فعلا اینو  داشته باشید  از  تو  سیو شده های قبلی تا انشالله صمیم  اوریجینال از  راه برسه خودش .. بوووس   

  1-داریم با پسرک بازی  می کنیم . بهش  میگم بینیت(دماغ) رو ببینم ..میگه می میم رو ؟!!! میخندم میگم نه بابا بینیت رو .بعد میگم تو نی نی بودی  می  می  میخوردی  الان دیگه بزرگ شدی  مثل بابایی  مررررررد شدی.می  می  نمیخوری  دیگه ... مرض  دارم آخه من!! هی  توضیح اضافی میدم به بچه .0 اتفاقا  اینو مشاورمون هم گفت که به هیچ عنوان بیخودی  به بچه توضیحات اضافه ندید ..البته الان فهمیدم کلا ادم تو زندگی به بقیه توضیح اضافه بر  نیازشون نده خیلی  بهتره  و  در  معرض سوالات بی ربط  قرار  نمی گیره ...اینو  با تجربه بهش رسیدم و آی  خوب  جواب  میده ..خب  داشتم میگفتم که  من اینو گفتم و تموم شد  حرفمون. آقا  وسط بازی  عمه جونش زنگ میزنه . کلی با هم دل و قلوه میدن و میگیرن ..یوهویی در  جواب این سوال عمه جن که عزیزم داشتی  چکار  میکردی برگشته خیلی  خونسرد به عمه اش  میگه : هیچی ..بابام داره می  می  مامانم رو میخوره بعدش  من می می  مامانم رو میخورم.!!!! واییییییییییییییییی مغزم داغ شد .. پدر سوخته اینو از  کجات در آوردی ؟ صدای  غش  غش  خنده و سیاه کبود شدن اون طرف  خط  داره میاد ...یعنی  ما با یک جمله  که به بچه گفتیم و توش بینی و می  می و  بابا!! بود اینه حقمون ؟ به عمه جون میگم  کسی ندونه  فکر  میکنه اینجا گاوداری  مش قاسمه !!!  و بهش  گفتم موضوع حرف قبلی مون  با پسرک چی بوده ...آخه من کجا برم محو شم ؟ افق که دیگه ظاهرا تکمیل ظرفیت شده!! گودزیلا  واقعا کلمه ی  نحیفی  هست در  مقابل این بچه ها ...بعد هم مایی که این همه رعایت می کنیم تو خونه و +5 سال نداریم  جلو بچه ...اینم عاقبت  توضیح اضافی  که مغز  بچه هر  چی  دلش  خواست  از  توی  اون همه توضیح بیخودی ، واسه خودش سلکت کرد .  

 

2- پسرک داره آلو میخوره .میبینم آلوش  تموم شده و داره الکی  میخورتش . رفتم جلوش  واستادم  دستم رو  گرفتم جلوی  دهنش و خیلی طبیعی گفتم تف کن مامان جان ! بچه هم خیلی  خیلی طبیعی   یک اخ تف  گنده انداخت کف دستم و  خیلی طبیعی  دور شد  از من ..من موندم و یکدستی که  تا لای  انگشتا تفی شده و بچه ای  که نمیدونم چطور  حرف من رو تعبیر کرده ؟ خب من تف  تو رو  میخوام چکار ببعی!!! یعنی قیافه من به حدی  دیدنی بود که تا چند ثانیه تکون نخوردم از  جام ..نه اون پرسید چرا تف  کنم!! نه من گفتم چی رو تف کن!! ای  درس  کابرد شناسی زبان ..ای سمنتیکز ..ای پرگمتیکز ..نور به قبرت بباره ... اینجایی که باید  توضیح کافی بهش  بدم  سانسور  میکنم میگهم خودش  میفهمه منظورمو و جایی  که نباید هی بهش  توضیح میدم ..آقا  اینا تو زندگی  هم جواب  میده ها .. ترو  جون  هر  کی  دوست دارید به طرفتون بگید  کامل که ازش  چه توقعی  دارید ..یک کلمه رمزی  نگید و فکر کنید تا تهش  دیگه خودش  میخونه منظورتون رو ! بعد اون بنده خدا یه وقت  نکنه مثل بچه ما تف  کنه کف  دستتون و  شمام  هاج و واج که چرا  ذهن خوانی بلد نیست این!!!؟ 

 

3- موقعیت :  تو حیاط ..لحظه زیبای  پخش  اذان مغرب و  من که صلوات فرستادم و از  پسرک خواستم دعا  کنه این لحظه .بهش  گفتم هر  چی  از  خدا بخواد در  این لحظات زودتر  بهش میرسه. 

 پسرک با ژست خاصی  دستاش رو گرفت کنار هم و به سمت آسمون ، بعد صداش رو مثل این  دختربچه هایی که در  مراسم رسمی جلوی  مقامات، دکلمه میخونند و پر از  احساسه و اشک آدم  رو  در  میاره  کرد و  گفت : خدایا .. خدای  مهربونم ..ازت میخوام  آلبالوهای درخت  آقا سرهنگ زودتر برسه ..من نمیتونم صبر کنم ...!!!! خدایا ..یعنی این بچه چند وقته تو نخ آلبالوهای  سرهنگه یعنی ؟!!( قضیه مال اردیبهشته )

من:  

درخته :  

خدا :  

 

4- گلدون کوچیکش رو اب  میده و بعد برگاش رو  نوازش  میکنه و بهش  میگه عزیزم ..قشنگم ..چه خوشگل شدی ..برگات در  اومدن ها ... رشدتر  کن ..باشه ؟ 

 

5- تو حیاط  دارم باهاش  تمرین میکنم دوچره سواری  کنه . کمک های  دوچرخه رو برداشتیم و  داره یاد میگیره خودش تنهایی دوچرخه برونه . یک جا اومد دور  باغچه دور  بزنه  و فرمونش رو بچرخونه کلا فرموند رو چرخوند وسط ساق  پای من و من نصفم تو باغچه و استخون پام سوراخ!! و قیافه ام دردانگیز ناک ...اومده دلداری ام بده ..میگه مامانی  جون ..ببین من  اون رو ز که تنهایی سوار شدم  یگ دفگی!!  با مخ رفتم تو  ماشین اقا سرهنگ ..بعد به خودم گفتم بلند شو ..گریه نکن ..قوی باش  پسرررررررررررررررر..قوی باش ...ماشین مهم نیست ..!!بعد گریه ام نیومد مامان ..ولی سرم تا فردا درد میکنه!!!  

من :  

ماشین  نیم سانت قر شده جناب سرهنگ:  

خود  جناب سرهنگ:  

 

6- من و پسرک  داریم بازی  یک زن و شوهر  توریست دوچرخه سوار رو می کنیم که اومدن یک کشور  دیگه ( یعنی باغچه بدبخت سرهنگ) و دارن  کشف های  جدید میکنند .. خیلی  جدی به من میگه : خانمم .... خوشگلم ...شوهرم !!!! بیا این طرف رو ببین ..یک کرم چاق تو جاده افتاده ...بیا بیل بزن بغلش کن!!!

من :کووووووو!! ؟ واقعا کرم دیدی؟ دست نزنی  ها بهش ... بذاره خاکش رو بخوره حیوونی !!  

چوب خشک رو بلند میکنه میگه یعنی  مامان همیشه بازی مون رو تو خراب  میکنی ... همیشششعععععععععععععععع ...الهییییییییییییییی  قربون حس  اکتشافش بشم .. 

 

7- آخرین ترفند برای آروم کردن یک مامان در  حال انفجار :  

یک کاری  کرده بود  که من میخواستم بزنم خودم و خودش رو  له کنم.هی  کظم غیظ  میکردم و  اون هم خوب  متوجه شده بود . 

ببین مامانی ..الان آروم باش  یه لحظه، من یه چیزی بگم بعد  دود در بیاد ازت!!!!! (واقعا انگار  دودا رو میدید بچم) وقتی  تو داد میزنی  من میلرزم ( ادای  بچه گربه در  میاره پدر سوخته) ..بعد میترسم ( اداهاش  منو میکشه وسط  عصبانیت ) بعد  دلم    تند تند میزنه میگم خدا کنه منو  نزنه( ای تو روحت!! من کی  تو رو میزنم بچه آخه؟!!!) یعنی  اینا رو  که گفت دیگه من از اون رو ز خیلی  خیلی مراقب کنترل خشمم هستم . حالا خشم من هم یک داد زدن ممکنه باشه .بهش میگم خب  وقتی  تو میری  برس مخصوص   شستن  دسشویی رو  میکنی  تو سینک  دستشویی  و برای  خودت بشور  بشور  میکنی (اعععععععععع) من چکارت کنم ؟  

با صدای  نازک میگه :  بیا جلو ..بغلم کن ..بگو  وای  عزیزم ..برگ گلم ...نفسم .. چکار  داری  میکنی( عین کلمات خودم رو  میگه و از  خنده مرده بودم و  تیکه تیکه های   من رو باید از روی  زمین جمع میکردند اگه جلوی  خودم رو نگرفته بودم به زور!!)  اینا رو با ادا و اصول میگفت بی شرف . بعد من میگم دارم برات دستشویی  میشورم .. بعد هم این دسته اش رو  میذارم  اون طرفی ..اینجا من خوشحال بودم که الهی شکر  که خودش فهمید  چکار  نباید بکنه و  من انتظارم چیه ازش ... و ایشون ادامه دادند : منم دسته برس رو  میذارم  اون طرفی  که تو  کو..ن کسی  نره!!!!  معععععععععععع ما رو میگی ؟!!!!

آقا من مونده بودم بخندم!!.بمیرم!!!! بزنم لهش  کنم!!  همون جا درس  اخلاق بدم!!!!  اینو از  کجاش در  آورد یوهو!!!؟ بعد اخم کردم  زود میگه نه تو  کو..ن کسی  منظورم نبود .. تو باسن کسی  نره!!!!! ای  خداععععععععععععععع ... این رو اگه جایی بگه همین یک ذره ملکول آبرومون هم میره .... 

 

8- فیلم عروسی مون رو براش   گذاشته پدرش . بعد انگار مثلا فیلم ختنه سوران همسایه است!!! و این بشر  هیچکی رو نمی شناسه . همش میگه این کیه ؟  همسری :  بابایی و مامانی ... میگه اععععععععععع چقدر  خوشگل بودی  مامان ...تپل  هم نبودی  ها!!!  

مامانی :  

همسری: آره عزیزم ..مامانت دیگه خیالش  جمع شده الان!!!

بعد میگه بابایی  شما چقدر  لاغر بودی !!!!! 

مامانی : اره عزیزم ..بس که بهش  خوش گذشته !!!! دیگه چی  میخواد  تو این دنیا!!!

آقا عمه بدبخت که تکون نخورده ماشالله هزار ماشالله ،داره تو فیلم کادو میده ..بابایی با ذوق و مطمئن که اینو دیگه میشناسه میگه اگه گفتی این کیه  عزیزم ؟  بچه میگه نمیدونم .. خوب  نگاه کن پسرم !!  این کیه ؟  عمه جونته دیگه بابایی ... 

پسرک :  نععععععععععععععععع ... چقدر زشت بوده!!!  

مامانی :هاع هاع هاع   

بابایی  کلا سی دی رو برداشت و گفت  باب اسفنجیت رو نیگا کن بچه جان!!!!!  و زیر لب ادامه داد  : آدم نیست که!!!! 

 

9-   پسرک استخر  میره با مربی  خصوصی خوشگل و مهربون . یعنی  اگه دختره میدونست این چه جونوری  هست  عمرا قبول میکرد!!!  این ذوقی که بچه ما واسه رفتن به استخر  داره برای دیدن ننه اش  نداره  والله ...کاشف به عمل اومد که از بس  شیرین زبونی  میکنه برای  خودش ، مربیه کلی  میوه پوست کنده و تازه بعد از شنا میریزن حلقوم  این بچه .برعکسه!!! ایشون رو تقویت میکنن  چون خسته میشه خیلی زبون چاخانش رو بکار  می اندازه ... تازه از  این هفته تا اون هفته که جلسه بعدش  هست  تو  خونه دور  کمرش  کمربند بادیش رو با این پلاستیک های  دراز  وصل بهش( چی  میگن به اینا ؟!!) میبنده تا تمرین کنه!! البته در حین کارتون دیدن !!! اخیرا هم دیگه قشنگ تو عمیق  از  پس  خودش بر میاد و استخر  که میرن با اون هیکل  کپلیش و شنا کردنش  کلی قربون صدقه اش  میشن  نجات غریق ها ..تازه قراره بهش  زیر ابی رفتن رو هم  یاد بدن. خدا بخیر  کنه!!

 

10-  این منگله  ها  کو ؟!!!!!   mangaleh

چی  چی  کو ؟  چی  میخوای  مادر  جان!! ؟  

 بابامیگم این منگله ها کجاست ..دفترم پاره شده ... 

خدایا منگله چیه ؟!!!!   ای نمیری بچه ..منظورش  منگنه بوده !!! 

الان تو خونواده ما  هر  کی  چیزی  میخواد میگه این  منگله هام کو!!! 

 

برای سلامتی  خودتون و  همه ی  بچه های  گل و  پاک و شیرین زبون این سرزمین یک صلوات ... 

وقتی آدم فکر  میکنه اینا بیست سال دیگه میشن  سرمایه یک کشور ..دلش  میلرزه از  حجم این مسوولیت بزرگ ..انشالله همه مون بتونیم ادای  دین کنیم ... 

برای سلامتی آقای رارنده ( صمیم) هم یک صلوات مشتی ... 

الهم صل علی  محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

نظرات (55)
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 22:04

خدا حفظش کنه.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 5 مرداد 1393 ساعت 22:02
صمیم جان خیلی خوبه پسرت.. واییییی عزیزمه.. عالی بود...البته شمام قلمت فوق العاده ست..انقدر جذاب مینویسی که آدم دوست داره بارها و بارها بخونه نوشته هاتو...با این تفاسیری از که یونای نمکدون نوشتی به شدت مشتاق شدم ببینمش...اگه میشه عکسش رو بذار...برات یه زندگی خیلی آروم رو آرزو دارم خانوم مهربون :-)
پاسخ:
شنبه 14 تیر 1393 ساعت 15:29
سلام.. خدا نگه داره واست این شیطونک نمکی رو.. من که هر دفعه وبلاگتو میخونم کلی چیز یاد میگیرم با یه روحیه ی عالی! پست قبلی که دیگه معرکه بود! همه ی حرفاتو یادم میمونه برای یه روزی که خودمم همسر بشم.. مامان بشم..
با یه عالمه آرزوی خوب، التماس دعا این روزها..
پنج‌شنبه 12 تیر 1393 ساعت 11:42
سلام
خوشحالم این متن رو میخونم..
زیبا بود..
عشق..
عشق..
عشق..
امیدوارم برخلاف چیزهایی که دیدم و میبینیم,تا آخرین لحظه ی زندگیتون به همین زیبایی بگذره.
شما به سطحی از شعور و زندگی رسیدید که خیلی ها آرزوشونه.
امیدوارم این آرامش همیشگی باشه..
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 تیر 1393 ساعت 23:45
سلام صمیم جان.میلت رو چک کن.کار مهمی دارم عزیزم.ممنون...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم .
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 15:50
سلام صمیم جان، چقدر قشنگ مینویسی، چقدر نوشته ها و نکته هات مفید و کاربردی هستن توی زندگی، چقدر زندگی مشترک میتونه هم سخت و هم شیرین باشه... ان شاالله پسرک دوست داشتنیت همیشه سالم باشه و باعث شادی و افتخارت. خوشحالم که وبتو پیدا کردم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 14:51
سلام...........
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 4 تیر 1393 ساعت 11:11
سلام
چقدر کیف کردم از خوندن این پستت تون
خدا رو شکر که آدم های فهمیده ای مثل شما بچه تربیت می کنند
خیلی دوستتون دارم مادر مهربون
و باز هم خدا رو شکر می کنم چون می دونم هر رشته محبتی توی دنیا سر رشته اش دست اونه تا اون نخواد جاری و ساری نمی شه و خدا به شما لطف کرده که تو خانواده تون عشق و مهربونی رو منتشر کرده
بووووس محکم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 3 تیر 1393 ساعت 14:52
صمیم خیلی شیرینی. خیلی.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 2 تیر 1393 ساعت 12:58
صمیم؟عاشق نوشته هات شدم.انگار سالیااان سال میشناسمت. نمونه و باهوش.جدا دوس دارم روزی مادر شدن رو مثل تو تجربه کنم.من در انتظار وصلت با عشق چندین ساله ام هستم ...برام دعا کن چون میدونم خیلی زلالی.
امتیاز: 0 0
شنبه 31 خرداد 1393 ساعت 16:01
سلام صمیم جون. مردم از خنده. خیلی باحال بود.بعد از یک امتحان سنگین ( که صبح دادم) چسبید. کلی خندیدم. هر لحظه میگفتم الان یکی میاد تو اتاق و میگه این دختره خل شده.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الهی همیشه صدای خنده هات بلند باشه .
چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت 15:36
خدا نکشتت صمیم , ترکیدم از خنده , اون قسمت ک.و.ن خیلی باحال بود , ابروم رفت توی شرکت سرم و گذاشتم روی میز و قهقهه میزدم...
خدا پسر عزیزت رو حفظ کنه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 22:18
ای بابا
سال تموم شد
پس کی دیگه؟
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 17:47
خیلی خوب بود . دستت درد نکنه. بعد مدتی اومدی نوشتی دلمون وا شد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 13:27
سلام صمیم جون، خسته نباشی از امتحانات و مهمونداری! ما که جای شما خسته شدیم ولی با خوندن این پست خستگی از تنمون بیرون رفت! خیلی بانمکه این پسر گل. یه اسپند براش دود کن و یک ماچ گنده از طرف خوانندگان.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 13:23
سلام صمیم جون، خسته نباشی از امتحانات و مهمونداری! ما که جای شما خسته شدیم ولی با خوندن این پست خستگی از تنمون بیرون رفت! خیلی بانمکه این پسر گل. یه اسپند براش دود کن و یک ماچ گنده از طرف خوانندگان.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 12:08
صمیم عزیز سلام... امیدوارم که خوب و خوش باشی خانوم پرانرژی و مهربون و در امتحانات موفق...
من از خوانندهای خاموش وبلاگ شما هستم اما همیشه میام و از خوندن مطالبت درس انسانیت و مهربونی و انرژی میگیرم.
عزیز دل.. بارها دیدم برای کسانی که مشکل دارن دعا کردی و ختم گذاشتی.. مادر عزیزم یک ماه بیشتره که بستری شده و در این مدت لحظه ای نبوده که درد نداشته باشه. حالش خوب نیست... عفونت محل زخم جراحیش رو متاسفانه گرفت و مجبور به مصرف دوز بالای آنتی بیوتیک های قویه.. داروهایی که بدنش رو با هزار و یک مشکل دیگه درگیر کردن...من به سلامتیش امیدوارم اما خودش دیگه امیدی به ادامه نداره... دلم گرفته صمیم ... خیلی ...شاید توقع زیادی باشه اما محتاج دعای شما و دوستای دلپاک وبلاگت هستم برای سلامتیش...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 09:28
خدا نکشتت صمیم که گل پسرت هم عین خودت شوخ و خوش زبون و شیطون بلاست
مردم از خنده،بس خندیدم همکارام دیگه چپ چپ نگام میکردن فکر کردن خل شدم
کاش پسر منم مثل گل پسر شما به این خوش زبونی بشه
از طرف من یه ماچ گنده رو لپای تپلیش بکن
شاد باشی همیشه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ساعت 00:16


رسمن مردم از خنده
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 15:11

یعنی میشه معید هم بزرگ شه عکس عمش رو ببینه بگه چقد زشت بووووود...جیگرمان حال میاد به قرعان
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 14:27
سلام صمیم جونم خوبی؟؟ خدا قوت با امتحانا....
از اونجایی که من به کل حافظه ام رو در امتحانات خرج کردم..یادم نمیاد اینجا به چه اسمی بودم...فک کنم نور بود ولی دیگه با اسم شخص شخیص خودمان در خدمتتون هستیم
بعد هم : ماشالله ..لاحول و لا قوه الا بالله ...به این گل پسر شیطونت...
خداحفظش کنه انشالله...بموقعش هم یکی به ما بده انشااااالللللههه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 خرداد 1393 ساعت 03:23
صمیم عااااااااااااااااااااااااااااالی بود... عاااااااااااااااااااالی بود... مردم از خنده به خدا نصف شبی. شادم کردی دختر که خدا شادت کنه
ایشالا همه امتحانانتو خوووووووب خوب بدی، خوش و خندان و شنگول بیای
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت 22:46
سلام. ماشالله ش باشه،وای خدا خیرت بده با این شیرینکاریهایی که از پسر کوچولوت تعریف کردی،کلی خندیدم.اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت 20:26
شما که نظرات ما رو تایید نمیکنی اما ما باز نظر میدیم
مورد که به عمه گفت اون قسمت تف کرئنش خیلی خیلی بامزه بود ایشالا خدا براتون نگه داره
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت 12:38
مثه اینکه سرت خیلی شلوغه. دیر به دیر مینویسی؟
یکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت 12:28
صمیم جان خدا خیرت بده خواهرت،گل پسرت رو برات نگه داره،اونقدر خندیدم که نفسم بند اومده بود یعنی اون تف کردنش بی نظیر بود .ببوسش از طرف من.همگی در پناه خدا باشید
امتیاز: 0 0
یکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت 11:47
سلام صمیم خانوم.من و شوهرم خیلی به حرکات وحرفای پسرعزیزتون خندیدیم.عاشقشم که انقددوست داشتنیه. شوهرم میگفت یعنی بچه ماهم اینجوری میشه فائزه؟ (فعلانداریم)
انشاله خداحفظش کنه و بامهرپدرومادرش بزرگ شه.انشاله عاقبت بخیربشیدومهر ومحبت تون پایدارباشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشالله عزیزم .
یکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت 09:39
زیبا بود.
صمیم خانوم سلام. سایت عروس شرق رو هم ببین لطفا، پروفایلتون رو خوندم. شاید سایتمون زیاد به کارتون نیاد، بهرحال الان متاهل هستین و شکر خدا مامان. ولی مطمئنا به درد خیلی از دوستای مشهدی که در حال آامده شدن واسه مراسمشون هستن می خوره... خیلی هایی که هنوز خبر از وجود عروس شرق ندارن.
اگر هم دوست داشتی لینکمون کن. یا حتی یه پست بذار تا ما رو کامل تر معرفی کنی. ما هم خوشحال می شیم شما رو لینک کنیم.
من اگر بنشینم/تو اگر بنشینی/چه کسی برخیزد؟
بیا به فکر دوستای دیگمون هم باشیم. شاید اینجوری کمی از استرس جشنشون کمتر شه...
منتظر خبرتون هستم
عروس شرق، وبسایت راهنمای عروسی در مشهد
http://www.arooseshargh.com/
امتیاز: 0 0
شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 15:14
خدا براتون حفظش کنه صمیم جان.مطمئنا" هم عصبانیت شما برای گل پسرتون در حد داد زدنه که اونم یک وقتائی لازمه
شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 12:32
سلام صمیم جون یادم نیست کامنت گذاشتم یا نه الزایمر گرفتم خواهر
خدا انشالله به این گوگولیت عمر با عزت وسلامتی و شادی همیشگی بده زیر سایه ی بابا مامان گلش.واااااای که چقد خندیدم خدا دلتو شااااااد کنه
امتیاز: 0 0
شنبه 24 خرداد 1393 ساعت 09:07
سلام صمیم شیطون بلا
من یه خواننده خاموش بودم ولی الان فقط خواستم بگم دوباره نشستم اون پست های قبلی رو میخونم وهمش میخندم شما اگه کمدین میشدین الان تو هالیوود بودین ..اونقدر که بامزه مینویسین ...
خیلی دعات کردم اونقدر که خندیدم از بعضی حرفای بامزه ت
عکس تون رو هم دیدم چاق نیستین که ....ولی به قیافتون نمیخوره این قد شیطون باشین
امتیاز: 0 0
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 19:41
:)))))))))))))))))))))) خدا خیرت بده صمیم جون
چقده خندیدم. عالی بود. عالی
تو کی کتاب می نویسی؟ دیگه میام مشهد با دستهای خودم گوش هایت را می کشم!
بووووووووووس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وایییییی ..چشم ..قربونت بشم من .
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 17:16
خیعلی باحاله این پسر گلی شما
شما هم موازین اخلاقی رو رعایت گنید تا لو نرید خوو
می دونستم برا نیمه شعبان میای
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 23:22
لز خنده اشکم دراومد. دستت درد نکنه صمیم جون . پسرت هم مثل خودت شیرین زبونه.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 21:37
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
خدا حفظش کنه این گل پسر شیرین زبون رو. وای صمیم یعنی میشه منم ی روز ی پسر شیرین زبون داشته باشم که دلم ضعف بره براش؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشالله
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 19:21
وای خانومی چقدرررر خندیدم
خدا حفظش کنه این شیرین زبونتو
پسرکتون چند سالشه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
5 سال
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 16:33
ای جانم خدا حفظش کنه این گل پسره شیرین رو
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 11:27
ماشااله به این پسر. آخه بچه اینقدر شیرین زبون.
خدا حفظش کنه . من 1 ساعته دارم میخندم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 08:25
فقط میتونم بگم خوش اومدی عزیز دلم و بسی ما رو مشعوف کردی.و اینکه پسرت خیلی خوردنیه خیلی خیلی خیلی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 22 خرداد 1393 ساعت 01:04
وووووای این پستتون خیلی عالی بور.مردم از خنده
بخصوص قسمت آلو خوردن...
مرسی بابت نوشته های قشنگتون
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 23:36
سلام صمیم جونم .. وای که از خنده روده بر شدم...ماشاا... چقدر شیرین و با مزست این گوگولی... حتما به خودت رفته... از ته دل آرزومه همیشه سالم و شاد باشین... همیشع خنده به لبات باشه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 21:18
سلام خانوم خانوما...سال های 85 تا 87 م یخوندمت....بعد گمت کردم...نه که گمت کرده باشیم نه..هر از گاهی می خوندم ولی کم ...کلا دوز وبلاگ خونی م خیلی پایین اومده نسبت به اون سالها.....حتما خیلی ها این جمله رو به ت گفتن : اون موقع هم که می خوندمت ، همه ش خودمو می دیدم...البته اضافه وزن من بیشتر از شماست خانووم....این صلوات ها خیلی مزه داد به م..امروز یه ده تایی خوندم....امیدوارم خانواده ت شاد و با ایمان برقرار باشی و نسل سازنده و معتبری از خودت به جا بذاری...من که توفیق نداشتم مادر بشم یا همسر ولی گاهی آرزوهای دور ونزدیکم رو تو نوشته هات می خونم / می بینم.....صمیم دوست داشتنی....
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 20:39
واقعا خدا قوت آقای رارنده
خیلی نازه پسرک گلت.....بوس از طرف یه خاله......
عاقبت بخیر شی صمیمی.......
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 18:58
عالییییی بوودددد عاالیییی;))))))))
خدا حفظش کنه گل پسرک قند عسلت رو
هزارااان ماشالا چه عسلیه ماشالا:-*
چه خوب که باهاش تو حیاط بازی میکنی صمیم;)
منتظر صمیم اورجینال هم هستیم:-D
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 16:51
ماشاا... شیرین زبون رسما ریسه رفتم از خنده
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 15:37
لایک داری صمیم جون
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 15:22

پسرکتم مثل خودت شیرین و بانمکه
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 13:04
سلام خوش اومدین
خوب کاری کردین که نوشتین
منم تازه شروع به نوشتن کردم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 12:00
لپام درد گرفت اینقدر خندیدم
لطفا قسمت پسرک وبلاگو بشتر کنین از این به بعد :D
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 11:07
صمیم جان الهییییییییییییییییییییییییی که خدا این پسرک بلا رو براتون حفظ کنه (به خودت رفته!!) الهییییییییییییییی که همیشه دلت و لبت خندون و شاد باشه. سر کار مردم از خنده، خودمم به زور کنترل کردم همه خنده ها برگشت تو دلم، دل درد گرفتم. یعنی با این چیزایی که تو تعریف میکنی آدم هوس میکنه بچه دار بشه
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 10:49
صمیم اورجینال زود بیا که دلمون برای خودت و پستهات تنگ شده.
واقعا ایول داری که تو این اوضاع و امتحانات و کار و ... مهمونداری هم میکنی من شدیدا تنبلم تو مهمون دعوت کردن
تولد علی آقا و پسرک مبارک. تولد خودمم 8 خرداده یادشون بودم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 08:46
مردم از خنده صمیم جون....اون قسمت برس دستشویی که هیچی دیگه...می می خورون هم که...
خدا همه بچه ها را در پناه خودش حفظ کنه
چهارشنبه 21 خرداد 1393 ساعت 01:05
وای صمیم ترکیدم از خنده!!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 20 خرداد 1393 ساعت 23:49
یااالللللللللللللللاه.... حاج خانوم ! خوش اومدین
صمیم جان تمام وبلاگتو خوندم واو به واو ! همین الان تموم شد... واقعا ارزششو داشت . ولی دیگه این آخری شوی صداش درومده داره به لب تاب نگاه بد میکنه! دوست دارم بیشتر باهات صحبت کنم(ایمیلی) ولی میدونم الان گرفتاری صبر میکنم
موفق باشی گلم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 20 خرداد 1393 ساعت 22:33
سلام صمیم جان عالی بود کلی خندیدم خدا حفظش کنه گل پسرت رو.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد