15 مرداد  یک سال دیگه هم رسید . عجب روزی بود ..عجب  اتفاقی .مزه شیرینش  بعد این همه سال  تو ذهنم تازه و  مثل روز اول هست . لباس  عروسیم  رو دادم دوختند برام(دوخت اول) چون لباس های  دیگه سایزم نبود!!! دستم دو روز قبل به تیزی در ماشین خورده بود و  روی بازوم یک دایره بزرگ کبود شده بود که آرایشگرم  کلی روش  کرم سفید کننده و  اینا زد  و میگفت از بس سفیدی   دستت زرد شده با این کرم ها!! کفش های راحت و صندل که خریدم چقدر  خاطره  انگیز بود . 

 

همه چیز برای  راحتی  خودمون بود و نه چشم مردم . دوستام باور  نمیکردند من صندل دو انگشتی  پام کنم شب  عروسیم .بهشون گفتم دلم نمیخواد  در  همچین شبی  تمام فکرم به زخم پشت پام  معطوف بشه و  نفهمم چی شد  و چطور  گذشت .  آینه شمعدون زیبام رو از   یسک شومینه فروشی  خریدم  دو  مجسمه زیبای برنجی  هستند ..همون موقع آینه شمعدون ها  بالای  دویست سیصد بود  معمولی هاش ..من اما  دوتایی این شمعدون ها رو  18 تومن خریدم با  همسری  و کلی  خوشحال بودیم .آینه اش رو هم تقریبا ست با شمعدون ها سفارش دادیم  یک ایینه فروشی برامون درست کرد  اون هم شد  20 تومن .نگفتیم آینه عروسی هست . قاب رو سفارش  دادیم . آینه رو انتخاب کردیم و  تمام ..به همین راحتی . من و  همسری  هیچ وقت اهل انجام دادن کار برای  دل مردم نبودیم ..یعنی  زیا نبودیم بخصوص برای  عروسیمون . هنوزهم  بعد از  این همه سال خوشحالم عقلم رو دست بابا و مامانم ندادم برای  مراسم و  هزینه ها . من و علی با هم تصمیم گرفتیم مراسممون کوچیک و  جمع و جور باشه بدون ریخت و پاش اضافی . یک مدل  غذا (فقط  جوجه کباب )  و  دو یا سه مدل شیرینی و بستنی و  تمام .. بابا داشت خودش رو میکشت که آبروی من رو نبری دخترجان ...حالا دو سه مدل غذای دیگه  اضافه کنید من خودم پولش رومیدم. من و علی قبول نکردیم .شوهر  جوون و محکم من پای  همه چی  ایستاده بود و گفت ازتون خواهش  میکنم به نظر من و صمیم جان احترام بذارید . انتخاب  کارت عروسی ..انتخاب  باغ..انتخاب  کیک سه طبقه ولی  جمع و جور ...انتخاب دونه دونه وسایل آرایش و  لباسها ی کمدهای  من .. انتخاب  وسایل  زندگی و جهاز که دو تایی با هم میرفتیم میخریدیم .همه چیز آماده بود  تا ما شبی خاص رو داشته باشیم .  

 

اون شب با خنده های  من و  نگاه های  گرم و  عمیق  همسری  گذشت . بامبول زیاد سرمون در آوردند ..چه وسط  مراسم و چه بعدش . از طرف  خونواده خودم .  پدرم بهانه کرد که من  پام شدید درد میکنه و قبل از  اتمام مراسم و دست به دست دادن من و  همسری رفت ...البته مهمان هم داشتیم و دیر وقت بود و  کسی  متوجه ضایعیش نشد ولی من فهمیدم از سمت بعضی ها پر شده حتما ... عده ای بودند که همون وسط مراسم طاقت دیدن مهربونی  مادر  شوهرم و  خوشی و خوبی من و  همسری رو نداشتند .مامانم آخر مراسم  اومد و دست من رو گرفت و دست همسری رو .بهش گفت میخوام بتونه بهت یک عمر  اعتماد کنه ..میتونی ؟  همسری  گفت  تمام سعی ام رو میکنم و مامان  دست من رو گذاشت تو دست همسری وبه جای این که سفارش من رو به همسری بکنه  کلی  سفارش ایشون رو به من کرد ( جلوی  چشم آقای داماد!!) که هوای  پسر منو داشته باش صمیم  ..براش تو هیچی  کم نذار ..همیشه پشتش باش و  کنارش باش ...کم و زیاد تو زندگی رو به روش نیار و یک  کلام ..زن زندگیش باش و همسر و هم پاش .اون موقع معنی  وعمق حرفای  مامان رو خوب  نفهمیدم ولی بعد با تمام وجودم حس کردم چقدر  مسوولیت سختی به من داد اون شب ....و ما رفتیم دو دور بازی و عروس کشون و شب ساعت 4 رسیدیم خونه مون .دیدم مهمون ها و  صاحب  خونه عزیزمون  منتظرند و اسفند دود کردند  برامون . اون شب  ازخستگی در آغوش  هم  خیلی زود به خواب رفتیم. فرداش  مهمونی  پا تخت که دیگه زورم این  جا به مامان نرسیده بود و شب  هم تو  خونه عکس های خانم عکاس از اولین شب  زندگی مون (ما تمام عکس های عروسیمون آنالوگ هست و  طبیعی ..نه رتوشی و نه چیزی ..عکاسمون گفت بعدها میفهمید  ارزش این عکس  ها چقدر  هست ..دیجیتالی و مصنوعی نیست ..و چقدر  من اون عکس ها رو دوست دارم الان ..خود خودمون هستیم ..با همون برق  چشم ها و لبخندهای  زنده ....)  

دو روز بعد ما  عازم ماه عسل بودیم . چالوس  هتل گرفه بودیم .هتل کوروش و  چقدر  من اونجا رو دوست دارم هنوز . بهترین روزهای ما شروع شده بود .پر از  اشتیاق و انرژی و  گرمای  عشق بودیم . دست هامون لحظه ای از  هم جدا نمی شد و من حرف های  مامانم تو گوشم بود ..از شوهرت چیزی نخواه که شرمنده ات بشه ...هر چی داری و نداری  بذار وسط و مال من و  مال تو  نکن هیچ وقت . قدردانی هایی  زبونی و  نگاهی و  قلبی  همسری من رو مطمئن تر  کرد همه ی این سال ها که این کار  بد تصمیمی نبوده و  نیست برای زندگی من .

روزها از سر  کار  می اومدیم . من به استقبالش میرفتم .گرم و مهربون . همیشه میگه تموم خستگی کار و  سر و کله زدن  های بیرونم محو میشد .. دود میشد و میرفت بیرون از  تنم با مدل استقبال  تو . من عصر ها کلاس زبان هم میرفتم .از سر  کار  ساعت حدودای  سه و  چهار  مستقیم میرفتم آموزشگاه .تدریس داشتم و  بعد از   13  14 ساعت بیرون بودن از  خونه ،همسری  شب  می اومد  کلاس دنبالم  و تازه میرفتیم با هم پارک .. میخندیدم ..حرف میزدیم .من تعریف میکردم .اون از  خودش و کارش  میگفت و یک چیزی  میخوردیم یا سر راه چیزی میخریدیم برای  شام شب که درست کنم و میرفتیم خونه ..روزهای  خوب و  قشنگی بود ...

مشکلات کم کم  پیش اومد . مسائل مالی ... کم و  زیادهای  شغلی  همسری . پیشرفتش اما  خوب بود . خیلی خوب ..و من دلگرم به زندگیمون بودم . خونه خریدیم و داشتیم کم کم قسط هاش رو می دادیم و ذره ذره اون خونه داشت ساخته میشد .  پر از انگیزه بودیم . یکی دو بار هم کنکور  ارشد  امتحان دادم و به فاصله نه خیلی  زیاد  قبول نشدم ...مسافرت میرفتیم . بیرون میرفتیم . خرید میکردیم .یک روز   کلا دوتایی سر کار  نرفتیم و  از صبح تا عصر بیرون بودیم با هم . خیلی  خاطره انگیز بود .  شب قدر سال 87 گذشت .شبی پر از برکت و لطف و  معجزه ...همون ماه من متوجه شدم پسرک رو باردار هستم و همه چیز برای   یک خوشبختی  تمام ، آماده بود . بعد از  حدود  4 سال با تصمیم  خودمون داشتیم پدر و مادر میشدیم  . وقتش بود به نظرمون . و به راحتی و بدون مشغولیت ذهنی پسرک دوست داشتنی ام در  وجودم زندگی رو شروع کرد .   همون موقع ها بود که کم کم آسمون زندگیمون ابری شد ...روزهای خوب و  زیبای بارداری من همراه شد با بزرگترین بحران زندگیمون ...روزهایی که در بیمارستان بستری میشدم و کسی  حتی مامانم نمیدونست ...کسی  نمیدونست حتی شماها ..از درد و از  شدت استرس و فشاری که روی  دوتاییمون بود و من بیشتر  آسیب  میدیدم این وسط  کار من به سرم و  این حرفا میرسید . دونه دونه موهای سیاه من  و همسری  رنگ  عوض کرد ..به هیچ کس نگفته  بودیم چه اتفاقی داره برامون می افته . ما آدم گفتن درد هامون به خونواده هامون نبودیم و هنوزم نیستیم ...و یکباره ضربه  آخر زده شد ..پسرک فقط  یک هفته داشت و تازه متولد شده بود که تیر  خلاص زده شد به زندگی ما ..به تمام تلاش های شب و روزهای قبلمون ...خونواده هامون باور  نمیکردند ما همچین اتفاقی برامون افتاده باشه ...دعوامون کردند  که چرا بهشون نگفتیم ..من بغض میکردم و  همسری  رگ کنار  پیشانیش برجسته میشد  از ناراحتی ... بودن پسرک اما  برامون مسکن بود ..یک مسکن قوی .. خونه و ماشین و شرکت و طلا وسکه و  پس اندازو همه چیز رفت . ما موندیم و لباس های  تنمون وبدهی های بزرگ و  نیش زبون های  اطرافیان ..چه غریبه و چه آشنا ... همسری شب ها  دست های من رو میگرفت توی دستاش  و میگفت من شرمنده تو شدم ..من نتونستم برنامه هامون رو پیش ببرم ...این حق ما  نبود...میدونید بچه ها ... دلم  هیچ وقت نخواست و نمیخواد در  موردش  چیزی بنویسم یا به کسی توضیح بدم . هنوز حتی  پدر و مادر من  کامل  نمیدونند  اون اتفاق  چطور بود و  چطوری  پیش اومد .. دلم نمیخواد  هیچ کس  جزییاتش رو بدونه . .. چون به وقتش  به جای  امید دادن بهمون  میشه چماق روی سرمون ..مثل  چند سال بعدش و ترکش هایی که هنوز  هست ...و چه سخت جون بودیم ما .

پسرک من و همسری رو به هم نزدیک کرد ...و مشغله های کاری  ،همسری رو از  من دور  کرد ..مثل کش در  نوسان بودیم ..من به شدت کار  میکردم بعدش .ترجمه ..کلاس ...از صبح تا شب و همسری هم همین طور ..کار  خودش .آتلیه ..کار های  جانبی ...و تنها امید ما پسرک بود و عطر بودنش که حالمون رو خوب  میکرد ... بارها تو بغل  هم بغض کردیم  . بارها گفت دارم میبرم صمیم ...دارم کم میارم ..و من هی مطمئنش میکردم  که اون اتفاق تقصیر تونبود ..من مطمئن هستم بهت ..باز هم میتونی ..باید  صبر کنیم کمی ..زود همه چیز روبراه میشه باز ...مطمئنم بهت ...تو آرزوهای بزرگی برای  زندگیمون داری ..دوبا ه شرکتت سر پا میشه . من به عرضه تو  اطمیمنان دارم .. و وقتی باز من کم می اوردم اون محکم بغلم میکرد و میگفت یک روز به همه ی  این روزهامون میخندیم ...من کنارت هستم صمیم ..ببین چقدر  دوستت دارم ..بیشتر از  همه ی آدم های  دنیا ....بعد کم کم اوضاع یک کوچولو بهتر شد . دیگه من شب ها  بخاطر  خستگی و بیهوشی همسری از شدت کار و این که بهم توجه نکرده مثلا قبل از  خواب ، اشکم در  نمی اومد ... محکم تر شده بودم ..تو کوره ای که ما رو گذاشته بودند و داغیش  رو  با گوشت و استخون حس کرده بودیم آبدیده  شده بودیم ..چند سال گدشت ..پسرک روز به روز بزرگ تر و شیرین تر  میشد ..من با تمرین های ذهنی ....با اعتماد دادن به خودم ..با صحبت کردن با خودم ..با باور  کردن و قبول  و پذیرش اون  اتفاق روز به  روز بهتر شدم ..یاد گرفتم  من مسوول اشتباهات خودم هستم نباید هی به گردن بقیه بندازم .شاید اگر کمی  روی  احتمالات ناممکن  بیشتر برنامه ریزی کرده بودم بهتر میشد ..دیگه دست از این برداشتم که  خودم و همسری رو در  ذهنم سرزنش کنم و هی بگم  چرا این بلا سرمون اومد ...چرا اینطوری شد ..  فکر کردم به این که الان باید چکار کنیم .. گذشته که گذشت .با همه  آثارش ..الان من و همسری چکار باید بکنیم برای بهتر کردن اوضاع و در  اومدن از  وسط  اون بحران ..شروع کردم به مشخص کردن و  واضح بیان کردن درخواست هام از  خدا ..از  خونه شروع شد و چقدر  خوب  جواب  گرفتم .. گذشت و گذشت و  حجم بدهی های  چند صد میلیونی ما کمتر و کمتر شد .. خونواده هامون بیشتر  هوای ما رو داشتند ...و البته گاهی یک حرف کافی بود تا این اشک های من در  تنهایی  مثل یک رودخونه ی  تموم نشدنی  راه بیفته روی  گونه هام و  فکر کنم دیگه نمیتونم دووم بیارم  و بسه دیگه ..بسه..و باز  دوباره بلند شدن و از  نو  شروع کردن . میدونی وقتی روزها و شب هایی که تموم نشدنی بع نظر  میرسیدند رو مینویسی در  چند خط  خودت یکباره تعجب میکنی ..میگی  همه  اش  همین بود ..اومد ..خراب  کرد ..له شدیم ..بلند شدیم ..ساختیم ...محکم شدیم و  سر  پا ایستادیم ..همش  همین بود کل ماجرا ؟  بله ..کوتاه به اندازه دو خط و  طولانی به اندازه یک عمر ...  

امروز  حدود ده سال از  ازدواج من و  همسری  میگذره . امروز  شروع دهمین سال ازدواج ماست . صبح قبل از اومدن به سر  کار  همسری رو محکم بغل  کردم..  بهم میگه باورم نمیشه ..که چشم به هم زدیم و  ده سال گذشت .و تو مثل روز اول دوستم داری ..میگم تو چی ؟ تو چقدر  دوستم داری ؟ میگه من بیشتراز تو  ..خیلی بیشتر  از تصورت صمیم..تو حتی  نمیتونی  فکرش رو هم بکنی چقدر  دوستت دارم ...شنیدن این حرف ها از زبون کسی که تو تموم این سال ها یک حرف  غیر  واقعی و یک قول  انجام نشدنی بهم  نزده ..و به شدت رک و صریح هست حتی به قیمت شنیدن واقعیت های  ناراحت کننده ...شنیدنش از  همچین آدم صریح و رو راستی  خیلی شیرین بود برام . میدونید همسر من  هیچ وقت  حتی در  گرم ترین لحظه هامون هیچ وقت  قول الکی بهم نداد ..تعریف  الکی و دلخوش کنی ازم نکرد ..این اخلاقش شاید یک وقتایی برای من که مشتاق شنیدن زیباترین تحسین و  تعریف ها بودم کمی سخت بود .ولی خیلی زود فهمیدم میشه به این مرد و حرفاش اعتماد کرد ...که تا  چیزی خوب  نباشه  تاییدش نمیکنه و با هیچ کس تو دنیا هم تعارف نداره ...و امروز  وقتی برمیگردم به بودن این سال هامون با همدیگه نگاه میکنم لبخند میاد روی  صورتم .. که براش  بهای  زیادی  دادیم  جفتمون..

من سال های اول ازدواجمون فکر میکردم دلخوری بین زن و شوهر یعنی فاجعه ..یعنی دیگه همه چیز تموم شد ..روزهایی بوده که یک  مساله کوچیک میتونسته یک تنش بزرگ بشه ...معدود دفعاتی هم بوده که شده ...و ما اون رو از سر  گذروندیم . میدونید  چی زندگی ما خنده داره؟ ..این که مسایل بزرگ رو به راحتی  و کنارهم از سر میگذرونیم ولی یک مساله پیش پا افتاده و خیلی خیلی ساده میتونه باعث  دلخوری ما از هم بشه ...من اما هیچ وقت اجازه ندادم و نمیدم دلخوری هامون  ادامه دار بشه ..مثل یک ظرف آب  می مونه که هر روز یک قطره جوهر بهش اضافه بشه ..اول کدر  میشه ..بعد  مات ..بعد  خاکستری و  کم کم سیاه مثل همون جوهر  قطره قطره ... همسری بارها و بارها تحسین کرده این اخلاقم رو ..بهم گفته بزرگترین  حسن تو اول  شیرین زبونی هات برای منه و  شیطنت هات و بعد کینه ای نبودن و  دل گنده بودنت ..با خونواده ام ..با خودم ..با همه ... و  من غرق  لذت شدم از شنیدن این تعریف ها . وقت هایی هم  بوده که واقعیت هایی در  مورد  خودم بهم گفته که تو شوک بودم و  دلگیر و  غمگین تا چند روز .. و بعد به خودم گفتم شنیدن و دونستن این ها  تلخه ..ولی هست و باید یک جوری برطرفش  کنی صمیم ...

امروز میخوام به همسری که حتی شاید هیچ وقت اینجا رو نخونه (با این که میدونه وبلاگی به این نام دارم) بگم که روی  این پله از زندگی مون که ایستادم راضی  ام از بودن با تو ..از بودن تو ..بهش بارها گفتم که بهترین انتتخاب من بوده و هست ..و البته ایشون هم بهم گفته ولی من اگه بجای ازدواج با تو   با یک دختر  یکی یک دونه پولدار و فوق مولتی  مانی !! ازدواج میکردم شاید  زندیگم عوض میشد صمیم!! و من هاج و واج نگاش کردم که یعنی  چی این حرف ..و اون محکم بغلم کرده و گفته یعنی شاید ای قدر  خوشحال نبودم از داشتن تو ...امروز بهم گفت من تو زندگیم دنبال یک چیز بودم صمیم .عشق واقعی ..و تو اون رو بهم دادی ...وای  همسری و گفتن این حرف ها ..اوه اوه از  محالاته ...و چقدر  ذوق کردم ...من و همسری  هر  کدوم ممکن بود زندگی خیلی بهتری با کس دیگه ای  داشته باشیم ..نه من تنها آدم روی  زمینم که میتونست اون رو خوشبخت کنه و نه اون ...منتهی رفتارهای ما با هم ..سخت  ش یرینی هایی که گذروندیم ..امتحان هایی که پس دادیم تو زندگی به هم ..همه باعث شده نتیجه این تصمیم برای دوتای مون راضی  کننده باشه . من تو زندگیم آدم قانعی  هستم ..خیلی زیاد ..ولی یک چیز  ر نمیتونم اصلا قناعت کنم توش ..ابراز  عشق و محبت به همسر ...و خودم هم  سیر نمیشم .کدوم آدمی از  عشق گرفتن و محبت دیدن سیر میشه که من دومیش باشم ...  

وقتی  میگم  مرد خردادی من ...عاشقت هستم و بودنت و همیشه محکم بودنت رو از  خدا میخوام .. عمق داره این حرفم ..از سر  خودخواهی  نیست ..بودنش رو برای  شاد بودن خودم نمیخوام فقط .. در  کنارش  این روهم میخوام که باشه تا من بتونم انقدر بهش محبت کنم تا بدونه  چقدر برام مهم و  دوست داشتنی  هست ...که بودنش برام مهم هست ..حتی  اگه روزی  نباشم ...

خدا رو شکر  میکنم که بهترین تصمیم زندگیم رو گرفتم ... سخت ترین مسوولیت زندگیم رو دارم انجام میدم هر روز و  مرد بامعرفتی کنارمه که میدونه  چقدر  خاطرش برام عزیزه و میدونم چقدر  عمیق برای  خوشبختی  من و  پسرکمون داره از  همه چیزش مایه میذاره ..دلم میخواست برای  بعضی ها که می اومدند اینجا و بغض میکردند یا آه میکشیدند که خوششششششششششش به حالت صمیم  ...وسط  خوشبختی  غلت میزنی ..تو شانس آوردی که شوهرت  وخونواده اش اینقدر باهات خوبند ...خوشششششششش به حالت .. اینا رو بنویسم و بگم باور  کن راحت به امروزم نرسیدم ...که درد کشیدم ..تو خودم ریختم ...جوونیم رو گرفتم وسط دستام و  دودستی  دادمش و  این زندگی رو گرفتم به جاش ...تا باور  کنند که میشه سختی کشید و  خوشبخت بود .. میشه اشک ریخت و  باز خندید ...میشه  پول داشت و  معرفت رو هم داشت ..میشه در  کنار  همه این ها به خدا توکل کرد و باز بلند شد و از نوساخت ...

برای  همگی عشقی گرم و  زندگی ای پر از آسایش و برکت و معرفت  آرزو میکنم .

نظرات (246)
شنبه 18 مرداد 1393 ساعت 12:55
ای جونم
عشقتون پایدار عزیزم
حض کردم از خوندن نوشته هات و عشقتون
امید دارم خداوند عشقی به زیبایی عشق تو و خانواده ایی به شادی خانواده تو و همسری به خوبی همسر تو بهم اعطا کنه
حتی شاید دلش خواست عشقی زیباترتر خانواده ایی شادترتر و همسری مهربونترتر و تو ابراز عشق شدیدترتر بهم اهدا کنه
عاقا تو کار خدا دخالت نکنید
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 دی 1392 ساعت 00:27
اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم، در آستانه ازدواجم آرزو قلبی و همیشگیم اینه منم عشق حقیقی رو درک کنم


عشقتون همیشه جاوید
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 9 آبان 1392 ساعت 16:02
صمیم جان اولین سالگرد ازدواجم نزدیکه اما همسرم ازم دور...تو شرایط سختی هستم...مثل بحرانی که گفتی..شبیه همون بحران...
حرفات رو با تمام وجودم درک میکنم...وقتی می خوندم اشکام جاری بود...اما ادامه می دم و تمام تلاشم می کنم.
دوشنبه 22 مهر 1392 ساعت 21:13
روزهای سخت آدم رو میسازه تو این پست ننوشتی سختیهات چی بوده منم نمیپرسم چون نوشتی دوست نداری بگی . امیدوارم لحظه های سخت زندگی همه به خوبی و خوشی بگذره
امتیاز: 0 0
دوشنبه 22 مهر 1392 ساعت 19:22
امتیاز: 0 0
یکشنبه 3 شهریور 1392 ساعت 12:54
فرا رسیدن سالگرد مزدوج شدنتون فرخنده و پرخنده بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا...کوچه تنگه،بله،عروس قشنگه.....
ببخشید...خب هیجان زده شدم دیگه!
ایشالا سالگردتون 1710 ساله بشه...بگو ایشالا!
امتیاز: 0 0
شنبه 2 شهریور 1392 ساعت 08:57
صمیم جان مدتیه که وبلاگتو دنبال می کنم و از خوندنش غرق لذت می شم خوشحال می شم که شما هم به وبلاگ من سر بزنی . از این به بعد منو زیادددددددد تو قسمت نظراتت می بینی
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 30 مرداد 1392 ساعت 00:14
سلام صمیم جان
من تازه نامزد کردم. این چند وقت تو سایتا همش دنبال *چگونه زندگی خوبی داشته باشیم* *دوران نامزدی چگونه باید باشد* *چگونه به همسر خود عشق بورزیم* و ... خلاصه این سوالای قلبمه سلمبه میگشتم.
ولی امروز که با وبلاگ تو آشنا شدم، ب خودم گفتم زندگی ینی این.

خوشالم باهات آشنا شدم و از امروز هر روز بهت سر میزنم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تبریک میگم این شروع رو بهت . انشالله کنار هم سال ها اروم و عاشق زندگی کنید
سه‌شنبه 29 مرداد 1392 ساعت 12:46
راستی یادم رفت بگم...من از زمان تولد پسرک اینجا رو می خوندم...ولی خوب اونموقع وبلاگم جای دیگه ای بود و با اسم دیگه ای نظر میدادم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سحر تو تو وبت نوشتی که هنوز زیر یک سقف نرفتید ..درسته ؟ اینطوری بهتر میتونی تصمیم بگیری .. مراقب باش خاطرات خوب سه سال همیشه نمی تونند جای واقعیات های ناخوشایند رو برای یک عمر پر کنند ...براتت تصمیم درست و آرامش ارزو میکنم .. خیلی ناراحت شدم از این وضعیت ... تمایلی به درمان نداره یعنی اصلا ؟
دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت 11:28
صمیم جون این چه حسیه من دارم دوست دارم هی بیام نظر بزارم یعنی تو می گی اینم یه نوع مردم آزاریه آخه تو هی یه نظر رو تایید می کنی من یه نظر اضافه می کنم . ببخشید آخه حس می کنم اینجوری خیلی بهت نزدیکم . دوست دارم دیگه مزاحمت نمی شم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امان از دست تو ..بذار به بقیه هم برسم دختر جان ..

راستی یک چیزی رو یادت نرفت ؟ میخواستی یک آدرس بهم بدی ها!!!!
دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت 11:24
وای صمیم جون الان داری نظرات رو جواب می دی هی رفرش رو می زنم و ذوق می کنم که شماره می ره بالاتر . بخدا بیکار نیستما ولی دوست دارم خیلی .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربونت بشم عزیزم ..
یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 10:20
صمیم عزیزم ببخشید با تاخیر ولی حسااااااااااااابی تبریک میگم عزیزم. تو واقعا اسطوره ای برای من.
آرزو دارم براتون تمام حس های خوب رو
امتیاز: 0 0
یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 07:54
سلام فقط یه سوال چند وقت روی خودت کار کردی که شدی این صمیم دوست داشتنی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تجربه کم کم بدست می آد ..نمیشه گفت دو سال ..سه سال .. من آگاهانه ننشتم روی صندلی و بگم خب الان 45 دقیقه وقت دارم فکر کنم دقیقا چکار میخوام بکنم برای زندگیم .. حداقل من اینطوری نبودم..فقط یک چیز رو میدونستم و بهش اعتماد قوی داشتم : من بازی زندگیم رو واگذار نمی کنم .. من مسوول همه چیز زندگیم ..تصمیماتم ..اشتباهاتم و بخش های شیرین و تلخش هستم .این بهمقدرت می داد که بدونم همه چیز از خودم بر می آد ..

نظر لطف توست .. ممنونم
یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 06:58
سلاااااااااااام صمیم جونم... خیلی وقته این مطلبت رو خوندم و گاهی بهش فکر میکردم اما هنوز نظری نداده بودم. میخوام ازت تشکر کنم که این تجربیات رو در اختیارمون میذاری. من فکر میکنم سختی های زندگی انقدر تو رو پخته و ناب و خاص کرد که خیلی از حرفات رو باید طلا گرفت. شاید جز دانشگاه زندگی توی هیچ دانشگاهی یه صمیم با این همه کمالات و خوبی پرورش پیدا نمیکرد. خیلییییییییی دوستت دارم. ایشالا همیشه با خدا و شااااااااااد باشی
امتیاز: 0 0
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 22:54
Enshala hamishe zendegit baharee bashe
Enshala hamishe khoshbakht bashi azizam
امتیاز: 0 0
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 11:08
بلاخره منم تونستم تبریک بگم
مبارک باشه ایشالا به سلامتی بهترین روزهارو در پیش روداشته باشی عزیزم
امتیاز: 0 0
شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 01:56
سلام عزیزم خیلی خوشحالم براتون خیلی همیشم گفتم خدا رو شکر که اینطوری عاشق هم هستین کاش همه جوانمون زندگیشون اینطوری بود خیلی دوستتون دارم
خیلی خوشحالم به خاطر این زندگیتون
خوشیاتون مستدام
امتیاز: 0 0
جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 23:35
امتیاز: 0 0
جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 12:40
سلام صمیم جون

کم پیدایی . دلمون براتون تنگ شده .
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 24 مرداد 1392 ساعت 10:58
با ذکر منبع یه مطلب راجع به شما توی وبلاگم گداشتم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 24 مرداد 1392 ساعت 09:31
سلام صمیم جان. یه زحمتی برات دارم.
اومدم که درخواست دعا کنم. بابای یکی از دوستای من هفت سال پیش متوجه شد که یه تومور مغزی داره. حالش توی این هفت سال بالا و پایین داشته ولی خدا رو شکر به نسبت بد نبوده. تا حالا که متاسفانه تومور برگشته... اون هم در چند جای مغز. این بنده ی خدا هنوز سه تا بچه توی خونه داره که کوچیکه 13-14 سالشه. فوق العاده آدم خوب و انسانیه. خانواده ش دوران خیلی سختی رو دارن میگذرونن. دوستم داغونه!
اگه ممکنه یه ختم قرآن توی وبلاگت برای سلامتی بابای دوستم راه بنداز. ممنون میشم ازت.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من شخصا دو شب پیش در حرم برای سلامتی همه کسانی که ملتمس دعا بودند و پدر نازنین این دوستمون دعا کردم .. منتظر خبرهای خوب از طرفت هستم ..
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 20:19
کجایی صمیم جون دلم برات تنگولیدهههههههههههه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 16:19
پست عالی بود مثل همه ی نوشته های قبلیت صمیم.
تبریک میگم و امیدوارم همیشه باهم و کنار هم شاد و راضی باشید از زندگیتون.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 15:52
سالگرد ازدواجتون رو تبریک میگم با آرزوی پایدار ماندند عشقتان
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 15:50
دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد ، چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم !
دلم گرم است ، میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم … برایت من خدا را آرزو دارم !
[قلب][قلب][قلب][قلب]
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 14:55
سلام . من اولین باره می آم اینجا. خانومم مشتری پر و پاقرصتونه. توی آخرین پسhttp://saghf.blogsky.com/ت وبلاگم در رابطه با شما نوشتم. خوشحالم که به اینجا سر زدم.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 13:39
دوباره اومدم .. باهات خندیدم .. اشک ریختم و یه آه بلند کشیدم .. صمیم منم تو زندگیم خوشبختم و تا الان همه چیز رو با عشق نگه داشتم .. حالاتازه چیزی نیست که فقط یک سال و نیمه !
صمیم من هیچ وقت با حسرت نگاه نکردم به زندگی کسی چون زندگی و عشق خودم رو با تمام سختی هاش خوب نگه داشتم .. نه من بلکه همسرم هم همینطور بوده .. اما همیشه تحسینت کردم که اینچنین روحیه ی خوبی داری و دیدت نسبت به زندگی واقعا متفاوته ..
هیچوقت فکر میکردم یه همچین سختی هایی رو گذرونده باشی .. اما حالا باز هم نسبت بهت حس بهتری پیدا کردم و بیشتر دوستت دارم ..
پایدار و پیروز باشی در کنار عشق های زندگیت ..
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 13:13
سلام خانوم صمیم ..... مبارک باشه دهساله شدن زندگیتون / شما 5 سال از ما جلوتر هستید / این نوشته بهم حس خوبی داد که باز هم بیام وصمیم رو بخونم/ از بس توی این چند وقتی که به شما خوش می گذشت داشت به من بد می گذشت و کلا نتوونستم نوشته های موفقیت هایت رو هضم کنم/ مشکلام کمرنگ نشده ولی فهمیدم شما هم لحظه های بدی داشتید .... این یعنی خدا همون قدر که به شما نزدیک شده یک روزی به منم نزدیک میشه ...... خوشحالم از خوشحالیتون ..... مبارک باشه شیرینی های زندگیتون
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 12:29
سلام.وبلاگ قشنگی دارید. به وبلاگ منو همسریم هم سر بزن.ممنون. من لینکت کردم.
http://tapesh91.blogfa.com/
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 10:57
سلام عزیزم خوبی تازه با وبت اشنا شدم خیلی جالب می نویسی من این کائنات رو گیلاس خوندم عضو هم شدم ولی کمی خنگم متوجه نشدم راستی میشه کمی وقت بذارید توضیح بدهیدمن باردارم شما که مطالعه دارید کتاب خوب چی بخونم ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو دست بندی موضوعات وبلاگ نوشتم این مطلب رو کامل . به نام رازهای ثروت و برکت کائنات فکر کنم هست .

من سلیقه و سابقه مطالعه شما رو که نمیدونم عزیزم . منظورت کتاب در مرود تربیت فرزند هست ؟ همه کودکان باهوشند و سری کامل ادامه همین کتاب .. از بچه ها گفتن .از بچه ها شنیدن ...کلیدهای تربیت کودک از یک سالگی تا 5 سالگی ( 5 کتاب جدا) ..برید کتابفروشی و قفسه تربیتی میتونید نتخاب کنید بیشتر ..
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 09:32
سلام خانومی چند باری اومدم دیدم کامنتها را جواب ندادی نگران شدم
مواظب خودت و خونوادت باش
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 09:03
صمیم قشنگم. سالگرد پیوند ده سالتون مبارک.

با تموم نوشته ات اشک ریختم.

تو برای من مجازی هستی ولی من به تو افتخار میکنم چه برسه به همسری.

آشنایی من هم با تو که از 86 شروع شده الان 6 ساله است صمیم.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 00:12
صمیم جونم ... مبارک باشه ... روز به روز عاشق تر باشید.
راستش من اصلن و ابدا حس نمیکردم شما هم روزهای "خیلی" سختی رو گذرونده باشین ... یعنی هرکسی بود بارها و باراه به این تجربه های تلخ اشاره میکرد و گریه زاری راه میانداخت ...
انرژی مثبت و نگاه قشنگتون به زندگی ستودنیه ...
عشقتون مستدام
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 23:02
سلام صمیم جان
من تازه با وبلاگت آشنا شدم
اونقدر صادقانه و صمیمی و خوب می نویسی که واقعا از خوندن وبلاگت لذت می برم
در پناه حق شاد و پیروز و سربلند باشی.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 22:14
سلام عزیزم از وب امی اینجا اومدم
من اموزگار بازنشسته هستم و با پدرم زندگی میکنم ویه سری بیماری هم دارم که تا حدودی ناتوانم کرده خدارو شکر تونستم بعد این همه سال از دیماه 91صاحب یه خونه بشم اما خوب یه سر وام وقرض هم دارم ومن هستم واین حقوق بازنشستگی میشه لطف کنیند بگید چطوری این 40روز رو انجام بدم لطفا برام ساده ومختصر بگین من پیچیده باشه برام درکش یکم مشکله دیدم بعضیها ا زجمله خود شما موفق بودین لطفا منو کمک کنین ممنون میشم فکر کنین دانش اموزم بودین وحالا دارین کمک معلمتون میکنین من 20سال فقط اول تدریس داشتم اگه زحمت نیست لطف کنین خصوصی جوابم بدین تشکر
پاسخ:
آدرس وبلاگتون اشتباه بود .همین جا جواب میدم

عزیزم برو تو دسته بندی موضوعات وبلاگ مطلب رازهای ثروت رو نوشتم اونجا .. خیلی توضیح دادم برای دوستان .. از سایت گیس گلابتون هم میتونی اصلش رو بخونی ..
این هم لینک مطلبم

http://alisa50-50.blogsky.com/category/دریافت-برکت-از-کائنات-رازهای-ثروت-
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 19:48
همیشه خوشبخت باشی صمیم جان جان
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 18:35
سلام . خوبی صمیم جون... سالگرد ازدواجتون مبارک ... امیدوارم سالهای سال در کنار هم زندگی خوبی داشته باشین..
من یه سوال داشتم ... دمپخت گوشت که می خوام درست کنم گوشتش اصلا خوشمزه نمیشه بو میده باید چیکارش کرد؟؟؟؟؟
ممنون میشم جوابمو بدی
مرسی عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من دمپخت یا به قول خودمون کته درست نمیکنم معمولا .. نمیدونم ..خب من اگر باشم گوشت رو با یک حبه سیر و ادویه و نمک در اواسط پخت و پیاز داغ از قبل آماده شده میذارم بپزه همچین که آب و روغت داشته باشه آخرش .مثل ماهیچه بیرون مثلا ..بعد میذارمش کنار پلو . یا لای دمپختک .. اصلا موقع سرو بذار لای پلو ... چطوره به نظرت ؟
راحت تر هم یک گوگلینگ ساده هست ..کلی چیز پیدا میکنی ..
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 17:55
سلام صمیم جون، کجایی عزیز ؟؟؟
چند روزه دیگه آپ نمی کنی ... کامنت ها رو تایید نمی کنی ...
ایشالا که هر جایی و نت دور از دسترست هست ، شاد باشی و سلامت ....
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 16:32
کجایی؟بابا یه نیمه مرداد بودهااااااااااااااااااا؟خودتو گم کردی؟یه آقای شوهر بهت اضافه شده دیگه ناقلا
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 15:52
سلام

تبریک میگم انشالله که سالهای سال کنار هم باشید و عاشقتر و عاشقتر

تو نمونه واقعه ای حرفی هستی که مامانم میگه همیشه میگه خوشبختی دست خود ادم می تونه در یک شرایط خوشبخترین باشه و میتونه بدبخترین
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 15:37
صمیم کجاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 15:31
بغض کردم و گریه کردم بعد از مدت ها... چقد خوبه که نوشته هاتون مثل عکساتون بی روتوشه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 13:51
سلام .ایشالله که همیشه ای عشق پایدار باشه و هر روز بیشتر از دیروز احساس خوشی و خوشبختی کنید .
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 12:15
ایشالا همیشه خوشبخت باشی صمیم عزیزم ..
این پستت من رو برد به چند سال قبل که میخوندمت ..
عاشقانه هات مستدام بانو
سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 11:35
سلام.چند وقتی میشه وبلاگتون رو میخونم.شخصیت جالبی دارید شخصیتی که شاید من دوست داشتم اینجور باشم ......
من از نوشته هاتون خیلی درس میگیرم ممنون.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 22:54
سلام

خیلی اتفاقی با اینجا اشنا شدم و واقعا جالب بود. تبریک میگم سالگرد ازدواجتونو و بیشتر تبریک میگم برای خوشبختی و ارامشتون


من که فکر میکنم هیچ وقت نمیشه این مردها رو شناخت!! امیدوارم وقتی سپیدبخت شدم بتونم خوب کنار مردَم تا کنم و زندگیرو پیش ببرم!

التماس دعا.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 18:55
وبلاگ خیلی خوبی دارید. موفق باشید.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 18:53
سلام صمیم عزیز تیریک...سالگرد عقدمنم همین روزه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به به مبارکه ..چقدر تفاهم ..
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 18:27
صمیم خانم سلام

ضمن تبریک سالگرد ازدواج تون و آرزوی خوشبختی و سلامتی کل ِ خانواده ، الان بیشتر از 1 ماه از فرستادن

سوال های مصاحبه با نفر اول وبلاگ ها گذشته ومن هنوزجوابی از شما نگرفتم !!!

می دونم که تو زندگی واقعی خودتون مشغله های زیادی دارین و طبیعتا شاید نتونید وقت زیادی رو برای جواب

دادن به سوال های نه چندان حرفه ای من بگذارید ولی من توقعم از شما چیز دیگه ای بود.

من فکر می کردم که اگه شما به هر دلیلی مایل به مصاحبه نبودید با یک ایمیل و تنها یک خط این رو به من می

گفتید.اینطوری من منتظر نمی موندم و رو بقیه مصاحبه ها کار می کردم... (و البته پیش دیگران بد قول نمی شدم !!!)
از اونجایی که فکر می کنم از این ایمیل هم پاسخی از شما نگیرم تو قسمت نظرات براتون پیغام میزارم چون

مطمئنم که اون قسمت رو حتما مطالعه و ملاحظه می کنید.

با آرزوی ایامی خوب و روزگاری خوش و پر از شادی برای شما و خانواده گرامی

مانی نقاش
پ.ن: در صورت صلاحدیدتان میتونید نظرمن رو ویرایش کنید و قسمت اعظمش رو نشون ندید.مهم برای من فقط جواب شماست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام جناب نقاش ممنون از لطف و تبریکات شما . اون ایمیل شما به آدرس میل من که دیگه باهاش کار نمیکنم فرستاده شده بود و من خیلی دیر دیدم .بعد اتفاقی رفتم اونجا و به ایمیل فعال خودم که اینجا هم در وبلاگ بهش اشاره کردم اون نامه شما رو فوروارد کردم و پاسخ دادم ولی متاسفانه موقع ارسال دوباره به خودم ریپلای و سند شده .. درست توضیح دادم ؟ چون آدرس فرستنده ، ایمیل بلا استفاده قبلیم بوده ..این رو گفتم که قضاوتتون در مورد بی توجهیم رو اگر دوست داشتید اصلاح بفرمایید و سو تفاهم برطرف بشه . . اونجا براتون جواب دادم و عذرخواهی کردم که سوالات شما رو اصلا حرفه ای ندیدم و مایل نبودم پاسخ بدم . در واقع به نظرم جو کمی تبلیغاتی بود .این که من چه محیطی رو انتخاب کردم برای وبلاگ نویسی و چرا مثلا پرشین بلاگ رو انتخاب کردم و نه سایر رقبای دیگه رو .. ..این که آیا من به بقیه توصیه میکنم که وبلاگ بنویسند ( درست گفتم ؟) و این دست سوال ها فقط باعث میشد وقت شما رو بگیره و به نظرم فایده ای نداشت .. واقعیتش انتظار من هم از شما برای طرح سوالات در سطح بالاتری بود کماکان مثل ایمیل قبلی که به دست شما نرسید متاسفانه، برای شما آرزوی موفقیت های بزرگ کاری میکنم و امیدوارم معذوریت من رو در پاسخ به سوالات درک کنید .از این که وقت گذاشتید برای او ن مصاحبه و انتظاری که این مدت داشتید تشکر و عذرخواهی میکنم . موفق باشید .
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 14:16
کجایی عروس خانم گل
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 13:37
سلام صمیم جان من خواننده خاموش هر دو وبلاگت هستم نه رژیمی ها نه اینو و قبلی البته گاهی هم روشن شدم اما عزیزم خوش باشی و برات ارزو دارم هر روزت از قبلت شادتر باشی خوشی روزگار الانت هم مدیون صبر گذشته ات هستی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 11:35
امیدوارم که همیشه سلامت و خوشبخت و شاد در کنار هم زندگی کنید.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 11:26
اگه بگم با خوندن پستت بغض کردم و اشک تو چشمام جمع شد باور میکنی؟؟؟
دلم خیلی گرفت ...
اما خیلی خیلی خیلیییی خوشحالم برات صمیم ... غبطه خوردم ...
بعضی آدما از سعی و تلاش دیگران واسه زندگیشون هیچ خبری ندارن و فقط میگن خووووووووش بحالش ... ایییییی کاااااااااااش منم اینجوری بودم اونحوری بودم .. غافل از اینکه اون آدم هم واسه زندگیش زجر کشیده و بها داده ...

الهی همیشه شاد و عاشقانه باشی ... یکم از حال خوب و انرژیت بفرست سمت من صمیم ... لفطن ... نیاز دارم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 09:12
تبریک دوست من خیلی بزرگ شدی آفرین
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 01:44
وبلاگ خوبی دارید. با سپاس از مطالب شما
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 مرداد 1392 ساعت 00:35
تبریک میگم دوستم. ایشالله سالهای سال در کنار هم خوشبخت تر و شادتر و پولدار تر! از امروزتون باشین...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 21:48
من متولد 20 مرداد ام (امروز) خودم حتی حواسم نبود که دیدم چنتا ایمیل گرفتم از دوستام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بهشون تبریک من رو هم اضافه کن .
تولدت مبارک عزیزم .
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 20:32
صمیم عزیزم چون بازدید کننده زیاد داری این لینکو بذار تو وبلاگت و یه پست ثابت واسش بذار حتما
باشهههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
http://92329.blogfa.com/
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همون موقع خوندم .. بغض کردم ولی وقتی امروز صبح دیدم اون بچه پیدا شده تمام دنیا رو بهم دادن .. این بار از ذوق اشکم در اومد ...
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 16:42
چه همه نوشتی :)

به پای هم پیر شین
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 16:36
نمی دونم چی بگم عالی بود
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 14:58
سلام ؛

اگه باطن زندگی هر کسی با ظاهری که بقیه میبینن یکی بود همه خوشبخت بودن ؛‌سالگرد به هم پیوستن و یکی شدنتون رو تبریک میگم ٰان شالله در سال های بعدی زندگی 15 مرداد های عاشقانه تری داشته باشین .
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 14:46
چقدر خوب نوشتی
سالگرد ازدواجتون مبارک
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 13:48
چی میتونه بهتر از این باشه که آدم از تصمیمی که برای زندگیش می گیره از ته وجودش راضی و خشنود باشه و پای همه چیزش هم بایسته
احسن به تو بانوی مقتدر و قوی
صمیم عزیز
تو الگوی بی نظیری هستی برای ما
دوستت دارم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 13:22
مبارک باشه صمییم جون.انشالله تا صد سال دیگه هم همینطوری کنار هم خوشبخت باشید
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 13:10
عزیزم دهمین سالگرد ازدواجتون مبارک
خوشحالم که الان همه چی بهتره...
همیشه شاد باشی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 12:23
خیلی قشنگ بود اینهمه عشق اینهمه پشت هم بودن برای هم و در کنار هم بودن واقعا زیباست خدا پسرکت همسرت و عشقتون رو برات برای همیشه حفظ کنه . این خوشبختی جواب صبر و خوب بودن تو هست اینکه انقدر انرژی مثبت می فرستی تو زندگی خواننده هات و اطرافیانت خیلی کار بزرگی امیدوارم روز به روز موفق تر و خوشحال تر باشی تو مثل یه معلمی که من ازت خیلی یاد گرفتم و یاد می گیرم خیلی دوست دارم معلم عزیز.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 11:36
سلام بانوی آهنین سلام
آفرین صمیم جان چیز قیمتی را باید جان داده در عوضش باید جوانی داد باید سختی کشید تا دوستی با جان دل ازش مراقبت کنی از داشتنش ذوق ابدی....
مرحبا تو خیلی با گذشتی روحیت و ادارت هم خییییییلی قوی هست مثل درخت تنومندی هستی که سوز سرما فرط گرما رو خوب پذیرا هست تا سایه ای دلنشین برای رهگذران داشته باشد.
خدا روحیت را قوی تر دلت را گرم تر و زندگی ات را شیرین تر کنه.
کاش ازت یاد می گرفتم که چطور همسر را مسحور و مجذوب خودم کنم همش از بی طاقتی و زود رنجیم هست خوب میدان)
ولی شیرین زبون تو کفش موندیم اون مشکلی که رنج بخاطرش کشیدی چی بود واقعا یه علامت سوال گنده تو ذهن همه ما جا گذاشتی.
ایمیل بدم یکم برام مینویسی از رفتارها و پندهایی زندگی -نیاز دارم واقعا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یک بحران مالی خیلی بزرگ .. ممنونم از حسن نظرتو و همه دوستان به خودم
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 11:33
عاچیقیتم صمیم خیلی خوشمل می نویسی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 09:33
سالگرد ازدواجتون با تاخیر مبارک ولی چه حس خوبی داشت این پستت سرشار از انرژی و عشق . عشقی که مثل یه رود جاری بود
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 09:11
سلام
صمیم عزیز و دوست داشتنی
یکی از خواننده های همیشگی ولی خاموش وبلاگت هستم
دهمین سالگرد عشق آسمونیت رو بهت تبریک میگم و با همه وجود آرزو میکنم خونه عشقتون همیشه گرم شاد و پر انرژی و عاشقانه باشه .خدای مهربون همه عزیزانت رو برات نگهدار باشه ..همیشه عاشق باشی و عاشق بمونی ...
وبلاگت رو واقعا دوست دارم ...
برای منم دعا میکنی که خدا قلبی به مهربونی خودت .روحی به بزرگی خودت و عشقی پاک رو تو زندگیم جریان بده ؟؟؟ آره دعا میکنی ؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتما ..انشالله ..مرسی عزیزم
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 07:57
آرزوی خوشبختی برات دارم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 07:56
صمیم جان چقدر قشنگ تعریف کردی . زندگی زناشوییت رو از اول تا الان
چند بند آخرت عمق عشقت رو می رسونه و این از همه چیز مهمتره . همیشه خوشبخت بمانی خوب من
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 06:16
سلام صمیم عزیزم اولا سالگرد خوشبختیتون رو تبریک میگم خیلی خیلی دوست دارم و از خوشحالیت خوشحالم . دومیش رو میگم ولی دعوام نکن من از اولین روزایی که وبت راه افتاد میخوندمش اما اولین باره که کامنت میذارم خودمم نمیدونم چرا !!! حتی یه کلمه تو وبت نیست که نخونده باشم حتی بعضیاشو چند بار مرورکردم چون قلمتو دوست دارم خداییش بی انصافی کردم تا حالا ازت بابت همه اون لبخندهایی که رو لبم نشوندی تشکر نکردم ببخشید خیییییلی چیزا رو ازت یاد گرفتم ازت ممنونم عزیزم بوس بوس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدای تو ..بودنت کافی هست ..راضی بودنت
شنبه 19 مرداد 1392 ساعت 23:04
ایشالله که سال های سال، با خوشی و آرامش کنار هم زندگی کنین و سلامتی بهترین اتفاق زندگیتون باشه که همه مشکلات میان و میرن
امتیاز: 0 0
شنبه 19 مرداد 1392 ساعت 22:46
انقدر نگوووو . برایه خودنون اسفند دود کن . باور کن خیلی ها نمی تونن خوشبختی آدمو ببینن .هرچند که این خوشبختی و باسختی بدست آوردی ..
به کامت باشه زندگی و خوش باشید و در پناه حق ...
شنبه 19 مرداد 1392 ساعت 18:36
سالگرد ازدواجتون مبارک صمیم بانوی زیبا
امتیاز: 0 0
شنبه 19 مرداد 1392 ساعت 15:49
سلام گلم .صمیم جان یه سوالی داشتم ازتون .اگه زحمتی نیست میشه یه هتل معرفی کنید که قیمتش مناسب باشه.قراره اخر هفته بیایم مشهد .ما شنیدیم ختل ستاره شرق قیمتش خوبه .اما مطمین نیستم .میگفتن ۳۰ تومن میدی شبی .با صبحانه ناهار شام .اگه اطلاعاتی بدین ممنون میشم
پاسخ:
فکر کنم من خیلی دیر تونسام کامنتت رو بخونم ... متاسفانه اطلاعی ندارم .سایت هتلداری تلفن و چند ستاره بودن هتل ها و معرفیشون رو داره به نظرم .. قیمت ها اول بر اساس دوری و نزدیکی به حرم و بعد امکانات متغیر هست اینجا
شنبه 19 مرداد 1392 ساعت 13:39
سلام صمیم جان... خوبی عزیزم... من یکی از دوستای مجازیتم که نوشته هات و نگاهت به زندگی رو خیلی دوست دارم و در ضمن با هم همشهری هستیم. پنج که ساله ازدواج کردم و هنوز خونه خودم نرفتم اما درست حالا که بعد از این مدت طولانی تصمیم گرفتیم بریم سر خونه زندگی خودمون به یه مشکل اساسی خوردیم با هم... بابت این مساله خیلی حالم خرابه. خیلی دوست داشتم بدونم تو اگه جای من بودی چیکار میکردی... اگر دوست داشتی برات جریان رو تعریف کنم خبرم کن چون دوست نداشتم قبل از اینکه بدونم اصلا حال و حوصله شنیدنش و داری چیزی بگم... میدونم تو یه صمیم پر مشغله ای ... اما اینقدر تو این مشکل و تصمیم گیری تنهام که به ذهنم رسید از تو کمک بخوام
صمیم جان میتونی یه مشاوره خانواده خوب تو مشهد بهم معرفی کنی؟... خودم اصلا اطلاعاتی در این باره ندارم.... ممنون میشم زودتر راهنماییم کنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بگو برام ..میشنوم ...

مشاوره خوب ؟ نظری ندارم واقعا .. اینا رو تو سرچ پیدا کردم :
مرکز مشاوره و خدمات روانشناختی اندیشه و رفتار

آدرس:
مشهد. خیابان سناباد(دکتر) روبروی خیابان پاستور، ساختمان پزشکان مهر،
طبقه سوم: کلینیک اندیشه و رفتار،
طبقه دوم: بخش تخصصی پیش از ازدواج اندیشه و رفتار

تلفن: 8418626 , 8410132 - 0511

اطلاعات: شماره تماس بخش تخصصی ازدواج 8282220 - 0511 می باشد

یک عده گفتند آقای امام داد اونجا مشاور خیلی مطرح و خوبی هست .

این هم یک نظر دیگه :
در مشهد یک مشاور فوق العاده می شناسم هم مذهبی است و هم روانشناس است
در اینترنت معروف به حاج آقا داودی است استاد دانشگاه پزشکی اصفهان بوده که تازه منتقل شده مشهد
اصفهان نوبتش سخت بود شاید مشهد راحتر نوبت گیرتون بیاد ما که اصفهان راضی بودیم
کتابهای زیادی مثل
رازهای ارتباط با جنس مخالف
سین جین های خواستگاری
رازهای تسخیر قلب همسر
رازها تربیت فرزند و روابط ج ن س ی
و.... دارد

ادرسش هم خ امام خمینی 80 نبش خیابان موسسه مهرجویان است
شماره 0511-8844243
ادرس سایتش برید شاید خیلی نظرتون در موردش مثبت بشه
WWW.HDAVODI.COM


این هم آدرس سایت کلینیک های تخصصی آستان قدس رضوی هست . برو ببین معرفی کرده با آدرس کامل
http://aqrjavan.org/default.aspx?tabid=54
شنبه 19 مرداد 1392 ساعت 12:48
صمیم جون مهربونم
زندگی من و احتمالا خیلی های دیگه داره با تجربه های ناب تو شیرین وشیرین تر می شه. ممنون که این تجربه ها رو در اختیار ما می ذاری. امیدوارم سالهای سال زیر سایه همسر مهربونت و در کنار پسر نازت از این خوشبختی لذت ببری.
سالگرد ازدواجت مبارک
امتیاز: 0 0
شنبه 19 مرداد 1392 ساعت 12:00
امیدوارم همیشه احساس خوشبختی کنی صمیم دوست داشتنی...
امتیاز: 0 0
جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 22:12
سلام صمیم جان. خانومی نمی دونم تا حالا پستی در این باره گذاشتی یا نه. من همین امروز وبلاگ محمدطاهایی رو که گم شده و تلویزیون هم اعلام کرده دیدم. خبر نداشتم تا حالا و از اون موقع دارم سعی میکنم تا جایی که ممکنه به همه اطلاع بدم، لیست ایمیلهام، سایت های اجتماعی، فیس بوک، و ....

میشه خواهش کنم شما هم اطلاع بدی. وبلاگش اینه:

www.92329.blogfa.com

منم در وبلاگم دو تا پست گذاشتم براش و روشهایی رو که میشه بهشون کمک کرد و دوستان پیشنهاد دادن جمع آوری کردم. اگر خواستی کپی کن. آدرس وبلاگ منو هم نیازی نیست بزنی به عنوان منبع که یه وقت این تصور ایجاد نشه من دنبال خواننده جمع کردن برای خودمم. اگرنخواستی هم متن خودتو بنویس یا هر طور صلاح میدونی فقط خواهش می کنم از همه بخواه تلاش کنن. هر جا هستن حتی تهران اگر نیست حتی ایران اگر نیستن. هممون فکر کنیم بجه نه ماهه خومونه که گم شده... وبلاگ فیس بوک ایمیل تلفن دوست همسایه اقوام کامنت توی وبلاگهای دیگه روی دیوار مدارس مساجد جاهای عمومی و شلوغ محل کر خودمون و همسرمون و ...
ببخش ناراحتت کردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا رو شکر این بچه پیدا شد ..خیلی دعا کردم .. دیر دیدم این کامنت رو ..دیر شد تایید کردنش منظورمه ..
جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 19:42
سلام عزیزم
الهی که همیشه خوشبخت باشبد.
صمیم جان تونفست حقه از بس خوبی.
مدتیه چشمام دچار مشکلی شده که خیلی اذیتم می کنه.دیدم خیلی کم شده.لطفا برام دعا کن.همه بچه ها برام دعا کنن لطفا.ممنونتومم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شفای کامل و سلامتی انشالله ..
جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 17:10
خوشحالم که خوشحالی و بهت تبریک میگم
امتیاز: 0 0
جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 15:22
صمیم جان پیام اولمو نگرفتید؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دارم میرم از کامنت های جدید به عقب تر ..
در خدمتم .
جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 14:19
وقتی این پست رو خوندم سر یه موضوع بی اهمیت از همسرم دلخور بودم.... تصمیم داشتم وقتی برگشت خونه باهاش جر و بحث کنم...و می دونستم که آخر این بحث جز ناراحتی و قهر چیز دیگه ای نیست.... اما وقتی تک تک جمله هاتو خوندم تصمیمم عوض شد....
ممنونم صمیم جان.... خدا سایه همسرت رو بالای سر تو و پسرت نگه داره...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه کار خوبی کردی به خودت فرصت دادی تا در ارامش مطرحش کنی ..
جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 13:11
سلام. یه مدت اینجارو میخوندم پارسال خیلی دوست داشتم. بعدش چون کنکور ارشد داشتم دیگه نیومدم. حالا دوباره یه مدته میام میخونم. البته قبول هم شدم. میتونم بپرسم چند سالتون بوده که ازدواج کردین؟ من 24 سالمه. میترسم دیر شده باشه. میدونین من دوست دارم زندگی رو خودم بسازم. نه اینکه همه چی آماده باشه برام. مامانم اصلا عین خیالش نیست. میگه زوده خیلی.
یادمه یه بار نوشته بودین قوانین و مقررات خاصی دارین بین خودتون و همسرتون و کلا تو خونتون. اگه اشکالی نداره لطفا یه بار قوانینتونو بذارین.
من خواهر ندارم. دخترخاله و دختر دایی هم ندارم. کلا خیلی دوروبرم کسی همسن خودم ندارم. به خاطر همین احساس میکنم هیچی نمیدونم.
راستی عید شما مبارک.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم سن تو دیر نیست . انتخاب درست مهم تره به نظرم .
قوانین خونه بسته به نوع انتظارات و تربت زوجین هست نمیشه نسخه پیچید .. مثلا استقبال گرم هنگام ورود همسر به خونه ( هر کدوم که رسید اون یکی بره استقبال و از تو اتاق مثلا بلند داد نزنه سلاممممممم ..اومدی ؟!!) تماس در طی روز با هم شده تماس چند ثانیه ای ..حفظ حرمت همسر چه در خفا و چه در جلوی جمع ..چه در حضور همسر چه در نبودنش ..احترام به همسر مقابل بچه ... تایید حرف همسر حتی اگر مخالف بودیم باهاش در مقابل بچه ... بوسیدن های بی بهانه و بی وقت و با وقت ... بوسیدن دست هم بدون خجالت .. تعریف و تمجید زبانی از هم ..اینا چند تا از نمونه های ساده و عمومیش بود . تو خیلی خونه ها هست مسلما بهتر و کامل ترش .

به خودت و خونواده ات فرصت دیده شدن و آشنایی بده .. منظورم با حفظ حرمت های فردی و خونوادگی هست ..
جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 09:08
صمیم جون میتونم درمورد لاغری ازت سؤال کنم؟ من دقیقا شرایط شما رو دارم نخندیا105-72
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ورزش ...هفته ای سه روز مرتب .. پیاده روی سریع (اگر مشکل زانو نداری ) .. کاهش میزان دریافتی و نون و برنج و شیرینی و روغن به اعتدال مصرف کردن ..
اراده ..اراده ..اراده ...
داری ..میتونی .برو جلو .
جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 08:16
هر دم وبازدمتون سرشاراز عشق بیوندتان ابدی، عید بندکی برشما وخانواده محترمتان مبارک التماس دعا
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 23:26
خداروشکر که عشقتون بعد این همه مدت سرجاشه و انشالله که بیشترو بیشتر شه
ی سوالی داشتم ازتون:
اگه بفهمید خدای نکرده همسرتون بهتون وفادار نبوده و یه کوچولو بهتون خیانت کرده!(در حد اینکه بخواد با کسی که نباید آشنا بشه یا باهاش حرف بزنه...)و بعدشم ازتون معذرت خواهی کنه..میبخشیدش؟!چه رفتاری میکنید باهاش؟!
البته این سوال راجع به خودم بود ایشالله که از شما و خونوادتون دور باشه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمی فهمم .خیانت که کوچیک و بزرگ نداره ..خیانته دیگه ...
با کسی آشنا بشه و حرف بزنه ؟ منظورت که فقط حرف زدن و درد دل دو آدم بالغ و اینا نیست که ...من حس میکنم تو میخوای تایید بگیری که اشکالی نداشته کارش و کوچولو بوده و طرف اغفال کرده همسرت رو و خودش بی گناهه و حالا عذرخواهی هم که کرده بنده خدا!!! دیگه نمیشه کشتش که!!!!!! آره ؟

خب به نظرم عکس العمل ها با هم فرق داره . من نمیدونم و هیچ وقت بهش فکر نکردم .. یعنی فکر کردم ولی تو عمقش نرفتم برای خودم .
در چه مرحله ای هست همسر ت؟ زندگی تون چقدر پس انداز عاطفی داره ؟ قبول کرده و عذر خواهی کرده و خب چه ضمانتی داده برای عدم تکرارش ؟ علت اصلی چی بوده ؟ چه ضعفی در خودش دیده این مرد که رفته اون رو در کس دیگه ای بپوشونتش ...؟ چه مشکلی در تربیتش هست که تعهد نشون نداده از خودش در زندگی ؟اگر جای شما و ایشون عوض میشد برخوردش چطور میبود ؟ شما پشتوانه مالی و قدرت و استقلال برای جدا کردن راه خودت از این اقا داری اصلا ( در صورتی که برات غیر قابل بخشایش باشه موضوع ) . خیلی ها میگن جیغ و گریه و داد و اینا فایده نداره ..خانم باید کاملا ظاهرش محکم و جدی باشه موقع مطرح کردن موضوع . یک سری سرویس ها ی عاطفی شاید لازم باشه تا مدت ها قطع بشه .. طرف باید ببینه که بخاطر اون کار آب از آب تکون خورده!!!
من هنوز نمیدونم واقعا باید چکار کرد ..

و به شدت مشاوره رو توصیه میکنم ...مشاوری که از نظر سطح مذهبی و اجتماعی و تفکر نزدیک به شما و همسرتون باشه ..

ببین تو کفه های زندگیت چیا هست ؟ این آدم چه چیزهایی داره که میتونه کفه بودن و موندن باهاش رو (علیرغم این عدم مسوولیتش در مقابل زندگی و خیانت کردنش ) سنگین تر کنه ... مجبوری ببخشی و چاره ای ی نداری ؟ یا دلت میخواد ببخشی بخاطر منافعی که از بودن در این زندگی بهت میرسه ؟

روی همه چیز با دقت فکر کن .. خیانت طبیعی و عادی و عرف جامعه نیست .. شده باشه هم جاش توی زندگی بعضی ها نیست . من واقعا چون شناختی ندارم از زندگیتون نمیتونم نظر بدم .
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 18:53
عید فطر ضیافتی است برای پایان این میهمانی
عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست
عید فطر قبولی انفاقهای به قصد قربت است
عید فطر پایان نامه دوره ایثار و گذشت است . . .
دوست عزیزمصمیم نازنینم عیدت مبارک[گل]
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 18:17
سلام گلم. فقط خوندم و اشک ریختم و برات از ته قلبم آرزوی خوشبختی کردم. میدونم که برای به اینجا رسیدنت و داشتن این خوشبختی چیکارا کردی و از چه چیزایی مایه گذاشتی . هنوز مزه پستی که برای هفتمین سال زندگیت نوشته بودی زیر زبونمه و اون وقت شروع اولین سال زندگی مشترک من . یادمه همون نوشته رو پرینت گرفتم و به مهدی دادم خوند و ازش خواستم وقتی سالهای عمرمو کنارش هستم وقتی رسیدم به هفتمین یاپنجمین یا هر سالی از زندگیمون به اندازه روز اول و خیلی بیشتر از اون خوشبخت باشیم . هنوز اون بچه هفت ساله یادمه . میخوام بگم همیشه خوشبختیت مایه غبطه و حسرت من نبوده همیشه ازش درس گرفتم همیشه دلخوش بودم که میشه کنار این همه سختی هم خوشبخت بود . به خاطر همه خوبیهات و همه درسهایی که با نوشتنت بهم میدی که گاهی مثه یه چراغ زندگیمو روشن میکنه ازت ممنونم صمیم گلم. خدا تو رو به همسری و همسری رو به تو و هر دوتاتون رو به پسرکتون ببخشه. خوشبختیتون مستدام. من بی دندون و با گیسای سفید منتظر خوندن پست صد سالگی این عشق هستم ننه جون .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی ماری عزیزم
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 18:11
عشقتون پایدار
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 16:34
سلام صمیمممممممم مرسی .مرسی که اینقدر زیبا مینویسی که من مادربزرگ ازدیدت به ادمها................ به زندگی......... یاد میگیرم وحظ میکنم من که از سر کنجکاوی واینکه ببینم صمیم کیه که بابت اول شدن وبلاگش بهش تبریک گفتند با خواندن اولین پستت تا اخرش رفتم .واز تنها دخترم که درخواندن تنبله خواهش کردم (باور کن خواهش کردم)وبلاگتو بخونه.ودلم میخواد باور کنی که شدی یکی از اعضای خونواده ما.طوری که توی صحبتهای مادرودختری چندین بار این جمله تکرار میشه:بقول صمیممممممممممممممم پایدار وقلمت قوی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم عزیز مهربونم ... همراهی و محبتتون تو ختم قران رو کامل یادمه ... نظر لطف شماست و خوشحالم بتونم از حضور شما بهره ببرم اینجا .
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 16:07
سلام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام مادر جون
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 15:33
راستی جز19هم خونده شد عزیزم.طاعات قبول وعیدتون هم مبارک.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 15:32
صمیم جان حالاکه من شمارومیشناسم وشماهم منو انشالا!
چندتاسوال واسه ادامه تحصیل وانتخاب رشته دارم.براتون ای میل کنم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم ..اگر بتونم کمکی کنم خوشحال میشم .
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 15:22
سلام صمیم عزیزم
طاعات و عباداتت قبول و عیدت هم پیشاپیش مبارک
بالاخره تونستم ارشیوتو تموم کنم و امروز که اون ماجرارو کمی تعریف کردی یاد اون پستت که تازه یونا به دنیا اومده بود و از همسرت دلخور بودی افتادم و درکش کردم اخه من دونه دونه پستاتو نخوندم بلکه خوردم. قلمت فوق العاده س و به نظرم میتونی نویسنده تاپی بشی و حیفه این استعدادت نهفته بمونه درسته اینجا مینویسی و شاید تو هیچ کتاب دیگه ای نتونی انقد روراست و بی شیله پیله بنویسی ولی حیفم از این میاد که خود واقعیتو نمیشناسیم منظورم نام و نشونته.
خوشحالم که امسال منم تونستم تو ختم قرانت شرکت کنم ولی ناراحت که چرا زودتر پیدات نکردم که مثلا عکساتو بخصوص عکسای بچگیهای یونا رو ندیدم. و بینهایت خوشحال که دوست مجازیی مثل تو دارم که میتونم بگم بین هموطنام یکی هست که من میشناسمش و دلش برا مردمش میتپه. که ...
راستی دستورای اشپزیتم امتحان کردم اوووم رولت گوشت با خمیر و ته چین بادمجونت عالی شد. ولی موندم تو کف باقالی پلو با مرغ سس دارت. وقت کردی دستورشو با جزییات بنویس گلم.
سالگرد ازدواجتونم مبارک انشالله همیشه خوش باشین و کنار پسرکتون دلتون برا هم بتپه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم دوست داشتی عزیزم .
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 15:18
سلام صمیم عزیز تازه با وبلاگت اشنا شدم، از خوندن این پستت اشکم سرازیر شد، راستش وقتی برای اولین بار وبلاگت رو خوندم پیش خودم گفتم عجب ادم خوش شانسی! خوش به حالش، ما که از این شانسا نداریم...! ولی الان با خوندن این پستت خداوند یه بار دیگه به من نشون داد که خوشبختی رو باید به دست اورد اونهم با تلاش، عشق و مخصوصا توکل کردن بر خدا و یاری خواستن از درگاه سرشار از کرم و لطفش
دوست عزیز من مجردم و 26 ساله خیلی دوست دارم خدا همسر شایسته ای نصیبم کنه ولی تا حالا که جور نشده، خیلی برام دعا کن چون این روزها به شدت احساس تنهایی و دلشکستگی میکنم، همش یه ترسی میاد سراغم که نکنه خدا به دعاهام گوش نکنه و من همیشه تنها بمونم و نتونم طعم عشق واقعی رو تو زندگیم بچشم اخه من خیلی احساساتی و عاطفی هستم و همه ی زندگی رو با معیار عشق و محبت میسنجم و وقتی میبینم الان زندگیم از عشق خالیه خیلی رنج میبرم
صمیم جان راهنمایی ام کن چکار کنم تا از این دلشکستگی و احساس اندوه فراوان بیام بیرون؟ چکار کنم خدا به بهترین وجه دعامو اجابت کنه؟
فردا عید فطر هست تو این روز مبارک برام دعا کن تا خدا امسال عیدی خوبی بهم بده، راستی عید فطر مبارک و نماز و روزه هات قبول، از اشنایی باهات خیلی خوشحال شدم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم من قویا وبلاگ گیس گلابتون و کتاب و دستورات ازدواج شیرین روبهت توصیه میکنم. قیمت خیلی معقولی هست و خیلی از بچه ها با تغییر نگاه و افکار خودشون تونستند آدم مناسبی رو راه بدند به زندگیشون و سر و سامون گرفتند ..
لینکش تو لینکار وبلاگ من هست .
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 15:04
lمن امروز جای چند سال پیش تو ایستادم. با این تفاوت که مشکل من ار جنس پول نیست. بیماریه. و من ایستادم و مستاصل نگاهش می کنم و از ترس گرفتن خوشبختیم به خودم می لرزم. برات بهترینا رو می خوام. همیشه سلامتی و عشق.
پاسخ:
شفا و بقا و همه چیز دست خودشه آرام جان ... من حس تو رو نمی فهمم چون جای تو نایستادم الان .ولی میدونم وقتی بدونی که بیماری و هر درد و غمی آزمایش هست ..وقتی بدونی اینا سزای کارهای ما نیست و فکر نکنی که چه کار کردم که این بلا به من نازل شده ..وقتی فکر کنی که هیچ چیز جز لطف و کرم و مرحمت از طرفش به آدم ها نمیرسه ... و شرایط رو بپذیری ولی تسلیم ناامیدی نشی ..بعد میتونی دوباره بلند شی روی پای خودت ...

خیر و صلاحت رو بهش بسپار ...تلاش کن ... ناامید نشو ..و توکل کن ..
پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ساعت 14:21
تبریک به مناسبت دهمین سالگرد... همیشه شاد و سلامت باشید... :*
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد