قابل توجه دوستانی که پرسیدن از کجا میدونی نی نی تون دختره؟!! والله طبق سونوی خانم خونه ای نی نی قراره پسر باشه ولی ما چون عقده دختر داریم دوتا ییمون و الان گیج شدیم سر این قضیه بهتر دونستیم فقط بهش بگیم نی نی و آرزو کنیم سالم باشه تا هر وقت معلوم شد چیش به کجاشه!!! اونوقت ذوق در کنیم از خودمون.در کل الان جنسیتش فرقی برامون نداره ..خود تپل مپلیشه که مهمه برامون. وقتی بچه بودم یه آرزوهایی داشتم که به معنی واقعی برام دست نیافتنی بودن و یه سوالایی توی ذهنم میومد که الان هر وقت بهشون فکر میکنم خنده ام میگیره.نمونه ای از خروار رو میذارم براتون ببینین این بچه از همون عنفوان کودکیش یه چیزیش میشده و میدنگیده برا خودش!!!!! 1- مامان!!!! الان ساعت چنده؟ -ساعت یکه مامان جون.بیست دقیقه دیگه بابایی میرسه!!!ناهار میخوریم. -مامان!! آخه این ساعته مگه جون داره؟ -نه!!! جون نداره که!! -مگه ساعت چشم داره؟ غذا میخوره؟ حرف میزنه؟ -نه!!! معلومه که نه!! واسه چی؟ -آخه این ساعته الان از کجا میدونه که مثلا شب نیست و ساعت یکه ظهره!!!چرا مثلا الان ساعت 10 شب رو نشون نمیده!!!!!از رو دیوار از کجا میفهمه الان ساعت چنده؟!!!!! - مامان: و آرزوی یاد گرفتن ساعت برای من اونقدر دور بود تو پنج -شش سالگی!!(خنگ بودم یعنی؟!!!) که حد نداشت. ************************ انگلیسی حرف زدن یکی دیگه از آرزوهای من بود.دوست پدرم که بعد ها شد معلم خصوصی من و صبا و بیچاره یه دو سه ماهی بیشتر دووم نیاورد از دست ما!!! مینشست و اون موقع ها که ویدئو بود این شوهای خارجکی!!رو نگاه میکردیم و من عین این بدبخت ها با دهن باز به این آقاهه نیگا میکردم و هی ازش میپرسیدم عمو!! الان میفهمین چی داره میگه؟ و وقتی با سر تایید میکرد منم هول میشدم و میگفتم خب بگین بگین الان چی گفت ؟ اصلا این آهنگه چیه و خوب یادمه که هر دفعه عمو میگفت: داره میگه دوستت دارم و از اول زندگیم تا الان فقط تو رو میخواستم و از این جور حرفا دیگه عمو جون!!!!! و جالبه که بعدنا ایبن عمو جون برای هر شعری همین یکی دو جمله رو پس و پیش میکرد و به خورد ما میداد و من بزرگتر که شدم فهمیئدم اون عمو!!! یا اصلا نمیفهمیده ترانه چی داره میگه یا حوصله اش رو نداشته را بچه عقده ای مثل من توضیح بده!!!! ***************************** یکی دیگه از آرزوهای بچگی من آرایش کردن بود.مامانم یه رژی لب قرمزی داشت که فقط آخر هفته ها از کیفش در میومد بیرون و قرمز جیغ بود و نمیدونم کار خدا بود یا دست های پشت پرده که این رژه فقط شبا هم استفاده میشد!!!!!! و بقیه ایام هفته رنگ های خیلی ملایم و کمرنگ روی صورت مامان بود.!!!!!(خدایا غلط کردم.منو ببخش!!!) خلاصه من دست کش های توری سفید عروسی مامان بزرگم رو از تو کمدش کش رفته بودم و اونا رو دستم میکردم و اون رژه لب رو هم به طرز ناشیانه ای روی لبها و لپ ها و پشت چشمام میمالیدم و بعد عینک دودی بابا رو هم میزدم و چتری هام رو میریختم روی صورتم و تا عرش اعلی جلوی اینه اتاق کیف میکردم.به نظر خودم اینقدر خوشگل و تو دل برو شده بودم که حد نداشت و جلوی این داداش های بیچاره ام هی با قر و غمزه راه میرفتم و عشوه شتری میومدم براشون!!! تا اینکه یکی از همون روزها مامان یه یکی دو ساعتی زودتر اومد خونه و وقتی دیدبه به چه بلایی سر خودم آوردم منو نشوند و گفت برو مدرسه!! هر وقت دیپلم گرفتی میتونی هر چقدر خواستی آرایش کنی!!الان اینا فقط مال مامانه!!! و من بدبخت به محض اینکه 18 سالم شد اونقدر جوادی و بدبختی آرایش میکردم که نگوووووووو!!!یادمه یه بار نوشین خاک بر سر که خدا ازش نگذره تو کلاس کنکور بهم گفت صمیم!!! چرا این ریختی شدی دختر؟ و وقتی بهم گفت اون ریمل پلاستیکی که با چه ذوقی خریده بودم مژه هام رو عین جاروی سیخ سیخ شده کرده و بعد همه دوستام بهم کر و کر خندیدن اون موقع بود که فهمیدم رویای آرایش که از کودکی تو ذهنم داشتم چطوری میشه با یه حرف آوار شه روی سرم و بعد از اون بود که سعی کردم ارایش رو یاد بگیرم و الان که نزدیک بیست و اندی!!!!!!!بهار از زندگیم میگذره تقریبا یه دو ماهی میشه که بلت شدم خط چشم با مداد مشکی بکشم پشت چشمام!!!!!! فک کن !! خودم تنهایی !!!!!!!!!!!!بدون کمک کسی!!!!! ********************************* یکی از آرزوهای بچگی من دیدن خانم لورا!!!! توی کارتون سرندی پیتی بود...الهی بمیرم برای خودم که وقتی به صحنه های خانم لورایی!!!! کارتون میرسید با دقت میرفتم جلوی تلویزیون و چشمام رو خوب به کنار گوشه های تلویزیون میدوختم نکنه بشه از اون گوشه موشه ها خانم لورا رو دید!!!انقدر شبها خوابش رو میدیدم و فرداش یادم نمیومد چه شکلی بو.د توی خوابم!!!!!بمیرمممممممممم برای خودم الهییییییییی!!! تازه اونقدر برای این هاچ گریه میکردم!!! من اون موقع ها شیش سالم بود و مدرسه نمیرفتم و عصرهای فک کنم یکشنبه که هاچ داشت من ازنیم ساعت قبلش توی هال به تلویزیون زل زده بودم. ***************************** شغل هایی هم که تو بچگی هلاکشون بودم و میخواستم بزرگ که شدم حتما اینا بشم به ترتیب اولویت اینا بودن: 1- نونوای محل 2- منشی دکتر از اونا که نه فقط شماره میده بلکه یه وقتایی برای دکتر چایی هم ببره توی اتاقش!!!!! 3- دختر خانم معلم بودن که شغلی بس مهم بود برای آینده من وقتی که کلاس اول دبستان بودم و با دختر خانم معلمم بعد از زنگ مدرسه بازی میکردم و بارها تا مرز کتک خوردن بابت دیر رسیدن به خونه و سکته زدن مامانم رفتم و جون سالم بدر بردم!!!!!! *************************** دیشب به علی میگم میخوام دخترم!!!!!!! که بزرگ شد به یه دکتر!!!!!!!!!!!!!شوهرش بدم بره خارج!!!!!!!!!!!!! زندگی کنه و من برای دیدنشون برم خارج!!!!!!!!!!!!دنگی زد توی کله ام و گفت خاک بر سرت که برا دخترمون!!!!!(انگار نمیتونه چیز دیگه ای باشه!!!!) اینقدر چیپ آرزو میکنی!!!!!!!! منم قهر کردم گفتم اصلا تو الان هیچ حقی نداری و همش مال خودمه نی نی!!!! هر وقت اومد تو حق داری در موردش تصمیم بگیری و وقتی ضربه دوم خورد پس کله ام یه ذره واقع بینانه تر!!!! فک کردم و دیدم نه آدم میتونه آرزوهای بهتری هم برا دخترش!!!!!! داشته باشه!!!!! چیه خب!!!؟ شماهام برین آرزو کنین بچه هاتون بشن رییس جمهور خارج!!!!! من خودم اون مدلی که گفتم دوست داشتم!!!!به بابای بچه چه؟ که اینقدر وسط حرف زدن من با نی نی خودش رو قاطی جمع خانوما!!!!!میکنه و نظر میده!!!!! پی نوشت: سوال خیلی خیلی مهم: آییییی دوستان و ایها الناس!!! من الان با نی نی در مورد چی حرف بزنم؟!!! شعر و لالایی خوندنم که نمیاد چون هنوز لالایی نخوندم خودم خوابم برده!!!!!! بعدشم من میخوام برم یه سری کتاب قصه بگیرم بلکم نی نی مون بزرگ شد نخواد مثل ننه اش نهایت آرزوش باشه منشی دکتر شدن!!!!!!!بهم بگین چی کار کنم؟ چی بگم به این طفل معصوم!!!!!!!!؟ چه کتاب هایی بخرم برای خود مو نی نی ؟ منتظرم ها!!!!!راهنمایی کنین!!!! میگم شومام وقتی میخواستین خیلی جدی بشینین با نی نی درونتون حرف بزنین مثل من پقیییییی میزدین زیر خنده و خودتون باور نمیکردین که قراره با نی نی حرف بزنین؟ شومام مثل من احساس ترب فرنگی!!پخته داشتین به نی نی تون؟ من چرا هیچی حسم نمیاد ؟!!!!! انگار لواشک تو شکممه نه پاره وجودمان!!!!( بابا لفظ قلمتو برم!!!!!!) من منتظرم ها!!! جدا تجربه ای چیزی داشتین بگین بهم! |