من هنوز منتظر  ایمیل تکمیلی دوستمون هستم .  

این روزها هفته ای یک بار  سری به ایمیلم میزنم  و زود  خارج میشم . کارهای  اداری و کاریم  خیلی زیاد شده  و خوشبختانه داریم به فصل شیرین امتحانات هم نزدیک میشیم کم کم!! هم خودم  هم  دانشجوهای  اینجا . خلاصه صبح با بدنی  خسته نشسته بودم پشت کامی و یک سری رفتم تو  میل باکسم و یکهو اسم همسری رو دیدم که برام میل  فرستاده بود و من ندیده بودمش .. خوندم ..واییییییییییییییییی  نمیدونید یکهو  چطوری  تمام بدنم تو  اتاق سرد  گرم گرم شد ...کلا ده خط  نوشته بود ..این یعنی  خیلییییییییییی ..خیلی ها ..بعد  نحوه خطاب  کردن من .. اشاره به  چکارهایی که فکر  میکردم عادی هست  تو زندگی همه ...نحوه تشکر  کردنش ..ارزوهای  خوبی که برام کرده بود ...و نحوه تموم کردن نامه اش  به قدری  زیبا .. سورپرایز و عالی بود که یکهو یک خورشید گرم تو دلم روشن شد ...از صبح حالم خوب خوبه ..نه خستگی  دارم ..نه کسلی  نه استرس  درس های  نخونده ... من چی بگم به این مرد  که این طوری  بلده یک کبریت کوچولو  روشن کنه و  یک شومینه ی  گرم و نرم رو برای زندگیمون فراهم کنه ... از  همین جا یک ماچچچچچچچچچچ گنده میفرستم روی  گونه های   گوگولیش  ...قررررررربونت بشم عسل مسلی  من .اجازه هم خواستم برای  گذاشتن نامه اش  اینجا که فرمودند توی قلب  خودت نگهش  دار ... به روی  چشم . 

 

و آما ماجراهای شب یلدای  ما ..آقا به سلامتی  ما سه بار شب یلدا گرفتیم ..یک بار  خونه ی  خودمون با حضور  نزدیک به بیست نفر مهمون ...واییییییییییییی که چه صحنه ای بود وقتی  همه دور سفره نشسته بودند و من ته دیگ ها رو بردم سر سفره و  اون همه چهره شاد و خوشحال و گرم و مهربون رو دیدم ..یک لحظه  یادم افتاد همیشه از  خدا خواسته بودم خونه ی بزرگ بهم بده که بتونم   خونواده هامون   رو  خونه ی  دور  هم جمع کنم . واقعا شبی بود به یاد موندنی . از صبح بدو بدوی  کارها . شام و مخلفاتش رو مهمون مامان جون بودیم ..مامان خودم هم کلی زحمت کشیده بود و  چیدن میز  خوردنی های  هوس انگیز و  میوه وبقیه چیزها با من بود . البته من هم غذا درست کرده بودم . شیطنت های  سهیل شیطون و همراهی های  خانم داداشم و خنده های  اقای سرهنگ و  شادی  چهره مامانو بابام و  دور  هم  بودن اعضای  خونواده همسری  انقدر برام با ارزش بود که نه خستگی فهمیدم نه کمر درد و نه هیچ چیز دیگه . دلم می خواست اون شب  خاله جانم هم که تنها و مریض با همسرش  هستند و بچهه ها کنارشون نیستند هم پیش ما بودند که قسمت نشد ..ولی زود زود این ارزو هم  برآورده شد ..فردای  اون روز  خاله جان زنگ زدند  احوالپرسی که گفتم دیشب  جای  شما سبز  همه منزل ما بودند ..خاله گفت چه خوب .. خسته نباشی و من گفتم اتفاقا همش دلم میخواست شما هم باشید ..صداش  کمی غمگین شد ..گفت شماها خوش باشید انگار من خوش هستم و من یکهو یک فکری به ذهنم رسید . یک جرقه ..گفتم اگر اشکالی  نداره شب بیاییم منزل شما  دور  همی .. خیلی ذوق کرد و خبر نداشت  چه برنامه ای  دارم براش ..خداحافظی کهع کردیم سریع به مامانم زنگ زدم که من میوه و اینا دارم ..لبو و باقالی تازه و همه چی ..مامان گفت پس من هم  تا یک ساعت دیگه ماهیچه می گیرم از اون ماهیچه های  کریم پز!! (مشهدی ها میدونند منظورم چیه) درست کن شام رو هم ببریم .. نقشه من شب  چله ای بردن برای  خاله جان و همسر نازنینش  بود ... ماما نو بابا و خواهرم رفتند و من با کمری که صاف نمی شد ولی  قلبی که لبریز از  ذوق و  خوشحال بود  برای خاله جان شب  چله ای بردیم ..مثل عروس ها .. هندونه تزیین کرده .. باقالی و لبو و  سبدهای  میوه .. خرمالو و  انگور  های  درشت و خوشمزه و براق ... قابلمه برنج و   دیس ماهیچه خوش آب و رنگ که شش ساعت تموم با شعله ی کم روی  گاز  معجونی  عاشقانه رو در  خودش  درست کرده بود .وایییییییییییی  نمیدونید  برق چشم های  خاله جان و همسرش  چه  رنگین کمانی  داشت ..باورش  نمی شد .. به عرض یک ساعت عکس های ما روی صفحه دختر  خاله ام اون طرف دنیا  نمایش  داده شد .و دختر  خاله دیگرم در شهری  دیگه با صدایی لرزون از خوشحالی  شادی اش رو برای  تنها  نگذاشتن پدر و مادرش  نشونمون داد ..به حدی  انرژی  گرفتم از  دیدن شادی  این دو نفر ..به حدی مامانم نگاه های  قدر شناسانه بهم کرد و  همسری به همه گفت که صمیم یک  لحظه نخوابیده تا همه اینها رو برای  عصر آماده کنه که نمیتونم ذوق و شوقم رو  نشون بدم با کلمات ...شبی  دلنشین و  گرم  و خوب .. با یک تصمیم و کمی  اراده و  چراغی که نباید اون شب  تو اون خونه خاموش می موند ...یک باور  عمیق و واقعی  دارم :این ها زحمت های  من نبود ..من مطمئنم نیرویی  بزرگ ..اراده خداوند و لطف اون پشت  انرژی های  تموم نشدنی من برای  اون شب بود . خدایی که فقط  می خواست بگه اگر  نتونستی  بسته های شب یلدا رو به دست بچه های  سرمازده و گرسنه چهار راه برسونی  یک ذره تلاش کن ..آدم های  سرمازده از  تنهایی و بیماری   همین نزدیکی و بغل دستت هستند که منتظر یک توجه و گرمی  از  نزدیکان خودشون اند ... و دومین شب یلدا هم به برکت توجه و محبت خدا ،گرم و خوب  گذشت ..شب سوم جاری  جون زنگ زد که امشب که شب  یلدای  اصلی هست بیایید منزل ما ...او نشب هم خوب و گرم بود . خوشحالی  مامان جون با دیدن بچه هاش  کنار  هم و شیطنت دو تا کوچولوهای ما یعنی پسرک شیرین زبون و  پسر عموی  خوش قد و بالاش (ماشالله) کلی  همه مون رو خندوند ... 

و آما از درس ها : خب  من هر  چی  استرس  داشته باشم و جوش بزنم که چیزی  حل نمیشه که ..میشه ؟ بنابراین یک برنامه منظم پدافنگی!! گذاشتم که به مدت ده روز  از سر  کار برم سالن مطالعه و تا 8 و 9 شب  درس بخونم (انشالله) و  شب  مثل بچه آدم به زندگی  ام برسم . همسری  گل  مهربون هم  هوای  پسرک رو داره هم منحنی انتظاراتش رو  کم کم کمممممممم  کرده تا این دوران بگذره ..انشالله  اوایل بهمن سر حال و قبراق و  کارنامه به دست راست!! میام باز  می نویسم . این وسطا هم  مطمئن باشید  بی خبب  نمی ذارمتون . اوه راستی  دعا کنید  شهریه ام  هم از  آسمون و خزانه های  غیب خدا بیفته پایین و اون کسی  هم که چکش برگشت خورد و نمی دونست اون چک برای  شهریه همسر اقای  مهندس بوده  به خودش بیاد و حسابش رو  شارژ کنه و خیال ما رو هم راحت .  

 

پانوشت

 دوست عزیزی  خصوصی  نوشته و  تقاضا کرده اگر من  خیری رو می شناسم که بتونه مبلغی رو قرض بده بهشون  تا  مشکل همسر آبرومند این خانم حل بشه  محبت رو دریغ نکنه .  نوشته این پول قرضی  خواهد بود و آبروی  همسر بسته به این مبلغ هست .(کامنتش  پر از  اضطراب بود .حتی نگفته مبلغ چقدره)  من خودم متوجه شدم چطور تمام سعی اش رو میکنه تا آبرویی نریزه ازشون .  من هم در  موقعیت مشابه این بودم خودم و کاملا درک میکنم چطور  آدم بال بال میزنه . من شناختی از دوست عزیزمون ندارم شخصا و منتظر  کامنت  کامل تر و دقیق ترش  هستم . ولی  می تونم   این درخواست رو  اینجا بذارم  تا دوستان گلم هم اگر فکر  می کنند میتونیم با هم این دوست رو به جایی ارجاع بدیم یا راهنمایی و نظری  دارند و فکری به کله شون میرسه بگن . به خود من ثابت شده دنیا یک آیینه روبروی من میگذاره و  زیبایی ها رو بی انتها تکرار  میکنه و کوتاهی  ها رو هم ... در  واقع شماها این لطف رو به من می کنید . اگر کسی  فکری به ذهنش رسید بهم بگه تا دوستمون تو کامنت ها بتونه پیگیری کنه . اطلاعات کامل و دقیق تر رو بهم بده خانومی . این مقدار کافی نیست: 

صمیم عزیزم سلام،امیدوارم خوب باشی،من یه کاری داشتم باهات ولی ادرس ایمیلتو نداشتم،من نامزدم مشهد و یه مشکل مالی براش پیش اومده بخدا خیلی حالمون بده کار داره به ابروریزی میرسه و مطمینا یه زندگی از هم میپاشه،تروخدا اگه خیری چیزی سراغ داری بهم بگو،پول رو از خیر میگیریم و یک ماه بعد پس میدیم هر ضمانتی هم باشه میدیم،خونشون معلومه اصلا برید ببینید،شاهد داره،ولی تروخدا اگه کسی رو میشناسی بهم بگو،بخدا دروغ نمیگم همه زندگیش مشهده برید ببینید،پول زیادی هم نمیخواد،خواهش میکنم  

 

این جور وقت ها اگر هم کمک مالی و فکری   از  دستمون بر نمیاد  لطفا برای هم  دعا کنیم . به مردم زخم زبون نزنیم ..مسخره اشون  نکنیم . بالا و پایین شدن برای  همه هست . انشالله همیشه همه تون تو اوج  زندگی و تو حریری از خوشبختی بمونید ..

 

 

خونه ی  دلتون همیشه گرم و مهربون ... 

زمستون هاتون شاد و دور همی  

همسراتون قدر شناس و دوست داشتنی  

و بچه هاتون و عزیزاتون تو قلب و تو آغوش گرمتون  موندنی  ... 

نظرات (47)
جمعه 18 بهمن 1392 ساعت 13:16
سلام اسم من یلداس یه وبلاگ ذرست کردم برای عشقم محمد که 11اسفندتولدشه 111تاوبلاگ تبریک بگن میشه توهم بیای توجشنمون من کل وبلاگ هارومیگردم تاآدم های خاص تبریک بگن.میشه تبریک بگی همین الان تولدش 11 اسفنده من امسال نمیتوم بهش کادوی مادی بدم اما معنویشو که میتونم .اگه بیای تبریک بگی شادمیشم یه متن زیبااااااااااااااااااا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مبارکتون باشه ..
جمعه 18 بهمن 1392 ساعت 00:18
مرسی که جواب دادین

نه اون 20 نفر بابت این بود که جاری دار شم و ...!

مهمونای من سالی یه بار اونم آیا بیان آیا نیانه اون 20 تا!
ولی 8 نفر میدونم دارم هر چند ماه!

فعلا 3 دست قاشق برای مهمان و 1 دست برای خودم دست

2 تا قاشق خورشت و 1 کفگیر برنج

بشقاب هنو نخریدم
تصمیم دارم 1 نفره برای دست
و یه 12 نفره برای مهمان بخرم
نظرتون چیه؟
شما مشهدین؟
بابا این وی ام اف شهرتون خیلی گرون فروشهه هااااا!!!
اگه وی ام اف خرید دارین حتما از تهران و یا سایت چاره خرید کنین!
من مجبور بودم تن به گرونی بدم چون جنس نبود و تا تیر هم نمیاد
در صورتی که عروسی من بهاره!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به سلامتی و دل خوش انشالله خرید کنی .. عروسی هم پیشاپیش مبارک
سه‌شنبه 8 بهمن 1392 ساعت 03:16
ایشالله به خوشی
چیزه میگم یه سوال فنی
12 نفر مهمان چند تا کفگیربزنج و قاشق خورشت لازمه؟
برای 20 نفر چطور؟
آخه برای جهازم میخوام اول میخوام برای 12 نفر بخرم اما اگه دیدم مهمانا زیادن برای 20 نفر تکمیل کنم!

بببخخخشششییدداااااا !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خونواده شما دو نفر تعدادشون زیاده ؟ یعمی وقتی همه با هم بیان بیست نفر میشن ؟
منظورت تعداد کفگیر و اینا سر میز هست ؟ خب اول از همه بستگی به سایز اشتها و شکم میهانان داره ..جدی میگم .. بعد هم بستگی به تعداد و سایز دیس هات داره . من 4 تا دیس برنج می ذارم برای 12 نفر و چهار تا ظرف خورشت .تو هر ظرف هم یک قاشق خورشت خوری .
اکید توصیه میکنم خونه ات رو اگر میزبان این همه مهمون نیستی و فوقش سالی یکی دو بار میان این تعداد ، گنجه ظرف و ظروف نکن ..احتکار نکن که بعدا نمی دونی با این همه ظرف الکی چکار کنی ..
جمعه 27 دی 1392 ساعت 23:48
سلام منم که مشتری دائمتیم عزیز

موفق باشی در این روزای پرکارت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 25 دی 1392 ساعت 13:26
سلام دوست عزیز
ب وبلاگمون ی سری بزن خوشحال میشیم
و البته تبریک تولدش یادت نره
خوشحال میشیم باهاتون همسایه بشیم(تبادل لینک)
تندرست و پاینده باشید.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 24 دی 1392 ساعت 07:28
سلام افتخار آشنایی میدید؟
دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 11:51
سلام چه کار خوبی برای دورهم بودن انجام دادی عزیزم من هم ارزوی قشنگت برای دورهم بودن کل فامیل رو کردم البته با اجازه صمیم مهربون ممنون که خاله جونتون رو انقدر خوشحال کردید
خیلی از نوشته هات از شخصیتتون خوشم اومد ودستتون دارم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 دی 1392 ساعت 12:09
سلام
نگاهت به زندگی خیلی قشنگه خانوم
به شما و همسر گلت تبریک میگم
خیلیها برای مشاوره پیشم میومدن و ناله از زندگی داشتن
و من مجبور بودم نگاه اونها رو به زندگی عوض کنم
حالا جالبه برام که میتونم به عنوان یه نگاه مثبت و زیبا به زندگی
شما رو به عنوان یه مثال خوب معرفی کنم و
بگم یه سری به وبلاگ شما بزنن
موفق باشی
یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 11:33
سلام صمیم جون
خوشحالم با وبلاگت اشنا شدم و خوشحال میشم بهم سر بزنی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 15 دی 1392 ساعت 08:27
سلام صمیم جون
بالاخره با همون اژدهایی که گفته بودی به جنگ رفتم و پیروز شدم دیشب ساعت ۱۱ رفتم مطب دکتر دندانپزشک تو مطلب دو تای دیگه هم جلوتر از من اومده بودن برای کشیدن دندون یه دختر بچه تقریبا ۹ ساله و واقعا تپل هرچه به خودم میگفتم ببین این بچه چقد راحت نشسته و آماده کشیدن هست نه نه نه نه دوباره به خودم میگفتم بیچاره خب نمیدونه دکتر میخواد چه بلای سرش بیاره منتظر بودم بره داخل بکشه و بیاد ببینم چه حالیه طفلکی رفت داخل آمپول بیحسی زد و نشست بعد من رفتم داخل آمپولمو زد اومدم بیرون دختر بچه تو همون اتاق انتظار نشسته بود داشت با انگشتای تپلش دست به لبش می کشید و به مامانش میگفت ببین باد کرده و هی دست میکشید و ستمال کاغذی میکرد تو دهنش که یهویی دندون افتاد کف دستشایقد می خندید و ذوق زده پرید تو اتاق دکتر که نشون بده دکتر بهش گفت میتونی بری به خودم خندیدم که ببین چه شانسی داره حالا تویی و همون اژدها باید قلوپی بری به جنگ ترس... دکتر صدام زد و رفتم رو تخت و دراز کشیدم و از ترس داشتم می مردم دکتر گفت ببین من زیاد خوشم نمیاد بیمارم از کارم بترسه و نهایت سعی خودمو میکنم که درد نداشته باشه ولی کمی فشار و زور لازمه پس لطفا درد و فشار رو باهم قاطی نکن. بعد از چند دقیقه تلاش بالاخره کشیدش و دارو و دهان شو نوشت و زدیم بیرون ولی هنوز خونریزی و درد داره البته هنوز فکم بی حسی رو داره حالا ۴ یا ۵ روز دیگه میرم برا یکی دیگش........ خوب بود صمییییییم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
افرین ...عالی بود . میدونی واقعا درد و فاشار رو نباید قاطی کرد اون موقع ..بنده خدا درست گفته باید بهش اعتماد داشته باشی تا اون هم بتونه بهترین کارش رو انجام بده ..
ببینم دومی رو هم مثل اب خوردن رد میکنی یا نه ..
دردت کمتر و کمتر بشه انشالله امروز .
شنبه 14 دی 1392 ساعت 17:32
سلام صمیم جون می خواستم یه سوال ازت بپرسم:
من تصمیم گرفتم که یه وبلاگ درست کنم و دلنوشته هام رو توش بنویسم و آدرسشو از آشنایان فقط به همسرم بدم میخوام بدونم که چجور باید بنویسم یعنی بدیها رو هم بنویسم؟ گله هامو هم بنویسم ؟ غصه هامم بنویسم؟ اونوقت اگه بعدها پشیمون شم از نوشتنشون پاکشون کنم؟ من خیلی پست هات رو خوندم هیچوقت چیز بدی ننوشتی همیشه همه نوشته هات احترام درشون موج زده شاید شخصیتت اینقدر محترمه اما من مثه تو نیستم گاهی میخوام به طرف بد و بیراه بگم تا دلم خنک شه و جایی ثبت شه تا از دلم بیاد بیرون جای دیگه که همون وبلاگه نوشته شه اونوقت تو وبلاگ باید بنویسم؟تو چکار می کنی ؟آیا به غیر از وبلاگ خاطراتی داری که تو دفتری نوشته باشی که نشون هیچکس نخوای بدی؟
کلا میخام راهنماییم کنی که تو وبلاگم (که میخام مثل وبلاگ تو باشه) چیا بنویسم و چیا رو ننویسم؟ممنون میشم اگه راهنماییم کنی بوس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من سعی میکنم از شر این افکار مزاحم راحت بشم و فکرم رو درست کنم نوشتن و بد و بیراه گفتن فقط تو رو خسته تر و عصبانی تر میکنه .. چرا باید به همسرت نشون بدی یک زن غرغرو و نق نقو هستی ؟ که چی بشه ؟ بالغ و عاقل هستی مطمئنا .خب برو ریشه اش رو حل کن . تکنیک بادبادک صورتی چیز خوبیه ..سرچ کن .راستی گیس گلابتون عزیز یک درس داره برای رهایی از کینه .. قیمتش اونقدر در مقابل بزرگی اثرش کمه که باورت نمیشه . گیس گلاب اون فایل رو برات ایمیل میکنه. لطفا برو تو سایتش و فوری اون دستور رو بگیر ازش .. جواب میده ..بعد دیگه لازم نیست حجم بزرگی از کینه و دشمنی رو هر روز تو دلت با خودت حمل کنی .. کلا دودش میکنی میفرستیش هوا .. نه اثری از ش می مونه ..نه ردی .. نه ترس از بر ملا شدنی ... موفق باشی عزیزم .. تو وبلاگت از چیزهای خوب زندگیت بنویس ..روی قشنگی هاش زوم کنه ..نتیجه اش رو میبینی بعدها ..

وبلاگ گیس گلابتون بانو تو لینک های من هست .
شنبه 14 دی 1392 ساعت 10:26
انشالله همیشه کنار خونوادهتون شاد و سرحال باشید .یلدای زیبائی رو برای همیشه براتون ارزو میکنم
جمعه 13 دی 1392 ساعت 05:03
سلام صمیم جان من میخوام برم کلاس زبان میتونى کمکم کنى که کدوم موسسه بهتره کیش؟سفیر؟یا... حدود پنج سال پیش هشت ترم کیش رفتم ولى ادامه ندادم چون براى یاد گىرى زبان باید توى کلاس صحبت کنى و فعال باشى،منم ادم کم حرفیم زیاد سر کلاس صحبت نمیکردم اگر معلم سوالى میپرسید جواب میدادم اگر نه که با این که بلد بودم نمیگفتم یه بار یکى از معلمامون میگفت نسرین خوبه چىزى نمیگه وقتى هم بگه درست میگه! حالا با توجه به این خصوصیت اخلاقى من کلاس خوبه یا این که بهتره معلم خصوصى بگیرم
هر موقع وقت کردى ممنون میشم جواب بدى
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه معلم خصوصی فایده ای نداره تو مشکل یادگیری نداری ..باید ..باید خودت رو مجاب کنی تو کلاس حرف بزنی . چون اینطوری درست هات بهتر میشه و اشتباهاتت برطرف . من تعریف سفیر رو خیلی شنیبدم ولی خودم اونجا تدریس نداشتم تا حالا . به نظرم برو کتاب هاش رو ببین ..از بچه ای اونجا بپرس .. واقعا ببین به دلت میشینه موسسه و برخوردهاشون و سیستم و کتاباش و اینا یا نه ..بعد تصمیم بگیر سفیر رو خودت هم دوست داری یا نه ...
لطفا سر کلاس در بحث شرکت کن ..این برای یک معلم خیلی مهمه که اطلاعات تو رو از ذهنت بیرون بکشه و چک کنه و کلا تعامل داشته باشی با بقیه تو کلاس ..
جمعه 13 دی 1392 ساعت 02:33
موفق باشی صمیم جااااان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربانت عزیزم
سه‌شنبه 10 دی 1392 ساعت 11:38
خسته نباشی صمیم جون. شاد کردن دل دیگران هنریه که هر کسی نداره. امیدوارم همیشه سلامت باشی و پر قدرت و انرزی برای خلق این شادیها
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 دی 1392 ساعت 17:20
خسته نشدی اینقدر فک زدی تو؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 9 دی 1392 ساعت 13:28
صمیم جانم لطفا ایمیلت رو چک کن،
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 15:33
عزیز م یرات آرزوی موفقیت می کنم تو امتحاناتت و منتظرم دوباره پر انرژی برگردی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 14:03
صمیم جان راستی اگر کسی میتونه کمک کنه هر اطلاعاتی لازم باشه میدیم،اگه چیز بیشتری میخواید بدونید بگید،بخدا این قدر حالم خرابه تو این دو هفته ٦کیلو وزن کم کردم،منی که حتی با رژیم سخت گرفتنم نیم کیلو کم نمیکنم کردم،:(
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 14:01
صمیم جانم من چهارتا به شما ایمیل دادم نرسید؟گفتم کل مبلغ ٣٠میلیون تومن هستش که با بدبختی پنج میلیونشو جور کرد و
داد الان مونده ٢٥میلیون،اگه جور نشه همه چی خراب میشه،اگه خیری میشناسن بگن بهمون تا یه کمکی بشه و قول میدم زود پس بده،شماره هم هرکسی خواست میدم بهش فقط باید مطمین شم که کاری میتونه بکنه یا نه،چون این مدت سر این موضوع خیلی اذیت شدیم و هرکسی زنگ میزد فحش و ناسزا میگفت،بچه ها تروخداااااا کمک کنید،التماس میکنم،زندگی خودم خراب شه عیبی نداره ولی زندگی داداشش نباید خراب شه،ممنونم،
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 14:00
صمیم جانم من چهارتا به شما ایمیل دادم نرسید؟گفتم کل مبلغ ٣٠میلیون تومن هستش که با بدبختی پنج میلیونشو جور کرد و
داد الان مونده ٢٥میلیون،اگه جور نشه همه چی خراب میشه،اگه خیری میشناسن بگن بهمون تا یه کمکی بشه و قول میدم زود پس بده،شماره هم هرکسی خواست میدم بهش فقط باید مطمین شم که کاری میتونه بکنه یا نه،چون این مدت سر این موضوع خیلی اذیت شدیم و هرکسی زنگ میزد فحش و ناسزا میگفت،بچه ها تروخداااااا کمک کنید،التماس میکنم،زندگی خودم خراب شه عیبی نداره ولی زندگی داداشش نباید خراب شه،ممنونم،
امتیاز: 0 0
شنبه 7 دی 1392 ساعت 17:57
وای صمیم عاشقتم انگار منم تو برنامه هات بودم بس که حال کردم اگر چه اون شب تنها بودم ولی لذت بردم واقعا
میگم دستور این ماهیچه رو برامون بزار من یه بار تو رستوران پسران کریم خوردم دلم رفته براش
امتیاز: 0 0
شنبه 7 دی 1392 ساعت 16:21
★。˛ °.★__ *★* *˛.
˛ °_██_*。*./ \ .˛* .˛.*.★* *★ 。*
˛. (´• ̮•)*˛°*/.♫.♫\*˛.* ˛_Π_____. * ˛*
.°( . • . ) ˛°./• '♫ ' •\.˛*./______/~\ *. ˛*.。˛* ˛. *。
*(...'•'.. ) *˛╬╬╬╬╬˛°.|田田 |門|╬╬╬╬ .
¯˜"*°•♥•°*"˜¯`´¯˜"*°•♥•°*"˜¯` ´¯˜"*°´¯˜"*°•♥•°*"˜¯`´¯˜"*°•
شنبه 7 دی 1392 ساعت 12:41
صمیم نازنین
فکر می کنم تموم اون کارهایی که کردی برای خوشحالی خونوادت باعث قدر شناسی شوهرت شده . این همه زحمت از چشمهاش دور نبوده و خواسته با یه نامه تموم حسش رو بهت بگه . امیدوارم همیشه زندگیتون عشقولانه باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی عزیزم . البته نامه قبل از این مهمونی ها بود .چند روز قبل ترش .. قربانت .
شنبه 7 دی 1392 ساعت 09:23
تو انقد گرم و مهربونی و قشنگ مینویسی که من بعد از خوندن پست ها فکر میکنم لالم به خدا . فقط اینو بدون که با هر خطش فقط یه عالمه آرزو و دعای خیر کردم برات عزیز دلم. نگران امتحانا نباش . بازم مثه همیشه صمیم برنده میشه . خیلی دوست دارم خواهری گلم. بوس بوس
امتیاز: 0 0
جمعه 6 دی 1392 ساعت 23:21
عاشق نگاه قشنگت به زندگیم ممنون
امتیاز: 0 0
جمعه 6 دی 1392 ساعت 15:09
سلام خانومی .خوش بحالتون .انشالا همیشه خوب و خوش در کنار همباشید ....
جمعه 6 دی 1392 ساعت 14:08
این خانوم بره تو این سایت
: http://www.hemmat110.com/
شاید کمکی باشه
امتیاز: 0 0
جمعه 6 دی 1392 ساعت 01:12
برای خانمی که کمک خواسته پیشنهاد من اینه که همه مون پول بذاریم سر هم (هر کی دوس داره )بریزیم به حساب تو ،تو به صورت قرض الحسنه به خانمه بدی بعد که تونست پس بده بهمون فک کنم اگه تقسیم بشه بین همه فشار به کسی نیاد یه نفر هم مشکلش حل می شه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من متاسفانه نمی تونم مسوولیت پذیرفتن این پول و برگردوندنش رو قبول کنم . ببینیم راهی هست بدون واسطه به دست خودشون برسه . مرسی از همفکریت عزیزم .
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 23:17
دوست عزیز تو این وبلاگ مشکلت رو بگو (قبلا نظرات تاییدی نبود الان نمی دونم). ممکنه نویسنده یه پست به مشکل شما اختصاص بده اگر هم فراموش کنه خواننده های وبلاگ نظرات رو می خونن اگه بتونن کمک می کنن.
http://www.yasamanramezani.com/
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یاسمن که دوست خوب خودمونه .. خدا بچه هاش رو حفظ کنه . فکر خوبیه .
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 23:12
ﺻﻤﻴﻢ ﻗﺪ ﻋﻠﻲ ﭼﻨﺪﻩ!? ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻣﻴﭙﺮﺳﻢ اﻣﺎ ﻳﻪ ﺟﺎ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﺗﻮ اﺭﺷﻴﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ ﺑﺎ ﻋﻠﻲ ﻫﻢ ﻗﺪ ﻫﺴﺘﻴﺪ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﻣﺸﻜﻠﻲ اﺯ اﻳﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﻧﺪاﺭﻱ اﺧﻪ ﻣﻦ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻗﺪ ﻣﺮﺩ ﺣﺪاﻗﻞ ﺑﺎﻳﺪ ﻳﻪ ﻭﺟﺐ اﺯ ﺯﻥ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺑﺎﺷﻪ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگه 8 سانت رو یک وجب بگیریم همسری یک وجب بلندتره..
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 22:48
سلام
اگه مبلغ قرض رو بپرسید و بمن بگید ممنون میشم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم اطلاعات در مورد موضوع که تکمیل شدخودم بهت میل میدم . میل دیگه و از طرف هر کسی در این مورد رسید لطفا نپذیرید.
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 21:43
سلام صمیم عزیز... واقعا این اخلاقای خوب و دل بزرگت جای تبریک داره...آدمایی که نسبت به اطرافشون بی تفاوت نیستن و شادی دیگران جزء دغدغه هاشونه به نظرم تو خود خوشبختی ان...خوشبختی... دیدن همین شادیهای کوچیک و دلخوش بودن به احساس عمیقیه که به هم داریم و شاید پشت نقاب روزمرگی پنهون شده و باید گاهی از اون پشت صداش کنیم و ساده بیانش کنیم.......عشقتون بی پایان.....
امیدوارم امتحانات را با موفقیت پشت سر بگذاری. منم مثل شما درگیر امتحاناتم به زودی......
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 18:58
متاسفانه من برگشتم سرکارواین کارخیلی پراسترس وانرژی برهست...انشالاباانرژی کامل جلوبری وامتحانتو به خوبی بدی عزیزم.برای مشکل اون بنده خدافکرکنم موسسات قرض الحسنه باضامن خوب خیلی راحت یعنی یکی دوروزه وام میدن.امابانکها7خوان رستم دارن.انشالا مشکلش حل بشه.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 13:58
وای کلی ذوق کردم. ایشالا که همیشه شاد و خوشحال باشید. خیلی خوبه که دلها رو شاد می کنید..ایشالا که مشکل اون خانم هم زود حل بشه...
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 13:27
صمیم جان ممنون أزت نازنینم،حتما برات همه چیز رو میگم،ممنونم که توجه کردی بهم،ایمیل میزنم،
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 12:09
صمیم از ته دلم دوست دارم..
خوشحالم برای تمام خوشیهات که لایقشون هستی عزیزم..
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 09:46
صمیم عزیزم اشک شوق را به چشمم نشوندی.آفرین برتو خیلی کار قشنگی کردیهزار تا بوس برای تو دوستت دارم امیدوارم توی امتحانات موفق بشی
برای اون دوست کاری به جز دعا ازدستم برنمیاد ولی مطمئنم خدا نمیذاره آبروی بنده اش بریزه یعنی برای خودم اتفاق افتاده به مو رسیده ولی پاره نشده.دوست گلم امیدوتوکلت به خدا را از دست نده ومطمئن باش حل میشه
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 09:04
صمیم جون متاسفانه من هیچ جارو سراغ ندارم برای رفع مشکل دوستمون!
فقط میتونم دعا کنم واسش که انشالا آرامش به زندگیش برگرده
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 08:48
همیشه و باز هم دوباره با پستی سرشار از انرژی . با ارزوی موفقیت برای تو در امتحانات اخر ترم
اون عزیزی که درخواست کمک کرده بگه چه مبلغی میخواد شاید بشه کمکی کرد (من خودم ساکن مشهدم)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اطلاعت تکمیلی رو که فرستاد تو وبلاگ مینویسم عزیزکم . مرسی.
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 07:28
سلام صبح بخیر صمیم مههههههههههههههههههههربون
چه کار خوبی کردی که دل خاله جونو شاد کردین مطمئن باش که خدا این کار خوبتو بدون جواب نمیزاره واقعا ثواب زیادی داره خوشا به سعادتت
خدا حفظت کنه
تنها کاری که میتونم برای دوست عزیز بکنم دعاست ایشالله گره از مشکلش باز بشه
پنج‌شنبه 5 دی 1392 ساعت 01:59
خیلی خوبه صمیم جان که اینطوری سرشاری از انرژی
کاش منهم میتونستم عین شما باشم :-))
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت 20:27
صمیم ازت واقعن ممنوم که وبلاگ مینویسی .واقعن ممنونم گاهی وقتا یه چیزایی تو زندگی هامون هست مه بهش بی توجه ایم گاهی وقتا ناشکریم به خدا حرفای تو رو که می خونم انرژی می گیرم اصلن یه حس خوبی میگیرم که نمی دونی
گاهی وقتا اشکام گوله گوله میریزه رو گونه هام وگاهی وقتا صدای قهقهه ام بلند می شی
انشالله همیشه خودت وخونوادت سلامت باشید
وبلاگت عین زندگیه دوستت دارم
چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت 20:17
این وبلاگ مخاطب زیاد داره هرکدوم از این مخاطبا بسته به توانایی و علاقه شون مبلغی در نظر بگیرن حتی 5 هزار تومن و به حساب این دوست عزیزی که درخواست کمک داشتن واریز بشه مشکل همسرشون انشالله حل میشه من خودم حاضرم شرکت کنم هروقت گفتین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی از این حس همراهیت
چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت 18:41
صمیم جان ایمیل من رسید؟تروخدا،همه چی داره خراب میشه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت 18:16
بره خیابون جانباز 1 روبرو پروما میافته تقریبا موسسه خیریه امام رضا هستش
من با شعبه اش تو بیرجند همکاری میکنم براشونن توضیح بده حتما کمکش میکنن حتی بلاعوض
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 4 دی 1392 ساعت 17:53
وای چقدر کار خوبی برای خاله کردی چقدر مهربونی ایشالا خدا پاداش کار خوبت رو بده
صمیم جان گفتی رشته تحصیلیت زبان شناسی هستش من فکر کردم روانشناسی خوندی پس چه جوری به بچه ها مشاوره میدی
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد