میکنم باهاش همدردی کردم ولی  توی  دلم اون پدر و مادر رو  رو  خیلی  شایسته دلسوزی و ترحم  ندیدم ... انتظار معرفت و  محبت از  فرزند   رو همه پدر مادرها  دارند ولی  یک ذره هم باید فکر  کرد این پدر و مادر چه چیزی ..چه رفتاری ..چه دوران سیاه و  کابوسی رو ناخواسته  در کودکی ببرای  این  مرد میانسال  امروزی درست کرده که هیچ محبت و  عاطفه ای به والدینش   نداره در  دلش .. هنوز خونه  پدری  زندگی  میکنه ..هنوز  نون سفره پدر  رو میخوره .. خودش هم  کار  میکنه و تمام داشته هاش رو  برای  خودش  و تفریحاتش خرج میکنه  ولی  ذره ای نه سپاسگزار  هست  از  اونها ..نه گرم ...نه قدر دان ... و هر  چه هست ..نفرت ..بدبینی ..انزجار از  اون خونه و  اون پدر ومادر  پیر  ..

من این پسر رو  دیدم . . به نظرم   آدم دوست داشتنی  هست . دیدم و میدونم که حتی  دیدن پدر  و  مادرش  نوعی  آلرژی  دراو  ایجاد میکنه . زندگی  اون در طبقه ای جدا و  مستقل از  خونواده اش  هست . نه سلامی ..نه محبتی ..فقط   کلماتی  از روی  نیاز. بارها فکر  کردم چی  میتونه  باعث  این سردی و دوری بشه . محبت بیجا و بی اندازه یا به مدل خود و  مخالف سرشت بچه و نیاز  اون ؟ من شاهد رفتارهای  غلط  و  اشتباه اون ها هستم که چطور  پدر  بدو بدو  واسه مرد  گنده صبح زود میره نون تازه میخره ..اصلا دغدغه داره برای   نون تازه ی  اون .چطور  مادرش  خودش رو  از  غذاهایی که دوست داره محروم میکنه تا این آقای  محترم از  غذا ایراد نگیره .. چه محبت های  بیخود و بی  جهت و  نا لازمی میکنند ( به مدل  خودشون ولی  دریغ از کمی  کلام محبت آمیز که چاشنی  اش  بشود) و میبینم   چطور  این فرزند  با تنفر به کارهای  این ها  نگاه میکنه  و  چطور  من دلم فشرده میشه که کمی آگاهی ..فقط  کمی آگاهی و  رفتار  درست در  کودکی  و  نوجوونی  از طرف  پدر  و  مادرش میتونست  امروز  اون رو در  جایگاه یک همسر ..پدر .. برادری مهربان و رفیقی   خوب  قرار  بده .. این پسر  مرد بسیار خوبی  هست ..بسیار  اجتماعی ..بسیار  دوست داشتنی ..فداکار و  تشنه ی  محبت و  خدمت به دیگران ..دوستانی  از  همه طبف  داره ولی  تنهاست ..یک حس  تنهایی بزرگ رو در  اون دیدم و  نقابی که به محض  ورود به خونه  از صورتش  بر  میداره ...شاید هم به صورتش  میزنه ..نمیدونم .. میخوام بگم گاهی  فشارها .. مقایسه کردن ها .  تحقیرها ...در آغوش  نگرفتن ها و  حتی  لوس  نکردن ها  منجر به خرابی هایی  میشه که هیچ کس و  هیچی  نمی تونه درست و ابادش  کنه ..انشالله از  همه دور  باشه  و  انشالله  دیگر روز، جواب قانع کننده برای کارهایی که حتی  نمی دونیم  کی و  چطوری و  کجا  انجام دادیم و باعث  شکستن  یا خرابی  ای  شدیم  داشته باشیم . به هر زبانی  بوده توی  حرف هامون سعی  کردیم به والدینش  بگم که  قطع بعضی  محبت های  بیخود و  غیر ضروری  اون رو متوجه جایگاهش  میکنه . بذارید  گرسنه بمونه صبح تا مسوولیت  تهیه نون تازه برای  خودش رو  حداقل به عهده بگیره ...اون کتک های  نوجوونی  و  تحقیرهای  بچگی و   خرد کردن  لطافت اون بچه الان با این  شیرین کاری های  از روی  محبت  بزرگسالی  ترمیم  نمیشه .. به خدا نمیشه  و  میبینند که نشد ..ولی  باز  هم  راه غلط و  جاده  به بیراهه و  قدم های  این ها استوار در  این کج راهه ..

 من صمیم ..همین صمیم  بارها  درمقام مادری، خشمگین شدم  تا حد  مرگ ..  مواقعی شده که   احساس  کردم هر  لحظه ممکنه از دست  پسرک سکته کنم تو  اون  شرایط... یک رفتارهایی  نشون دادم که  بعدش  خودم باورم نشده  .مثلا با سعی زیاد و عرق جبین ،  خشمم رو فرو خوردم و در قالب بک  مامان منطقی بودم  ولی تا پسرک از  اتاق  رفته بیرون  از شدت انفجار با کف دست  دو سه تا ضربه محکم به در  اتاق  وارد  کردم  و وقتی  از صداش  با تعجب  برگشته که چی بود  مامان ؟ فقط  لبخند زدم و  دندونام رو  فشار  دادم و  گفتم چیزی نبود ... دهن در رو صاف  کردم !!!  کف دستم هم  البته بعدش  داغون شد از قرمزی و  فشار ضربه ..فقط  میدونستم این همه خشم باید بریزه بیرون  ..البته من در  حالت عادی  نه دیوانه ام ..نه عصبی و  پرخاشگر ..نه  ضعیف النفس  ..ولی  از  همین  آدم های  عاقل هم گاهی   عملیات محیر العقول سر  میزنه و  اگه شماها تو  عمرتون اینطوری  نشدید  من  اعتراف  میکنم  که گاهی  کنترل از  دستم خارج شده و  البته نکاتی که ازش  گرفتم رو  هم چاشنیش کنید.نمونه تازه و  داغ و از  تنور  در  اومده اش  همین دیشب  بود . بعد از   10 ساعت کار  و کلاس سنگین  رسیده بودم خونه و  انرژی  در  حد  نیمه زنده!( بله .بله  من میدونم . تیرهای  اتهام طرف منه  که  به جای   کم کردن کارهام  و برنامه ریزی بهتر و حفظ  طراوت خودم و  اعصاب راحت برای  خانواده  میرم در  این سن دنبال ماجراجویی های  درس و  تحقیق و  این چیزها . البته  بغل مغل های ذهنم یک نفر  میگه:  شیرینی  زن زیادی خوب و همیشه خوب که همه چیز رو  حاضر و آماده تقدیم خونواده میکنه!! گاهی  دل رو  میزنه صمیم خانوم..حواست باشه ها ..به علاقه مندی هات هم برسی بدک  نیست  جانم !!!) بله میگفتم ..دیشب  با این اوضاع اومدم خونه و  دیدم عمه جون پسرک  داره باهاش  تکالیفش رو  کمک میکنه و  بابایی  کار  داشته و  کمی قبل از  من رفته بیرون . این  عمه جون یک چیزی  میگم یک چیزی  می شنوید ..ماه  و فرشته کامل.خب  حال و احوالی  کردم و نشستم کنار  پسرک که وظیفه خطیر  تعلیم و تربیت روی  دوش  عمه جون نیفته( میبینی  اشکال  کار  من  رو ؟فکر   خراب  از  من بود ..باید  یک استراحتکی  میکردم  و یک چیزی میخوردم بعد میرفتم سراغشون ولی  ته ذهنم ترسیدم  از قضاوت ..و این بزرگترین  اشتباه من بود که خرابی های  بعدی به بار آورد ..ببین حالا چی شد !)  خلاصه   وسط   انجام تکالیف  گل و بلبلی  یهویی  پسرک بلند شد روی  تخته وایت بردش   تمرین  نوشتن اعداد  انگلیسی رو کرد .مثلا خواست منو خوشحال کنه یا جلوی  مهمونش  یک افه ای  بیاد ...خب  چند تا نوشت و  عالی بود   . تا رسید به عدد  پنج  که همیشه خیلی زیبا و  واضح و درشت و خوب  می نوشت ..اقا یک پنج هایی  نوشت که تو هیچ بقالی  ای  پیدا نمیشد .. من هی  تحمل  کردم ..هی  گفتم عزیزم  اینطوری .. دستت رو  این جوری بگیر ..اینقدر  نچرخون این دایره اش رو ..چرا  تا سقف  اتاق  میبری  ادامه ای رو  ؟!!!در  اون لحظه ، من  خسته و  استانه تحمل  پایین .. پسرک تحت فشار  و  کلا مغز  تعطیل!!  عمه هم زوم روی  ما و  حس بی کفایتی  در  من  داشت  همین طور برای  خودش  مانور  رزمایشی  میداد!!   میدونید صحنه بعدش  چی بود ؟ من بدو . پسرک بدو ..دور  هال دنبالش  میکردم  و   کاملا توانایی هر کاری و بزه ای   رو  در  خودم دیدم!!!!!  بهش  گفتم بیا میخوام نشونت بدم .اونم گفت اصلا نمیام .. میخوای  دعوام کنی .. خلاصه یک لحظه بیخ خرش رو  گرفتم و بردمش  جلوی  وایت برد ( بقیه اش رو  خجالت میکشم بگم!!) و  صورتش رو  چسبوندم به تخته وگفتم من اینطوری  به تو یاد  داده بودم( ای  مرده شور  آموزشاتو ببره  دختر با این کاری که با بچه کردی )  و  اونم تو شوک  و چشماش  اشکی  که یکهو  متوجه شدم دارم چکار  میکنم ... تمام این ها شد  شش ثانیه ..ولی  من باورم نشد این کار  از  من بر  اومده .. عین  ساواک رفتار  کرده بودم .. و  بدتر  اینکه جلوی  چشم عمه بچه!!!!.. یعنی   اونچه نباید بشد شد ..دست پسرک رو  گرفتم و  با هم رفتیم تو اتاق.( اینم بگم که  خشم من بسیار زود  خاموش  میشه و  برای  همین  کسی  باور  نمیکنه منی که بچه رو بلافاصیه بعد  همچون حالتی  میبرم تو اتاق  کاملا منطقی و   با مهربونی  دارم باهاش  حرف میزنم ..حتی  مورد داشتیم   طرف  سرک کشید  از  لای  در بینه من دارم چجوری بچه رو تیکه تیکه میکنم و  با دین من که دست های  کوچیک بچه رو  تو دستام گرفتم و دارم براش  توضیح میدم چی باعث رفتار  من شد و  چی  من رو  ناراحت کرد و بهتره بعد از  این با هم چکار  کنیم که این  اتفاق  نیفته  با خیال راحت رفت بیرون .. ) خلاصه تو اتاق  بغلش  کردم و  گفتم من  امشب  خودم رو  حتما جریمه میکنم برای  این  کار  بدم .برای  کنترل  نکردن عصبانیتم ..من  نتونستم  رفتارم رو  تو دستام بگیرم و  تو رو  ناراحت کردم و  دردت اومد حتما . اشک هاش رو  پاک کرد  و تایید کرد  حرفام رو . گفتم من حق  داشتم  عصبانی بشم عزیز دلم ولی  حق  نداشتم  اون طوری  عصبانیتم رو  نشون بدم و  پرتابش  کنم طرف کس  دیگه . پسرک به من گفت میخوای  چه جریمه ای بکنی  خودتو ( کلی با  کنجکاوی و   حتی  درجاتی از  ذوق !!)  گفتم  اولا که تو یقه من رو بگیر  ببینم چه حسی  داشتی  اون لحظه ..( من حتی  الان با نوشتن این ها قلبم از  درد فشرده میشه ..و این اتفاق  تو این شش سال زندگی  این بچه تا حالا به این شدت نیفتاده بود ولی  می نویسم  براتون تا بگم خرابی ها رو  ول نکردم  و سعی  کردم یک جوری ترمیم کنم ) اون بچه هم  نامردی نکرد و   محکم بیخ خر  من رو گرفت و کشید  ..واییی  چقدر حس  ناخوشایندی  بوده ..بعد  گفتم خب  اجازه ندارم فردا صبح  تا ساعت شش بخوابم . ...باید  زودتر بلند شدم و  اول به کار بد خودم  فکر  کنم و بعد روی  کاغذ بنویسم که بهتر بود  چکارا میکردم و  ظهر برای  تو میخونم ببینم نظرت  چیه ..گفت  عالیه .. عمه جون که تا حالا این  صحنه ها رو  از  من ندیده بود و  همیشه  برای  تربیت من رو  مثال میزد ( خیر سرم)  لباس  پوشیده و  گرفته  گفت  که داره میره و  من دیدم بهتره  اصرار  نکنم و  تشکر  کردم برای  اومدنش و رفت ..داشتم دق  میکردم .. یعتنی بدترین  اتفاق  ممکن در  بدترین زمان ممکن افتاده بود .. نفسی  کشیدم و  گفتم باز  هم تر از قضاوت ..مهم نیست اصلا ..  هر فکری  میخواد بکنه .. آدم که نباید  همیشه روی  خوبش رو ببینند بقیه!!  تازه عزیزان دلم ..این تمام اتفاقات دیشب و  ناشی از  این  مساله نبود .. هنوز  بخش  اصلیش  مونده که چه برنامه  هایی بعدش  پیش اومد  که سر فرصت انشالله  شاید  بگم.  خلاصه جونم براتون بگه  که  .بله ..بچه بزرگ کردن نه اونقدر راحته که بگی  چیزی  نیست که بابا  .و نه اونقدر  سخت که خمت کنه و بشکونه آدم رو یا اصلا بترسی از داشتنش  ..فقط این بار  مسوولیت ش  اونقدرررر سنگینه که من گاهی  وحشت میکنم  از این همه. تعهد ..این همه مسوولیت ..این همه  چیزهایی که قبول کردیم و  کم کم متوجه میشیم  پای   چی رو  امضا زدیم و  این بچه ها  رو  تحویل گرفتیم ...

 شاید  به من این سوال  وارد باشه که حالا که یک اشتباهی  کردی  دیگه عزت و بزرگیت رو  جلوی بچه خراب  نکن تو هم بابا!!! بگو اشتباه شد و تموم .. من به نظرم  این جور  وقت ها باید بچه بدونه آدم ها  همه ممکنه اشتباه بکنند و در  ذهنش  کسی رو بری از  خطا ندونه .  اون باید یاد بگیره در  هر مقامی باید بعد از  کار  اشتباهش  عذر بخواد و  حتی  باید  خودش رو  جای طرف بذاره  تا بفهمه چه  زجری به بقیه داده ( که گاهی  واقعا ممکن هم نیست ) و فکر  کنه .. نه فقط  به اشتباه و  افسوس  خوردن و  دست روی  دست زدن ..بلکه به راه حل ..به چیزی که مسبب  ایجاد  اون خطا شده ..به تصمیم هایی برای بعدها ... فعلا که اینا  جواب  داده و  ما یک کارشناس  فرهنگی – اخلاقی- خانوادگی   کوچک در  منزل  داریم که به محض بروز  رفتار  نابجا  سریع تذکر  لازم رو  داده و  یک ایشششششی  هم حواله ما میکنند .. البته جاهای  خوبش  هم اینه که  مثلا به بابای  خونه  یاد اوری  میکنه مامان رو برای  خواب  نبوسیدی ها  و  یا این برخوردتون با  بابا  قشنگ  نبود  ها مامان خانوم !!! و  ما  هم  ای  تف  به روزگاری  میگیم و  حقت  هست  ..نوش  جونت  هم به خودمون!! خلاصه  به  قول   یک بزرگواری   این ها باعث  نا امیدی  نشه ..بلکه مصمم ترت کنه تو  راهی  که هستی و  همین لنگان و افتان و  خیزان رفتن ها بهتر  از  درجا زدن ها و ای  وای گفتن ها و  کاری  نکردن ها  هست ..

بعضی  کارهای  ما ناخواسته بچه رو خراب  میکنه ..ریشه اش رو  مرده میکنه ..صفات بد رو در  اون نهادینه میکنه  و  حتی  شما روحت  خبر  نداره که چه کردی با این بچه . ( این  نکات زیر  رو از  مشاور  کودک نقل به مضمون میکنم).

 1- مثلا بعضی  کارها  باعث  میشه بچه  تصورش  از  خودش  و  خوب بودنش   محکم  چفت و بست بخوره به نظر  دیگران و  انچه اون ها  دوست دارند ببینند و فکر  کنند  نه خود  بچه . باعث  میشه  تعریف  خوب بودن در  ذهن کودک مساوی  چیزهای  تعریف  نشدنی و  دست نیافتنی  یا  چیپ و  دم دستی  بشه  .بچه از  مدرسه یا مهد میاد ببین چکار  میکنیم باهاش :

-          گلم ..عزیزم ... امروز همه ی  غذاتو  خوردی ؟

-          آره  مامان

-          آفرین ..چه بچه خوبی  ..باریکلا گلم.. وقتی  همه  غذاتو  تا ته بخوری بزرگ میشی ..قوی  میشی ..سواد یاد میگیری ..همه دوستت دارند ..

اینجا ناخود اگاه بهش پیام  میدیم   بچه خوب و دوست داشتنی   بودن = با خوردن و  ته بشقاب رو  در آوردن!! نه صفات نیکو  داشتن و رفتار  پسندیده ..بهش  میگیم  همه  زندگی  و تلاش  تو برای  این هست که بقیه ( نقش  پررنگ ) دوستت داشته باشند و خوششون بیاد. اگر روزی  علیرغم همه  خوبی  هات، اطرافیانت باز  هم دوستت نداشتند   بدون این تویی که حتما خوب  نبودی و  مشکل در  توست  نه دیگران ( وای  از  این  پیام) ...این ها رو  ما  داریم به روح بچه تزریق  می کنیم با همین حرفای  به ظاهر ساده ولی  نتیجه گیری  بچه ها از  حرف های  ساده ما اصلا به همون سادگی  نیست ..

خب  مامانی ..بگو ببینم بقیه چی  ؟ اونام همه ی  غذاشونو خوردن ؟  ناهار بقیه چی بود  ؟ چی آورده بودن ؟  میوه چی  داشتند ؟ یا بعد از  مهمونی :  مامان جون یا مثلا بابایی .بگو ببینم بقیه چی  میگفتن  من نبودم اونجا !!! چرا فلانی  اخم کرده بود ؟  چرا فلانی  گریه میکرد ؟ ( این با توجه داشتن   بچه به واکنش های  غیر  عادی  اطرافش  فرق  میکنه .. این جا داریم  در  واقع غیر  مستقیم یادش  میدیم سرتو بکن تو کار بقیه و  خوب  از  کاراشون سر در  بیار) بچه ی بدبخت  تا دیروز  سرش به کار خودش بود .از   فردا کله اش  تو ظرف  چاشت و  غذای  دوستاش و رنگ لباس و  کیف  و مدل گوشی  بقیه تو فلان مهمونی و .. هست )

خود  من فکر  میکنم اینکه بچه باید  به مامانش  همه چیزهای  مهم رو بگه باعث  میشه از  خیلی  تهدیدها  محافظت بشه . مثلا وقتی  از روی  سادگی  متوجه منظور  سوء راننده سرویس  نشه با تعریف کردن کار ، والدین میفهمند  چه خبره . ولی  تاکید  مشاور  روی  این بود که از بچه گزارش نگیرید . تحت فشارش  نذارید .خبر کش بارش نیارید.اگر  این کارو دقت کنید ، اوایل بچه شاید تعریف نکنه چیزی ولی وقتی ببینه ملزم به گزارش  دادن نیست  اون وقت خودش میاد  و براتون میگه. پسر  خود من همین طوری  هست . یعنی  واقعا چیزی از  مهد تعریف نمیکنه مگر  مهم باشه . از سوال  جواب  دوری  میکنه و  من یاد گرفتم چطوری باید ازش غیر مستقیم بپرسم  و ضمنا بهش  پیام بدم که دونستن من کمک میکنه به بهتر شدن اوضاع. البته کماکان دهان ایشان قفلی ژنیتیکی و بس  فولادی  داره .  

2- بچه رو  متوقع بار نیاریم . هدف زندگی رو فقط  در  لذت  جویی و همه چیز بر وفق  مراد بودن بهش  معرفی نکنیم.  

عزیزم .گلم . امروز  خوش  گذشت بهت ؟  ( یعنی  مدرسه و مهد و  زندگی  کلا یعنی  خوش  گذشتن و همه چیز  به خیر و خوشی و  خوبی  تموم شدن و  مطابق میل تو بودن!) چی گفتی ؟  دوستت سرت داد زد ؟  معلمت اخم کرد بهت ؟ خب  دیگه چی ؟!!و فردا شال و  کلاه می کنیم و میریم  مهد یا مدرسه  تا پدر  کسی که به بچه ما نازک تر  از  گل  گفته رو  دربیاریم .مسلما ما بی تفاوت نیستیم به این مسایلی که بچه رو  ازرده میکنه ولی  لازم هم نیست بچه مستقیم در جریان پیگیریهای ما قرار بگیره  و فکر  کنه هر  کی  هر جا  چیزی بهش  گفت   مامانه و باباهه میرن دخل طرف رو در  میارن!!. ما می تونیم  کاری  کنیم که بقیه دستشون بیاد  موظفند درست و  خوب با بچه ما  برخورد کنند( ولی ایا اون ها  واقعا  خودشون رو موظف میبینند ؟ ) ایا من مادر  می تونم با همه ی  جامعه بجنگم..با راننده های  بی  ادب ..با  کسانی که دل بچه من رو  خواهند شکوند برای  منافع شخصی ؟ با کلاه برداران ؟ با همه و همه و  همه ؟ اصلا مگر  زندگی  فقط  شیرینی و  خوشی و  روبراهی هست که من به بچه ام یاد بدم اگر  غیر  از  این بود  عجیبه ؟ مگر  نه اینکه تو  همی  چیزهاست که من تجربه یاد میگیرم ..بزرگ میشم .قوی  میشم .. می افتم و باز بلند میشم ..و قدر  دان خیلی  داشته هام میشم .. اینو با ترویج بیچارگی و  جهان جای  فقر و بدبختی  هست و  همینه که هست و   پیشونی  منو اینطوری  نوشتن واینا  اشتباه نگیریم ها .اون تسلیم جبر شدن و  کاری  نکردن و  فقط  نظاره کردنه  اما اینجا به بچه یاد میدیم تو در  زندگی  مجبوری با کسانی  در ارتباط  باشی که دوستت نخواهد  داشت یا تو  علاقه ای بهشون نداری  اما نیاز  اجتماعی  داری و یاد بگیره  در  ایزوله ی  اجتماعی بزرگ نشه ..اینکه من  میخوام به مهمونی  ای برم که فلانی  توش  هست و شب  قبل خوابم نمیره که چکار  کنم ؟ برم ؟ نرم و اخر  هم نمیرم  یعنی من توانایی  ندارم  اون آدم رو ایگنور  کنم ..اهمیتی ندم بهش .. به خوش  گذشتن خودم فکر  کنم و  مانع ورود  ایشون به حریم  اعصاب و روان خودم باشم ..این که من دوستان محدود و مکی دارم .. هر  جایی  نیمرم ..با هر کسی  همنشین نمیشه یعنی من تو ایزوله اجتماعی  هستم و این  هنر  نیست .. به بچه یاد بدیم که بتونه با همه تا کنه و  کنار بیاد و  کارش رو در  زندگی  پیش ببره و از  موقعیت های نامناسب هم استفاده مناسب  کنه .

مهم از  از  همه اینه که بچه بدونه زندگی  نیش و نوش  با هم هست . اینکه همه  ما دوست داریم  خاری  به پای بچه  یا عزیزمون نرسه خوبه  و از روی  غریزه و محبت  واقعی  هست ولی  زیاده روی در  این کار و یا  اماده کردن بهترین چیزها برای بچه خونواده در  شرایطی که پدر و مادر   بی بهره هستند از  اون همه  نعمت ، درست نیست . در یک دوره یک سنی فراهم کردن نیازهای  اولیه بچه و  مواد غذایی و  امکانات تربیتی که از  نون شب  واجب تر  هست برای  بچه  وظیفه منه ولی اینکه بچه هوس  میکنه فلان وسیله رو داشته باشه و در  وسع   م والدین نیست و  مادره میره طلا میفروشه یا باباهه به سختی  پول در  میاره و برای  بچه میخرند و اون حتی  نمی فهمه این از  کجا اومد  درست نیست .باید  زحمت بکشه  خودش  هر چند  ناچیز ...این بحث  خیلی  در  این مورد  طولانی  میشه و سر فرصت من تعریفی های  زیادی  دارم براتون که انشالله می نویسم از  کارهای  در آمد زای  پسرک.

3- به   نکات مثبت  بچه هامون ( هر  چقدر  کوچیک)   اهمیت بدیم .شاید برای  ما   کوچیک و معمولی باشه ولی بری  اون ها خیلی  ارزشمنده . حتی  اگر یک ستاره کوچیک میکشه تشویقش کنیم ..دعواش  نکنیم چرا روی  دیوار ستاره کشیدی  حالا من بیچاره با چی  اینو  تمیز کنم؟!!!  اول واکنش  مثبت نشون بدیم بعد ..من در  قضیه دیشب  نمیدونم چرا   نتونستم اون همه خوبی و  درست نوشتن بقیه اعداد رو ببینم و  برام اون قسمت خراب ، پر رنگ شد . با اینکه خیلی به این چیزها  توجه میکنم اما تمرین میخواد تا ملکه ذهنم بشه و ساعت هاست  دارم فکر  میکنم چه بخشی  از  ذهن و اخلاق و شخصیت من تاب   و توان تحمل  خارج از  چارت منظم ذهنیم رو نداره و به کجای من فشار  میاد دقیقا ؟ چون این نشون دهنده نقطه ضعفی  ناشناخته در من هست  که باید زودتر شناسایی بشه و دیگه اینطوری  منو غافلگیر  نکنه . همچنین باید به رفتارهای  مثبت و  حتی  کوچیک همسرمون هم توجه نشون بدیم ..وقتی همسرمون  خم میشه و  وسایل اضافی  خونه رو برمیداره میذاره سر  جاش  نشینیم بگیم  منم از صبح بادم نمیزدن ها!!  نمرده که یک کم کمک کرده ..پر روش  نکنم با محبت زیادی!!!  من خودم اینطوری فکر  میکنم که وقتی  خود  خدا واسه هر  چیز  کوچیک حتی  به اندازه یک مثقال  پاداش در  نظر  میگیره و برای  هر بدی  هم مجازات ..خب  نشون میده عدالت در رفتار خیلی به تربیت کمک میکنه . دو روز  دیگه آدم  نمیگه اون روزایی که جون کندم واسه خوب بودن رو  ندیدی حالا پامو کج گذاشتم  چشم روی  همه چی بستی  ؟(  همین ها رو  اون اقا بارها به  والدینش  گفته ..که وقتی براتون چیزی  میخریدم  اون موقع ها!! خیلی  ذوق  نشون می دادین که باز  هم مثل احمق ها  تکرارش کنم؟!!)  نظر متخصص  این بود که وقتی  در کودکی  بچه  توجهی برای  تلاش هاش و  موفقیت هاش  نیبینه .تشویقی  نمیبینه .. ذوقش  کور  میشه  و  سنسورهای  محبت ..درک .. سپاس .. قدردانی..حمایت ... مثبت نگری و خیلی  چیزهای  مبنایی و پایه  در  اون بچه از  کار می افته .. اون اقایی که گفتم با پدر  و  مادرش  چه رفتاری  میکنه  برای  همین هاست دیگه ..به گفته خودش  تو بچگی و بعدها و بعدها هر  کاری  کرد  کسی  ازش  تعریف  نکرد ... پشت سرش  تعریفش رو به فلان همسایه میکردند ولی تو روش  یک کلام محبت امیز و تشویقی  هیچ وقت نگفتند ..آخه همسایه بدونه چه فایده ای  داره ؟ فقط  میگه باریکلا به شما پدر و مادر  با همچینتربیتی ..یعنی  باز  هم در راستای منافع خودشون تعریف  میکردن از اون بچه ..ولی  مهم نشون دادن این ها به خود طرف  هم هست  دیگه . من البته خیلی  چیزها از  گذشته و  رفتارهای  دقیق  تر  اون ها با هم نیمدونم ولی  اینی که الان میبینم نشون میده خانه از  پای بست ویران است .

4- به بچه هامون صبر کردن و صبوری رو  باید  از  سن کم یاد بدیم . 

 در  این مورد  هم صحبت زیاده و من  خیلی  بیشتر  از  این  این پست رو طولانی  نمیکنم  و انشالله باز  هم فرصتی  دست داد  در  این مورد  می نویسم . همتون رو دوست دارم . مراقب  خودتون باشید و آذر ماهتون گرم و شاد و  پر  از  خنده و  تجربه های  خوب .

 

پ.ن.  

از  گیس گلابتون نازنین و پاک اندیش ممنونم. راه افتادن دوباره موتور  نوشتنم برمیگرده به سورپرایزی که دیروز دیدم .پیامی برایش فرستاده بودم  ..هر  چه خیر است و نیکی و مهر ... از  آن خود  توست ..زنده باشی عزیزم .قولم یادم هست . پر رنگ و قوی . از ارزوی  خوبت ممنونم.   

 

نظرات (50)
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 16:44
صمیم جون من دارم وبلاگت رو میخونم و از بین نوشته هات به سایت گیس گلابتون برخوردم . چقدر عالیه . من از خدا تشکر میکنم که وبلاگ شما رو سر راه من قرارداد.
خیلی در زندگیم تاثیر خوب داشتید.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 04:26
سلام صمیم جان
چند سالی هست که با اینجا آشنا هستم خیلی دوست دارم عزیزم واقعا میگم چیزهای زیادی ازت یاد گرفتم.
من و همسرم 19این ماه از تهران عازم مشهد هستیم اما نمیدونم کدوم هتل را رزرو کنم. گفتم از شما بپرسم بهتره .یه هتل با قیمت مناسب نزدیک حرم که غذاش خوب و تمیز باشه قیمتشم نفری 50 -60 دربیاد.ممنون میشم اگه اطلاعاتی در این زمینه داری برام ایمیل کنی.منتظر جوابت هستم عزیزم.
ک.فق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم متاسفانه من اطلاعات زیادی ندارم .با سرچ راحت تر می رسی به جواب.
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 23:22
صمیم دلتنگت هستم.
امتیاز: 0 0
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 17:31
صمیم جان تقریبا هفت ماهه که نیستید و من دل نگرانتون .زود بیا عزیز این جا بدون شما خیلی سوت و کور
امتیاز: 0 0
جمعه 3 بهمن 1393 ساعت 19:52
سلام عزیزم خوبی؟ کجایی آخه؟ نگران شدم، یه خط بنویس اقلا
امتیاز: 0 0
یکشنبه 28 دی 1393 ساعت 11:44
سلام صمیم جان
من هم از خواننده های خاموشت هستم.خیلی وقت هست که میخونمت.همشهری هستیم امابه خاطر شرایط کاریم تو یه استان دیگه زندگی میکردم و الان دوباره به مشهد برگشتم.
تصمیم داشتم هر وقت اومدم مشهد، یا از مشاوره شما یا یه مشاور خوب که بهم معرفی میکنین استفاده کنم.مدت مدیدی افسرده بودم و هستم.برای زندگی هدف و انگیزه ای ندارم.مشاور هم رفتم اما تاکنون فایده ای نداشته.اگه میتونین کمکم کنین ممنون میشم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم چشم من اگر بتونم کسی رو بهت معرفی میکنم . فعلا اولین پیشنهاد من رفتن به سایت گیس گلابتون و شرکت تو برنامه بهترین سال زندگی هست .. میتونی برنامه رو ازش بگیری که هر هفته یک درس داره و شما باید انجامش بدی ..به حدی علیه که حد نداره . اصلا شاید با این چیزها نیازی به رفع افسردگی نباشه و این حس رشد و زندگی در تو بیدار بشه دوباره ..امتحان کن و سوالی بود در خدمتت هستم.
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 22:08
در ساحل دریای زندگی قدم میزدم همه جا دو رد پا دیدم

جای پای من وخدا

به سخترین لحظه ها که رسیدم

فقط یک جای پا دیدم

گفتم خدایا مرا در سخترین لحظه های زندگی رها کردی؟؟

او گفت:

(تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم.)

kermanshahan20.blogfa.com (وبلاگ دیدنیهای کرمانشاهان)

kermanshah29.blogfa.com (وبلاگ کرمانشـاه گهواره تمـدن)

kermanshah39.blogfa.com (وبلاگ اخبار کلانشهر کرمانشـاه)
پاسخ:
ممنون همشهری
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 19:34
عالی بود صمیم جان
باز هم از تجربه های تربیتیت برامون بگو
پسرک من دو سالشه ولی منم گاهی تو کنترل عصبانیتم مشکل دارم.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 15:30
انگار همین دیروز بود که داستان زایمانت رو تعریف کرده بودی و من برای همه میخوندم و میخندیدیم !اینقدر که نوشته هات لطیف و بانمک بودند . حالا امروز یونا 6 ساله شدهو تو اینقدر ظریف و دقیق به تربیتش اهمیت میدی آفرین صمیم آفرین خیلی دوست دارم بچه دار شم امامطمینم تو تربیتش گند میزنم ! هر چند تو سن 29 سالگی تازه میخوام برم سرکار .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بخون..مطالعه کن ..ببین ..بشنو ... لمس کن...تآدم ها از راه همین چیزها به تجربه میرسن .. نترس .. میتونی ..
جمعه 19 دی 1393 ساعت 12:35
صمیم جان من خواننده گهگاهی شما هستم. از خوندن پست اخیرتون بسیار لذت بردم. شاید چون شما رو خیلی شبیه خودم دیدم! (خودشیفته ) من همیشه فکر میکنم که انسان بودن اصلا یعنی تغییر کردن و روز به روز بهتر شدن، نه اینکه آدم همونی بمونه یا بدتر از اون بشه که 20-10 سال پیش بوده، من خیلی خوشحالم که از 20 سال پیش، آدم بهتری هستم. و همچنان دارم روی خودم کار میکنم. چه درمورد تربیت بچه ام، و چه در مورد خوشناسی خودم. هر روز درباره اشتباهات طول روزم فکر میکنم و سعی میکنم اونها رو تکرار نکنم. انسان موجود اشتباه کَنی هست، چون کامل نیست، و این قابل قبوله. ولی این که اشتباهات رو بارها و بارها تکرار کنه، اینه که قابل قبول نیست. کاری که شما اون شب بعد از اشتباهتون کردید بهترین کار بود. قطعا بچه باید بفهمه که دیگران، و به خصوص پدر و مادرش، اشتباه میکنند. ما با این کار به خود شناسی بچه هامون کمک میکنیم. کمک میکنیم که خودکاوی رو که ما در شاید بعد از 20 سالگی شروع کردیم (خودم رو میگم)، اونها در سن پایین تر شروع کنند و در نتیجه در زندگی خوشحالتر باشند.
موفق باشید همیشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم عزیزم
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 10:33
انسان متوجه چه چیزهای ضروری که نمیشه..... سلام ازین به بعد مینویسم
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 16:55
خیلی سرتون شلوغ شده. کم پیدا شدید. انقد کم پیدا که منم از خاموش بودن روشن شدم. حالتون چطوره؟
سه‌شنبه 9 دی 1393 ساعت 07:23
سلام صمیم جان

ممنون که نوشتی. خیلی خوب بود کلی یاد گرفتم. منتظر نوشته های بعدی هستیم. سلامت و شاد باشی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همچنین عزیز دلم .
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 20:59
صمیم جانم
دلم برات تنگ شده
خیلی کمرنگ شدی عزیزم
دل تنگ خودت و نوشته هاتم
نمیای?مثل سابق?
صمیم من مثل یه خواهر بزرگتر دوستت دارم و ازت کلی چیز یاد گرفتم بابت همشون ممنونتم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
محبت داری عزیزم . میام انشالله .
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 14:43
صمیمی منم یه پسرک 40 روزه دارم

http://upload7.ir/viewer.php?file=06444826860287650883.jpg

http://upload7.ir/imgs/2014-12/96040109520023195394.jpg
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جوونم..مبارکه .به سلامتی .
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 14:38
صمیم-۲۹و اندی سن!- 12ساله ازدواج کرده
صمیم در 17 سالگی ازدواج کرده است!
یا : صمیم در 29 سالگی مانده است!
یا: روزگار میگذرد صمیم نمیگذرد!
یا: صمیم در لیست جاودانه ها!
یا: صمیم اندی و سن و 29!
یا: صمیم 12 ساله - 29 ساله ازدواج کرده!

خوبی صمیمم؟
امتیاز: 1 0
پاسخ:
عزیزم نکته تو همون مقدار اندی هست!!!


ماشالله به پسرک زیبا و خوش تیپت .چه موهای خوشرنگی هم داره .. خدا برات ببخشه .
یکشنبه 30 آذر 1393 ساعت 17:13
سلام صمیم جان. من تازه با وبلاگت آشنا شدم. از اول شروع کردم به خوندنش. تقریباً دو سه ماهشو خوندم. خیلی شخصیت فوق العاده ای داری وهیجان انگیزی....نوشته هاتم بدون نقاب و صادقانه است. بازم بهت سر میزنم.
منم وبلاگ داشتم ولی درسو مشق نذاشت زیاد بتونم بنویسم واسه همین بستمش.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام نسترن جون . مرسی از لطفت و خوشحالم دوست داشتی .
یکشنبه 30 آذر 1393 ساعت 13:01
ممنون از این پست آموزنده،بسیار به موقع بود،موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 29 آذر 1393 ساعت 15:23
صمیم مرسی از اینکه اینهمه وقت گذاشتی به جواب سوال رسیدم بالاخره تونستم تو چندروز بااین وروجک بخونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 28 آذر 1393 ساعت 23:41
تفاوت شما نسبت به سال 86کاملا بدیهی است.اون هیجانات و شور و شوق و عشق و علاقه کمرنگ شده،بچه دار شدن آنقدر کسل میکنه ادم رو ؟صمیم عزیز این تغییرات واسه چیه؟من از سال 86که نوشتید شما رو میخوندم و ازتون روحیه میگرفتم اما مدتهاست اون هیجان و شور وشوق و عشق در شما کمرنگ شده و راستش دل من از این اتفاق گرفته.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم اگر منظورتون عشق و علاقه به همسرم هست .خیر کمتر نشده شاید بازنمودش رو شما کمتر می بینید چون من کمتر می نویسم درباره اش .. این تغغیرات رو شما بیشتر متوجه میشید تا خودم ..بعضی کارها به نظرم دیگه اونقدر ارزشمند نمیان که در موردشون بنویسم .شاید دیدم عوض شده .. به عبارتی بزرگتر شدم شاید .. نه دلت نگیره عزیزم ..به ابعاد دیگه من اگر دوست داری نگاه کن . شاید چیز به درد بخوری توش پیدا بشه .. تربیت بچه آدم رو بزرگتر ..صبورتر ..عمیق تر و با انگیزه تر و پخته تر میکنه . این ها رو به فال نیک بگیر عزیز دلم نه دلتنگی و دل گرفتگی
جمعه 28 آذر 1393 ساعت 21:01
ممنون که اینقدر با جزئیات و با توضیحات می نویسی.
برای منی که فعلا پسرم در مرحله ی گریه کردن هست تصور همچین روزهایی که بتونه حرف بزنه و غیر از گریه کار دیگه ای بکنه خیلی امید بخش و دوره!!
پاسخ:
برای من هم تصور روزی که پسرم یک دقیقه با من حرف بزنه دور از ذهن و رویایی بود .الان باید از دستش فرار کنم!!! روزهای خوب می رسند .مطمین باش مامان گلی .
پنج‌شنبه 27 آذر 1393 ساعت 22:04
وای چقدر شرایط من و اون آقا شبیه
فکر می کردم فقط خودم چنین مشکلی دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دلت رو از دلخوری ها و کینه ها سبک کن .. اولین کسی که اسیب میبینه تو هستی عزیزم . جلوش رو بگیر .
چهارشنبه 26 آذر 1393 ساعت 18:33
صمیم جان خیلی وقته که با شما آشنا هستم 6 سالی میشه.متشکرم از خدا که با شما آشنا شدم . و متشکرم از شما که حرفهاتون آموزنده و دلنشینه و مهربونیتون بی اندازه. من هم با دختر 4 ساله ام رفتارهایی داشتم که وقتی بهشون فکر میکنم دلد به درد میاد.مخصوصان روزهایی که دختر دومم تازه به دنیا اومده بود وروزهایی که من کم تحمل و دخترم شیطونتر! میترسم تاثیر اون رفتارهام موندگار باشه و نشه جبران کرد .
راستی از طریق شما با گیس گلابتون آشنا شدم که کاش این اتفاق زوتر میافتاد...خودتون بهتر از من میدونیک که چه نازنینه این خانم دکتر . و چه تاثیر عالی داره تو زندگی آدم...
باز هم متشکرم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم . ممنونم از حسن نظرت . خیلی خوبه که تصمیم دارید روی رفتارهای بهتر تمرکز کنی.
گیس گلابتون واقعا از همه لحاظ در کارش متخصص هست و من هم خوشحالم با هچین فرشته نازنینی اشنا شدم .
چهارشنبه 26 آذر 1393 ساعت 11:28
سلام عزیزم مرسی از اطلاعاتی که واسه ما میذاری.یه سوال داشتم ماهم میخواستیم بیمه عمر کارآفرین بنویسیم میخواستم بدونم بیمه مورداعتمادی هس؟میدونم خودتون هم باهمین بیمه قراردادبستین ببخشید چون نوزاددارم وقت نمیکنم همه کامنت هارو بخونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام . من به علت صداقت نداشتن بازار یاب این بیمه از قرارداد بستن باهاشون پشیمون شدم و البته دیر متوجه شدم و توجیهی برای بیان نکردن واقعیت به من هم نداشتند . شاید بازاریاب های دیگه شون اینطور نباشند ولی من اعتمادم رو به این شرکت از دست دادم .
دوشنبه 24 آذر 1393 ساعت 19:12
ممنون خانومی. از این که با جزئیات و مثال می نویسی و وقت می ذاری برای نوشته ات
پاسخ:
بوووس
جمعه 21 آذر 1393 ساعت 11:00
سلام صمیم عزیز
با اجازه وبلاگتون رو لینک کردم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون.
دوشنبه 17 آذر 1393 ساعت 09:18
سلام صمیم جان امروز خدا شمارو جلوی راهم قرار داد .بی نهایت به این تلنگر احتیاج داشتم ودارم.متاسفانه با رفتار بسار غلط دخترمو تربیت کردم تنبیه تحقیر خرد کردن جلوی دیگران و...باید از همین امروز جلوی این رفتارمو بگیرم.به نظر شما دیر نیست؟دخترم دبیرستانیه.خواهش میکنم بازم بنویس.یه پسر 3ساله هم دارم دیگه نمیخوام اونم اینطور تربیت بشه.کمکم کن.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 16 آذر 1393 ساعت 09:46
مثل همیشه عالی و آموزنده.
فقط ترس من رو از مسئولیت سنگین بچه دار شدن بیشتر کرد...
امتیاز: 0 0
شنبه 15 آذر 1393 ساعت 21:05
همیشه میخونمت ور نگران شدم که حضورت کمتر شده بود ولی خداراشکر که باز هم مینویسی و واقعا با این همه کار و مشغله بازم ممنون که تجربیاتت رو در اختیار ما قرار میدی
با آرزوی بهترین ها برای تو و همسر و پسر
امتیاز: 0 0
جمعه 14 آذر 1393 ساعت 20:02
Samim jan salam :)
be nazare man hamoon tor ke raftare bad e shoma ba bache joloye yek shakhse digari anjam shode bood, mazerat khahie shoma ham az bache bayad joloye hamoon shakhs anjam mishod. :)
امتیاز: 1 0
پاسخ:
میگن گاهی یک حلالیت طلبی مفسده ای داره که انجام نشه بهتره .. به نظر من دخالت دادن فردی از خانواده همسر که نه بچه داره نه دنبال این مطالب هست برای بار دوم در این قضیه یه جورایی تعبیر به ماله کشی!! هست و جالب نیست . کما اینکه او نرفتار رو در ذهن بچه پر رنگ تر ثبت میکنه . نظر شما محترم هست هر چند در این مورد تفاوت عقیده داریم با هم. ممنونم از مشارکتتون.
جمعه 14 آذر 1393 ساعت 19:09
بسیار زیباو اموزنده بود.ممنون که برامون وقت میزاری
جمعه 14 آذر 1393 ساعت 07:58
صمیم خانم متشکرم متشکرم متشکرم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 16:47
سلام صمیم جان
وقتی این مطلبو خوندم قضیه دیشب من هم برام تازه تازه بود.پسرک سه سال و نیمه ام رو بخاطر گاز گرفتنش زدم.از تنبیه فیزیکی بچه بیزارم .نمی دونم ایا برایند رفتارمون با بچه ها مهمه یا تک تک رفتارهامون.خوب تنبیه بچه برای من شاید شش ماه یه باراتفاق بیفته ولی ایا همین اندازه هم مجاز هستیم؟روانشناسا که میگن نه.به امید موفقیت تمام مادرا و پدرا در تربیت بچه هاشون
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 14:13
سپاااااس صمیم جان
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 11:41
سلام صمیم جان
منهمیشه وبلاگتو میخونم و واقعا ازت خیلی خیلی خوشم میاد
من هم شاغلم و هم دانشج.ی ارشد و هم متاهل و 6 ساله که ازداج کردم.نا تصمیم داریم سال دیگه خدا بخواد بچه دار بشیم ولی هر طور که فکر میکنم نمی فهمم بعد از 6 ماه که مرخصی زایمان تموم بشه من باید با این نی نی چی کار گنم؟خیلی سخته یه نی نی 6 ماهه رو بدی به مهدکودک!مامان و بابام هم شهرستان هستند و خواهرامم کانادا!ممنون میشم کمکم کنی
امتیاز: 0 1
پاسخ:
من هم یه جورایی دست تنها بودم . تمام مهدها رو زیر و رو کردم و یک مهد که به نظرم بهتر بود انتخاب کردم . روزهای زیادی رفتم تو مهد نشستم ببینم با بچه مردم چکار می کنند و تحویل دادن نی نی ها و تایم غذا و نحوه خوابوندن و اینای بچه رو دیدم با چشم خودم .. بعد انتخاب کردم . مطمئن باش جای خوب هست تو شهر شما .فقط باید دقت کنی و از خدا بخواهی سر راهن قرار بده .
موفق باشی و نگران نباش ولی دقیق باش .
چهارشنبه 12 آذر 1393 ساعت 10:51
خیر ببینی ...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 11 آذر 1393 ساعت 19:50
ارزش بارها و بارها خوندن رو داری صمیم عزیزم
دوشنبه 10 آذر 1393 ساعت 16:17
ابراز محبت دوطرفه است
باید بکنی تا ببینی
دوشنبه 10 آذر 1393 ساعت 12:18
عالی عالی عالی
خیلی استفاده کردم
ممنون
امتیاز: 0 0
یکشنبه 9 آذر 1393 ساعت 18:51
فقط حالت خوب باشه عزیز کمرنگ بودنت رو میشه تحمل کرد
روزات پر از عشق با علی و یونا باشه انشاا...
امتیاز: 0 0
شنبه 8 آذر 1393 ساعت 17:04
سلام چقدر این پست آموزنده بود وبه درد من خورد.ممنونم که تجاربت را با ماسهیم میشی.
در مورد پول ومدیریتش من یه کارهای میکنم ولی در مورد در آمدزایی توسط خود بچه میخوام بدونم لطفا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم .می نویسم حتما.
شنبه 8 آذر 1393 ساعت 16:36
صمیم عزیزممنونم از این همه اطلاعات خوبی که در اختیار ما میذاریهرچی بیشتر میگذره بیشتر خدارو شکرگذارمیشم که باهات آشنا شدم
امتیاز: 0 0
شنبه 8 آذر 1393 ساعت 09:39
ممننننننننننننننننننننننننننون که این همه اطلاعات خوب میدی. ممنون که بفکر همه هستی
امتیاز: 1 0
جمعه 7 آذر 1393 ساعت 22:43
سلام صمیم جان. من تقریبا همیشه مطالبت رو میخونم ولی خیلی نظر نمیدم. من یه مشکلی دارم که همه ی این حرفها و نکات روانشناسی رو میدونم ولی یادم میره اجرا کنم. جایی که باید اینا بیاد جلو چشمم و کاره اشتباه رو انجام ندم کاملا برعکس عمل میکنم و با اینکه میدونم دارم اشتباه میکنم ولی با خریت تمام به کارم ادامه میدم. بچم به خاطر این موضوع خیلی ضربه خورده ولی هی یادم میره و افسوس میخورم. واقعا برای خودم متاسفم. حتی خیلی وقتها عمدا جلوی دیگران برای اینکه نشون بدم مامانه بی عرضه یا بی خیالی نیستم دخترم رو دعوا میکنم. واقعا از این رفتارم عذاب میکشم ولی نمی دونم چرا خودم رو کنترل نمیکنم. :((
پاسخ:
سلام عزیزم . خدا کیمیا جون رو حفظ کنه برات . خیلی خواستنی و ماه هست . و تو چقدر خوبی که دغدغه این چیزها رو داری و مراقبت میکنی و به فکر بهتر شدن اوضاعی .
متاسفانه من هم مثل تو و خیلی های دیگه خیلی چیزها میدونم که همون قدر عمل نمی کنم .توجیه نیست ولی مطمئنم تلاش برای برطرف کردن این چیزها واقعا بهت کمک میکنه . من هم مدام تمرین میکنم ترس از قضاوت یدگران نداشته باشم و اگر به چیزی معتقدم پاش واستم . صحبت و شماوره حضوری خیلی به آدم کمک میکنه . گاهی یک کلمه اونقدر الهام بخش هست که کلی گره باز میکنه . امیدوارم زودتر یک وقت برای خودت از یک استاد مجرب رزرو کنی . مشاوره های مختلف واقعا به خود من کمک کرده که از هر متخصصی یک نکته یاد بگیرم و استفاده کنم .
جمعه 7 آذر 1393 ساعت 15:57
خوش حالم که دوباره می نویسی. وقتی نمی نوشتید خیلی نگران حالتان بودم.
گاهی آدم از کوره در می ره و دست به کاری می زنه که چند لحظه و یا ساعتی بعد جز پشیمانی چیزی برایش نمی ماند. ای کاش دستگاهی اختراع می شد (مثل ساعت و یا موبایل... که وسیله ی شخصی ماست) چنین مواقعی برایمان زنگ هشدار می زد و یا آهنگ ملایمی که خبردارمان می کرد که خشم خود را کنترل کنیم. مخصوصا مردمان ایران زمین که ناخواسته تحت فشار روحی هستند و به اعصاب خود را نیستند. انشالله که باز هم شاهد نوشتنتان باشیم.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 6 آذر 1393 ساعت 10:34
خیلی خوب مینویسید
ممنون که آپ کردید
پنج‌شنبه 6 آذر 1393 ساعت 09:31
صمیم عزیزم همینقدر بدون که اونقدر حرف هات زیبا و آموزندست که تو این سالهایی که گاهی خاموش و گاهی روشن همراهت هستم درس های بسیار زیادی ازت گرفتم و خوشحالم که هستی تا این تفکرات زیبا رو با ما شِیر کنی و ما رو هم وادار کنی بیشتر به گفته هامون و رفتارامون فکر کنیم و ببینیم چه تاثیری ممکنه روی طرف مقابل بزاریم حالا چه کودک باشه چه بزرگسال ..وای به حالمون اگر زمان جوابگویی به صاحب حق تازه بخوایم بفهمیم که چه کردیم ..
بی نهایت ازت سپاسگزارم و شادترین لحظه ها رو در کنار همسر و فرزندت واست آرزو میکنم
پنج‌شنبه 6 آذر 1393 ساعت 08:26
صمیم جان تکونم دادی شدید با این مطلبت امیدوارم یادم بمونه همیشه این حرفات یک دنیا ازت ممنونم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 5 آذر 1393 ساعت 23:09
صمیم عزیز خوشحالم دوباره اینجا هستی.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 5 آذر 1393 ساعت 20:16
مرسی که می نویسی صمیم عزیز. مرسی...
امتیاز: 2 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد