X
تبلیغات
رایتل

 

میدونی ماها خیلی  چیزها هست دور و برمون که یک ذره باید فکر کنیم به داشتنشون ..شکر  کنیم ...فکر کنیم  که اگه کس  دیگه ای جای ما بود  چطوری با داشتنش  برخورد میکرد ...پیچیده شد ..میخوام بگم دیروز  سر نماز وقتی  باد می پیچید توی  چادرم ..وقتی خنکی  عصر  جمعه رو حس  میکردم از  تو اتاق ...خدا رو شکر  کردم که این خونه رو داریم ..حتی  اجاره ای ..که من میتونم توش مهمونی  بگیرم .تقریبا هر هفته شده مهمونی هام . خونواده خودم ..همسرم . اینطوری می تونم به مامانم کمک کنم.راستش من هیچ وقت برای  مهمونی های مامان کمک نمیکردم.یعنی  از  یک روز قبل  همیشه کارهاش رو خودش  میکرد .مرتب کردن ها . تمیز کردن ها و  خریدها و  غذا درست کردن ها .بعد الان مدتیه مهمونی هایی که طبیعتا خونه بزرگترها هست  رو خونه خودم میگیرم و مامانم مثل ملکه ها میاد و  خوش  میگذرونه ..حتی  شده مهمون از  راه دور  داشتند  من مهمون رو خونه خودم دعوت کردم ..پذیرایی  خوبی انجام دادم .خواهر و برادرم رو هم گفتم با مامان و بابا تا دیگه زحمتی برای مامانم نباشه .بله شده از شدت کمر  درد  همین چند روز  پیش نمی تونستم حتی  دراز  بکشم . چند روزی هست به شدت کمرم درد میکنه. یک روز  حتی مرخصی گرفتم و  استراحت مطلق کردم وبا این  وجود وقتی  میبینم مامانم آروم و بدون دغدغه کنار  پدرم مثل مهمون ها میشینه انگار  دنیا رو بهم میدن.همین کار رو  در  مورد مامان جون انجام میدم . به نظرم از یک سنی  دیگه حس  نمی کنیم ما بچه هشون هستیم .حس می کنیم ما در  موردشون مسوولیت داریم . مامان  من همه ی  عمرش  سرویس داده به ما  و بقیه . الان نوبت منه . داشتم میگفتم سر نماز شکر  کردم و گفتم دمت گرم خدا ...این خونه رو بهم دادی  من بتونم مهربونی و  مهمونی رو توش  ببینم . به من سلامتی  دادی بتونم  از  عزیزام پذیرایی کنم. اصلا یک حس خیلی خوبی بود .به مامانم گفتم یک شب  هوا گرم تر که شد حتما باید بیایید  روی  تراس ما بخوابید ..زیر سقف آسمون ..زیر ستاره ها ..اونقدر  بابا خوشحال شد ...خوشحالشون دلم رو غرق لذت میکنه . دیروز  مامان بیشتر موند  خونه مون . به سرعت وقتی خواب بودند  کیک خوشمزه ای درست کردم برای  عصرونه شون ...موقع رفتن یک قابلمه غذا دادم که مامان نخواد شام درست کنه ..براشون فیلم طنز گذاشتم و وقتی همه خواب بودند من و بابایی دو تایی  کلی فیلم  های  طنز و  قشنگ کوتاه از  اینترنت دانلود کردیم و با هم دیدیم ..این مرد برای  بزرگ کردن من ..ما ...جوونیش رو گذاشت .. مادرم برای  ما غصهه ا  خورد هر چند هی وقت نشون نداد  خیلی ...من می فهمم  ولی . بعد  یک کاری هم ردم که برای همه تعجب آور بود ولی برای خودم بی نهایت ارزشمند ..مهمانی  داشتم ...یکی از  مهمان ها که بسیار  نزدیک بود گفت میتونه با خودش  دو نفر دیگه رو هم بیاره ..حسی بهم گفت  لازم نیست  احمق فرضت کنند ..گفتم متاسفم .آمادگی  ندارم ..گفت وا مگه غذا زیاد نیست ؟ تو  که همیشه یک عالمههههههههه غذا درست میکنی ...؟ گفتم آمادگیش رو ندارم ... مساله غذا هم نیست ..اون دور و زمونه هم گذشت دیگه ..یک جریاناتی  داره ولی  خوشحالم نریختم توی دلم و  اجازه ندادم سو استفاده بشه ازم ..قرار  نیست مردم میرن جایی میخورن مهمونی شون رو خونه ی من پس بدن !! شاید سخیف و  لول  پایین باشه این حرف ولی هر  چیزی جای  خودش رو داره ... طرف حسابی  جا خورد ولی  جرات نکرد بعد در  موردش حرفی بزنه . میدونی  نباید  خیلی  توضیح بدی  این طور  وقت ها ...باید محکم بگی  نه و بعد دیگه  ادامه ندی ...شاید  یک پست خصوصی نوشتم در  مورد این قضیه . من دلم  می میره برای  مهمون داری ..عشق می کنم وقتی  سفره ی بزرگ پهن میشه توی  خونه ام ..همه از دستپختم تعریف می کنند ..همه چیز  درست و به اندازه هست ..و ارتباطات هم به قاعده و به اندازه . یک بار به دختر  خاله ام گفتم چند بار  تکرار کردی ..ولی  دفعه آخر باشه با نامزدت (الان همسرش) میای  زنگ میزنی  میگی  ما پایینیم ..باز کن ..شاید باشم و  نخوام اون لحظه کسی رو پذیرایی کنم ...بهم خبر بده ...الان اصلا ح شده اش  این شده که یک ساعت قبل زنگ میزنه میگه ..خب جای  شکرش  خالیه ...نباید اجازه بدی  بقیه به دلخواه  و طبق عادت  یا تربیت خودشون باهات رفتار کنند ..من الان بسیار  خرسندم ..بسیار  از خودم  و کاری که کردم راضی ام ...انعطاف پذیری من خیلی بالاست ولی یک وقتایی اون نه گفتنه لازمه . همسر بهم گفت  کار خوبی کردی ...مامانم  تعجب کرد ..مهمونم (همون طرف ) تعجب کرد ولی  مساله ی من غذا نیست . مستقیم به طرف گفتم همیشه توی  خوشی هاتون تنهایی  تنهایی میرید ..حالا من رو قاطی  کردی ؟ یادم نیمیاد   فلان روز که با همین مهمون هایی که میخواستند بیان امروز  اینجا رفتید بیرون و  یادی از ما کردی ؟...گفت اونا خیلی  خوشحال بودن که میخوان بیان امروز  اینجا (از قبل اوکی رو هم داده بود) گفتم متاسفانه هم  دیر  اعلام کردی هم من آمادگیش رو ندارم ..هم مایل نیستم ..دفعات دیگه انشالله ... تمام ..تازه حرف زیاد بود ولی همون قدر  کافی بود . ایشون از  طرف خود من بودند . به مامان جون گفتم اینطوری ..اونطوری و براش تعریف کردم ..بهش میگم میدونید از  چی  همسری خوشم میاد ؟ این که میشه بهش اینا رو گفت و دو روز بعد  چماق به سر  خود آدم نمیکنه ...همین طور شما ..خیلی از  این اخلاق هاتون خوشم میاد ...ذوقی کرد مامان جون که حد نداشت ... واقعا من و همسری  فامیل من ..فامیل شما نداریم با هم . نه من حساسم رو  خونواده ام  نه اون . عیب های  اونا رو به راحتی جلوی هم به زون میاریم و  در  موردش حرف میزنیم  فکر می کنیم چکار  کنیم  اون قضیه تکرار  نشه ...  

 

عزیزززززززززززززم ...همسری رفته برای  خودش  دوچرخه خریده ..بعد  پدر و پسر  در  حالی که کپلی  مامان کلاه کاسکت بامزه سرش  کرده میرن دو چرخه سواری ...دم در به باباش  میگه ببین از  الان دارم میگم!!!! جلوتر  از  من نری  من گم بشم ....مراقب من باش  ماشین بهم نزنه ....حواست پرت نشه من جا بمونم ..اروم پا بزن ....خب ؟!!! همسری  کبود شده از خنده .. بچه زبون دراز  برگشته میگه جدی  دارم باهات حرف میزنم ..الان وقت این کارهاست ؟!!! من سیاه شدم از  خنده  ..میگه  اه ...با شمام اقا جان!!! خلاصه توصیه های  ایمنی رو حسابی توصیه کرد ..عزیزم ...چقدر  این بچه حال میکنه با پدرش ..خدا سایه پدرها رو روی  سر  خونواده ها  نگه داره ..سایه محبت ماها رو هم روی سر  شوهر و بچه مون ... 

مراقب  خودتون و  خونواده تون باشید .. 

 

 

نظرات (43)
سه‌شنبه 23 مهر 1392 ساعت 15:54
امتیاز: 0 0
دوشنبه 31 تیر 1392 ساعت 14:01
سلام دوسته خوبم
وبه قشنگیه تقریبا همه مطالبو خوندم خوشال میشم شمام بم سر بزنی[گل]
امتیاز: 0 0
شنبه 28 اردیبهشت 1392 ساعت 13:40
slam samim jan man ke baray avalin bar postato khondam kheulii khosham omad , man taze to aghdam va in postet khuli behem komak kard mamnon ba ma ham sar bezan ,www.zendebadzendgi.belogfa.com
پاسخ:
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 ساعت 22:44
نباید اجازه بدی بقیه به دلخواه و طبق عادت یا تربیت خودشون باهات رفتار کنند..
این جمله ت رو باید طلا گرفت
مرسییییییییییییییییییییییییییییییی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 24 اردیبهشت 1392 ساعت 20:06
بابا تو هی داری من رو بنده خودت میکنی با این چیزایی که یادم میدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 24 اردیبهشت 1392 ساعت 08:57
خوشحالم که میبینم اینقدر خوشبختی
برا منم دعا کن عزیزم
دلم عشق میخواد و محبتی که به دلم نفوذ کنه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الهی آمین ...
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 ساعت 10:33
سلام من یکسالی هست میخونمت.ندیده دوست دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فدات.
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 ساعت 09:54
صمیم جان یک صفحه نوشتی از آسمون و زمین ریسمون بافتی که کارت رو توجیه کنی ولی نشد به نظر من کار خیلی بدی بود که با قهر رفتی از خونه مامان جون و اینکه بعدش بهشون گفتی که ناراحت بودی و اینها و اینکه به جاری گفتی ... قشنگش این بود که صبر می کردی و با ادب و احترام بدون اینکه متوجه بشن اون روز میرفتی و به روز خودت نمی آوردی خدا به دل مادر شوهرت رحم کنه با این اخلاقای شما !!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:

یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 21:45
خ میدونی که همشهریتم و کم وبیش هم خواننده وبت ومیدونم یه مورد کلی رو گفتی.خودت هم میدونی همیشه وهمه جا احترام احترام نمیاره.من وشوشو هم بعد از زندگی صاحب همه چی شدیم ولی ادم نفهم نفهمه دیگه شاخ ودم نداره.حتی مادر ادم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دقیقا مژگان ..دقیقا ...
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 19:01
سلام خانوم گل. انشالا خدا همسر و پدر و مادرت رو برات نگه داره و ژسرکت رو بهت ببخشه . ولی واقعا خدا چه کپی برابر با اصلی برات فرستاده ها . یه دنیا خوشی برات میخوام . میخوام بدونی که مثل یه خواهر بزرگتر ازت درس میگیرم . مرسی جیگرم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 18:22
سلام صمیم جان.صمیم من واقعا با خوندن پستهات درس زندگی میگیرم. بدون تعارف و اغراق اینو میگم. تو واقعا آدم رو یاد خیلی چیزها میندازی که باید حواسمون بهش باشه.ممنونم عزیزم.خدا خیر دنیا و آخرت رو نصیب خودت و خانوادت کنه.
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 17:54
نوشته هات خیلی آموزنده است و اعتماد به نفس آدمو بالا میبره
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 16:39
آفرین به صراحتت، خوشم اومد.
بووووووووووووووس برا پسری.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 15:35
چقدر کار خوبی می کنید. یاد می گیرم از شما.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 14:30
صمیم جان واقعا بهت تبریک میگم که به این دیدگاه از زندگی رسیدی این یعنی خود خوشبختی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 14:00
کار خیلی خوبی کردی عزیزمالهی.. این یونا چقدر بامزه ست. کلی بووووووووووووووس
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 13:44
سلام خوب مینویسی وخوب رفتار میکنی اما این به خاطر حمایت های همسرت وخونوادته.اگر دور ازجون یه کسی همسرت بود که جور دیگه ای بود هرچقد تو خانومی کنی و منطق و عاطفه وسیاست و باهم ومتعادل داشته باشی بازم ازپسش بر نمیومدی. مرسی از همسر گلتون بابت خوبیهاش.
امتیاز: 0 0
پاسخ:

من در صورتی که همسری همسرم نبو د یک زن دیگه بودم ..به نظرت همسرم چی ؟ آدم دیگه ای نمی شد اگر من همسرش نبودم ؟

و در آخر مرسی هم از صمیم ...خخخخخخخخخخ!!
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 11:30
اشکم چکید صمیم عزیز
منم دوست دارم چنین باشم اما...
خیلی خوبه که قدر محبتات و خوبیهات رو میدونن و میبینن...
انشالله همیشه خوش باشین و سایه همسرت رو سرتون
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 11:11
صمیم جون قربونت برم، خیلی چیزها رو که من کلی کلاس میرم تا یاد بگیرم. و تازه عمل کردن بهشم بحث دیگه ایه. تو درک می کنی و رعایت می کنی، قربون این همه چیزفهمیت، عاششششق این همه خوبیتم من. عاششششق این نگاهتم به زندگی. فقط می گم:I U
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 09:43
سلام صمیم جون
احسنت خوشم اومد با نه گفتنت رک و راحت و منطقی.
از مطالبت لذت می برم خاطره گفتنات همراه با نکته و درس و ووو
اینکه گفتی: نباید اجازه بدی بقیه به دلخواه و طبق عادت یا تربیت خودشون باهات رفتار کنند . چطور اطراف زندگیم افراد اینچنینی هستند ولی نمیدونم چطور اجازه ندم بهشون راهنمایی کن گلی جون؟؟؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ذره ذره ..هر چند بار آره ..یک بار نه ..با دلیل و موجه ...باید به خودت اعتماد داشته باشی و نترسی از سردی رفتارشون ...
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 09:32
خیلی خیلی ازت ممنونم صمیم ... تو اینجا به ما درس زندگی میدی . من یه عالمه ازت نکته های خوب و قشنگ یاد گرفتم...

دلت پر از شادی های عمیق و چشمهات از خوشبختی برق بزنه ایشالا
خدا سایه اتو رو سر همسرت مستدااااااااااااااااام نگه داره، که لامصب خیلی از زن و زندگی شانس آورده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فنجون جون تویی؟ من عاشق نوشته هاتم ..میدونستی خوراک منه ...؟
بوووووووووووووووس فدات شم ..
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 08:30
خیلی خوبه که توانایی نه گفتن رو به آنچه دوست نداری رو داری . این خیلی خصوصیت خوبیه . خوش به حالت
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 07:11
قسمت آخر تکست محشرررر بود . خودم تنهایی قربون یونای گلم برم . و اما مهمونی ... یه جورایی خیلی خوشحال کننده بود ... حس کردم تنها نیستم ! دقیقا عید واسه من همچین جریانی پیش اومد ... و وقتی بعد از چند روز مهمان مربوطه شاکی شد ، که چرا خواهرمو دعوت کردی و من رو نه ! و نگذاشتی من و خانواده خانمم و خود خانمم و دو تا از دوستام !!!!!!!! بیایم ! چون خواهرم احترام گذاشته بود گفته بود بیاین و تو نه !!! گفتم به ظرفیت خودم فکر کردم ... و این اولین باری بود که ذوقققق کردم که تونستم لااقل از حریم خونه م دفاع کنم و نشون بدم رییس کیه ! جنایی شد جریان ! راستش عذاب وجدان نگرفتم . می دونی صمیم ؟ درسته من هم به قول علی دستم واسه پختن به کم نمیره !!!! و رستورانی غذا می پزم اما وقتی خوندم که تو هم تونستی از حقت دفاع کنی خوشحال شدم و افتخار کردم که بلدم و بلدیم و باید یاد بگیریم گاهی نه گفتن رو ! اون احساسی که آدم با دیدن اطرافیانی که دوستشون داره می گیره و حس اینکه تو وقتت رو ... انرژیت رو ... عشقت رو ... حتی با عشق درست کردن سلول سلول غذایی که پختی ، می گیری و به اطرافیانت می بخشی ، باید خودخواسته و از ته دل باشه ... وقتی به مامان گفتم جریان رو ... کمی فکر کرد و گفت راست می گی ! منم نه گفتن بلد نبودم ، اما گاهی لازمه ... اصلا بیا با هم کمپین حمایت از خانم های نه بگو !!! تشکیل بدیم !
پاسخ:

یک بار در سال همچین چیزهایی هست برای من ..و لازمه واقعا ..
فدای تو بشم درسته ..
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 02:22
چه خوب که انقدر بی رودربایستی باهاشون حرف دلت رو زدی اگه همه مون اینجوری بودیم دیگه لازم نبود پشت سر همدیگه حرف بزنیم و عقده خالی کنیم.
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 00:35
صمیم جون چقدر کار خوبی کردی.واقعا تحسینت میکنم. من خودم همیشه مشکل نه گفتن دارم.اصلا خودم انگار مهم نیستم.همیشه هم ضرر کردما.ولی سعی میکنم از این به بعد مثل تو محکم و با اراده باشم. خیلی خوبه که به همه عشق میدی حتی از تو وبلاگت.همیشه همینطور از زندگی لبریز باشی
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 23:44
خداوندشماروبرای خانواده ات حفظ کنه...سایه همسرت روسرتون باشه ....وپدرومادرتوبرات حفظ کنه عزیزدل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قررررررررررررررربونت بشم .
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 23:26
سلام صمیم جان
واقعا لذت بردم ازقاطعیتی که در کلامت داشتی
کاش من کمی یاد بگیرم.حتما دراین مورد مفصل بنویس مرسی
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 22:03
آفرین صمیم جان...خیلی خییلی کار خوبی میکنی برای اینکه مراقب مامانها هستی و بهشون میرسی...ولی لطفا به خودت فشار نیار و مواظب باش(هر چند میدونم خیلی با خودت مهربونی)....کمر درد رو جدی بگیر ... من الکی الکی سال قبل 5-6 ماه باهاش درگیر بودم عزیزم

کاش همه این رو یاد میگرفتیم که رک حرف دلمون رو بزنیم ...بدون بی احترامی کردن....متاسفانه خیلی زمان میبره تا این فرهنگ نهادینه بشه.

الهی خدا همه ی باباها و مامان ها رو سالم و مهربون نگه داره
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 21:43
این نه گفتن عالیه منم تازگی ها این نه گفتن رو یاد گرفتم و چه قدر خوشحالم نه گفتن به موقع کلی از مشکلاتم با خودمو رفع کرده
همیشه به مهمونی و شادی کنار هم باشید ان شاءالله . گل پسر عشقه کپ مامانشه
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 20:32
صمیم دوست داشتنی و عزیز به خاطر این همه آرامش و لذتی که با قلم شیرینت هدیه می کنی ازت ممنونم برای این شوق زندگی برای همه ی مهربونیات امیدوارم همیشه پر از زندگی باشی
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 19:39
سلام؛
امروز تا کامپیوتر رو روشن کردم،گفتم اول برم ببینم اردوی صمیم خانم چه شد!خیــــــلــــــــــی خندیدم! در حدی که عضله ی صورتش کش اومده!!!
یونا عجب آتیش پاره ایه ! همه جوره، بچگی های منو هم جلو زده! شاگرد نمی خواد؟ بچه های فامیل رو بفرستم پیشش؟!؟!
توت فرنگی له شده خیلی باحال بود!
یک خاطره: من و خواهرم هم سن یونا که بودیم، نون قندی و چای خیلی دوست داشتیم!
چهار صبح:مامان مامان پاشو نون چایی و نون قندی می خوایم!
مادرم: :|
تابستونا هم آب و نون قندی!!!
دوچرخه ی نو مبارک!
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 18:26
از صمیم قلب دوستت دارم به خاطر همه چیزهای خوبی که طی این سالها ازتون آموختم.با آرزوی آرامش و شادی و برکت براتون
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 18:02
ینی من چقدر این پستت رو دوست دارم :) باید بری تو تلویزیون واسه خونواده ها صحبت کنی :دی اصن مرکز مشاوره بزن من ماجع اولم :دی
عاااااااااالی بود :)
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 17:54
یعنی صمیم جونم عاشق نوشته هاتم که کلی به آدم انرژی مثبت میده.
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 16:56
سلام صمیم جان چندوقته خواننده خاموشت بودم با اجازه یه وقتای از نوشته هات نهایت استفاده کردم خیلی ازنظر فکری شبیه هم هستم خواندن و بلاگت به من انرژی میده بااین مطلبت دگه فهمیدم مثل خودم بدون رودروایسی هستی دمت گرم واسه تو و مهرسا و بیتا و حموم زنونه اروزهای خوب دارم javascript:void(0); موفق باشی عزیزمی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه با حال ..تو هم مثل من عاشق اینایی ؟
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 16:48
صمیم عزیز نمی دونی چقدر من از شما درس یاد می گیرم خدا خقطتون کنه با اینهه انرژی مثبت
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 16:36
راستی...آش رشته درست کردم این هواااااااااا...به چههههههههههههه خوشمزگی...همینطوری بی دلیل...دارم میکشم تو ظرفاخوشگلشون میکنم بی مناسبت با همسری ببریم برای دوستامون...میدونی؟جات خیلی خالیه...کاش بودی نزدیکم اونوقت اولین کاسه بی شک مال شما می شد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 16:33
توی رفتارات کاملا باهات موافقم
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 16:32
این قسمت از تو رو کمتر دیده بودم....اگه احساست اسنه حتما کارت هم درسته
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 15:58
وای چه کار خوبی کردی شدیدا با برخوردت موافقم و خیلی خوبه که تونستی اینطوری راحت حرفت رو بزنی.
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 15:55
سلام صمیم جان،

خیلی پست خوبی بود.

خیلی هم خوب کاری کردی به جا گفتی "نه".
من دارم فکر می کنم یاد بگیرم.

ان شاالله همیشه خونه ات و سفره ات با برکت باشه :)

راستی من هنوز می خونم همیشه پست هات رو و کلی دوست دارم، اما اکثرا خیلی مشغولم نمی رسم کامنت بذارم.

در پناه خداوند باشید :)
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 15:45
صمیم لذت می برم از خوندنت! الهی سایه پر عزت و پرخیرت برکتشون سالیان دراز رو سرت باشه. الهی به خوشی و سلامتی عروسی نوه تو ببینند.
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 15:04
صمیم جان خیلی خوبه که این اخلاق و تو خودت تقویت کردی. من خیلی خوشم اومد. اینجوری برا خودت ارزش قایل شدی. قرار نیست بقیه از روی خوش تو استفاده کنن. حالا بعضی وقتا ادم ممکنه خودش دوست داشته باشه اون مهمونا هم بیان ولی اینکه آدمو ... فرض کنن من متنفرم. آفرین عزیزم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد